۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

علیه ایدئولوژی و مکتب حتی اگر این مکتب و ایدئولوژی مارکسیسم باشد!

آرمان های اجتماعی کارگران با استقرار جامعه جهانی و واحد تامین می شود. هیچ جامعه ملی توانایی تامین منافع کارگران را ندارد. تنها زمانی که در نتیجه پیشرفتهای جهانی که مانند سیلابی های متعددی از هر سو می باشند   در یک نقطه و در اقیانوس واحد جهانی به هم  بپیوندند است که منافع اجتماعی کارگران تامین می شوند.

جامعه واحد جهانی هستی  اجتماعی و همزمان  آرمان و شعور اجتماعی طبقه جهانی  کارگران است.

جامعه جهانی مدل اقتصادی، مدل اجتماعی و مدل سیاسی کارگران  در سطح جهان است. یک جامعه ایده آل و یک آرمان شهر که تاریخ و تکامل ممکن می سازد. هرقدمی که بشر بطور گلوبال به جلو بر می دارد گامی است به پیش به سوی استقرار جامعه جهانی و تحقق آرمان های طبقه کارگر.

براستی ما چه اندازه از جامعه واحد جهانی می دانیم؟ چه میزان علم بشر قادر است ما را  در این شناخت یاری رساند؟

در رابطه با موضوع جستار من پای علم در شناخت از آرمان شهر  جهانی کارگران را از این رو به پیش می کشم تا نشان دهم  نه جامعه واحد جهانی یک مکتب است و نه این مکتب است که یاری گر برای شناخت جامعه واحد جهانی.

اگر علم ما را در شناخت از جامعه آتی یارگر نباشد و معذور باشد آنگاه این مکتب و فلسفه و عقلانیت نیست که ما را به شناخت آن یاری می دهد.

از این گذشته جامعه واحد جهانی در هیچ حالتی یک ساخته و کنستروکت عقلانیت و یا یک فلسفه نیست. به این معنا جامعه واحد جهانی هرگز یک پدیده فلسفی و عقلی نیست.

 هر زمان ما نتوانیم از راه علمی به شناخت از جامعه واحد جهانی دست یابیم آنگاه باید این شناخت را رها کنیم. آنگاه باید منتظر پیشرفت های علمی و منتظر پیشرفت های تاریخی و تکاملی باشیم تا بیش از پیش هم به هدف جهانی بیشتر نزدیک گردیم و هم در نتیجه درجات پیشرفت علمی و تکاملی امکان شناخت ما از آینده های جهانی فزونتر گردند.

والا فسلفیدن و مکتب سازی از جامعه واحد جهانی راهش نیست. جامعه واحد جهانی نه یک فلسفه است و نه حاصل یک فلسفه. جامعه واحد جهانی تاریخ و عمل است و لذا یک موضوع تجربی و علمی.

با حرکت از این مقدمه از این گفته میشود کوشش ها علمی مارکس تحت عنوان کمونیسم و یا مارکسیسم علم و شناخت بر جامعه واحد جهانی است تا این حد که این یک ادعای علمی است  باید چنین ادعایی  هرباره و بطور مشخص در هر مورد و جزء  بر پایه میزان ها علمی سنجیده شوند


از این به کنار پیرامون  ادعای دیگر مبنی بر این  که   مارکسیسم مضافا بر علم رهائی  یک مکتب، یک آموزه و یک سیستم جامع، یک جهان بینی، یک ایدئولوژی می باشد، ...باید درنگ کرد و آنرا اکیدا رد نمود.

مارکسیسم به منزله یک آموزه یک مکتب جامع و مانع یک جهان بینی کارگری و... یعنی چه؟

آیا جامعه واحد جهانی به نفسه نیازی به چنین مکتبی دارد؟ آیا کارگران در نیل  تاریخی به جامعه واحد جهانی نیازی به یک مکتب و یک سیستم جامع دارند؟

به عبارت نهایی اگر مارکسیسم علم است دیگر مکتب مارکسیسم به چه معناست؟


در استدلال ها که مکتب سازان   مارکسیستی از ضرورت مکتب و جهان بینی می کنند  متوجه میشویم که یک سوء برداشت  میان شعور اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر افکار و اندیشه هایی که هرباره تحت عنوان فلسفه و مکتب پیرامون این شعور - اجتماعی - و بطور کلی هستی اجتماعی انسان وجود دارد در میان این مکتب سازان مارکسیستی از موجودیت برخوردار می باشد.

من برای سهولت مطلب من بعد اندیشه ها و فلسفه ها و مکاتب و سیستم هایی که تحت عنوان جهان بینی در رابطه با جامعه و هستی اجتماع انسان وجود دارد را تحت نام فلسفه و مکاتب اجتماعی می آورم و آنرا هرباره از علوم انسانی و علوم اجتماعی جدا می سازم.


همان گونه که می دانیم فلسفه ها و مکاتب اجتماعی از جمله مارکسیسم علم نیستند. این مکاتب- اجتماعی مانند علم اما هر باره ناظر بر یک جامعه و بر یک هستی اجتماعی می باشند.

در خصوص علوم اجتماعی این نظارت یک نظارت تجربی است. علوم اجتماعی هرباره شناخت انسان از یک موضوع اجتماعی می باشند. و این موضوع اجتماعی همان جامعه و همان هستی اجتماعی انسان است که دوگانه است: از یکسو مادی و از سوی دیگر غیر مادی.

علم  اجتماعی ناظر مانند هر علم دیگری بخشی از هستی اجتماعی و جامعه انسانی نیست. علم اجتماعی اعتبار انسانی اش به گونه ایی است که او را هرباره در کنار و به موازات جامعه انسانی قرار می دهد. به این معنا علم و از جمله علوم اجتماعی، اجتماعی نیستند.

چون علم و علوم اجتماعی، اجتماعی نیستند لاکن به این مفهوم نیستند که انسانی نیستند. اما هر آنچه که انسانی است الزاما اجتماعی نیست بطور نمونه علم.

علم اجتماعی نیست اما انسانی است. قومیت و فرهنگ  و دین مانند علم انسانی هستند اما اجتماعی نیستند.

 پس اگر انسان را فراتر از انسان اجتماعی در تمام ابعاد علمی، فرهنگی و دینی و اجتماعی اش در نظر گیریم آنگاه پی خواهیم برد علوم اجتماعی ، حائز ارزش های اجتماعی نمی باشند و به این مفهوم اجتماعی نیستند.

در این رابطه نه تنها علوم، اجتماعی نیستند بل که هم فرهنگ، هم ساخته های فکری،  هم فلسفه ها و مکاتب انسانی، این ها هم از وجوه انسانی اما پدیده های اجتماعی نیستند.

به این ترتیب ما به تدریج به جایگاه مکاتب و فلسفه ها، فرهنگ ها و جهان بینی ها و. بطور مشخص مارکسیسم نزدیک می شویم.

انسان اجتماعی دیدیم که همزمان یک انسان علمی است. دیدیم که یک انسان علمی در حین حال یک انسان خالق و فرهنگی  است و همین قوه خلاقیت و قوه فرهنگی است که هرباره به انسان اجتماعی وعلمی این امکان را اعطا می کند که بر هستی اجتماعی نظارت مکتبی و فلسفی و فرهنگی داشته باشد.

این نظارت مکتبی و فلسفی از هستی خود، این خود نگری فلسفی و مکتبی - که به این خود نگری برخی جهان بینی و برخی دیگر ایدئولوژی می گویند - در واقعیت منشای خویش را مدیون فرهنگ، مدیون انسان فرهنگی و مدیون انسان خالق و اندیشمند و ایده آلیست می باشد.

این نظارت مکتبی این فرق را با هستی اجتماعی و خود اجتماعی انسان دارد که جزئی از این هستی و خود اجتماعی نیست بل که ماحصل نگرش انسان فرهنگی و خالق - و از بیرون-  بر خود اجتماعی است.

در خودنگری فلسفی - در حیطه اجتماعی - انسان خودنگر یعنی فیلسوف جامعه با خلاقیتی که در یک انسان نابغه وجود دارد به فلسفیدن خود اجتماعی می پردازد و سعی می کند جامعه و هستی اجتماعی را به حیطه فلسفه و مکتب منتقل سازد.

بنابر این نتیجه بگیریم:

اولا این فلسفیدن - اجتماعی - از جامعه یک پدیده اجتماعی نیست. یعنی نه از شمار هستی مادی انسان است و نه از شمار هستی غیر مادی انسان در جامعه.

دوما این فلسفیدن  علم نیست. بل که فرهنگ است. اندیشه و عقلانیت است. پایه ایده آلیستی و خلاقانه دارد.

سوما یک فرهنگ و یک انسان خلاق است که از راه اندیشیدن ناظر به خود اجتماعی خویش است.



حال این پرسش علمی مطرح میشود نیاز انسان آتی به فلسفیدن هرباره پیرامون خود اجتماعی خویش در چیست؟

آیا کارگران می توانند این فلسفیدن را به نام بخشی از هستی خود ، بنام شعور اجتماعی خود به خود وعده بدهند؟

آیا کارگران در عرصه جامعه مختص به خود  نیازی به این خودنگری فلسفی دارند؟

به طور مشخص کارگران چه نیازی به یک مکتب مارکسیسم دارند؟

مگر این مارکسیسم جریی از هستی اجتماعی کارگران می باشد؟

آیا این شعور اجتماعی کارگران که می گویند یعنی مکتب مارکسیسم؟



بنابر این در پاسخ به این پرسشها و پرسشهای مشابه  به این نتیجه نهای نزدیک می شویم مکتب مارکسیسم نه علم است و نه شعور طبقاتی کارگران.

انسان کارگر به عنوان یک موجود اجتماعی دارای شعوری که بتواند علمی باشد و یا مکتبی باشد،  نیست.

انسان کارگر و انسان آتی در نیل تاریخی به جامعه واحد جهانی نیازی به فلسفیدن ندارد. در فلسفه ، فیلسوف ها هرباره سعی شان این است که جهان و جامعه خود را بر پایه اندیشه و عقلانیت خویش تفسیر کنند.


کوتاه و مختصر!

من به اندازه لارم نظریاتم را پیرامون موضوع و الزام رعایت تقسیمبندی موجود میان  شعور و روبنای طبقاتی و رونمای فکری و کاذب بیان نمودم.

 در این رابطه به یک نکته توجه رفقا و دوستان را جلب می کنم که نکته تجربی است و رفقا و دوستان خود بارها در مباحث و پلمیک هایی که با مخالفین داشته اند از آن استفاده کرده اند.

 ما در مباحث مان به کرات توجه ها را به این مورد جلب می کنیم که شعور یک کاپیتالیست، شعوری آکادمیک نیست که او در دانشگاه  آموخته و یا  ایدئولوژیک و فکری نیست که در  نزد یک فیلسوف و ایدئولوگ طبقه اش تحصیل کرده باشد. یعنی این شعور نه آکادمیک است و نه تحصیلی و مکتبی.

شعور طبقه کاپیتالیست بر شالوده موقعیت مادی- اقتصادی اش
تعیین می شود. به عبارت عامیانه این جیب کاپیتالیست است که هرباره  شعورش را تعیین می کند. این یعنی چه؟

 این  هرباره به این معناست آن لیبرالیست ها، آن مرکانتلیست ها و آن مکتب داران و ایدئولوگ های   در خدمت کاپیتالیستها، این ها نیستند که شعور کاپینالیستها را تعیین می کنند. این ها نیستند که کاپیتالیست بودن را خواه از نظر مادی و خواه از نظر شعوری تعیین می کنند.

 این هرباره به این معناست که کاپیتالیست بودن جدا از ایدئولوگ ها و ایدئولوژی کاپیتالیستی وجود خارجی دارد. و این کاپیتالیست بودن فقط مادی نیست بل که هرباره به شکل شعوری هم است.

 پس اگر چنین است پس اگر هستی کاپیتالیستی بطور مادی و  بطور شعوری همزمان  جدا از ایدئولوژیهای کاپیتالیستی، جدا از فلسفه و مکاتب کاپیتالیستی از موجودیت برخوردارند، آنگاه این پرسش مطرح است فایده این فلسفه ها و مکاتب، خلق این ایسم ها برای چیست؟

 این جاست که با مارکس باید گفت : برای وارونه جلوه دادن، فلسفه بافی و برای رد گم کردن کاپیتالیسم. یعنی باید هرباره در نظر داشت این تلاشهای فرهنگی، و این فرهنگ و مکتب سازی هایی که ایدئولوگ های کاپیتالیستی هر باره به خرج می دهند هیچ نیست جر این که هستی اجتماعی کاپیتالیسم را در زیر ابرهای تیره و تار مکتب و جهان بینی و ایدئولوژی پنهان سازند و با کله پا کردن و وارونه سازی هرباره کاپیتالیسم آنرا به عنوان یک عقیده و یک تراوش ذهنی به خورد کارگران بدهند که توگویی  این هایی که هرباره  در کارخانه مکتب سازی ها  ساخته و پرداخته  می شوند بر پایه عقلانیت استوار  می باشند.


اخلاق جامعه فرتوت اخلاق طبقه برین است و اخلاق جامعه نوین اخلاق طبقه زیرین

من پیرامون شعور اجتماعی و طبقاتی  مطالب متعددی تا کنون نوشته ام. بنابر ضرورت عینی لازم می بینم بار دیگر وارد این مبحث شوم و در قالب کلمات دیگر این مطلب شعور اجتماعی و طبقاتی را  تشریح و   پیرامون آن  ابهام زدایی کنم.

هر جامعه و هر هستی اجتماعی از دو عنصر کلی تشکیل یافته است:  عنصر مادی و عنصر غیر مادی. عنصر غیر مادی را برخی عنصر اخلاقی، عنصر روبنایی نامیده اند.

آنچه که در اینجا تحت عنوان شعور اجتماعی و طبقاتی آورده می شود در واقعیت همین عنصر غیر مادی هستی اجتماعی است.

صرف نظر از این که عنصر و جزء غیر مادی یک جامعه و هستی اجتماعی را چه نام گذاری کنیم مهم هرباره این است یک جامعه و یا یک هستی اجتماعی یک هستی مرکب و دوگانه است و به دو  جزء مادی و جزء شعوری تقسیم می شود


رابطه دو جزء یک هستی اجتماعی و جامعه رابطه ایی  عینی است. برای توضیح بیشتر باید در نظر داشت یک رابطه اجتماعی از قبیل رابطه میان  جزء مادی و جزء شعوریک یک جامعه یک رابطه فلسفی نیست. این رابطه اجتماعی  نظیر دیگر رابطه های اجتماعی یک رابطه عینی  و مستقل از ذهن انسانی است و از این راه یک موضوع برای شناخت و ذهنیت.

از نگاه فلسفی  رابطه یک موضوع عینی با ذهنیت انسانی مطرح است و در این مورد مشخص ما    رابطه   یک موضوع اجتماعی و عینی - رابطه اجتماعی و عینی میان جزء مادی و جزء شعوریک - با ذهنیت انسانی مطرح می باشد.

نکته بعدی مرتبط است با چگونگی این رابطه عینی و اجتماعی. این که دو جزء مادی و غیر مادی یک هستی اجتماعی و یا یک جامعه چگونه رابطه ایی باهم دارند.

در این رابطه باید دانست هیچ یک از این دو جزء از جامعه  خالق جزء دیگر نیست. نه جزء مادی خالق جزء غیر مادی است و نه برعکس.

رابطه ایی که میان این دو جزء اجتماعی موجود است رابطه خالق و مخلوق نیست بل که رابطه تاثیر و به این معنا تعین است. بطور نمونه اگر گفته میشود این جزء مادی در یک جامعه است که جزء غیر مادی و روبنایی آن را تعیین می کند  این به این معنا نیست که جزء روبنایی مخلوق جزء مادی است و هستی خود را مدیون آن است.

در این تعین مد نظر این نیست که شعور اجتماعی بازتاب ذهنی و علمی و شناختی از یک جزء مادی است. یعنی آن گونه که فلاسفه و نظریه پردازان تئوری شناخت مد نظر دارند.

 به عبارت دقیق تر روبنای اجتماعی علم و شناخت زیربنای اجتماعی نیست. در یک کلام ساده: سیاست علم اقتصاد نیست.


نکته سوم در این است اگر جزء مادی جزء غیرمادی در یک جامعه را تعیین می کند اگر این هستی اجتماعی متضاد و طبقاتی باشد آنگاه چه؟

اگر جامعه طبقاتی باشد آنگاه این طبقه مستولی و صاحب است که جزء مادی جامعه جزء غیر مادی اش را تعیین می کند. به عبارت ساده تر در چنین شرایطی این طبقه مستولی است که نماینده و صاحب جامعه است و در این طبقه است که قوانین مذکور در بالا مشمول آن می شود.

مارکس این مضمون به این گونه فرموله کرده است:  اخلاق حاکم در یک جامعه اخلاق طبقه حاکم آن جامعه است.

مضمونا مد نظر این بوده که در یک جامعه طبقاتی این طبقه صاحب است که نماینده مادی و غیر مادی آن جامعه است و طبقه  زیردست کاره ایی نیست.

به عبارت روشنتر: این طبقه مستولی است که کلیت جامعه در آن متبلور می شود.

این تبلور  جامعه در موجودیت طبقه مستولی و صاحب به حدی است که طبقه زیرین وارد معادلاتی که در بالا توضیح داده شده نمی شود.

از این رو این پرسش مطرح می شود: اگر طبقه  برین  و جامعه یکی می باشند و در این رابطه  طبقه زیرین محسوب نمی شود، آنگاه از نقطه نظر اجتماعی- رابطه دو جزء و دو عنصر مادی و غیر مادی -  طبقه غیر محسوب دارای چه وضعیتی می باشد؟

پاسخی که این پرسش هرباره می گیرد  پاسخی است اجتماعی و نه فلسفی. یعنی باید بطور کنکرت و مشخص دید در انحلال جامعه مورد نظر چه جامعه ایی به جای آن و در مکان آن جایگزین می شود. یعنی باید مشاهده کرد آیا طبقه زیرین و غیر محسوب در جامعه نوین و تاریخا آلترناتیو جایی دارد یا نه؟

اگر جامعه نوین و آلترناتیو مرتبط با طبقه زیرین و غیر محسوب در جامعه پیشین و فرتوت باشد آنگاه جامعه نوین و آلترناتیو،  از پیش و  به هنگام جامعه فرتوت به صورت آرمان های اجتماعی طبقه زیرین و غیر محسوب تجلی می کنند.

به عبارت روشنتر جامعه جایگزین و آتی مبدل به آرمان های اجتماعی طبقه زیردست در جامعه فرتوت میشوند و این طبقه زیرین در جامعه تاریخا فرتوت است که  از نابودی جامعه فرتوت منفعت می برد و بر این پایه به منفعت اوست که در نایودی جامعه فرتوت بکوشد.

رابطه جامعه بدیل و نوین با طبقه زیرین موجبی بوده است برای این موضوع که برای طبقه زیرین  این هستی اجتماعی نوین است که مناسباتش مشمول طبقه زیرین و اپوزیسیون می گردد.

به عبارت دیگر اگر اخلاق   جامعه فرتوت اخلاق طبقه برین  است آنگاه اخلاق جامعه نوین اخلاق طبقه زیرین را تشکیل می دهد.

نکته دیگر  و آخری پیرامون جایگاه  علم و شناخت در جامعه تاریخا فرتوت است. پرسش در این رابطه این است اگر جامعه بدیل و نوین متبلور کننده آرمان های اجتماعی طبقه زیرین است علم و شناخت از جامعه فرتوت چه مساعدتی و خدمتی به طبقه زیرین در نیل به این آرمان های اجتماعی می تواند می نماید؟

پاسخ به این پرسش هر چه باشد این نکته از پیش روشن است:  میان آرمان های اجتماعی طبقه زیرین و علم مغایرت وجود دارد. علم از این آرمان ها با این آرمان ها به عنوان موضوع علم یکی نیست.

اما در خصوص راه های علمی نیل به آرمان های اجتماعی طبقه زیرین.

بهر حال از آنجاییکه این راه،  فلسفی نیست بل یک راه علمی و تجربی  است  لذا این علم و روش تجربی است که هرباره بر پایه توان خود در دستیابی به شناخت تجربی می تواند پاسخگوی این معضل و این پرسش باشد.

بنابراین بر پایه وضعیت کنکرت است که علم و دستیابی به شناخت تجربی رامی توان در کسب آرمان های اجتماعی طبقه زیرین مورد آزمون قرار داد. به عبارت دیگر به یک پاسخ کلی آری و یا نه  در این رابطه نمی توان بسنده کرد.




۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

تجارت

جستار مبادله  تجاری و یا تجارت را بر پایه اندیشه  رابطه اقتصاد ومصرف می نویسم.

اقتصاد در یک رابطه معکوس با مصرف قرار دارد. حلقه اقتصادی در واقع خلاف حیطه مصرف است. بر پایه  تضاد اقتصاد و مصرف هر آنچه که از حلقه اقتصاد خارج گشت  و حائز ارزش مصرف گردید دیگر حائز ارزش اقتصادی نیست.

رابطه اقتصاد و مصرف از زاویه دیگری هم مورد نظر است. فراورده های اقتصادی دارای ارزش مصرف می باشند. شما هیچ فراورده اقتصادی نمی یابید که دارای ارزش مصرف نباشد. به عبارت دیگر فراورده های اقتصادی ارزش های مصرفی می باشند.

موضوع جستار مبادله تجاری و یا تجارت باز می گردد به جایگاه مبادله در رابطه اقتصاد و مصرف.
به نظر می آید مبادله حلقه اجتماعی است که حلقه اقتصادی را به حیطه مصرف مرتبط می سازد. از این مفهوم مبادله یک واسطه میان اقتصاد و مصرف است.

بر پایه این نظر مبادله یک ضرورت تاریخی و اجتماعی برای پیوند اقتصاد به مصرف است اما یک امر اقتصادی نیست.

از این نظر ارزش های مبادلاتی که در اقتصاد و بر شالوده کار تعیین می شود با ارزش های تجاری که در حیطه تجارت و اجتماعی تعیین می شود یکی نیست.

ارزش مبادلاتی نخستین  که بر پایه کار تعیین می شود یک ارزش اقتصادی و غیر تجاری و لذا تولیدی است لاکن ارزش مبادلاتی دوم  که در حیطه بازار و تجارت معین می شود یک ارزش اجتماعی است.

ارزش اقتصادی مبادله مانند ارزش اجتماعی  تجارت در قیمت کالا منعقد است.

لاکن باید دانست ارزش  اجتماعی مبادله یا بهای   تجاری فراورده  در آغاز وجود نداشته است و در فرآیند پیدایش مبادله تجاری پدیدار شده است.

در آغاز فراوردها فقط بر پایه ارزش کاری و اقتصادی مبادله میشدند. از زمانی که تولید کالایی و تجاری پدیدار شد ارزش تجاری هم  در کنار ارزش اقتصادی و کاری وارد بهای کالا گردید و بهای فراورده ها دستخوش نوسانات بازار و قوانین عرضه و تقاضا گردید.

در تولید کالایی و تجاری فراوده یا کالا که از حلقه اقتصادی خارج گشت مستقیما وارد حیطه مصرف نمی گردد و همین امر سرنوشت فراورده و یا کالای تجاری را دستخوش ناروشنی می سازد.

سرنوشت ناروش کالای تجاری و سرگردانی در حیطه اجتماعی و تجاری بر سرنوشت حلقه اقتصادی اثر می نهاد و آنرا دچار نابسامانی های فراوان می کند.

کالای تجاری که از حلقه اقتصادی خارج شد و وارد حیطه تجاری گردید دارای هویت نامشخص می گردد: از یکسو دیگر اقتصادی نیست و از سوی دیگر هنوز به مصرف نرسیده است.

کالاهای تجاری دو وجه دارند

یکی ارزش کار تجاری است که به بهای کالا می افزاید و دیگری ارزش خاصه نوسانات بازار است.

از دیر زمان تمام تلاش تولید کنندگان و اقتصاد کاران در این بوده که بر این دو وجه کالاهای تجاری کنترل اعمال کنند یعنی هم کار تجاری را کاهش دهند و هم بهای کالاها را از نوسانات بازار نجات دهند.

ایده  از تولید به مصرف بر همین پایه شکل گرفت.







۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

به مناسبت 5 ماه مه سالگرد تولد مارکس

من تا کنون انتقاد های خود از مارکس را در مقالات متعددی که در همین سایت موجود می باشند  مطرح نموده ام. به مناسبت
سالگرد تولد مارکس بی ارتباط نیست  چکیده مجموعه این انتقاد ها را یکجا گردهم آورم.

برای مارکس سرمایه عبارت از وسایل تولید که از آغاز بشر را در کار همراهی کرده اند نیست. به تناسب این امر بهره و یا ارزش اضافی که همان کار منعقد شده در فراورده و لذا یکی از ثروت های انسانی  می باشد از آغاز وجود نداشته است.

مارکس وجود سرمایه را موکول به وجود فرآیند پول می کند که قبلا وجود نداشته.  این پول است که  در یک رابطه پول- کالا - پول  سرانجام به سرمایه مبدل می شود.

اما تبدیل  پول به سرمایه هنوز برای کاپیتالیسم کافی نیست. تبدیل پول به سرمایه در واقع مربوط به دوران انباشت اولیه سرمایه است.  از نظر مارکس برای سرمایه به خرید کار انسانی نیاز است. این کار  انسانی است که منبع ثروت است. اما نه تنها منیع ثروت.

در این مناسبت ما با رابطه کلی پول - کالا - پول   و  با افزایش و رشد پول مواجه هستیم. اما از آنجاییکه بهره  ا ز راه افزایش قیمت حاصل نمی شود بل که این کار است که منبع بهره و ثروت است از این رو از نظر مارکس آن کسی که پول دارد به منظور   رسیدن به بهره به  نیروی کار انسانی برای بهره کشی نیاز دارد. او  با پول این نیروی کار را می خرد و از این نیروی کار بهره می برد.

از نظر مارکس خرید کار برای کسب بهره همان فرایند تبدیل پول به سرمایه است. او برای توضیح بیشتر نحوه پیدایش بهره پروسه کار را به دو مرحله کار لازم و کار اضافی تقسیم می کند. در مدت زمان کار لازم که با مزد جبران می شود کارگر برای خود کار می کند و در مدت زمان کار اضافی برای سرمایه دار و تولید سود.

الگوی این تقسیم کار به کار لازم و کار اضافی کار در حیطه زراعی است. رعیت بر روی زمین اربابی کار می کند. ماحصل کار سپس میان او ارباب تقسیم می گردد. میزانی را که رعیت برای خود کار می کند کار لازم و میزانی را که برای ارباب کار می کند یهره مالکانه یا کار اضافی می گویند.

حال در حیطه کارخانه هم به همین صورت است. کارگر خریده می شود اما میزانی را برای خود کار می کند تا زنده بماند و این میزان همان  کار برای دستمزد است . میزانی را هم برای صاحب سرمایه و کارخانه کار می کند که به آن بهره سرمایه و یا سرمایه دار می گویند.


اما همین الگوی زراعی برای کار در کارخانه این پرسش را مطرح می کند اگر فئودالیته- رابطه ارباب رعیت - الگویی برای کاپیتالیسم است، در برده داری کسب بهره و یا بهره مالکانه به چه نحو است؟

آیا پیش از برده داری کسب بهره و به این مفهوم سرمایه وجود نداشت؟   براستی در ازمنه های بسیار دور در کنار طبیعت آیا کار انسانی منیع ثروت و منبع بهره را تشکیل نمی داد؟

چنان که می بینید  در نظر مارکس در آغاز بشریت در کنار کار انسانی نه سرمایه بود و نه بهره. بهره  در واقع کار اضافی است. پول که پیداشد این پول است که با خرید کار انسانی به سرمایه مبدل می شود.

این نظریه در واقع تاریخ انسان را به دو دوره کلی ماقبل سرمایه و بهره ورزی و دوران سرمایه و بهره برداری تقسیم می کند. در دوران نخست نه تنها سرمایه و بهره وجود ندارند بل که به طبع هم تولید اضافی و کار اضافی وجود ندارند. در این دوران ثروت ماحصل کار انسانی نیست بل که منیع آن طبعیت است. در دوران طبیعی  کار انسانی منیع ثروت انسانی است. در این دوران انسان به تبادل کالا و کالا می پردازد.

جان لاک این دوران طبیعی را به دو دوره تقسیم می کند. دوره نخست دوران ماقبل پول است و دوران دوم دوران پول می باشد. از نظر جان لاک  با پول تقسیم طبقاتی آغاز می شود و نیاز به تشکیل دولت برای حفظ اختلاف طبقاتی بوجود می آید.

مارکس همین نظریه جان لاک را به گونه دیگر فرموله می کند. از نظر مارکس سرمایه و بهره با پول آغاز می شود. این پول است که به سرمایه مبدل می شود. اما تبدیل پول به سرمایه از راه تجاری و افزایش بها نیست . بازار منبع ثروت نیست. بل که کار انسانی منیع ثروت و بهره و ارزش و تولید اضافی است.
اما برای این که پول به سرمایه مبدل شود با پول کار انسانی خریداری شود. پول دار کار کارگر را می خرد و کارگر مانند رعیت در رابطه با اربابش برای سرمایه دار و خود کار می کند.

مارکس با این نظریه اش شدیدا به نبرد این رویکرد می رود که سرمایه و بهره و کار انسانی به عنوان منبع ثروت از آغاز بشر را همراهی می کرده اند. او این رویکرد مخالف را  نظریه جاودانه کردن سرمایه و بهره وری نام می نهد. از نظر او سرمایه و بهره و ثروت  پدیده های تاریخی و مرحله ایی می باشند. نبودند و نخواهند هم بود.

در نظریه مارکس بهره وری با بهره گرایی ، سرمایه با سرمایه گرایی به هم پیوندند. در این نظریه تاریخ بشر دو قطبی میشوند. در یک قطب بهره و سرمایه و کار انسانی منبع ثروت و در قطب دیگر نه بهره ایی وجود دارد، نه سرمایه ایی و نه کار انسانی منیع ثروت اوست.

در دوره طبیعی و نخستین طبیعت منبع ثروت انسانی است و  در دوره دوم کار انسانی. حاصل این تز و آنتی تز سنتزی می باشند که او آنرا با تولد انسان اشتراکی تبریک می گوید.

مارکس شکاف طبقاتی و از این راه مبجث اجتماعی و جامعه شناسی را وارد مبحث اقتصادی می کند. نظریه اقتصادی مارکس بدون نظریه اجتماعی اش قابل توضیح نیست. مارکس مبحث فرماسیون ثروت را از مبحث دیستریبوسیون ثروت جدا نمی کند.



۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

چرا من یک آتئیست نیستم



اخیرا اخراج من از کانون آگنوستیک ها و آتئیست های ایران- فیسبوک - وباز پذیرش بلافصل حق عضویتم من را به اندیشه
نگارش این سطور واداشت تا به علل اصلی اختلافم با آتئیسم در این جستار بپردازم.

حقیقت این است که من یک آتئیست نیستم و در زیر دلایل خودم را برای این مورد به اطلاع  خواهم رساند. برحسب این، واقعیت مضمونا اخراج من از کانون بی علت نیست و خود به شخصه خودم را در شمار آتئیستها و کانونی از آنها محسوب نمی کنم

از این رو قابل تصور است که مواضع و دیدگاه های من در چنین محافلی هرباره اسباب  ناآرامی ها و مباحثات چندی را  فراهم کنند.

در این جا سعی میکنم همان گونه که در بالا وعده داده شده به چرایی این که من آتئیسم را رد می کنم بپردازم.

1- بیش از همه من به این نظرم هدف اصلی  که ما در سطح علمی و به قول متعارفی در اینجهان بینی  دنبال می کنیم حمله قرار دادن دین و آنجهان بینی نیست.

علم موجودیت  مستقلی دارد و آتئیسم نامیده نمی شود. علم و یا اینجهان بینی  نباید هرباره به شکل منفی یعنی آنتی تئیسم یا آنتی دین و.. نامیده شوند.

این که برخی بر پایه عقیده و ایمان  آنجهان را مفروض و بر اینجهان مقدم می شمرند مسئله آنهاست. آنها تئوری نشانده اند و عمارات عقیدتی برپا ساخته اند و بهتر است آن را ثابت کنند.

بی تردید از سوی اینجهانبینی و علم هرباره آمادگی برای پاسخگویی به مسائل ناشی از این تئوری بافی های عقیدتی وجود دارد و هم در صورت لزوم در صدد دفاع بر آمده خواهد شد و تئوری هایشان رد خواهید گردید. اما این تئوری های عقیدتی را هرباره ملکه ذهن خود کردن و رد آنها  را هرباره علت موجودیت علم و هدف اصلی حملات آن قرار دادن با این مواضع دفاعی برابر نیستند

در این رابطه آتئیسم تا به آن حد پیشرفته که حتی اسم و موجودیت خود را هم مدیون تئیسم می باشد. انگار بدون تئیسم آتئیسم هم نخواهد بود. و درست همین مورد است که  در واقعیت وجه ممیزه آتئیسم است.

همانگونه که اشاره شد داشتن هویت و موجودیت مستقل از آنجهانی، مستقل از بود و یا نبود آن به این مفهوم است که باید سعی کرد میان هویت و نام و نشان مستقل از یکسو و از سوی دیگر پاسخگوی هرباره حملات آنجهانی هابودن فرق نهاد.

2-دوم این که آنچه که من در این جا به سهولت اینجهان بینی و آنجهان بینی نام نهادم از این خاطر بود که عنوان کرده باشم اگر قرار باشد دانشی که ما از این جهان داریم را اینجهان بینی و  از این رو یک جهان بینی علمی بنامیم و از دیگر سو آنجهانبینی را دین بنامیم آنگاه جهانبینی دینی و یا علمی اسامی دیگری برای دین و علم می باشند.

بنابراین من بعد هر باره می توانیم به جای دین از جهانبینی دینی یا آنجهانبینی و بطور معکوس برای علم واژه جهانبینی علمی یا اینجهانبینی را مورد استفاده قرار دهیم.

لاکن مسئله جهان بینی و حهان بینی ها به این سادگی بر پایه مضامین هرباره و لغوی آنها تعیین نمی شوند. نمونه ایی می آورم. همان گونه که می دانیم مذهب به معنی  راه و روش است. اما مفهومی که از مذهب و مذهبی میان ما متداول است آن مضمون و معنایی که از مذهب  در کلام اسلامی  رایج است می باشد یعنی راه و طریقه  عقیدتی و یا راهی در فهم مسائل عقیدتی.

حال چه پیش خواهد آمد کسی بدون توجه این مفهوم خاصی که از مذهب میان متداول است مدعی باشد علم و دانش بشری مذهب من است؟

حالا به همین طور است در رابطه با مقوله جهان بینی. بر این اساس این که ما بیاییم بگوییم دین یک جهانبینی، علم یک جهان بینی این کار نمی شود. این نادیده انگاشتن معانی تاریخی واژه جهان بینی است.

آنها که به هر علت این واژه را خلق کرده اند در پی این نبوده اند که از این راه به علم و دین اشاره کنند.

من برای این که ادامه مبحث را ساده کنم وارد تاریخچه پیدایش واژه جهانبینی نمی شوم.  در عوض تلاش می کنم توجه ها را متوجه این نکته معطوف سازم ما مکتبی بنام مکتب علمی نداریم که علم پایه و اساس آن باشد.

معنای این عبارت این است که شما نمی توانید بر پایه و اساس علم یک مکتب بسازید.

و درست همین مکتب سازی از علم است که در این بخش مورد نظر من است. توجه داشته باشید مبحث مکتب سازی با مبحث ارائه یک روش علمی که این آخری حائز ارزش متدولوزیک می باشد فرق دارد. شما می توانید روش علم را به عنوان یک متدولوژی علمی ارائه دهید اما ارائه یک مکتب ، یک سیستم جامع و مانع و بسته و آنهم با هدف مقابله دائمی با دین و عقیده که آتئیسم نام دارد این یعنی یک امر دیگری است.

به عبارت دیگر این که بگوییم آتئیسم همان مکتب علمی است که مبتنی بر جهان بینی علمی و علم واقع است این است مطلب من که من با آن مخالفت دارم. .والا این که بگوییم علم دارای یک روش علمی، علم اینجهانبینی به معنای واقعی کلمه است، علم هرباره پاسخ این جهان به تئوری های عقیدتی و آنجهانی و نظایر است بحثی دیگری است و مورد مخالفت من نیست.

والا همانطور که گفته شد هر علم و هر روش علمی یک تیری است که بسوی دین، عقیده و به قولی آنحهانبینی پرتاب می شود و بنای شیشه ایی جهانی را مخرب می کند که مبتنی بر عقیده و ایمان است.

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

استراتژی و تاکتیک

لیبرال دموکراسی کارگری و رابطه اش با لیبرال دموکراسی مانند رابطه تاکتیک با استراتژی است. لیبرال دموکراسی کارگری در
واقع یک تاکتیک و یک راه کارگری از استراتژی لیبرال دموکراسی است.

اصول واحد و استراتژی مشترک همان لیبرال دموکراسی است. لاکن راه رسیدن به این اهداف بلند مرتبه تاریخی در کشور راه کارگری است وقتی سخن از لیبرال دموکراسی کارگری به میان می آید.


از پیش روشن است مخاطب راه کارگری در انقلاب بورژوا دموکراتیک  کارگران می باشند و این تاکتیکی است که کارگران ایرانی باید در این انقلاب در پیش گیرند.

چون استراتژی و اصول  یکی می باشند تاکتیک کارگری یعنی لیبرال دموکراسی کارگری تنها راهی است که کارگران برای نیل به اهداف مشترک در پیش می گیرند و در هرباره پیروزی انتخاباتی بر کشور حاکم می کنند.

کارگران از جهت دیگری برای لیبرال دموکراسی مثمر ثمرند.

امروزه این کارگران هستند که پیگیرترین راهرو  لیبرال دموکراسی اند. از این رو لیبرال دموکراسی  یعنی خواه اصول لیبرالیته و خواه اصول دموکراسی از جانب کارگران به مراتب بهتر مدافعه میشود تا از سوی دیگر طبقات لیبرل دموکرات کشور.

در تمامی عرصه ها که هرباره چالش میان لیبرال دموکراسی و ارتجاع و امپریالیسم در کشور جریان دارد، این ذهنیت کارگری است که پیوسته در دفاع از لیبرال دموکراسی ذهنیتی فعال تر، پیگیرتر و شفاف تر از سایر طبقات لیبرال دموکرات کشور می باشد.

این نقش برجسته و یپگیر کارگران جدید در امر لیبرال دموکراسی جایگاهی است که درک  آن از دیرباز وجود داشته است. سابقا این نقش برجسته را فعالان کارگری تا دیروز  رهبری کارگران در انقلاب بورژوا دموکراتیک عنوان می کردند که عنوان درستی از ماواقع نیست.

رهبری در انقلاب بورژوا دموکراتیک امری دموکراتیک و انتخاباتی است و هرباره در پای صندوق های رای در یک نظام پولاریسته تعیین خواهد شد.

لاکن نقش برجسته کارگران در امر انقلاب بورژوا دموکراتیک جدا از این رهبری گزینشی است.

کارگران جدید این نقش برجسته را از راه انتخابات کسب نکرده و نخواهند کرد بل که محصول موقعیت و هستی کارگری در روابط و مناسبات جدید و بالنده است که به آنها چنین موقعیت پیگیر و برجسته ایی اعطا می کند.


اما در خصوص تاکتیک یعنی لیبرال دموکراسی کارگری، این یک  راه مختص کارگران و تجویزی است از جانب کارگران در حل مشکلات عدیده کشوری است

در تاکتیک ها مسلما راه ها هم از هم جدا می گردند و در این جدایی هاست که هرباره استقلال های طبقاتی حفظ می شوند. راه کارگری در حل مشکلات عدیده اجتماعی کشور در یک کلام عبارت است کارگران در موقعیت رهبری کشور که پیوسته با در نظر داشت رفاه و حال کارگران می باشد.

ما از دیگر تاکتیک ها و روش های لیبرال دموکراتیک این انتظار را نداریم که در هر راه کرد به کارگران بیاندیشند. امادر عوض این انتظار و توقع از راه کارگری و لیبرال دموکراسی کارگری می رود که پیوسته و در همه جا راه کارگران از سوی کارگران و برای کارگران باشد.

فرقی نمی کند کدام مصوبه قانونی، کدام پروژه سازندگی و کدام حرکت و اقدام در کشور. در همه عرصه ها و نبردها لیبرال دموکراسی کارگری یعنی کارگران که برای کارگران تصمیم می گیرند.




۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

توضیحاتی پیرامون لیبرال دموکراسی کارگری

لیبرال دموکراسی کارگری یعنی تاکید بر حضور کارگران نوین در انقلاب بورژوا دموکراتیک. نظر به این حضور لیبرال
دموکراسی کارگری متوجه کلیه فعالیت های اجتماعی است که با حضور طبقه  کارگران جدید در انقلاب بورژوا دموکراتیک  حاصل می شود. لیبرال دموکراسی کارگری  به عبارت خلاصه تر عنوان کلی برای حضور کارگران جدید در انقلاب بورژوا دموکراتیک می باشد.

کلیت لیبرال دموکراسی و از جمله لیبرال دموکراسی کارگری در راستای  تامین منافع کارگران می باشد اما تامین کننده منافع کارگران نیست.

از این رو اشتباه است اگر پنداشته شود لیبرال دموکراسی کارگری انقلاب بورژوا دموکراتیک را انقلابی کارگری و برای تامین منافع کارگران تلقی می کند.

برعکس. لیبرال دموکراسی کارگری یعنی حضور فعال کارگران در انقلاب بورژوا دموکراتیک براین امر تاکید دارد که تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که با انقلاب بورژوا دموکراتیک همراه می باشند تامین کننده منافع کارگران یعنی  ساختن جامعه عالیه بشری عاری از استثمار نمی باشد.

در عوض لیبرال دموکراسی کارگری ضمن تاکید هرباره لزوم مشارکت فعال کارگران جدید در انقلاب بورژوا دموکراتیک به این نکته تاکید دارد که مفهوم واقعی لیبرال دموکراسی بطور کلی عبارت است از مشارکت طبقه متوسط جدید، کارگران جدید و بورژوازی جدید در امر انقلاب بورژوایی جدید.


لیبرال دموکراسی کارگری از این رو فراتر از مفاهیم کلی در رابطه با لیبرال دموکراسی است و بدین ترتیب بطور مشخص متوجه وظایف کارگران جدید در انقلاب لیبرال دموکراتیک می باشد.

باید در نظر داشت تعیین وظایف کارگران جدید در انقلاب بورژوایی جدید تکلیف احزاب و سازمان های کارگری است و به این مفهوم لیبرال دموکراسی کارگری همین تعیین تکلیفی است که این احزاب و سازمان های کارگری هرباره در انقلاب بورژوا دموکراتیک می نمایند.

برای توضیح بیشتر عنوان می شود. انقلاب بورژوا دموکراتیک ماحصل مشارکت طبقات جدید در هسته مرکزی و طبقات تهیدست شهری و روستایی است.

نظر به تعدد طبقات گوناگون در این انقلاب تعیین وظایف کارگران جدید در آن که حافظ استقلال کارگری باشد الزامی است  و برای تامین این هدف استقلال است که لیبرال دموکراسی کارگری خلق شده است.






عصر نوینی که در غرب آغازیدن گرفت و شرق کماکان ناظر خاموش!



در شرایطی که سنتی چپ ایران در پیشگیری از انقلاب صنعتی به بهانه های نابودی جامعه سرمایه داری و یا سرمایه داری

وابسته و... روزگار می گذراند  غرب صنعتی با پشت سر گذاشتن  مرحله مکانیزاسیون وارد انقلاب جدید فنی شده است.

انقلاب جدید فنی به سهم خود برانگیزاننده پرسش های فراوانی پیرامون ماهیت این انقلاب، آیا این انقلاب مانند سلف خود یک انقلاب عظیم صنعتی و لذا دوران ساز و موید نظام وجامعه نوین تر می باشد ، بوده است.

من برای نشان دادن  ماهیت این مرحله جدیدی که غرب صنعتی وارد آن شده است   سه   دوران، مانوفاکتورها، مکانیزاسیون و دوران دیجیتالیزاسیون در صنعت مد نظر خود قرار می دهم و آنرا با دورانهای باستانی وفئودالیته در زراعت مقایسه می کنم

دوران مانوفاکتورها در واقع یک دوران مقدماتی کم وبیش طولانی برای انقلاب ماشین و عصر مکانیک بود. ما مشابه این دوران مقدماتی را پس از عصر مکانیک تقریبا پس از دهه هشتاد قرن نوزدههم میلادی در غرب صنعتی مشاهده می کنیم که به عنوان آغاز عصر امپریالیسم موسوم گردید.

عصر امپریالیسم که می گویند از نظر من آغازش یا آغاز این دوران مقدماتی نیست. این دوران مقدماتی که پس از عصر مکانیزاسیون در کشورهای پیشرفته صنعتی شروع گشت در واقع قابل قیاس با عصر مانوفاکتورها و دوره مقدماتی برای عصر  نویی می باشد که موضوع این جستار  است .


این دوران مقدماتی  که بی   شباهت  به  دوران مقدماتی پیشا مکانیزاسیون - عصر مانوفاکتورها - نبود در واقع همان فرآیندی است که در طی آن تمهیدات برای انجام انقلاب نوین فنی - عصر دیجیتالیزاسیون - فراهم می گردد.

عصر جدید را می توان بدون مانع عصر امپریالیسم در کشورهای پیشرفته صنعتی خواند.

عصر جدید مانند سلف خود- عصر مکانیزاسیون - وعده دهنده جامعه و نظامی جدیدی است. در این مرحله کاپیتالیسم وارد عالی ترین مرحله از فرآشد تاریخی خود خواهد شد.

جامعه ها و نظام های جدیدی که در عصر نو پدیدار می شوند دیگر مانند سلف خود صورت ملی نخواهند داشت بل که قاره ایی و حتی جهانی خواهند بود.

آرایش طبقاتی در جامعه های نوین دیگر مانند گذشته نخواهند بود. در این آرایش جدید طبقاتی جایی برای طبقه متوسط نوین وجود نخواهد داشت و جامعه جدید منقسم به دو صف آرایی اجتماعی و دو قطبندی  خواهد شد

- از یکسو صاحبان سرمایه
- از سوی دیگر آنها که سرمایه ایی در دست ندارند و جزء فروش خود از راه دیگر قادر به ادامه زندگی نیستند

این جامعه نو در واقع چندان نوین هم نیست. این جامعه  همان گونه که در زراعت جامعه فئودالی از دل جامعه باستانی و در نتیجه تغییر و تحولات در آن سر برآورد جامعه نوین صنعتی هم در ادامه تغییر و تحولات در صنعت پدیدار  میشود و در حال پیدا شدن است.

اگر تفاوت میان  سطح تکامل نیروهای مولده  میان دو عصر باستانی و فئودالیته چندان اساسی نبود  اکنون هم تفاوت میان سطح تکامل نیروهای مولده میان دو عصر ماشین و کامپیوتر چندان اساسی نیست.

در عصر جدید میزان مداخلات کشورهای پیشرفته صنعتی در امور کشورهای بازار یعنی کشورهای زراعی و کمتر صنعتی دوچندان خواهد شد.

در عصر جدید بار دیگر این پرسش باشدت بیشتر از گذشته در کشورهای بازار یعنی زراعی و کمتر صنعتی مطرح می شود آیا این  کشور ها اینبار با خروج از زیر بار گران مشکلات عدیده داخلی و خارجی قادر به پیمودن راه تکاملی خود خواهند شد یا نه؟

چیزی که خروج از این بار گران که بر گرده کشورهای بازار نهاده شده را هرباره سنگین تر می سازد تئوری  هایی می باشند که از منابع معین برای  حل نکردن مشکلات صادر می گردند

از این تئوری ها باید بیش از همه به آن تئوری ها اشاره کرد که شیوعشان باعث فلج کردن عملی کارگران صنعتی در راه فرجام انقلاب صنعتی و مکانیزاسیون و.. در کشورهای بازار می گردد.

همان گونه می دانیم غرب صنعتی اگر قادر شد هر باره مراحل صنعتی کردن را از سطوح پایین تا سطوح بالای کنونی با موفقیت پشت سر بگذارد این پیروزی ها و دستاوردهای عظیم اجتماعی هرباره  در پیروی از تئوری هایی که  پیوسته خواهان توقف صنعتی شدن کردن بوده اند، نبوده است.

اگر براستی  این غرب است که کاپیتالیسم را در هر مرحله به مرحله عالی ترش و سپس از این راه زمینه رای برای به نابودی  کشانیدن میوه رسیده  کاپتالیسم  فراهم کرده و می کند در عوض این شرق عقب مانده است که با شعارهای بی پایه برای توقف  مراحل رشد کاپیتالیسم در کشور خود عملا امر انقلاب عظیم جهانی  را به حرافی های شرقی مابانه و شاعرانه   کشانیده است.

اگر همه چیز به همین منوال پیش روی کند شرق عقب مانده در آتش نفاق، بی حرکتی کارگران، نافرجام ماندن مراحل پایینی و میانی انقللاب صنعتی ، ترور و جنگ داخلی، برباد رفتن ذخایر زیر زمینی و... از بین خواهد رفت و طعمه غرب صنعتی در سیادت و آقایی بر جهان خواهد شد..

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

تئوری دو ملت چیست؟ قسمت پایانی

هیچ تردیدی در این نیست که انقلاب صنعتی محصول درجات عالی رشد یافتگی بورژوازی سنتی و صنعتی شدن و رشد
مانوفاکتورها در کشور انگلستان و در هیچ کشور دیگر بطور نمونه ایران و یا چین، اسپانیا و یا حتی فرانسه و آلمان و ژاپن بوده است . فقط در انگلستان.

مانند اسپانیا و کشورهای مشابه ما دارای یک بورژوازی سنتی و محافظه کار شدیم که نظر به درجات رشد نیافتگی اش حتی بیشتر دست به دامن استبداد شد تا  از نهضتی که همراه با رواج انقلاب صنعتی در کشور برای آزادی و دموکراسی بود پشتیبانی کند.

این بورژوازی در اوج ابراز تمایلات ضد دموکراتیک و ضد آزادی خواهانه خود حمایت های بی دریغ خویش از استبداد را توامان با حمایت از مشروعه خواهی و حکومت بورژوا تئوکراتیک نمود. باید توجه داشت حکومت تئوکراتیک در اوج فئودالیته و قرون وسطی مطرح بوده است و در دوران گذار از فئودالیته و پیدایش بورژوازی و صنعت فاصله گرفتن از تئوکراسی و  حکومت واتیکان و از این رو ایجاد حکومت های ملی راه بسیاری از کشورها بوده که در این دوران گذار از فئودالیته طی نمودند.

اما در ایران برعکس. در دوران گذار از فئودالیته بخصوص در قرون اخیر - در مصاف با مدرنیزاسیون و انقلاب صنعتی -  بورژوازی سنتی بیشتر  ابراز تمایل برای ایجاد یک حکومت تئوکراتیک و رنسانس حکومت واتیکان در کشور از خود نشان داده است .


مانند این که بخواهند ملت مدرن و بالنده را در بطن مادر سر ببرند  جامعه سنتی بخصوص در اقشار و طبقات عالیه و میانی در قرون اخیر  بیشتر تمایلات برای مشروعه خواهی و پرهیز از انقلاب بورژوا دموکراتیک از خود بروز داده است.


بورژوازی سنتی و جامعه سنتی این سرکوبی ملت جدید را توامان با یک ستیزه جویی علیه استعمار و تشکیل جبهه ضد امپریالیستی و بیگانه ستزی و حمایت از فرهنگ و منافع ملی و... نموده است

جالب در این است کلیه سنتی ها اعم راست و چپ مبارزه ضد امپریالیستی و  بیگانه ستیزی و دفاع خود از فرهنگ ملی  را جدا از ستیزه با پایگاه این امپریالیسم و بیگانه در کشور یعنی ملت جدید، روابط اجتماعی نوین و جلو گیری از انقلاب صنعتی در کشور است نمی بینند.

و در همین مشاهده است که نوک پیکان حمله علیه انقلاب بورژوا دموکراتیک متوجه به زعم ایشان رهبری شان یعنی بورژوازی لیبرال می نمایند.

اما راستی این لیبرال ها کیستند؟

تا جایی که ما می بینیم این لیبرال ها که سنتی ها می فرمایند  همان بورژوازی ملی است که از صفوف خود این بورژوازی سنتی هرباره سر در می آورد و مانند سال های 20 -32 و سپس در انقلاب اسلامی دست در دست بازار و روحانیت همراه با همین طیف سنتی است.

یعنی به راستی این لیبرال ها که این سنتی ها می گویند شاخه ایی از خود همین سنتی هایند و در بیشتر موارد از خود همین آقازاده ها، بازاریان و تجار و در گذشته از اشراف و خوانین و فئودال های کشور سر بیرون آورده است.

یعنی به عبارت دیگر این بورژوازی لییرال که این سنتی ها می گویند  در واقعیت امر سخنگوی بورژوازی صنعتی و بالنده و مدافع انقلاب بورژوا دموکراتیک و اتحاد با کارگران و طبقه متوسط نوین در کشور نیست بل که مانند بسیاری چیزهای دیگر در این کشور ساخته و پاخته های مصنوعی و از بالا برای جانشینی برای این و یا حزب واقعی و راستین در کشور می باشد.

این بورژوازی لیبرال که سنتی ها خلق کرده اند و دست در دست بازار و روحانیت دارد آنقدر گندکاری کرده است که واقعا باید به آنها ییکه می گوید  اندیشه بورژوازی لیبرال در کشور اسطوره بیش نیست و ما دارای بورژوازی لیبرال در کشور نیستیم تا میزانی حق داد.


باید به آنها حق داد که می گویند ما اصلا بورژوازی که در انقلاب بورژوا دموکراتیک مطرح است نداریم. برخی این بورژوازی را همان طبقه متوسط یا به عبارت دیگر طبقه سوم می دانند که به این باورند این طبقه متوسط که حامی انقلاب بورژوا دموکراتیک در کشور باشد از وجود خارجی برخوردار نیست.

بهر حال این تئورهای در کنار تئوری دوملت مطرحند و پیروان خود را دارند.

حال به زعم برخی تئوری ها آیا ما بورژوازی نوین داریم، طبقه متوسط پشتیبان انقلاب بورژوا دموکراتیک داریم، کارگران نوین حامی انقلاب بورژوا دموکراتیک داریم , ملت نوین و بالنده داریم یا نه وخامت این ملت نو، ضعف و چند دستگی در میان شان به قدری است که توگویی اصلا به چشم نمی آیند.


این نوشته در چنین شرایطی زبان و سخنگوی این ملت سرکوب شده و نوین شده است ملیتی که هرقدر هم به چشم نیاید و نمی خواهند به چشم آید لاکن وجود دارد و حیاتش را  به زمانی از انقلاب صنعتی و آغاز مدرنیزاسیون در کشور  مدیون می باشد.

ملتی که زیر خرواری از ارتجاع، تهمت ها، چپ گرایی ها و... نحیف و زحمی نفس می کشد و در همه جا حامی سکولاریته، انقلاب بورژوا دموکراتیک، آزادی و دموکراسی ، انقلاب صنعتی و رفاه همگانی و ترقی و.. در کشور می باشد.

تئوری دو ملت چیست؟ قسمت دوم

در پاسخ به پرسش هایی که در شماره پیشین مطرح نمودیم باید دانست که کفه سنتی کشور تا به امروز هیچ تردیدی به خود راه
نداده که ملت و جامعه جدید یک جامعه با ماهیت ملی نیست و به عبارت دیگر جامعه و ملت در حال رشد  و توسعه  با تمامی روابط درونی اش اعم از کارگران، طبقه متوسط و بورژوازی باید نابود شود.

البته راه ها نابودی که سنتی ها پیش روی می نهند در آن اتفاق نظر ندارند. بطور نمونه سنتی های چپ راه جدایی از راه سنتی ها راست مطرح می کنند. لاکن فصل مشترک و عمومی در سنتی ها اعم راست و چپ دولتی کردن به عنوان یک شیوه برای نابودی مناسبات و جامعه روبه توسعه در کشور است.


از همین منبع های سنتی- خواه راست و خواه چپ - است تهاجم گسترده علیه بورژوازی لیبرال صورت می گیرد. از دیده سنتی ها بورژوازی لیبرال یا به قولی ها قول آنها لیبرال ها سرکردگی ملت جدید را بعهده دارند و دولت مدرن که پاسخ گوی نیازهای اجتماعی ملت جدید است را همین بورژوازی لیبرال تشکیل می دهد.

از همین رو تمام دستجات سنتی عمده نفرت خود نسبت ملت و روابط اجتماعی جدید  و در حال توسعه را  معطوف بر همین آقایان جدید که بورژوازی لیبرال باشند  می نمایند تا متوجه کارگران نوین و فابریک ها.

و در عوض سنتی ها چپ که سخنگوی کارگران در روابط اجتماعی سنتی و پیشین کشور می باشند از برادران و رفقایشان یعنی کارگران فابریک ها مطلبند که برای نابودی جامعه سرمایه داری وابسته و بطور کلی برای نابودی سرمایه داری در کشور از دادن دست دوستی به لیبرال ها خود داری کنند.

به این ترتیب این ها هرباره از کارگران نوین می خواهند از انقلاب بورژوا دموکراتیک استنکاف کنند و به صفوف شان برای نابودی سرمایه داری در کشور بپیوندند. آنها می گویند بورژوازی لیبرال که به استثمار کارگران جدید اشتغال دارد مانند سگ زرد که برادر شغال است با بورژوازی سنتی و ملی از یک طبقه واحد می باشند و ابندو باید نابود شوند.

اما براستی دادن دست دوستی به بورژوازی لیبرال، انقلاب بورژوا - دموکراتیک چیست که این گونه کلیه سنتی ها ازآن نفرت دارند؟

آیا انقلاب بورژوا دموکراتیک یک انقلاب بورژوا لیبرال است و در آن دولت از سوی لیبرالها تشکیل می گردد و کارگران نقش و سهمی در رهبری و تشکیل دولت جدید ندارند؟

آیا انقلاب بورژوا دموکراتیک آن گونه است که سنتی ها می گویند؟

حقیقت این است ملتی که با ملت دیگر رابطه خصمانه دارد و کمر به نابودی آن بسته است این نفرت خود را محدود نمی کند.  از همین رو هم است که از سوی سنتی ها سیلی از تهمت ها سوی ملت نوین و جامعه نو و روبه پیدایش روان است.

نسبت دادن انقلاب بورژوا دموکراتیک به بورژوازی لیبرال - به اختصار لیبرال ها - و سرانجام حواله دادن این انقلاب در پیروی از مکتب و ایدئولوژی لیبرالیسم تنها یک نمونه کوچک برای سیاه سازی حریف تاریخی است.

لاکن انقلاب بورژوا دموکراتیک  آن گونه که تاکنون در نگاه سنتی و ارتجاعی و بازدارنده به آن نگریسته شده و به آن حمله شده است برابر با انقلاب بورژوا لیبرال و برابر با رهبری و آقایی این بورژوازی در این انقلاب نیست.

من همان گونه که در راهکرد برای برون رفت از وضعیت کنونی تشریح نمودم عمده تهاجم و نوک پیکان حمله انقلاب بورژوا دموکراتیک  جامعه سنتی و پیروان انقلاب بورژوا تئوکراتیک می باشد.

انقلاب بورژوا دموکراتیک در پی حل تضاد موجود میان دو ملت بسوی ملت نوین و سربلند و بالنده است. در پی حل تضاد عمده در یک کشور در حال گذار و در حال توسعه می باشد.

انقلاب بورژوا دموکراتیک در اهداف خود بر این نکته  تاکید دارد که کشور آن قدر که از عدم توسعه یافتگی انقلاب صنعتی دچار مشکلات شده است از رشد و توسعه آن رنج نمی برد. و به این ترتیب به این نکته تاکید دارد این ملت سنتی است که مایه عقب ماندگی، مشکلات عدیده اجتماعی و... است و نه ملت نو و بالنده.

اتهام این که جامعه  و ملت نو حاصل رشد نیافتگی جامعه و ملت کهن  بوده و از دل توسعه آن سر بر نیاورده و یک نوزاد اجنبی است و لذا حقانیت ندارد این انتظار بی پایه را ایجاد می کند که توگویی انقلاب صنعتی در سایر کشورها مانند انگلستان هرباره تکرار اختراع ماشین ها بخار در سطح ملی بوده است و اساسا این انتظار که گویی چنین امری از امر انقلاب صنعتی و یا هر انقلاب فنی دیگر عملی است.

ادامه دارد..






  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...