۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

نگاهی برمتن کامل سخنرانی علیرضا ثقفی سمینار بررسی اقتصادی – اجتماعی جنبش وال استریت ٧ آذر١٣٩٠ دانشکده علوم اجتماعی تهران



خدمت دوستان سلام .چون بسیاری از دوستان ایستاده اند بهتر است بحث را زودتر شروع کنیم تا زودتر هم بتوانیم تمام کنیم. موضوع بحث، جنبش ضد سرمایه داری وال استریت است. من ابتدا از انجمن جامعه شناسی تشکر می کنیم که به ما فرصت دادند این سمینار برگزار شود. اما در مراکز خبری اعلام شد کهیکی از فعالین کارگری قدیمی در سنندج تقاضا کرده بود یک چنین فضایی در اختیارشان قرار بگیرد و نیروهای امنیتی مخالفت کردند. اگر همبستگی با جنبش وال استریت خوب است و می شود انجام داد، چرا کارگران نباید انجام دهند؟ بخصوص فردی که تقاضا کرده بود یکی از فعالان قدیمی کارگری است. وارد بحث می شوم. بحث اصلی وجود جنبش اشغال وال استریت به عنوان یک جنبش همگانی است. چون انجمن جامعه شناسی این برنامه را تدارک دیده ، از این مناسبت استفاده می کنم تا بگویم یک تفاوت اساسی بین جامعه شناسی دانشگاهی و جامعه شناسی علمی وجود دارد. جامعه شناسی ؛علمی بود که ابتدا از فلسفه جدا شد. ما می دانیم فلاسفه ی قدیم و اسکولاستیک که قبل از قرن ١٩ می زیستند ،عمدتا تلاش می کردند جهان را تفسیر کنند.
فلاسفه از قرن ١٩ به بعد این دستور را در کار خود قرار دادند که نباید جهان را فقط تفسیر کرد، بلکه باید جهان را تغییر داد. جامعه شناسی از نظر عملی باید به فکر تغییر جهان باشد، در حالی که جامعه شناسی دانشگاهی ما بیشتر به فکر تفسیر جهان است. یا رشته ی آسیب شناسی های اجتماعی است مثلا چرا مردم شلوغ کردند. برویم راهی بیابیم تا راه حلی بدهیم به حکومتگران که دیگر مردم شلوغ نکنند، یا اینکه چرا کودک خیابانی زیاد است برویم راه حلی بدهیم که کودک خیابانی کمتر شود یا جامعه شناسی بازار، که چه کار کنیم که فروش زیاد بشود و… از همین جا وارد بحث می شویم : بنیان جنبش اشغال وال استریت بر تغییر جهان است نه تفسیر آن.
یعنی اگر ما جامعه شناسانی داشته باشیم و بتوانیم به آنها لقب جامعه شناس اطلاق کنیم، کسانی هستند که برای تغییر جهان حرکت می کنند. وقتی صحبت از تغییر می کنیم، یعنی آنچه که داریم و آنچه که موجود است از نابسامانی ها،‌ازبی عدالتی ها‌، از اختلافات طبقاتی،‌از نابرابری ها، ازکودک خیابانی از بی خانمان ها باید تغییر کند. آنچه که وجود دارد که یک اقتصاد انگلی است که در جامعه ی جهانی امروز وجود دارد باید تغییر کند. جامعه شناسی باید بنیانش را بر بررسی این موضوع بگذارد، از اینجا باید وارد قضیه شود. حال می خواهم به این مساله بپردازم که اساسا چه چیزی باعث شد ه که عده ای خواهان تغییر وضع موجود می شوند. ظاهرا در جنبش ضد سرمایه داری که به اندازه ی کافی همه ی حضار از طریق اخبار با آن آشنا هستند و به بیشتر کشورها سرایت کرده، مبنای اصلی این است که سلطه بازار مالی بر جهان باعث بدبختی های موجود در سطح جوامع است. امریکا که آغازگر این جنبش است بیش از ۴٠ میلیون فقیر دارد. طبق آمار خودشان، نه تنها این عده زیر خط فقر هستند، بلکه حتا عده ای از خود سرمایه دارها هم از وضعیت موجود راضی نیستند، یعنی کسانی که خودشان هم از این خان نعمت سرمایه داری سود می برند، دریک حالت نا امنی قرار دارند. بازار مالی به اختاپوسی تبدیل شده که همه ی جامعه را تحت تسلط خودش قرار می دهد. بیایید به تاریخچه قضیه به طور گذرا نگاهی بیاندازیم. بعد از جنگ جهانی دوم، امریکا عمدتا بازار مالی جهان را در اختیار داشت. پول به عنوان یک وسیله ی مبادله ، در جوامع بشری از قدیم وجود داشته است. این وسیله مبادله باعث می شد که جامعه بشری بتواند کالاها را مبادله کند. ابتدا پول جایگزین کالای معادل بود و بعد هم در کسترش مبادلات پولی بانک ها بوجود آمدند و پول منتشر کردند. بعد از جنگ جهانی دوم پول به دست دولت ها منتقل شد ، میزان انتشار و میزان گسترش آن در دست دولت ها قرار گرفت. در حالی که قبل از جنگ های جهانی پول در دست بانک ها یا صرافهای خصوصی بود و معادل آن طلا وجود داشت.
  • در نظام برتن وودز که بعد از جنگ جهانی دوم بوجود آمد، امریکا متعهد شد همواره که در برابر هر ٣۵ دلار یک اونس طلا داشته باشد. در این نظام برتن وودز در حقیقت بانک دار جهان امریکا شد. یعنی در مقابل هر دلار شما صاحب یک اونس طلا بودید. اما به یک باره در سالهای بعد از ١٩٧٣ به علت همین بحران هایی که سرمایه داری دچار آن شد؛ (کسانی که تاریخ سرمایه داری را مطالعه کرده اند می دانند که در این سال بحرانی سراسر جامعه ی سرمایه داری را در برگرفت) به یک باره امریکا اعلام کرد که دیگر پشتوانه دلار طلا نیست. یعنی در یک شب گویا جیب تمام مردم را در سراسر جهان خالی کردند.
درست در همین …چیزهایی که این روزها می بینید. اگر در دو یا سه سال پیش شما می توانستید با صدهزار تومان یک سکه بخرید، امروز باید ۶٠٠ هزار تومان داشته باشید تا همان سکه را بخرید. یعنی پول جیب شما از سه سال پیش در این بازار مالی به یک ششم تقلیل پیدا کرده است. این یک دزدی اشکار است. تمام دولت های سرمایه داری وقتی احساس کردند می توانند این کار را انجام دهند، آن را انجام دادند. به هر میزان که خواستند و نیاز داشتند پول منتشر کردند. حتا برخی از اقتصاد دانان طرفدار نظام سرمایه داری می گفتند چرا ما از مردم مالیات بگیریم، هر وقت پول لازم داشتیم چاپ می کنیم. به راحتی جیب مردم را خالی می کنیم. کار به جایی رسید که خود پول، نه به عنوان وسیله ی مبادله، بلکه به عنوان خودش، دارای ارزش شد و طبق آن اصطلاح عامیانه ای که “پول، پول می آورد” شروع کرد در سطح جهان حرکت کردن. هر گاه که سرمایه داری با بحران روبرو شد، آن بحران های سه مرحله ای، بلافاصله با تزریق پول سعی کردند بحران را حل کنند. سرمایه داری به هر مشکلی که میخورد راه حلش را در چاپ کردن پول جستجو میکرد، اگر صنایعی ورشکست می شد یا بازار مالی سقوط می کرد و یا کارگرانی بیکار می شدند، راه حل همه تزریق پول بود. این پول را در بازار تزریق می کردند. اما سیستم ونظام سرمایه داری به راحتی این پول ها را در بازار مالی جمع می کرد. حتا در ایران هم ما این را می بینیم. یارانه های نقدی که در یک سال گذشته بین مردم پخش شد، به راحتی در بازار مالی جمع شد، یعنی بازار مالی و بورس ما که قبل از پرداخت نقدی یارانه ها چیزی در حدود کمتر از صد میلیارد دلار در گردش داشت، با گردش یارانه ها ،به ١۴٠ میلیارد دلار رسید . این بازار آنقدر نازک نارنجی هست که در اثر همین ماجراهای یکی دو هفته ی اخیر، مجددا ۴٠ میلیارد دلار از ارزشش را ازدست داد. این بازار مالی درحقیقت به صورت انگلی در جوامع سر مایه داری درآمده است که هر چه مردم زحمت میکشند، می بلعد. انگل باید از یک میزبان اصلی ارتزاق کند. اگر در بدنه ی اصلی خونی درجریان نباشد انگل از بین می رود، اکنون آنقدر این انگل از جامعه بلعیده است که کل بدنه نظام درحال احتضار است ودیگر رمقی ندارد . اما بحث مهم آن است که نظام سر مایه داری برای حفظ سودهای خودش راهی جز همین انگل پروری یا رشد بازار مالی نداشته است به این معنی که اگر سر مایه داری را دوباره به همان رقابت آزاد قرن نوزده بر گر دانیم ،و بازهم حاضر نباشد امتیازاتش را ازدست بدهد وهمچنان بر حرص وطمع خود پافشاری کند وبرای حفظ سود هایش حاصر به نابودی کره زمین باشد،مجددا به همین تسلط بازار مالی خواهد رسید .این بحث را در جای دیگر پی میگیرم. یکی از راه حل های دیگری که سر مایه داری همزمان با تزریق پول برای حل بحران های خود بر می گزید وسعی می کرد با این مساله مشکلات خود راحل کند، صدور سرمایه بود. از دهه ی ١٩٩٠ صدور سرمایه را به کشورهای دیگر آغاز کرد. از جمله به مناطق آزاد تجاری. طی این مدت ١۵٠٠ منطقه ی ‌آزاد تجاری در سراسر جهان از جمله چین و آسیای جنوب شرقی، مکزیک و حتا ایران مانند قشم وکیش و … ایجاد شد. که همه الگویی از بازار آزاد و صدور سرمایه بودند. . می خواست با این صدور سرمایه تورم مالی خود را حل کند.اما با این همه بازار مالی به جایی رسید که آنقدر بزرگ شد که دیگر امکان ارتزاق نداشت. آن زرق وبرق هایی که بوجود آورده بودند، آن حباب قیمتی که بوجود آمده بودند، به یک باره در ٢٠٠٨ شکست. خانه ای که ٧٠٠هزار دلار قیمت گذاری شده بود و روی آن وام بانکی داده شده بود به ٣٠٠ هزار دلار رسید. واقعیت قضیه این بود که حباب قیمتی ترکید که در اثر باد شدن بازار مالی بوجود آمده بود و این ترکیدن باعث شد که بحران خودش را نشان دهد و باز هم نسخه ی قبلی به کار گرفته شد که بیاییم با تزریق پول این مساله را حل کنیم. اما این بار، این مریض جواب نداد و این تزریق پول جدید نه تنها مشکل را حل نکرد بلکه بیشتر به بحران دامن زد. کاری ایجاد نکرد. کار به جایی رسید که خود طرفداران نظام سرمایه داری خواهان این شدند که سرمایه هایی که خارج شده و رفته اند در چین یا مناطق آزاد تجاری ودرسایر مناطق دنیا مشغول به کار هستند ،برگردند. تمام امید سرمایه داری به این بود که از نیروی کار ارزان و فراوانی که در مناطق مختلف جهان است استفاده کند، اما استفاده از این نیروی کار نه تنها دردی از او دوا نکرد، بلکه بر بحران آن افزود. بازار مالی با این وضعیت مواجه شد. این اولین بار در تاریخ نیست که نظامی با این وضعیت روبرو می شود. گندیدگی این نظام در حدی است که بخش هایی از خود این نظام، امروزه باور دارند که به بن بست رسیده اند. آن بازار رسمی سرمایه که در دوران بعد از جنگ هم تا مدتی حاکم بود، بازگشت به دوران قبل تنها برای کارگران و زحمتکشان و دستمزدبگیران نیست که آرزو شده است، اکنون برای خیلی از سرمایه داران نیز آرزو شده است. ما در دهه ی ۶٠ و ٧٠ شاهد این بودیم که شغل رسمی برای بیش از ٧٠ تا٨٠ درصد از نیروی کار وجود دارد. ولی از سال ١٩٩١ – ٩٢ به بعد ، بعد از پیمان نفتا، ما شاهد هستیم که تمام شغل های رسمی به قراردادهای موقت تبدیل شده است. بسیاری از امتیازاتی که سرمایه داری پس از جنگ جهانی دوم مجبور شد به کارگران و مردم در سراسر جهان بدهد، از بیست سال پیش شروع کرد به پس گرفتن. عین همین قضیه در مورد خود سرمایه داری رسمی هم بوجود آمد. یعنی آن اقتصاد بازار رسمی به اقتصاد بازار قاچاق و غیررسمی و بازار مالی و انگلی تبدیل شد. شما اگر دهه های قبل شاهد بودید که یک نفر با عده ای کارگر می آمد وکالایی را تولید می کرد و استثمار هم می کرد، دراین بازارتولید می کرد، با آن بازار دیگر رقابت می کرد. سعی می کردند بازارها را بگیرند، اما در دوره ی اخیر با حاکمیت این بازار مالی، به طور کامل اقتصاد رسمی تحت فشار و تسلط قرار گرفته است. حرف اول وآخر را بازار مالی می زند و بهترین کالای تولید شده اگر در چرخه بازار مالی قرار نگیرد امکان عرضه ندارد. بازار مالی آنقدر قوی است که به راحتی وبا تبلیغات وانحصار میتواند کالائی را به بازار وارد کرده ویا از دور خارج کند . یک اقتصاد انگلی درست شده شبیه آنچه که اشرافیت دوران فئودالی در اواخر دوران خودش داشت. این اقتصاد انگلی حتا سرمایه داران را هم راضی نمی کند. این ناامنی شغلی، این ورشکستگی واین وضعیتی که در اثر بحران مالی بوجود آمده است، آنها نه توان آن را ندارند که مشکلی را حل کنند و نه راه حلی دارند. در مورد کارگران و زحمتکشان هم که بارها و بارها گفته شده، وضعیت دشواری دارند. سرمایه داران هر روز سعی می کنند با گسترش نا امنی شغلی ، با بیکاری، با گرفتن خانه ها، خانه هایی که نتوانسته اند وام هایشان را بدهند، آنها را تحت فشار بیشتر قرا دهند. دومساله دیگر را می خواستم مطرح کنم اما وقت من تمام شده است. اول مبارزات جدید، سازماندهی و حتا خواسته هایش و روش کارش و بسیاری از مسایلی که در پیش رو دارند با گذشته فرق می کند. امیدوارم که دوستان به این تفاوتها بپردازند. مساله دیگر راه حل های موجود هست. آیا راه حلی داریم؟ آیا باز هم سرمایه داری می خواهد پول تزریق کند و با ایجاد یک حباب قیمت مشکل راحل کند؟ تمام شرائط نشان می دهد که توان این کار را ندارد. سه میلیون نفر در پرتقال بیرون ریخته اند، در یونان همینطور اسپانیا، فرانسه انگلیس، همه مشکل دارند، (خوشبختانه کشور ما که مشکلی ندارد) این مسایل باید حل شود. راه حل های این بحران باید بحث بشود. چشم انداز های آینده همینطور. این که ما میگوییم نظام سرمایه داری به بن بست رسیده، باید روشن کنیم که راه حل ما برای این بحران چیست ؛ به این مسائل بعدا خواهیم پرداخت………
در پاسخ به سوال ها:
سوال: آقای ثقفی ،شما میگوئید گسترش نظام مالی وگردش پول باعث به وجود آمدن این بحران شده است لطفا به زبان ساده بفرمائید جامعه بدون پول چگونه خواهد بود و تصور شما از آن چیست؟
جنبش اشغال وال استریت اساسا می گوید بنیان را بر انسان بگذارید. برای انسان ارزش قائل بشوید. چه آنهایی که مخالفند و چه آنهایی که موافقند، ما همه در درجه ی اول انسان هستیم. سعی کنیم در فضای آکادمیک، ژورنالیستی و در هرکجا که هستیم، انسان وانسانیت حاکم باشد. برای هر کس هم که مخالف ما هست این حق را قائل شویم که حرفش را بزند.
تقریبا سوال هایی که شد کم وبیش یکسان است: شمایی که می گویید نظام سرمایه داری فاسد است، نظام سرمایه داری از پول سوءاستفاده می کند، کارگر را استثمار می کند، می گویید چه کار باید کرد؟
اصل سوالات این است. بحثی که در اینجا مطرح است ١- برای هر سوالی که مطرح می شود ، دو جواب وجود دارد: یکی جواب نفی ودیگری جواب اثبات. این بخشی ازتفکر اسپینوزا است. وقتی می گوییم دیوار سفید است معنی اش این است که آبی نیست، زرد نیست. درست است که گفته ایم سفید است ولی درعین حال هم گفته ایم که قرمز و سبز و… هم نیست. اگر با ابتدایی ترین استدلال‌ها آشنایی داشته باشیم می دانیم که یک تعریف سلبی داریم ویک تعریف ایجابی. تعریف سلبی ما از نظام سرمایه داری روشن است. این نظام الان حداقل با توجه به آمار جاهایی که معتبر هستند مانند سازمان ملل این نظام یک میلیارد و دویست میلیون نفر گرسنه دارد. این نظام با آمارمعتبری که خودش اعلام می کند حداقل سه میلیارد نفر زیر خط فقر دارد. این آمار را من نمی دهم سازمان ملل می دهد. من می گویم هر انسانی که به دنیا می آید حق زندگی دارد به اندازه ی بقیه . شما با این مخالفید؟ من می گویم هر انسانی که به دنیا می آید حق دارد غذا بخورد، شغل مناسبی داشته باشد، مسکن داشته باشد، محل گرمی و سردی در حد استانداردها برای زندگی داشته باشد ،از پوشاک و آموزش و بهداشت به اندازه ی کافی و به اندازه ی دیگران بهره مند باشد، شما با این مخالفید؟
-حضار: کی مخالف است… بسیاری از نظریه پردازان سرمایه داری میگویند این وضع نه تنها خوب است بلکه ضروری هم هست ،شما به گفته ها ونوشته های آنها توجه کنید …..
اجازه بدهید. من اکنون در زمینه جواب سلبی دارم صحبت می کنم. هگل استدلالی داشت. هگل که یکی از بزرگترین فلاسفه است. می گفت: همه برسیم به آنجایی که روی آن توافق داریم، برسیم به کف توافقات، آن وقت بحث را از آنجا شروع کنیم. ما همه با این موافقیم که در جهان نابرابری هست، ظلم هست، کودک خیابانی هست و … هست و اینکه باید این ها از بین برود. حالا می رسیم به بخش دوم. باید چیز دیگری غیر از این ساخته شود. آفرین. سر این بحث داریم. سر این بنشینیم صحبت کنیم. انگ نزنیم به هم، که تو کمونیستی، تو آنارشیستی ، تو فلانی، پس تو چی می گویی؟ بحثی را آقای مالجو اشاره کردند که بزرگان سوسیالیسم مارکس و … گفته اند که نظام آینده ، یا بدیل باید در نظام قبلی شکل بگیرد. . من این را در نوشته هادیده ام که نظام آینده پس از سرمایه داری تفاوتی با نظام های قبلی دارد و ان این است کهنظام آینده ابتدا در اندیشه شکل می گیرد بعد در اقتصاد، برخلاف نظام سرمایه داری که ابتدا علیه فئودالیسم در اقتصاد شکل گرفت و نظام پس از سرمایه داری، به دلیل اینکه سرمایه داری تمام مسامات زندگی را مسدود کرده است و سرزمین کشف نشده ای باقی نمی گذارد، نظام آینده ابتدا در فکر شکل می گیرد. یعنی من و شما بنشینیم فکر کنیم حالاکه سرمایه داری به این بن بست رسیده است چه کار کنیم که این بن بست ها نباشد. نه اینکه من بگویم شما بیایید حرف مرا قبول کنید و شما بگویید نه همه حرف مرا قبول کنند. نه.
بیاییم ببینیم این مشکلات را چگونه می شود حل کرد و از درون این نفی ها ایجاب بوجود می آید.همین سوالی که شده می خوانم: “شما به ما تصوری از پول بدون پشتوانه داده اید. آیا می توانید بگویید آن گردش مالی سالم که در آن فساد نباشد چگونه است؟ لطفا به زبان ساده بگویید.
پول اساسا برای چه ایجاد شد؟ پول تاریخچه ای دارد. پول وسیله ی مبادله ی کالاست. پول کالای معادل بوده است. این تاریخچه پول را نمی خواهد چپ ها بگویند، راست ها بگویند، آدم اسمیت می گوید که یک اقتصاددان است. ابتدا این کالای معادل کیسه های نمک بود. بعد پوست می شمردند و می دادند. یک زمین برابر با چند پوست. یک من گندم برابر با چند کیسه نمک. بعدها تبدیل شد به کیسه های زر و… یعنی کالایی تولید می شد و فردی می آمد آن کالا را می گرفت و به جای آن پول می داد و از آن دست آن را می داد و کالایی دیگر می گرفت. اکنون این مفهوم اصلی پول دگرگون شده است. الان شما هزار تا اوراق بهادار دارید. این اوراق صد هزار تومان می ارزد. فردا این ناگهان ده هزار تومان می شود. پس فردا می شود دویست هزار تومان. پول دیگر خاصیت اصلی خودش را که وسیله ی مبادله بوده از دست داده است. پس اولین کاری که می شود کرد این است که این خاصیت فعلی اش را از بین ببریم که عمدتا فساد آور است و آن را وسیله ی مبادله کنیم. من یادم هست صحبت هایی در این زمینه شده است. یکی از افرادی که در همین جنبش اشغال وال استریت بود گفته بود: باید سیستم تعاونی را رشد بدهیم. نمونه ای هم آورده بود که مثلا درکانادا یک ساختمانی درست کرده اند. همه این سیستم را اجرا می کنند اگر اجاره ای ، درآمدی هست آن را به صندوق آن تعاونی می ریزند و … این یک پیشنهاد است. من نمی گویم پاسخ درست این است. می شود چیزهای ایجابی را در موردش صحبت کرد. اما همه ی ما در مورد مسایل سلبی با هم توافق داریم. فکر می کنم این می شود گامی برای اینکه بیشتر صحبت کنیم. ونظام آینده را نه بطور دستوری بلکه از میان مبارزات واقعی معترضین به نظام موجود بیرون آورد….
علیرضا ثقفی – هفتم آذر


نقد سخنرانی



    • Farhad Vakof من به این نظرم که آقای ثقفی دارند اشتباه می کنند. ایشان دارند به جامعه و نظام کاپیتالیستی در آمریکا برخورد می کنند و از این گذشته نقدشان بر می گردد به نظام کاپیتالیستی در مرحله امپریالیستی که با حاکمیت سرمایه مالی همراه است. تمام نقدشان متوجه همین است. ایشان می گویند اگر ما بخواهیم همین کاپییتالیسم را به مرحله پیشین اش یعنی به مرحله رقابت آزادش بر گردانیم از آنجاییکه این امپریالیسم از دل رقابت آزاد تکامل یافت و به منزله مرحله بعدی تکاملی آن است لذا این علتی خواهد شد که باز پس از مدتی همین آش خواهد بود و همین کاسه. من در جواب می گویم. البته که چنین خواهد شد. اما شما قادر به بازگشت این کاپیتالیسم به مرحله قرن نوزده ای اش نیستید. هر کوششی در این زمینه با مهر ارتجاع همراه خواهد شد. از دیگرسو من پرسشم از آقای ثقفی این است وضعیت کاپیتالیسم در ایران به چه نحو است؟ ایشان لطف بفرمایند و از مراحل تکاملی و رشد کاپتیالیسم ایرانی بفرمایند! این که در آمریکا کاپیتالیسم به عالی ترین مرحله خود رسیده است و فلان و بهمان این ها همه درست. در ایران چی؟ در ایران کاپیتالیسم در کدام مرحله تکاملی اش قرار دارد؟ در مرحله رقابت آزاد؟ در مرحله امپریالیستی و یا در هیچ یک از این ها؟ اگر این پرسشها از من بشود در جوابشان خواهم گفت: آنجه آقای ثقفی و دوستانشان از کاپیتالیسم در اروپا و آمریکا و درجات رشد و تکاملشان می فرمایند همگی درست اما این رواید کاپیتالیسم و سطح رشد آن در ایران نمی شود. در ایران کاپیتالیسم در مرحله گذار از کاپیتالیسم ماقبل صنعتی- قرن 16-18 - به مرحله انقلاب صنعتی آن است. بر این پایه ما باید به نیازهای تولیدی و اجتماعی کشور خودمان توجه کنیم. و در این راه هم از آینده ایی که نظیر آمریکا و اروپا در انتظار ماست واهمه ایی نداشته باشیم. همان گونه که نمی شود چرخ تاریخ در آن کشورها را به عقب باز گرداند وبه کاپیتالیسم آزاد شان بازگشتشان داد در ایران هم نمی شود جلو چرخ تاریخ و تکامل کاپیتالیسم از مرحله ماقبل صنعتی به مرحله صنعتی و آزاد را گرفت. سر آخر باید عرض کنم مطالبی که ایشان پیرامون جامعه شناسی و جدایش از فلسفه می فرمایند به این گونه مورد قبول این جانب نیست. از فلسفه که بگذریم و جدایی فلسفه از علم را باید به فال نیک گرفت اما درمورد علم و از جمله علم جامعه باید عرض کنم تغییر جامعه وظیفه ایی نیست که به عهده علم گذاشته باشند بل که توضیح آن است. من فکر کنم ایشان دارند به سبک همان اروپایی های قرن 19 علم و سیاست را باهم یکی می کنند. علم برخلاف سیاست وظیفه اش بیان واقعیت های اجتماعی است اما این که این واقعیت های تبیین شده و علمی از سوی احاد همان جامعه و بخصوص سیاس مدارن آن هرباره پذیرفته می شوند و برای تغییر مورد بهره برداری قرار می گیرند و یا نه مطلب دیگری است. اگر ما علم را وجدان هر جامعه ایی تلقی کنیم آن گاه باید در رابطه علم اجتماعی و سیاست گفت: علم دیکته ایی است که وجدان هر جامعه به سیاست مدارن آن می کتد. اما تجربه به ما نشان مید هد عیب کار نه در این وجدان و نه در آن سیاست بل که هرباره در توانمندی های هر جامعه است. و درست همین توان مندی های محدود تاریخی هر جامعه است که حتی بر وجدان علمی و سیاسی آن تاثیر می گذارد. این اصل در مورد جامعه های کاپیتالیستی در سلسله مراحل تکامل تاریخی شان در هر کشور هم صادق است. آقای ثقفی از نظر دور می دارند جامعه های جدید تاریخی کارهای دستی نیستند. کاپیتالیسم یک کاردستی نیست که ساخته و پرداخته ذهنی یک هنر مند باشد که حال که تصمیم بر این شد می توانیم بساطش را جمع کنیم و کاردستی دیگری و جامعه دیگری به همان سبک هنرمندانه خلق نمود. من از ایشان چنین دستگیر میشوم که ایشان بنیاد نظریاتشان بر یک رویکرد تاریخی و تکاملی استوار نیست. با سپاس فرهاد واکف


آیا اسلام منشای آزادی و دمکراسی است؟

درست تر است پرسش آیا اسلام می تواند منشای آزادی و دمکراسی باشد را بگونه کلی تر و اساسی تر آن  مطرح نمود و آن این که آیا دین بطور کلی منشای آزادی و دمکراسی است؟

من در جستار قبلی" دین سیویل، دین مردمی ....." به این مسئله از زاویه دیگری نگریستم . در آن جا این مطلب مطرح شد که دین فئودالی و اشرافی یک نهاد اجتماعی بوده و مطالبه به اصطلاح طبقه سوم در قبال دین فئودالی و جامعه فئودالی طبعا منجر به تبدبل دین به یک نهاد خصوصی و فردی می گردد و به این ترتیب به این نکته اشاره نمودم که مطالبه تبدیل دین سیاسی و حاکم و فقهی به دین فردی و غیر اجتماعی و غیر سیاسی یک مطالبه از سوی طبقه سوم است که در تناسب  با وضعیت تاریخی و اجتماعی آن می باشد.

پس دین تا آنزمان یعنی تا فئودالیته مسیری دیگری را طی نمود و تازه با ظهور طبقه سوم و جامعه شهری  است که مطالبات شهروندی دایر به جدایی دین از  سیاست و از جامعه مطرح میشود و به این معنا این خواسته جدایی دین و سیاست از هم یک خواسته تاریخی و اجتماعی است.

اما در این جا  و در این جستار  این پرسش مطرح است که آیا  نمی توان برغم  این مطالبه شهروندی و تاریخی  که خواهان دین شهروندی و غیر سیاسی است در همان سطح فئودالی و اشرافی باقی ماند و بر پایه موضع بندی فئودالی خواهان اصلاح دین فئودالی و مکتبی شد؟


از نظر من  تبدیل دین اسلام و مذهب شیعه در کشور مان از یک مذهب و دین حاکم، اشرافی، فقهی و... به یک دین منشای آزادی و دمکراسی  در واقعیت امر یک اصلاحات فئودالی و اشرافی با هدف تطبیق جامعه فئودالی و دین متناسب باآن با امر آزادی و دمکراسی در کشور است.

علت این امر توضیحا  از این قرار می باشد چون در دین فئودالی است که دین چون یک نهاد اجتماعی است لذا نظر به این عامل  از جامعه فئودالی که جامعه مرکب  از نهاد های اجتماعی است و از جامعه مسلط و حاکم می باشد، منفک نیست.

نظر به همین عدم انفکاک است که چون جامعه فئودالی جامعه ایی بسته وغیر آزاد، و جامعه ایی منشای استبداد و خفقان است به همین دلیل هم نهاد دینی آن نظیر دیگر نهاد های اجتماعی اش از این قاعده مستثتی نیستند.

حال اگر ما این اصل فئودالی را که دین از نهاد های اجتماعی اش می باشد و از جامعه فئودالی منفک نیست حفظ کنیم و آنگاه فقط در پی تغییر در این بر آییم که من به بعد به نهاد دین به اقتضای جامعه آزاد و  نظام سیاسی دمکراتیک آن خصایص جامعه نوین را به آن دیکته کنیم .... این در واقع  میشود همان پیاده کردن اصل فئودالی از دین در قالب نوین. یعنی همان جایگاهی که دین در جامعه فئودالی داشته است و از جامعه و سیاست و حقوق جدا نبوده حفظ شده - برخورد فئودالی - اما در نتیجه اصلاحات مبدل به منشای آزادی  و دمکراسی گشته است.

به عبارت دیگر اگر در گذشته این جامعه فئودالی بوده است که از قوطی جادویی و مقدس دین مارهای زهر آگین استبداد و خفقان برای توجیه سلطه و حاکمیت اجتماعی خود احضار کرده ما بیاییم با حفظ همان جعبه مقدس و جادویی برای توجیه حاکمیت و سلطه اجتماعی نوین  این بار از  درون آن کبوتری های آزادی و دمکراسی  بیرون آوریم.

این در عمل یعنی واگذاری نهاد قانون گذاری و حقوق که کارکرد همان جعبه مقدس است در دست دین و روحانیت  با این توضیح که فقه  و حقوق فئودالی و استبدادی من بعد به فقه آزادی و دمکراتیک و حقوق بشری مبدل گردد.

به این میگویند در واقع انقلاب اسلامی و انقلاب دینی که موسسان و مسببان آن خواه خود از فقها هستند و یا  این اندیشه از آستین  آقا زاده های فرنگ دیده شان بیرون می آید.


۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

دین سیویل و دین شهروندی، دین مردمی ، دین لائیک و عامی ، دین غیر مکتبی وفئودالی.... اما نه دین دمکراتیک و نه دین لیبرال

از جمله مطالباتی که  نیروهای مردمی و به اصطلاح طبقه سوم  در کشمکش های تاریخی شان در برابر جامعه فئودالی و روحانیت نهادینه شده در  فئودالیته ، پیوسته مطرح کرده اند،  مطالبه یک دین مردمی و عامی و غیر مکتبی است و به طبع آن یک دین غیر سیاسی و غیر حکومتی و .....

این مطالبه که درواقع بدین نحو اعتدال گونه مطرح است، روحانیت و دین و امت را از بین نمی برد بل که آنها را که از اجزای جامعه فئودالی اند با نفی جامعه حاکم به اجزای غیر اجتماعی و فردی مبدل می سازد. یعنی این خواسته منهای دین و  منهای روحانیت  بدون اجراء بروی زمین بافی می ماند

 البته این حرکت تاریخی باب میل آنها که خواهان نابودی دین، امت و روحانیت هستتند نبوده و نیست. بخصوص باب طبع مخالفان اسلام و روحانیت و اشرافیت عربی.  ما در کشورمان اعتراض این عده ضد دین و ضد اسلام و ضد عرب و.. را  به این گونه فرموله شده داریم که این ها  نفس عمل تبدیل دین اشرافی و فئودالی و دین خواص به دینی عامی و لائیک رادرسست عنصری  مبارزه ضد فئودالی  می دانند. یعنی این ها با این حرکت تاریخی و تکاملی ارضاء نمی شوند و ار آن خشنود نیستند.

اما باید از یاد نبرد مبارزه ضد فئودالی با همه سست عنصری هایش در قبال دین و روحانیت اجتماعی و سیاسی شده  برغم تمایل و اختیار ما  یک مرحله ضروری در تاریخ و تکامل اجتماعی کشور است. یعنی یک واقعیتی است که در حال وقوع است و در عوض امیال و خواهشهای ما در نفی دین ، اسلام و روحانیت و... ریشه های خود  را مدیون عوامل دیگری است و این خواسته در صورتی از سوی تاریخ قابل اجراء می باشد که در تطابق با توان مندی آن و در تطابق با آن واقعیت تاریخی باشد که هم اکنون در برابر چشمان ما در حال وقوعست.

آنهاکه این قانون مندی های تاریخی و تکاملی را در هستی ای اجتماعی یک کشور از نظر دور می دارند، درواقع   از نظر میاندازند که این پله ایی را که هستی اجتماعی کشور در نردبان تکاملی خود بسوی قله های رفیع  آن هرباره می پیماید برسم اختیار نبوده و نیست و از این رو باید همگام تاریخ شد.

 و از همین رو نه تنها در رابطه با نفی روحانیت و دین  نمبتوان خواسته ها و  آرمان  های خود را  به حرکت تاریخ دیکته کرد بل که در سایر مسائل کشور هم-  از قبیل استقرار عدالت اجتماعی، نابودی سرمایه داری، طرح دیگر مسائل حقوقی و... -  به همین نحو  نمی توان پابرهنه  به میان  کشاکش های تاریخ پرید و ازاراده و اختیار خود را به تاریخ تحمیل کرد.

ما متاسفانه در کشور مان از این بیماری اراده گرایی و آرمان گرایی رنج میبریم. اما از این ها که بگذریم ما به سهم خود باید هرباره به واقعیت جاری تاریخی چشم بدوزیم و در این جاست که پی میبریم این دو رویکرد اساسی در برخورد با دین که یکی خود را در شکل دین حاکم, سیاسی، اشرافی و فئودالی و مکتبی و ... تبارز می دهد و آن دیگری در عوض از دیرباز در برابر این دین خواص و اشراف و خلفا و... به شکل دین مردمی، عرفی، عرفانی، عامی، غیر مکتبی و غیر خاصه خواص، دین لائیک و.... مطرح بوده و  میباشد،   در واقعیت امر این دو شکل بخشی از یک مبارزه اجتماعی وسیع تاریخی میان دو نیروی اجتماعی بودند که یکی در روستاها و دیگری در شهرهای  کشورریشه داشته است

اما امروز در کشور ما به شکل وسیع تر از همین مبارزه شهر و روستا و از همین جامعه روستاتی و فئودالی و جامعه شهری و صنعتی را در برابر خود داریم و لذا بیهود نیست بر بستر همین تنازع تاریخ و اجتماعی است که در برابر حاکمیت روحانیت در کشور مبحث دو دین  عرفانی و دین فقاهتی احیاء شده است.

پس از ذکر ریشه های اجتماعی کشاکش دو دین - دین مردمی و دین اشرافی - معطوف کردن توجه خود به یک نکته دیگر در این رابطه مهم است. در حقیقت مبحث اصلی این جستار اشاره به همین نکته است که درپی خواهد آمد.

همان گونه که خوانندگان می دانند مبحث عرفان و دین عرفانی و دین منهای واسطه و روحانیت و ... که از ازمنه های بسیار دور در کشور می باشد به نگاهی یکی از پیش زمینه های و یکی از تسلیهات و مقدماتی است که تاریخ کشور و تاریخ جامعه شهری مان در راه رفع فئودالیت و سرانجام رفع استبداد و استقرار دمکراسی و آزادی فراهم کرده است که باید ارزش این دستاورد تاریخی را پاس نگه داشت.

من در این جا از کنار سیر زوالی که حرکت اصلاحات و حرکت عرفان در کشور طی نمود می گذرم اما گذشته از انحطط و زوال حرکت اصلاحات دینی نباید از یاد برد که ما در کشورمان خیلی پیش تر از اروپا دارای چنین پیش زمینه دینی و اصلاحاتی در راه دمکراسی  و آزادی بوده ایم.

چون سخن از اصلاح دین و عرفان و دین لائیک از یکسو و از سوی دیگر آزادی و دمکراسی در کشور مطرح است نظر به همین ازتباط میان دین مردمی  و آزادی و دمکراسی است که برخی  دچار این اشتباه شگرف می شوند که معنای این ارتباط و تناسب بوجود آمده را به این گونه می فهمند و ارائه می دهند که  دین و بطور نمونه اسلام منشای آزادی و دمکراسی است و به عبارت دیگر این ها در برابر دین فئودالی که دین اشراف و یک نهاد اجتماعی بود به همان سیاق در حال تبدیل و اصلاح دین به یک نهاد آزادی و دمکراسی می باشند.

این ها که در لباس عرفان و اصلاحات دینی در آمده اند ضمن اعلام یک دین منهای روحانیت و واسطه در هسته و جوهره خود در حال ارائه همان دین اشرافی و فئودالی هستند.

از همین روست که این نوآوران دین فئودالی که در حال بدعت گذاری در دین قدیمی و حاکمند با پوشش دین عرفانی و مردمی و لائیک  و اصلاح طلب و.. به اختراع این واژه ها  از قبیل اسلام  لیبرال، اسلام دمکراتیک، اسلام منشای آزادی و منشای دمکراسی و ... مبادرت نموده اند.


یعنی در واقع همان ترانه حاکم و اشرافی با ساز اصلاح طلبی و عرفانی نواخته میشود و در واقع نظر به عصر انحطاط عرفان و حرکت اصلاح طلبی و ظهور افرادی نظیر ابن عربی و سپس عرفان صفوی و.... چندان پدیده خارق العاده و نوینی هم نیست و در کشور ما دارای پیشینه تاریخی است.


پس بدینسان اجازه دهید نتیجه گیری کنیم. منظور از احیای حرکت عرفان این پیش زمینه استقرار آزادی و دمکراسی به معنای نوسازی دین اشرافی و فقاهتی به دین دمکراتیک و لیبرال یعنی تبدیل یک نهاد فئودالی به یک نهاد دمکراتیک و آزاد نیست.

بل که مفهوم احیای حرکت اصلاحات دینی به معنای احیای دین مردمی و دین ضد فئودالی، تبدیل دین از یک نهاد اجتماعی به یک نهاد غیر عمومی است.

اگر دین در جامعه فئودالی منشای استبداد و خفقان بوده است غرض تبدیل دین  به یک منشای آزادی و دمکراسی نیست. بل که غرض تبدیل دین به منزله یک نهاد اجتماعی و عمومی به امر فردی است و این ممکن نیست مگر دین  و روحانیت از یک نهاد اجتماعی از جامعه فئودالی به همراه آن همان جامعه برطرف و در عوض آن دین و نهاد روحانیت به امور فردی و غیر اجتماعی مبدل شوند که در سطح کشور مطرحند و فعالیت دارند.






۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

پیرامون پیام حشمت الله طبرزدی: دین فئودالی و دین مردمی

دوستانی که  به دقت به پیام آقای حشمت طبرزدی از زندان رجائی شهر گوش فرا داده اند مسلما متوجه شده اند این گفتمان  ایشان همانا پیام آزادی  و در این عین حال پیام طلوع نزدیک جمهوری در کشور می باشد که ایشان نویدشان را پیروزمندانه سر می دهند.

ایشان در این جستار از آزادی آغاز می کنند و کلیه بنای مبحثشان را هم بر همان شالوده آزادی استوار می گردانند.

در ادامه این بنا سازی از مقدسات انسانی می گویند. ایشان این نظر درست و مردمی از عقیده، دین و مذهب را ارائه می دهند که دین و مذهب و عقیده از شعبات فردی است. بر این اساس گزینش دین و... باید نافی گوهر انسانی یعنی آزادی نباشد و اتفاقا هم نیست.

ایشان به گفتمان عدم اکراه و اجبار و تضمین اختیار و آزادی در گزینش و رد عفیده و دین و... اشاره می کنند و چنین استدلال می کنند که اگر در امر گزینه مقدسات  و.. چنین به امر آزادی توجه شده است این به خاطر پایه ایی بودن امر آزادی است.

به عبارت دیگر اگر امر آزادی چنین مقدم نبود هرگز در مقدس ترین امور انسانی نظیر دین به اختیار و آزادی انسان توجه نمی شد.

دیگر اشاره شان  از جنبه های دین مردمی و خلاف آن با دین فئودالی  گوشزد بجایشان به امر عدم واسطه گری در دین مردمی است.

یعنی جدا از آزادی درگزینش دین وجه دیگری که دین مردمی را از دین فئودالی جدا می سازد  مانند آزادی در ارتباط با دین نیست بل که مانند امر پیامبری و امر عرفان یک وجه درونی و ساختاری  از دین را تشکیل می دهد.

همان گونه که طبرزدی به درستی بروی آن انگشت می گذارند در دین مردمی چون دین مردمی و غیر فئودالی و غیر اریستوکراتیک است واسطه گری مفهومی ندارد. مردم مستقیم با معبود خود در ارتباط قرار می گیرند.

در واقعیت این ارتباط مستقیم نهاد روحانیت را مبدل به نهادی کارشناسی نموده - کار شناسی در دین کاری - و به این ترتیب آنرا از آن مقامی رفیع واسطه و تقدسی که در دین اشرافی از آن برخوردار است به پایین می افکند.

بر همین اساس است که طبرزدی به مقام کارشنانسی روحانیت و فقها و این که این نهاد در دین مردمی دارای جایگاه واسطه میان مردم و معبود نیست اشاره دارند.

پس از این که  سیمای دین بدون واسطه و مردمی ترسیم شد و پس از این که امر گزینش چنین دینی به مردم واگذار گردید ، در این جاست که طبرزدی با سربلندی و با عزیمت از چنین مقدمه  و. پیش فرض هایی بنای نظام جمهوری خود را پیروزمندانه شالوده ریزی می کند.

در این شالوده ریزی نظام جمهوری و نظام سیاسی بر تکالیف عمومی و اجتماعی استوار است و از همین رو نمی  تواند بر دین مردمی و بر کارشناسان فقهی به نام موسسان حکومت استوار باشد.

او در همین جا به تاسیس جمهوری اسلامی از سوی آیت الله خمینی اشاره می کند و تاسیس چنین نظام سیاسی از سوی کارشناس فقهی به نام دین- دینی که دیگر امر فردی و امری بدون واسطه و مردمی نیست، بل که همان دین اشرافی گذشته کشور می باشد که آقای خمینی و شرکاء آنرا نمایندگی می کنند - را در تناقض آشکار با جمهوریت و با دیانیت  مردی تلقی میکند و برابر با استبداد محسوبش میسازد.

ما بقی گفتارشان  در ارتبط است با تاریخچه جنبش مردمی که در ایران از دیر باز وجود داشته و نیروهای گوناگون اجتماعی در چارچوبه آن برای احیای حقوق از دست رفته انسانی شان، و برای آزادی و برای جمهوری تلاش می کنند.

او  سرانجام روزی را بزودی از پیش می بیند که در آن به هستی حکومت استبدادی  با نام دین  به سود استقرار جمهوری  پایان داده میشود و مردم ایران  برغم همه هزینه های سنگینی که در این راه داده اند ، پیروز و سربلند از آن بیرون خواهند آمد .

به امید چنین روزی

آدرس پیام

http://rezaazad4u.blogspot.com/2012/01/blog-post_936.html


پیام ویدئویی مهندس حشمت الله طبرزدی از داخل زندان رجایی شهر


پیام ویدئویی مهندس حشمت الله طبرزدی از داخل زندان رجایی شهر





http://rezaazad4u.blogspot.com/2012/01/blog-post_936.html


۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

ما خواهان دمکراسی هستیم و پایش هم می ایستیم.


We want just Democracy

این که این ها دمکراسی نمی خواهند پذیرفتنی است. کسی که دمکراسی نمی خواهد عکسش را طلب میکند. عکس دمکراسی دیکتاتوری است. این اسلامی که این ها می خواهند همان دیکتاتوری است در پوشش اسلام. در پوشش دین و عقیده. ما در ایران این تجربه را داریم و می دانیم که چگونه باید با دیکتاتوری رفتار کرد.نابود باد دیکتاتوری!

۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت ششم

 حال برگردیم و همان گونه که وعده داده بودیم به مبحث مان و بر سکولاریته از زوایه دیگری نظر افکنیم.

2-تاکنون ما به این موضوع از جایگاه جامعه فئودالی نگریستیم و حال از زاویه شهروندی، جامعه شهری و بورژوازی و پرولتاریا و.... به مسئله نظر افکنیم. من به این زاویه برای اختصار هم که شده زاویه جمهوری و زاویه مردمی نام می نهم.

دوستان که مبحث سکولاریته را دنبال می کنند بهتر می دانند  نظر مسلط در این زمینه - سکولاریته -  مبحث سکولاریته و نفی حاکمیت روحانیت - روحانیت عرب - بیشتر از همان زاویه فئودالی و اعیانی است که در بند اول پیرامون ضدیت آن با روحانیت عرب سخن به میان آمد.

از این زاویه آدم می بیند که بیشتر تصمیم بر این است که حاکمیت روحانیت بیگانه با حاکمیت روحانیت خودی تعویض شود. یعنی یک نوع رنسانس و رستاخیز برای احیای حاکمیت روحانیت گذشته.

این ها  از تیره همان کسانی هستند که بر علیه اسلام  عربی و احیای دین  آریایی در طول اشغال کشور قیام کرده بودند و مسلما هم تا به امروز از سوی روحانیت ایرانی مورد پشتیبانی ضمنی قرار می گیرند.

نظر به ماهیت این جریان نمی توان این دسته را از پیروان سکولاریته در ایران نامید. اما ریشه اجتماعی اش همان اعیان و فئودال های کشورند که ازدیرباز نماینده چنین رویکردی نسبت به روحانیت عرب و حاکمیت آن در کشور می باشند.

اما دسته دیگر که سکولاریته یعنی الغای حاکمیت روحانیت را مطرح می کنند گرفتار چنان سطحی نگری اند که هرباره از نظر دور می دارند امر سکولاریته از امر الغای جامعه فئودالی جدا نیست و امر الغای جامعه فئودالی از امر جمهوری جدا نبوده و نمی تواند باشد.

به عبارت دیگر امر سکولاریته امری است که در روند اضمحلال جامعه فئودالی و به موازات  روند تشکیل نیروهای جمهوری تحقق و مفهوم می پذیرد.

این به این معناست در روندی که جامعه های غیر فئودالی در قرون میانه پابه عرصه وجود می نهند در این فرآیند است که جامعه هایی شکل می گیرند که نظر به بافت درونی این جامعه ها طبقه روحانیت و لذا به تبع آن حاکمیت روحانیت محلی از اعراب ندارد.  در یک کلام روحانیت که طبقه ایی از طبقات سه گانه جامعه فئودالی است  دبگر در جامعه های جدید شهری خواه بورژوازی و خواه پرولتاریا  جایگاهی ندارد.

و چون ندارد- و از همین جا مبحث سکولاریته از دریچه جامعه های جدید مطرح می شود و یک نظریه پردازی نیست بل که یک مطالبه اجتماعی و هویتی است- از همین رو گفته میشود از دیدگاه بورژوازی نهاد دین و نهاد روحانیت یک نهاد اجتماعی نیست. یعنی این بورژوازی است که به اقتضای طبیعت اجتماعی اش نهاد روحانیت را ملغی نمی کند اما این نهاد را در عوض الغا از صورت اجتماعی اش به یک نهادغیر عمومی و نهاد فردی مبدل می سازد.

دوستانی که مباحث سکولاریته را دنیال می کنند به خوبی به این نکته آشنایند که تفکیک امور عمومی و اجتماعی از امور فردی و دینی و روحانی همان اساس سکولاریته است و چنین اساسی از شالوده های جمهوری خواهی و مردمی است و جامعه فئودالی و ارکان آن از چنین اساسی بیگانه بودند. یعنی در واقعیت این یک دستاورد تاریخی، اجتماعی و تکاملی است. یک تحول اجتماعی و پیشرفتی است که حاصل فرسنگ ها پیمایش در تاریخ اجتماعی کشور حاصل شده است.

 به عبارت ساده تر چنانچه ما به این شالوده گزاری های اجتماعی هرباره نگاه کنیم امر حاکمیت روحانیت همان قدر از الزامات جامعه فئودالی بوده و است که  گسست تاریخی و تکاملی روحانیت از جامعه های جدید در عصر جمهوری امری طبیعی است. و از دیگر سو در این نقطه از تاریخ این جامعه فئودالی نیست که اصلاح می یابد بل که اصلاح اجتماعی کشور از راه شالوده گزاری جامعه های جدید و رهایی از جامعه های کهن ممکن می گردد.

پس ما به این ترتیب به جرات می توانیم این نتیجه را بگیریم که کشاکش  کنونی و جاری میان سکولاریته و حاکمیت روحانیت  در کشور ما بازتابی از منارعه دیگری است که دراساس میان شهروندان با جامعه فئودالی درگیر است .

 به عبارت دیگر سکولاریته را  رویت کردن اما مبارزه اجتماعی و تاریخی پشتبند آن را  از نظر دور انداختن  منجر به یک سطحی نگری خواهد شد.

در همین سطحی نگری است که هرباره  از  دیده انداخته میشود که  اگر در ایران برای برخی از  ایرانیان حاکمیت روحانیت و ارتباط آن با "جامعه" امری ارگانیگ و طبیعی است و  این ها این را هم هرباره در سطح شعور اجتماعی شان تبارز می دهند و در سطوح ایدئولوژیک  و در الهیات و دین و عقیده و... هم به سهم خود منعکس می گردانند و... این ها همه حول محور یک جامعه معین در کشور که حقانیت تاریخی اش بسر آمده یعنی جامعه فئودالی دور می زند.

 و در عوض و در ازای آن  اگر برای برخی  از ما  جدایی  حاکمیت  از دین و  نهاد روحانیت  امری طبیعی است و... این  تفاوت ها جملگی ریشه خود را در تفاوت های تاریخی و اجتماعی دارند وبه این ترتیب آنچه به ظاهر دوری و نزدیکی ایرانیان  به خردورزی می نمایاند  در واقع اما  هرباره اساس خویش  را  در تفاوت ها و به تبع آن منازعات اجتماعی و تاریخی شان پنهان دارد.

 به این ترتیب در این جا در واقع دو تاریخ کشور یکی گذشته و دیگر تاریخ نوین مطرح می باشند که در آن نو در زایش اجتماعی خود با کهنه دست به گریبان می باشد.

از همین جاست که ما  رویارویی این دو نیروی اجتماعی را  نه فقط  در عرصه ایدئولوژیک و دین و...  بل که در تمام ابعاد اجتماعی نظیردر حیطه  سیاست ، در زمینه پیشرفت و ترقی صنعتی و اجتماعی، در  حیطه علم و فرهنگ و... شاهد هستیم .

سرآخر مبحث آنها سه تن بودند را با این عبارت پایان می دهیم که آنگونه که از شواهد امر برمی آید ایران در مرحله کنونی اجتماعی و تاریخی اش  قابل مقایسه با اروپای ماقبل انقلاب صنعتی یعنی اروپای عصر نو و سده 16 و تا 18 می باشد.

در همان اروپا هم نیروهای کهن فئودالی با مساعدت بخشی از جمهوری و در ادغام باهم به استقبال تولد عصر جدید صنعتی شتافتند . اما اگر آنها در آن زمان بدون چشم انداز روشنی غافل از این بودند که  عصر جدیدی که با انقلاب صنتعی آغاز شد دارای چه پیامدها مهلک برای هستی آنهاست لاکن در ایران کنونی  همان نیروها به خوبی می دانند که  انقلاب صنعتی علی الخصوص در مدل جدید آن در صورت فرجام پذیری در کشور بساط همه نیروهای کهن اجتماعی را بر خواهد کند.

همین آگاهی است که بقایای فئودالیته در ایران که در اتحاد با کاپیتالیسم ونیزی - کاپیتالیسم پیشین - می باشد را مصمم در پیشگیری بی چون چرای انقلاب صنعتی در ایران می نماید و در همین جاست که غرب چون از وضعیت کاپیتالیسم و درجات تکاملی آن آگاه است در همکاری با این کاپیتالیسم عقب مانده  و ونیزی در تحمیل وضعیت دردناکی بر کشور کوشاست که ماحصل آن تنها ماجراجویی ها، اتلاف وقت و... می باشد وگرنه هیچ حاصل دیگری برای ایران ندارد...

پایان

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت پنجم

همان گونه دوستان مطلعند این خصیصه که جامعه های بدوی در واقع همان همبودگی های قومی بودند  منجر به این میشد که هر جامعه صرف نظر از سطح تکامل اجتماعی اش پیوسته به منزله یک همبودگی قومی در ارتباط با دیگر همبودگی های قومی قرار گیرد و بدین گونه مناسباتشان باهم تنظیم  گردد.

برای روشن تر مطلب نمونه ایی عرض می کنم.  در یک مناسبات برده داری از آنجاییکه جامعه برده دار- جامعه مسلط و همزمان حاکم - یک همبودگی قومی و بسته بود  از همین رو هم در ارتباط با جامعه برده و زیر دست قرابتی خونی با جامعه بردگان نداشت. یعنی هیچ قومی محق نبود افراد قوم خود را که همه از آزداگان بودند به بردگی بکشد. از همین رو بردگان یک کشور جملگی از دیگر اقوام و نژاد ها بودند که پیوسته دارای ترکیب انترناسیونال،  از لحاظ ادیان مختلف و ... از آب درمی آمدند یعنی ترکیبی چنان متنوع که برحسب بازار بردگی و یا جنگ و.. هرباره تعیین میشد. اما در خصوص جامعه برده دار برعکس شدیدا به موضوع هم خونی و تک نژادی و ... مراعات میشد.

در چنین حالت باید توجه داشت از آنجاییکه جامعه رسمی و جامعه بیرونی جامعه مسلط و حاکم یعنی جامعه برده دار بود   برای همین هم تمامی  آنچه زمانی پیرامون یک کشور و تاریخ یک کشور، از زبان و فرهنگ، نژاد برتر و از این حرف ها گرفته  تا وضعیت اقتصادی و اجتماعی گفته میشد و یا گفته نمی شد به گونه ایی حول محور همین جامعه رسمی می گردید. یعنی توگویی اصلا جامعه بردگان وجود خارجی نداشتند و داخل آدم محسوب نمی شدند.

فراموش  نباید کرد جامعه زیر دست  از  انظار پنهان نبود لاکن  در واقع  تنها  به منزله  ثروت و بخصوص  سرمایه وارد محاسبات  می گشت . یعنی به صورت زائده ایی و اموالی از جامعه برده دار. از همین رو هم نه نژادش مهم بود و نه دین و عقیده اش و نه چیزهای دیگرش برای جامعه رسمی و برای کشور اهمیت داشت

این وضعیت در بسیار موارد تاکنون در زمان ما به جای خود محفوظ باقی مانده است  و به این نحو است که ما می بینیم که این جامعه رسمی و طبقات درونی شان نظیر روحانیت و اشراف و... هستند که پیوسته از دین و عفیده خود ، از مرام و مسلک خود و از گشادی و پهنایی های خود می گویند و مابقی در واقع حکم بردگانی را دارند که اصلا داخل آدم محسوب نمی شوند.

این وضع و یا مکانیسم آنزمان هم که کشوری مورد تجاوز قرار می گرفت و  تماما به بردگی گرفته میشد، به همین گونه عمل میکرد . بطور نمونه زمانی که ایران زمین به بردگی اعراب در آمد در برابرشان دروازه های سرزمین پهناوری گشوده شد که مردمان آن به دو دسته اصلی تفسیم میشدند  بالا دستان و فرودستان.

از فرودستان که بگذریم توجه مان را به بالادستان و به جامعه و یا جامعه های فئودالی - چون ایران کشوری ملوک الطوایفی بود -  با آن طبقات سه گانه درونی شان معطوف کنیم که موضوع بحث ماست.

گفته میشود شیوه کورش در کشور گشایی و بردگی اقوام دیگر به این گونه بوده است که او در مواجه با همبودگی های قومی آزاد که در کشور های دیگر مسلط و حاکم بودند و برای خود کشوری و دولتی داشتند پس از فتح کشور از میان سه طبقه حاکم دو طبقه را یعنی یک اشرافیت و دیگری دهقانان را سربه نیست و  تمام امور آن نقطه را به روحانیت آن جامعه و قوم حاکم می سپرد.

فایده این کار این بود که او با مشارکت دادن روحانیت قوم مغلوب در امور اداری به آنها نوعی خودمختاری دینی، فرهنگی و .. اعطا می کرد- بطور نمونه در مورد یهودها و مصری ما شاهد این نوع سیاست هستیم -  یعنی خدایان آنها را برسمیت می شناخت اما به جای دو طبقه دیگر که نابود میشدند او قوم پارس و ماد و.. را می نشاند.

از همین رو بود که ما در ارتباط با فلسطین و مصر می بینم که در دستگاه اداری این کشور ها هخامنشیان امور نظامی  و درکنار آن هستی فلاحت و زمین داری را در دست دارند اما امور قانون گذاری، بوروکراسی و .. که از امور روحانیت بود بدست همان یهود ها و مصری ها سپرده شده بود.

اما وقتی اعراب به ایران حمله و آنرا پیروزمندانه برای قرن ها به اشغال خود درآوردند واکنش شان در قبال سه طبقه رسمی در جامعه های فئودالی و  نظام خانخانی ایران به گونه دیگر بود.

همان گونه که می دانیم گرچه اعراب به روحانیون ایرانی در امور ثبت و دفتری و... در آغاز محتاج بودند اما نظر به این که خود روحانیت ویژه و به همراه داشتند  آنچه که مسلم بود و گریزی هم از آن نبود قلع و قمع آن روحانیتی بود که پیش از آنها در ایران در راس امور بود.

گفته میشود اعراب به عللی کاری به اعیان و دهقانان نداشتند اما در عوض دو طبقه دیگر یکی اشراف و دیگری روحانیت ایرانی مورد غضب شان قرار گرفت. و این امر باعث شد که در همه جا ترکیب جدیدی میان اعرابی که نقش اشراف و روحانیت را همزمان بعهده داشتند از یکسو و ازسوی دهقانان ایرانی بوجود آید و این گونه سیمای جامعه فئودالی ایران پس از اعراب رقم بخورد.

نکته ایی که در این جا وجود دارد و در واقع پس از ترکیب جدید اجتماعی شکل گرفت و تاثیر خود را تا به امروز بر روی کشور ما گذارده است از یکسو یک روحانیت عرب بود که از سوی اعیان و دهقانان ایرانی هرگز مورد تایید قرار نگرفت و از سوی دیگر همان روحانیت عرب بود که از همان عربستان نظر به بافت اجتماعی آنجا از مردمانی بودند که هرگز دلبستگی به فئودالیته، زمین داری و فلاحت و از قبیل مسائل نداشتند.

این موضوع به نظر من در رابطه این روحانیت- روحانیت عرب. البته پس از شکل گیری آن بخصوص در دوران بنی عباس - با جامعه فئودالی و فلاحتی ایران مهم است. از نظر من روحانیت عرب از همان آغاز علل کافی داشت که با بی میلی هر چه تمام تر به جامعه فئودالی ایران که در آنزمان تنها از سوی دهاقین نمایندگی می شودنظر افکند و در عوض بیشتر آمادگی خود را  در رابطه با همبستگی با جامعه تجار و کاروان داران - یعنی همان حرفه پیامبر و حرفه آشنا به اعراب -  از همان آغاز پنهان نکند.

ادامه در قسمت بعدی....

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_31.html

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت چهارم

دوستانی که مباحث پیرامون سکولاریته را دنبال می کنند بهتر می دانند مبحث سکولاریته در پیوستگی تنگاتنگ قرار دارد با  این بحث ما - که در سه شماره پیشین داشتیم - یعنی  در رابطه  با جمهوری از یکسو وازسوی دیگر  جامعه فئودالی و تثلیث  طبقاتی آن و بویژه در رابطه با حاکمیت طبقه روحانیت از این جامعه.

در این خصوص من به این نظرم که ما باید به دو نکته بیش از همه توجه  خود را اختصاص دهیم:

1- اول از همه  به ساختار اجتماعی جامعه فئودالی و این که ترکیب طبقاتی این جامعه به سه منبع و سه جزء یعنی روحانیت، اشرافیت و دهقانیت همان ساختاری است که این جامعه ازجامعه های پیش از خود به ارث برده بود و در واقع به این اعتبار جامعه فئودالی تنها حالتی تکامل یافته  از گذشتگان خود بوده که در او این حالت به انتهای تکامل خود رسیده بود.

به عبارت دیگر این که جامعه فئودالی در درون خود طبقه روحانیت، به منزله نخستین طبقه و اشرافیت و دهقانیت به مثابه طبقات بعدی را ارگانیزه داشت  این حالت یک  پیشامد نبود بل که این  ترکیب باز می گشت به جامعه های بدوی.


یعنی باید تصورش را کرد که انسان در همبودگی های بدوی خود  در اوج تکامل  اجتماعی خود  در قالب یک تقسیم کار اجتماعی به یک تثلیث دست یافته بود و در  این تثلیث در هیئت روحانیت همه اموری از قبیل، اعتقادات، دین و عبادات، نگارش و خط، امور هنرو فرهنگ و..را گردهم می آورد و مابقی نظیر اقتصاد، و جنگ و اداره به دو دیگر طبقه سپرده می شد..

شکی نیست که در مرحله بدوی هر سه این دسته امور در دست رسته پیران بود و جمع پیران یعنی همان اجتماع سنای آتی وظابف هرسه طبقه آتی را بعهده داشت. اما ما زمانی که جامعه فئودالی را داریم این همبودگی های بدوی چنان که می بینیم به آنچنان درجات تکاملی از خود نایل شده بودند که  به جای رسته پیران که اکنون مجلس سنا نامیده میشد و ناظر بر امور جامعه بود سه طبقه ظهور کرده بودند که هریک به سهم خود امور را میان خود تقسیم کرده بودند.

در چنین دیسپوزیسیون اجتماعی و دیرینه امور روحانی وعقیدتی و دینی از  مابقی امور رفته رفته جدا می شدند ودر اوج فراشد خود یعنی در جامعه فئودالی ما می بینیم که در طبقه روحانیت همه این امور در دست یک طبقه از جامعه دور هم جمع میشوند

در رابطه با سکولاریته باید بگوییم  در جامعه فئودالی نه تنها دولت - طبقه اشرافیت بخصوص - از جامعه جدا نبود - عدم تکفیک  سیاست از جامعه -  بل که روحانیت و نهاد دین هم از جامعه جدا نبود.

قدری دقیق تر می بینیم که جامعه فئودالی آن جامعه بسته ایی بود که همه اعضای آن از یک قوم و نژاد و در واقع یک همبودگی قومی و به این معنا فرهنگی بود که  به همین کیفیت کم یا بیش از مراحل  اولیه تکامل اجتماعی سر بیرون آورده بود.

در عصر باستان بطور نمونه. ما به همین همبودگی های قومی وبسته و نژادی برمی خوریم اما با این تفاوت که در سطح یک کشور و در سایه یک دولت تعداد این همبودگی های نژادی و قومی و به تبع آن تعداد طبقات روحانیت از هریک از این همبودگی های کثیر العده و در کنار هم در سایه یک دولت به همزیستی می پرداختند.

اما این همزیستی مسالمت در ادامه تکامل ارگانیک این همبودگی ها باهم منجر به یک طبقه روحانیت واحد و یک نظام عقیدتی ودینی و به یک خدای واحد مبدل گشته بود یعنی آنچه که ما در الهیات از خدای واحد داریم در زیر بنای اجتماعی اش ماحصل اتحاد و یگانگی همبودگی های باستانی و لذا اتحاد همه خدایان در یک طبقه روحانیت واحد بود.

اما این پروسه اتحاد روحانیت ها و اتحاد جامعه های باستانی و قومی در یک جامعه فئودالی واحد و یگانه همان پروسه ایی بود که در ایران برغم همه پیشرفتگی های کشور، هنوز در حال ادامه بوده است و تلاش هایی که در دوره ساسانیان در این حیطه انجام شده بود به آنچنان نتایج قابل  قبول برای همه اقوام و جامعه های ایرانی که در ایران زمین بودند منجر نشده بود و از همین رو منشاء منارعات دامنه داری میان اشکانیان- پارت ها - و پارس ها و .... گشته بود و این وضع به این گونه ادامه داشت تا این که اعراب به ایران زمین حمله نمودند و با  خود مشکلات جدیدی در این زمینه به همراه آوردند.

همان گونه که دوستان مطلع اند به عمد تاریخ حملات اعراب بادیه نشین -  هجوم اقوام بربر به ایران زمین  و به روم پدیده نوین و ناشناخته ایی نبود - در پس هاله های مقدس و دینی و عقیدتی پوشیده نگه داشته شده است والا همان گونه که ما اکنون قادریم درست و یا نادرست به این نحو  از لحاظ اجتماعی  ایران زمین را تحلیل  کنیم به همان گونه هم از نظر اجتماعی اعراب بادیه نشین قابل تحلیل  اند. و به همان گونه که   محتمل است ما در اینجا به اشتباه باشیم کم و یابیش امکان ارتکاب اشتباه در آنجا هم وجود دارد.

 بهر حال هجوم اعراب بربر یعنی اعرابی که در جامعه های بدوی روزگار می گذراندند در یک چارچوب کلی از مسئله ایی باید در نظر گرفته شود که ایران در آنزمان در سطح مرزی با آن مواجه بوده است.

ادامه در قسمت بعدی

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_4812.html


۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت سوم

اما گذشته از تقدم تاریخ دمکراسی بر تاریخ کاپیتالیسم مهم هرباره آن اختلافی است که میان  مراحل گوناگون فرایند تاریخی دمکراسی خواهی  از آغاز تا کنون در حیات بشریت از موجودیت برخوردار بوده است.

منظور من اشاره به آن دمکراسی باستانی و آن احیای دمکراسی در عصر فئودالیته از یکسو و از سوی دیگر تفاوت آن با دمکراسی خواهی است که بورژوازی مطرح کرد و یا آن دمکراسی خواهی است که پرولتاریا مطرح می کند.

برای این که در دمکراسی های باستانی و یا فئودالی نهایت ایجاد تعادل قوا میان طبقات درونی جامعه  مسلط بوده است که در یک تنازع درونی هرباره در تلاش این بوده اند که مسئله حاکمیت را بطور عادلانه میان خود تقسیم کنند. چنین دمکراسی خواهی را در واقع می توان برای سهولت کلام دمکراسی درونی و یا درون گرا نامید.

در دمکراسی درونی هرباره دمکراسی میان آن طبقات درون یک جامعه مطرح است که آن جامعه از آن ترکیب یافته است و بطور نمونه در رابطه با بحث ما میان سه طبقه  درون جامعه فئودالی یعنی میان روحانیت، اشرافیت و دهقانیت. و برعکس دیکتاتوری به مفهوم مصطلح آن عبارت است حاکمیت طبقاتی این و یا آن طبقه درونی بر کلیت آن جامعه و در مثال ما بر همان جامعه فئودالی و دهقانی.

به عبارت دیگر هرزمان به علل تاریخی شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و... دست بدست هم دهند و حالت دیکتاتوری را بر جامعه ایی که هرباره در کشور  مسلط است چیره گردانند معنای عملی و سیاسی آن عبارت این است که یکی از این سه طبقه نامبرده کوشیده با اعمال دیکتاتوری   طبقاتی بر  دیگر طبقات جامعه خویش، آنها را از حق طبیعی شان در اعمال حاکمیت محروم گرداند و بر عکس دمکراسی درونی عبارت است از اعمال حاکمیت کلیت جامعه مسلط و کلیت طبقات درونی  یعنی اشتراک قدرت میان روحانیت، اشرافیت و دهقانیت بر سایر اهالی.

این مسئله" سایر اهالی" که در این جا به این نحو کوچک نوشته میشود در واقعیت امر حائز اهمیت بزرگی برای مبحث ماست. چرا که اگر بخواهیم مسئله را به شکل نظری فرموله کنیم آنگاه به این نتیجه میرسیم که: همان گونه که در آغاز مبحث هم یاد آور شدم جامعه فئودالی به منزله جامعه مسلط  - به عنوان فرض -  هرباره از راه نظام سیاسی   علاوه بر آن به جامعه حاکم مبدل میشده است و در این راه شکل حاکمیت فئودالی یعنی خواه دمکراسی درونی و خواه  دیکتاتوری طبقاتی تغییری در این وضعیت و دیسپوزیسیون  یعنی در این واقعیت اجتماعی که او  تنها جامعه مسلط و مفروض کشور بوده است  نمی داده است.

حتی فراتر از این: امر تسلط اجتماعی با امر تسلط سیاسی که این آخری از راه حاکمیت تامین میشود فرق  دارد. جامعه فئودالی با آن تثلیث درونی حتی بدون حاکمیت - یعنی خواه بدون دمکراسی و خواه بدون دیکتاتوری فئودالی - پیوسته تنها جامعه مسلط کشور بود تا زمانی که عکس آن ثابت شود.

و عکس آن از زمانی ثابت میشود که جامعه شهری و جامعه صنعتی در طول روندی کم یا بیش طولانه رفته رفته این امتیاز تسلط اجتماعی را از دست جامعه فئودالی برباید و از آن خود گرداند.

خواهش می کنم توجه بفرمایید. این روند کم وبیش طولانی که در طی آن جامعه شهری بر جامعه روستانی و دهقانی برتری می یابد هنوز به معنای این نیست که بطور اتوماتیک در کشور نظام حاکمیت و سیاسی از آن جامعه ایی میشود که در بر کل کشور مسلط است.

به عبارت ساده تر تسلط اجتماعی هنوز به معنای  حاکمیت سیاسی نیست. ما به اهمیت این اختلاف و نکته در زمان خودمان پی می بریم.

از دیده همه آنهاییکه این اختلاف میان تسلط اجتماعی و حاکمیت سیاسی را از نظر دور می اندازند چنین می نماید که توگویی چون در زمانه ما در کشور جامعه شهری بر جامعه روستایی و دهقانی برتری دارد پس به تبع آن هم بطور اتوماتیک قدرت سیاسی کشور از آن جامعه مسلط یعنی جامعه شهری است.

من به این ترتیب می خواهم نگاه ها را به این نکته توجه بدهم که مسئله حاکمیت که یک مسئله سیاسی است از مسئله سلطه اجتماعی این و یا آن جامعه جدا است. و نظر به این جدایی است که ما در مسئله مربوط به دمکراسی و یا دیکتاتوری در ایران هرباره باید پاسخ گوی این پرسش باشیم  که نظر به تاریخ فئودالی حاکمیت در ایران و نظر بر تاریخ مبارزات بورژوازی و پرولتاریا در راه دمکراسی از چه زمان دیکتاتوری فئودالی به  دیکتاتوری سرمایه و بورژوازی مبدل گشته است. چرا که والا این امر بطور اتوماتیک نمی تواند صورت پذیر گردد.

به عبارت دیگر این که برخی تحلیل گران و احزاب سیاسی در رابطه با مسئله سیاسی در کشور از سلطه کاپیتالیسم در آن بطور اتوماتیک به این نتیجه میرسند که همان کاپیتالیسم هم در قدرت و نظام سیاسی کشور نمایندگی میشود از همین حالا می توان گفت چنین نظریه ایی به این شکل و طور اساسا بی پایه است.

بگذارید در این جا برای جلوگیری از اطاله کلام به همان طبقات سه گانه جامعه فئودالی در ایران و دمکراسی و دیکتاتوری شان و تلاش هرباره شان در این که از راه حاکمیت و نظام سیاسی کشور حافظ سلطه اجتماعی شان در کشور باشد ، باز گردیم.

اما در رابطه با تحفیظ سلطه اجتماعی روستا بر شهر از راه سیاسی و به طریق قدرت سیاسی نباید این نکته را از نظر دور داشت و یا نباید از کلام من چنین به اشتباه استنباط شود که  برغم همه تلاش های سیاسی که از سوی جامعه فئودالی کشور و طبقات درونی آن نظیر روحانیت و اشرافیت و... صورت پذیر گشته و صورت پذیر می گردد عملا آن گونه ما می بینیم این امر بسود جامعه روستایی و تسلط آن بر کشور نبوده است.

علت این امر- همان گونه که  قبلا هم  عنوان شد - در اصل متابعت  هرباره روند های سلطه  اجتماعی ازآن  قانون مندی های تکاملی نهفته است که اینها از آن  قانون مندی هابی  که  فرآیندهای حاکمیت و سیاست از آن هرباره پیروی می کنند، متفاوت می باشد.

به عبارت دیگر راه هایی که جامعه ها در کشور بر یکدیگر مسلط می شوند جدا از راه های سیاسی است که آنها می پیمایند. البته و همان گونه که میدانیم امر قدرت سیاسی ابزاری در جهت تحفیظ تسلط وبرتری اجتماعی است و اگر نبود بدین گونه چنین حاکمیتی قرن ها متمادی در دست جامعه فئودالی برای حفظ سلطه اجتماعی اش بر دیگر اهالی اعمال نمی شد.

اما با این وجود نظر به تاریخ تسلط جامعه شهری وصنعتی باید این پرسش را افکند آیا نظام سیاسی به تنهایی قادر بوده است که جامعه فئودالی و طبقات درونی آن را از اضمحلال و از دست دادن سلطه اجتماعی شان بر کشور در امان نگه بدارد؟

همان گونه که سیر امور نشان می دهند، پاسخ این پرسش منفی است. خیر. اما مسئله سیاسی و حاکمیت در کشور چطور؟ آیا برغم این تعویض سلطه اجتماعی از روستا به شهر هم قدرت سیاسی کشور  بطور اتوماتیک از دست طبقات جامعه فئودالی نظیر روحانیت و اشرافیت و... خارج و به دست بورژوازی انتقال یاقته است؟

پاسخ این پرسش هم منفی است. و در این جاست که ما کم کم به آن نتیجه ایی که این جستار می خواسته است، نزدیک می شویم.

آن مبارزه سیاسی و به تبع آن کشاکش بر  حول حاکمیتی  که از دیر باز در کشور علیه جامعه فئودالی و طبقات درونی آن نظیر روحانیت و... در جریان بوده است به عللی هنوز که هنوز است در زمانه ما در جریان می باشد.

ما در کشور از دیر باز دارای نظام پارلمانی و قانونی نبودیم. دراین زمینه مبارزات دهقانی در احیای حقوق حقه خود به نتیجه ایی نرسیدند و پیوسته روحانیت و اشرافیت با اعمال دیکتاتوری طبقاتی خود بر دهقانان و .... پیروز بوده اند.

از زمانی که نیروهای جدید اجتماعی در شهر ها شروع به شکل گیری نمودند همپای آن مردم جدیدی به نام بورژوازی و پرولتاریا پای بر عرصه وجودو پای در عرصه مبارزه سیاسی بر علیه جامعه فئودالی و حاکمیت طبقاتی آن نهادند.

نباید فراموش کرد نه تنها تاریخ مبارزاتی - سیاسی این مردم بر علیه جامعه فئودالی و دیکتاتوری طبقاتی روحانیت و اشرافیت بل که همچنین تاریخ تکامل اجتماعی این مردم حائزویژه گی هایی می باشد که باید به آن توجه مخصوص مبذول داشت.


هیچ شکی نیست تاریخ تکامل اجتماعی این مردم آن شالوده ایی را تشکیل می دهد که تاریخ سیاسی شان بر آن استوار است و موتور محرکه انقلاب سیاسی پیوسته تکامل اجتماعی است.

در برخورد با این مردم بزرگترین اشتباه این است مراحل تکاملی این مردم، جامعه های بالادست و پایین دستی که به آن تفسیم میشوند و... را هرباره از نظر دور داشت و آن گونه که خلقیون و مردم گرایان متمایلند همه را با آن و یا این نام  با یک چوب راند.

در این راه باید توجه داشت  جامعه بورژوازی دارای مراحل تکاملی ویژه خود است. به عبارت دیگر ما فقط دارای یک جامعه بورژوایی نیستیم. جامعه  شهری در طول تاریخ مراحل گوناگونی را طی می کند.

از دیگر سو - و این مهم است - باید در نظر داشت همان گونه که جامعه شهری و بورژوازی طبقه ایی از طبقات سه گانه جامعه فئودالی نبوده است - مگر به حکم تحقیر و...- پرولتاریا هم طبقه ایی از طبقات بورژوازی نیست. به این اعتبار این بزرگترین اشتباه است که پرولتاریا را طبقه کارگر و طبقه کارگر را طبقه ایی از طبقات جامعه سرمایه نامید.


درست بر همین اساس همان گونه آن دمکراسی - دمکراسی درونی - که جامعه فئودالیته مطرح می کرده است دارای اعتباری محدود درونی بوده به همان گونه هم آن دمکراسی که بورژوازی مطرح می کند اعتبارش مشمول طبقات درونی این جامعه است.


بنابر این اگر بخواهیم به مردمی که به عنوان طبقه سوم  معروف شده اند بنگریم این مردم تا کنون تاریخ متلاطمی داشته اند. اما به رغم این تنوع تاریخی هدف از همان آغاز ثابت و پابرجا باقی مانده است: آزادی و دمکراسی ورهایی از قیودات خودسری و....

در این راه تنها آن مردمی بیش از همه پاسدار آزادی و دمکراسی اند و آن ها را به شکل وسیع و عمیق خود مطرح می کنند که نه  از تسلط اجتماعی برخوردارند و نه با حاکمیت و دمکراسی در پی حفظ سلطه خود می باشند.

ادامه در قسمت بعدی

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_30.html

آنها سه تن بودند. به مناسبت تثلیث- قسمت دوم

در ادامه همان قدر که ما توجه مان را به جامعه فئودالی با آن ترکیب سه گانه اش معطوف کنیم کافی است تا به آن نتیجه ایی که این جستار دنبال می کند، نایل شویم.

گفتیم این تئلیث و این عدد سه ایی که چنین مقدسش کرده اند سیمای طبقاتی جامعه ایی  را هرباره  ترسیم می کند که در قرون میانه مطرح و از سوی دیگر حاکم بوده است. در واقع آنها سه تن بودند: یعنی طبقه اول روحانیت، طبقه دوم اشراف و دربار و نظامیان و... .طبقه سوم  زمینداران، مردم و...

اصل و اساس این جامعه در واقع پایه مردمی  اش بوده است که مردم و توده مردم و.. خوانده می شده اند . اما این  ده گانان و ده خانان و دهقانان که طبقه سوم را تشکیل می داده اند در جامعه فئودالی و در عصر قرون میانه به اندازه کافی علل برای مبارزه برای احیای حقوق ازدست رفته  شان در دست داشته اند.

در عصر فئودالیته این مبارزه در جامعه فئودالی از سوی دهقانان متوجه طبقه اول یعنی روحانیت و طبقه دوم یعنی نظامیان، اشراف و ... میشد. ودر ایرانی که مورد تجاوز قرار گرفته شده بود و  مدام در اشغال خارجیان قرار داشت  طبیعی  است که این مبارزه دهقانان و به عبارت امروزی مبارزات مردمی بر علیه اشرافیت و روحانیتی بود که در هربار از اشغال نسبت و قرابت قومی با آنها  ابراز نمی نمودند.

در این رابطه اجازه دهید برحسب موضوع به دو مورد اشاره کنم که حائز اهمیت بسیاری هستند: یکی همان مبارزه دیرینه برای دمکراسی از سوی دهقانان می باشد که در عصر اشغال ایران توام با احیای حق حاکمیت ملی و قومی توامان بود و دیگر نکته این که این مردمی که پایه جامعه فئودالی را تشکیل می داند و در تقسیم عادلانه قدرت و زمین و.. با روحانیت و اشرافیت در نزاع دائمی بودند و در واقع می خواستند همان مجلس سنای عصر باستان را دوباره زنده کنند و.... بخشی از جامعه رسمی و حاکم بودند و گرچه پایه های دمکراسی خواهی در عصر فئودالیته را تشکیل می داند لاکن از یاد نباید برد که  از همان جامعه ایی بودند که بار سنگین آن بر دوش مابقی اهالی کشورواقع شده بود،  و در برابر آن این مابقی اصلا داخل آدم محسوب نمی شدند و اصلا دارای هیچ امتیازی نبودند، توگویی اصلا وجود خارجی نداشتند. واما تعداد این اهالی نظر به تغییر و تحولات اجتماعی کشور رفته رفته رو به ازدیاد  قرار داشت...

پس می توان نتیجه گرفت مبارزه برای دمکراسی، سیستم پارلمانی و مجلس بزرگان و... یعنی مبارزه ایی که در درون جامعه حاکم جاری بود به مرور ایام  به میزان پیشرفت اجتماعی و وزین شدن مردمی که خارج از این جامعه بودند و به سهولت آنانرا شهروندان می خواندند دارای پایگاه مردمی جدیدی می گشت بطوریکه حتی محور دمکراسی خواهی از درون جامعه فئودالی به خارج آن منتقل گشت و آن مبارزه ایی که درآغاز فئودالی و روستایی بود بتدریج صورت و ماهیت شهری به خود گرفت.

ما امروزه در واقع جمهوری خواهی و دمکراسی خواهی را عمدتا به همین شکل شهروندی آن می شناسیم که بورژوازی در عصر قرون میانه پرچم  آنرا از دست دهقانان گرفته بود و از آن خود کرده بود.

در این جا باید توجه داشت که این شهروندانی که به این ترتیب رفته رفته به اهمیت اجتماعی شان افزوده میشد در ارتباط با طبقه سوم یعنی همان اعیان و دهقانان. قرار داشتند و از همین  رو گاه طبقه سوم و گاه طبقه چهارم خوانده میشدند. اما آنچه که از پیش مسلم بود این حقیقت است که این شهروندان تافته ایی جدا بافته از آن جامعه فئودالی و روستایی را تشکیل می دادند که زمانی در گذشته های بسیار دوردست در کشور از دل جامعه برده داری روی برتافته بود و به این معنا نسبیتی با آنها نداشته و در نوع خود جامعه جدیدی بوده و دارای آرمان های اجتماعی نوینی بوده است.

به عنوان نتیجه عرض می کنم:  ما وقتی به اروپا نگاه می کنیم در همه نقاطی که مبارزه اعیان و فئودال ها برای احیای دمکراسی باستانی به نتیجه رسید- عصر رنساس یعنی احیای عصر باستان در اروپا-  این پیروزی و دستاورد فئودالی در احیای دمکراسی باستانی در جای خود مبدل به یک پیش شرط مهی برای پیش رفت های بعدی اجتماعی و بخصوص در حیطه دمکراسی خواهی و نظام پارلمانی گشت.

ما در ایران متاسفانه نظر به عللی آشکار و پنهان  دارای چنین پیش زمینه های دمکراسی خواهی نیستیم و مقابله با احیای نظام سنتی سنا و پارلمان تا دوره های نهایی عصر حاکمیت ترک های قجر بر کشور ادامه داشت.

این مبحث از یک نظر دیگر هم مهم است. همان گونه که می دانیم  درآن جامعه های شهری و صنعتی که در قرون میانه پایه گذاری شدند بعدها در طی فرآیند های تغییرو تحولات درونی و ارگانیگ از دلشان هرباره آن جامعه های شهری نوینی سر بیرون آوردند که به آن متداولا جامعه های کاپیتالیستی و بورژوایی می گویند.

بنابراین اگر ما تاریخ دمکراسی خواهی و احیای سنن باستانی از دمکراسی را که در قرون میانه جاری بوده در ارتباط با تاریخ کاپیتالیسم - به مفهوم اجتماعی آن - قرار دهیم آنگاه می توانیم به جرات اعلام کنیم که تاریخ دمکراسی خواهی بر تاریخ کاپیتالیسم مقدم بوده است

ادامه در قسمت بعدی....
http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_7953.html

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...