۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

تضادی میان کار و سرمایه نیست - قسمت پنجم

بنابراین توجه ها را باید معطوف به این نکته مهم نمود و آن این که مطالبی که در رد رویکرد سوسیالیستی در برخورد با کار
عنوان می شود ارتباط با لیبرال دموکراسی کارگری ندارد.

یک اشتباه اساسی رویکرد سوسیالیستی که به این ترتیب هویدا می گردد جایگزینی برخورد طبقاتی و برخورد سیاسی  در ازای برخورد علمی به کار در تاریخ بشری است.

رویکرد سوسیالیستی در برخورد به کار مفهوم اقتصاد سیاسی را -  که در آغاز به مفهوم علم اقتصاد بوده است  -  در همین برخورد سیاسی و اجتماعی به اقتصاد می فهمد. او با سیاسی کردن اقتصاد می اندیشد اقتصاد سیاسی یا علم اقتصاد را مفهوم بخشیده است.

رویکرد سوسیالیستی در برخورد با کار نشانه های زیادی بدست ما می دهد که بر پایه آن چنین داوری کنیم که این رویکرد خطی میان سیاست و علم قائل نیست.

رویکرد سوسیالیستی همان رویکردی است که اغتشاشات در حیطه تمایز مفاهیم میان شعور سیاسی و طبقاتی از یکسو و از سوی دیگر آگاهی و معرفت دامن زده است.

بنابراین نباید از نطر دور داشت نفی گفتمان تضاد میان کار و سرمایه پشتیبانی از آشتی طبقاتی و نفی مبارزه طبقاتی در چارچوب لیبرال دموکراسی در کشور نیست.

به این ترتیب باز گردیم به مبحث تضاد کار و سرمایه.

رویکرد سوسیالیستی در برخورد به سرمایه را اگر به کنار نهید آنگاه خواهید دید سرمایه پدیده مقدسی نیست. سرمایه در واقعیت تاریخی اش وسیله - نه ابزار - کار است. و بیش از یک وسیله، چیز دیگری نیست.
سرمایه را کار خلق کرده و هم کار  مسبب افرایش آن خواهد  بود. از این رو منبع انباشت سرمایه، کار است.
توسعه سرمایه ها از منابع بهره ها در یک کشورند.

مبحث کار، سرمایه و انباشت سرمایه یعنی بهره مباحثی اند که در بعد اقتصاد کار مطرحند. هیچ تردیدی نیست که بعد اقتصادی کار با بعد اجتماعی کار در پیوند ناگسستنی قرار دارد. هیچ کاری بدون بعد اجتماعی آن متصور نیست.

در ترکیب مرکب کار، رابطه متقابلی میان وجوه اقتصادی و اجتماعی کار وجود دارد. تغییرات مدام وهرباره در دو طرف این رابطه متقابلا بر روی یکدیگر موثر واقع میشوند.

آنچه نیروی محرکه تاریخ نامیده میشود در همین رابطه متقابل نهفته است.

بر تغییرات شیوه های کار مرز اجتماعی نهاده شده است و برعکس.

ما انسان ها در ضمن این که شیوه های کار خود را تغییر می دهیم بی آنکه بخواهیم و یا دانسته باشیم شیوه های هستی اجتماعی مان را تابع تغییرات می سازیم.


تضادی میان کار وسرمایه نیست - قسمت چهارم

از این  گفتمان که تضادی  میان کار و سرمایه نیست آیا الزاما انکار تضاد طبقاتی و اجتماعی موجود و به طبع آن مبارزه طبقاتی در
طول تاریخ مستفاد می شود؟

جواب: خیر. رد گفتمان دایر بر وجود تضاد میان کار وسرمایه رد یک رویکرد اشتباه آمیز به کار و به عبارت دیگر رد رویکرد سوسیالیستی و جامعه گرایانه به کار می باشد.

رد رویکرد سوسیالیستی کار ارتباطی با رد تضاد اجتماعی و طبقاتی و به طبع آن رد مبارزه طبقاتی ندارد.

رویکرد سوسیالیستی به تاریخ یک رویکردی است که نه تنها در حیطه کار تلاش بر توضیح مفاهیم کار بر اساس تضاد طبقاتی و مبارزه طبقاتی دارد بل که بطور کلی سعی دارد کلیت تاریخ انسانی را از دریچه مبارزه طبقاتی و اجتماعی به توضیح بکشاند و این شدنی نیست.

از نظر من رویکرد سوسیالیستی بر یک افراط در نقش و جایگاه مبارزه و تضاد طبقاتی در تاریخ بشریت استوار می باشد و رد این رویکرد مبالغه آمیز در برخورد به مبارزه طبقاتی واجتماعی که رد پای آن را  در تمام شئونات هستی انسان می توان پی  گرفت، الزاما به مفهوم  نفی مبارزه و تضاد طبقاتی و نفی  نقش و جایگاه آن در تاریخ بشریت نیست.

اساسا مسئله را چنین دوقطبی کردن که در یک سوی آن رویکرد سوسیالیستی و مبارزه طبقاتی و در سوی دیگر رویکرد نفی مبارزه طبقاتی و طبقات می باشد از اساس بی پایه است.

در عصر ما این مارکسیستها هستند که در سایه چنین دو قطبی کردن به محض رد رویکرد سوسیالیستی به کار شما را با  بورژوا بودن، نادیده انگاشتن تضاد موجود میان کار و سرمایه و تبلیغ آشتی طبقاتی و..   انگ می زنند.

اما تاریخ شکست ها در جنبش کارگری در واقعیت امر تاریخ شکست چنین رویکردهای سوسیالیستی و به طبع آن عصرما عصر بیداری و عبرت گیری از تاریخ و جستجو برای شناخت  واقعیت هاست.

از نظر من رویکرد سوسیالیستی یک رویکرد شکست خورده و رویکردی است که قادر به توضیح واقعیت های تاریخی و اجتماعی و.. انسان نیست. این رویکرد سعی می کند کلیت واقعیت های تاریخی را در چارچوب تنگ مبارزه طبقاتی به توضیح بکشاند و این شدنی نیست.

اما اشکال تنها در همین  نیست.

. فرض را بر این بگذاریم که مایی که مدعی لیبرال دموکراسی هستیم بخواهیم مدعی جانشینی سوسیالیسم در برخورد به تاریخ باشیم. در این جایگزینی مطمئن باشید دچار همان خطایی خواهیم شد که سوسیالیسم در برخورد با تاریخ داشته است و آن عبارت است از این که عین  یک جریان سیاسی - اجتماعی بودن داعی علمی و علمیت را بلند کردن.

اشتباه نباید کرد رویکرد سوسیالیستی برخورد سیاسی - اجتماعی را در جامه علمیت و شناخت تاریخ بشری وارد علم کرده است و این به سهم خود موجبات ابهامات فراونی پیرامون رابطه علم و سیاست شده است.

ادامه دارد..


تضادی میان کار و سرمایه نیست - قسمت سوم

همان گونه که خاطر نشان ساختیم کار دارای دو بعد اجتماعی و اقتصادی است. این دو بعد کار در ارتباط متقابل باهم می باشند.
برخورد سوسیالیستی و جامعه گرایانه به کار، تضاد اجتماعی را که در مراحلی از تاریخ کار ظهور می کند بر حیطه اقتصادی کار منتقل می سازد. در نتیجه این ترانسفورماسیون گفتمان رایج و متداول تضاد میان کار و سرمایه پدید آمده است.

در واقعیت امر تضادی میان کار و سرمایه موجود نیست. چنین تضادی با  .واقعیت  کار وسرمایه مطابقت ندارد. پایه چنین تضادی رویکرد سوسیالیستی و جامعه گرایانه در برخورد به امر کار در تاریخ می باشد.

برخورد جامعه گرایانه به کار در تاریخ تنها به  آفرینش تضاد میان کار و سرمایه بر اساس مدل تضاد طبقاتی و اجتماعی اکتفا نمی کند، او در حین حال  و در ادامه سعی می کند از رویکرد جامعه گرایانه  به تعریف کار و سرمایه بنشیند.

از دیده سوسیالیستی سرمایه در آغاز وجود نداشته است بل سرمایه شکل اجتماعی و طبقاتی است که وسایل کار - نه ابزار کار - به خود می گیرند.

بنابر این دیده نه تنها سرمایه صورت طبقاتی و اجتماعی وسایل کار می باشند بل که کار هم در این رابطه متضاد با سرمایه  شکل طبقاتی و اجتماعی آنجه  می باشد که  کار خوانده میشود.

اما نه تنها کار و سرمایه بل نوازدی از ایندو یعنی بهره هم که حاصل باقی مانده و قابل انباشت از رابطه زناشویی کار وسرمایه است از دیده سوسیالیستی کار سابقا وجود نداشته است و سپس با پیدایش سرمایه به منزله یک پدیده اجتماعی ظهور می کند.

به این ترتیب رویکرد سوسیالیستی در برخورد به   کار، سرمایه، کار و بهره را منوط و وابسته به موجودیت یک رابطه طبقاتی و اجتماعی در پروسه کار می کند

اما به این منوط سازی اکتفا نمی شود.

رویکرد سوسیالیستی به کار این پرسش را برای هواخواهانش  اما باز گذارده است:

وجود پدیده های نظیر کار، سرمایه و بهره  که از راه تضاد و شکاف طبقاتی توضیح داده میشوند، نظر به تاریخ پیدایش تضاد طبقاتی که قدمتی دیرین به عمر برده داری دارد آیا تاریخ این پدیده ها به تاریخ پیدایش برده داری بازمی گردد یا نه؟

نباید فراموش کرد آنچه ایرانیان سرمایه داری می خوانند- نه کاپیتالیسم و سرمایه گرایی -  برخی هواداران رویکرد سوسیالیستی به کار آغاز این سرمایه داری را به آغاز برده داری برمی گرداند و تاریخ پیدایش کار، سرمایه و بهره را با تاریخ برده داری شروع می کنند.

این دسته از هواداران رویکرد سوسیالیستی به کار سرمایه داری و به طبع سرمایه و کار و بهره را از برده داری سر می گیرند و تا کاپیتالیسم یعنی برده داری مزدوری در عصر ما ختم می کنند.

دسته دیگر از هواداران رویکرد سوسیالیستی قائل به تمایز میان سرمایه داری و برده داری می باشند و سرمایه داری را همان کاپیتالیسم می شمرند و تاریخ آنرا به تاریخ انقلاب صنعتی و عصر ماشین و مکانیزاسیون بازمی گردانند.

در هر حالت منوط سازی هستی هرباره کار، سرمایه و بهره به هستی تضادهای طبقاتی و اجتماعی به سهم خود در ازای این که حلال مشکلات علمی و شناختی در تاریخ کار باشد مسبب ابهامات دیگری شده است.

ادامه دارد..

تضادی میان کار و سرمایه نیست- قسمت دوم

همان گونه که در قسمت پیشین یاد آوری شد،   آنچه را  که  ما در کلیتش کار می نامیم  در واقعیت امر ترکیبی است لز دو مولفه
اجتماعی و مولفه اقتصادی.

مولفه اقتصادی را با نام شیوه کار آوردیم و مولفه اجتماعی همان شیوه و فرم جامعه است که از آن با نام فرماسیون اجتماعی یاد می کنند.


در ضمن خاطر نشان نمودیم که میان دو شیوه اجتماعی و اقتصادی در چارچوبه کلی کار رابطه متقابلی وجود دارد:  شیوه های کار که تغییر می کنند شیوه های اجتماعی هم متقابلا تغییر می نمایند و برعکس.


از نگاه کلی اگر به ترکیب اقتصادی - اجتماعی کار نگریسته شود آنگاه متوجه خواهیم شد آن تضادی که در بعد اجتماعی کار ظهور می کند از حیث زمان بندی - کرونولوژی -  بر بعد اقتصادی کار متاخرتر و جوان تر است.


و یا به عبارت معکوس از نقطه نظر کرونولوژیک بعد اقتصادی کار بر بعد متضاد اجتماعی کار متقدم است.


بعد متضاد اجتماعی کار همان پیدایش طبقات و جامعه های مضاعف- جامعه سواره و جامعه پیاده - می باشد و طبقات متضاد یا به عبارت دیگر فرماسیون های طبقاتی از نظام اجتماعی   در آغاز وجود نداشته اند و تازه بعد ها در نتیجه پیشرفت و تحول در شیوه های کار پدیدار شدند.


این امر تقدم و تاخر ما را به این نقطه هدایت می کند که از این رویکرد دوری کنیم که سعی دارد بر پایه بعد اجتماعی و بطور مشخص تر بر اساس تضاد طبقاتی موجود در بعد اجتماعی   کار، به توضیح شیوه کار و بعد اقتصادی کار بپردازد.


ما اگر جهت سهولت مطلب این رویکرد غلط را رویکرد سوسیالیستی و جامعه گرایانه  بنامیم در یک نگاه کلی برکار رویکرد سوسیالیستی و جامعه گرایانه سعی بر این دارد  از دیده و دریچه بعد اجتماعی و احیانا تضاد طبقاتی و اجتماعی  که بعدها در این حیطه بطور مشخص پدیدار می شوند  به توضیح کار بطور کلی و بطور مشخص   بعد اقتصادی کار بنشیند.


در حقیقت امر ما گفتمان رایج و متداول موجودیت تضاد میان کار وسرمایه را مدیون همین رویکرد سوسیالیستی و جامعه گرایانه در برخورد به کار می باشیم.


در واقعیت این خلاقیت رویکرد سوسیالیستی در برخورد به کار بوده است که تضاد اجتماعی و طبقاتی را که در بعد اجتماعی کار در مراحلی از تاریخ ظهور می کند به حیطه اقتصادی کار ترانسفرمی سازد ودر این انتقال ساده و ترانسفرماسیون تضاد موجود اجتماعی به حیطه اقتصادی کار است که سرانجام به نتیجه تضاد میان کار و سرمایه در بعد اقتصادی کار می رسد.


این توضیح جامعه گرایانه از اقتصاد و رابطه کار وسرمایه تاکنون مولد ابهامات بسیاری در  شناخت کلی از کار و شناخت خاص از اقتصاد شده است.


ادامه دارد....



تضادی میان کار و سرمایه نیست - قسمت اول


مارکس می گوید سرمایه یک وضعیت اجتماعی است که وسایل تولید و کار در آن متظاهر می شوند و سابقا وجود نداشته است و انگلس در ادامه می گوید باید این حالت و صفت را از وسایل تولید و کار رهانید.

در این رابطه این پرسش پیش می آید:

کار چه؟ کار هم یک وضعیت اجتماعی است و سابقا وجود نداشته؟ چون این سرمایه که وضعیت اجتماعی و سابقا وحود نداشته بدون کاری که یک وضعیت اجتماعی و سابقا موجود نبود بی معنی است.

از نظر من سرمایه و کار به نفسه دو مولفه اجتماعی و متضاد نیستند بل به منزله دو مولفه الزامی کار مکمل یکدیگرند. فرم اجتماعی تصاحب کار وسرمایه تعیین کننده یک تضاد است نه تفس کار و سرمایه.

شیوه هایی که ما  در آن کار می کنیم، - شیوه کار - پیوسته در یک ارتباط ناگسستنی قرار دارند با شیوه های زندگی اجتماعی ما که کار در آن صورت پذیر می گردد.

ایندو یعنی از یکسو شیوه کار و از سوی دیگر مناسبات اجتماعی روی هم رفته پدیده ای مرکبی را پدید می آورند که ما از این ترکیب با عنوان کلی کار سخن می رانیم.


در این ترکیب شیوه های کار که تغییر کنند فرم های اجتماعی هستی ما هم مطابق با آن دیر یا زود تغییر خواهند کرد .


فرم های جامعه نظیر جامعه های اولیه، برده داری، فئودالیته و سپس کاپیتالیسم و.. هر یک از این فرم های اجتماعی پیوسته با نوعی از شیوه کار همراه و تاریخا و تکاملا در تناسب با آن بوده اند.

نظر به این تناسب هر شیوه کار را با نام یک فرماسیون اجتماعی خوانده اند. بطور نمونه شیوه اشتراکی و اولیه کار، شیوه برده داری کار، شیوه فئودالیته کار، شیوه کاپیتالیستی کار.

شیوه کاپیتالیستی کار در شکل محدود تر آن همان شیوه کاپیتالیستی تولید می باشد.

توجه داشته باشید مارکسیستها شیوه کاپیتالیستی تولید را مبدل به شیوه تولید کاپیتالیستی نمودند.

و این در حالی است که شیوه کاپیتالیستی تولید با شیوه تولید کاپیتالیستی برابر نیست.

در اولی این شیوه تولید است که با کاپیتالیسم به منزله یک فرم از جامعه متناسب و همراهی دارد و در دومی این کاپیتالیسم است که یک شیوه تولید می باشد.

این که مارکسیستها می گویند کاپیتالیسم یک شیوه تولید است. یعنی چه؟

یعنی این که در این شیوه تولید که کاپیتالیسم نام دارد سرمایه و کار در تضاد باهم هستند. یعنی ما بیاییم سعی کنیم در قالب شیوه تولید و اقتصاد، کاپیتالیسم را تعریف کنیم. و بعد اسم این را هم بگذاریم اقتصاد سیاسی. که این آخری را هم خودشان نمی دانند اصلا یعنی چه.


از آنجاییکه کاپیتالیسم به منزله یک فرم از جامعه با سه شیوه کار و با سه سطح از تکامل کار همراهی نموده است این امر به رازگونگی از یکسو و از سوی دیگر ظاهر جاو دانگی کاپیتالیسم مساعدت نموده است.

شکی نیست که کاپیتالیسم مرتب در پی انقلابی کردن شیوه های کار بوده است.

لاکن پرسشی را که تاریخ در برابر این فرم از جامعه که بر پایه تضاد استوار است، قرار می دهد این است:

مرزهای همراهی کاپیتالیسم با شیوه های کار کدام است؟ یا به عبارت معکوس

مرزهای تکاملی شیوه های کار که کاپیتالیسم با آن همراهی دارد کدام است؟


نظر به شیوه های کار تکامل یافته و عالی، نظربه پردازان کاپیتالیسم فرمی از جامعه را در آینده پیش بینی می کنند که در آن جامعه های کاپیتالیستی در سطح جهانی بدون نیاز به کار انسانی و انسان کارگر به مبادله و تجارت با هم خواهند پرداخت.

این نظریه کاپیتالیستی اساس خود را به جهانی مدیون خواهد بود که در آن میلیاردها انسان هرگز شانس تولد نخواهند یافت یعنی جهانی که با شدت کاهش جمعیت میلیاردی و فوق العاده فاحش مواجه خواهد شد.

حتی اگر چنین جهانی از نظر جمعیتی به طرز فاحشی کاهش یافته یعنی بدون انسان کارگر و لذا به عده قلیلی انسان کاپیتالیست محدود شده ممکن باشد

آنگاه این پرسش مطرح است چنین جهانی که ساکنین کره خاکی اش محدود به تعدادی کاپیتالیست است، کاپیتالیست بودن خود را مدیون چه می باشند وقتی همه کم یابیش در یک سطح دارای کاپیتال می باشند؟

به عبارت معکوس مگر حیات کاپیتالیسم به چیزی به غیر از حیات کار مزدوری وابسته است؟

وقتی در جهان نوین نظر به تکامل شیوه های عالی کار، نیازی به انسان کارگر نیست و این ها بسود صاحبان خود کفای کاپیتال حذف می شوند ،آنگاه این صاحبان تولید خود کفا چه نیازی دارند خود را کاپیتالیست بنامند وقتی همه ساکنین قلیل چنین کره خاکی کمابیش در یک سطح دارای کاپیتال می باشند؟


این یک پارادوکسی است که ما انسان ها با آن مواجهیم

از یکسو یعنی از سوی فرم جامعه، جامعه صاحب کاپیتال به انسان کارگر و به جامعه مزدور نیاز دارد

اما از سوی دیگر یعنی از سوی شیوه های کار مدام در حال ترقی نیاز به انسان کارگر و وابستگی جامعه کاپیتال به جامعه کار کاهش می یابد.

در یک فضایی که جمعیت میلیاردی کره خاکی باهمه کاهشش هرگز به مرزهای قلیل چند مشت صاحب کاپیتال کاهش نخواهد یافت

چگونه می خواهید این پارادوکسی و تضاد را حل کنید؟

به سود کدام سوی اجتماعی؟


نظر به مولفه های جمعیتی و نظر به مولفه های شیوه های مدام در حال ترقی کار که در اثر آن اهمیت کار انسانی تقلیل می یابد

این فرم از مناسبات اجتماعی که در یک سوی آن عده قلیلی صاحب سرمایه و در سوی دیگر اکثریت صاحب کار باشند، آینده ایی ندارد...


این درست است فرم های اجتماعی از قبیل کاپیتالیسم در قبال شیوه های کار از انعطاف بی سابقه تاریخی برخوردارند

اما نباید از یاد برد این فقط شیوه های کار نیستند که فرم های اجتماعی را تعیین می کنند بل که

این فرم های اجتماعی هم هستند که برغم همه انعطاف بی سابقه به سهم خود شیوه های کار را تعیین می کنند

یعنی با همه انعطافی که کاپیتالیسم در قبال شیوه کار و انقلابی کردن هر باره آن دارد لاکن باید به مرزهای هر نظم اجتماعی در پاسخ گویی به نیاز های پیشرفت نیروهای مولده  اش توجه میذول داشت


ادامه دارد...




۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

جامعه ها و طبقات اجتماعی



آنچه ما طبقه و طبقات اجتماعی  می نامیم در فرانسه قدیم به آن اتا می گفتند که امروزه ما به اتا - در کاربرد اتازاونی به مفهوم دول و یا ایلات متحده - دولت یا ایلات و سرزمین می گوییم.

اتا به فرانسوی قدیم به معنای موقعیت، وضعیت، نوع ، حالت و در عین حال به مفهوم اقبال، دولت، بخت و سهم هم بوده است.

اتا همان است که آلمانی ها به آن اشتاد می گویند و انگلیسی زبان ها استیت. جالب این است که به یونانی به کلروس همان معنایی اعطا می شود که به اتا و اشتات و استیت و دولت. با این توضیح که کلروس به مفهوم یک موقعییت برگزیده یا یک دولت الهی بوده است.

در زبان آلمانی اشتاند- نه اشتاد و استیت - هم خانواده اتا فرانسوی است. به عبارت روشن تر در آلمان و فرانسه قدیم از سه اتا و اشتاند سخن بود:

اتا و اشتاند روجانیت و کلروس

اتا و اشتاند اشرافیت

اتا و اشتاند سوم که مابقی را شامل می شد.

دو اتا و اشتاند اول و دوم از خواص و اشتاند و اتا سوم از عوام بودند.

اتا و اشتاند در واقع به مفهوم همان وضعیت و حالت و به فارسی سره همان ایستا معنی می داد.

به این ترتیب می رسیم به این نکته که منظور آلمانی ها و فرانسوی ها از آنچه ما طبقه می خوانیم - در فرانسوی طبقه را اتاژه می گویند - در واقعیت امر برابر با یک نوعیت و یک حالت و وضعیت و دسته است. برای همین هم فرانسوی ها در گذشته به حالت طبیعی اتا ناتورل می گفتند. ما واژه اتا را در کودتا از فرانسوی ها عاریه داریم.

بعدها فرانسوی ها- در قرن 18. - از واژه کلاس و کلاس بندی استفاده نمودند. کلاس یک روحانیت، کلاس دو اشرافیت و کلاس سه عوام. بطور مثال اکونومیستها و یا فیزیوکرات های دور بر یک فرانسوی موسوم به کنه از سه کلاس نام می بردند: کلاس مولد، کلاس مالک و کلاس سترون و یا نازا.

در حقیقت از همین حوالی شروع به این شد که از واژه کلاس استفاده بیشتری شود تا به قرن 19 میلادی که می رسد واژه اتا برای دولت و مقوله کلاس برای طبقه مورد استفاده عموم قرار گرفت.

بطور نمونه آنچه ما طبقه و رده و یا اتاژه کارگر می نامیم از این زمان به کلاس کارگران نام گرفت .

بنابر این مقوله های کلاس و یا در گذشته اتا و طبقه هیچ نیستند جز مقولاتی برای بیان یک رده و یا گروه و موضع و موقعیت اجتماعی. یعنی از این راه شیوه طبقه بندی و کلاس بندی متداول می گردد..



این که هر طبقه و اتاژه و یا هر رده و گروه و کلاس اجتماعی در خود یک نوع اجتماعی و در خود یک دولت و یک اقبال و یک بخت و یک سهم و سرنوشتی است این موضوع در حقیقت تصور و برداشتی بود که قدما داشتند و بر همین اساس هم در یونانی به کلروس یعنی همین روحانیت ما یک رده برگزیده و یک دولت و اقبال آسمانی و معنوی می گفتند...

بهرحال منظورم از ذکر و یاد آوری این نکات چیز دیگری است.

من به تحقیق به این نظرم این کلاس بندی، طبقه بندی و یا رده بندی که ما راه انداختیم و از گذشته های دور و نزدیک مرسوم بوده اند به یک طرف و در طرف دیگر باید به این مفهوم نو و تازه- که مدنظر من است و می خواهم در این جا مطرح کنم - توجه داشت که هریک از این رده ها و طبقه های اجتماعی در نوع خود از یک جامعیت و یک ماهیت و خودیت اجتماعی برخوردار بوده اند.

این خودیت اجتماعی، که همان خود انسانی و خود اجتماعی است به قدری شدید بوده است که هر نوع اجتماعی در نفس خود یک جامعه مجرا و منفک اما مرتبط با دیگر جامعه های انسانی در یک سرزمین واحد  محسوب میشده است.

به عبارت اولی این درست است که در یک رده بندی اجتماعی و مرسوم هریک از این جامعه ها یک رده و یک طبقه را تشکیل می دهند لاکن این مفهوم طبقه یا رده مفاهیم نسبی و قیاسی هستند و در یک مفهوم مطلق هر یک از این نوع اجتماعی به جای خود یک جامعه مستقل و مجزا را تشکیل می  دهد:

نظیر جامعه روحانیت، جامعه اشرافیت، جامعه سرمایه داران، جامعه کارگران و.....



از آنچه که بیشتر پیرامون مفاهیم نسبی و قیاسی طبقه ها و رده های اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر این که هریک از این رده ها و طبقه ها در نفس و مکان خود یک جامعه، یک اجتماع مستقل و مجزا را تشکیل می دهند، گفته شد من بر آن اساس به این نتیجه نهایی می رسم که بطور نمونه طبقه کارگر طبقه ایی از طبقات جامعه سرمایه داران نیست.

این جامعه سرمایه داران و یا جامعه سرمایه داری که می گویند مطمئنا  به شکلی   دارایطبقه بندی درونی خاص خویش است. این به یک طرف و به طرف دیگر جامعه کارگری واقع است که به موازات و تضاد با آن کشیده شده اما در واقعیت امر . آنگونه که می گویند طبقه ایی از طبقات جامعه سرمایه داری و سرمایه داران را تشکیل نمی دهد. من به این حالت و اتای مضاعف می گویم.

به نظر من تنها به این صورت است می شود عبارات زیرین را فهمید

اخلاق و سیاست جامعه مسلط در یک کشور اخلاق و سیاست مسلط در آن کشور است

در هر جامعه این هستی مادی آن جامعه است که هستی اخلاقی و سیاسی آن را تعیین می کند.

باید در این رابطه توجه داشت آنجه در مورد جامعه سرمایه داری و مسلط اخلاق وسیاست نامیده می شود در خصوص جامعه موازی و کارگری به شکل متضاد صادق است.

جامعه کارگری و جامعه موازی تا زمانی که یک جامعه موازی است بجز اخلاق و سیاست جامعه سرمایه داری اخلاق و سیاست دیگری ندارد مگر این که برای دست یابی به اخلاق و سیاست تاریخی خود دارای هستی نوین شود و در این راه 
باید همزمان هم جامعه کارگری و هم جامعه سرمایه داری را منحل کند

.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

سرمایه و پول

تاریخ سرمایه باز می گردد به تاریخ کار. کار را نباید تنها به شکل اقتصادی- مولد آن فهمید. سرمایه به مفهوم وسایل مادی کار
است. سرمایه بر پول از یک سو و از سوی دیگر بر سرمایه گرایی - کاپیتالیسم - مقدم است.
پول دارای سه فوکسیون یا کارکرد است: پول بعنوان  وسیله سنجش ارزش مبادله، پول به منزله  وسیله گردش کالا، پول به مثابه  حفظ دارایی.

سرمایه به عنوان وسایل مادی کار توسط کار تولید می شود.  دوام   و توسعه سرمایه در کالایی شدن تولید اقتصادی، مد نظر قرار گرفت. در هر چرخه اقتصادی باید سرمایه بازتولید و از این راه ثابت مانده تا بهره حاصل شود. بهره عبارت است حذف هزینه ها از تولیدات و باقی مانده آن یعنی بهره. در حذف هزینه ها، بازتولید سرمایه هم ملحوظ می باشد.

تولیدات که وارد حیطه مصرف میشوند و ازراه پول مجتمع می گردند هنگامیکه این تولیدات دوباره به حیطه اقتصادی بازگردند به این بازگشت تبدیل پول به سرمایه می گویند.

همان گونکه گفته شد مولد سرمایه کار و نه پول است. تبدیل پول به سرمایه،   بازگشت تولید ات مصرفی به حیط اقتصادی با انگیزه توسعه سرمایه است. چون سرمایه بر پول مقدم است  تبدیل پول به سرمایه مانند تبدیل ممیون به انسان نیست. سرمایه از  راه این تبدیل نیست که پیدا می شود.

تاریخ سرمایه نه تنها بر تاریخ پول مقدم است بل تاریخ سرمایه بر تاریخ کاپیتالیسم هم مقدم است. کاپیتالیسم یا سرمایه گرایی زمانی پیدا می شود که شکل مالکیت  بر سرمایه دیگرگون می شود شکل مالکیت بر سرمایه یک فرماسیون و پدیده اجتماعی است. از آن هنگام که مالکیت بر سرمایه از مالکیت بر کار جدا می گردد و مالکیت کار به شکل دستمزدی در می آید، کاپیتالیسم یا سرمایه گرایی وبه عبارت معکوس کار گرایی پیدا می شود.

به عبارت دیگر تاریخ پیدایش کاپیتالیسم باز می گردد به تاریخ جدایی کار و سرمایه از یکدیگر و سپس از این راه پیدایش کارمزدی  در عرصه تفکیک کار و سرمایه و عامل سوم شدت بی سابقه تولید کالایی.  تاریخ تبدیل پول به سرمایه مقدم تر است از تاریخ پیدایش کاپیتالیسم.

پول همواره قادر به تبدیل به سرمایه است وقتی تولیدات مصرفی - در شکل پول - حیطه مصرف را به منظور رسیدن به حیطه اقتصادی ترک کنند.

تبدیل پول به سرمایه می تواند در دوره پیشا کاپیتالیسم هم روی دهد.

در یک کلاسه بندی ما دارای سه نوع کاپیتالیسم می باشیم:  کاپیتالیسم متقدم، کاپیتالیسم میانی و کاپیتالیسم متاخر.

در دوران کاپیتالیسم ابتدایی  سیادت با کاپیتالیسم تجاری بوده است.  این سیادت در دوران کاپیتالیسم میانی به کاپیتالیسم صنعتی می رسد و در دوران کاپیتالیسم انحصاری ومتاخر این کاپیتالیسم مالی که سیادت را از آن خود می کند.

این که گفته شود در دوران ابتدایی از کاپیتالیسم و در قرون وسطی  سرمایه از راه تبدیل پول به سرمایه  صنعتی ایجاد شد ، نظریه درستی نیست.
توفق کاپیتالیسم تجاری بر کاپیتالیسم صنعتی در دوران ابتدایی از کاپیتالیسم به مفهوم تبدیل پول به سرمایه نیست.

کاپیتالیسم در دوران ابتدایی از آنرو در کشورهای غربی و پیشرفته صنعتی کنونی موفق بوده است چرا که این کاپیتالیسم پیرو سیاست مرکانتلیسم و کلونیالیسم این دسته اروپایی بوده است.

در کشورهای نظیر ایران از آنجاییکه کاپیتالیسم ابتدایی قربانی سیاست های کلونی سازی کشورها سلطه جو گردید قادر به تکامل نشد.
موانع رشد کاپیتالیسم در ایران را باید معلول عوامل متعددی دانست از جمله حکومت ایران  به علت بافت عشیره ایی  عملا در خدمت کاپیتالیسم در این مرحله قرار نگرفت. حکومت های ایرانی از صفوی تا قاجاریه در خدمت کاپیتالیسم کشورهای سلطه جو قرار گرفتند و به کسب امتیازاتی برای تنها و برای بهره های شخصی اکتفا نمودند.

این نظریه که می گوید   کاپیتالیسم تجاری در ایران انگلی است چرا که بر خلاف کشورهای سلطه طلب در کاپیتالیسم صنعتی نبوده است، نظریه درستی نیست. کاپیتالیسم تجاری بطور کلی یک کاپیتالیسم مولد نیست.

کاپیتالیسم در ابتدا از این رو موسوم به کاپیتالیسم تجاری شده  چون در این دوره سیادت با کاپیتالیسم تجاری است. تحت سلطگی تغییری در این وضعیت و سیادت در شرایط ابتدایی از تکامل کاپیتالیسم نمی دهد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

مارکس و شیوه مصرف


هر شیوه توزیع وسایل مصرفی، خود حاصل نحوه توزیع در شرایط تولیدی است و این شیوه توزیع خود وجه مشخص شیوه تولیدی جامعه است.
برای مثال،بنیاد نظام سرمایه داری بر این پایه استوار است که شرایط مادی تولید بشکل زمین و سرمایه در تملک غیر کارگران قرار داشته باشد ، در حالیکه توده ها تنها مالک شرایط انسانی تولیدی ، یا به عبارت دیگر نیروی کار باشند.
از این شیوه توزیع عناصر گوناگون تولید ، خود به
 خود شیوه توزیع فعلی وسایل مصرفی حاصل می آید.

در مقابل ،اگر شرایط مادی تولید در مالکیت اشتراکی خود کارگران قرار داشت ، آنگاه برای توزیع وسایل مصرفی نیز شیوه های متفاوت پدیدار می شد ، سوسیالیسم مبتذل ( و همینطور بخشی از پیروان دمکراسی ) به سیاق اقتصاددانان بورژوازی ، شیوه توزیع رامستقل از شیوه تولید مورد تامل و بررسی قرار می دهند ، و در نتیجه ، شیوه توزیع را محور اصلی سوسیالیسم قلمداد می کنند.

نقد برنامه گوتا-مارکس

آنچه مارکس شیوه توزیع در تولید و لذا لاتجزا از شیوه تولید می نامد همان شکل و شیوه مالکیت است. او این شیوه مالکیت را در شیوه کاپیتالیستی تولید از این قرار توصیف می کند: سرمایه ها یعنی شرایط مادی تولید در مالکیت کاپیتالیست و شرایط انسانی تولید در مالکیت کارگران. مارکس شیوه مالکیت را که در ارتباط مستقیم با شیوه تولیذ قرار دارد و از آن جدایی ناپذیر است به اشتباه جزئی از شیوه تولید می بیند. این نگرش نادرست از یک رابطه دو شیوه چنین توجیه میشود یعنی چون شیوه مالکیت از شیوه تولید جدا ناپذیر است لذا این ناگسستنی بودن پیوندهای دو شیوه یکی شیوه تولیذ و دیگر شیوه مالکیت گویای یکی بودن ایندو ست.

اما از سوی دیگر شیوه مالکیت که در پیوند ناگسستنی با شیوه تولید قرار دارد در عین حال شیوه تقسیم ثروت و تقسیم سود و بهره از یکسو و از سوی دیگر مرتبط با شیوه توزیع مصرف است.

مارکس به غلط این شیوه مالکیت را که در عین حال شیوه تقسیم بهره است را شیوه توزیع می خواند. در این نباید شکی نمود که شیوه مصرف مرتبط و در یک ارتباط ناگسستنی با شیوه تقسیم ثروت و بهره قرار دارد. اما با وجود این پیوند ایندو یکی نیستند. شیوه مصرف و توزیع که با شیوه مالکیت مرتبط است به این معنا می باشد که شرایط مادی تولید یعنی سرمایه ها در مالکیت یک عده و لذا این عده از این راه مالک بهره و ثروت می شود و از سوی دیگر شرایط انسانی تولید در مالکیت عده دیگر که از این راه تنها مالک مصرف می گردد.

اما با این وجود این کل این رویداد و کنش نیست. مالک سرمایه و مالک بهره در عین حال مالک مصرف است. ا

از این جا می رسیم به این نقطه که مالک شرایط انسانی تولید فقط کارگران و از این رو تنها کارگران مالک مصرف نیستند.

این علتی است که ما را به این نتیجه گیری هدایت می کند که شیوه مصرف جدا از شیوه مالکیت و شیوه تقسیم بندی بهره است. شیوه مصرف اگر جدا از شیوه مالکیت و شیوه تقسیم بندی بهره نباشد آنگاه هرگز بهره تولید و از این راه انباشت بهره مقدور نمی گردد.

کنش مصرف مقدم بر کنش بهره و انباشت بهره است. کنش بهره و انباشت بهره متاخر است. اول مصرف و مابقی یعنی بهره.

نتیجه گیری:

رایطه شیوه مالکیت با شیوه تولید یک رابط ناگسستنی است. لاکن این به مفهوم نیست که شیوه مالکیت یک شیوه تولیدی و جزئی از آن است. شیوه تولید یک کنش اقتصادی است. شیوه مالکیت یک فرماسیون و کنش اجتماعی است.

در یک فرماسیون اجتماعی و در یک شیوه مالکیت است که عمل تقسیم غنائم تولیدی یعنی بهره صورت پذیر می گردد. فرم مالکیت بر شرایط مادی تولید فرم جامعه را تعیین می کند

عمل مصرف که یک عمل انسانی است بر عمل تقسیم غنائم مقدم است. بهره عبارت است از حاصل کنش تولید که مصرف نمی شود.

مارکس شیوه تولیدی را که یک کنش اقتصادی است از فرماسیون اجتماعی جدا نمی کند. او بر پایه پیوند ناکسستنی که ایندو باهم دارند به یکی بودن دو سر این رابطه اجتماعی و اقتصادی میرسد. مارکس اقتصاد را از جامعه جدا نمی کند.

تقسیم بهره یا تقسیم غنائم یک کنش اجتماعی است . یک کنش اقتصادی نیست. مصرف یک عمل انسانی است و بر تقسیم غنائم مقدم است. اول مصرف و آنچه که باقی می ماند بهره نام دارد. مارکس مصرف را کارگری و بهره را کاپیتالیستی می داند و این نظریه را ارائه می دهد که توگویی کاپیتالیست از منیع یهره مصرف می کند.

برپایه این نظریه این رویکرد اشتیاه آمیز شایع شده است که مزد برای مصرف کارگر و بهره برای مصرف سرمایه دار می باشد.

مارکس تئوری بهره یا ارزش اضاقی خود را بر پایه همین تقسیم بندی اشتباه آمیز استوار ساخته است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

تفاوت میان مالکیت شخصی و مالکیت خصوصی - بخش چهارم

تفاوت میان دو مالکیت شخصی و مالکیت خصوصی را پی میگیریم با  اهمیت اقتصادی و اجتماعی سود و سرمایه  و در این رابطه باید پیوسته توجه داشت: سود وسرمایه بر حسب ماهیت و جوهر از پدیده های صرفی و شخصی نیستند بل که بر عکس در قطب مقابل قرار دارند.

فرقی نمی کند شما بر سرمایه و به طبع آن سود چه نوع مالکیتی اعمال می کنید، مالکیت خصوصی و یا مالکیت عمومی،  نوع مالکیت تغییری در ماهیت و جوهر اجتماعی بودن سود و سرمایه نمی دهد. اما هر آنچه که زمانی از دایره اقتصادی و اجتماعی خارجی شد و وارد حیطه مصرف گردید به این معنی حائز ماهیت شخصی و مصرف می گردد.

اما از راه مالکیت خصوصی بر سرمایه ها و سود ها  این امر ممکن نیست و سرمایه ها و سودها از راه خصوصی کردن ماهیت اجتماعی خود را از دست نمی دهند اما دستخوش تضاد می گردند و مسئله دار می گردند.

من همانطور که پیشتر هم عنوان کردم سرمایه ها در یک کشور شاخص ثروت و فقر آن کشورند و سود ها منابع توسعه و سرمایه گذاری بیشتر در آن محسوب می شوند. یعنی هیچیک از ایندو حائز شخصیت مصرفی  نیستند و برای مصرف شخصی ساخته نشده اند.


در شمار مصرف شخصی  و آن چه حائز شخصیت مصرفی و غیر اقتصادی می باشند  در عوض مایملک شخصی می باشند. آنچه مایملک شخصی است سوای فرماسیون اجتماعی و سوای نوع و شکل اعمال مالکیت خصوصی و یا عمومی بر سرمایه ها در آن کشور معتبر می باشد  . فرقی نمی کند شما در یک نظام قبیله ایی و کلکتیو باشید، زن باشید یا مرد باشید، مایملک شخصی مانند لباس زیر، مسواک و خوراک و.. در شمار مالکیت شخصی فرد می باشند و این ارتباطی با مالکیت خصوصی و یا عمومی یر سرمایه های کشور ندارند.

هوا بطور نمونه مایملک شخصی کسی نیست. اما این ادعا که زمین و مراتع و رود و رودخانه و ذخایر ارضی دیگر مایملک ابا و اجادی این و آن است وجود دارد.

در مالکیت عمومی بر سرمایه های طبیعی و اجتماعی در یک کشور باید توجه داشت آنچه که به این شکل عمومی و ملی است می تواند در عین حال و در رابطه با یک کشور دیگر خصوصی باشد.

بطور نمونه اگر مالکیت عمومی بر نفت در عین حال مالکیت خصوصی نباشد  آنگاه هرگز تجارت با نفت ممکن نخواهد شد.  صرف نظر از شکل مالکیت بر نفت در یک کشور تجارت نفت تنها در صورت وچود  دو مالک خصوصی است که هرباره ممکن و عملی میشود.

در آغاز و در بدویت هم همیطور بوده است. در آغاز نه مبادله وجود داشت و نه تجارت. تجارت اما در ادامه و توسعه مبادله پیداشد. تجارت میان دو دسته و قبیله که میانشان مالکیت عمومی بود ممکن نبود مگر این که این دو گروه و این دو قبیله هرباره به عنوان دو مالک خصوصی در برابر هم ظاهر شوند.


تفاوت مالکیت شخصی و مالکیت خصوصی - یخش سوم

یک مورد دیگر که به سهم خود به درک هر چه بیشتر تفاوت میان مالکیت شخصی و مالکیت خصوصی و بطور کلی تفاوت
موجود میان انواع مالکیت ها مساعدت می کند در نظر داشتن مورد زیر است:

ما باید همواره میان سه موضوع  فرق قائل شویم:

آنچه را که انسان به عنوان ضروری ترین  ها و تحت اموال شخصی مصرف می کند که امروزه تحت عنوان دست مزد به کارگر می دهند و حتی گاهی این راهم از او دریغ می کنند و سابقا سهم برده و رعیت بود و همان است که ما آنرا فقر و نداری نام می نهمیم


دوم آنچه که در شمار مال و منال شخصی است اما نشانه تمول، ثروت، دارایی، فراوانی و.... است و از این رابطه نقطه مقابل مورد اول یعنی فقر است

سوم  آنچه که شاخص ثروت و یا فقر یک کشور و یک سرزمین است یعنی سرمایه های اجتماعی و طبیعی.  بر این مورد سومی می تواند اشکال مختلف مالکیت اعمال شود. صرف نظر از اشکال مالکیت بر این سرمایه ها در یک کشور باید در نظر داشت مورد اول و مورد دوم شاخص ثروت مند بودن اهالی آن کشور است اما مورد سوم  نماد درجات ثروت بودن یک سرزمین.

بحث ما پیرامون تفاوت ماللکیت شخصی و مالکیت خصوصی در پرتو این سه مورد بالا چنین محتوای و رنگی به خود می گیرد:

آنچه فقرا و ثروت مندان به تناسب و به در خور نیازها، شرایط ها و  عوامل دیگر در یک سرزمین نصیب خود می کنند این ها در شمار مایملک شخصی و مالکیت شخصی و حتی گاه خصوصی محسوب می شوند.

در این رابطه باید هرباره توجه خودرا مبذول یک نکته نمود:

هرآنچه که به هر علت وارد حیطه مایملک شخصی میشود- به نام فقر و ثروت - دیگر حائز ارزش اقتصادی و سرمایه ایی نیست   و زمانی که این چیز از سرمایه های اجتماعی و طبیعی کشور باشند آنگاه این تضاد را با خود حمل خواهند کرد تحت عنوان مایملک  شخصی و مصرفی از درجه اعتبار ساقط گردد.

و اتفاقا همین بلا بر سر سود های سرمایه می آید. .هرباره باید در نظر داشت سود های سرمایه که منیع توسعه و سرمایه گذاری بیشتر در کشور می باشند از هزینه ها و مایملک شخصی که مصرف میشوند و شاخص ثروت و یا فقر می باشند، فرق دارند.


ادامه دارد..



  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...