۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت دوم


اما همان‌گونه که دوستان مستحضرند در رابطه با سیاست و احزاب سیاسی و پیوست کارگران به آن‌ها نظریات گوناگون و گاه متضادی میان کارگران وجود دارد.
به عبارت دیگر دو نظر کلی وجود دارد:
1- نظر اول به این باور هستند که تشکیل حزب مستقل کارگری بی‌معنی است
2- دسته دوم پیرو تشکیل احزاب مستقل کارگری هستند
ما امروز بهتر از هر زمانی میدانیم که مفهوم استقلال سیاسی کارگری باید نه تنها ظاهری بلکه از نظر محتوای هم باشد.
از همین رو برای سهولت کلام اجازه دهید که من در اینجا به استقلال سیاسی کارگران به لحاظ ماهوی و باطنی و معنوی و … بپردازم.
تا جای که من متوجه شده‌ام پیروان استقلال سیاسی کارگران بطور ماهوی به دو دسته می‌باشند

1- دسته نخست آن دسته از سیاسیون می باشندکه به این نظرند که مرحله کنونی انقلاب ایران کارگری است
2- دسته دوم به این نظرند که مرحله حاضرین انقلاب دمکراتیک است
حال برای سهولت کلام فرض بر این بگذاریم که هر دو این گروه به این نظر باشند که راه استقرار این یا نظام سیاسی- خواه دمکراتیک و خواه کارگری – سرنگونی جمهوری اسلامی ایران باشد.
طبیعی است که به این ترتیب میان این دو گروه سیاسی بر سر محتوای حزب مستقل کارگری و پیرامون استقرار نظامی که جایگزین جمهوری اسلامی می‌گردد وحدت نظر وجود ندارد.بر سر همین اختلافات سیاسی است که این دو گروه یکدیگر را به این و یا آن سیاست ضد کارگری متهم می کنند.
من به سهم خود به تحقیق به این نظر رسیده‌ام که حزب سیاسی و مستقل کارگری در سرنگونی جمهوری اسلامی باید هدف استقرار نظام دمکراتیک را دنبال کند.از نظر من استقرار یک حکومت و نظام کارگری نمی‌تواند جامعه کارگری فعلی ایران ر ا به اهدافی که دارد هدایت کند.
برخلاف تصور مخالفین سیاسی این نظر – یعنی پیروان انقلاب کارگری – این به معنا تأیید سرمایه داری و جامعه سرمایه داران و..از سوی من و از سوی این نظر نیست.
من برای نیل به این نظر سیاسی مبانی دارم که با مبانی نظری مخالفین سیاسی ام فرق دارند که در پایین به تشریح آن می پردازم.

  • 1- از نظر من آنچه که ما سرمایه داری می‌خوانیم و یک رابطه اجتماعی است از نظر تاریخی اشکال مختلفی دارد. اگر ما بخواهیم این اشکال را نایده انگاریم و تنها از این نقطه حرکت کنیم که سرمایه داری یک رابطه اجتماعی ظالمانه است نتیجتاً همین می‌شود که مخالفین سیاسی و پیروان انقلاب کارگری مطرح می کنند.
  • 2-من میان سرمایه داری به منزله یک رابطه اجتماعی – صرف نظر از ماهیت تاریخی آن – و نظام و سیستم سرمایه داری فرق قائلم. از نظر من یک سیستم و یا ساختار اجتماعی مجموعه ایی است از رابطه‌های اجتماعی.
  • 3- در ادامه من به این نظرم که تحول ساختاری در سرمایه داری عبارت است از تبدیل تاریخی یک ساختار و نظام از سرمایه داری به ساختار و نظام عالی تر اجتماعی از سرمایه داری که این مهم وظیفه ایی است که در تاریخ کشور در تبدیل از عصر قرون میانه به عصر نو به آن مشغول می‌گردد
  • 4- از نظر من مقطع کنونی تحول اجتماعی و تاریخی کشور همین تبدیل از نظام قرون میانه سرمایه داری به نظام عالی تر سرمایه داری است
  • 5-من برای هر سطحی از این نظام سرمایه داری- به منزبه یک پدیده تاریخی و اجتماعی – سطحی معینی از تکامل نیروهای مولده کشور را قائل هستم که هرباره در سایه نظام سرمایه داری رشد و توسعه می کنند.
  • 6-به این ترتیب من نتیجه می‌گیرم که در شرایط کنونی و تاریخی کشور تنها نظام اجتماعی و تاریخی ممکن و عملی نظام سرمایه داری از مدل نوین آن است.
  • 7-بر پایه این نتیجه‌گیری مخالفت خود را با این نظر اعلام می‌دارم که به این باور است که سرمایه داری و به تبع آن نظام سرمایه داری خود بخود از یک سو یک نظام اقتصادی و از سوی دیگر یک نظام سیاسی است.این در حقیقت همان نظریه است که وقتی از نظام سرمایه داری سخن می‌گوید در پیروی از یک اتوماسیون به این نظر است که این نظام اقتصادی بطور اتوماتیک دارای حاکمیت و به تبع آن دارای نظام سیاسی است.این نظر از همین رو پیوسته از حاکمیت نظام سرمایه داری بر پایه صرف وجودی نظام سرمایه داری سخن می گوید.
  • 8- نظریه اتوماسیون حاکمیت نظام سرمایه داری بر پایه وجودی صرف نظام سرمایه داری یک بینش قدیمی است.
  • 9- از نظر من صرف وجودی نظام سرمایه داری و ساختار سرمایه داری در یک کشور به معنای حاکمیت سرمایه داران و حاکمیت سرمایه داری نیست.
  • 10- بطور مثال در قرون وسطای حاکمیت و نظام سیاسی کشور در دست اشرافیت و بزرگ زمینداران فئودال بوده است. اما در همان زمان نظام سرمایه داری صنفی وجود داشته است که از حاکمیت برخوردار نبوده است.
  • 11- بنابراین من مسأله حاکمیت نظام سرمایه داری را از مسئله صرف موجودیت نظام سرمایه داری جدا می کنم. از نظر من نظام سرمایه خواه در عصر فئودالیته و خواه در عصر نو برای دست یابی به حاکمیت - که یک مقوله سیاسی است - در وهله باید اراده نشان دهد و بطور اتوماتیک صرف وجودی نظام سیاسی در یک کشور به معنای حاکمیت نظام سرمایه داری در آن کشور نیست.
  • 12- برعکس ما می‌بینیم که پیروان انقلاب کارگری و مخالفین انقلاب جاری، دارای مبانی دیگری هستند.
آن‌ها
  • 1- اولاً رابطه سرمایه داری را از نظام و ساختار سرمایه داری جدا نمی‌کنند
  • 2- ثانیاً نظام سرمایه داری از نظر تاریخی واجتماعی و تکاملی متمایز نمی گردانند.
  • 3-ثالثا نظام سرمایه داری به یک نظام سیاسی و به یک نظام اقتصادی مبدل می‌گردد و بر پایه اتوماسیون ذکر شده صرف وجودی نظام سرمایه داری در کشور به حاکمیت نظام سرمایه داری مبدل می گردد.

  • 13- درست بخاطر این علل است که پیروان انقلاب کارگری در مقطع کنونی تکامل اجتماعی کشور صرف موجود نظام سرمایه داری در کشور به این نتیجه می‌رسند که نظام سیاسی و نظام حکومتی کشور یک نظام سیاسی پشتیبان نظام سرمایه داری نوین و صنعتی است. و حتی از این فراتر با بسنده کردن به اینکه جمهوری اسلامی حاکمیت سرمایه داری در کشور است از کنار این مسأله می گذرند که رژیم قرون وسطایی حاکم مخالف سرسخت تکامل در نظام سرمایه داری از صورت قرون وسطایی و صنفی و بازاری آن به صورت مدرن و صنعتی و پیشرفته آن است.
  • 14-در مبحث استقلال سیاسی حزب سیاسی و کارگری این اختلاف در مبانی و در نظریه مرحله انقلاب به این‌گونه تجلی می کند که پیروان انقلاب کارگری کارگران را در برابر یک دو راهی قرار می‌دهند یا نابودی سرمایه داری – صرف نظر از نظام بندی و صرف نظر از درجات تکاملی آن – ولذا پایان بخشی به حاکمیت سرمایه داری در کشور و یا همراهی با سرمایه داری و همراه با حاکمیت سرمایه داری!!!
  • 15-و این در حالی است چنانکه دیدیم همراه با تکامل اجتماعی کشور در مرحله سرمایه داری آن به معنای همراهی با حاکمیت سرمایه داری و حاکمیت نظام سرمایه داری نیست.
  • 16-من پوشیده نمی‌دارم در نظام دمکراتیک که هرباره سخن بر سر این است که آیا این جامعه سرمایه است که حاکمیت دارد و یا این جامعه کارگری است که حکومت می‌کند نظر به موجودیت و غلبه سرمایه داری و نظام سرمایه داری – نه حاکمیت – در نهایت امربرغم حکومت هرباره کارگری این سرمایه داری است که به حیات اجتماعی خود ادامه می دهد.
  • 17- من از مطلب اظهار شده در بند 16 به این نتیجه می‌رسم که در کشوری که حاکمیت کارگری است اما سرمایه داری و نظام سرمایه داری موجود است و حتی غلبه دارد، صرف وجود جامعه کارگری و صرف وجود حکومت کارگری- که از راه دمکراتیک حکومت می‌کند – به معنای این است که در آن کشور هنوز سرمایه داری برخور دار است.
  • 18- از همین رو در برابر کارگران که خواهان محو سرمایه داری و نظام سرمایه داری هستند دو راه باقی می‌ماند

  • 1- یا بطور دمکراتیک حکومت کنند
  • 2- یا به شکل غیر دمکراتیک اعمال قدرت نمایند
  • اما در هردو حالت باید پیرو قانون‌مندی های تکامل اجتماعی باقی بمانند

  • 19- یک حکومت کارگری خواه به شکل دمکراتیک و خواه به شکل غیر دمکراتیک تنها از راه سیاسی قادر به نابودی سرمایه داری و نظام سرمایه داری در یک کشور نیست
  • 20-نابودی سرمایه داری و نابودی نظام سرمایه داری ماحصل رسیدن روند تکامل نیروهای مولد و اقتصادی کشور به عالی ترین مدراج تکاملی است.
  • 21- نظام اجتماعی و سیاسی واقتصادی آلترناتیو نظام سرمایه داری عالی ترین نظام اجتماعی ، سیاسی است که بر عالی ترین شیوه‌های تولیدی متکی است
  • 22- نظام آلترناتیو سرمایه داری، امر رشد و توسعه نظام اقتصادی و فنی را بعهده ندارد بل که خود محصول عالی ترین درجات رشد و توسعه فنی است.
  • 23- رشد و توسعه اقتصادی در قالب نظام های سرمایه داری صورت پذیر می‌گردند .
ادامه  در قسمت سوم...

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_09.html

چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت اول


به نظر من و تا جایی که مشاهدات و تجارب و معلومات من قد می‌دهد این اشتباه بزرگی است وقتی سخن جامعه کارگری و کارگر است به این اشتباه در بغلطیم که سخن در اینجا از یک جامعه اقتصادی و به این معنا صنفی است. به همان صورت هم این اشتباه خواهد بود بپنداریم جامعه سرمایه – جامعه سرمایه داران- یک جامعه اقتصادی است و به طریق اولی روابط میان کارگر و سرمایه دار- که در کشور ما سرمایه داری خوانده می‌شود - یک رابطه اقتصادی است و به تبع آن هم سرمایه داری یک شیوه تولید و اقتصادی.


اما از سوی دیگر این نگرش متأسفانه از چندین دهه متمادی است که در میان ما کارگران غلبه یافته و در این رابطه است که اگر از من بپرسید به این نظرم که باید سرانجام در عبرت پذیری از تاریخ به حیات چنین بینش‌هایی که حاصلی برای ما ندارند پایان دهیم.


در رابطه با سندیکا که نهاد اجتماعی و مردمی است یعنی به این اعتبار همان جامعه کارگری به شکل ارگانیک و سازماندهی شده است، همین بینش اشتباه و قدیمی و غالب است که بیش از همه خود را بروز می دهد. و این علت شده است که من در ریشه‌یابی برخورد های اشتباه آمیز به سندیکا به آن اشاره کوتاه داشته باشم.

بنابر این من خواهشم از دوستان کارگر و متمایل به حل مسائل کارگری این است که تجدید نظری در بینش‌های گذشته و غالب داشته باشند و شالوده های درستی را انتخاب کنند که بر اساس آن بنای نظری شان درست استوار گردد. از نظر من اینکه سندیکا یک نهاد اقتصادی است شالوده نظری درستی نیست.

من همان‌گونه که در بالا عرض نمودم سندیکا یک نهاد اجتماعی و در واقعیت امر همان جامعه کارگری ما به شکل سازماندهی شده است. برخی به این می‌گویند سندیکا یک نهاد مردمی است. اما اگر سندیکا یک نهاد مردمی است . آنگاه باید گفت اما این تنها یک سوی قضیه ایی به نام سندیکا و نهاد مردمی است. سوی دیگر جامعه کارگری رابطه این جامعه با سیاست، با نظام سیاسی ، احزاب سیاسی و … در کشور است.

همان‌گونه که دوستان کارگر مستحضرند برخی مخالف مداخله کارگران در امور سیاسی می باشند. این دسته این مخالفت خود را به گونه های گوناگونی بروز می‌دهند و یک شکل آن هم تبدیل سازی سندیکا و جامعه کارگری به یک نهاد و نیروی اقتصادی است.

اجازه دهید راه دوری نرویم. اینکه گفته میشود جامعه کارگری این جامعه انسانی تنها یک نیروی اقتصادی است که با دستمزدی که به آنها داده می‌شود - و در بسیار مواقع هم داده نمی‌شود ، - جبران زحمتشان می‌گردد و غیره این گفتمان همان نگرش سرمایه داری و همان نظامی است که ما آنرا سرمایه داری می خوانیم. پس این سرمایه داری است که نه تنها از کارگران یک ابزار تولید و اقتصادی یعنی یک شئ ساخته است بل که این همان سرمایه داری است که به تبع شئ سازی کارگران از آن‌ها می‌خواهد که در امور سیاسی و اداری کشور یعنی در امور کارگری مداخله نکنند.

چرا می‌گویم یعنی در امور کارگری دخالت نکنند برای اینکه امور سیاسی و اداری کشور یعنی امور نفوس همان کشور و.کارگران اگر شی نیستند و از نفوس کشورند پس به همان ترتیب هم حق مداخله در امور سیاسی کشور برایشان محفوظ باقی می ماند.

اما در مورد مداخله در سیاست و اینکه این حق طبیعی و انسانی کارگران است اجازه دهید در اینجا نکاتی را به عرضتان برسانم .

به نظر من اگر کارگران بر خلاف میل سرمایه داران و سرمایه داری بخواهند در سیاست مداخله کنند بهتر است برای این منظور به احزاب سیاسی بپیوندند، حزب سیاسی- کارگری دایر کنند و...

بر پایه این نظر من به سهم خود مخالف این هستم که نهاد مردمی و اجتماعی به نام سندیکا به سود جامعه سیاسی و بسود حزب سیاسی منحل گردد.یعنی همان‌گونه که اشتباه بوده است احزاب سیاسی را بسود سندیکا منحل کرد عکس آنهم اشتباه است و بسود کارگران نیست.

...ادامه درقسمت دوم

http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_7582.html


۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

آغاز عصر امپریالیسم و دوره دوم از انقلاب در صنعت - انقلاب انفورماتیک


بی شک بنیان های عصر جدید که عصر پسا مدرن و عصر امپریالیسم خوانده می شود در یک دوران گذار از عصر نو به عصر پسامدرن در اوایل قرن گذشته نهاده شده است.

در این دوران گذار بوده است که ما پیدایش سرمایه داری انحصاری که با سلطه سرمایه مالی بر سرمایه صنعتی است را می بینیم. پس از دو دوره جنگ جهانی که اروپاییان آغاز گر آن بوده اند تازه با انقلاب دوم در صنعت یعنی انقلاب انفورماتیک است که آشکارا عصر امپریالیسم متولد می گردد.

در کشور هایی که همراه با انقلاب دوم صنعتی - انقلاب انفورماتیک - عصر امپریالیسم آغاز شده است ما در این کشورها به تمام همان نمودهایی بر می خوریم که در اواخر قرن 18 میلادی در اروپا با آغاز انقلاب اول صنعتی و به تبع آن عصر جدید که مدرنیته خوانده میشود، آغازیدن گرفت.

برای همه ما که عصر نو و انقلاب صنعتی اول را تنها خوانده ایم اکنون با آغاز انقلاب صنعتی دوم و آغاز عصر پسا مدرن صحنه هایی در برابر چشمان ما گشوده شده اند که یادآور تجاربی هستند که گذشتگان اروپایی در پایان قرن 18 با آغاز انقلاب صنعتی و عصر مدرن تجربه کرده بودند

امروز هم به سان آنزمان انقلاب صنعتی کبیر با بودن در دست سرمایه داران مبدل به ابزاز شومی شده است روزانه قربانیان زیادی را از ما می گیرد.

اگر بسیاری از مولفه های انقلاب صنعتی و عصر نو حاضرین با عصر پیشین و انقلاب ماشینی قابل مقایسه است از دیگر سو موارد اختلافی وجود دارد که اشاره به آن در این فرصت خارج از عریضه نیست.

از مهمترین این اختلاف در رابطه انقلاب صنعتی حاضرین و نفوس کارگری است. عصر حاضر و انقلاب صنعتی کنونی هرگز قادر به احضار آن همه نفوس کارگری و پرولتر که انقلاب پیشین در صنعت به آن نیازمند آن بود، نیست و نخواهد شد . از این رو این روند بیکاری که انقلاب صنعتی حاضرین مسبب آن است و قربانیان خود را مدام از آن جامعه کاری خواهد گرفت که ترکیت و جمعیت آنرا انقلاب ماشینی و پیشین ، احضار کرده بود، و در عصر نو هرگز دوباره به کار باز نخواهند گشت

از سوی دیگر از دیگر اختلافات این عصر نو با عصر گذشته در این است که در عصر جدید که عصر بی حدو حصر تمرکز سرمایه و تقلیل جامعه سرمایه داری است، طبقات درونی و متشکله جامعه سرمایه در قالب یک جامعه یکدست از سرمایه کاهش خواهد یافت. این امر به سهم خود از اقشار و طبقات متوسط و پایین جامعه بالا دست و سرمایه سلب مالکیت و سلب سرمایه نموده و آنها را بسوی جامعه کار پرتاب خواهد کرد. نتیجه بلافاصله این امر تشدید پولاریزاسیون انسان به دو جامعه وسیعا کارگری و جامعه قلیل سرمایه خواهد بود.

از دیگر اختلاف این دو عصر از سرمایه داری در نظام سیاسی این دو دوران است. نظام سیاسی متناسب با جامعه سرمایه دار که مانند جامعه مالکان در دوره فلاحت که به بزرگ مالکان مبدل شده بودند، عبارت خواهد بود با یک نظام استبدادی که بر خلاف آن نظام دمکراتیک و آزادی خواهد بود که معرف سیاسی عصر گذشته بود.

به این اعتبار عصر حاضر نه تنها به لحاظ تسلط سرمایه های مالی بر سرمایه های صنعتی قابل مقایسه با سرمایه داری صنفی است بل که سرمایه داری مونوپل و امروزی از نظر اجتماعی هم مانند سرمایه داری قرون وسطایی متمایل به نظام استبدادی است.

به همین خاطر به جرات می توان گفت که عصر جدید عصر بازگشت استبداد و فئودالیته در عرصه صنعت خواهد بود.


از دیگر سو می توان به جرات گفت عصر حاضر هم عصر مهیا شدن زمینه های مادی و اقتصادی انقلاب های آتی است. در این عصر نه تنها جامعه های ملی به هم می پیوندند و جامعه های قاره ایی و فرا قاره ایی تکوین می یابند بل که نظر به تشکیل جامعه واحد جهانی از دل این پیوند های اجتماعی زمینه ها تاریخی تک جامعه جهانی فراهم خواهد شد.

در این میان اشاره به کشورهایی که هنوز در دوره انقلاب ماشینی و روند توسعه مکانیزاسیون باقی مانده اند بی هوده نخواهد بود.

بی شک انقلاب صنعتی دوم همه کشور ها را در برابر وظایف واحد توسعه خود قرار خواهد داد. به این اعتبار امروز صنعتی ترین کشور های دنیا کشورهای در حال توسعه محسوب می شوند.

اما تفاوتی را که کشورهای در حال توسعه با کشور های توسعه یافته کنونی دارند در فقدان ساختار صنعتی است که کشورهای صنعتی و پیشترفته در نتیجه انقلاب صنعتی قبلی به آن دست یازیده اند.



ما از انقلاب اجتماعی چه می دانیم؟ - قسمت دوم


قسمت دوم:

در این قسمت نگاهی می افکنیم به مفهوم انقلاب اجتماعی از دیدگاه غیر پرولتری یعنی از دیدگاهی که از رادیکالیته برخوردار نیست. این نگرش در حقیقت همان نگرش معمولی و رایجی است که بیشتر می شناسیم.

در این نگرش پایه همان است که نگرش رادیکال و پرولتری از آن مایه می‌گرفت یعنی انقلابات اقتصادی اجتماعی و سیاسی بدنبال هم می آیند.

اما با این تفاوت که مفهومی که از انقلاب در هر زمینه ارائه می‌شود حائز معنای رادیکال نیست.

در این نگرش هریک از مراحل تاریخی از آغاز تاکنون در تبدیل خود همراه با یک انقلاب بوده است. در این نگرش در‌واقع انقلاب همان تبدیل یک مرحله تاریخی به مرحله عالی تر آن است.

بر اساس این نگرش، مراحل تاریخ اجتماعی انسان به مرحله های زیر تقسیم میشوند:

1- مرحله اشتراکی
دوران مدنیت تا کنون
2- مرحله برده‌داری از فلاحت
3- مرحله فئودالیته از فلاحت
4- مرحله پیشا مدرن و صنعتی
5-مرحله مدرن و صنعتی
6- مرحله پسا مدرن و صنعتی

در مورد مرحله فئودالیته از فلاحت و مرحله پیشا مدرن صنعتی نکته‌ای است که توجه تان را به آن جلب می کنم.
در این رابطه باید توجه داشت این دو مرحله یعنی مرحله فئودالی از فلاحت و مرحله پیشا مدرن صنعتی در واقعیت امر متعلق به یک دوران تاریخی می‌باشند که معمولاً آن را دوران قرون وسطی می خوانند.

یعنی در‌واقع در دوران قرون میانه مرحله پیشا مدرن صنعتی آغاز و فرجام می گیرد. آغاز مرحله مدرن صنعتی در واقعه پایان مرحله فئودالی و قرون وسطایی در شهر و روستا و آغاز عصر جدید است که مدرنیته نامیده میشود.

رابطه مرحله فئودالی فلاحت با مرحله برده‌داری از فلاحت همان رابطه‌ای است که میان مرحله مدرن صنعت و مرحله پسا مدرن صنعتی وجود دارد.

از همین رو همان‌گونه که برخی فئودالیسم در فلاحت را به منزله یک مرحله مستقل تاریخی نمی شناسند به همان‌گونه هم در نظر آن‌ها مرحله امپریالیستی و پسا مدرن صنعتی یک مرحله مستقل تاریخی نیست بل که جزئی از همین مدرنیته امروزی است.

از نظر من اما مرحله پسا مدرن صنعتی که با انقلاب انفورماتیک آغاز گردید یک مرحله تاریخی مستقل می‌باشد که من آن را مرحله پسا مدرن صنعتی نام می نهم. باید توجه داشت که میان این مراحل تاریخی از مرحله اشتراکی آغازین تا مرحله پسا مدرن، درتبدیل یک مرحله به مرحله دیگر دوران گذاری از تبدیل یکی به دیگری وجود دارد.

برای روشن‌تر شده بیشتر مطلب اسامی این دوران های گذار آورده میشود

دوران گذار دوران اشتراکی به دوران برده داری-1
2- دوران گذار برده‌داری به دوران فئودالیته
3- دوران گذار از فئودالیته به دوران مدرن
4- دوران گذار از عصر مدرن به عصر امپریالیسم
5- دوران گذار از عصر امپریالیسم به دوران اشتراکی جهانی

برای روشن‌تر شدن بیشتر مطلب نمونه‌هایی عرض می کنم.

در اروپا بطور مثال دوران گذار از عصر فئودالیته به عصر نو از 1500 میلادی آغاز گردید و تا انقلاب صنعتی طول کشید. باید توجه داشت مرحله پیشا مدرن صنعتی در اروپا از 1300 میلادی شروع میشود. پس از دو قرن حیات مرحله پیشا مدرن صنعتی یعنی همان مرحله فئودالیته و قرون وسطایی از صنعت و به این معنا سرمایه داری، از 1500 تا انقلاب صنعتی در قرن 18 طول کشید.

مثال دیگر می آورم. دوران گذار از عصر نو تا به عصر امپریالیسم در همان اروپا از پایان قرن 19 شروع گردید و تا آغاز انقلاب انفورماتیک ادامه یافت. در همان دوران گذار بوده است که جهان به خود دو جنگ جهانی بزرگ تجربه نمود که همین اروپایی‌ها راه انداختند.

آغاز انقلاب انفورماتیک پس از جنگ جهانی دوم در‌واقع آغاز یک انقلاب فنی و اقتصادی بزرگی است که پیامد آن همان انقلاب‌های اجتماعی و سیاسی متناسب با این انقلاب اقتصادی و فنی است.

من آغاز انقلاب اقتصادی و انفورماتیک را آغاز عصر امپریالیسم یعنی پایان دوران گذار از عصر نو به عصر پسا مدرن و آغاز عصری می‌دانم که برخی آنرا عصر فئودالیته صنعتی می‌خوانند که در بسیاری جهات شبیه همان مرحله صنعتی و صنفی در عصر فئودالیته و عصر قرون وسطی می باشد.


جمعبندی:

در یک جمع‌بندی از آن دو نگرش رادیکال و متعارفی متوجه می‌شویم که موضوع این دو نگرش همان تاریخ اجتماعی انسان از زوایای گوناگون است.

در یک نگرش رادیکال تاریخ تکامل اجتماعی انسان تنها به سه دوران کلی تقسیم می‌شود

1- تاریخ اشتراکی اولیه
2- تاریخ مدنیت
3- تاریخ اشتراکی جهانی

در این نگرش کل تاریخ مدنیت و به عبارت دیگر مدنیت در کلیت آن یعنی تاریخ تغییر و تکامل انسان به جامعه اشتراکی جهانی. از این زاویه مدنیت یعنی، استثمار انسان از انسان، یعنی حاکمیت انسان بر انسان، یعنی تغییر مدام ابزار تولیدی و اقتصادی، یعنی تغییر مداوم در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ….

از این نگرش کلی سرمایه های اقتصادی انسان به سه شکل حفظ و نگه داری می‌شوند و به عبارت دیگر سرمایه داری – نه به مفهوم رایج بل که به مفهوم داشتن سرمایه – به سه نوع است

1- سرمایه داری اشتراکی اولیه
2- سرمایه داری مدنی
3- سرمایه داری اشتراکی جهانی

اینکه میان این سه دوران از سرمایه داری دوران گذار یکی به دیگری وجود دارد در این نگرش هم پذیرفته میشود.

در نگرش غیر رادیکال دوم ادوار تاریخی و لذا دوران های گذار یکی به دیگر کثیرالعده تر و متنوع تر میباشد.از سوی دیگر در این نظر متعارفی سرمایه داری به مفهوم خاص آن آورده میشود. به این معنای خاص سرمایه داری عبارت است نه داشتن سرمایه بطور عام بل که داشتن سرمایه های صنعتی در دست عده ایی با هدف بهره کشی از کار مزدوری.

در این معنای خاص از سرمایه داری که رایج است، دو نگرش از هم متمایز می شوند.

1- دسته ایی سرمایه داری را با آغاز انقلاب صنعتی برابر می نمایند
2- دسته دیگر آغاز سرمایه داری را در عصر فئودالیته می دانند.

در ادامه در این نگرش همان‌گونه که می‌بینید روابط اجتماعی و به تبع آن جامعه های تاریخی به شکل رادیکال آن مطرح نیستند.
بر همین اساس از این زوایه حرکات، انقلابات اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی بیشتر از زوایه مدنی و غیر رادیکال آن مطرح میباشد.

ما از انقلاب اجتماعی چه می دانیم؟ - قسمت اول




قسمت اول :


علی القاعده انفکاک انقلاب‌ اجتماعی از انقلاب اقتصادی و انقلاب سیاسی ممکن نیست. اصولاً چنین است: انقلاب اقتصادی به انقلاب اجتماعی و انقلاب اجتماعی به انقلاب سیاسی منجر می شود.


حال این انقلاب اجتماعی چیست؟


معمولاً در ارتباط با انقلاب اجتماعی از حرکت اجتماعی سخن به میان می آید. که پیرامون آن تا کنون چنین گفته شده است : حرکت اجتماعی عبارت است از آن حرکتی انقلابی که هدف خود را نابودی آن روابط اجتماعی در سطح جهانی قرار داده است که هرباره مبتنی بر استثمار انسان از انسان و به طبع آن مالکیت غیر عمومی بر سرمایه های اجتماعی می باشد.


چنین انقلاب و حرکت اجتماعی در واقعیت امر در راستای انقلاب اقتصادی به وقوع می پیوند. از همین رو گفته‌اند که بدون مهیا بودن پیش شرط های اقتصادی و به این معنا عینی و مادی انقلاب اجتماعی هیچ انقلاب اجتماعی ممکن پذیر نیست.


بر این اعتبار در سطح جهانی انقلاب اجتماعی متکی بر عالی ترین مدراج انقلاب اقتصادی و فنی استوار است. زمانی که تغییرات و انقلاب اقتصادی و فنی بشر به عالی ترین مدارج خود نایل گردد به تبع آن زمینه‌های مادی و اقتصادی انقلاب عظیم اجتماعی در سطح جهانی فراهم می گردد.


این اندیشه از همین رو سببی بوده است که گفته شده است : انقلاب اجتماعی راه انداختنی و ساختنی نیست. به عبارت دیگر انقلاب جهانی در ارتباط مستقیم با اراده ما قرار ندارد.


از سوی دیگر انقلاب اجتماعی منجر به یک انقلاب سیاسی خواهد شد. مفهوم این انقلاب سیاسی عبارت است از محو حاکمیت انسان بر انسان و به این معنا محو دولت و عمومی کردن و بی قید و شرط سازی اداره سیاسی.


تا اینجا تعاریفی که ما از انقلاب اجتماعی داشتیم تعاریفی بوده است که در عصر نو از سوی جامعه کارگری ارائه شده است.


حسن این تعاریف در این است که اولاً تعاریفی از انقلاب اجتماعی و به تبع آن حرکت اجتماعی ارائه می‌شود که کارگری و به این معنا پرولتری است.

بر پایه تعاریف تاکنونی چنان که دیدیم گفته می‌شود کلیت مدنیت یعنی از بدو برده‌داری تا کنون – از تاریخ باستان تا کنون رابطه اجتماعی مسلط ظالمانه و منقسم به دو گروه اجتماعی بالا دست و پایین دست بوده است.


بر این پایه چنین نتیجه گرفته می‌شود از آنجائیکه که آغاز برده‌داری و دیگر مراحل اجتماعی پس از آن تاکنون در تناسب با سطحی از تکامل اقتصادی بوده است در نتیجه یک انقلاب عظیم اقتصادی و فنی پایه‌های یک انقلاب عظیم اجتماعی یعنی شالوده های مادی و عینی پایان بخشی رابطه‌های اجتماعی متضاد و منقسم ریخته می شوند.


در این تعریف کارگری و پرولتری از انقلاب اجتماعی ما به یک رادیکالیته عظیمی مواجه هستیم.

در این نگرش کلیت رابطه‌های اجتماعی ظالمانه صرف نظر از مراحل تکاملی آن مد نظر و مورد تهاجم قرار می گیرد. و از طرفی دیگر رفع این مناسبات اجتماعی ظالمانه کنونی منوط به درجات عالی انقلاب فنی و اقتصادی می‌گیرد و سرانجام محو دولت و حاکمیت انسان بر انسان است که محو آن پیش‌بینی می گردد.


در خصوص این نگرش از انقلاب اقتصادی، اجتماعی و سیاسی – نگرش پرولتری – دقیق اگر شویم متو,جه خواهیم شد که کلیه مراحل تاریخ اجتماعی انسان به سه گروه تقسیم می‌شوند


1- دوران اشتراکی اولیه

2- دوران بی‌عدالتی مدنی و میانی

3- دوران اشتراکی نهایی


شکل حرکت تاریخی در این نگرش تاریخی دایره ایی نیست بل که مارپیچی است اما حرکت دوار را در خود نهفته دارد با این تفاوت که نقطه نهایی همان نقطه نخست در یک حرکت دوار نیست بل که مانند حرکت مارپیچی در فراز نفطه آغازین واقع میشود.


به عبارت دیگر دوران اشتراکی نهایی همان دوران اشتراکی اولیه انسانی نیست. بل که گرچه از نظر کیفی یکسان اما بر خلاف دوران اشتراکی اولیه متکی بر عالی ترین مدارج تکامل فنی و اقتصادی است.


برای روشن‌تر شدن بیشتر این حرکت مارپیچی عرض می کنم. شما برای ادراک بیشتر موضوع باید چنین تصور کنید که چنانچه در دوران اشتراکی اولیه تا مرحله برده‌داری و آغاز مدنیت و

اِسکان یافتگی از مولفه های این دوران اشتراکی، کثرت و پراکندگی جامعه های بشری با بر خورداری از سطوح نازل دستاوردی های فنی و کار بوده است در دوران اشتراکی نهایی با به هم پیو.ستن و در هم آمیختن ارگانیک همه جامعه ها در روند تکاملی خود در یک جامعه واحد جهانی تنها یک جامعه در سطح جهانی از موجودیت برخوردار بوده که خارج از آن هیچ جامعه دیگری وجود ندارد.


یعنی به عبارت دیگر در نتیجه تکامل اجتماعی و انقلاب اجتماعی عظیم انسانی چنان جامعه ایی در سطح جهانی پدیدار خواهد شد که چون واحد و جهانی است لذا نه مبادله و پولی، بازاری و.. خواهد بود و چون مالکیت بر سرمایه های اجتماعی اشتراکی است در آن خبری از استثمار انسان از انسان هم نخواهد بود.

ادامه در قسمت دوم....


http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_07.html

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

Malachy Postlethwayt




Malachy Postlethwayt (1707? – 1767) was a British commercial expert famous for his publication of the commercial dictionary titled The Universal Dictionary of Trade and Commerce in 1757. The dictionary was a translation and adaptation of the Dictionnaire économique of the French Inspector General of the Manufactures for the King, Jacques Savary des Brûlons.



"Ich kann diese wenigen Bemerkungen nicht abschließen, ohne Notiz zu nehmen von der trivialen Redensart in dem Munde zu vieler, daß, wenn der Arbeiter (industrious poor) in 5 Tagen genug erhalten kann, um zu leben, er nicht volle 6 Tage arbeiten will.

Daher schließen sie auf die Notwendigkeit, selbst die notwendigen Lebensmittel durch Steuern oder irgendwelche andre Mittel zu verteuern, um den Handwerker und Manufakturarbeiter zu unausgesetzter sechstägiger Arbeit in der Woche zu zwingen.

Ich muß um die Erlaubnis bitten, andrer Meinung zu sein als diese großen Politiker, welche für die beständige Sklaverei der Arbeiterbevölkerung dieses Königreichs (the perpetual slavery of the working people) die Lanze einlegen; sie vergessen das ; Sprichwort "all work and no play" (nur Arbeit und kein Spiel) macht dumm.

Brüsten sich die Engländer nicht mit der Genialität und Gewandtheit ihrer Handwerker und Manufakturarbeiter, die bisher den britischen Waren allgemeinen Kredit und Ruf verschafft haben? Welchem Umstand war dies geschuldet? Wahrscheinlich keinem andren als der Art und Weise, wie unser Arbeitsvolk, eigenlaunig, sich zu zerstreuen weiß.

Wären sie gezwungen, das ganze Jahr durchzuarbeiten, alle sechs Tage in der Woche, in steter Wiederholung desselben Werkes, würde das nicht ihre Genialität abstumpfen und sie dumm-träg statt munter und gewandt machen; und würden unsre Arbeiter infolge solcher ewigen Sklaverei ihren Ruf nicht verlieren statt erhalten? ... Welche Art Kunstgeschick könnten wir erwarten von solch hart geplackten Tieren (hard driven animals)? ... Viele von ihnen verrichten soviel Arbeit in 4 Tagen als ein Franzose in 5 oder 6. Aber wenn Engländer ewige Schanzarbeiter sein sollen, so steht zu fürchten, daß sie noch unter die Franzosen entarten (degenerate) werden.

Wenn unser Volk wegen seiner Tapferkeit im Krieg berühmt ist, sagen wir nicht, daß dies einerseits dem guten englischen Roastbeef und Pudding in seinem Leibe, andrerseits nicht minder unsrem konstitutionellen Geiste der Freiheit geschuldet ist? Und warum sollte die größere Genialität, Energie und Gewandtheit unsrer Handwerker und Manufakturarbeiter nicht der Freiheit geschuldet sein, womit sie sich in ihrer eignen Art und Weise zerstreuen?


Ich hoffe, sie werden nie wieder diese Privilegien verlieren, noch das gute Leben, woraus ihre Arbeitstüchtigkeit und ihr Mut gleichmäßig herstammen!"

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

نقد تئوری ارزش اضافه مارکس-4


در ادامه ما تنها زمانی بطور دقیق متوجه این نکته میشویم که اشتباه مارکس در کجا نهفته است وقتی ما ارزش مبادله ایی دو کار متمایز از هم را یعنی کار انسانی و کار انجام شده را با هم مقایسه کنیم.

در این رابطه از همان مثالی بهره مند میشویم که مارکس از جواهر ساز و نساج آورد.

هنگامی که ما از کار جواهرساز و نساج سخن می گوییم بنایر توضیحاتی که تا کنون داشتیم این کار به دو مفهوم است

  • کارانسانی
  • کارنهفته در کالایی به نام جواهر و یا پارچه

این کار دوم در واقعیت امر همان حرفه و تبحر و هنر و دانش و... پارچه باف و جواهرساز است. اما آن کار اول همان نیروی کار این دو تولید کننده است.

کار اول یعنی کار انسانی دارای دو وجه است. یعنی از یک سو حائز ارزش مصرفی است که همان منبع خلاقیت و ارزش آفرینی آن است و از سوی دیگر دارای ارزش مبادله ایی است.

برای منظور ما به این ارزش مبادله ایی کار انسانی توجه خودمان را معطوف می سازیم.

ارزش کارانسانی از این رو با ارزش کار نهفته در کالایی نظیر پارچه و جواهر فرق دارد چون کالایی نظیر جواهر و پارچه باهم فرق دارند. کاری که در جواهر نهفته است ارزشی دارد که این ارزش بر پایه ارزش کارانسانی جواهر ساز سنجیده نمی شود. ارزش کار انسانی جواهر ساز بر مبنای نیازمندی های یک جواهر ساز محاسبه میشود و از این بابت یک کارگر جواهر ساز به همان میزان یک کارگر است که یک نساج یک کارگر است. در محاسبه این نیروی کار از واحد زمان نظیر ساعت روز هفته و ماه و... استفاده میشود و سر آخر یک زندگی بخور و نمیری است که برای جواهر ساز محاسبه میشود.

حال همین زندگی بخور و نمیر با کمی بالا و پایین را همان کارگر نساج برخورد دار است. با این تفاوت که یکی پارچه تولید می کند و کارگر است و دیگر کارگر است و حرفه اش تراش الماس است.

ما اما اگر به کار ایندو کارگر از زاویه کار نهفته یعنی حرفه شان نگاه کنیم ارزش خلاقیت های ایندو انسان کارگر یکی نیستند.
به این می گویند که ارزش مصرف ایندو انسان برابر نیست.

به عبارت دیگر اگر پزشکی با دو دقیقه کار همان قدر دریافت می کند که یک کارگر ساده با 10 ساعت کار دریافت می کند آنچه تفاوت این دو کار است تفاوت کار به لحاظ حرفه ایی است والا از نظر کار انسانی ایندو همان دو انسانی هستند که برای زنده مانده به ماحیتاج ضروری نیازمندند و همین احتیاجات ضروری است که در محاسبه نیروی کار ملاحظه میشود.

اما در محاسبه کار نهفته نظیر کار نهفته در کاریک معدن چی الماس و یا الماس کار و یا پزشک و.. دیگر مبنای محاسبه نیروی کار صرف شده در هریک از این پروسه های کار نیست.


این که کالا ها ارزش مبادله ایی خود را از کجا دریافت می کنند و چرا الماس گران تر از پارچه است و غیره به یک طرف و در طرف دیگر باید توجه داشت که انسان هایی که هرباره این و یا آن را تولید می کنند خود کالایی هستند که صرف نظر از ارزش مصرف آنها دارای ارزش مبادله ایی می باشند.

از دیر باز ارزش برده را طوری پایین نگه داشته اند که صرف نظر از خاصیت و ارزش مصرفی آن یعنی اینکه صرف نظر از این که این برده جواهر ساز است یا پارچه باف برای کار انسانی او متوسل به معادلات صرف فیزیکی شده اند و سرانجام به یک جمعی بخور و نمیری برای ارضای معیشت او رسیده اند و این را در تاریخ تولید کالایی محکم ثابت نگه داشته اند.و از سوی دیگر همین کار را هم با دیگر کالاها نظیر الماس و طلا و ... انجام داده اند.

می توان به مارکس حق داد که بهای کالا ها که به این نحو تاریخی تعیین میشوند در مکانیسم عرصه و تقاضا بالا و پایین می روند اما به توسط این مکانیسم بطور اساسی تعیین نمی شوند.

اما رد مکانیسم عرصه و تقاضا برای تعیین بهای کالا ها به معنای این نیست که ما به جای آن مکانیسم تعیین ارزش کار فیزیکی و ساده را بنهیم.

مارکس اساس تتوری خود را بر پایه ارزش گذاری کار ساده و فیزیکی می نهد که می دانیم کار از این زاویه در تمام انسان های یکسان است. به عبارت دیگر فرق نمی کند کدام کار خواه الماس تراشی و یا پارچه بافی از حیث قوای فیزیکی به آنها نگریسته شوند هیچ نیستند از اتلاف وقت و انرژی.


این اتلاف زمان و انرژی و... گرچه در محاسبه دستمزد، یا معیشت کارگر و برده و.... لحاظ میشود اما آنچه هرگز به این انسان ها صرف نظر از تبحر و دانش و حرفه شان به آنها پرداخت نمی شود، همان دانش و مهارتشان است که هرباره در کالا پنهان است.

همان گونه که گفته شد هر انسانی که صاحب کار خود باشد صاحب ثروت یعنی صاحب دانش و مهارت نهفته در کالا هاست . قوای فیزیکی یعنی هزینه هایی که کارگر به عنوان انسان دارد و این هزینه ها و مصارف تحت عنوان هزینه های پرسنل وارد بهای کالا می گردد.

سرانجام پس از محاسبه کلیه هزینه ها وقت محاسبه کار نهفته می رسد. در این جا ارزش کارنهفته در الماس و یا پارچه محاسبه میشود. برای محاسبه هیچ مانعی نیست که از واحد های زمان نظیر ساعت و .... استفاده شود. اما با این وجود به هنگام محاسبه ارزش کاری که در الماس است از این زاویه حرکت می شود که الماس پارچه نیست. بل که شئ گرانبهایی است که کار بروی آن هم به همان میزان گرانبهاست و....


پس این بها و گران مایه ایی که الماس یافته و اما کار برده از آن برخوردارنیست، این که بطور مثال کار های خدماتی به مراتب بی ارزش ترند از کارهایی نظیر جاسوسی و.. این ارزش های اعطایی و اجتماعی ما انسان ها به کارها ست و بطور تاریخی و فرهنگی و اجتماعی تعیین میشوند و با محاسبه کار فیزیکی فرق دارند.


ادامه دارد...

نقد تئوری ارزش اضافه مارکس-3


به عنوان نتیجه از آنچه تاکنون آمد می توان چنین گفت: میان کارانسانی- کار فیزیکی - و کار انجام شده و نهفته در کالا فرق وجود دارد و همین فرق است که از دیده مارکس پنهان مانده است.

کاری که خریداری میشود و ما آنرا کارانسانی - کار فیزیکی - می نامیم با کاری که در کالا نهفته شده است وکارانجام شده نامیده می شود فرق دارد. با این وجود این دو کار هردو دارای دو ارزش زیر می باشند

  • ارزش مصرف
  • ارزش مبادله

کار نهفته و انجام شده و کار انسانی با هم در تناسبی قرار دارند. کار نهفته پیوسته صرف نظر از شکل آن ماحصل کار انسانی است. کار که انجام شد از انسان یعنی از فاعل کار مستقل میشود. این کار مستقل شده از کننده آن چون در کالا نهفته است به سان کالا در برابر انسانی قرار می گیرد که یا خود یک کالا است و یا نیروی کار او یک کالا محسوب میشود.

از زاویه کار مستقل و انجام شده به رابطه بنگریم فرقی نمی کند کننده کار، برده یعنی کالا است و یا نیروی کار کالا است یعنی کارگر در مقابل او قرار دارد.

از این زاویه کار مستقل، کار انجام شده و کالا شده است و چون چنین است این کار به عنوان ارزش و کالای جدید خلق شده داری دو ارزش مصرفی و مبادله ایی است.

اما به گونه دیگر است در خصوص کار انسانی. کار انسانی یا کار برده است و یا کار کارگر. در هرصورت هزینه برده و کارگر عبارت است کاری است که دارای دو ارزش مصرفی و مبادله ایی است.

از این زوایه فرقی نمی کند برده و یا کارگر در هر دو حالت هزینه های کار که در حین تولید ارزش جدید مصرف می شود به عنوان هزینه کار وارد بهای کالا می شود.

اما اگر ما به رابطه مذکور باز گردیم و مزد کار را با کار پنهان و انجام شده مقایسه کنیم متوجه میشویم که مزد کار که دارای ارزش مصرفی است از راه همین حلقه ارزش مصرفی با کار انجام شده پیوند می خورد.

به عبارت دیگر کار انسانی چون دارای ارزش مصرف است در حین مصرف در پروسه کار ارزش جدید تولید می کند. ارزش جدید تولید شده که کار انجام شده است چون مستقل است خود کالایی است که هم دارای ارزش مصرف و هم ارزش مبادله ایی است.

پس کارانسانی با کار انجام شده از راه حلقه ارزش مصرفی بهم پیوند می خورد. یعنی اگر کار انسانی دارای ارزش مصرف نمی بود از این راه دارای ارزش مبادله هم نمیشد.

ارزش مبادله کار انسانی در این است که این کار دارای بهایی است. این بها به اشکال گوناگون تبارز می یابد. دستمزد شکلی از بهای کار است.

از سوی دیگر ارزش مصرف کار به کار کیفیت ارزش آفرینی اعطا می کند یعنی در صورت عملی شدن آفریده های جدید خلق میشوند که مستقل از کار انسانی دارای ارزش مصرف و مبادله می باشند و حتی با آفرینندگان انسانی خود قابل رقابت می باشند.

در حقیقت در تئوری ارزش اضافی مارکس تفاوت موجود میان دو کار انسانی و کار انجام شده نادیده و از نظر دور انداخته میشود. از همین روست که مارکس می گوید:



Aber die vergangne Arbeit, die in der Arbeitskraft steckt, und die lebendige Arbeit, die sie leisten kann, ihre täglichen Erhaltungskosten und ihre tägliche Verausgabung, sind zwei ganz verschiedene Größen. Die erstere bestimmt ihren Tauschwert, die andre bildet ihren Gebrauchswert.

کاپیتال جلد اول - نسخه آلمانی

در این جا مارکس دو کار انسانی و کار انجام شده را در هم می ریزد و تفاوت موجود میانشان را از نظر می افکند. شما اگر به عبارت فوق توجه کنید متوجه خواهید شد که مارکس کار انجام شده را فقط به عنوان ارزش مبادله و کار انسانی را فقط به عنوان ارزش مصرفش در نظر دارد.

از سوی دیگر او ایندو ارزش را از انسان جدا نمی کند. یعنی در این جا دو کار در هم می آمیزند آنگاه فقط یک کار می ماند که گذشته از این که دارای دو ارزش مصرف و مبادله است بل که همچنین هم خصوصیات کارانسانی را دارا است و هم دارای ویژه گی های کار انجام شده است.

مارکس بلافاصله در همانجا برای توضیح بیشتر چنین می نویسد:

Daß ein halber Arbeitstag nötig, um ihn während 24 Stunden am Leben zu erhalten, hindert den Arbeiter keineswegs, einen ganzen Tag zu arbeiten. Der Wert der Arbeitskraft und ihre Verwertung im Arbeitsprozeß sind also zwei verschiedne Größen. Diese Wertdifferenz hatte der Kapitalist im Auge, als er die Arbeitskraft kaufte.

ادامه دارد...


۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - 2


علت این که مارکس کار فیزیکی را همان وجه ارزش مصرفی  کار- نهفته در کالا- میداند در واقع ساده است.

اشتباه مارکس در این است که مارکس تولید کالایی یعنی این نظام ها و جامعه هایی که یکی پس از دیگری در تاریخ ظاهر شده اند را وا می گذارد و وارد آن شکل از آن میشود که در آن برای تولید ثروت و ارزش اضافی وافزوده به دو گروه اجتماعی یکی کارگر و دیگری سرمایه دار احتیاج است.

این درست است که در درون جامعه سرمایه داری و یا بهتر بگوییم در رابطه سرمایه داری تولید کالایی از موجودیت برخوردار است، اما عکس آن یعنی در هر تولید کالایی رابطه سرمایه داری موجود نیست.

از این رو اگر ما به اشکال اولیه جامعه هایی که بر تولید کالایی استوارند باز گردیم آنگاه خواهیم دید که در همین جامعه ها بی آن که سرمایه داری موجود باشد که کارگری را خریداری کند در همین جامعه ها با این وجود ارزش اضافی تولید می شود.

ما اگر به نحوه تولید ارزش اضافی در این جامعه های ماقبل سرمایه داری بنگریم می بینیم که ما برای توضیح تولید ارزش اضافی به کار خریداری شده نیازمند نیستیم.

و این در حالی است که در تئوری مارکس کار خریدار شده یعنی کاری که به صورت کالا در بازار کالا موجود است از جایگاه اساسی برخوردار است.

در تئوری مارکس کاری که کالا است دارای همان اساسی است که در مسیحیت عیسی مسیح از آن برخوردار است.

از همین رو مارکس پس از قدری توضیح از کالا و پول باز می گردد به رابطه کالایی میان کارگر و سرمایه دار.

از نظر او سرمایه دار در بازار کالا و کار کارگر آماده را می یابد. کار اجتماعی در کالا را که همان ارزش مبادله کالایی به نام کار است را می خرد و مزد می پردازد و این کالارا به عنوان ارزش مصرف در طول تولید کالای خود مصرف می کند.

به این حساب کار کارگر همان کالایی است که دارای دو وجه ایی که همه کالا ها ازآن برخوردار می باشند

  • ارزش مصرف
  • ارزش مبادله

ارزش مبادله کار همان کار به شکل یک کالاست و بهایی است که برای این کالا پرداخت میشود. بهای مبادله ایی کار بر پایه ساعت کار در بازار کار بنابر ارزش کالا های دیگر تعیین میشود. اما ارزش مصرف این کالا همان است که سرمایه داری به هنگام مصرف این کالا از آن برخوردار می گردد.

صرف نظر از درستی و نادرستی این مسئله یعنی این که آیا سرمایه داری کالای خریداری شده ایی به نام کار و یا هر کالای دیگری را که در تولید به کار می گیرد و مصرف می کند، به هنگام قیمت گذاری ارزش مصرف را ملحوظ می کند یا ارزش کار پرداخت شده باید دانست که برای تئوری مارکس وجود رابطه کارگر و سرمایه دار برای توضیح تولید ارزش افزوده اساسی است.

به عبارت دیگر در این تئوری باید از یکسو رابطه ایی بنام کارگر و سرمایه دار و از سوی دیگر تولید ارزش افزوده وجود داشته باشد.

براین اساس اگر در این تناسب رابطه کارگر و سرمایه دار را حذف کنید یعنی آن گونه که در دیگر اشکال تولید کالایی این رابطه وجود نداشت آنگاه سر دیگر این تناسب یعنی تولید ارزش اضافی هم از بین خواهد رفت.

به عبارت دیگر این گونه به نظر می آید که تو گویی شرط اساسی تولید ارزش اضافی وجود رابطه کارگر و سرمایه دار است.

در حالیکه تاریخ وجود ارزش افزوده به قدمت تاریخ اقتصاد انسانی است. و به قدمت تاریخ کار و اقتصاد اجتماعی ارزش اضافی وجود دارد و تاریخ ارزش اضافی همان تاریخ تولید و انباشت ثروت انسانی است.

اما در تاریخ تولید ارزش اضافی و تولید ثروت مراحلی وجود دارند. درمرحله تولید کالایی و اقتصاد بازار که تاکنون ادامه دارد جامعه در خدمت ثروت و ارزش اضافی است در ازای این که ارزش اضافی و ثروت در خدمت انسان و جامعه باشد.

از این گذشته در تاریخ تولید ثروت و ارزش اضافی ما به بی عدالتی و استثمار انسان از انسان بر می خوریم. در مرحله هایی از تاریخ تولید ثروت و ارزش اضافی از زمانی که در روابط اجتماعی تقسیم انسان ها به دو گروه صاحب سرمایه و صاحب ثروت از یکسو و از سوی دیگر صاحب کار بوجود آمد از همان زمان هم نابرابر در تقسیم ثروت اجتماعی شکل گرفت.

در این میان این که سرمایه داری به معنای اخص و رایجش پدیدار شد - و از این سرمایه داری تا کنون سه جامعه و نظام به منصه ظهور رسیدند - این سرمایه داری و روابط اجتماعی تغییری اساسی در نحوه تولید ثروت و ارزش اضافی نمی دهد بل که تنها شکل آنرا عوض میکند

براین اساس در سرمایه داری به معنای رایج کلمه وجود کارگر و سرمایه دار برای تولید ارزش اضافی اساسی نیستند. چرا که در همان فئودالیته و برده داری هم ارزش اضافی به همین نحو تولید می شدند بی آن که سر مایه دار های آن زمان الزامی به خرید روزانه کارگر خود داشته باشند چرا که آنها را به شکل رعیت و یا برده تماما در خدمت خود داشتند و از قبلشان به تولید ارزش اضافی و ثروت می پرداختند.

پس نتیجه می گیریم. برای تولید ارزش اضافی به کارگر آزاد که آماده فروش کارش باشد نیست. برده و رعیت هم مولد ارزش افزوده می باشند.

اتقاقا در موارد برده داری و فئودالیته بهتر می توان تولید ارزش افزوده را به توضیح کشید. چرا که در این روابط اجتماعی اصلا مزد از جایگاهی برخوردار نبود و از این رو نیروی کار به شکل کالا خریداری نمی شد اما به شکل کالا در بهای کالا ملحوظ میشد.

در این روابط قبلی این بردگان و رعایا بودند که خود کالا محسوب می شدند. سرمایه د اری به معنای رایج ویژه گی آن در این است که به ظاهر کارگران قدیمی را از کالا بودن آزاد نمود. اما همان گونه که ما می دانیم این آزاد سازی تنها صوری است.

از همین رو هم این آزاد سازی صوری کارگران تغییری اساسی در روند تولید ارزش اضافی و تولید ثروت نمی دهد.

پس برای این که قانون مندی ارزش اضافی کشف شود باید تئوری هایی که این ناظر بر این کشف می باشند از خصیصه جهان شمولی و عام برخوردار باشند و تئوری ارزش اضافه مارکس حائز چنین خصیصه عمومی نیست

ادامه دارد...


نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - 1


مارکس می نویسد:

Aber die vergangne Arbeit, die in der Arbeitskraft steckt, und die lebendige Arbeit, die sie leisten kann, ihre täglichen Erhaltungskosten und ihre tägliche Verausgabung, sind zwei ganz verschiedene Größen. Die erstere bestimmt ihren Tauschwert, die andre bildet ihren Gebrauchswert.

کاپیتال جلد اول - نسخه آلمانی

او می گوید کار انجام شده که در نیروی کار نهفته است یعنی همان مهارت و خلاقیت از یکسو و ازسوی دیگر هزینه های مصروفی و روزانه که برای این که این کار انجام شود لازم است یعنی همان کار فنی از حیث صرف انرژی و لذا جبران روزانه این باهم فرق دارند.

تا این جا حق با مارکس است. بر این اساس خواهیم داشت هر کار خلاقانه به دو جهت قابل بررسی است

  • از لحاظ صرف انرژی در مطابقت با قوانین فیزیک که می گوید کار یعنی صرف انرژی نظیر راه رفتن و....
  • از لحاظ خلاقیت و هنری و صنعت
مارکس در ادامه مورد اول یعنی کار به مفهوم ساده آنرا کار به مثابه ارزش مصرف می نامد و کار به منزله خلاقیت را کار به مثابه ارزش مبادله.

مارکس کار ساده و فیزیکی را رها نمی کند و آنرا اساسی برای تئوری ارزش اضافه خود می سازد. از نظر مارکس سرمایه دار از راه کاری که ارزش مبادله است صاحب کاری می گردد که ارزش مصرف است. او این کار را به کالایی تشبیه می کند. هر کالایی دارای دو ارزش مصرف و مبادله است. انسان با خرید کالا به منظور ارزش مصرف وارد مبادله میشود و از راه ارزش مبادله که پرداخت میشود صاحب ارزش مصرف می گردد.

او رابطه سرمایه دار و کارگر را هم به همین نحو می بیند. سرمایه دار یعنی خریدار کار ، کالایی به نام کار را که ارزش مبادله دارد یعنی هنر و مهارت کارگر را از او می خرد تا از این راه صاحب ارزش مصرف شود. ارزش مصرف همان کار ساده و فیزیکی است.

بر طبق مارکس سرمایه دار زمانی که از راه مهارت کارگر صاحب کارفیزیکی کارگر شد آنگاه با استفاده از کارفیزیکی به تولید ارزش مبادله جدید می پردازد که او آنرا کار اضافی نام می نهد.

کار اضافی در واقع همان مهارت ها و خلاقیت هایی هستند که سرمایه دار از راه ارزش مصرف کسب می کند. به این ترتیب از نظر او در این دو رابطه وجود دارد

  • در رابطه اول سرمایه دار از راه ارزش مبادله -کار خلاق- صاحب ارزش مصرف یعنی کار ساده می گردد
  • در رابطه دوم همان سرمایه دار از راه ارزش مصرف صاحب کار خلاق می گردد
او رابطه دوم را که ارزش مصرف کار و ارزش مبادله تولید می کند را همان پروسه تولید بهره می خواند. بهره از نظر مارکس ارزش مبادله و یا کار پرداخت نشده است.

از این رو ما این را مدیون مارکس هستیم که به ما این فرمول را ارائه می دهد که بهره عبارت است از کار پرداخته نشده.

اما همین کار پرداخت نشده که بهره خوانده میشود و در عین حال ارزش مبادله نامیده میشود همان گونه که دیدیم دارای یک وجه دیگر است که همان ارزش مصرف است.

ارزش مصرف کار انجام شده - که وجه دیگرش ارزش مبادله  می باشد - برخلاف پندار مارکس  از آن ، کار ساده و فیزیکی نیست. بل  ارزش مصرف کار انجام شده مانند هر کالای دیگر در واقع همان  مصرف و فایده ایی است که هر کالای دیگر آنرا دارا است.

 در ادامه سعی می کنم این مطلب را قدری توضیح دهم :  ما می دانیم هر کالا در عین حال دارای ارزش مصرف و ارزش مبادله است. در رابطه با کالایی بنام کار این دو ارزش در واقع دو وجه از همان کار انجام شده از سوی کارگر است.

اما این که کارگر در حین خلق کار- که دارای دو ارزش است، ارزش مبادله و ارزش مصرف - کاربه مفهوم ساده و فیزیکی انجام می دهد این کار ساده همان انرژی است که کارگر در حین کار صرف می کند. این کار را که صرف انرژی است را ما برای سهولت کار فیزیکی می نامیم و آنرا از مهارت و دانش و ... کار که این دومی کار با دوارزش مصرفی و مبادله ایی است جدا می کنیم.

ما به ازای کار فیزیکی همان مزد است. مزد برای احیای انرژی از دست رفته کار، برای رفاه کارگر و برای تجدید قوا و برای ... است. انرژی ایی که کارگر در حین کار مصرف می کند و یا رفاه کارگر در حین کار همان هستی کارگری است.

این هستی کارگری همان هستی اجتماعی کارگر است. هستی کارگر موید نظم و مراقبت، نگهداری و سرپرستی نیروهای مولد در کشورند. این نیروهای مولد به غیر از کارگر عبارتند از حیوانات، کارخانه ها، نیروهای طبیعی انرژی زا و...

همان گونه که روبوت ها امروزه به نگهداری و مراقبت محتاجند، حیوانات که به کار گرفته میشوند به تیمار و مراقبت نیازمندند به همان گونه هم برده ها، رعایا و کارگران در حین تولید و برای تولید نیازمند نگهداری و سرپرستی هستند.

هزینه هایی که صرف نگهداری وسایل تولید می شوند معمولا از راه سرمایه گذاری پرداخت و تامین می گردند.

اما کار خلاقانه کارگر که پرداخت نمی شودو دارای دو وجه ارزش مصرفی و مبادله است همان ارزش افزوده و هویت دهنده هر کالایی است.

این ارزش افزوده که در هر کالا به او هویت می بخشد همان بهره سرمایه گذاری است. این بهره به شکل پول انباشت میگردد.

انباشت پول یا ثروت همان منشای جمع آوری ثروت است. ثروت انباشته شده وقتی وارد چرخه سرمایه گذاری شود با تبدیل شدن به سرمایه آماده است که دوباره به پول مبدل گردد. این پول در واقع به دو بخش است

  • سرمایه
  • بهره سرمایه
سرمایه باردیگر در چرخه دیگر وارد کارمیشود و بهره به شکل پول و ثروت از چرخه خارج می گردد.

توسعه سرمایه داری در واقعیت هیچ نیست از احداث سرمایه گذاری جدید در جوار سرمایه گذاری موجود. برای توسعه سرمایه داری باید بهره که به شکل پول و ثروت انباشت شده است به شکل سرمایه گذاری نو وارد سرمایه گذاری موجود گردد.

بنابراین مارکس کاری را که به شکل فیزیکی در پروسه کار مصرف می شود را همان کالایی می بیند که سرمایه دار با خرید آن, به عنوان ارزش مبادله آنرا مصرف می کند.

در حالی که این کار تنها توسط مصرف کننده کالا مصرف میشود و کاری که کارگر به عنوان کار فیزیکی مصرف میکند ارتباطی با ارزش مصرفی کار کارگر ندارد.

کاری که کارگر در پروسه کار مصرف می کند همان انرژی و همان استهلاکی است که وسایل تولید در حین کار دارند.

موادی به سوی کارگر در طول کار سرازیر می شوند در عالم واقع در ردیف همان مواد اولیه ایی می باشند که به عنوان وسایل کار فرعی نظیر موادسوخت و برق و... در پروسه کار الزامی هستند

ادامه دارد...




کارپرداخت نشده


نمی‌توان کتمان کرد که کار نهفته در هر فراورده انسانی در نظام تولید کالایی - یعنی در یک نظام اجتماعی که در آن انسان و جامعه در خدمت نظام اقتصادی است نه نظام اقتصادی در خدمت انسان- از دو وجه قابل مشاهده است


  • 1- از وجه ارزش مصرفی. این وجه برای برآورده کردن یکی از نیاز های انسانی است
  • 2- از وجه ارزش کاری و هنری و صنعتی و خلاقیت و تولید و …


تنها در جامعه هایی که تابع نظام اقتصادی هستند وجه کاری و هنری و …. فراورده های انسان مفهوم می یابد. برعکس در جامعه هایی که نظام اقتصادی تابع است و در خدمت جامعه است یعنی تولید و اقتصاد می‌شود تا جامعه به هستی خود در رفاه ادامه دهد و.... در چنین جامعه هایی وجه ارزشی و کاری و... فراورده های انسانی مطرح نیستند. چون در چنین جامعه هایی مبادله وجود ندارد.

در اینجا من می‌خواهم وضعیت فراوردهای انسانی را در حالت تولید کالایی اش مورد بررسی قرار دهم.

در این حالت گفتیم هر فراورده انسانی همزمان حائز دو وجه است: از یک‌سو دارای ارزش مصرف است و از سوی حائز ارزش مبادله.

مورد بررسی من در اینجا ارزش مبادله کالاهاست.

تئوری من چنین است: ارزش نهفته در کالاها همان کار نهفته ایست که در عین حال ثروت نهفته ما در فراورده هاست. هر کارگر و به این معنا تولید کننده ایی که صاحب کار باشد- کارفرما- در عین حال صاحب این ثروت است. به عبارت ساده بر پایه این تئوری صاحب کار صاحب ثروت است.

بر اساس این تئوری ثروت و یا کار نهفته در کالاها ارزش‌هایی هستند که به هنگام قیمت گذاری کالاها محاسبه می‌شوند و صاحب کار حق خود می‌داند که این ارزش را از آن خود بداند. او این ارزش را بهره می نامد. و بهره نوزادی است که سرمایه اش پس انداخته است. به عبارت ساده‌تر بهره حاصل سرمایه‌گذاری است. و صاحب کار چون صاحب سرمایه است از این راه صاحب بهره میشود. درتحلیل نهایی این بهره سرمایه همان کار نهفته در کالاست.

در ادامه بر شالوده این تئوری تمام مصارفی که در حین روند تولید و کار هزینه می‌شوند در هر چرخه کار و تولید بازتولید شده و به این معنا ثابت باقی می مانند. همان‌گونه می‌دانید این مصارف و هزینه‌های تولیدی اعم از انسانی و غیر انسانی همان سرمایه در گردش هستند.

سرمایه در گردش خواه سرمایه های درازمدت و تاسیساتی و خواه سرمایه های جاری و پولی – که برخی ایندو را سرمایه های ثابت و متغیر می نمامند – همان است که به سرمایه دار و صاحب کار این حق را می‌دهد بهره را به عنوان نوزاد سرمایه از آن خود کند.

سرمایه در گردش تنها زمانی می‌تواند به بهره دست یابد که در هر چرخه اقتصادی بازتولید شود و به این معنا ثابت باقی بماند. به عبارت دیگر تنها زمانی که سرمایه در گردش ثابت بماند است که بهره مفهوم می یابد. پس بدین سان در هر چرخه اقتصادی و سرمایه‌گذاری هدف بازتولید سرمایه اولیه بعلاوه تولید بهره آن است.

همان‌گونه که در بالا گفته شد سرمایه‌گذاری در عمل عبارت است متحمل شدن هزینه‌ها و مصارف یک فرآیند تولیدی و کاری که منجر به تولید و یا خدماتی می شود.

این هزینه‌ها بطور کلی به دو بخش انسانی و غیر انسانی تقسیم می شوند. برای بحث ما همین قدر کافی است که توجه داشت هزینه‌هایی که کارفرما در طول تولید مصرف می‌کند در شمار هزینه‌های پرسنل محسوب شده و به عنوان سرمایه‌گذاری وارد بهای کالا میشود.

مبنای محاسبه هزینه‌های انسانی معمولاً شامل هزینه‌های یک خانوار میشود. به عبارت دیگر مزد و یا حقوقی که آدمی در طول کار دریافت می‌کند که گفتیم این شامل صاحب کار هم می‌شود تنها برای یک کارگر مجرد نیست بل که شامل عیال و فرزندان او هم میشود.

در ارتباط با بحث آنگاه چنین خواهیم داشت: بهره سرمایه، مزد و یا حقوقی نیست که سرمایه گذار به خاطر سرمایه‌گذاری اش دریافت می کند. مزد و حقوقی که سرمایه گذار در طول کار دریافت می‌کند به ازای کاری است که او در طول پروسه کار انجام می دهد. این کار قابل واگذاری به نمایندگان اوست که به عنوان چشم و گوش او در محل کار حضور بهم می رسانند. این مزد و حقوق از محل سرمایه‌گذاری پرداخت شده و به عنوان هزینه‌های محاسبه و در هر چرخه تولید و کار بایدثابت بماند تا سرمایه‌گذاری بهره مند گردد.

پس سرمایه داری که خود کار می‌کند دارای این حسن است که هم دارای حقوق و دستمزد کار خود می‌شود و هم صاحب بهره که نوزاد سرمایه‌گذاری اوست.

سر آخر مایلم این بهره را که نوزاد سرمایه‌گذاری است را کار پرداخت نشده بنامم.

کار پرداخت نشده عبارت است همان ثروت انسانی. انباشت کار پرداخت نشده منجر به انباشت ثروت می شود. ثروت تنها در دست کسانی انباشت می‌شود که از راه سرمایه صاحبکار میشوند.

از نظر این تئوری سرمایه باید خود را در هر چرخه به پول مبدل کند و این پول باید خود را از نو به سرمایه مبدل سازد. در این تئوری این سرمایه است که هرباره در هر چرخش سرمایه به پول و از پول به سرمایه بازتولید می شود.

بر اساس این تئوری سرمایه‌گذاری یعنی تبدیل هرباره سرمایه- پول – سرمایه.

براین اساس تنها آن سرمایه‌گذاری گذاری موفق است که در هر چرخش میزان سرمایه دوم یعنی تبدیل پول به سرمایه ثابت باقی بماند و در هر چرخش مضافا بر این بهره حاصل گردد که از چرخه خارج می گردد.

آن پولی که به صورت بهره از چرخه سرمایه خارج می‌گردد می‌تواند به عنوان سرمایه به چرخه بازگردد. بازگشت پول به سرمایه یعنی تبدیل پول به سرمایه. تبدیل پول به سرمایه یعنی اساس سرمایه‌گذاری. سرمایه‌گذاری را می‌توان در رابطه زیر نشان داد

  • پول – سرمایه – پول

اساس سرمایه‌گذاری همین رابطه پول- سرمایه – پول است. در هر چرخه سرمایه پول به سرمایه مبدل میشود. با تبدیل پول به سرمایه، سرمایه وارد رابطه جدیدی می‌گردد

  • سرمایه – پول – سرمایه.


براین اساس دو رابطه ایی که یکی با پول و دیگری با سرمایه آغاز می‌گردد دو روی یک سکه هستند.

رابطه سرمایه نمی‌تواند عمل کند مگر اینکه رابطه پول عمل کند.. اما این امکان وجود دارد که رابطه پول بدون رابطه سرمایه عمل کند.

هنگامیکه رابطه پول بدون رابطه سرمایه عمل می‌کند به این عمل اکتساب بهره از پول بدون سرمایه‌گذاری می نامند.

به این ترتیب بازگردیم به تئوری بهره سرمایه که کار پرداخت شده نام دارد.

در تئوری که مارکس ارائه می‌دهد بهره سرمایه کار پرداخت نشده به ترتیبی که گفتیم نیست. در تئوری مارکس مزدی که کارگر دریافت می‌کند در ازای کاری است که در یک روز و یا یک ساعت و یا در یک زمان معین انجام می دهد.

او این ساعت کار را به دو دسته تقسیم می‌کند


  • کار پرداخت شده
  • کارپرداخت نشده


از نظر مارکس مزد بهای کار پرداخت شده است و بهره حاصل کار پرداخت نشده. بطور نمونه اگر مزد یک روز کار 1000 تومان باشد و یک روز کار برابر با 12 ساعت محاسبه گردد. از این 12 ساعت کار 6 ساعت کار مفید و پرداخت شده محسوب می‌گردد و 6 ساعت کار اضافی و پرداخت نشده.

از نظر مارکس علت امر در این است که کارگر در 6 ساعت لازم سرمایه در چرخش را بازتولید می‌کند و در 6 ساعت باقی‌مانده بهره سرمایه را تولید می کند.

برخلاف این تئوری، آن تئوری است که در بالا ارائه شد. در تئوری بالا 12 ساعت کاربرابر با مزد کارگر تلقی میشود. مزدی که کارگر دریافت میکند برای این است که کارگر نیروی خود را بازتولید کند. این نیرو در طول 12 ساعت مصرف شده‌اند و آنچه کارگر دریافت میکند اگر بالا و پایین از نیروی مصرف شده است این یک امر تاریخی و مربوط به شرایط اجتماعی است. بر این اساس مبارزه ایی که کارگر بطور خودبخودی انجام می دهد و سندیکاهای امروزی آنرا هم نمایندگی می کنند مبارزه ایی است بر حول و حوش همین دستمزد. در این جا کارگر برای رفاه کارگری و یا برای احقاق حقوقش مبارزه می کند. این مبارزه برای تجدید تقسیم عادلانه ثروت و یا سهیم شدن در بهره سرمایه نیست.

بهره سرمایه اصلا در حوزه ساعات کاری کارگر نیست. بهره سرمایه در‌واقع آن کاری است که کارگر انجام می‌دهد و این مهارت که در کالا پیاده می‌شود هرگز پرداخت نمی گردد و در عوض آنچه پرداخت می‌شود و یا باید پرداخت شود مصارفو هزینه های کارگری در حین کار است. این مصارف به شکل قراردادی تعیین میشوند و ربطی هم به بهره سرمایه ندارند.


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...