۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت سوم

اما گذشته از تقدم تاریخ دمکراسی بر تاریخ کاپیتالیسم مهم هرباره آن اختلافی است که میان  مراحل گوناگون فرایند تاریخی دمکراسی خواهی  از آغاز تا کنون در حیات بشریت از موجودیت برخوردار بوده است.

منظور من اشاره به آن دمکراسی باستانی و آن احیای دمکراسی در عصر فئودالیته از یکسو و از سوی دیگر تفاوت آن با دمکراسی خواهی است که بورژوازی مطرح کرد و یا آن دمکراسی خواهی است که پرولتاریا مطرح می کند.

برای این که در دمکراسی های باستانی و یا فئودالی نهایت ایجاد تعادل قوا میان طبقات درونی جامعه  مسلط بوده است که در یک تنازع درونی هرباره در تلاش این بوده اند که مسئله حاکمیت را بطور عادلانه میان خود تقسیم کنند. چنین دمکراسی خواهی را در واقع می توان برای سهولت کلام دمکراسی درونی و یا درون گرا نامید.

در دمکراسی درونی هرباره دمکراسی میان آن طبقات درون یک جامعه مطرح است که آن جامعه از آن ترکیب یافته است و بطور نمونه در رابطه با بحث ما میان سه طبقه  درون جامعه فئودالی یعنی میان روحانیت، اشرافیت و دهقانیت. و برعکس دیکتاتوری به مفهوم مصطلح آن عبارت است حاکمیت طبقاتی این و یا آن طبقه درونی بر کلیت آن جامعه و در مثال ما بر همان جامعه فئودالی و دهقانی.

به عبارت دیگر هرزمان به علل تاریخی شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و... دست بدست هم دهند و حالت دیکتاتوری را بر جامعه ایی که هرباره در کشور  مسلط است چیره گردانند معنای عملی و سیاسی آن عبارت این است که یکی از این سه طبقه نامبرده کوشیده با اعمال دیکتاتوری   طبقاتی بر  دیگر طبقات جامعه خویش، آنها را از حق طبیعی شان در اعمال حاکمیت محروم گرداند و بر عکس دمکراسی درونی عبارت است از اعمال حاکمیت کلیت جامعه مسلط و کلیت طبقات درونی  یعنی اشتراک قدرت میان روحانیت، اشرافیت و دهقانیت بر سایر اهالی.

این مسئله" سایر اهالی" که در این جا به این نحو کوچک نوشته میشود در واقعیت امر حائز اهمیت بزرگی برای مبحث ماست. چرا که اگر بخواهیم مسئله را به شکل نظری فرموله کنیم آنگاه به این نتیجه میرسیم که: همان گونه که در آغاز مبحث هم یاد آور شدم جامعه فئودالی به منزله جامعه مسلط  - به عنوان فرض -  هرباره از راه نظام سیاسی   علاوه بر آن به جامعه حاکم مبدل میشده است و در این راه شکل حاکمیت فئودالی یعنی خواه دمکراسی درونی و خواه  دیکتاتوری طبقاتی تغییری در این وضعیت و دیسپوزیسیون  یعنی در این واقعیت اجتماعی که او  تنها جامعه مسلط و مفروض کشور بوده است  نمی داده است.

حتی فراتر از این: امر تسلط اجتماعی با امر تسلط سیاسی که این آخری از راه حاکمیت تامین میشود فرق  دارد. جامعه فئودالی با آن تثلیث درونی حتی بدون حاکمیت - یعنی خواه بدون دمکراسی و خواه بدون دیکتاتوری فئودالی - پیوسته تنها جامعه مسلط کشور بود تا زمانی که عکس آن ثابت شود.

و عکس آن از زمانی ثابت میشود که جامعه شهری و جامعه صنعتی در طول روندی کم یا بیش طولانه رفته رفته این امتیاز تسلط اجتماعی را از دست جامعه فئودالی برباید و از آن خود گرداند.

خواهش می کنم توجه بفرمایید. این روند کم وبیش طولانی که در طی آن جامعه شهری بر جامعه روستانی و دهقانی برتری می یابد هنوز به معنای این نیست که بطور اتوماتیک در کشور نظام حاکمیت و سیاسی از آن جامعه ایی میشود که در بر کل کشور مسلط است.

به عبارت ساده تر تسلط اجتماعی هنوز به معنای  حاکمیت سیاسی نیست. ما به اهمیت این اختلاف و نکته در زمان خودمان پی می بریم.

از دیده همه آنهاییکه این اختلاف میان تسلط اجتماعی و حاکمیت سیاسی را از نظر دور می اندازند چنین می نماید که توگویی چون در زمانه ما در کشور جامعه شهری بر جامعه روستایی و دهقانی برتری دارد پس به تبع آن هم بطور اتوماتیک قدرت سیاسی کشور از آن جامعه مسلط یعنی جامعه شهری است.

من به این ترتیب می خواهم نگاه ها را به این نکته توجه بدهم که مسئله حاکمیت که یک مسئله سیاسی است از مسئله سلطه اجتماعی این و یا آن جامعه جدا است. و نظر به این جدایی است که ما در مسئله مربوط به دمکراسی و یا دیکتاتوری در ایران هرباره باید پاسخ گوی این پرسش باشیم  که نظر به تاریخ فئودالی حاکمیت در ایران و نظر بر تاریخ مبارزات بورژوازی و پرولتاریا در راه دمکراسی از چه زمان دیکتاتوری فئودالی به  دیکتاتوری سرمایه و بورژوازی مبدل گشته است. چرا که والا این امر بطور اتوماتیک نمی تواند صورت پذیر گردد.

به عبارت دیگر این که برخی تحلیل گران و احزاب سیاسی در رابطه با مسئله سیاسی در کشور از سلطه کاپیتالیسم در آن بطور اتوماتیک به این نتیجه میرسند که همان کاپیتالیسم هم در قدرت و نظام سیاسی کشور نمایندگی میشود از همین حالا می توان گفت چنین نظریه ایی به این شکل و طور اساسا بی پایه است.

بگذارید در این جا برای جلوگیری از اطاله کلام به همان طبقات سه گانه جامعه فئودالی در ایران و دمکراسی و دیکتاتوری شان و تلاش هرباره شان در این که از راه حاکمیت و نظام سیاسی کشور حافظ سلطه اجتماعی شان در کشور باشد ، باز گردیم.

اما در رابطه با تحفیظ سلطه اجتماعی روستا بر شهر از راه سیاسی و به طریق قدرت سیاسی نباید این نکته را از نظر دور داشت و یا نباید از کلام من چنین به اشتباه استنباط شود که  برغم همه تلاش های سیاسی که از سوی جامعه فئودالی کشور و طبقات درونی آن نظیر روحانیت و اشرافیت و... صورت پذیر گشته و صورت پذیر می گردد عملا آن گونه ما می بینیم این امر بسود جامعه روستایی و تسلط آن بر کشور نبوده است.

علت این امر- همان گونه که  قبلا هم  عنوان شد - در اصل متابعت  هرباره روند های سلطه  اجتماعی ازآن  قانون مندی های تکاملی نهفته است که اینها از آن  قانون مندی هابی  که  فرآیندهای حاکمیت و سیاست از آن هرباره پیروی می کنند، متفاوت می باشد.

به عبارت دیگر راه هایی که جامعه ها در کشور بر یکدیگر مسلط می شوند جدا از راه های سیاسی است که آنها می پیمایند. البته و همان گونه که میدانیم امر قدرت سیاسی ابزاری در جهت تحفیظ تسلط وبرتری اجتماعی است و اگر نبود بدین گونه چنین حاکمیتی قرن ها متمادی در دست جامعه فئودالی برای حفظ سلطه اجتماعی اش بر دیگر اهالی اعمال نمی شد.

اما با این وجود نظر به تاریخ تسلط جامعه شهری وصنعتی باید این پرسش را افکند آیا نظام سیاسی به تنهایی قادر بوده است که جامعه فئودالی و طبقات درونی آن را از اضمحلال و از دست دادن سلطه اجتماعی شان بر کشور در امان نگه بدارد؟

همان گونه که سیر امور نشان می دهند، پاسخ این پرسش منفی است. خیر. اما مسئله سیاسی و حاکمیت در کشور چطور؟ آیا برغم این تعویض سلطه اجتماعی از روستا به شهر هم قدرت سیاسی کشور  بطور اتوماتیک از دست طبقات جامعه فئودالی نظیر روحانیت و اشرافیت و... خارج و به دست بورژوازی انتقال یاقته است؟

پاسخ این پرسش هم منفی است. و در این جاست که ما کم کم به آن نتیجه ایی که این جستار می خواسته است، نزدیک می شویم.

آن مبارزه سیاسی و به تبع آن کشاکش بر  حول حاکمیتی  که از دیر باز در کشور علیه جامعه فئودالی و طبقات درونی آن نظیر روحانیت و... در جریان بوده است به عللی هنوز که هنوز است در زمانه ما در جریان می باشد.

ما در کشور از دیر باز دارای نظام پارلمانی و قانونی نبودیم. دراین زمینه مبارزات دهقانی در احیای حقوق حقه خود به نتیجه ایی نرسیدند و پیوسته روحانیت و اشرافیت با اعمال دیکتاتوری طبقاتی خود بر دهقانان و .... پیروز بوده اند.

از زمانی که نیروهای جدید اجتماعی در شهر ها شروع به شکل گیری نمودند همپای آن مردم جدیدی به نام بورژوازی و پرولتاریا پای بر عرصه وجودو پای در عرصه مبارزه سیاسی بر علیه جامعه فئودالی و حاکمیت طبقاتی آن نهادند.

نباید فراموش کرد نه تنها تاریخ مبارزاتی - سیاسی این مردم بر علیه جامعه فئودالی و دیکتاتوری طبقاتی روحانیت و اشرافیت بل که همچنین تاریخ تکامل اجتماعی این مردم حائزویژه گی هایی می باشد که باید به آن توجه مخصوص مبذول داشت.


هیچ شکی نیست تاریخ تکامل اجتماعی این مردم آن شالوده ایی را تشکیل می دهد که تاریخ سیاسی شان بر آن استوار است و موتور محرکه انقلاب سیاسی پیوسته تکامل اجتماعی است.

در برخورد با این مردم بزرگترین اشتباه این است مراحل تکاملی این مردم، جامعه های بالادست و پایین دستی که به آن تفسیم میشوند و... را هرباره از نظر دور داشت و آن گونه که خلقیون و مردم گرایان متمایلند همه را با آن و یا این نام  با یک چوب راند.

در این راه باید توجه داشت  جامعه بورژوازی دارای مراحل تکاملی ویژه خود است. به عبارت دیگر ما فقط دارای یک جامعه بورژوایی نیستیم. جامعه  شهری در طول تاریخ مراحل گوناگونی را طی می کند.

از دیگر سو - و این مهم است - باید در نظر داشت همان گونه که جامعه شهری و بورژوازی طبقه ایی از طبقات سه گانه جامعه فئودالی نبوده است - مگر به حکم تحقیر و...- پرولتاریا هم طبقه ایی از طبقات بورژوازی نیست. به این اعتبار این بزرگترین اشتباه است که پرولتاریا را طبقه کارگر و طبقه کارگر را طبقه ایی از طبقات جامعه سرمایه نامید.


درست بر همین اساس همان گونه آن دمکراسی - دمکراسی درونی - که جامعه فئودالیته مطرح می کرده است دارای اعتباری محدود درونی بوده به همان گونه هم آن دمکراسی که بورژوازی مطرح می کند اعتبارش مشمول طبقات درونی این جامعه است.


بنابر این اگر بخواهیم به مردمی که به عنوان طبقه سوم  معروف شده اند بنگریم این مردم تا کنون تاریخ متلاطمی داشته اند. اما به رغم این تنوع تاریخی هدف از همان آغاز ثابت و پابرجا باقی مانده است: آزادی و دمکراسی ورهایی از قیودات خودسری و....

در این راه تنها آن مردمی بیش از همه پاسدار آزادی و دمکراسی اند و آن ها را به شکل وسیع و عمیق خود مطرح می کنند که نه  از تسلط اجتماعی برخوردارند و نه با حاکمیت و دمکراسی در پی حفظ سلطه خود می باشند.

ادامه در قسمت بعدی

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_30.html

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت دوم

در ادامه همان قدر که ما توجه مان را به جامعه فئودالی با آن ترکیب سه گانه اش معطوف کنیم کافی است تا به آن نتیجه ایی که این جستار دنبال می کند، نایل شویم.

گفتیم این تئلیث و این عدد سه ایی که چنین مقدسش کرده اند سیمای طبقاتی جامعه ایی  را هرباره  ترسیم می کند که در قرون میانه مطرح و از سوی دیگر حاکم بوده است. در واقع آنها سه تن بودند: یعنی طبقه اول روحانیت، طبقه دوم اشراف و دربار و نظامیان و... .طبقه سوم  زمینداران، مردم و...

اصل و اساس این جامعه در واقع پایه مردمی  اش بوده است که مردم و توده مردم و.. خوانده می شده اند . اما این  ده گانان و ده خانان و دهقانان که طبقه سوم را تشکیل می داده اند در جامعه فئودالی و در عصر قرون میانه به اندازه کافی علل برای مبارزه برای احیای حقوق ازدست رفته  شان در دست داشته اند.

در عصر فئودالیته این مبارزه در جامعه فئودالی از سوی دهقانان متوجه طبقه اول یعنی روحانیت و طبقه دوم یعنی نظامیان، اشراف و ... میشد. ودر ایرانی که مورد تجاوز قرار گرفته شده بود و  مدام در اشغال خارجیان قرار داشت  طبیعی  است که این مبارزه دهقانان و به عبارت امروزی مبارزات مردمی بر علیه اشرافیت و روحانیتی بود که در هربار از اشغال نسبت و قرابت قومی با آنها  ابراز نمی نمودند.

در این رابطه اجازه دهید برحسب موضوع به دو مورد اشاره کنم که حائز اهمیت بسیاری هستند: یکی همان مبارزه دیرینه برای دمکراسی از سوی دهقانان می باشد که در عصر اشغال ایران توام با احیای حق حاکمیت ملی و قومی توامان بود و دیگر نکته این که این مردمی که پایه جامعه فئودالی را تشکیل می داند و در تقسیم عادلانه قدرت و زمین و.. با روحانیت و اشرافیت در نزاع دائمی بودند و در واقع می خواستند همان مجلس سنای عصر باستان را دوباره زنده کنند و.... بخشی از جامعه رسمی و حاکم بودند و گرچه پایه های دمکراسی خواهی در عصر فئودالیته را تشکیل می داند لاکن از یاد نباید برد که  از همان جامعه ایی بودند که بار سنگین آن بر دوش مابقی اهالی کشورواقع شده بود،  و در برابر آن این مابقی اصلا داخل آدم محسوب نمی شدند و اصلا دارای هیچ امتیازی نبودند، توگویی اصلا وجود خارجی نداشتند. واما تعداد این اهالی نظر به تغییر و تحولات اجتماعی کشور رفته رفته رو به ازدیاد  قرار داشت...

پس می توان نتیجه گرفت مبارزه برای دمکراسی، سیستم پارلمانی و مجلس بزرگان و... یعنی مبارزه ایی که در درون جامعه حاکم جاری بود به مرور ایام  به میزان پیشرفت اجتماعی و وزین شدن مردمی که خارج از این جامعه بودند و به سهولت آنانرا شهروندان می خواندند دارای پایگاه مردمی جدیدی می گشت بطوریکه حتی محور دمکراسی خواهی از درون جامعه فئودالی به خارج آن منتقل گشت و آن مبارزه ایی که درآغاز فئودالی و روستایی بود بتدریج صورت و ماهیت شهری به خود گرفت.

ما امروزه در واقع جمهوری خواهی و دمکراسی خواهی را عمدتا به همین شکل شهروندی آن می شناسیم که بورژوازی در عصر قرون میانه پرچم  آنرا از دست دهقانان گرفته بود و از آن خود کرده بود.

در این جا باید توجه داشت که این شهروندانی که به این ترتیب رفته رفته به اهمیت اجتماعی شان افزوده میشد در ارتباط با طبقه سوم یعنی همان اعیان و دهقانان. قرار داشتند و از همین  رو گاه طبقه سوم و گاه طبقه چهارم خوانده میشدند. اما آنچه که از پیش مسلم بود این حقیقت است که این شهروندان تافته ایی جدا بافته از آن جامعه فئودالی و روستایی را تشکیل می دادند که زمانی در گذشته های بسیار دوردست در کشور از دل جامعه برده داری روی برتافته بود و به این معنا نسبیتی با آنها نداشته و در نوع خود جامعه جدیدی بوده و دارای آرمان های اجتماعی نوینی بوده است.

به عنوان نتیجه عرض می کنم:  ما وقتی به اروپا نگاه می کنیم در همه نقاطی که مبارزه اعیان و فئودال ها برای احیای دمکراسی باستانی به نتیجه رسید- عصر رنساس یعنی احیای عصر باستان در اروپا-  این پیروزی و دستاورد فئودالی در احیای دمکراسی باستانی در جای خود مبدل به یک پیش شرط مهی برای پیش رفت های بعدی اجتماعی و بخصوص در حیطه دمکراسی خواهی و نظام پارلمانی گشت.

ما در ایران متاسفانه نظر به عللی آشکار و پنهان  دارای چنین پیش زمینه های دمکراسی خواهی نیستیم و مقابله با احیای نظام سنتی سنا و پارلمان تا دوره های نهایی عصر حاکمیت ترک های قجر بر کشور ادامه داشت.

این مبحث از یک نظر دیگر هم مهم است. همان گونه که می دانیم  درآن جامعه های شهری و صنعتی که در قرون میانه پایه گذاری شدند بعدها در طی فرآیند های تغییرو تحولات درونی و ارگانیگ از دلشان هرباره آن جامعه های شهری نوینی سر بیرون آوردند که به آن متداولا جامعه های کاپیتالیستی و بورژوایی می گویند.

بنابراین اگر ما تاریخ دمکراسی خواهی و احیای سنن باستانی از دمکراسی را که در قرون میانه جاری بوده در ارتباط با تاریخ کاپیتالیسم - به مفهوم اجتماعی آن - قرار دهیم آنگاه می توانیم به جرات اعلام کنیم که تاریخ دمکراسی خواهی بر تاریخ کاپیتالیسم مقدم بوده است

ادامه در قسمت بعدی....
http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_7953.html

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت اول

جامعه فئودالی که از دل جامعه باستانی سر بیرون آورد از سه طبقه روحانیت، اشراف و اعیان تشکیل می یافته است. در ایران و در اروپا و... این جامعه در واقع جامعه ایی بوده که حاکمیت و دولت  را در دست داشته است. جامعه برده داری و جامعه فئودالی هر دو از جامعه های فلاحتی بودند.

ترکیب طبقاتی جامعه فئودالی و تقسیم آن به سه طبقه این شبهه را فراهم می کند که توگویی در کشوری که جامعه فئودالی در راس است جامعه های دیگری - خواه طبقاتی و خواه غیر طبقاتی از موجودیت برخوردار نیستند.

بهر حال باید مسئله را بدین گونه استفهام کرد که سه طبقه نامبرده سه طبقه ایی بوده اند که جامعه فئودالی و حاکم از آن ترکیب می یافته است و جامعه فئودالی  با  ترکیب طبقاتی نامبرده تنها جامعه ایی از جامعه های کشور را هرباره تشکیل می داده  است و نه آنگونه که تا کنون ادعا می شود و در دانشگاه ها تدریس میشود تنها جامعه کشور.

به عبارت دیگر پیوسته تعداد جامعه هایی که در یک کشور یافت می شوند از تعداد دولت که پیوسته واحد است فراتر می رود. معمولا در یک کشور دولت و حکومت واحد است اما جامعه در کثرت نمایان می گردد.

نظریه کشور واحد ، دولت واحد و جامعه واحد در واقع همان نظریه جامعه  مطلقه ایی است که حاکمیت و کشور را بطور مطلقه بدست دارد و.به دنیا این گونه جلوه می دهد که به جز این جامعه و احیانا طبقات درونی اش نفوس و جامعه هایی دیگر در کشور از موجودیت برخوردارنیستند.

از همین نظریه مطلقه است که تا کنون این گونه به ما ارث رسیده است که ما امروزه وقتی از کشور و دولت خودمان صحبت می کنیم همان لحن مطلق اندیشانه ایی را به خود می گیریم که جامعه مطلقه و حاکم فئودالی  در قرون وسطی به ما سرایت داده است.

در حالی که هنگامی که فئودال ها در قرون وسطی از جامعه، دولت و کشور سخن می راندند مد نظر آنها تنها جامعه خودشان یعنی همان جامعه فئودالی بود که گفتیم از سه طبقه تشکیل می یافت. مابقی مردم اصلا داخل آدم محسوب نمی شدند و این مسئله رابطه انسانی در ارتباط با مبحث دمکراسی که امروزه مطرح است،  اهمیت می یابد.

 از سوی دیگر این نظر مطلق بینانه را مد نظر داشتن در نفس خود حائز اهمیت بسیار است. این امر  از این نظر مهم است که به ما هرباره برای فهم بسیاری از مسائل از  گذشته و حال و آینده  کمک شایان توجه ایی عرضه می نماید.

بطور مثال برای فهم دمکراسی که امروزه مطرح است، ما ملزم به این هستیم که نظر مطلق بینانه یعنی یک جامعه و یک کشور و دولت را مد نظر خود قرار دهیم. چون در مبارزه ایی که از سوی جامعه های دیگر کشور - همراه با طبقاتی که این دیگر جامعه های از آن ترکیب یافته اند-  رفته رفته مطرح شده و میشود، در این مبارزه بی امان بر علیه مطلقیت جامعه فئودالی حاکم بوده و است که مسئله دمکراسی بیش از بیش به صفحه روز سیاست آورده شده و میشود.

من در بالا از جامعه فلاحتی باستانی این نخستین مدنیت در برابر بربریت سخن راندم که گفتم این نخستین مدنیت نسبت به جامعه فئودالی حائز جایگاه  مادر بودن را دارد یعنی در واقع جامعه فئودالی از دل جامعه برده داری تولد یافت و یا به عبارت دیگر همان جامعه برده داری بود که به شکل عالی تر تکامل یافته بود.

توجه به این ارتباط میان مدنیت باستانی و مدنیت در قرون میانه در رابطه با دمکراسی حائز اهمیت است. همان گونه که می دانیم جامعه فلاحتی  باستانی یعنی نخستین  مرحله از مدنیت نظر به ساختار اجتماعی اش در نظام سیاسی اش پیرو دمکراسی بود.

من قبل از ادامه بحث مایلم در اطراف این دمکراسی باستانی و عمومیت آن در عصر باستان سخن برانم. از آنجاییکه عصر فئودالیته در آسیا و شمال آفریقا بسیار زود تر از اروپا به وقوع پیوسته است و نظر به این که زمانی نقاطی هنوز در دوره آغازین مدنیت وباستانی بودند ولذا دمکراسی در آنجا هنوز پابرجا بود در ایران و چین و... عصر فئودالیته و پایان دمکراسی آغاز شده بود از همین رو بسیار گزارشات که از این تفاوت ها در مراحل تاریخی داده شده به ضرر آسیا تمام شده است و این تصویر را ایجاد کرده که توگویی  در ایران و چین و... از همان آغاز نظام تک حاکمی یعنی همان نظامی که ما امروز به اصلاح غلط دیکتاتوری می خوانیم حکم می رانده است.

بهر حال باید مسئله را این گونه فهمید که گرچه اسنادی که گویای مرحله دمکراسی باستانی در کشور ایران و... باشد در دست نیست اما نظر به سابقه دیرینه فئودالیته و نظر به این درجات پیشرفتگی اجتماعی کشور آن اسنادی که به ما رسیده و عمدتا از سوی یونانیان و.. می باشد روشنایی بر تاریکی ها عصر پایان دمکراسی و آغاز فئودالیته در کشور می افکنند. اما به هر حال از این اسناد تاریخی نباید  چنین فهمید که ایران و ... در گذشته های بسیار دوردست تاریخ خود دارای دوران دمکراسی و عصر ماقبل فئودالیته نبوده و از آغاز نظر به شیوه های تولید آسیایی و از این حرفها تنها با دیکتاتوری و نظام حاکمیت فردی آشنا بوده است.

این اصلاحیه به ما این کمک را می دهد که ما ایران فئودالیته که خیلی زود تر از اروپا و.. آغاز شده را تنها به مثابه یک عصر و مرحله از مراحل تکاملی اش در نظر داشته باشیم و به آن صورت مطلقه و قابل اعتبار برای همه اعصار ندهیم.

اما این که چرا این ایران فئودالی و این که چرا جامعه فئودالی ایران - یا نظر به تنوع ملی ایران بهتر است بگوییم جامعه های فئودالی در ایران زمین -  با چنین سخت جانی تا کنون دوام یافته اند در رابطه با بحث دمکراسی یافتن یک پاسخ مناسب برای آن حائز اهمیت فراوان است.

برای این بحث دمکراسی و جامعه فئودالی را به پیش ببریم اجازه  دهید از همان جستار تثلیث یعنی طبقات سه گانه ترکیبی جامعه فئودالی آغاز کنیم.

این که جامعه فئودالی از سه طبقه روحانیت، اشراف و اعیان تشکیل می یافته است این ترکیب سه گانه جامعه مزبور  در ذهن هر ناظری پرسشهای فراوانی را برمی انگیزاند.

اول از همه شاید عدد سه باشد. همان گونه که می دانید عدد سه و عدد چهار و حاصل ضرب ایندو یعنی عدد دوازده از اعداد مهمی هستند. من در این جا برای پیشگیری از اطاله کلام نمی خواهم وارد گذشته های بسیار دوری شوم اما به این ترتیب توجه خوانندگان را به این نکته جلب می دهم که سه طبقه جامعه رسمی عصر قرون میانه  در طی یک روند طولانی حاصل شده و  به این ترتیب ریشه های خود را مدیون نخستین جامعه اشتراکی و نخستین بودند که از دل آن جوانه زده بودند.

و در ایران هم این مسئله به همین نحو بوده و  اما در ایران نظر به تنوع ملی آن این جامعه ها با آن تثلیث درونی شان از کثرت برخوردار بودند. اما آنچه که در این رابطه در ایران بخصوص باید مورد توجه قرار گیرد همان تهاجم قبایل بربر بوده که همواره مدنیت و جامعه پیشترفته عصر فئودالی ایران را مورد مخاطره قرار می داده و همان گونه که می دانیم نظر به موفقیت های عرب ها، ترک ها و مغول ها و... سلطه این اقوام صحرا و بادیه نشین اثرات چشمگیری بر ترکیب طبقاتی جامعه های فئودالی و رسمی در ایران داشته است.


ادامه در قسمت بعدی....
http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_8920.html

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

در اندیشه یک جمهوری نوین

از حاکمیت های روحانیت و اشرافیت که  ازگذشته های دور تاکنون تاریخ کشور را به خود اختصاص داده اند بگذریم،   از دیرباز از سوی طبقه سوم کشور و مردم خواسته برحق شان یعنی استقرار حکومت مردمی و جمهوری مطرح بوده و است که متاسفانه تاکنون به عللی در هر تلاش به شکست انجامیده و عملی نگشته است.

پرداخت به حاکمیت های روحانی و اشرافی یعنی آن طرف دیوار وظیفه این جستار نیست. در چند جستار که پیش تر آمده سعی شده است به وسعت اطلاعات پیرامون آن پرداخته شود. اما در این جا سعی بر این است که اطراف  این طرف دیوار به بحث بنشینیم.

بنابراین موضوع این جستار پیرامون جمهوری یعنی حاکمیت مردم و ...می باشد.

من  دنباله روی این نظر  هستم که جمهوری  از نظر تاریخی و اجتماعی به دو نوع تفسیم می شود


  • جمهوری کهن
  • جمهوری نو
در ادامه من به این نظرم که در رابطه میان این دو نوع جمهوری و حرکت مردمی تا مادامیکه رهبری حرکت مردمی در دست جمهوری نو نباشد نهضت مردم در ایران  برعلیه حاکمیت روحانیت و اشرافیت- یعنی آن حاکمیت آن طرف دیوار -  و در استقرار حاکمیت ملی و نفی استعمار و سلطه دول خارجی و.... به ثمر نخواهد رسید.

برای فهم بیشتر مطلب  این دو جمهوری باید به یک تفسیم عمودی و از بالا به پایین میان اهالی کشور توجه کرد. جمهوری کهن در این تقسیم عمودی از بالادستان تا فرودستان همه آن ایرانیان را تشکیل می دهند که به روش سنتی و غیر مدرن گذشته زیست می کنند و به طبع آن هم از همان شعور اجتماعی برخوردارند که در ایران قدیم مطرح بوده است.

در ازای این دسته از جمهور مردم از زمان انقلاب صنعتی و توسعه نوین شهرنشینی و صنعت روابط اجتماعی نوینی و به تبع آن جمهوری جدیدی در ایران روبه تکوین نهاده است که به سهم خود هم به بالادستان و فرودستان تقسیم می شوند.

چنان که می بینید تقسیم کشور به شکل افقی هم که اهالی را صرف نظر از ریشه های تاریخی شان به بالا دست و فرودست، به ثروتمند و فقیر تقسیم می نماید هم ممکن است.

ما اگر بخواهیم ایران را به این شکل افقی تقسیم کنیم آنگاه به آن شکافی میان جمهوری دست می یابیم که  تکیه به این تضاد فقر و ثروت عملا برای پیشبرد اهداف استقرار جمهوری در ایران فایده مند نیست.


از همین روست که مد نظر من شکاف عمودی در جمهوری است و این که در این تضاد تاریخی و اجتماعی که هریک مرحله ایی از تاریخ و تکامل کشورند، باید دست بالا با جمهوری نوین و مرحله نوین تاریخی کشور باشد.

از این نظر عمده کردن شکاف افقی در جمهوری برای مجموعه جمهوری و تلاش برای حاکمیت آن در کشور مضر است و یا به عبارت دیگر حل تضاد و شکاف های افقی از گرو حل تضاد هایی که به شکل عمودی در کشور مطرح هستند و کشور را از بالا به پایین به دو دسته تقسیم می نماید، گذار می نماید

از نظر من آن جمهوری خواهان که به جای تکیه به شکاف عمودی و تاریخی - اجتماعی میان جمهوری به شکاف افقی فقرو ثروت تکیه نموده اند عملا در خدمت ضعف نهضت مردمی و جمهوری خواهی و به ثمر رسیدن آن در کشور بوده اند.

بنابر این تکیه من به شکاف عمودی و تاریخی - اجتماعی میان جمهوری خواهان است. از این نظر از علل ضعف و شکست نهضت جمهوری در کشور سلطه جمهوری کهن بر جمهوری نو بوده است.

از این نظر از  راه همین سلطه  راه کهن بر راه نوین در نهضت جمهوری است که به واسطه جمهوری خواهان سنتی هرباره حاکمیت استبدادی روحانیت و یا اشرافیت و دربار ممکن شده است.

به عبارت دیگر تا مادامیکه در نهضت جمهوری خواهی شیوه های نوین جمهوری خواهی مسلط نشود و تا زمانیکه آن نیروهای اجتماعی که محصول انقلاب صنعتی هستند، از بالا دست تا پایین دست به مساعدت هم در یک جبهه واحد رهبری نهضت مردمی را بعهده نگیرند، جمهوری خواهی به عنوان یک حرکت قوام و دوام نیافته و هرباره طعمه استبداد و استعمار خواهد شد.



سلطنت مشروطه و ولایت مشروعه

از سلطنت مطلقه و ولایت  مطلقه فقیه که بگذریم هنگامی که حاکمیت اشرافیت و حاکمیت روحانیت هریک به سهم  خود گامی بسوی حاکمیت مردم و طبقه سوم  بر میدارند نتیجه این می شود که به آن سلطنت مشروطه و در مورد حاکمیت روحانیت جمهوری اسلامی می گویند.

اما واقعیت این است که در ایران به عللی نه دوری سلطنت از مطلقیت و نزدیکی به حاکمیت مردم - جمهوری - عملی گشت و نه آن گونه که در مورد جمهوری اسلامی تجربه کردیم  روحانیت توانست و آماده بود در فردای حکومت از مطلقیت حاکمیت خود دست بردارد.


از زوایه جمهوری و حاکمیت طبقه سوم و مردم به روحانیت و اشرافیت کشور بنگریم، ما مردم دارای این تچربه تلخ از این دو طبقه حاکمه کشور را در انبان تجربه های سیاسی خود داریم که آنها گرچه در روزهای انقلاب و برآمدی مردمی، به جمهوری و مردم نزدیک میشوند و وعده های مشروطه و مشروعه در حاکمیت خود  را می دهند اما در عمل در فردای انقلاب به مردم پشت نموده و حاکمیت مطلقه خود را با اتکاء به در آمدهای هنگفت نفتی و کمک خارجیان  بر کشور تحمیل می کنند.

به این گونه بوده و به این گونه خواهد بود تا ما مادامیکه طبقه سوم و مردم به هنگام قیام از حاکمیت خود صرف نظر کرده و تن به وعده های فریب بنده روحانیت و اشرافیت  بدهند.

اهمیت این موضوع امروزه از این رو دو چندان می شود که در آینده نزدیک قیام سراسری مردم علیه حاکمیت مطلقه روحانیت و علیه جمهوری اسلامی ایران در راه است و در همین راه است که از سوی اشرافیت سرنگون شده  وعده سلطنت مشروطه به مردم داده میشود یعنی نظیر همان وعده حکومت مشروعه ایی که جفت  روحانیتش به مردم داد و به قول خود عمل نکرد و اکنون با تکیه به دلارهای نفتی به جمهور مردم پشت کرده است.

آدمی وقتی به این وعده های فریبنده این دو طبقه حاکمه یعنی روحانیت و اشرافیت می نگرد به این نکته پی میبرد که قرن ها حاکمیتی که به نحوی میان ایندو طبقه تقسیم شده به  آنها درکی از طبقه سوم و مردم داده است که دایر بر این که توگویی ایندو به این نظرند که مردم چنان احمق تشریف دارند و چنان ناشایست برای حکومت کردن هستند که هرباره سرموعد مستعد  خوردن فریب این رویاه ها مکار سیاسی می باشند.

از همین روست که اکنون به همان روش و با همان وعده هایی که روزی روحانیت به مردم داد کنون جفت دیرینه روحانیت یعنی سلطنت  از مردم  خواستار اتحاد همه ایرانیان زیر پرچم واحد  می گردد  با هدف روزی که با تصمیم مردمی سلطنت مشروطه در کشور مستقر گردد.

او به مردم چنین وعده می دهد که از سلطنت مطلقه فاصله گرفته و در کشور سلطنت قانون و مشروطه پارلمانی حاکم گردد نظیر همان وعده هایی که روزی روحانیت از حاکمیت قانون و حکومت جمهوری اسلامی به مردم داد که حاصل آن حاکمیت مطلقه روحانیت در عمل گشت.

اگر در این که این دو طبقه بارها وعده داده اند و به وعده های خود وفا نکرده اند و سر جمهور مردم سرانجام بی کلاه ماند مکانیسمی مسلط است پس باید به این مکانیسم طلسم شده توجه کرد که در ایران حاکمیت روحانیت و سلطنت به علت کارکرد همین مکانیسم هرگز قانون پذیر و مشروط و مشروع نخواهد شد.

با نظر داشت به این مکانیسم باید مطمئن بود که در ایران نه سلطنت هرگز مشروطه خواهد شد و نه روحانیت مشروعه.

معمولا در رابطه با این مکانیسم که مانعی در جهت استقرار مشروطه و مشروعه در ایران است سخن از نقش نفت و دلارهای نفتی و جایگاه استعمار در این رابطه به میان می آید .

و در همین رابطه است که برخی مصلحین پیشنهاد خصوصی کردن نفت را می دهند که در جای خود حائز توجه است. اما در این جا در رابطه با مکانیسم های کاری که مانع مشروطه و مشروعه و در کلام نوین قانون در کشورند، باید توجه داشت تا زمانی که واقعیت ایران تغییری نکرده است و مکانیسم های نافی قانون گرایی و تابعیت حکومت از مردم وجود دارند باید دانست که همین آش خواهد و همین کاسه.


اما در این جا این پرسش مطرح میشود که چگونه می توان مکانیسم های کمک کننده به دیکتاتوری و خودسری  در کشور برطرف کرد و زمینه برای حکومت مردم و قانون بوجود آورد؟

با حرکت از منطق عملی متوجه می شویم این انتظار از حکومت های مطلقه که ریشه های نفتی و دیگر منابع مادی خودسری شان را با دست خود قطع نمایند انتظار بی اساسی است. پس از این لحاظ در سایه دیکتاتوری ها خواه روحانی و خواه سلطنتی نیل به رفع مکانیسم های زاینده دیکتاتوری و خودسری ممکن نیست و تنها این می ماند که  جهت از بین بردن مکانیسم های دیکتاتوری در کشور در گام اول حکومت مردم و حکومت طبقه سوم مستقر گردد و سپس حکومت مردم و جمهوری در یی ایجاد ساختار هایی برای جمهوری و دمکراسی و به عبارت دیگر درصدد ازبین بردن ساختار ها و مکانیسم های دیکتاتوری در کشور برآید.

از نظر من چنین تکالیفی یعنی ریختن شالوده های ساختاری دمکراسی  و ویرانی مکانیسم های ساختاری دیکتاتوری از وظایف جمهور مردم در مسیر اعمال حاکمیت شان و تحفیظ آن در کشور می باشد.








۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

نظر شما نسبت به ائتلاف عمل جمهوری خواهان و سلطنت طلبها؟

قبل از همه اجازه دهید من به قوانین و قواعد نظرخواهی ها و نظر دهی های از این قبیل اشارهی دهم تا از همان آغاز این که آنچه آمده می شود مبادا دائر بر دیکته کردن خواسته ایی از سوی کسی به کسی و کسانی تلقی شود.

همان گونه دوستان مطلع اند هر نظر اجتماعی از دو جهت مورد توجه جهانیان است یکی از زاویه دایره اعتبار  فردی و دیگری از دایره اعتبار  اجتماعی.

فردیت یک نظریه اجتماعی نافی اجتماعی بودن آن نیست. نباید از نظر دور داشت هر فردی حامل شعور اجتماعی یعنی از آن جامعه ایی می باشد که او عضو آن است. ما به این شعور اجتماعی به غلط خرد جمعی می گوییم. تا مادامیکه که فرد در جامعه خود موثر می تواند باشد محق است  با استفاده از حقوق فردی اش اعضای دیگر جامعه را به منافع مشترک و اجتماعی متوجه گرداند، چرا که فرد تنها از این راه قادر است به منافع اجتماعی اش برسد و یا آنرا حفظ کند.

اما در پاسخ به مسئله ائتلاف عمل جمهوری خواهان با سلطنت خواهان.

من به علل و دلایل زیر مخالف چنین ائتلاف عملی هستم.

1- جمهوری خواهی و سلطنت خواهی یک اختلاف اساسی و استراتژیک است.  این اختلاف بر می گردد به دو نظام یکی  دمکراسی و دیگری اریستوکراسی. یکی مردم سالاری و دیگر شاه سالاری.

 این که شاه سالاری و اریستوکراسی مملکت بنابر وعده های حرفی  و شفاهی  مدعی کنونی سلطنت در ایران در پی نزدیک سازی  نظام پادشاهی به جمهوری و مردم سالاری است، گرچه این تلاش در نزدیکی به مردم سالاری و اصول آن در خور توجه می باشد، اما نظر به شرایط اجتماعی و تاریخی و تجارب تلخ استبداد شاهی و متکی به نفت و استعمار و... ادعای های شفاهی و تبلیغاتی مدعی سلطنت در نزدیکی به مردم سالاری کافی نیست.

ما در سلطنت خواهان با طیفی مواجه هستیم که معدل آن همان است که هم اکنون از سوی مدعی تاج شاهی اظهار میشود. اما همان گونه که می دانیم یک سلطنت در ایران در فردای استقرار تنها متکی به نفوذ یک طیف نیست و اگر هم باشد تنها در نخستین سالهای استفرار و یا در نخستین نسل  چنین خواهد بود.

این را از این رو عرض می کنم که جمهوری خواهانی که  به پای ائتلاف با سلطنت خواهان پهلوی  می روند باید احتمال این را هم بدهند که در صورت بازندگی در این قمار سیاسی عملا با خدمتی که به  بازگشت سلطنت در ایران نموده اند در فردای سلطنت دوباره پهلوی باید در سایه آن تصور آینده صالحی برای خود را داشته باشند و این به علت گفته شده در بالا ممکن نیست.


2- ما جمهوری خواهان باید به این نکته بیاندیشیم که  اساسا در چنین ائتلافی با سلطنت طلبها  چه حاصلی از سوی این نیروها متوجه ما می شود. مگر چنین ائتلافی با هدف سرنگونی حاکمیت روحانیت نیست؟ اگر است آنگاه این پرسش مطرح است که سلطنت طلبها در این روند چه مساعدتی می توانند به ما بنمایند و اصلا در این روند چه کمکی از دست شان برمی آید که در مسیر حاکمیت به غیر از خودشان باشد؟

از نظر من نباید از نظر دور داشت چنین ائتلافی در عمل بسود ما نیست اما بسود سلطنت طلبها است . آنها در واقع نظر  از روی  ضعف و این که با پنهان شدن در پس چنین ائتلافی با چمهوری خواهان چهره خود را بپوشانند و در فردای سرنگونی در کشور مطرح شوند به پای چنین ائتلافی می روند.

و اما جمهوری خواهان برای رسیدن به جمهوری و برای تلاش دوباره برای استقرار جمهوری محتاج این نیستند که برای این منظور سوراغ دعا را فراموش کنند و با نیروهایی  همکاری کنند که زمانی  در سرنگونی شان دست داشته اند.

علل شکست جمهوری خواهان در سرنگونی پهلوی و سلطنت و استقرار استبداد روحانیت علتی نباید شود که جمهوری خواهان برای رهایی از این خود کرده با نیروهای دست بدست شوند که  زمانی در سرنگونی شان دخیل بوده اند و اکنون برای بازگشت سلطنت ورشکسته شان تلاش می کنند.

3- راه استقرار جمهوری در کشور راه اصلاح جمهوری اسلامی نیست. اما به این معنا نیست که ما باید به این علت با سلطنت خواهان همکاری کنیم. استقرار یک نظام در کشور باید متکی به اراده مردمی باشد که خواهان حکومت کردن و دولت داشتن می باشند.

چنین نظامی را نه ناتو و نه آمریکایی ها به ما هدیه می کنند و نه با کنارگیری  خودبخود  حاکمیت روحانیت تحصیل میشود. مردمی که حاکمیت خود را  می خواهند باید برای این امر همت کنند.

و اما این که در فردای حاکمیت خود این مردم این نظام را چگونه سازماندهی می کنند و این حاکمیت مردمی، جمهوری، و مردمی سالاری به چه شکل  در خواهد آمد.... این را باید همین  جمهوری خواهان  میان خود به رای بگذارند .

به عبارت دیگر نه این اساس حکومت مردمی، مردم سالاری، جمهوری و یا... است که باید به رای گذارده شود  بل که مدل جمهوری باید به رای گذارده شود. .والا خود جمهوری که مظهر قدرت و حاکمیت مردم است از راه رای حاصل نمی شود و برای آن باید مردم جمهوری خواه  همت کنند و لذا این  آخری را میان اهالی یک کشور به رای گذاردن استهزا آمیز است.

4- ابقای جمهوری اسلامی و تداوم شوم حاکمیت روحانیت در فقدان ائتلاف عمل جمهوری خواهان و سلطنت طلب ها نیست. ما جمهوری خواهان بیش همه باید در فضای وحدت خواهی پدیدار شده،  ازعلل این تداوم شوم را در فقدان وحدت و ائتلاف میان خودمان جستجو کنیم و همین وحدت است که در فردا اساس دمکراسی و جمهوری در کشور را تشکیل خواهد داد.

از این رو  اگر ما در این زمینه توانستیم گامی های مثبتی جهت  اشتراک  برنامه ای و عملی برداریم آنگاه باید مطمئن بود قوای حاصله از این راه به حدی خواهد بود که آنگاه اصلا نیازی نیست که در مورد اساسی ترین مسئله هر سیاستی یعنی نوع نظام به پای یک جبهه خلقی رویم که شکست چنین راهی - راه جبهه - در استقرار جمهوری اسلامی از قبل موجود است.





۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

حاکمیت مردم و حاکمیت روحانیت


طبقه سوم در حال سواری دادن

من فکر کنم ما ایرانیان داریم زندگی را بر خود سخت تر از این که است می نماییم.حقیقت اینه که دیکتاتوری آخوندی در برابردیکتاتوری غیر آخوندی و اشرافی مطرح بوده و است. و فرق آن با دیکتاتوری اشرافی در این است که در دیکتاتوری آخوندی طبقه اول روحانیت و طبقه دوم اشرافیت و طبقه سوم مردم می باشند اما در دیکتاتوری اشرافی طبفه اول اشرافیت است.


اما در مورد حاکمیت مردم حقیقت این است که حاکمیت مردم یعنی مردم سالاری که به یونانی دمکراسی می شود خلاف دو حاکمیت طبقاتی نخست می باشد. و چنین حاکمیتی نه طبقه روحانیت و نه طبقه اشرافیت را در پایه خود دارد. و این مردم هستند که پایه دمکراسی می باشند. دمکراسی در واقع مخالف سوپرماتی یعنی حق حاکمیت از پیش تعیین شده طبقات روحانی و اشرافیت می باشد. روحانیت این حق پیش - حاکمیت را بر پایه احکام الهی و اشرافیت بر پایه خونی و نژادی و... توجیه کرده و از حق خود می دانند. در حالیکه حاکمیت مردم چنین امتیازاتی را برای هیچ گروهی قائل نیستند.

بنابر این اگر ما از حقوق برابر انسانی عزیمت کنیم می بینیم که آموزه های دینی و تژاد پرستانه ایی که روحانیت و اشرافیت در گذشته به خورد ما داده اند تنها وسایلی بوده اند برای پیشگیری از حاکمیت طبقه سوم یعنی حاکمیت مردم و وسیله ایی برای اعمال حاکمیت ممتازانه شان که هرباره یا بر توجبات دینی استوار بود و یا بر توجیات اشراقی و خونی و...


بنابر این بیاییم از این زوایه حرکت کنیم که طبقه سوم یعنی مردم از آن حرکت می کنند و در این راه با آن تئوری های حکومتی هرباره مقابله کنیم که نافی حکومت مردمی و توجیه گر حکومت های اشرافی و آخوندی می باشند.

من به این نظرم در این راه است که متوجه میشویم که ما کاری با خدا و عقیده و دین و.. مردم که خودمان باشیم، نداریم بلکه سر وکار ما با تئوری های طبقاتی است که هرباره برای توجیه حاکمیت غیر مردمی و طبقاتی بهره گرفته میشوند.

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

مردم را بیدار کنید

نمی دانم چرا این لفظ بیداری مردم را که می شنوم یکهو دیگرگون می شوم. خواهش می کنم از این گفتارم تعبیر  اشتباه آمیز نشود. توضیح میدهم. به این نظرم که دیکتاتوری ها و جمهوری ها گرچه  رابطه معکوسی با هم دارند  لاکن  بدون  وحدت و اشتراک هم  نیستند. نظر به همین پیوند تاریخی و انسانی است که دیکتاتوری و جمهوری در ایران با هم گره خورده اند و این شد که اکنون حاکمیت دارد. من وقتی به این دوگانگی رسمی و حاکم می اندیشم آنرا یک تصادف نمی بینم و امری که نتیجه نابیداری و نا آگاهی مجریان و صحنه گردانانش بوده باشد بل که در پس آن ایرانیانی می بینم که با بیداری خاص خود هم دیکتاتوری و  نظام شاهی موجود را حفظ نمودند تا مبادا از کوره در رود و استبداد هم دستخوش اصلاحات شاهی گردد و هم به نام قیام و انقلاب و از این حرفها  بساط  جمهوری را گسترده نمودند و از این راه  به  شیوه خود  به ایران نو و بالنده بیش ترین ستم ها را روا داشتند. هم خر را  و هم خرما را  خواستند و  با سلام صلوات هم بهش  رسیدند. بر این حساب اگر از من بپرسید خواهم گفت این مردم، - نه همه مردم. مبادا بد تعبیر شود - این جمهوری این دیکتاتوری، این ایران، این تاریخ و این ... همین است که می بینید در هرباره تکرارش هم همین کارکرد را خواهد داشت که داشته است. اما در عوض و در مقابل این مردم ، ایران دیگر، مردم دیگر، تاریخ نو ، جامعه نو ، روابط نو و... جمهوری نو ، شعر نو، آوازه خوان نو ، نگاه نو، هنر نو ، موسیقی و کلام نو  ... یک روند و یک عالم دیگری داشت و هنوز هم دارد. من وقتی به این دو پارگی تاریخی و اجتماعی در کشورمان که به موازات و در کنار  هم از یک قرن و نیم به این طرف کشیده شده اند، می اندیشم می بینم مردم نخست اگر دست به جمهوری و دیکتاتوری بردند و زورشان هم رسید، از هراس از ایران نو، روابط نو و.... بوده است و در این رابطه  هم خیلی خوب بیدارانه و آگاهانه و حتی شجاعانه و با قدرت رفتار نمودند. این را به تجربه و شناخت مستقیم از این دسته از مردم، عرض می کنم. بایست ها و نبایست هایشان، ارزش ها و نحوه هستی اجتماعی شان و... را که مشاهده کنید آنگاه به همین نتیجه  خواهید رسید که من از آنها  رسیده ام. بر این پایه به این نظرم که آنها آنچه از خود  بروز دادند و دیدیم همان بود و است که در  چنته داشتند و هنوز هم دارند. از کوزه آنچه برون طراود که دروست. من اگر شاعر بودم  هرگز برای این دسته از مردم شعر نمی گفتم. اگر آوازه خوان بودم هر گز برای آنها نمی خواندم و ...  و اگر خواب بودند، هرگز بیدارشان نمی کردم....  در جمهوری شان  شرکت نمی کردم. از دیکتاتوری به هر شکل که باشد بهر حال متنفرم پس بگذار دیگر سخنی  از آن نباشد...

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

کاپیتالیسم و شناخت ما از آن

برداشتی که من از کاپیتالیسم دارم آنرا در زبان خودمان مترادف سرمایه گرایی  می گرداند. سرمایه گرایی و یا کاپیتالیسم که یک ایسم است این پرسش را در برابر ما قرار می دهد که سرمایه چیست؟

از سرمایه دو تعریف کلی وجود دارد

1- سرمایه عبارت از وسایل تولید و اقتصاد- نیروهای مولده - و کم وبیش از آغاز فعالیت اقتصادی انسان را همراهی کرده است . سرمایه به این مفهوم - به مفهوم اقتصاد- اجتماعی - جزء لایتجزای اقتصاد اجتماعی است. در این مفهوم سرمایه منشای ثروت اجتماعی و یا همان بهره انباشت شده می باشد و رابطه ثروت  و سرمایه  بر شالوده رابطه میان اقتصاد و جامعه  به قرار زیر است : .سرمایه پدیده اقتصادی  است و ثروت پدیده اجتماعی.

از این نگره بر سرمایه , از آغاز سرمایه داری وجود داشته است. چرا از آغاز از سوی جامعه انسانی در حین فعالیت اقتصادی این و یا آن شکل مالکیت و داشتن سرمایه اعمال شده است.

در این نگرش به سرمایه، سرمایه داری را از سرمایه گرایی جدامی کند. همان گونه که بهره برداری با بهره گرایی، داشتن ثروت با  ثروت گرایی و.... هرباره فرق دارند.

2*- در نگره دوم سرمایه  جدا از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم نیست و در واقع  سرمایه مولود و معلول سرمایه گرایی است.  به این اعتبار سرمایه همیشه نبوده است بل که از زمانی که وسایل اقتصادی و تولید - همانی که گروه اول آنرا فی نفسه سرمایه می خواند-  در مالکیت و در دست عده ایی که کاپیتالیست نامیده می شوند با هدف بهره کشی از انسان هایی دیگر که در این رابطه کارگر خوانده میشوند، قرار می گیرد در عمل این وسایل  مبدل به سرمایه میگردند. در این نظر شکل نخستین سرمایه، ثروت است که در قالب پول سپس در چرخه اقتصادی مبدل به سرمایه یعنی وسایل تولید با هدف کسب سود می گردد.

بر شالوده این نگره کاپیتالیسم سابقا وجود نداشته است و در عصر نو با صنعت بزرگ پدیدار گشته است. گرچه برخی بر کاپیتالیسم مدرن نوعی کاپیتالیسم غیرمدرن مشروط می سازند* اما بطور کلی سرمایه گرایی و بهره گرایی و غیره را در ارتباط مستقیم با کارمزدی قرار می دهند و این رابطه اجتماعی به اواخر قرون میانه به این طرف مربوط می سازند.

من به شخصه بر نظر اولم. اما در مورد سرمایه گرایی و کاپیتالیسم و آنهم در شکل مدرن آن به این نظرم که سرمایه گرایی از آغاز مدنیت و از آغاز تقسیم انسان ها به دو جامعه بالادست و فرودست پدیدار شده است. از این نظر ، برده داری هم  سرمایه گرایی است.

اما سرمایه گرایی و کاپیتالیسم در قالب مدرن  و در قالب بهره کشی از کار مزدی همان است که نظریه دوم می گوید و می توان آن را پذیرفت.

در واقع برداشت غالب از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم همان است که پیرامون کاپیتالیسم و کارمزدوری رواج دارد و نظریه دوم ارائه می دهد. به عبارت دیگر بیشتر ما کاپیتالیسم را همین می شناسیم که نظریه دوم می گوید.

برای این که نشان دهم که این نظریه دوم در عمل به مانع بر خورده است اجازه دهید  نکاتی را  در این رابطه خاطر نشان سازم که از نظر شناخت موضوع بحث مهم است.

بر پایه نظریه دوم از سرمایه و سرمایه گرایی بخش خصوصی جزء لایتجزای کاپیتالیسم می باشد یعنی اگر سرمایه دولتی گشت کاپیتالیسم هم نابود میشود. بنابراین از نگره دوم است که خصوصی بودن سرمایه های اقتصادی کشور یک فاکتور مهم در سرمایه گرایی یعنی کاپیتالیسم می باشد.

در ارتباط با مبحث سیاسی و دمکراسی این نگره به این اندیشه است که سرمایه گرایی و به مفهوم اولی سرمایه خصوصی از پایه دمکراسی در کشور می باشد.

یعنی به عبارت دیگر با  دولتی شدن سرمایه های اقتصادی کشور نه تنها کاپیتالیسم از بین می رود بل که نظام سیاسی - دمکراتیک هم که حیاتش را مدیون  خصوصی بودن سرمایه داری می باشد مبانی موجودیت خود را از این راه از دست خواهد داد.

در جواب من به این نظرم که  نباید شکی کرد که پایه های دمکراسی در کشور  در قدم اول   متکی  بر همان جامعه ایی است که به طبقات تقسیم شده و در کلیتش این جامعه، جامعه سرمایه داران کشور خوانده میشود. در قدم دوم و کمتر حائز اهمیت  حیات این دمکراسی   منوط به وجود جامعه کارگری است .

به این اعتبار از نظریه دوم پذیرفتنی است که پایه دمکراسی وجود طبقات در جامعه سرمایه داران است. به عبارت دیگر وجود جامعه کارگری برای وجود دمکراسی حائز اهمیت اساسی نیست.

و در ادامه از نظریه دوم پذیرفتنی است که در صورت از بین رفتن طبقات در جامعه سرمایه و در صورت دولتی شدن سرمایه ها عملا دیکتاتوری مستقر خواهد شد اما پذیرفتنی نیست که با دولتی شدن سرمایه ها و یا با دولتی شدن جامعه سرمایه، کاپیتالیسم از بین خواهد رفت چرا که حیات کاپیتالیسم برخلاف حیات دمکراسی بر وجود کارگران و جامعه کارگری منوط  است.

در تحلیل نهایی چنین خواهیم داشت

هستی دمکراسی در کشور منوط به طبقات درونی جامعه سرمایه و هستی کاپیتالیسم منوط به هستی جامعه کارگری است.

به عبارت دیگر اگر برای دمکراسی به طبقات درونی جامعه سرمایه نیاز است لاکن شرط وجودی کاپیتالیسم نوین کارمزدوری است.

در یک جا بخش خصوصی سکان دار دمکراسی است و در جایی دیگر جامعه کارگری سکان دار کاپیتالیسم نو است.

بنابر همین اصل است که در صورت دولتی شدن سرمایه ها گرچه دمکراسی پایه های وجودی خود را از دست خواهد داد - این دمکراسی پایه های خود را هم در روند انحصاری شدن تمرکز سرمایه ها هم از دست  خواهد  داد- لاکن در این حالت یعنی با دولتی شدن سرمایه، کاپیتالیسم از بین نخواهد رفت. نمونه کشور چین.

پس بدینسان بسته به این که توجه مان به دمکراسی و یا کاپیتالیسم نو باشد  نتاجی مختلفی از دولتی کردن سرمایه های اقتصادی کشور حاصل میشوند.

به عبارت دیگر: گرچه  خصوصی بودن سرمایه ها و دمکراسی باهمند اما   ایندو یار قدیمی  تنها شکل کاپیتالیسم نیستند.دولتی کردن  شکل دیگر آن می باشد.

در وجود کاپیتالیسم نو روابط مزدوری هرباره شرط است. این موجودیت کارگری است که به کاپیتالیسم شرایط زیست می دهد. دولتی کردن سرمایه ها در صورت وجود رابطه کار مزدوری تنها به معنای موجودیت کاپیتالیسم در فرم دولتی و غیر خصوصی آن است.

اما با از بین رفتن  شکل خصوصی سرمایه ها، خواه در روند تمرکز سرمایه به سرمایه انحصاری و خواه در صورت دولتی شدن  آن عملا این  به معنای از بین بردن پایه های اجتماعی دمکراسی است.

به عبارت دیگر برای حیات دمکراسی شرط اساسی وجود جامعه سرمایه در فرم آزاد و وجود طبقاتی می باشد که جامعه سرمایه را شکل می دهند. در صورت دولتی شدن و تمرکز در جامعه سرمایه پایه های دمکراسی هم از بین خواهد رفت..
اما برای موجودیت کاپیتالیسم نو شرط اولیه و اساسی وجود کار مزدوری است که  هرباره با بازتولید خود کاپیتالیسم نو را بازتولید می کند. وبرعکس برای از بین رفتن کاپیتالیسم نو باید کارمزدی از بین برود و دولتی کردن  در صورت وجود کارمزدی راه چاره نیست.

جمع بندی:


  • 1- نه سرمایه و داشتن سرمایه بل که شکل سرمایه داری مهم است.
  • 2- سرمایه داری از آغاز وجود داشته است اما سرمایه گرایی در دوره ایی از حیات بشر نمودار شده است.
  • 3- سرمایه گرایی نو بر کار مزدی استوار است.
  • 4- ثروت مادی بشری حاصل ادغام کار و سرمایه می باشد
  • 5-در رابطه میان ثروت یعنی جامعه و اقتصاد یعنی سرمایه پیوسته این پرسش مطرح بوده است که کدام جزء در خدمت جزءدیگری است : جامعه در خدمت اقتصاد و یا اقتصاد در خدمت جامعه
  • 6- در پاسخ به پرسش5 کاپیتالیسم و بهره گرایی حاصل شده است که کاپیتالیسم نو تنها شکل و مراحله ایی از تکامل آن است.
----------------------------------------------------------------------------
* .Geld und Ware sind nicht von vornherein Kapital, sowenig wie Produktions- und Lebensmittel. Sie bedürfen der Verwandlung in Kapital. Diese Verwandlung selbst aber kann nur unter bestimmten Umständen vorgehn, die sich dahin zusammenspitzen: Zweierlei sehr verschiedne Sorten von Warenbesitzern müssen sich gegenüber und in Kontakt treten, einerseits Eigner von Geld, Produktions- und Lebensmitteln, denen es gilt, die von ihnen geeignete Wertsumme zu verwerten durch Ankauf fremder Arbeitskraft; andrerseits freie Arbeiter, Verkäufer der eignen Arbeitskraft und daher Verkäufer von Arbeit. Freie Arbeiter in dem Doppelsinn, daß weder sie selbst unmittelbar zu den Produktionsmitteln gehören, wie Sklaven, Leibeigne usw., noch auch die Produktionsmittel ihnen gehören, wie beim selbstwirtschaftenden Bauer usw., sie davon vielmehr frei, los und ledig sind. Mit dieser Polarisation des Warenmarkts sind die Grundbedingungen der kapitalistischen Produktion gegeben. Das Kapitalverhältnis setzt die Scheidung zwischen den Arbeitern und dem Eigentum an den Verwirklichungsbedingungen der Arbeit voraus. Sobald die kapitalistische Produktion einmal auf eignen Füßen steht, erhält sie nicht nur jene Scheidung, sondern reproduziert sie auf stets wachsender Stufenleiter. Der Prozeß, der das Kapitalverhältnis schafft, kann also nichts andres sein als der Scheidungsprozeß des Arbeiters vom Eigentum an seinen Arbeitsbedingungen, ein Prozeß, der einerseits die gesellschaftlichen Lebens- und Produktionsmittel in Kapital verwandelt, andrerseits die unmittelbaren Produzenten in Lohnarbeiter.


Kral Marx 


Kapital


*-Der Ausgangspunkt der Entwicklung, die sowohl den Lohnarbeiter wie den Kapitalisten erzeugt, war die Knechtschaft des Arbeiters. Der Fortgang bestand in einem Formwechsel dieser Knechtung, in der Verwandlung der feudalen in kapitalistische Exploitation. Um ihren Gang zu verstehn, brauchen wir gar nicht so weit zurückzugreifen. Obgleich die ersten Anfänge kapitalistischer Produktion uns schon im 14. und 15. Jahrhundert in einigen Städten am Mittelmeer sporadisch entgegentreten, datiert die kapitalistische Ära erst vom 16. Jahrhundert. Dort, wo sie auftritt, ist die Aufhebung der Leibeigenschaft längst vollbracht und der Glanzpunkt des Mittelalters, der Bestand souveräner Städte, seit geraumer Zeit im Erbleichen.


Karl Marx


Kapital

هم دمکراسی و هم ترقی خواهی. باهم

 ما باید میان نظام های جمهوری و دمکراتیکی ، نظیر حکومت روسیه فدرالتیو که در آن ها دمکراسی به عللی عمل نمی کند از یکسو و از سوی دیگر نظام های نظیر جمهوری اسلامی ایران که نفض در گام اول ساختاری و در یک دیکتاتوری ساختاری است،  فرق بگذاریم. در عمل شاید این دو یکی باشند و یکی هم هستند.  از  زاویه عملی حتی  بسیاری از دمکراسی های دنیا را می توان زیر سوال برد.
اما از نظر نظری و ساختاری این دو مسئله یکی نیستند. اهمیت این مسئله برای ما ایرانیان از این جهت مهم است که محتمل است که ما حتی در صورت تبدیل جمهوری اسلامی به یک جمهوری دمکراتیک  و لیبرال و.... ایرانی در دهه های نخست از جهت عملکرد دمکراسی در ایران به مشکلات فنی برخورد نماییم.

من در این جا می خواهم نظر به معضلات انتقال ایران از حالت دیکتاتوری  به حالت دمکراسی از این معضلات احتمالی به موردی توجه ها را حواله دهم که از جهت دیگر حائز اهمیت خواهد شد و آن عبارت است پیروزی انتخاباتی  حزب و یا احزاب محاقظه کار- خواه اسلامیست و خواه سکولار - در برابر احزاب ترقی خواه در طیف های و رنگ های گوناگون، در فردای انحلال جمهوری اسلامی و استقرار نظام دمکراتیک می باشد. یعنی مانند کشورهای عربی امروز در بهار عربی شان.

برای سهولت کلام هم که شده من بعد سعی خواهم کرد به شکل تجریدی این دو گروه را به دو گروه اصلی محافظه کار و ترقی خواه تقسیم کنم.

در این تقسیم بندی منظور از احزاب محافظه کار ایرانی  عبارت است از کلیت احزابی که هم اکنون هم اصل جمهوری اسلامی را صرف نظر از فرم آن پذیرا هستند. از این نظر حتی رادیکال ترین فرم این محاقظه کاری و ضدیت با مدرنیته و ترقی خواه و دمکراسی که از سوی برخی از احزاب کارگری و سوسیالیست ارائه میشود در شمار همین کاتگوری محافظه کاری سیاسی محسوب میشود.

در این تقسیم بندی در ادامه منظور از احزاب ترقی خواه ایرانی عبارت است از کلیه احزاب ایرانی که برای تحول اجتماعی، سیاسی ، اقتصادی و... کشور بسوی مدرنیته می باشند. این ها همان پیروان انقلاب صنعتی و انقلاب در نظام کاپیتالیستی موجود از صنعت و تجارت خرد و قرون وسطایی به صنعت و تجارت کلان و بزرگ امروزی می باشند.

همان گونه که محافظه کاران ایرانی و مخالفان تحول بسوی تمدن های بزرگ و امروزی ، بسوی کاپیتالیسم نو ... یکی نیستند به همان سان هم ترقی خواهان یکدست نیستند.
دو تیره کلی از ترقی خواهان موجودند: یکی ترقی خواهان پیرو کاپیتالیسم و دومی ترقی خواهان پیرو انقلاب جهانی. آنچه ایندو گروه را بهم پیوند می دهد اتحاد تاریخی و کنونی بر علیه کاپیتالیسم عقب مانده ایرانی و اتحاد برای تحول کشور در تمام زمینه ها بسوی تمدن های بزرگ است. اما اختلاف اصلی در این است که گروه اول یعنی پیروان کاپیتالیسم از جامعه سرمایه داری و دسته دوم یعنی پیروان انقلاب جهانی از جامعه کارگری در حال تکوین می باشند.

حال با این پیش شرط ها بازگو شده بازگردیم به محور بحثمان که حول پیروزی احتمالی انتخاباتی کنسرو اتیوی های وطنی  در یک دمکراسی مستقر شده در پس از جمهوری اسلامی را مورد بررسی خود قرار می دهد.

از نظر من پیروزی انتخاباتی محافظه کاران  ایرانی در یک نظام دمکراتیک مستقر شده در فردای پس از جمهوری اسلامی از دو جهت در خور توجه است:

1- اول از این که نباید فراموش حتی در صورت این پیروزی ما  باید توجه ما را به این مورد معطوف کنیم که کشور دارای یک نظام دمکراتیک است  که هرباره مهم این است که به خوبی و به درستی عمل کند. اما این که  در آغاز در کشور احتمالا این پیروزی با  محافظه کاران کشور خواهد بود، نباید مایه  دلسردی گردد.

2- پیروزی مدام محافظه کاران خطری خواهد بود که متوجه دمکراسی و آزادی در کشور خواهد شد

برای توضیح نکته دوم اجازه دهید قدری پیرامون این نکته مکث کنیم. در کشوری نظیر ایران ما نه تنها به دمکراسی بل که در عین حال به حاکمیت نیروهای ترقی خواه احتیاج داریم تا کشور را در جاده های تحول و ترقی بسوی تمدن های بزرگ هدایت کنند.

باید توجه  داشت که ترقی بدون دمکراسی و حتی از سوی دیکتاتوری هم ممکن است. . بر عکس استقرار دمکراسی بدون ترقی از سوی مرتجعین و محافظه کاران وطنی هم مقدور است.

این مورد آخری در واقع همان مدلی است که اصلاح طلبان جمهوری اسلامی از دمکراتیک کردن نظام حاضر در سر می پرورانند. در فردای استقرار نظام دمکراتیک پیروزی محافظه کاری در انتخابات کشوری در واقع پیروزی همین اصلاح طلبان می باشد که کنون در نظام جدید از راه انتخابات کشوری قدرت  رابرای دوره ایی بدست می گیرند.

از نگاه مورد اول این در حقیقت امر یک  آزمایش دمکراسی است که صرف نظر از نوعیت حزب در یک انتخاب آزاد و مردمی احزابی که مردم می خواهند به سر قدرت آیند. اما از نگره دوم پیروزی محافظه کاران را باید تداوم سیاست های جمهوری اسلامی ایران و ضدیت آن با ترقی و تحول در قالب یک نظام دمکراتیک  دانست یعنی همان هدفی که اصلاح طلبان حکومتی  هم اکنون دنبال می کنند.

من در اینجا بی آن که بخواهم دستور عملی برای احزاب ترقی خواه و خواهان تحول در کلیت ابعاد اجتماعی صادر کنم توجه شان را متوجه این نکته می کنم که در کشور ما پیروزی دمکراسی و استقرار نظام دمکراتیک کافی نیست. لازم است اما کافی نیست.

دمکراسی نظر به اهمیت آن تنها یک شکل برای حکومت کردن است و پذیرفتنی است که در ایران کنونی تنها شکل آلترناتیو در برابر استبداد دیرینه در کشور می باشد.

اما با این وجود دمکراسی  و حتی یک دمکراسی که عمل می کند تمام آنچه که می خواهیم و بسود کشور است نمی باشد.

از نظر من  از پایه های کارایی یک نظام دمکراتیک در کشور  و این که این نظام در طول زمان کاراتر گردد این است که کشور جاده ترقی را طی کند و این امر با پیروزی مدام محافظه کاران در نظام دمکراتیک کشور ممکن نیست.

بگذارید راحتتر مطلب را ادا کنم. ما در واقع دارای دو جمهوری و دو دمکراسی هستیم: یکی دمکراسی و جمهوری قدیمی و ونیزی و فلورانسی و.. دیگر جمهوری دمکراتیک نوین و با پایه های مدرنیته.


عرض کردم. شاید گام نخست استقرار یک جمهوری و یک دمکراسی در کشور باشد که کارایی داشته باشد اما گام دوم تبدیل این جمهوری و دمکراسی از یک نظام کهن به یک دمکراسی و جمهوری نوین است و گام دوم ممکن نیست مگر پیروزی هرباره ترقی خواهان در انتخابات کشور.

برای این مورد دوم توجه ها  را متوجه حوادث جاری در مصر، تونس و... می نمایم.

ما در این کشور ها اگر میان استقرار نظام دمکراتیک در کشور از یکسو و از سوی دیگر پیروزی این و یا محافظه کاران در انتخابات دوره ایی فرق بگذاریم، این دومی نظر به حکومت آتی محافظه کاران در یک نظام دمکراتیک چون موقتی است این شانس را به ترقی خواهان این کشور می دهد که در انتخابات بعدی پیروزی را از آن خود گردانند. اما از سوی دیگر احتمال این خطر وجود دارد که در صورت پیروزی مدام محافظه کاری هم کارایی موجود دمکراسی به خطر افتد و هم  در آینده به کارایی آن افزوده نگردد. یعنی همان معضلی که احتمالا ما در فردای جمهوری اسلامی در کشور با آن مواجه خواهیم شد.

بنابر این از همین حالا باید توجه مان نه تنها متوجه نحوه دمکراتیک اعمال سیاست های ترقی خواهانه باشد بل باید توجه ها را  بیش از پیش متوجه خود این سیاست ها و ماهیت ترقی خواهانه آن که برای دمکراسی و کارایی آن حکم شالوده ریزی دارد، نمود.



۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

فواید گاو بودن!



معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است :

 با سلام خدمت معلم عزیزم و خوانده تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. توسط مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد. بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست می کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد ، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند ، یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند ، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند ، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند اینهمه بیا برو ، بعله برون ، خواستگاری ، مهریه ، نامزدی ، زیر لفظی ، حنا بندان ، عروسی ، پاتختی ، روتختی ، زیر تختی ، ماه عسل ، و زبونم لال طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره میگوید : سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند. گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟ گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شیر ، گوشت ، پوست ، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم. آقای... معلم خوب ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها که البته زشت است استفاده می شود. ما حتی از دستشویی بزرگ گاو (پشگل) هم استفاده می کنیم. تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند؟ یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر . آخر توهم گاوی؟ فلانی گاو است بین گاوها تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است : گمون کردی تو دستات یه اسیرم دیگه قلبم رو از تو پس میگیرم دیده اید گاو نری به خاطر بدست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید : "عاشقت هستم"! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند! گاوها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد. هیچ گاوی غمباد نمی گیرد. هیچ گاوی رشوه نمی گیرد. هیچ گاوی اختلاس نمی کند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد. هیچ گاوی.. اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم ، دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر توسط مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید... لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه... همه از گاو ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من... بلکه گفت : مااااااا

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...