۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 6

همان گونه که می دانیم مارکس خود به شخصه از واژه کاپیتالیسم که به فارسی خودمان سرمایه گرایی می شود استفاده نمی کند. این اولین بار انگلس بوده است که از واژه کاپیتالیسم استفاده نمود.

در این رابطه اجازه دهید در آغاز جستار به دو نکته اشاره کنم. نکته اول  این است که میان سرمایه گرایی و سرمایه داری فرق وجود دارد. این کاییتالیسمی که می گویند همان سرمایه گرایی است.

کاپیتالیسم یعنی سرمایه گرایی به مفهوم ادبی یعنی مطلقیت سرمایه و مطلقیت اقتصاد اجتماعی.  به عبارت دیگر در رابطه میان اقتصاد اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر جامعه و انسان، اقتصاد گرایی یا اکونومیسم  در قالب  کاپیتالیسم یعنی سلطه مطلقه اقتصاد اجتماعی بر جامعه انسانی و انسان .

 به عبارت دیگر اقتصاد گرایی - اکونومیسم - و کاپیتالیسم که دو روی یک سکه اند آن سیستم اقتصادی و اجتماعی است که در آن جامعه و انسان در خدمت اقتصاد می باشد و نه برعکس.

به این سلطه اقتصاد بر جامعه اکونومیسم و یا کاپیتالیسم می گویند.

از این تعریف از اکونومیسم و کاپیتالیسم می توان این نتیجه را گرفت  که کاپیتال و اقتصاد در واقع از هم جدایی ناپذیرند. یعنی همان گونه که نمی توان از اقتصاد بهره و ثروت را جدا ساخت.

در کاپیتالیسم و یا اکونومیسم  در واقع این کسب بهره و کسب ثروت  که در هر اقتصادی نهفته است به هدف اجتماعی مبدل میشود و هدف جامعه در خدمت اقتصاد همان در خدمت کسب بهره و ثروت بودن می گردد.


نکته دوم اما این است که مشکل نه در سرمایه داری یعنی اقتصاد داری و کسب ثروت بل که در سرمایه گرایی و اقتصاد گرایی و بهره گرایی است و در رابطه با سرمایه گرایی  است که این پرسش مطرح میشود که آغاز این سرمایه گرایی به چه زمانی بر می گردد.

اما این ها همه یک روی سکه اند. مارکس در واقع در مد نظر خود آن شیوه اجتماعی در اقتصاد را مد نظر دارد که از یک سو سرمایه گرایی به مفهوم سود گرایی است و از سوی دیگر اساس و پایه این سود گرایی در استثمار کارمزدی استوار است.

به عبارت دیگر از نظر مارکس سرمایه گرایی عبارت است از آن شیوه اجتماعی اقتصاد که از یکسو متکی است بر استثمار کار مزدی و از سوی دیگر کسب بهره در آن اساسی است.

پس از این که مارکس روشن نمود که مد نظر او از سرمایه گرایی چیست آنگاه بدرستی به این نظر است که این سرمایه گرایی از زمانی شکل می گیرد که صاحب پول با هدف کسب ارزش اضافی یعنی بهره به خرید نیروی کار با هدف استثمار می پردازد.

بنابر این اگر ما به مضمون بحث توجه کنیم آنچه مارکس می گوید اشاره درستی است به این که پول از زمانی حائز ارزش اقتصادی و سرمایه ایی می گردد - پول مرده و این اصطلاح مارکس است - که از مردگی در آید و حائز نقش سرمایه ایی گردد یعنی وارد اقتصاد شود.

این نکته پول راکد و نقش مردگی و غیر اقتصادی و لذا غیر سرمایه ایی آن اندیشه درستی است. در حقیقت اگر ما این اندیشه را مورد استفاده قرار دهیم همان خواهد شد که گفته شد و آن این که سرمایه در واقع جدا از اقتصاد و وسایل اقتصادی نیست.

بنابر این بر پایه این تعریف از سرمایه که سرمایه عبارت از وسایل اقتصادی و تولید است به این نتیجه می رسیم که سرمایه از همان آغاز از بدو اقتصاد اجتماعی از موجودیت بر خوردار است و سرمایه در واقعیت امر هیچ نیست جز وسایل اقتصادی و تولید که در آمیزش یا کارخلاقانه انسانی به منبع ثروت مبدل می گردد.

به این اعتبار از آغاز انسان مسئله نه بر بر سرمایه داری یعنی داشتن اقتصاد اجتماعی و کسب بهره و ثروت بل که بر حول این است

1- صاحب این سرمایه داری کیست
2-آیا کسب بهره  از راه استثمار انسان از انسان کسب می شود؟

به این معنا آنچه که مارکس می گوید در واقع نوعی از سرمایه داری است که

1- اولا مالکیت آن عمومی نیست
2- ثانیا بر استثمار انسان از انسان استوار است
3- ثالثا در آن کار مزدی وجود دارد

اما در تاریخ پیدایش این سرمایه داری ما می دانیم که این نوع سرمایه داری از دل  شیوه اجتماعی در اقتصاد ماقبل خود   شکل گرفت. در همین جاست که تئوری انباشت اولیه سرمایه برای پیدایش سرمایه داری مدرن مطرح است.

اما در مورد این که سرمایه داری مدرن چیست ما می دانیم که مارکس این سرمایه داری را یا در شکل مانوفاکتوری آن و یا در شکل فابریکی آن می بیند و در این مورد هم برداشت شفافی ارائه نمی دهد

ادامه دارد...


نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 5

Endlich ist der "Gebrauchswert", den der Arbeiter dem Kapitalisten liefert, in der Tat nicht seine Arbeitskraft, sondern ihre Funktion, eine bestimmte nützliche Arbeit, Schneiderarbeit, Schusterarbeit, Spinnarbeit usw. Daß dieselbe Arbeit nach einer andren Seite hin allgemeines wertbildendes Element ist, eine Eigenschaft, wodurch sie sich von allen andren Waren unterscheidet, fällt außerhalb des Bereichs des gewöhnlichen Bewußtseins.
......

Nehmen wir andrerseits den Kapitalisten, so will er zwar möglichst viel Arbeit für möglichst wenig Geld erhalten. Praktisch interessiert ihn daher nur die Differenz zwischen dem Preis der Arbeitskraft und dem Wert, den ihre Funktion schafft. Aber er sucht alle Ware möglichst wohlfeil zu kaufen und erklärt sich überall seinen Profit aus der einfachen Prellerei, dem Kauf unter und dem Verkauf über dem Wert. Er kommt daher nicht zur Einsicht, daß, wenn so ein Ding wie Wert der Arbeit wirklich existierte, und er diesen Wert wirklich zahlte, kein Kapital existieren, sein Geld sich nicht in Kapital verwandeln würde.


کاپیتال- جلد اول - قسمت 16 - نسخه آلمانی


در قسمت اول این نقل  قول  مارکس به درستی به این اندیشه نزدیک می شود که  کار انسانی خود را از دیگر کالا ها از این جهت و وجه جدا می سازد که تنها کالایی است که دارای عنصر ارزش آفرین می باشد. تفاوت میان  نیروی کار که ارزش خود را به عنوان هزینه به کالا می دهد و کاری خلاقی که ارزش آفرین است و هرگز پرداخت نمی شود همان تفاوتی است که همان گونه که تا کنون مشاهده کردیم شالوده  ایی برای  تئوری ارزش اضافی من در اینجا است.

باید اذعان کرد که در جاهای دیگر هم مارکس به این تفاوت یعنی تفاوت میان کار به منرله هزینه   و نیروی کار از یکسو و کار به منزله کار خلاق و غیر قابل پرداخت پی می برد   اما همان گونه که میدانیم تئوری ارزش مارکس بر پایه    تفاوت این دو کار استوار نیست. در واقع مارکس فقط وظیفه خود می داند که به این تفاوت اشاره کند و نه بیشتر!

در نقل قول دوم او به درستی اشاره می کند به این  که میان ارزش نیروی کار و قیمت نیروی کار فرق وجوددارد. تفاوت ارزش و بهای نیروی کار یک اندیشه درستی است که مارکس به ما می دهد و ما این اندیشه را در واقع مدیون مارکس هستیم که امروزه میان ارزش و بهای هرکالایی از جمله کار فرق قائلیم.

در ادامه مارکس به درستی به این نکته اشاره می کند که تفاوت ارزش و بهای کالایی به نام کار پایه و اساس  آن سیستمی که او  آنرا سیستم کاپیتالیستی تولید می خواند را تشکیل نمی دهد.  البته او بلافاصله تاکید می کند  این افتراق گرچه مورد توجه کاپیتالیست است اما اساس شیوه او متکی بر به این عنایت و افتراق نیست.

در نظر مارکس اساس شیوه تولید کاپیتالیستی در تشکیل و انجام کار اضافی - بهره - است. یعنی همان اندیشه  ایی که پایه تئوری ارزش اوست . اما تفاوت میان تئوری ارزش اضافه مارکس و تئوری ارزش اضافه نو در این است که ما در شماره های پیشین به اندازه کافی به آن اشاره کردیم. اما در این جا به اختلافی دیگری می پردازیم که میان مارکس و ما وجود دارد.

 و این اختلاف پیرامون سرمایه یعنی کاییتال است.

 از نظر مارکس سرمایه - کاپیتال - ابتدا به ساکن وجود ندارد همان گونه که سرمایه داری - و نه کاپیتالیسم که این آخری همان سرمایه گرایی  است - ابتدا ساکن موجود نیست. از نظر او سرمایه از زمانی که پول به سرمایه مبدل  شود یعنی  از زمانی سرمایه شکل می گیرد که ارزش اضافی - بهره - تولید  شود. او همین را در جایی دیگر به شکل زیر مطرح می کند:


Dieselbe Geschichte spielt täglich vor unsren Augen. Jedes neue Kapital betritt in erster Instanz die Bühne, d.h. den Markt, Warenmarkt, Arbeitsmarkt oder Geldmarkt, immer noch als Geld, Geld, das sich durch bestimmte Prozesses in Kapital verwandeln soll.
Geld als Geld und Geld als Kapital unterscheiden sich zunächst nur durch ihre verschiedne Zirkulationsform.


Die Bildung von Mehrwert und daher die Verwandlung von Geld in Kapital, kann also weder dadurch erklärt werden, daß die Verkäufer die Waren über ihrem Werte verkaufen, noch dadurch, daß die Käufer sie unter ihrem Werte kaufen.

ادامه دارد....

بدون یک تواق میان نیروهای اجتماعی شالوده ریزی دمکراسی نو ممکن نیست!

باید از کلمات زیبا و فریبنده پرهیز کرد. باید واقع بینی را رها نکرد. باید در راه سازندگی کشوری با سنت های کهن شکیبا بود. باید به تاریخ و راهی که می پیماید عنایت داشت!






به کمتر کسی از ما ایرانیان امروزه پوشیده است که راه رهایی ایران در گرو اتحاد  مردمی است. اتحاد  مردمی در قالب یک کنگره  مردمی و سراسری ، شالوده اجتماعی استقرار نظام قانون، استقلال قوه قضایی، ثبات سیاسی است.

اما این اتحاد مردمی ممکن نیست مگر این که نیروهای اجتماعی کشور بطور سازماندهی شده، هر گروه در تشکیلات خود، دراتحادیه سراسری کارگری، مجمع سراسری کارفرمایان، و... به منظور انجام یک توافق اجتماعی برای همکاری برای محو استبداد، استقرار دمکراسی و آزادی، پیشرفت و.... به سوی هم بشتابند.

معنای عملی آن این است که نیروهای اجتماعی و مردمی تصمیم می گیرند که با استقرار دمکراسی، و آزادی بر پایه یک توافق عمومی ، و ... من بعد از راه دمکراتیک و آزاد و از راه صندوق های رای حاکمیت خود را  هرباره بر دیگران اعمال نمایند!

معنای عملی آن این است که نیروهای اجتماعی در جهت  استقرار و استحکام  نظام قانون، قوه قضایه مستقل کوشا خواهند بود.

معنای عملی آن این است که  پیمان اجتماعی ذکر شده به مفهوم گردن نهادن به راه های قانونی و دمکراتیک برای نیل به اهداف گروهی - اجتماعی است.

از سوی دیگر این به این معناست که گروه های اجتماعی از پیش می پذیرند برای نیل به اهداف گروهی داشتن تشکیلات- مردمی و سیاسی- لازمه هر گروهی است که باید موجودیت آن بطور رسمی پذیرفته شود.

از دیگر سو این ها به این معنا هستند که مردم ایران - صرف نظر از گروه اجتماعی بر پایه آشتی و توافق اجتماعی به استقبال تاربخ شتافده و بنابر تجاربی که کسب کرده اند به این نتیجه همگانی رسیده اند که نجات کشور و نجات خود در پایان بخشی به وضعیت سیاسی، اجتماعی و حقوقی و... کنونی است.

باید توجه داشت وضعیت سیاسی، اجتماعی و حقوقی و.. حاضرین کشور یک وضعیت تاریخی و مربوط به پیشینه اجتماعی کشور است که تنها در صورت تحول تاریخی و اجتماعی کشور و رفع سد و موانع موجود در سر راه حذف آن اصلاح پذیر خواهد بود.

ما اگر وضعیت کنونی را با وضعیت مطلوبی که حاصل توافق مردمی است مقایسه کنیم در رابطه با شرایط کنونی به لحاظ های گوناگون اجتماعی، سیاسی و حقوقی به ایرانی بر می خوریم که میراث ننگین استبداد، عقب ماندگی، فقر فاحش تا سرحد فلاکت عمومی ، بی قانونی، بی حقوقی و .... است.
هیچ شکی نیست در چنین ایرانی تنها اندک نیرو های اجتماعی منتفع اند و اکثر اهالی از آن متضرر  و لذا خواهان تحول شرایط موجود می باشند

کنگره سراسری در واقعیت امر بر پایه اراده همین اکثریت اهالی تشکیل و حاصل عملی آن، ایرانی جدیدی است که تنها درسایه همت و حاکمیت همین اهالی جاده های ترقی و تاریخی را طی خواهد نمود.

در راه اتحاد برای ایرانی نو باید نیروهای اجتماعی خواهان دمکراسی و ایرانی نو خویشتن داری و فداکاری ها نمایند. باید از عمده کردن تضادی موجود میان خود که زمانی در همین کشور باید حل گردند و اما عمده سازی شان در شرایط کنونی  تنها بسود  حاکمیت ایران کهن  و فعلی است پرهیز کرد و بازیچه تحریکات نشد.

باید شعار ما این باشد اصلاحات و راه قانونی میان خودمان، انقلابی و اعمال حاکمیت علیه ایران کهن و استبدادی!



۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

آیا سندیکا و حزب سیاسی او در پی انقلاب نیستند؟

یکی از دوستان در سایت سندیکا مطبی با محتوای زیر نوشته اند:


در مورد سنديکا و ايده "يک چيزى بگوييد که بشود گرفت" چند کلمه بگويم. اولا، سنديکا آلترناتيو شورا نيست، شورا هم مزاحم ايجاد سنديکا نيست. اينکه چرا در ايران سنديکاى مستقل از دولت نداريم، سؤالى است که پاسخش را بايد جنبش سنديکايى پيدا کند و براى همه ما توضيح بدهد. اگر از من بپرسند، ميگويم در ايران سنديکاليسم پا نميگيرد براى اينکه سنديکا، بخصوص در دوره و زمانه ما محصول جنبش عمل مستقيم کارگرى نيست، بلکه جزئى از يک مدل ادارى-سياسى در جامعه است. سنديکا بخشى از يک توازن و حتى توافق وسيعتر در جامعه ميان دو سوى خريد و فروش نيروى کار در بازار است. سنديکا بعنوان بخشى از يک رژيم و نظام سياسى خاص امکان شکفتن و تداوم داشتن دارد. بدون پارلمان، بدون سوسيال دموکراسى، بدون تقدس بازار، بدون سنت قوى قانونگرايى بورژوايى در جامعه، بدون ثبات سياسى و بطور خلاصه بدون يک مجموعه روابط سياسى، ادارى و حقوقى در جامعه که اتحاديه کارگرى بخش موجّه و پذيرفته شده‌‌اى از آن تعريف شده باشد، سنديکاسازى راه بجايى نميبرد. حتما بعضى در نقد اين نظر مثال سنديکاهاى انقلابى در برخى کشورهاى ديکتاتورى و يا اتحاديه‌هاى آفريقاى جنوبى را پيش خواهند کشيد. اما اين مثالها مربوط نيست، چون قرار بود دوستان سنديکاساز ما شدنى بودن و "قابل گرفتن" بودن سنديکاهاى متعارف را نشان بدهند. شک دارم کسى بتواند اجازه سنديکاى انقلابى را از مسئولين و مامورين تقسيم معجون جامعه مدنى در ايران بگيرد.

با اينحال هر فعال جنبش کمونيسم کارگرى مدافعان سنديکا را تشويق ميکند که اگر چيزى را ميشود "گرفت" حتما بگيرند. قبلا هم گفته‌ام، ما هيچ دو خشتى که کارگران روى هم گذاشته باشند را بر نميچنيم. ما آلترناتيو خود را تبليغ ميکنيم و ميکوشيم کارساز بودن و عملى بودن آن را نشان بدهيم، کارى که انتظار داريم سنديکائى‌ها هم بکنند.





در جواب به این دوستان من مطالبی نوشته ام که در زیر خواهد آمد:



  • Farhad Vakof روزبه عزیز! اجازه بدهید پیش از همه قطعه ایی از جستارتان مورد پسندم است را در این جا درج کنم و بعد بر همان اساس با هم نگاهی به آن بیافکنیم. شما می نویسید:...ميگويم در ايران سنديکاليسم پا نميگيرد براى اينکه سنديکا، بخصوص در دوره و زمانه ما محصول جنبش عمل مستقيم کارگرى نيست، بلکه جزئى از يک مدل ادارى-سياسى در جامعه است. سنديکا بخشى از يک توازن و حتى توافق وسيعتر در جامعه ميان دو سوى خريد و فروش نيروى کار در بازار است. سنديکا بعنوان بخشى از يک رژيم و نظام سياسى خاص امکان شکفتن و تداوم داشتن دارد. بدون پارلمان، بدون سوسيال دموکراسى، بدون تقدس بازار، بدون سنت قوى قانونگرايى بورژوايى در جامعه، بدون ثبات سياسى و بطور خلاصه بدون يک مجموعه روابط سياسى، ادارى و حقوقى در جامعه که اتحاديه کارگرى بخش موجّه و پذيرفته شده‌‌اى از آن تعريف شده باشد، سنديکاسازى راه بجايى نميبرد...

    روزبه عزیز! من با بخشی از نظرتان که داهیانه مطرح شده است موافقم و آن این که... بدون پارلمان، بدون سوسیال دمکراسی، بدون سنت قوی قانون گذاری بورژوایی، بدون ثبات سیاسی و بطور خلاصه بدون یک مجموعه روابط سیاسی، ادرای و حقوقی که سندیکا بخش موجه و پذیرفته شده ای از آن تعریف شده باشد تشکیل سندیکا راه بجایی نمی برد. و آن این که شما می فرمایید سندیکا باید محصول عمل مستقیم کارگری باشد.

    • روزبه عزیز! شما یک نکته جالب دیگری هم مطرح نمودید و آن این که: در یک کشور در مقطعی از حیات آن می تواند یک توازن و حتی توافق وسیعتر اجتماعی میان کار و سرمایه بر شالوده خرید وفروش نیروی کار شکل گیرد و بر آن اساس هم سندیکا و
      سوسیال دمکراسی حق فعالیت آزادنه پیدا کنند

      روزبه عزیز! اگر ما بپزیریم که بدون یک مدل اداری و سیاسی و حتی اجتماعی از سرمایه داری که در آن سنت قانون گذاری قوی مسلط باشد، پارلمان حکومت کند، قوه قضایی و حقوقی مستقل باشد، ثبات سیاسی حاکم گردد، توافق اجتماعی میان کار و سرمایه برقرار گردد، بر اساس توافق اجتماعی میان کار وسرمایه، نظام سیاسی و اداری و مناسبات حقوقی کشور عمل کند و... یعنی این مطالبی که شما می فرمایید، آنگاه من پرسشم از شما این است: مگر نه این است که باید برای رسیدن به این خواسته ها متوسل به انقلاب شد؟ مگر نه این که باید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد و راه سازندگی و پیاده کردن مطالب گفته شده را پیش گرفت؟

      •  روزبه عزیز! خوب! اگر پاسخ این پرسشها مثبت است، اگر راه انقلابی و راه سرنگونی و راه سازندگی، راه ایجاد توازن اجتماعی میان کار وسرمایه و بر آن اساس راه پارلمان، راه قانون و راه ثبات سیاسی و راه سلطه یک رابطه حقوقی عمل کننده و... پس بطور خلاصه اگر این ها که گفتیم در مقطع کنونی و تاریخی ایران از ضرورت ها و جبر های تاریخی هستند پس آنگاه چرا شما با عملی کردن این مطالبات مخالفید؟

        • روزبه عزیز! توجه بفرمایید! من یکی به سهم خود می پذیرم که این کمبودهای حقوقی و سیاسی و اجتماعی و.. که شما مطرح کردید به اضافه سطح پیشرفت اقتصادی و نیروهای مولده کشور که این آخری را من به آن اضافه می کنم چنان عمده هستند که رفع عاجل آن ها از ضرورت حاضرین تاریخی کشور می باشد و نه حل تضاد کارو سرمایه که این آخری فعلا ممکن نیست و حل آن موکول و منوط به رفع و حل کمبود ها و نقصان هایی است که فوقا به آن اشاره شد.

          •  روزبه عزیز! توجه بفرمایید! آن چه که شما در باره سندیکا و سوسیال دمکراسی، توازن و توافق اجتماعی میان کار و سرمایه، ثبات سیاسی و قانونی و ... فرمودید بی آن که من آنرا وهن هایی تلقی کنم که شما به ما نسبت می دهید برعکس می پذیرم که اختلاف سیاسی میان شما و ما اتقاقا بر حول همین افتراق در خطوط سیاسی است. من پرسشم این است خوب. اشکال این سوسیال دمکراسی و این سندیکا که شما به این گونه ترسیم کردید در چیست؟ مگر شما نمی فرمایید که آن چه ما می خواهیم مطالباتی هستند که در وهله اول در کشور بایستی تلاش کرد که پیاده شوند چرا که از سنت هایی هستند که ما آن ها را در کشور نداریم؟ درعوض آنچه ما داریم خلاف آن ها هستند؟ خوب اگر چنین است آنگاه من در جواب می گویم ما هم نظیر شما در پی انقلابیم . ما هم اجرای خواسته هایمان را در گرو انقلاب و سرنگونی این نظام سیاسی، اداری، اجتماعی و حقوقی و اقتصادی و... می بینیم. ما هم می اندیشیم که با این حکومت و یا این جامعه ایی و اقتصادی که از راه این حکومت، حاکم است و... خواسته های ما عملی شدنی نیست. از همیین رو ما هم به انقلاب می اندیشیم. این سوسیال دمکراسی که شما می گویید انقلابی است.

            •  روزبه عزیز! به این ترتیب باید گفت: این سندیکا و سوسیال دمکراسی که شما می فرمایید فقط حائز آن چهره اصلاح خواهانه که شما در آغاز بر پایه یک پیمان و توافق اجتماعی میان کار وسرمایه، راه پارلمانی و .... ترسیم کردید نیست! این تنها یک روی این سکه است! شما چهره اصلاح خواهانه آنرا که ضرورتا اتخاذ شده می بینید اما چهره انقلابی آن را که بنابر ضرورت های تاریخی دیگر اتخاذ شده است را مشاهده نمی کنید. علت این غفلت شما در خط سیاسی شما ریشه دارد که حل تضاد اساسی کار و سرمایه را در ایران کنونی عمده می داند! شما به همین جهت است که سندیکا و سوسیال دمکراسی را که در پی حال تضادهای عمده کنونی از راه انقلابی است و از این راه در پی حل تضاد اساسی کار و سرمایه می باشد متهم به سازش و گریز از انقلاب کارگری و ... می نمایید. در حالی که این حقیقت ندارد. انقلاب کارگری و حل تضاد اساسی کار و سرمایه در کشوری که شما شمه ایی از موقعیت اجتماعی، سیاسی ، حقوقی و اقتصادی آن را ترسیم کردید آب در هاون کوبیدن است و عملی نیست. و این اختلاف میان انقلابی است که سندیکا و سوسیال دمکراسی در پی راه انداختن آن هستند و آن انقلابی است که شما در سر می پرورانید. با سپاس
      منبع وآدرس سایت سندیکا:http://www.facebook.com/groups/workers.syndicates/ 

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت چهارم

بنابر این رابطه سندیکا و حزب سیاسی شناور تر و متغیرتر از آن است که بخواهیم دیوار چینی میان ایندو دایر کنیم. خوب. البته معلوم است که حزب کارگری هرگز قادر به اشغال جایگاه سندیکا نیست اما عکسش برایم قابل تصور است.

برای شخص من ایده آلترین فرم همین است که سندیکا هرباره بتواند با بار عظیمی که به دوش می کشد به منزله مجلس سنا و به مثابه تنها سازمان توده ایی و سراسری کارگری هم از وظایف حزب سیاسی بر آید. لاکن انجام چنین کاری پیوسته آسان و مقدور نیست و از همین رو معمولا وجود حزب سیاسی کارگری لازم می آید.


2- جهت دیگر در ارتباط است با مبحثی که پیشتر هم داشتیم یعنی اصلاحات کارگری یا انقلاب کارگری؟ کدامیک؟
من می خواهم این مبحث سندیکا و حزب سیاسی را در این جا این بار در ارتباط با همین مبحث مرحله انقلاب دمکراتیک و یا کارگری به پیش ببرم.

از نظرمن ارتباط سندیکا و حزب  متاثر  از مرحله انقلاب دمکراتیک و اصلاحات و یا انقلاب کارگری ولذا نابودی سرمایه داری نیست.

یعنی این طور نیست که سندیکا متعلق به دوران سرمایه داری از تکامل اجتماعی و انقلاب باشد و حزب به دوران انقلاب ضد سرمایه داری.

به عبارت دیگر فرد کارگر در صورت سیاسی شدن باید سندیکا را که کانون اصلاحات فرض شده است ترک گوید و... از این حرف ها که در بالا داشتیم.

در این جا اما من می خواهم این مبحث مرحله انقلاب و رابطه آن با سندیکا و حزب کارگری را از زاویه دیگر مورد بررسی قرار دهم.

معمولا از سوی پیروان انقلاب ضد سرمایه داری و به این معنا انقلاب کارگری این برداشت و نظریه ارائه داده میشود که از آنجاییکه هر انقلابی که کارگری و ضد سرمایه داری نیست  و عملا انقلابی در سرمایه داری و برای سرمایه داری است و از آنجاییکه در چنین انقلاباتی سرانجام اصلاحات کارگری سهم کارگران از آنها خواهد بود و... به همین علل هم در این دوره ها  سندیکا و حزب سیاسی اش نمی توانند انقلابی عمل کنند.

چنان که می بینید این نگرش در پی این است که در سایه انقلاب ضد سرمایه داری یعنی در پرتو انقلاب کارگری ارزش انقلابات و تحولات اجتماعی پیش تر از خود را کم رنگ و تا سر حد عدم ضرورت تاریخی آن بی حاصل سازد.

بنابراین زمانی که مراحل پیشین تاریخی و تکاملی که پیش از انقلاب ضد سرمایه داری آمده و خواهند آمد در سطح یک کشور بی اهمیت شدند و از الزام و انجام و فرجام آن ها از ضرورت تاریخی افتادند، آنگاه قابل تصور است هرگاه که سخن از انقلاب و اصلاحات که سخن به میان آید چون مبنا انقلاب کارگری است  مابقی دیگر حائز ارزش تاریخی و تکاملی و انقلابی نیستند .

ما اگر به این نگرش برای سهولت کلام نگرش مطلق اندیشی به انقلاب و تحول نام نهیم آنگاه می توان گفت از زوایه بینش مطلق به انقلاب و تکامل اجتماعی در مرحله ایی که اصلاحات کارگری یک ضرورت تاریخی است در چنین مرحله ایی سندیکا و حزب سیاسی او هرگز نمی توانند انقلابی باشند.

در این جاست که بلافاصله باید پرسیده شود : کدام انقلاب؟ سندیکا و حزب کارگری به چه معنا نمی توانند انقلابی باشند؟ این انقلابی که در این جا مد نظر است کدام انقلاب می باشد؟ انقلاب کارگری و ضد سرمایه داری و یا انقلاب بورژوا دمکراتیک نوین؟

اجازه دهید از سطح تجریدات پایین آییم و قدری به دنیای واقعی بازگردیم. همین ایران خودمان را مد نظر قرار می دهیم.

آیا در سایه رژیم آخوندی سندیکا و حزب سیاسی او نمی توانند انقلابی باشند مگر این که این انقلاب کارگری و ضد سرمایه داری باشد؟

آیا در سایه این رژیم قرون وسطایی و متکی بر سرمایه داری ماقبل مدرن، سندیکا و حزب سیاسی او قادر به ادغام وظایف انقلاب بورژوا - دمکراتیک نوین از یکسو باوظایف اصلاحات کارگری در قبال سرمایه داری در حال توسعه نمی باشند؟

یعنی انقلابی در برابر رژیم قرون وسطایی و سرمایه داری صنفی و قرون وسطایی و اما خواهان اصلاح کارگری در چارچوب سرمایه داری در حال رشد و توسعه؟

من در جواب می گویم: چرا . چنین ادغام وظایف انقلابی و بورژوایی تاریخ با وظایف اصلاحاتی - کارگری ممکن و عملی است.

من که به این نظرم به این نظر هم هستم آنهاییکه قادر به ادغام این دو سری وظایف باهم نیستند همان منابعی هستند که این اتهام را به ما وارد می کنند که توگویی اصلاح خواهی ما در این مرحله  از انقلاب و تکامل اجتماعی کشور نافی انقلاب خواهی ما در برابر رژیم قرون وسطایی حاکم می باشد.

دوستان بهتر می د انند. نه این که این طور باشد که احزابی وجود نداشته باشند که اصلاح طلب هستند یعنی اصلاح طلبانی که هرجور که به آنها بنگرید می بینید که وظایف انقلابی برای خود قائل نیستند. منظور من وظایف انقلابی در برابر رژیم قرون وسطایی و به این معنا سرمایه داری کنونی است.


خوب ما این احزاب اصلاح طلب را هم  داریم. و معادلات سیاسی پیچیده تر از آن است که دوستان که این اتهامات را به ما می زنند ، پیش خود می اندیشند.

به نظر من، ما که وظایف یک انقلاب بورژوا - دمکراتیک را با اصلاحات کارگری در آمیخته ایم نباید زیر بار چنین اتهامات بی پایه شانه خالی کنیم و مرعوب گردیم.

در رابطه با مبحث مان پیرامون سندیکا و حزب سیاسی اش این مطلب را عرض می کنم. ما اگر بخواهیم کل آنچه را که در این بخش اظهار داشته ایم در ارتباط با مبحث سندیکا و حزب سیاسی اش عرض کنیم آنگاه باید بگوییم : درشرایط کنونی بر عهده سندیکا و حزب سیاسی اش می باشد که با ادغام وظایف انقلابی در قبال رژیم حاکم با وظایف اصلاحاتی در برابر سرمایه داری در حال توسعه و مدرن هریک به سهم خود گوشه ایی از تکالیف کارگری را بعهده بگیرند تا با امید روزی که بتوان این کشتی را در  دریای طوفانی مسائل اجتماعی و سیاسی به ساحل رهایی و آزادی کارگر هدایت نمود.

اتفاقا در این جا است که باید رو کرد به اصلاح طلبانی  که از انقلاب سیاسی در برابر حاکمیت آخوندی پرهیز دارند  و گفت خواه سندیکا و خواه حزب سیاسی که در قبال رژیم آخوندی راه اصلاحات را پیش گیرند و یا تنها به اصلاحات کارگری سرگرم شوند عملا بازنده بزرگ این راه خواهند بود.

در ایرانی که حاکمیت در دست ملایان و سرمایه داری  قرون وسطایی زندانی است ، سندیکا و حزب سیاسی او باید انقلابی گردند و باید وظایف انقلاب سیاسی خود را بر اصلاحات کارگری ارجحیت دهند.

اتفاقا همه کسانی که تنها به اصلاحات کارگری و بدون توجه به سرنگونی رژیم حاکم و استقرار نظام دمکراتیک و نوین می اندیشند از یاد می برند که بخش عمده همین اصلاحات و تثبیت قانونی آن تنها در سایه یک نظام دمکراتیک عملی است.

راستی در یک استبداد قرون وسطایی ، در کشوری که جلوی توسعه و رشد سرمایه داری صنعتی و مدرن گرفته می شود و... در چنین کشوری آزادی عمل سندیکا و حزب سیاسی او به چه معناست؟ آیا چنین آزادی عمل را کارگران در عرصه سندیکا و حزب تحصیل خواهند نمود؟

آیا در چنین کشوری امر اصلاحات کارگری به نحو سندیکایی و سیاسی مقدور و عملی است؟

از نظر من پاسخ به این پرسشهایی که مطرح نمودم، روشن است. در آخر اجازه دهید این جمله آخر را از نظر ادبی وارونه سازم تا مضامینی را که تاکنون پیرامون انقلاب در سرمایه داری داشته ایم را در قالب کلمات دیگر ریخته باشیم.

فقدان آزادی تشکیل سندیکا، حزب سیاسی کارگری و...  که بار سنگین اصلاحات کارگری را هریک به سهم خود در روند توسعه سرمایه داری و انقلاب در سرمایه داری لنگان لنگان به دوش می کشند از شاخص های غلبه سیاسی و اجتماعی ایرانی است که قرون وسطایی خوانده میشود. در این اثنا زمان،  دوستان بسیاری از یاد برده اند که این ایران هم سرمایه داری بوده است و وفئودالیته تنها وجه فلاحتی آن محسوب می شده است. و همین سرمایه داری است که اکنون از زیر عبای ملا بیرون زده است.


چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت سوم

همانگونه که تا کنون در دو بخش قبلی به اطلاع رسید رابطه سندیکا و حزب سیاسی کارگران همان رابطه میان جامعه و سیاست است. بر همین احتساب و اصل سندیکا نسبت به حزب سیاسی حائز جایگاه بنیادین بوده و حزب سیاسی در واقعیت امر حکم روبنای سیاسی و ابزار سیاسی در دست سندیکا یعنی جامعه سازماندهی شده کارگری است.

همان گونه که دوستان مستحضرند جامعه کارگری تنها جامعه انسانی و. موجود است که در آن محافظه کاری موجود نیست. همه جامعه های تاکنونی و یا موجود حکمت وجودی و بقایشان در حفظ شان اما منفعت جامعه کارگری درنابودی جامعه کارگری و به عبارت دیگر برچیدن رسم دستمزدی و بساط رابطه سرمایه داری است.

من توجه دوستان را در این جا به همین منافع کارگری جلب می کنم. و این پرسش را از پیش روانه می کنم که براستی منافع کارگری در چیست؟

از نظر من و برداشتی که من از منافع کارگری دارم ، منافع کارگری در انحلال جامعه مزدوری و جامعه کارگری و برپایی جامعه بدون استثمار انسان از انسان، و بطور مشخص جامعه غیر سرمایه داری است. در ادامه پیرامون منافع کارگری می توان از انحلال حاکمیت انسان بر انسان و به این معنا دولت نام برد و بدنبال خود انحلال احزاب کارگری را هم به همراه دارد.

به نظرمن ما اگر بخواهیم پیگیرانه بباندیشیم نتیجه منطقی انحلال جامعه های کارگری و جامعه های سرمایه داری و در ازای آن استقرار جامعه فارغ از استثمار در عمل به معنای انحلال سندیکا نیز می باشد.

به این معنا آنگاه اگر بخواهیم این نتیجه را خواهیم داشت که هم سندیکا و هم حزب سیاسی کارگران ابزارهای مبارزه اجتماعی و سیاسی در دست کارگران در حین موجودیت سرمایه داری و تا استقرار جامعه فارغ از استثمار یعنی تحقق منافع کارگری می باشد.

بنابر این از پیش روشن است انگیزه اصلی تشکیل سندیکا و حزب سیاسی کارگری تامین منافع کارگری است و اما این منافع برخلاف تصور برخی که از این منافع کوتاه می آیند با وجود سرمایه داری و کارگری کردن تامین نمی شود.

اجازه دهید به منظور برجسته کردن مسئله، این نتیجه گیری آخری را ما میان خود به یک اصل مبدل گردانیم. با عزیمت از این اصل مابقی آنچه سندیکا و حزب سیاسی او در چارچوب سرمایه داری تحصیل می کنند قابل ارزش یابی و سنجش است.

من بر این نکته که از جهاتی مهم هستند تاکید دارم. اما در این رابطه دو جهت را به خاطرم میرسند عنوان می کنم.

1- اول از همه این نگرش قدیمی و خطاآمیز است که به یک تقسیم وظایف سیاسی و اقتصادی میان حزب و سندیکا معتقد است. بر این پایه آنگاه این نتیجه گرفته می شود که سندیکا یک ارگان برای مبارزه صنفی و اقتصادی و معیشتی کارگر نظیر دستمزد، بیمه، مسکن و... می باشد و حزب سیاسی در عوض جون سروکارش با حکومت و قانون و...یک اقدام انقلابی است که یا پیگیری آن تجویز نمی شود و یا اگر میشود پیگیری همان منافع کارگری که در فوق گفته شد مد نظر قرار می گیرد.

به عبارت دیگر تقسیمی شده است میان پیگیری منافع کارگری که امر سیاسی و انقلابی خوانده می شود و در شمار وظایف حزب کارگر قلمداد می گردد و پیگیری وظایف صنفی و پیش پاافتاده که هر صنفی دارا است و در آن پیرامون یک قران و دوقران سروکله زده میشود و این کار بعهده سندیکا نهاده شده است.

چنان که می بینید در این تقسیم بندی یک تضادی میان فعالیتهای سندیکایی وفعالیت های سیاسی ایجاد کرده اند که رهایی از چنبره چنین تضادی اصلا کار آسانی نیست.

این تضاد اشاره دارد به همان فعالیتهای اصلاح طلبانه کارگری و فعالیتهای انقلاب- کارگری که اولی به عنوان حرکت های سندیکایی و اقتصادی و معیشتی و صنفی و دومی به منزله فعالیتهای سیاسی که باانقلاب کارگری همراه است، خوانده میشوند.

از نظر من چنین تقسیم بندی از اساس اشتباه است.

حالا علت این را عرض میکنم. توجه بفرمایید اگر مبنا اصلاحات در عوض انقلاب در هستی و در جامعه کارگری باشد امر اصلاحات در جامعه کارگری هم می تواند سندیکایی و هم بطور سیاسی پیشبرده شود.

من میان اصلاح طلب و اصلاح گرایی از یکسو و از سوی دیگر ضرورت تاریخی اصلاح فرق قائلم. من به این افتراق در جای خود بیشتر اشاره خواهم کرد. اما در اینجا اصل را می گذاریم بر این که ضرورتا و تاریخا و نظر به روند تکاملی راه کارگری راه اصلاحات در ازای راه انفلابی باشد.

همان گونه که در پیش هم مطرح نمودم باید بپذیریم که راه انقلابی تنها راهی است که تامین کننده منافع کارگری است. راه اصلاحات تامین کننده منافع ما کارگران نیست.

این همان اصلی است که من فوقا به آن رسیدم. از انقلاب و تامین منافع کارگری به هر علت که خواستید کوتاه که بیایید آنگاه آن میشود که اصلاحات خوانده میشود.

من به شخصه به این نظرم که گاه اصلاحات در ازای انقلاب یک جبر تاریخی و تکاملی است. من امر انقلاب را یک امر تاریخی و تکاملی می دانم و زمانی که تاریخ و تکامل به آن درجات نایل گردد که باید انقلاب شود آن گاه انجام اراده تاریخ اراده ما خواهد شد.

اما تا آن زمان اراده تاریخ به اصلاحات خواهد بود و درست بر همین اساس است که می خواهم نتیجه گیری کنم آن تقسیم بندی که وجود دارد در حقیقت امر تقسیم دو مرحله تاریخی یک مرحله اصلاحات و دیگری مرحله انقلابی است و در هر یک از این مراحل بطور همزمان هم سندیکا و هم حزب سیاسی او از موجودیت برخوردارند که در یک مرحله اصلاحات و در مرحله دیگری انقلاب را پیش می گیرند.

پس این طور نیست که سندیکا مختص مرحله اصلاحات باشد و در صورت سیاسی شدن مرحله تاریخی هم عوض می شود و حزب مختص دوره انقلابی باشد.

این بینش همان است که منجر به انحلال سندیکا به این خاطر که سندیکا یک نهاد اصلاح جویانه است، میشود و یا چون سندیکا را یک پدیده تشکیلاتی برای اصلاحات می داند با همین انگیزه اصلاحاتی به پای تشکیل سندیکا میرود.

از این گذشته چنین بینشی رابطه درستی با حزب سیاسی برقرار نمی کند و گمان می کند تشکیل حزب سیاسی یعنی نابودی سرمایه داری و تامین منافع کارگری و به این معنا انقلاب کارگری و پرهیز از سیاست یعنی واگذاری آن به سرمایه داران و غیره و مشغول شدن به سندیکا یعنی همان اصلاح طلبی و...


پس اجازه دهید یک نتیجه گیری کوتاه از آنچه گفتم بنمایم.
در مرحله ای که اصلاحات یک ضرورت تاریخی است، خواه سندیکا و خواه حزب سیاسی کارگر ضرورتا در پی اصلاحات هستند. در این مرحله سندیکا و حزب سیاسی او وظایف مرحله اصلاحات را به تناسب میان خود تقسیم میکنند.

درست در همین جاست که این پرسش پیش می آید که آیا سندیکا به حزب سیاسی در کنار خود احتیاج دارد یا نه؟
من همان گونه که پیشتر هم عرض کردم تشکیل حزب مستقل کارگری به عنوان بازوی سیاسی جامعه کارگری که وظایف سندیکا را در قبال نظام سیاسی و حکومتی به پیش ببرد الزامی است و در این جا اضافه می کنم اما این به این معنا نباید باشد که سندیکا حق مداخله در امور سیاسی و فعالیت های سیاسی را نباید داشته باشد.

به نظرمن سندیکا به عنوان مجمع اصلی و مرکزی کارگری هرزمان که لازم آید و بنابر تصمیم عمومی باید بطور مستقیم و بلاواسطه اعضای خود وارد حوزه سیاسی شود و به موقع هم کناره گیری کند.

به این ترتیب من به سندیکا نقش اصلی و مادر اعطا می کنم. سندیکا مجمع و مجلس سنای کارگران است.

ادامه درقسمت چهارم...
http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_2779.html

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت دوم


اما همان‌گونه که دوستان مستحضرند در رابطه با سیاست و احزاب سیاسی و پیوست کارگران به آن‌ها نظریات گوناگون و گاه متضادی میان کارگران وجود دارد.
به عبارت دیگر دو نظر کلی وجود دارد:
1- نظر اول به این باور هستند که تشکیل حزب مستقل کارگری بی‌معنی است
2- دسته دوم پیرو تشکیل احزاب مستقل کارگری هستند
ما امروز بهتر از هر زمانی میدانیم که مفهوم استقلال سیاسی کارگری باید نه تنها ظاهری بلکه از نظر محتوای هم باشد.
از همین رو برای سهولت کلام اجازه دهید که من در اینجا به استقلال سیاسی کارگران به لحاظ ماهوی و باطنی و معنوی و … بپردازم.
تا جای که من متوجه شده‌ام پیروان استقلال سیاسی کارگران بطور ماهوی به دو دسته می‌باشند

1- دسته نخست آن دسته از سیاسیون می باشندکه به این نظرند که مرحله کنونی انقلاب ایران کارگری است
2- دسته دوم به این نظرند که مرحله حاضرین انقلاب دمکراتیک است
حال برای سهولت کلام فرض بر این بگذاریم که هر دو این گروه به این نظر باشند که راه استقرار این یا نظام سیاسی- خواه دمکراتیک و خواه کارگری – سرنگونی جمهوری اسلامی ایران باشد.
طبیعی است که به این ترتیب میان این دو گروه سیاسی بر سر محتوای حزب مستقل کارگری و پیرامون استقرار نظامی که جایگزین جمهوری اسلامی می‌گردد وحدت نظر وجود ندارد.بر سر همین اختلافات سیاسی است که این دو گروه یکدیگر را به این و یا آن سیاست ضد کارگری متهم می کنند.
من به سهم خود به تحقیق به این نظر رسیده‌ام که حزب سیاسی و مستقل کارگری در سرنگونی جمهوری اسلامی باید هدف استقرار نظام دمکراتیک را دنبال کند.از نظر من استقرار یک حکومت و نظام کارگری نمی‌تواند جامعه کارگری فعلی ایران ر ا به اهدافی که دارد هدایت کند.
برخلاف تصور مخالفین سیاسی این نظر – یعنی پیروان انقلاب کارگری – این به معنا تأیید سرمایه داری و جامعه سرمایه داران و..از سوی من و از سوی این نظر نیست.
من برای نیل به این نظر سیاسی مبانی دارم که با مبانی نظری مخالفین سیاسی ام فرق دارند که در پایین به تشریح آن می پردازم.

  • 1- از نظر من آنچه که ما سرمایه داری می‌خوانیم و یک رابطه اجتماعی است از نظر تاریخی اشکال مختلفی دارد. اگر ما بخواهیم این اشکال را نایده انگاریم و تنها از این نقطه حرکت کنیم که سرمایه داری یک رابطه اجتماعی ظالمانه است نتیجتاً همین می‌شود که مخالفین سیاسی و پیروان انقلاب کارگری مطرح می کنند.
  • 2-من میان سرمایه داری به منزله یک رابطه اجتماعی – صرف نظر از ماهیت تاریخی آن – و نظام و سیستم سرمایه داری فرق قائلم. از نظر من یک سیستم و یا ساختار اجتماعی مجموعه ایی است از رابطه‌های اجتماعی.
  • 3- در ادامه من به این نظرم که تحول ساختاری در سرمایه داری عبارت است از تبدیل تاریخی یک ساختار و نظام از سرمایه داری به ساختار و نظام عالی تر اجتماعی از سرمایه داری که این مهم وظیفه ایی است که در تاریخ کشور در تبدیل از عصر قرون میانه به عصر نو به آن مشغول می‌گردد
  • 4- از نظر من مقطع کنونی تحول اجتماعی و تاریخی کشور همین تبدیل از نظام قرون میانه سرمایه داری به نظام عالی تر سرمایه داری است
  • 5-من برای هر سطحی از این نظام سرمایه داری- به منزبه یک پدیده تاریخی و اجتماعی – سطحی معینی از تکامل نیروهای مولده کشور را قائل هستم که هرباره در سایه نظام سرمایه داری رشد و توسعه می کنند.
  • 6-به این ترتیب من نتیجه می‌گیرم که در شرایط کنونی و تاریخی کشور تنها نظام اجتماعی و تاریخی ممکن و عملی نظام سرمایه داری از مدل نوین آن است.
  • 7-بر پایه این نتیجه‌گیری مخالفت خود را با این نظر اعلام می‌دارم که به این باور است که سرمایه داری و به تبع آن نظام سرمایه داری خود بخود از یک سو یک نظام اقتصادی و از سوی دیگر یک نظام سیاسی است.این در حقیقت همان نظریه است که وقتی از نظام سرمایه داری سخن می‌گوید در پیروی از یک اتوماسیون به این نظر است که این نظام اقتصادی بطور اتوماتیک دارای حاکمیت و به تبع آن دارای نظام سیاسی است.این نظر از همین رو پیوسته از حاکمیت نظام سرمایه داری بر پایه صرف وجودی نظام سرمایه داری سخن می گوید.
  • 8- نظریه اتوماسیون حاکمیت نظام سرمایه داری بر پایه وجودی صرف نظام سرمایه داری یک بینش قدیمی است.
  • 9- از نظر من صرف وجودی نظام سرمایه داری و ساختار سرمایه داری در یک کشور به معنای حاکمیت سرمایه داران و حاکمیت سرمایه داری نیست.
  • 10- بطور مثال در قرون وسطای حاکمیت و نظام سیاسی کشور در دست اشرافیت و بزرگ زمینداران فئودال بوده است. اما در همان زمان نظام سرمایه داری صنفی وجود داشته است که از حاکمیت برخوردار نبوده است.
  • 11- بنابراین من مسأله حاکمیت نظام سرمایه داری را از مسئله صرف موجودیت نظام سرمایه داری جدا می کنم. از نظر من نظام سرمایه خواه در عصر فئودالیته و خواه در عصر نو برای دست یابی به حاکمیت - که یک مقوله سیاسی است - در وهله باید اراده نشان دهد و بطور اتوماتیک صرف وجودی نظام سیاسی در یک کشور به معنای حاکمیت نظام سرمایه داری در آن کشور نیست.
  • 12- برعکس ما می‌بینیم که پیروان انقلاب کارگری و مخالفین انقلاب جاری، دارای مبانی دیگری هستند.
آن‌ها
  • 1- اولاً رابطه سرمایه داری را از نظام و ساختار سرمایه داری جدا نمی‌کنند
  • 2- ثانیاً نظام سرمایه داری از نظر تاریخی واجتماعی و تکاملی متمایز نمی گردانند.
  • 3-ثالثا نظام سرمایه داری به یک نظام سیاسی و به یک نظام اقتصادی مبدل می‌گردد و بر پایه اتوماسیون ذکر شده صرف وجودی نظام سرمایه داری در کشور به حاکمیت نظام سرمایه داری مبدل می گردد.

  • 13- درست بخاطر این علل است که پیروان انقلاب کارگری در مقطع کنونی تکامل اجتماعی کشور صرف موجود نظام سرمایه داری در کشور به این نتیجه می‌رسند که نظام سیاسی و نظام حکومتی کشور یک نظام سیاسی پشتیبان نظام سرمایه داری نوین و صنعتی است. و حتی از این فراتر با بسنده کردن به اینکه جمهوری اسلامی حاکمیت سرمایه داری در کشور است از کنار این مسأله می گذرند که رژیم قرون وسطایی حاکم مخالف سرسخت تکامل در نظام سرمایه داری از صورت قرون وسطایی و صنفی و بازاری آن به صورت مدرن و صنعتی و پیشرفته آن است.
  • 14-در مبحث استقلال سیاسی حزب سیاسی و کارگری این اختلاف در مبانی و در نظریه مرحله انقلاب به این‌گونه تجلی می کند که پیروان انقلاب کارگری کارگران را در برابر یک دو راهی قرار می‌دهند یا نابودی سرمایه داری – صرف نظر از نظام بندی و صرف نظر از درجات تکاملی آن – ولذا پایان بخشی به حاکمیت سرمایه داری در کشور و یا همراهی با سرمایه داری و همراه با حاکمیت سرمایه داری!!!
  • 15-و این در حالی است چنانکه دیدیم همراه با تکامل اجتماعی کشور در مرحله سرمایه داری آن به معنای همراهی با حاکمیت سرمایه داری و حاکمیت نظام سرمایه داری نیست.
  • 16-من پوشیده نمی‌دارم در نظام دمکراتیک که هرباره سخن بر سر این است که آیا این جامعه سرمایه است که حاکمیت دارد و یا این جامعه کارگری است که حکومت می‌کند نظر به موجودیت و غلبه سرمایه داری و نظام سرمایه داری – نه حاکمیت – در نهایت امربرغم حکومت هرباره کارگری این سرمایه داری است که به حیات اجتماعی خود ادامه می دهد.
  • 17- من از مطلب اظهار شده در بند 16 به این نتیجه می‌رسم که در کشوری که حاکمیت کارگری است اما سرمایه داری و نظام سرمایه داری موجود است و حتی غلبه دارد، صرف وجود جامعه کارگری و صرف وجود حکومت کارگری- که از راه دمکراتیک حکومت می‌کند – به معنای این است که در آن کشور هنوز سرمایه داری برخور دار است.
  • 18- از همین رو در برابر کارگران که خواهان محو سرمایه داری و نظام سرمایه داری هستند دو راه باقی می‌ماند

  • 1- یا بطور دمکراتیک حکومت کنند
  • 2- یا به شکل غیر دمکراتیک اعمال قدرت نمایند
  • اما در هردو حالت باید پیرو قانون‌مندی های تکامل اجتماعی باقی بمانند

  • 19- یک حکومت کارگری خواه به شکل دمکراتیک و خواه به شکل غیر دمکراتیک تنها از راه سیاسی قادر به نابودی سرمایه داری و نظام سرمایه داری در یک کشور نیست
  • 20-نابودی سرمایه داری و نابودی نظام سرمایه داری ماحصل رسیدن روند تکامل نیروهای مولد و اقتصادی کشور به عالی ترین مدراج تکاملی است.
  • 21- نظام اجتماعی و سیاسی واقتصادی آلترناتیو نظام سرمایه داری عالی ترین نظام اجتماعی ، سیاسی است که بر عالی ترین شیوه‌های تولیدی متکی است
  • 22- نظام آلترناتیو سرمایه داری، امر رشد و توسعه نظام اقتصادی و فنی را بعهده ندارد بل که خود محصول عالی ترین درجات رشد و توسعه فنی است.
  • 23- رشد و توسعه اقتصادی در قالب نظام های سرمایه داری صورت پذیر می‌گردند .
ادامه  در قسمت سوم...

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_09.html

چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت اول


به نظر من و تا جایی که مشاهدات و تجارب و معلومات من قد می‌دهد این اشتباه بزرگی است وقتی سخن جامعه کارگری و کارگر است به این اشتباه در بغلطیم که سخن در اینجا از یک جامعه اقتصادی و به این معنا صنفی است. به همان صورت هم این اشتباه خواهد بود بپنداریم جامعه سرمایه – جامعه سرمایه داران- یک جامعه اقتصادی است و به طریق اولی روابط میان کارگر و سرمایه دار- که در کشور ما سرمایه داری خوانده می‌شود - یک رابطه اقتصادی است و به تبع آن هم سرمایه داری یک شیوه تولید و اقتصادی.


اما از سوی دیگر این نگرش متأسفانه از چندین دهه متمادی است که در میان ما کارگران غلبه یافته و در این رابطه است که اگر از من بپرسید به این نظرم که باید سرانجام در عبرت پذیری از تاریخ به حیات چنین بینش‌هایی که حاصلی برای ما ندارند پایان دهیم.


در رابطه با سندیکا که نهاد اجتماعی و مردمی است یعنی به این اعتبار همان جامعه کارگری به شکل ارگانیک و سازماندهی شده است، همین بینش اشتباه و قدیمی و غالب است که بیش از همه خود را بروز می دهد. و این علت شده است که من در ریشه‌یابی برخورد های اشتباه آمیز به سندیکا به آن اشاره کوتاه داشته باشم.

بنابر این من خواهشم از دوستان کارگر و متمایل به حل مسائل کارگری این است که تجدید نظری در بینش‌های گذشته و غالب داشته باشند و شالوده های درستی را انتخاب کنند که بر اساس آن بنای نظری شان درست استوار گردد. از نظر من اینکه سندیکا یک نهاد اقتصادی است شالوده نظری درستی نیست.

من همان‌گونه که در بالا عرض نمودم سندیکا یک نهاد اجتماعی و در واقعیت امر همان جامعه کارگری ما به شکل سازماندهی شده است. برخی به این می‌گویند سندیکا یک نهاد مردمی است. اما اگر سندیکا یک نهاد مردمی است . آنگاه باید گفت اما این تنها یک سوی قضیه ایی به نام سندیکا و نهاد مردمی است. سوی دیگر جامعه کارگری رابطه این جامعه با سیاست، با نظام سیاسی ، احزاب سیاسی و … در کشور است.

همان‌گونه که دوستان کارگر مستحضرند برخی مخالف مداخله کارگران در امور سیاسی می باشند. این دسته این مخالفت خود را به گونه های گوناگونی بروز می‌دهند و یک شکل آن هم تبدیل سازی سندیکا و جامعه کارگری به یک نهاد و نیروی اقتصادی است.

اجازه دهید راه دوری نرویم. اینکه گفته میشود جامعه کارگری این جامعه انسانی تنها یک نیروی اقتصادی است که با دستمزدی که به آنها داده می‌شود - و در بسیار مواقع هم داده نمی‌شود ، - جبران زحمتشان می‌گردد و غیره این گفتمان همان نگرش سرمایه داری و همان نظامی است که ما آنرا سرمایه داری می خوانیم. پس این سرمایه داری است که نه تنها از کارگران یک ابزار تولید و اقتصادی یعنی یک شئ ساخته است بل که این همان سرمایه داری است که به تبع شئ سازی کارگران از آن‌ها می‌خواهد که در امور سیاسی و اداری کشور یعنی در امور کارگری مداخله نکنند.

چرا می‌گویم یعنی در امور کارگری دخالت نکنند برای اینکه امور سیاسی و اداری کشور یعنی امور نفوس همان کشور و.کارگران اگر شی نیستند و از نفوس کشورند پس به همان ترتیب هم حق مداخله در امور سیاسی کشور برایشان محفوظ باقی می ماند.

اما در مورد مداخله در سیاست و اینکه این حق طبیعی و انسانی کارگران است اجازه دهید در اینجا نکاتی را به عرضتان برسانم .

به نظر من اگر کارگران بر خلاف میل سرمایه داران و سرمایه داری بخواهند در سیاست مداخله کنند بهتر است برای این منظور به احزاب سیاسی بپیوندند، حزب سیاسی- کارگری دایر کنند و...

بر پایه این نظر من به سهم خود مخالف این هستم که نهاد مردمی و اجتماعی به نام سندیکا به سود جامعه سیاسی و بسود حزب سیاسی منحل گردد.یعنی همان‌گونه که اشتباه بوده است احزاب سیاسی را بسود سندیکا منحل کرد عکس آنهم اشتباه است و بسود کارگران نیست.

...ادامه درقسمت دوم

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_7582.html


۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

آغاز عصر امپریالیسم و دوره دوم از انقلاب در صنعت - انقلاب انفورماتیک


بی شک بنیان های عصر جدید که عصر پسا مدرن و عصر امپریالیسم خوانده می شود در یک دوران گذار از عصر نو به عصر پسامدرن در اوایل قرن گذشته نهاده شده است.

در این دوران گذار بوده است که ما پیدایش سرمایه داری انحصاری که با سلطه سرمایه مالی بر سرمایه صنعتی است را می بینیم. پس از دو دوره جنگ جهانی که اروپاییان آغاز گر آن بوده اند تازه با انقلاب دوم در صنعت یعنی انقلاب انفورماتیک است که آشکارا عصر امپریالیسم متولد می گردد.

در کشور هایی که همراه با انقلاب دوم صنعتی - انقلاب انفورماتیک - عصر امپریالیسم آغاز شده است ما در این کشورها به تمام همان نمودهایی بر می خوریم که در اواخر قرن 18 میلادی در اروپا با آغاز انقلاب اول صنعتی و به تبع آن عصر جدید که مدرنیته خوانده میشود، آغازیدن گرفت.

برای همه ما که عصر نو و انقلاب صنعتی اول را تنها خوانده ایم اکنون با آغاز انقلاب صنعتی دوم و آغاز عصر پسا مدرن صحنه هایی در برابر چشمان ما گشوده شده اند که یادآور تجاربی هستند که گذشتگان اروپایی در پایان قرن 18 با آغاز انقلاب صنعتی و عصر مدرن تجربه کرده بودند

امروز هم به سان آنزمان انقلاب صنعتی کبیر با بودن در دست سرمایه داران مبدل به ابزاز شومی شده است روزانه قربانیان زیادی را از ما می گیرد.

اگر بسیاری از مولفه های انقلاب صنعتی و عصر نو حاضرین با عصر پیشین و انقلاب ماشینی قابل مقایسه است از دیگر سو موارد اختلافی وجود دارد که اشاره به آن در این فرصت خارج از عریضه نیست.

از مهمترین این اختلاف در رابطه انقلاب صنعتی حاضرین و نفوس کارگری است. عصر حاضر و انقلاب صنعتی کنونی هرگز قادر به احضار آن همه نفوس کارگری و پرولتر که انقلاب پیشین در صنعت به آن نیازمند آن بود، نیست و نخواهد شد . از این رو این روند بیکاری که انقلاب صنعتی حاضرین مسبب آن است و قربانیان خود را مدام از آن جامعه کاری خواهد گرفت که ترکیت و جمعیت آنرا انقلاب ماشینی و پیشین ، احضار کرده بود، و در عصر نو هرگز دوباره به کار باز نخواهند گشت

از سوی دیگر از دیگر اختلافات این عصر نو با عصر گذشته در این است که در عصر جدید که عصر بی حدو حصر تمرکز سرمایه و تقلیل جامعه سرمایه داری است، طبقات درونی و متشکله جامعه سرمایه در قالب یک جامعه یکدست از سرمایه کاهش خواهد یافت. این امر به سهم خود از اقشار و طبقات متوسط و پایین جامعه بالا دست و سرمایه سلب مالکیت و سلب سرمایه نموده و آنها را بسوی جامعه کار پرتاب خواهد کرد. نتیجه بلافاصله این امر تشدید پولاریزاسیون انسان به دو جامعه وسیعا کارگری و جامعه قلیل سرمایه خواهد بود.

از دیگر اختلاف این دو عصر از سرمایه داری در نظام سیاسی این دو دوران است. نظام سیاسی متناسب با جامعه سرمایه دار که مانند جامعه مالکان در دوره فلاحت که به بزرگ مالکان مبدل شده بودند، عبارت خواهد بود با یک نظام استبدادی که بر خلاف آن نظام دمکراتیک و آزادی خواهد بود که معرف سیاسی عصر گذشته بود.

به این اعتبار عصر حاضر نه تنها به لحاظ تسلط سرمایه های مالی بر سرمایه های صنعتی قابل مقایسه با سرمایه داری صنفی است بل که سرمایه داری مونوپل و امروزی از نظر اجتماعی هم مانند سرمایه داری قرون وسطایی متمایل به نظام استبدادی است.

به همین خاطر به جرات می توان گفت که عصر جدید عصر بازگشت استبداد و فئودالیته در عرصه صنعت خواهد بود.


از دیگر سو می توان به جرات گفت عصر حاضر هم عصر مهیا شدن زمینه های مادی و اقتصادی انقلاب های آتی است. در این عصر نه تنها جامعه های ملی به هم می پیوندند و جامعه های قاره ایی و فرا قاره ایی تکوین می یابند بل که نظر به تشکیل جامعه واحد جهانی از دل این پیوند های اجتماعی زمینه ها تاریخی تک جامعه جهانی فراهم خواهد شد.

در این میان اشاره به کشورهایی که هنوز در دوره انقلاب ماشینی و روند توسعه مکانیزاسیون باقی مانده اند بی هوده نخواهد بود.

بی شک انقلاب صنعتی دوم همه کشور ها را در برابر وظایف واحد توسعه خود قرار خواهد داد. به این اعتبار امروز صنعتی ترین کشور های دنیا کشورهای در حال توسعه محسوب می شوند.

اما تفاوتی را که کشورهای در حال توسعه با کشور های توسعه یافته کنونی دارند در فقدان ساختار صنعتی است که کشورهای صنعتی و پیشترفته در نتیجه انقلاب صنعتی قبلی به آن دست یازیده اند.



ما از انقلاب اجتماعی چه می دانیم؟ - قسمت دوم


قسمت دوم:

در این قسمت نگاهی می افکنیم به مفهوم انقلاب اجتماعی از دیدگاه غیر پرولتری یعنی از دیدگاهی که از رادیکالیته برخوردار نیست. این نگرش در حقیقت همان نگرش معمولی و رایجی است که بیشتر می شناسیم.

در این نگرش پایه همان است که نگرش رادیکال و پرولتری از آن مایه می‌گرفت یعنی انقلابات اقتصادی اجتماعی و سیاسی بدنبال هم می آیند.

اما با این تفاوت که مفهومی که از انقلاب در هر زمینه ارائه می‌شود حائز معنای رادیکال نیست.

در این نگرش هریک از مراحل تاریخی از آغاز تاکنون در تبدیل خود همراه با یک انقلاب بوده است. در این نگرش در‌واقع انقلاب همان تبدیل یک مرحله تاریخی به مرحله عالی تر آن است.

بر اساس این نگرش، مراحل تاریخ اجتماعی انسان به مرحله های زیر تقسیم میشوند:

1- مرحله اشتراکی
دوران مدنیت تا کنون
2- مرحله برده‌داری از فلاحت
3- مرحله فئودالیته از فلاحت
4- مرحله پیشا مدرن و صنعتی
5-مرحله مدرن و صنعتی
6- مرحله پسا مدرن و صنعتی

در مورد مرحله فئودالیته از فلاحت و مرحله پیشا مدرن صنعتی نکته‌ای است که توجه تان را به آن جلب می کنم.
در این رابطه باید توجه داشت این دو مرحله یعنی مرحله فئودالی از فلاحت و مرحله پیشا مدرن صنعتی در واقعیت امر متعلق به یک دوران تاریخی می‌باشند که معمولاً آن را دوران قرون وسطی می خوانند.

یعنی در‌واقع در دوران قرون میانه مرحله پیشا مدرن صنعتی آغاز و فرجام می گیرد. آغاز مرحله مدرن صنعتی در واقعه پایان مرحله فئودالی و قرون وسطایی در شهر و روستا و آغاز عصر جدید است که مدرنیته نامیده میشود.

رابطه مرحله فئودالی فلاحت با مرحله برده‌داری از فلاحت همان رابطه‌ای است که میان مرحله مدرن صنعت و مرحله پسا مدرن صنعتی وجود دارد.

از همین رو همان‌گونه که برخی فئودالیسم در فلاحت را به منزله یک مرحله مستقل تاریخی نمی شناسند به همان‌گونه هم در نظر آن‌ها مرحله امپریالیستی و پسا مدرن صنعتی یک مرحله مستقل تاریخی نیست بل که جزئی از همین مدرنیته امروزی است.

از نظر من اما مرحله پسا مدرن صنعتی که با انقلاب انفورماتیک آغاز گردید یک مرحله تاریخی مستقل می‌باشد که من آن را مرحله پسا مدرن صنعتی نام می نهم. باید توجه داشت که میان این مراحل تاریخی از مرحله اشتراکی آغازین تا مرحله پسا مدرن، درتبدیل یک مرحله به مرحله دیگر دوران گذاری از تبدیل یکی به دیگری وجود دارد.

برای روشن‌تر شده بیشتر مطلب اسامی این دوران های گذار آورده میشود

دوران گذار دوران اشتراکی به دوران برده داری-1
2- دوران گذار برده‌داری به دوران فئودالیته
3- دوران گذار از فئودالیته به دوران مدرن
4- دوران گذار از عصر مدرن به عصر امپریالیسم
5- دوران گذار از عصر امپریالیسم به دوران اشتراکی جهانی

برای روشن‌تر شدن بیشتر مطلب نمونه‌هایی عرض می کنم.

در اروپا بطور مثال دوران گذار از عصر فئودالیته به عصر نو از 1500 میلادی آغاز گردید و تا انقلاب صنعتی طول کشید. باید توجه داشت مرحله پیشا مدرن صنعتی در اروپا از 1300 میلادی شروع میشود. پس از دو قرن حیات مرحله پیشا مدرن صنعتی یعنی همان مرحله فئودالیته و قرون وسطایی از صنعت و به این معنا سرمایه داری، از 1500 تا انقلاب صنعتی در قرن 18 طول کشید.

مثال دیگر می آورم. دوران گذار از عصر نو تا به عصر امپریالیسم در همان اروپا از پایان قرن 19 شروع گردید و تا آغاز انقلاب انفورماتیک ادامه یافت. در همان دوران گذار بوده است که جهان به خود دو جنگ جهانی بزرگ تجربه نمود که همین اروپایی‌ها راه انداختند.

آغاز انقلاب انفورماتیک پس از جنگ جهانی دوم در‌واقع آغاز یک انقلاب فنی و اقتصادی بزرگی است که پیامد آن همان انقلاب‌های اجتماعی و سیاسی متناسب با این انقلاب اقتصادی و فنی است.

من آغاز انقلاب اقتصادی و انفورماتیک را آغاز عصر امپریالیسم یعنی پایان دوران گذار از عصر نو به عصر پسا مدرن و آغاز عصری می‌دانم که برخی آنرا عصر فئودالیته صنعتی می‌خوانند که در بسیاری جهات شبیه همان مرحله صنعتی و صنفی در عصر فئودالیته و عصر قرون وسطی می باشد.


جمعبندی:

در یک جمع‌بندی از آن دو نگرش رادیکال و متعارفی متوجه می‌شویم که موضوع این دو نگرش همان تاریخ اجتماعی انسان از زوایای گوناگون است.

در یک نگرش رادیکال تاریخ تکامل اجتماعی انسان تنها به سه دوران کلی تقسیم می‌شود

1- تاریخ اشتراکی اولیه
2- تاریخ مدنیت
3- تاریخ اشتراکی جهانی

در این نگرش کل تاریخ مدنیت و به عبارت دیگر مدنیت در کلیت آن یعنی تاریخ تغییر و تکامل انسان به جامعه اشتراکی جهانی. از این زاویه مدنیت یعنی، استثمار انسان از انسان، یعنی حاکمیت انسان بر انسان، یعنی تغییر مدام ابزار تولیدی و اقتصادی، یعنی تغییر مداوم در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ….

از این نگرش کلی سرمایه های اقتصادی انسان به سه شکل حفظ و نگه داری می‌شوند و به عبارت دیگر سرمایه داری – نه به مفهوم رایج بل که به مفهوم داشتن سرمایه – به سه نوع است

1- سرمایه داری اشتراکی اولیه
2- سرمایه داری مدنی
3- سرمایه داری اشتراکی جهانی

اینکه میان این سه دوران از سرمایه داری دوران گذار یکی به دیگری وجود دارد در این نگرش هم پذیرفته میشود.

در نگرش غیر رادیکال دوم ادوار تاریخی و لذا دوران های گذار یکی به دیگر کثیرالعده تر و متنوع تر میباشد.از سوی دیگر در این نظر متعارفی سرمایه داری به مفهوم خاص آن آورده میشود. به این معنای خاص سرمایه داری عبارت است نه داشتن سرمایه بطور عام بل که داشتن سرمایه های صنعتی در دست عده ایی با هدف بهره کشی از کار مزدوری.

در این معنای خاص از سرمایه داری که رایج است، دو نگرش از هم متمایز می شوند.

1- دسته ایی سرمایه داری را با آغاز انقلاب صنعتی برابر می نمایند
2- دسته دیگر آغاز سرمایه داری را در عصر فئودالیته می دانند.

در ادامه در این نگرش همان‌گونه که می‌بینید روابط اجتماعی و به تبع آن جامعه های تاریخی به شکل رادیکال آن مطرح نیستند.
بر همین اساس از این زوایه حرکات، انقلابات اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی بیشتر از زوایه مدنی و غیر رادیکال آن مطرح میباشد.

ما از انقلاب اجتماعی چه می دانیم؟ - قسمت اول




قسمت اول :


علی القاعده انفکاک انقلاب‌ اجتماعی از انقلاب اقتصادی و انقلاب سیاسی ممکن نیست. اصولاً چنین است: انقلاب اقتصادی به انقلاب اجتماعی و انقلاب اجتماعی به انقلاب سیاسی منجر می شود.


حال این انقلاب اجتماعی چیست؟


معمولاً در ارتباط با انقلاب اجتماعی از حرکت اجتماعی سخن به میان می آید. که پیرامون آن تا کنون چنین گفته شده است : حرکت اجتماعی عبارت است از آن حرکتی انقلابی که هدف خود را نابودی آن روابط اجتماعی در سطح جهانی قرار داده است که هرباره مبتنی بر استثمار انسان از انسان و به طبع آن مالکیت غیر عمومی بر سرمایه های اجتماعی می باشد.


چنین انقلاب و حرکت اجتماعی در واقعیت امر در راستای انقلاب اقتصادی به وقوع می پیوند. از همین رو گفته‌اند که بدون مهیا بودن پیش شرط های اقتصادی و به این معنا عینی و مادی انقلاب اجتماعی هیچ انقلاب اجتماعی ممکن پذیر نیست.


بر این اعتبار در سطح جهانی انقلاب اجتماعی متکی بر عالی ترین مدراج انقلاب اقتصادی و فنی استوار است. زمانی که تغییرات و انقلاب اقتصادی و فنی بشر به عالی ترین مدارج خود نایل گردد به تبع آن زمینه‌های مادی و اقتصادی انقلاب عظیم اجتماعی در سطح جهانی فراهم می گردد.


این اندیشه از همین رو سببی بوده است که گفته شده است : انقلاب اجتماعی راه انداختنی و ساختنی نیست. به عبارت دیگر انقلاب جهانی در ارتباط مستقیم با اراده ما قرار ندارد.


از سوی دیگر انقلاب اجتماعی منجر به یک انقلاب سیاسی خواهد شد. مفهوم این انقلاب سیاسی عبارت است از محو حاکمیت انسان بر انسان و به این معنا محو دولت و عمومی کردن و بی قید و شرط سازی اداره سیاسی.


تا اینجا تعاریفی که ما از انقلاب اجتماعی داشتیم تعاریفی بوده است که در عصر نو از سوی جامعه کارگری ارائه شده است.


حسن این تعاریف در این است که اولاً تعاریفی از انقلاب اجتماعی و به تبع آن حرکت اجتماعی ارائه می‌شود که کارگری و به این معنا پرولتری است.

بر پایه تعاریف تاکنونی چنان که دیدیم گفته می‌شود کلیت مدنیت یعنی از بدو برده‌داری تا کنون – از تاریخ باستان تا کنون رابطه اجتماعی مسلط ظالمانه و منقسم به دو گروه اجتماعی بالا دست و پایین دست بوده است.


بر این پایه چنین نتیجه گرفته می‌شود از آنجائیکه که آغاز برده‌داری و دیگر مراحل اجتماعی پس از آن تاکنون در تناسب با سطحی از تکامل اقتصادی بوده است در نتیجه یک انقلاب عظیم اقتصادی و فنی پایه‌های یک انقلاب عظیم اجتماعی یعنی شالوده های مادی و عینی پایان بخشی رابطه‌های اجتماعی متضاد و منقسم ریخته می شوند.


در این تعریف کارگری و پرولتری از انقلاب اجتماعی ما به یک رادیکالیته عظیمی مواجه هستیم.

در این نگرش کلیت رابطه‌های اجتماعی ظالمانه صرف نظر از مراحل تکاملی آن مد نظر و مورد تهاجم قرار می گیرد. و از طرفی دیگر رفع این مناسبات اجتماعی ظالمانه کنونی منوط به درجات عالی انقلاب فنی و اقتصادی می‌گیرد و سرانجام محو دولت و حاکمیت انسان بر انسان است که محو آن پیش‌بینی می گردد.


در خصوص این نگرش از انقلاب اقتصادی، اجتماعی و سیاسی – نگرش پرولتری – دقیق اگر شویم متو,جه خواهیم شد که کلیه مراحل تاریخ اجتماعی انسان به سه گروه تقسیم می‌شوند


1- دوران اشتراکی اولیه

2- دوران بی‌عدالتی مدنی و میانی

3- دوران اشتراکی نهایی


شکل حرکت تاریخی در این نگرش تاریخی دایره ایی نیست بل که مارپیچی است اما حرکت دوار را در خود نهفته دارد با این تفاوت که نقطه نهایی همان نقطه نخست در یک حرکت دوار نیست بل که مانند حرکت مارپیچی در فراز نفطه آغازین واقع میشود.


به عبارت دیگر دوران اشتراکی نهایی همان دوران اشتراکی اولیه انسانی نیست. بل که گرچه از نظر کیفی یکسان اما بر خلاف دوران اشتراکی اولیه متکی بر عالی ترین مدارج تکامل فنی و اقتصادی است.


برای روشن‌تر شدن بیشتر این حرکت مارپیچی عرض می کنم. شما برای ادراک بیشتر موضوع باید چنین تصور کنید که چنانچه در دوران اشتراکی اولیه تا مرحله برده‌داری و آغاز مدنیت و

اِسکان یافتگی از مولفه های این دوران اشتراکی، کثرت و پراکندگی جامعه های بشری با بر خورداری از سطوح نازل دستاوردی های فنی و کار بوده است در دوران اشتراکی نهایی با به هم پیو.ستن و در هم آمیختن ارگانیک همه جامعه ها در روند تکاملی خود در یک جامعه واحد جهانی تنها یک جامعه در سطح جهانی از موجودیت برخوردار بوده که خارج از آن هیچ جامعه دیگری وجود ندارد.


یعنی به عبارت دیگر در نتیجه تکامل اجتماعی و انقلاب اجتماعی عظیم انسانی چنان جامعه ایی در سطح جهانی پدیدار خواهد شد که چون واحد و جهانی است لذا نه مبادله و پولی، بازاری و.. خواهد بود و چون مالکیت بر سرمایه های اجتماعی اشتراکی است در آن خبری از استثمار انسان از انسان هم نخواهد بود.

ادامه در قسمت دوم....


http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_07.html

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...