پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها
من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد امپریالیسم تبدیلش کنیم به محور مقاومتی امپریالیستی.
در جبهه کنونی که ضد امپریالیستی است همه نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی و حکومت ها صرف نظر از ماهیت تاریخی و اجتماعی و طبقاتی شان به صرف ضدیت با امپریالیسم که مرحله نهایی از تکامل در سرمایه داری است مورد حمایت واقع شده و مقاومت و ضدیت آنها به عنوان جزیی از جبهه ضد امپریالیسم از سوی دیگر اعضای جبهه به عنوان متحد و همراه سیاسی به رغم تضاد های درونی مورد حمایت واقع می گردند.
بطور نمونه ضدیت رژیم ملایان با امپریالیسم و در راس آن آمریکا و یا به شکل محدود تر ضدیت رژیم ملایان با امپریالسم آمریکا.
در جبهه ضد امپریالیستی ضدیت با امپریالیسم اصل است نه انگیزه و چرایی و منافع طبقاتی و سیاسی و تاریخی و غیره و ذالک. مخالفت درون جبهه ای هم مجاز می باشد. اما چون اصل مخالفت و ضدیت با امپریالیسم می باشد هر ضدیتی به فال نیک گرفته می شود مورد حمایت واقع می گردد. و بر عکس هر ضدیت امپریالیسم با هر یک از اعضای این خانواده بزرگ محکوم می شود. بطور نمونه ضدیت امپریالیسم آمریکا با توسعه طلبی رژیم ملایان در منطقه.
می دانیم رژیم ملایان در منطقه در پی گسترش دایره نفوذی شان مییاشند و ما این را به جزییات می دانیم و لازم نیست در ابن مکان به آن بپردازیم. و این توسعه طلبی ایدئلوژیک در اصل در تخالف و ضدیت است با دامنه نفوذ و سلطه امپریالیسم در منطقه و بخصوص آمریکا.
از این جا از پیش وقوع یک جنگ گرم در نتیجه یک جنگ سرد طولانی مدت قابل پیش بینی بود. دیر یا زود داشت اما سوخت و سوز نداشت.
اصلیت این جنگ گرم که اکنون جاری است پس در چیست ؟
جنگ جاری نتیجه بلافصل از گسترش دامنه نفوذی و سلطه میان رژیم ملایان و امپریالیسم آمریکا. در واقعیت امر می توان به آن به منزله یک جنگ سیطره ای و نفوذی اعتبار بخشید.
محور مقاومتی ها اما این جنگ را محکوم می کنند یعنی بانی آن را امپریالیسم آمریکا و اسرئیل می دانند و لذا آن را حق رژیم ملایان می دانند دامنه نفوذی خود در منطقه را در ضدیت با امپریالیسم آمریکا به دلخواه وسیعا گسترش دهد.
از این منظر هر ضربه به امپریالیسم و تضعیف دامنه نفوذی و سلطه آن در منطقه از سوی محور مقاومتی ها مورد خوش آمد واقع می شود حتی اگر این گسترش در اصل توسعه دایره سلطه دیکتاتوری ملایان ایران در منطقه باشد.
هدف اصلی محور مقاومت به این ترتیب که مشاهده می کنید تضعیف امپریالیسم و شکست و سرانجام نابودی آن است. در راستای این مهم با کدام دست و ابزار و با چه انگیزه و نتایجی برای شان حائز جایگاه اصلی نیست.
در عوض آیا امپریالیسم حق دفاع از سیطره و دامنه نفوذی خویش در منطقه را دارا است؟ خیر.
اما اگر امپریالیسم جنگ سرد را به یک جنگ گرم و به یک جنگ در دفاع از سیطره خود مبدل کند و علیه رژیم ملایان وارد جنگ مانند جنگ کنونی شود چی؟
از منظر محور مقاومتی چنین جنگی در اصل یک جنگ امپریالیستی و توسعه و سلطه طلبانه خواهدبود و نه تدافعی و از پیش محکوم می گردد. بطور نمونه همین جنگ های ۱۲ روزه و ۳۹ روزه اخیر.
امپریالیسم آمریکا و اسراییل در این نمونه این جنگ حق خود در دفاع از خویش تلقی کرده و اما محور مقاومتی آنرا جنگ امپریالیستی و تجاوزگرانه دانسته و محکوم می کنند
یک طرف مدعی دفاع از خود است و جانب دیگر مدعی است مورد تجاوز واقع شده است.
در ادامه می پردازیم به جبهه محور مقاومت دیگر . این جبهه دوم در اصلیت خود یک جبهه امپریالیستی است. یعنی مانند برگرداندن سیخ کباب روی دیگر همان جبهه اول است اما با این تفاوت که یک جبهه امپریالیستی است. محور مقاومت در واقع امپریالیسم است.
هدف در این جبهه به رغم اختلافات درونی چنان که ذکر شد امپریالیسم است. از اسراییل گرفته تا شاه سابق در ایران و رضا پهلوی امروز. شیوخ منطقه و... به رغم تضاد منافع همه باهمند. اصلیت با امپریالیسم است. از امپریالیسم سود می برند و از آن ارتزاق می کنند.
اما تنها این نیست. حتی خود امپریالیسم از منظر تاریخی و نه ملی دو شقه است:
امپریالیسم ملی گرا و کلاسیک و به قولی ترامپی و امپریالیسم نوین و گلوبالیست.
پس میان این دو مرحله از فرگشت امپریالیسم هم تضاد منافع تاریخی وجود دارد. و این تضاد منافع که گاه آشکار می شود و گاه خفته می ماند را باید دید.
اما در جبهه محور مقاومت امپریالیستی اصلیت چنان که گفته شد حفظ امپریالیسم به رغم اختلافات درونی است .بدین ترتیب هر آن که با امپریالیسم بود جزیی از خانواده بزرگ این محور مقاومت تلقی می گردد و در این رابطه از این که این مدافعه از چه منبع و مأخذ و با چه انگیزه ای می باشد صرف نظر می شود.
در این جنگی که علیه رژیم ملایان و توسعه طلبی های ضد امپریالیستی او در منطقه راه انداخته شد بطور نمونه ترامپ خیلی سعی نمود و البته با کمترین موفقیت که همه اعضای جبهه امپریالیستی را به زیر رهبری خود در آورد ولی به ظاهر این جبهه شکننده تر از آن جلوه نمود که تصور میشود.
علت آن شاید نفس رهبری ترامپ به مثابه یک کهنه امپریالیست و با سوداهای کهنه تر از خود یعنی باز گرداندن عظمت کهن به امپریالیسم آمریکا باشد. از این رو دیگر امپریالیستها با خیلی صبوری و خویشتن داری سعی کردند که تضاد های درون جبهه عمیق تر از آنی که اکنون است نشود. کار سختی بود و است. حتی این چنین خویشتن داری برای فردی مانند رضا پهلوی هم کار آسانی نبود و اکنون هم نیست.
این جبهه چنانکه می بینید در اصل روی دیگر سکه جبهه اول است. اما در عوض در این جبهه ما شاهد دیگر نیروهای اجتماعی هستیم.
من در ادامه تصمیم دارم به این بپردازم که در این میان یک نیروی سومی هم وجود دارد که نه جبهه اول است و نه جبهه دوم.
بطور نمونه وقتی گفته میشود جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه جنگ ما نبود و نیست. صلح ما نبود و نیست. مذاکره ما نبود و نیست این مواضع از سوی نیروی سوم است. پس لذا باید این نیرو را تببیین هویت کرد. توضیح داد چه می خواهد. و در کجا ایستاده است.
نه به جبهه ضد امپریالیستی و نه به جبهه امپریالیستی. مسلما در یک نگاه کلی نیروی سوم چنین تعریف و تعیین و تبیین هویت خواهد شد. به قولی ما نه اینیم و نه آن.
در تبیین این نیروی سوم اجازه دهید پیش هر چیز دو گفتمان استعمار و امپریالیسم را ضمن ارتباط و پیوستگی میان شان از هم جدا نگه داریم.
استعمار پیش از ظهور امپریالیسم وجود داشته و با ورود سرمایه داری به مرحله امپریالیسم استعمار هم به تبع آن تغییر کرد و وارد مرحله انحصارات شد. به دیگر سخن امپریالیستی شد.
برای بسیاری از کشورها که یا مستعمره بودند و یا مانند ایران شبه مستعمره اما گفتمان استعمار تا به امروز مطرح است. به عبارت دیگر ضدیت با استعمار و تلاش در راه کسب و حفظ استقلال.
ضدیت با استعمار که اکنون هم در همین رژیم ملایان مطرح است بطور عینه نه به مفهوم آزادی است و نه به مفهوم دموکراسی و نه به معنای عدالت اجتماعی و نه..
ضدیت با استعمار یعنی استقلال طلبی.
پس این مهم است که بدانیم و در نظر داشته باشیم جبهه ضد امپریالیستی و محور مقاومتی که می گویند در اصل یعنی جبهه ضد استعماری. در اصلیت خود و در شکل کاذب کنونی یعنی جبهه استقلال خواهی.
و در ادامه جنبش استقلال طلبی به سند رژیم ملایان برابر با جنبش ملی و تلاش در راه کسب حاکمیت ملی نبوده و نیست.
حال چرا جبهه ضد استعماری که وسیع است چنین مبدل شد به جبهه ضد امپریالیستی یعنی ضدیت با یک مرحله از تکامل سرمایه داری و این به نوبه خود بی علت نیست.
این را ما مدیون چه نیروهای سیاسی هستیم که جبهه ضد استعماری در منطقه را به جبهه ضدیت با بالاترین مرحله از تکامل سرمایه داری مبدل شد؟
یعنی این معادل کردن جبهه ضد استعماری با جبهه ضد سرمایه داری و دقیقتر از آن با ضدیت علیه بالاترین مرحله از تکامل سرمایه داری از کجاست؟
پیش از هر پاسخی بد نیست بدانیم که آغاز مرحله امپریالیسم آغاز گندیدگی سرمایه داری نیست و آغاز عصر انقلاب پسا امپریالیستی در یک کشور معین محسوب نمی شود. و چون نمی شود لذا ضدیت با امپریالیسم در یک کشور تنها می تواند یک ضدیت واپس گرایانه تلقی گردد. به عبارت دیگر ضدیت با تاریخ و حرکت و تکامل به نام عدالت خواهی نام گیرد. چنین سوسیالیزمی در اصل ارتجاعی است.
پس جبهه ضد امپریالیستی در اصل یک جبهه واپس گرایانه بوده و است. و لذا پتانسیل زیادی برای جذب نیروهای واپس گرا به نام استقلال و به نام عدالت و... در درون خود حمل می کند. شما این را به عنوان یک اصل از پیش داشته باشید تا ما به ادامه بپردازیم.
از سوی دیگر بد نیست در نظر داشته باشیم امپریالیسم در یک کشور معین و جداگانه اکنون وارد مرحله جدیدی از تکامل خود شده است یعنی وارد مرحله گلوبالیزاسیون و شکل بندی امپریالیسم فراملی.
در زمانه ما از اینرو آنچه دریک کشور امپریالیستی واپس گرایانه است امپریالیسم ملی و ترامپی و ناسیونالیستی است.. بطور نمونه در آمریکا.
سوسیالیزم در کشوری مانند آمریکا لذا تنها می تواند در همراهی با گلوبالیزاسیون باشد و این در عمل وبه تجربه یعنی ظهور سوسیال امپریالیسم.
چرا سوسیال امپریالیسم؟
چون امپریالیسم در اصل یک سطح عالی از نیروهای کار و سازمان کار تلقی می شود. و این سطح کار صرف نظر از شکل مالکیت خصوصی و یا اشتراکی آن مطرح است. از اینرو بیرون کشیدن انحصار رشد نیروهای کار و ارگانیزاسیون کار اجتماعی از دست مالکان خصوصی و اشتراکی کردن آن در حین این که به این رشد و وظایف تاریخی آن ادامه دادن امری بوده که پیوسته به موازات رشد نیروهای کار به شکل سرمایه داری در تمامی مراحلش مطرح بوده است.
این گفتمان قدیمی در اصل این بود:
کارگران می توانند وظایف تاریخی سرمایه داری را صرف نظر از مراحل رشد آن خویش به عهده گرفته و خود به فرجام آن بپردازند اما به شرطی این که در این راه و مهم شرایط ذهنی به رغم فراهم نبودن شرایط عینی فراهم باشد.
از این رو پیوند زدن این گفتمان قدیمی به قولی انقلاب کارگری در همه اعصار و فصول چیز تازه ای در محیط کارگری نبود و اگر اشتباه نکنم این لنین بود این گفتمان را با گفتمان امپریالیسم و با این ایده که امپریالیسم یعنی پایان اعتبار تاریخی سرمایه داری و آغاز عصر رشد سوسیالیستی نیروهای به اصطلاح مولده در پیوند قرار داد.
لذا اگر از این گفتمان لنینی حرکت کنیم آنگاه چکیده اش این می شود:
در عصر امپریالیسم می شود و باید سرمایه داری را در ضعیف ترین حلقه هایش نابود کرد. به دیگر سخن امر سوسیالیزم در عصر امپریالیسم یک امر جهانی است.
نتیجه ایی که این گفتمان برای این بحث مان دارد آنگاه این خواهد بود:
سوسیالیزم کارگری اساس و بنیان تمامی ضدیت با امپریالیسم است. جنبش و لذا جبهه ضد امپریالیستی یعنی جنبش جهانی ضد سرمایه داری در همه کشورها و در همه مراحل با هدف نهایی و یکتای استقرار سوسیالیزم کارگری.
حال ارتباط این گفتمان با جبهه ضد امپریالیستی.
جبهه ضد امپریالیسم در اصل از همین بنیان تئوریک ضدیت با امپریالیسم و به عبارت مثبت سوسیالیزم کارگری نشات گرفته است. اما نه به این شکل مسخ شده که اکنون جاری است.
در این جبهه ضد امپریالیسم و ارگینال برخلاف شکل مسخ شده امروزین یک رهبری کارگری و سوسیالیستی وجود دارد و در آن رهبری با کارگران و انقلاب کارگری است و این اصل رهبری و انقلاب کارگری شرط اصلی و هویت بخش این جبهه بندی ضد امپریالیستی را تشکیل می دهد.
در یک کلام پایانی مفهوم واقعی جبهه ضد امپریالیستی یعنی هدایت کارگری در ابعاد جهانی به سوی نابودی سرمایه داری در عصر امپریالیسم و استقرار حکومت کارگری.
پس از این مدخل وارد این مبحث و پرسش شویم که کشورهایی مانند ایران که در حال توسعه هستند و با موانع استعماری مواجهند. و شعارهایشان عبارت هستند از
استقلال ازادی و دموکراسی پیشرفت و توسعه. عدالت قضایی و برابری زن و مرد و...
آبا بخشی از حرکت ضد امپریالیستی و برای استقرار حکومت کارگری در ایران و در جهان است؟
آیا پیوندی میان جنبش ضد استعماری و جنبش سوسیالیستی وجود دارد؟
حال برای سهولت امر فرض را بر لحظه ایی بر این بگذاریم ضد استعماری در ایران یعنی ضد سرمایه داری و لذا و در نتیجه یعنی انقلاب کارگری و استقرار حکومت کارگری. این البته یک فرض است.
از این دیده نگاه کنیم این جبهه ضد امپریالیستی کذایی که محور مقاومتی ها راه انداختند که حاصلش پشتیبانی از رژیم ملایان شد دیگر چه صیغه ای است که این ها خوانده اند؟
یکی در پی انقلاب کارگری است و به هیچ رژیمی جز رژیم کارگری رضایت نمی دهد و دیگری از رژیم ملایان حمایت می کند چون این رژیم
و از این جا این مهم است:
چون این رژیم چی؟
ضد استعمار است و خواهان استقلال عمل خود در منطقه می باشد؟
ضد امپریالیسم یعنی ضد بالاترین مرحله از تکامل سرمایه داری در ایران است؟
نه. براستی برای این پرسش ها چه پاسخی هایی وجود دارتد؟
این رژیم راستی چی است و چی نیست؟
برای پاسخ به این قبیل پرسش ها بیاییم پیشنهاد می کنم از نگاه ضد امپریالیستی و جنبش کارگری و انقلاب سوسیالیستی گذر کنیم. چون از این نگاه کافی است یک رژیم کارگری نباشد تا کنار گذاشته شود.
بیاییم از نگاه ارزش های نامبرده در بالا که در ایران امروز مطرحند به این رژیم نگاه کنیم
استقلال
آزادی
دموکراسی
عدالت قضایی
برابری جنسی
قانون مداری
پیشرفت و رفاه عمومی
پایان دادن پادگان سازی کشور
پرهیز از میلیتاریسم و جنگ طلبی به نام نامی استقلال و مبارزه با استعمار
پرهیز از مستعمره سازی و تصرف سرزمین های دیگر به هر شکل و عنوان
ایدئولوژی زدایی سیاست. حقوق و قانون و..
....
ووو
از این مظنه ها و مشابه اگر به این رژیم بنگریم براستی ایران کنونی کجا ایستاده است؟
من همیشه از خودم می پرسم این ایرانی ها که به هر بهانه ایی از این رژیم پشتیبانی می کنند براستی کیانند؟
از آنها که مواجب بگیرند بگذریم.
از این حرکت کنیم این ها منافعی دارند که در سایه این ٰرژیم به شکلی از اشکال تامین می شود. این شکل و اشکال کدام است مسلما گفتمان دیگری است.
اما توجیات و تئوریهایی که دارند مورد توجه من در این جاست.
به این دو جنگی که براه افتاد نگاه کنید!
یک طرف استعمار گران رنگاوارنگ که در یک جهان میان خود تقسیم کرده ازتقسیمات و حوزه های نفوذی خود دفاع می کنند و از سوی رژیم ملایان که سوداهای توسعه ایدئولوژیک و آخرزمانی و... دارد که در اصل یعنی وارد شدن در محدوده تقسیم بندی های استعماری. البته بدون مجوز.
حال به نظر شما ماهیت چنین جنگی چیست؟
جنگ میهنی و حفظ استقلال؟ آنگونه که محور مقاومتی ها میگویند؟ یک جنگ ضد امپریالیستی؟
جنگ آزادی بخش که استعمار گران و ... راه انداخته اند و آمده اند ما را از چنگال فاشیسم آخوندی در ایران نجات دهند؟
نرویم دنبال تئوری ها. به واقعیت ها نگاه کنیم.
تئوری هایی که در این دوقرن اخیر ساخته اند در همین پراکسیس و عمل ایران بی ربط بودنشان بیش هر زمانی روی شده است.
کار به جایی رسیده که استعمار گران حرکت های ضد استعماری و ضد توسعه طلبانه را به ریشخند می گیرند.
اگر بگوییم این ملایان را به عمد حلوا حلوا می کنند تا حرکت های ضد استعماری را به لوث بکشانند جای دوری نرفته ایم.
استقلالی که ایرانیان می خواستند یعنی همین که مستعمرات ایدئولوژیک در لبنان و فلسطین و عراق و .... براه بیاندازیم؟
استقلال یعنی این که ضمن پادگانی کردن کل کشور با اهداف میلیتاریستی - ایدئولوژیک قوای نظامی و تسلیحاتی کشور را بطور ناموزون و یکجانبه توسعه دهیم؟ تا برخی مدعی شوند انقلاب صنعتی در ایران به علل مختصات ژئوپولیتک یعنی همین؟
این ها تئوری پردازی های یک مشت لابی های اسلحه که در سراسر جهان پخشند و به این ٰرژیم در دست یابی به تسلحیات یاری می رسانند می باشد.
ما بقی تئوری ها یی که به حمایت از این رژیم می باشند ریشه یا در یک مشت لابی داخلی دارند و یا از سوی یک عده ایرانی که از قبل این رژیم ارتزاق می کنند.
ادامه دارد..