۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

"منشا تمام ثروت ها کار است"



تز لاسال، آدام اسمیت و ریکاردو:

"منشا تمام ثروت ها کار است"

آنتی تز مارکس در نقد برنامه گوتا:

"منشا ثروت ها فقط کار نیست. طبیعت هم به اندازه ی کار ایجاد ارزش مصرفی می کند و ثروت هم واقعیت ندارد مگر اینکه دارای ارزش مصرفی باشد"


اگر کار به سهم خود مولد ثروت است- که است - از آغاز که انسان به کار اجتماعی پرداخته، این کار او برای انسان مولد ثروت او بوده است. پس بر این اساس می توان چنین نتیجه گیری کرد : عدم عدالت اجتماعی که در حوزه روابط اجتماعی ظهور می کند محصول توزیع نا عادلانه ثروت ناشی از کار اجتماعی است. توریع ناعادلانه ثروت اجتماعی - ثروت ناشی از کار - موید فرمی از مالکیت بر سرمایه هاست. هر فرمی از مالکیبت بر سرمایه و به تبع آن هر فرم از روابط اجتماعی و توزیع ثروت مرتبط با فرمی از شیوه کار اجتماعی می باشد. من بر این اساس  مطالبی برای ارائه داشتم. که درادامه خواهد آمد:

 من بر اساس گفته شده به این نتیجه می رسم آنچه ما سرمایه گرایی - کاپیتالیسم می خوانیم نمی تواند پدیده تازه ایی باشد. آنچه پدیده تازه ایی است نوعی از کاپیتالیسم است. اما این نوع از کاپیتالیسم که در شهر و صنعت بروز کرذه حیاتش را مدیون انقلاب صنعتی و پیدایش فابریک ها نیست. نوع بورژوایی از کاپیتالیسم- کاپیتالیسم شهری و صنعتی - حیاتش را در قرون وسطی و مدیون پیدایش
مانوفاکتورها - کارگاه ها - است.

 اما در مورد کاپیتالیسم - سرمایه گرایی - من آنرا برپایه مطالب فوق ماحصل تصاحب ثروت اجتماعی ناشی از مالکیت خصوصی بر سرمایه می بینم. سرمایه از نظر من یک وسیله - کار اجتماعی - است. این وسیله نظیر کار از همان آغاز انسان - کارگر - بوده است. این نه سرمایه بل که کاپیتالیسم و به تبع آن کارگری کردن است که بهره کشی - استثمار انسان از انسان - را سبب میشود. این اصل در مورد برده داری هم همین طور بوده و در مورد نوع جدید کاپیتالیسم هم همینطور است. و تا مادامیکه انسان کارگر و مولد صاحب سرمایه و از این راه صاحب ثروت اجتماعی نیست به همین نحو باقی می ماند. اما تردیدی نیست برده داری با اشکال بعدی کاپیتالیسم تفاوت هایی دارد. اما اگر ما کلیت آن را صرف نظر از تفاوت ها مشاهده کنیم به نتایجی می رسیم که من در پایین به آن خواهم پرداخت.


 من از این مشاهدات چنین نتیجه می گیرم: کار اجتماعی منبع ثروت اجتماعی است. بهره کشی انسان از انسان محصول تصاحب ناعادلانه ثروت اجتماعی از راه مالکیت خصوصی بر سرمایه ها است. آنچه در پروسه کار اجتماعی به برده، رعیت و کارگر دستمزد داده میشود خارج از حوزه ثروت اجتماعی است. ثروت اجتماعی یعنی ارزش مصرف انباشت شده و اضافی.سرمایه گرایی و کاپیتالیسم محصول مواجهه آزادانه دو گروه اجتماعی که یکی دارای نیروی کار و دیگری دارای پول است نیست. این تعریف فقط برای نوعی از کاپیتالیسم مصداق دارد. و در این نوع از کاپیتالیسم - کاپیتالیسم شهری و صنعتی - می باشد که دو گروه در بازار کار یکدیگر را می یابند. و در این کاپیتالیسم شهری است که پول به سرمایه تغییر شکل می دهد و غیره یعنی آنچه که مارکس تبیینش نمود. در این جا یک نکته مهم دیگری هم وجود دارد که نظر به اهمیت آن، انرا چداگانه در زیر مطرح می کنم.


 ثروت اجتماعی یعنی کار اضافی و انباشت شده، رابطه ایی با کار مصرفی در حین پروسه کار دارد: در هر پروسه کار، کاراضافی- ثروت اجتماعی یا ارزش مصرفی برای انباشت - تولید و کار مصرفی باز تولید می گردد. پس ما در این جا با رابطه تولید و باز تولید مواجهه هستیم. به عبارتی تکراری در هر پروسه کار، این کار اضافی و انباشتی است که تولید میشود و از همین روست که کار اجتماعی انسان مولد ثروت است. باید توجه داشت در آغاز تولید اضافی وجود نداشت. در آغاز تنها باز تولید بود که از موجودیت برخودار بود. در این مرحله کار همان بازتولید بدون انباشت مازاد برتولید بود. کاری که محدود بر بازتولید است کاری مولد ثروت اجتماعی نیست بل که کار ثابت است. کاری است بخور و نمیر. کاری است حیاتی و کاری است ضروری و حداقل. این همان کاری است که در کاپیتالیسم مبدل به سهمیه برده، رعیت، دستمزد، و از سوی دیگر مبدل به مصارف جهت حفظ بالایی ها می شود. در یک کلام این همان کار مصرفی است. تکرار می کنم کارمصرفی در رابطه است با کار اضافی. رابطه کار مصرفی و کار اضافی همان رابطه بازتولید و تولید است. این رابطه در عین حال رابطه میان هزینه های انسانی و سود در کاپیتالیسم است.

 از نظر مشاهدات من: سود و کار اضافی و کار انباشتی یعنی ثروت اجتماعی در آغاز نبوده است و اما پس از رشد در شیوه های کار و مولده انسانی و از این راه پیدایش شیوه پرتوان تر کار، انسان قادر به کسب و انباشت ثروت از کار اجتماعی خود گشت. اما در این مرحله تصاحب ثروت و کار انباشت شده هنوز عمومی بود. به عبارت دیگر انسان ها به یکسان و بطور عمومی ثروت مند می شدند. از زمانی که کاپیتالیسم بوجود آمد یعنی از آغاز برده داری در تصاحب عمومی ثروت اجتماعی خللی بوجود آمد. برده داران برای تصاحب مطلقه ثروت اجتماعی بر سرمایه های اجتماعی چنگ زدند و سرمایه ها را بطور مطلقه در تصاحب خود درآوردند. و از راه تصاحب و مالکیت مطلقه بر سرمایه های اجتماعی مابقی - برده ها - را از تصاحب ثروت اجتماعی محروم کردند. از همین بی عدالتی اجتماعی در تقسیم و توزیع ثروت های اجتماعی است یعنی از محروم سازی عده ایی که کارمی کنند اما با این وجود یهره های کارشان نصیبشان نمی شود، و در عوض ثمرات و بهره های کار شان در جیب عده دیگر سرازیر میشود است که کاپیتالیسم در اشکال مختلفش پدیدار می شود. اما پیش از پیدایش کاپیتالیسم، تولید کالایی بود که پدیدار گردید. مبجث تولید کالایی را عمدا رها می سازم تا از اطاله کلام جلوگیری کرده باشم.

 اما مارکس مسئله را به شکلی دیگر می بیند. مارکس کاپیتالیسم را محدود و حصور به پدیده ایی و یا به آن نوع از کاپیتالیسم می کند که محصول انقلاب صنعتی و پیدایش و توسعه فابریک ها و ماشین هاست.



 در مارکس رابطه کار ضروری - مصرفی - و کار اضافی و انباشت شونده و به عبارت دیگر رابطه میان هزینه های انسانی در حین تولید و بهره - ثروت اجتماعی - به گونه دیگر از آنچه از من در بالا آورده شده، تنظیم شده است. هزیبه های مصرفی در حین تولید که شامل دو بخش کلی می شود را باید پیوسته از بهره که انباشت میشود جدا نگه داشت. هزینه ها انسانی بر دو بخش است: یخشی که برده ها و... مصرف می کنند و بخشی که بالایی ها هزینه می کنند. در سیستم تولید کالایی هر دو این هزینه ها به صورت هزینه تولید وارد بهای کالا میشود. برای ثابت ماندن سرمایه باید پیوسته آنچه که در پروسه کار و تولید هزینه و مصرف می شود ثابت بماند یعنی باز تولید شود. در تولید کالایی که هدف تولید و کار انباشت ثروت است باید در هر چرخه اقتصادی بهره و یا سود تولید شود. کار بی بهره در تولید کالایی بی معنی است. در هر چرخه اقتصادی در تولید کالایی از همین رو باید بهره تولید شود و انباشت گردد یعنی مصرف نگردد. به نظرمن مارکس هزینه های انسانی کار را به دو بخش تقسیم نمی کند. او مزد را سهمیه کارکران و بهره را سهم کاپیتالیستها تلقی می کند. مارکس کار مولد ثروت یعنی کار اضافی را کاری غیر لازم می داند و کار ضروری همان کار بخور و نمیر است که انباشت نمی شود. او زمان کار و به عبارت دیگر کار را به دو دوسته کار لازم و کارغیر لازم تقسیم می کند. مارکس در ادامه بر این باور است که کار غیر لازم همان کاری است که در آن کارگر استثمار میشود. او زمان کار غیر لازم را زمان کاری تلقی می کند که کارگران نه برای خود و باز تولید خود بلکه برای کاپیتالیست و برای بازتولید او کار می کند...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

انسانها هستند که تاریخ خود را میسازند ولی‌ نه آنطور که دلشان میخواهد


این نوشته مجموعه ایی از کامنت های در کنار هم فرار داده شده و سپس برای یک جستار به شکلی که می بینید ویرایش شده می باشد که چنانچه عدم یکپارچگی در آن مشاهده میشود ماحصل نحوه تولید متن می باشد که امیدوارم با بزرگواریتان بخشوده گردد.




انسانها هستند که تاریخ خود را میسازند ولی‌ نه آنطور که دلشان میخواهد

 از همین رو هم از گذشته در میان چپ در ایران این سنت رواج بود که می گفتیم: تحلیل مشخص از شزایط مشخص. شعار های کلی از عدالت اجتماعی سر دادن راه چاره ما نیست.

 نمونه  بارز از چنین رویکردی بخشی از چپ - سنتی چپ -  مباشد که وقتی از عدالت اجتماعی و نابودی کاپیتالیسم در کشور سخن است نیازی به این نمی بیند روشن کند این روابط اجتماعی که کاپیتالیسم خوانده میشود در کدام مرحله از مراحل تکاملی اش است: ماقبل صنعتی، آزاد و یا امپریالیسم. این رویکرد سنتی و چپ هنگامی که از عصر وزمانه سخن می راند معلوم نیست این عصری که او از آن سخن می راند منظور عصر و دوران تاریخی در انگلستان است و یا آمریکا و یا ....؟ والا تحلیلی از شرایط تکاملی این کاپیتالیسم و درجات رشدش ارائه نمی دهد. مبحث من در این جا اتفاقا همین است  و آن این که" انسانها هستند که تاریخ خود را میسازند ولی‌ نه آنطور که دلشان میخواهد ، یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند ،بلکه در شرایط داده شده‌ای که میراث گذشته است و خود آنان به طور مستقیم با آن درگیرند، و این عبارت از مارکس است.

این که ما هنگامی که به اروپا و آمریکا و کشورهای از نظر اجتماعی از ما ایرانیان فراتر می نگرنیم و به این اعتبار در قالب این کشورها کاپیتالیسم جهانی غرق در بحران را می بینیم این را باید ماحصل این دانست که این عقب ماندگی اجتماعی و تاریخی در ایران پیوسته این حسن را برای ما داشته است که ما بطور یکجانبه تنها شیفته مظاهر مثبت تکامل اجتماعی نباشیم و بل که همزمان به عواقب منفی آن هم بیاندیشیم. اما من به عنوان یک عضو ناچیر جامعه کارگری ایران با این وجود هراسی از پیشرفت اجتماعی و رسیدن به سطوح عالی که جامعه های کارگری وبرادر در کشورهای پیشرفته  به آن رسیده اند، به خود راه نمی دهم. بهرحال این راهی است که تاریخ همان گونه که پیش روی جامعه های برادر در اروپا و غیره نهاده در کشور ما پیشروی ما هم نهاده است. تکاملی که جامعه های کارگری از این راه می بینند هرگز نمی تواند محصول هیچ آموزش حزبی باشد. من فکر می کنم و در این اندیشه ام تردیدی به خود راه نمی دهم که بخشی از جامعه کارگری ایران به علل عقب ماندگی اجتماعی و عدم رشد یافتگی متاثر از رویکردهای آن اقشار و طبقات اجتماعی ارتجاعی در ایران است که از تکامل تاریخی و اجتماعی و سقوط در جامعه کارگری در صورت رشد و تحول اجتماعی در هراسند و این ها همان گروه های اجتماعی اند که با مستمسک قرار دادن وضعیت آتی اجتماعی و محصول پیشرفت اجتماعی در کشور از مشابهات اروپایی و... در پی آنند رویکرد های مرتجعانه خودشان را در بدنه جامعه کارگری کشور سرایت دهند. از همین رو این گروه های احتماعی که مانند هاله ایی وسیع جامعه کارگران صنعتی کشور را در خود در برمی گیرند رویکردهای ارتحاعی خودشان را با رویکردهای ضد کاپیتالیستی و عدالت جویانه کارگران صنعتی ایران در هم آمیخته اند .


این مبحث کشورهای های حاشیه ایی که  مطرح است از منظر  من به این معناست که جامعه کارگری ایران در حاشیه جامعه های کارگری مادر و اصلی و مرکزی قرار دارد. تا جایی که این توضیح دهنده واقعیت روابطی که ماحصل عقب ماندگی جامعه کارگری در ایران و پیشرفت و تکامل جامعه های کارگری مرکزی است بحثی نیست و پذیرفتنی است. اما چیزی که در این رابطه پذیرفتنی نیست این است که این حاشیه نشینی و آن مرکز نشینی مبدل به یک تئوری و از این راه با دگماتیزه شدن مبدل به نسخه نویسی هایی از سوی مرکز نشینان برای حاشیه نشینان گردد. ماحصل این تئوری سازی هایی که مرکز نشینان انجام داده اند رویکردی بوده است که به رویکرد اروپاسانتریستی موسوم شده است. من به شخصه این رویکرد اروپاسانتریستی را از هرکسی که باشد محکوم می کنم. اروپاسانتریسم به وقایع جهانی وازجمله وضعیت در کشورهای حاشیه شده به گونه دیگری نگاه می کند. در این رویکرد کشورهای حاشیه شده دارای تاریخ اجتماعی مستقل نبستند بل که تایعی از رویدادها و تاریخی هستند که در حال حاضر در کشورهای مرکز جاری است. از همین رو هنگامی که اروپاسانتریستها از کاپیتالیسم جهانی و بحران در آن سخن می رانند نظیر دیگر رویدادها و وضعیت ها مد نظرشان همان و وقایع و حالات اجتماعی و تاریخی در کشورهای مرکز می باشد. من به این نظرم اروپا سانتریسم از آن رو جامه ذی قیمتی در ایران می باشد چون پوشش برازنده ایی است برای پیکر آن ارتجاعی در کشور که در پی هراساندن و برحذر داشتن جامعه کارگری ایران و در حاشیه نگه داشته شده از همراهی با مسیر تحول اجتماعی مستقل است. 


برای جامعه کارگری و حاشیه ایی و عقب مانده ایران مطالبی را رفیق گرامی و ارزنده لنین مطرح نموده اند و بخشی از چپ تکرارش می کند در حکم تئوری ها و نظریاتی را دارند که  اشخاص مطرح نموده اند. اما ما حق نداریم و نمی توانیم به این نظریات مطروحه و لنینی مانند آیات منزل بنگریم. این اشخاص درزمان و به سهم خود مطالب در خور توجه و آموزنده ایی را مطرح کرده اند که باید مورد نوجه قرار گیرد. از جمله آنها موانع موجود برای یک استقلال و تکامل مستقل در کشورهای حاشیه شده و غیر مستقل می باشد.  همان گونه که مستحضرید و نیازی به تکرار نیست ما این مبحث استقلال و رفع وابستگی و رفع حاشیه نشینی را از دیرباز در کشور مان داشته ایم. من طرف سخنم رفیق لنین فقید است: اگر استقلال و رشد مستقل ممکن است آنگاه این مطلب آیا این رشد باید پرولتری و به شکل چینی- کشور چین امروز - باشد و یا به شکل کلاسیک و یا شق سوم کلیه این مباخث و مطالب شیوه ها و روش ها و تاکیتک ها و راه های رشد منشاء گرفته و در رابطه و قالب از یک استراتژی واحد می باشند. من به این نظرم پیش از همه بیاییم آن استراتژی و تاکتیکی که در زمینه رشد و استقلال کشورهای حاشیه شده مطرحند را از نظر تاریخی و اجتماعی تحلیل کنیم و ماهیت تاریخی و اجتماعی شان را این که آیا بورژوایی اند و یا فراتر از آن یعنی اشتراکی اند را  ار قبل معین کنیم. من به این نظرم صرف نظر از روش ها و راه های رشد و استقلال و توسعه که در کشورهای حاشیه نگه داشته شده مطرحند اصل ماهیت این رشدها از نظر استراتژیک و تاریخی مطرح اند که در نفس تاریخی خود اشتراکی - کمونیستی - نبوده و به گونه ایی متعلق به هیچ یک از فازهای آن مرحله عالی تاریخی نیستند. این گفته میشود راه بورژوایی رشد و استقلال ممکن نیست از نظر من این مبحث حائز ارزش تاکتیکی است و نه استراتژیکی و تاریخی. صحت این گفتمان را در عمل چینی ها به ما نشان می دهند.چینی ها عملا به ما نشان می دهند یک کشور حاشیه ایی و به اصطلاح مستعمره دیروزی صرف نظر از راه و روش قادر به رشد و استقلال است اما فقط این می ماند به کدام تاکتیک و روش. اما همان چینی ها به ما نشان می دهند که این رشد و استقلالی که کشور به لحاظ تاریخی طی خواهد کرد در ماهیت تاریخی خود کاپیتالیستی است- کاپیتالیسم دولتی-. به عبارت دیگر ما عملا می بینیم رفع عقب ماندگی، رفع حاشیه نشینی با هر روش ممکنه عملا یک حرکتی است که از نظر تاریخی متعلق به دوره های ماقبل مرحله اشتراکی تاریخ - مرحله کمونیستی - می باشد.


باز گردیم به اصل مبحث و آن این که کارگران ایرانی قادر به ساختن تاریخ در کشورند اما نه آنطور که دلشان می خواهد بل که آنطور که شرایط موجود به آن ها این امکان را می دهد. آنطور که دلشان می خواهد آن است که  بخشی از چپ آنرا به شکل آرمانی تکرارش میکند و آنطور که شرایط کشوری به آن ها این امکان را می دهد این آرمانهای اجتماعی و تاریخی را عملی کنند آن است که من سعی دارم از این راه بیان کنم .

من برای این که تک صدا- مونو تن - سخن نگفته باشم اجازه دهید به یک نکته ایی که پیوسته یکی از مواردی است که چپ کارگری مدام به آن می پردازد به سهم خود اشاره کنم: من تاکنون سعی کردم که نشان دهم که جامعه کارگری ایران در نگرش تحلیلی به اوضاع اجتماعی داخل و جهانی دوپاره است.1- نگرش نخست که شامل من هم میشود از شرایط اجتماعی ایران و این که کشور از نظر اجتماعی در حال گذار و تحول از شرایط تاریخی فئودالی و رانتی از کاپیتالیسم به مرحله آزاد از کاپیتالیسم درجا زده و در حال یافتن یک راه رشد برای فرجام این گذار می باشد 2-نگرش دوم مبنایش روابط اجتماعی ناعادلانه یعنی کاپیتالیسم صرف نظر از مراحل رشد و تکامل تاریخی و صرف نظر از درجات توسعه آن می باشد. این دو رویکرد را من برای سهولت به شکل زیر تقسیم می کنم: 1- رویه تاریخی 2- رویه متافیزیکی و مکانیکی



همان گونه که دوستان و رفقا مستخضرند این دو رویکرد کارگری درست و یا نادرست بهم اتهاماتی را وارد می کنند. از اتهاماتی که رویکرد مکانیکی به رویکرد تاریخی وارد می بیند این است رویکرد تاریخی منتظر رشد و پختگی کاپیتالیسم در ایران و سپس اتخاذ عملیات انقلاب و انهدامی علیه کاپیتالیسم می باشد... من به سهم خود این انتقاد به رویه تاریخی را وارد نمی بینم. این انتقاد بیش از این که وارد باشد بیشتر گویای نقصان ها در نگرش مکانیکی است. علتش را عرض می کنم. همان گونه جامعه کارگری ایران مستحضر است و نیاز به توضیح نیست کاپیتالیسم یک رابطه اجتماعی است که در عرصه اقتصاداجتماعی وجود دارد و عمل می کند. کاپیتالیسم به منزله یک رابطه اجتماعی در اقتصاد را شما از هر سو که بنگرید کاپیتالیسم است. مانند گربه ایی که از هر سو به پایین بیاندازیدش با پنجه ها به زمین می نشیند.  چنین کاپیتالیسمی برای این که ناعادلانه باشد به موارد زیر نیاز ندارد1- نیازی ندارد که پخته شود و رشد کند تا ناعادلانه باشد2- نیازی به این ندارد تا گسترش و توسعه و نظام یابد تا کاپیتالیسم و ناعادلانه باشد. کاپیتالیسم از همان لحظه نخست که در یک واحد اقتصادی در سطح انسانی برقرار میشود کاپیتالیسم و در خور نابودی است چون ناعادلانه و مخالف حقوق بشر است.

اما مشکلی که ما در سطح تاریخ اجتماعی از آن برخورداریم و آن اقشار و طبقات اجتماعی در ایران که در حول و حوش کارگران صنعتی واقعند و اورا مانند هاله ایی در بر گرفته اند قادر به ادراک آن نیستند برای نابودی روابط ناعادلانه اجتماعی که از نظر حقوق بشر شدیدا و آشکارا محکوم است ما قادر نیستیم تنها از سطح حقوقی حرکت کنیم. این حقوق گرایی که امروزه در ایران مد شده است تناسخی با رویکرد کارگری ندارد. این حقوق گرایی قادر به نگرش تاریخی و پروسه وار به فرآیند و فراشد اجتماعی انسان نیست. مبنای این رویکرد ساده است: حقوق انسانی. و بر این مبنا ناعادلانه بودن کاپیتالیسم. و سرانجام این ننیجه ساده که باید نابودش کنیم. عرض کردم. کاپیتالیسم برای این که در خور نابودی باشد تنها نیاز به این دارد که شما به آن یک نگاه حقوقی و انسانی بیافکنید اما برای این که بتوانید و قادر شوید کاپیتالیسم را نابود کنید نگاه حقوقی شما کافی نیست. از این جاست که ما به آن موردی می رسیم که پیشتر در جامعه کارگری از سوی شخص مارکس مطرح شد:انسانها هستند که تاریخ خود را میسازند ولی‌ نه آنطور که دلشان میخواهد ، یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند ،بلکه در شرایط داده شده‌ای که میراث گذشته است و خود آنان به طور مستقیم با آن درگیرند،....


یه این ترتیب باز گردیم به جستار مارکس که انگیره اصلی این مباحثات ما در این گوشه است: انسانها هستند که تاریخ خود را میسازند ولی‌ نه آنطور که دلشان میخواهد ، یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند ،بلکه در شرایط داده شده‌ای که میراث گذشته است و خود آنان به طور مستقیم با آن درگیرند،... و من می خواهم اضافه کنم انسان های کارگر در ایران که بانی رهایی خود از قید استثمار و کاپیتالیسم می باشند تنها در صورت ارتقاء و تکامل توانایی های شرایط مادی و اقتصادی موجود و به ارث رسیده در کشور قادر میشوند خود را روزی از بند بهره کشی انسان از انسان رهایی بخشند. به عبارت دیگر این انسان ها نمی توانند آن گونه که مصلحین اجتماعی و یا حقوق گرایان خرده بورژوا به آنها می گویند در شرایطی که خود انتخاب کرده اند بل که به مساعدت ارتقای شرایط مادی و اقتصادی موجود به خواسته های اجتماعی خود دست یابند. اما مبحث ارتقای شرایط اقتصادی- مادی موجود بی ارتباط با مبحث روابط اجتماعی که هرباره این شرایط اقتصادی - مادی در آن ارتقاء می یابد نیست. چرا که با هر مرحله از شرایط و شیوه های اقتصادی مرحله ایی از تکامل روابط اجتماعی مرتبط است. من پیشتر به این مورد اشاره نمودم که به رویکرد تاریخی این اتهام از سوی حریف- رویکرد مکانیکی - وارد میشود که توگویی رویه تاریخی منتظر پختگی کاپیتالیسم در ایران است. و در این جا نظر به تناسب موضوع اضافه می کنم اگر انتظاری است این انتظار متوجه ارتقا و تکامل شرایط مادی - اقتصادی کشور است و نه منوجه ارتقای کاپیتالیسم. همان گونه که دوستان ملتفتند ارتقای شرایط و شیوه های اقتصادی- مادی کشور، بهینه سازی توان مادی - اقتصادی کشور و غیره با ارتقای اشکال کاپیتالیسم مرتبط است اما یکی نیست. انتظاری که به رویکرد تاریخی منتسب می کنند متوجه ارتقای اشکال کاپیتالیسم نیست بل که متوجه آن شیوه ها و شرایط اقتصادی - مادی کشور است که هر باره در این ارتقای اشکال کاپینالیسم حاصل میشود. همان گونه که در آغاز هم گفته شد بدون فراهم کردن شرایط های مادی - اقتصادی وبدون تلاش در مسیر افزودن به این شرایط به ارث رسیده و تکامل آن نیل به عدالت اجتماعی و نابودی کاپیتالیسم ممکن نیست. درغیر این صورت همین میشود که انسان دوستان ها، حقوق بشری ها و .... و سایر نظریه پردازن خرده بورژوازی سنتی در ایران می گویند.



 اختلاف دو جریان نامبرده- رویه تاریخی و مکانیکی - مبتنبی بر واقع بینی و عدم واقع بینی امپریالیسم و ارتجاع داخلی نیست. در تحلیل مختصری که در بالا ارائه دادم مبانی تعین مرحله انقلاب بر اساس وضعیت مادی - اقتصادی کشور را مشخص ساختم. موانع داخلی و خارجی که مورد  نظر برخی دوستان و رفقاست ماهیت تاریخی و اجتماعی مرحله انقلاب را تعیین نمی کند. به عبارت دیگر ضد انقلابی بنام امپریالیسم که مورد نظر  این دسته می باشد اشاره بر حدت و شدت موانعی دارد که سر راه انقلاب لیبرال دمکراتیک - بورژوا دمکراتیک - قرار دارد اما این حدت و شدت تعیین کننده ماهیت مرحله انقلاب در کشور نیست و نمی تواند باشد. بگذارید من این مطلب در قالب جملات دیگری بیان کنم: در این جا دو راه وجود دارد 1- یا انقلاب لیبرال دمکراتیک ممکن خواهد شد . 2 - و یا این که کشور در زبر بار ارتجاع و امپریالیسم از بین خواهد رفت. راه سومی که برخی از دوستان  مطرح می کنند یعنی راه جهش به مرحله کمونیستی و اشتراکی تکامل اجتماعی ممکن نیست و اتوپیایی است. در زیر پیرامون همین موصوع بیشتر استدلال خواهم کرد.


نظربه انقلاب عالی تر- انقلاب اشتراکی و کمونیستی - به عنوان تنها آلترناتیو علیه رفع موانع عظیم و گسترده ارتجاع داخلی و امپریالیسم در آغاز به این گونه مطرح بود که نظر به عدم امکان و پیروزی انقلاب لیبرال دمکراتیک در کشورهای حاشیه ایی فرجام انقلاب های بورژوا- دمکراتیک در این کشور ها منوط به انقلاب کمونیستی- فاز سوسیالیستی - در کشورهای متروپل و مرکز می باشد. اما بعدها در زمانه ماست که با یک اصلاح همان تئوری پردازن چنین استدلال می کنند نظر به حاکمیت بورژوازی و رفرم ارضی در کشورهای حاشیه ای انتظار انقلاب در کشورهای مرکز از سوی حاشیه نشینان بسر آمده و این کشور ها اساعه و بلافاصله مانند کشورهای مرکز قادر به از سر گیری انقلاب سوسیالیستی خود هستند. این اصلاحیه که این تئوری به خود دیده به ظاهر تنها یک اصلاح ناچیز در تئوری قدیمی و تئوری انتظار است و به ظاهر تئوری نامبرده را برای کشورهای حاشیه ایی فعال تر و جذاب تر از گذشته می کند و آنها را از وایستگی به انقلاب سوسیالیستی در کشورهای مرکز و مادر می رهاند. اما آنهایی که این گونه به ظواهر این تغییرات تئوریک چسبیده شدیدا در اشتباه اند. چرا که تغییر مرحله انقلاب از مرحله سفلی بر مرحله عالی و اشتراکی در کشورهای حاشیه به این سادگی نیست. من در این رابطه توجه تان را به استدلال هایی جلب می کنم که برای تغییر مرحله انقلاب در کشورهای حاشیه ایی ارائه داده میشود. این استدلات آن گونه که این دسته رفقا در کامنت هایتان استدلال می کنید مبتنی بر شدت و حدت موانع امپریالیستی سر راه انقلاب بورزوا- دمکراتیک نیست. چرا که این موانع مانند بحران در کاپیتالیسم پدیده ذاتی بوده و از آعاز وجود داشته و پدبده نوظهوری نیست که حال بر آن پایه مرحله انقلاب در کشورهای حاشیه تغییر کند. در ادامه به مبانی اصلاحاتی اشاره می کنم که پیروان انقلاب سوسیالیستی در کشورهای حاشیه ایی وارد تئوری قدیمی وارد کرده اند.


همان گونه که دوستان مستحضرند تئوری انقلاب سوسیالیستی در ازای انقلاب لیبرال دمکراتیک قدیمی تر از زمانی است که ترتسکی شروع به چنین نسخه نویسی های نمود و در ایران هم پیروانی پیدانمود. اما پیروان این تئوری پس از رفرم ارضی و پس از پیروزی سیاسی کاپیتالیسم رانتی در انقلاب اسلامی پیش از گذشته میدان برای عرض اندام پیدا کرده اند. مستمسک های این تئوری پردازن برای حقانیت تئوری شان یکسان نیست. ساده ترین که امروزه به آن متوسل میشوند بحران فزاینده امپریالیستی در کشورهای مرکز می باشد. اما پایه تئوری شان در جای دیگر نهفته است. همان گونه که برخی از دوستان دیگر هم بدرستی اشاره نمودند توسل برهانی به بحران در کاپیتالیسم برای زمان نابودی آن پذیرفتنی نیست. چرا که بحران در کاپیتالیسم ذاتی است و از نظر تاریخی تقریبا قدمتی به طولایی خود کاپیتالیسم دارد. پس باید بدنیال پایه اصلی تئوری انقلاب سوسیالیستی به منزله انقلابی برای همه زمان و در همه مکان بود. از نظر من این تئوری برگرفته از یک اصل ساده است: بی عدالتی رابطه ایی که کاپیتالیسم خوانده میشود.و از نظر اجتماعی ریشه در اقشار و طبقاتی دارد که از جامعه کارگری نیستند. من قبلا هم به این اقشار و طبقات اشاره کردم و عرض کردم این گروه ها مولد رویکرد مکانیکی و ضد تاریخی در برخورد و ضدیت با کاپیتالیسم می باشند. و در این جا اضافه می کنم اختلافی که میان این دو رویکرد در ضدیت با کایپتالیسم وجود دارد اگر دقیقا به تاریخ مبارزات جامعه کارگری نگریسته شود پدیده تازه ایی نیست و اتفاقا در مبارزه علیه رویه های مکانیکی بوده است که رویه تاریحی به منزله تنها رویه کارگری خود را تثبیت نمود. همان گونه که مستحضرید این اختلاف که از همان آغاز روی نمود دایر بر راه و رویه تاریخی نیل به عدالت اجتماعی و راه های تخیلی و ارتجاعی و... آن بود که شمه ایی از آن در مانیفست در بخش انواع سوسیالیسم ها منعکس شده است. در این رابطه همان گونه که در مانیفست هم مطرح شده انچه راه کارگری را از دیگر راه های اجتماعی تحقق عدالت اجتماعی مشخص می کند در این است که از منظر کارگران برپایی جامعه اشتراکی محصول اراده کارگران نیست یعنی آنطور که کارگران دلشان میخواهد بل که جامعه اشتراکی آتی که در قله تکامل اجتماعی انسان قرار دارد و یک جامعه واحد جهانی است همان جامعه ایی در دست احداثی است که کارگران رهایی شان را مدیونش خواهند بود. اما پیش از این که این نظریه و این راه به این صورت مطرح شود راه های سوسیالیستی که مطرح بودند یا ارتحاعی بودند و یا تخیلی. و حالا هم همین طور است این سوسیالیسم های ارتجاعی و تخیلی هستند که در ایران مطرح اند و ضدیت با کایپیتالیسمی که مطرح می کنند اگر ضد تاریخی و مکانیکی است برای این است که مایه گرفته از همین سوسیالیسم های ارتجاعی و تخیلی است.


اما  این که انقلاب لیبرال دمکراتیک نظر به ماهیت تاریخی و بورژوایی اش باید انقلابی برهبری بورژوازی باشد همان اساس نادرست و همان پایه چوبی است که اساس تئوری انقلاب سوسیالیسی برهبری پرولتاریا بر آن استوار است. از نظر من این تقسیم بندی من در آوردی و بی پایه است. کسانی که موضوع را به این گونه دلخواه تقسیم می کنند مترصد این هستند که به تعاقب از آن نتیجه های خودشان را بگیرند. این ها نتیجتا بر پایه چوبینی که از پیش درست کرده اند و بما داده اند و بر اساس آن در هر مرحله تکامل اجتماعی و تاریخی رهبری و حکومت و دولت را یا بدست بورژوازی و بیا بدست پرولتاریا حواله کرده اند آنگاه از این فرضیه خودساخته چنین نتیجه میگیرند در صورتی که در انقلاب بورژوا دمکراتیک رهبری بورژوازی به علت سست عنصری اش عملی نگردد عملا وزنه پرولتری در این انقلاب برچسته می گردد و بر این اساس هم با وزین تر شدن نقش پرولتاریا در انقلاب بورژوا دمکراتیک عملا ماهیت این انقلاب از بورژوایی بودن به انقلاب پرولتری مبدل می گردد. از همین ماخذ است که برای تعیین ماهیت یک انقلاب فرضیه های غلطی وارد مباحث کارگری شده اند که تاکنون نظر به تکرار همشگی سنگواره شده اند. اما در جواب باید گفت: این رویکرد که در انقلاب لیبرال دمکراتیک پرولتاریا در رهبری و دولت مداخله ندارد و رهبری و دولت در دست بورژوازی است رویکردی به غایت دست راستی و متعلق به لیبرال ها در انقلاب بورزوا دمکراتیک است.وقتی شما در انقلاب لیبرال دمکراتیک رهبری و دولت را بدست بورژوازی سپردید و پرولتاریا را در برابر بورژوازی خلع سلاح نمودید تا آن نقطه که در صورت مشاهده ضعف در بورژوازی متوسل به انقلاب سوسیالیستی شوید فاصله چندانی نیست. و اتفاقا هم همین واقعه رخ می دهد و همه پیروان انقلاب سوسیالیستی بر این ادعا اند که در انقلاب بورژوا دمکراتیک رهبری و دولت در دست لیبرال هاست و دولت یک دولت لیبرال است. برخلاف این نظریه من به این هستم در انقلاب لیبرال دمکراتیک رهبری و دولت باید به شکل دمکراتیک تعیین شود. سسست عنصری بورژوازی لیبرال در استقرار دولت ارتباطی با ماهیت انقلاب بورژوادمکراتیک ندارد. مهم و اساسی نیست که لیبرال دمکراسی چگونه و در نتیجه مساعدت های اجتماعی کدام گروه احتماعی مستقر و حفظ می گردد مهم و اساسی هرباره این است که هر روبنای سیاسی دارای یک زیربنای اجتماعی - اقتصادی است . و پیوسنه این هستی اجتماعی - اقتصادی است که روینای سیاسی را تعیین می کند.


همان گونه که دوستان و رفقا مستخضرید این مارکس بود که برای نخستین بار مبحث هستی مادی- اجتماعی شعور سیاسی را تعیین می کند به پیش کشید. من به سهم خود هم به این نظرم که این یک نظریه به غایت درستی است. در ادامه ما می دانیم گقته شده است که هرباره با هر فرماسیون اجتماعی فرمی از شرایط اقتصادی - مادی در ارتباط است. این آخری که شیوه اقتصادی نام دارد همان نیروهای مولده کشوری اند. و آن اولی همان نظام . مجموعه ایی ار روابط انسانی اجتماعی اند که در شکل امروزی اش نظام کا پیتالیسم خوانده میشود. برخلاف تصور برخی کاپیتالیسم یک شیوه تولیدی نیست بل که یک رابطه اجتماعی - در شکل مجموعه از روابط اجتماعی مبدل به یک نظام و جامعه میشود - می باشد که هرباره هر فرمی از کاپیتالیسم - رانتی، آزاد و امپریالیسم - مرتبط با فرمی از تکامل نیروهای مولده و مرتبط با شکلی از شیوه های اقتصادی و تولیدی است. از نظر من این مهم و اساسی است که ما کاپیتالیسم را یک شیوه و نظام اقتصادی و تولیدی و یا از سوی دیگر یک نظام اجتماعی برداشت کنیم. این ها گرچه با هم مرتبطند اما یکی نیستند. و تاکید می کنم کاپیتالیسم یک شیوه تولیدی نیست بل که یک رابطه اجتماعی است که در حین تولید مطرح است و لذا پیوسته هر فرم از کاپیتالیسم با یک نوع شیوه تولیدی همراه است. از نظر من این جابجایی میان شیوه تولید و رابطه اجتماعی تاکنون منجر به اغتشاش عظیمی در جنبش کارگری شده است. من می پذیرم که حتی مارکس به سهم خود به این اغتشاش دامن زده است.


بنابر آنچه تاکنون گفته شد پس می توان چنین نتیجه گیری کرد:

ماهیت بورژوایی انقلاب و مرحله تکاملی را سطح تکامل نیروهای مولده و به عبارت دیگر شیوه های اقتصادی- تولیدی معین می کنند. و همین شیوه های تولیدی- مادی اند که فرماسیون اجتماعی و نوع روابط اجتماعی- در شرایط امروزی کاپیتالیسم - را معین می کند. و این دو به منزله پایه مادی - اجتماعی همان زیربنایی و همان هستی مادی - اجتماعی را تشکیل می دهند که به نوبه خود ماهیت دولت و شعور سیاسی را معین می کنند.

 سطح تکامل مبارزه اجنماعی پرولتاریا و بورژوازی که هر باره درقالب یک فرم از کاپیتالیسم متبلور میشود مرتبط است با یک فرم از اقتصاد و شیوه اقتصادی کشور. بر این اساس برای تکامل در سطح مبارزه اجتماعی پرولتاریا باید نه فقط به آموزش های حزبی بل که باید در اساس به شیوه های مادی و اقتصادی روی آورد. یا تکامل در شیوه های تولیدی کشور است که می توان انتظار ارتقاء اساسی در سطح مبارزات اجتماعی پرولتاریا داشت. در جواب آنهایی که می گویند که رویه تاریخی در پی پختگی و رشد و توسعه کاپیتالیسم است. اما کاپیتالیسم نظر به بی عدالتی و بحران زایی و.. باید نابود گردد باید گفت رویه تاریخی برای نابودی کاپیتالیسم متکی به رویه های اقتصادی - مادی است. بدون ارتقاء و بهنیه سازی مادی- اقتصادی بهینه سازی و ارتقاء در سطح مبارزات اجتماعی و سیاسی ممکن نیست. مد نظر رویه تاریخی رشد و ارتقاء در توامندی های اقتصادی - مادی و از این راه ارتقائ سطح مبارزه اجتماعی - سیاسی پرولتاریاست و نه رشد کاپیتالیسم. این برجسب رشد کاپیتالیسم که رویکرد مکانیکی بر پیشانی رویه تاریخی می زند بیشتر زاده رویه مکانیکی است که از نابودی کاپیتالیسم پنداری اتوپیایی و ضد تاریخی و غیر مادی و لذا متافیزیکی دارد.

 این بورژوازی و جامعه بورژوازی و این لیبرال ها، رانت خواران، امپریالیستها نیستنند که هر باره در سطح روابط اجتماعی وسیاسی - به اصطلاح روابط طبقاتی - ماهیت مرحله انقلاب، ماهیت رهبری، ماهیتذولت و ... را تعیین می کنند, به عبارت ساده تر این بورژوازی نیست که بورژوایی بودن مرحله انقلاب را تعیین می کند بل که این سطح تکامل اقتصادی و تولیدی یعنی مادی است که سطح روابط سیاسی را معین می کند. همان گونه که مارکس گفت این هستی اجتماعی - اقتصادی است که شعور سیاسی را معین می کند و نه برعکس. عکسش همان است که پیروان رویه مکانیکی می گویند. این ها از نفس میارزه سیاسی بورژوازی و پرولتاریا صرف نظر از پایه های مادی و اقتصادی آن به این نتیجه میرسند که هر مصافی ار این رویاروی حتی اگر بر سر میراث انقلاب بوؤزوا دمکراتیک باشد یک میارزه کمونیستی است. و این کله پا کردن روابط است.


از نظر من انجام انقلاب بورژوا دمکراتیک و با یهتر بیان کنم فرجام این انقلاب دیرین یک امر حیاتی و به یک امر قومی و به این معنی ملی برای ایران مبدل شده است. یا در آینده ایرانی خواهد بود و یا این که زیر بار ارتجاع داخلی و امپریالیسم ار صفحه سیاسی آسیا برچیده خواهد شد. من زمانی این را در فیس بوک که نوشتم یکی از دوستان به من این انتقاد را  کرد که این عرایضم بوی ناسیونایستی می دهند .او برعکس من به این نظر بود فی بهاء که ایران نابود شود بهر حال باید روزی تفاوت های قومی و ملی برداشته شوند و شما- یعنی من - در حال حفظ آن هستم.


 اما در مورد انقلاب بورژوا دمکراتیک به رهبری پرولتاریا  اجازه دهید با وجود اطاله کلام نکته ایی را عرض کنم. تئوری رهبری پرولتاریا در انقلاب بورژا- دمکراتیک از من نیست و من به سهم خود پیرو آن نیستم.
من به سهم خود با ها نوشتم که در انقلاب لیبرال دمکراتیک جاری که با موانع عدیده داخلی و خارجی مواجه است پرولتاریا یکی ار ستون های سه گانه این انقلاب است.


 اما در رابطه با رهبری، دولت و حکومت و نظام سیاسی پیوسته به این نظر بوده و هستم که این رهبری باید دمکراتیک باشد. اما این به این معنا نیست که در خیابانها یعنی جایی که سرنوشت انقلاب برای استقرار دمکراسی تعیین میشود بورژوازی لیبرال و یا خرده بورژوازی مدرن همان میران سهم ایفا خواهند کرد که کارگران ایفاگر آن هستند.از این گذشته سهم جامعه کارگری در رادیکالیته کردن انقلاب جاری فراتر از حضور او در سطح خیابانها و ایفای نقش سربازان انقلاب می باشد.

من به سهم خود یا این رویکرد دست راستی در انقلاب جاری که از سوی لیبرال ها مطرح میشود که انقلاب حاری چون بورژوایی است پس رهبری آن بدست بورژوازی است مقابله کرده و مرزبندی داشته ام.عکس برگردان این نظریه لیبرالی همان است که رفقا در جامعه کارگری مطرح می کنند یعنی چون نقش پرولتاریا در انقلاب جاری برجسته است پس این انقلاب 1- یک انقلاب پرولتری است 2- یک انقلاب برهبری پرولتارست.من مخالف هر دوی این نتیجه گیری هاستم. چون این نتیجه گیری ها عکس برگردان یک نظریه لیبرالی و دست راستی اند.منظور من از عکس برگردان یک نظریه دست راستی و لیبرالی این است که رفقا ادعای لیبرال ها را دایر بر این که چون انقلاب بورژوایی است پس رهبری و دولت و نظام سیاسی باید در دست بورژوازی باشد را با دل و جان از لیبرال ها پذیرفته اند. و با این پذیرش است که آنرا مبنای برداشت و حرکت خود در انقلاب قرار داده اند. با این توضیح که به جای رد این ادعای لیبرالی و فعالانه در انقلاب بورژوا دمکراتیک سهیم شدن، سیخ کباب را برگردانده و همان ادعای دیکتاتور منشانه لیبرال ها را از سر کله شقی و میادله به مثل و قصاص به بورژوازی لیبرال برمی گردانند یعنی دیکتاتوری پرولتاریا در ازای دیکتاتوری بورژوازی. رهبری پرولتاریا در ازای رهبری بورژوازی، چشم در قبال چشم، دندان در برابر دندان. این به سهم خود نشان از درحات نازل شعور دمکراتیک در کشور ما و در میان نیروهای اجتماعی ترقی خواه اعم از بورژوازی و پرولتاریاست.

برخی از دوستان به سهم خود بیان می کنند بورژوازی لیبرال و لبیرالیته در کشور ضعیف است. در جواب باید گفت از مظاهر این ضعف یکی همین دیکتاتور منشی های این بورژوازی است. اما من در ادامه اضافه می کنم راه حل رفع این ضعف خواه در سطح بورژواازی و خواه در سطخ پرولتاریا این گونه بهجان هم افتادن نیست. آدم وقتی بورژوازی لیبرال را درست و نادرست ، بجا و بی جا از پرولتاریا- یعنی این متحد طبیعی اش در انقلاب لیبرال دمکراتیک می ترساند با این کار او را غیر مسئولانه و نا آگاهانه بدامن ارتجاع و امپریالیسم هدایت می کنید. ووقتی او در دامن ارتجاع و امپریالیسم و در هم آغوشی با آنها پیدانمودید آنگاه این میشود که آدمی تئوری خودش را ثابت شده می بیند و آن این که:: بابا این بورژوازی متحد طبیعی ارتجاع و امپریالیسم است!!. در حواب باید گفت مگر برای اتحاد میان پرولتاریا و بورژوازی لیبرال بر علیه دشمنان مشترک تاریخی از هردو سو اقدامی مثبتی شده جزء اداعاهای دیکتاتور منشانه و رهبری طلبانه که هر دو گروه سر می دهند که اکنون طالب همکاری باهم هستید؟؟.مگر این انسان ها نیستند که تاریخ خودرا می سازند وراستی رابطه و تاربخ پرولتاریا و بورژوازی لیبرال در ایران را این دو دسته از ایرانیان ترقی خواه چگونه ساخته اند؟ در جواب من به این نظرم از آغاز همیشه دستهایی بوده است سعی کرده آتش نفاق و تضاد اجتماعی میان ایندو دسته را شعله ور نگه دارند. چرا؟ چون می خواهند سرانجام چنین نتیجه گیری کنند که انقلاب سیاسی در ایران شدنی نیست. یعنی ما نمی گذاریم که شدنی شود. همین.


  من در این مورد بارها نوشتم که در اتقلاب جاری این انقلاب قادر به چیره شدن به موانع خارجی و داخلی نیست مگر این در تاسیس دولت و حکومت آینده سه نیروی اجتماعی که محصول انقلاب صنعتی اند با هم متحد شوند. این سه نیرو متحد طبیعی هم در این انقلابند.

 برخی از دوستان از موانع خارجی و امپریالیستی گفته اند. از صندوق بین المللی پول و ... از کارشکنی ها از کودتا ها از حملات نظامی و....  از ضعف بورژوازی لیبرال ، از رهبری طلبی  بورژوازی لیبرال و... من در عوض در جواب از یک راه مشترک و متحد میان سه قوه اجتماعی و ترقی خواه در کشور  سخن راندم. اشکالش در چیست؟

 جامعه کارگری و صنعتی ایران به نظر  این دوستان چگونه قادر است که بر بورژوازی لیبرال و صنعتی افسار بزند و آن را در دایره وطایف انقلابی نگه دارد؟ بادست اتحاد و یا با دست انقلاب پرولتری و ترساندن آن؟

شما در این رابطه به کارشکنی هایی که حزب ارتجاعی توده در جامعه کارگری کرده توجه بفرمایید. ماحصل این راه ارتجاعی در فرحام و تکاملش اتخاد با روحانیت ارتجاعی علیه دشمن فرضی لیبرال بود. آیا ما این تجربه سیاسی را در جامعه کارگری نداریم؟ توده ایی ها نظر به این رویکردشان آماده بودند دست اتحاد با بورژوازی رانتی و سنتی - به زعمشان خرده بورژوازی سنتی - بدهند و آنرا در انقلاب دمکراتیک فرضی شان متحد طبیعی پرولتاریا یخوانند اما آماده نبودند لحظه ایی به اتحاد با بورژوازی لیبرال بیاندیشند. چرا؟ آیا این اقدامات که بنام کمونیستها و کارگران صورت پذیر گردید در روابط میان پرولتاریا و بورژوازی لیبرال بدون تاثیر مانده؟ آیا این برای اثبات تئوری و سیاست شان که بورژوازی لییزال پایگاه امپریالیسم است کم به شوراندن کارگران علیه بورژوازی صنعتی دست زده اند؟


در خاتمه باید عرض کنم اتحاد مردمی که ضامن پیروزی انقلاب باشد چیزی نیست که تراوش ذهن بیمار من باشد. همه می دانند رمز پیروزی بر استبداد کهن و ضمانت پیشرفت صنعتی و تامین رفاه عمومی و... در کشور محصول اتحاد نیروهای ترقی خواه، مردم سالار و مردمی است. حتی حزب ارتجاعی توده هم و حتی کیانوری هم این را می دانست و می داند. اما هرباره این پرسش مطرح بوده و است: این خلق و مردم و این ایرانیان آزادی خواه و دمکراتی که می گویند و این اتحادی که امروز مانند دیروز سر زبان ها است اتحاد میان کدام ایرانیان است؟ این مردم و خلق قهرمان و آزادی خواه کدام دسته اجتماعی از ایرانیان می باشند؟ این پرسشها از دیرباز در جامعه کارگری ایران مطرح بوده و چیز تازه ایی نیست. من در پاسخ به این پرسشها نه به ایزولاسیون پرولتاریا در انقلاب جاری می رسم و نه برایش متحدی از صفوف ارتجاع سراغ دارم. حذف بورژوازی لیبرال در انقلاب جاری همان قدر مذموم است که عده ایی بخواهند رهبری این انقلاب را به او واگذار کنند. نه به آن شوری شور  و نه به این بی نمکی.



۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

به جای پاسخ! - قسمت ششم و ادامه

در این بخش از «به جای پاسخ!» توجه تان را به نوشته ایی و در حقیقت کامنتی جلب می کنم که انگیزه اصلی این سلسله جستار هابوده است.

نگارنده این کامنت کژدم گزنده می باشند و آدرس آن  بروی سایت این جانب می باشد




مسئلهٔ دیگری نیز که در رابطه با رشد صنعتی و رابطهٔ آن رشد کمی و کیفی کارگران وجود دارد این است که اکنون ما بسیار فراتر از عصر صنعت دودکشها هستیم و اکنون رشد تکنولوژی حتی در جوامع بسیار عقب مانده نیز با نوعی از اوتوماسیون همراه است و این امر نیاز به کارگرانی متخصص دارد و یا اینکه کارگرانی که کارشان در حد فشار دادن چند سویچ میباشد.

از نظر من طبقهٔ کارگر در جوامع فراصنعتی در حال انقراض است و همچنانکه در متن مقاله نیز گفته ام؛ هر ساله جهان فراصنعتی شاهد بیکار شدن کارگران است و ماشین جای آنها را میگیرد.

مشکلی که در دهه های آینده جهان فراصنعتی با آن روبرو خواهد بود مشکل بیکاری به مفهوم خروج از چرخهٔ تولید و انتقال به بخش خدماتی و فروش است و حتی در این بخش نیز پیشرفت ماشین مردم را راحت نخواهد گذاشت و شاهد بیکاری در بخش خدمات و فروش نیز خواهیم بود و این معضل بزرگی است که تنها از طریق کنترل شدید جمعیت تا حدودی قابل حل است.

 متاسفانه از نظر چپ سنتی زمانی که اینگونه مطالب نوشته میشود؛ میگویند که نویسنده در خدمت سرمایه داران است و یک نویسندهٔ مرتجع است.

اما مسئله این است که تکنولوژی در جهت اهداف خاصی به نفع گروههای نیازمند به نیروی کار انسانی و در جهت حذف نیروی کار انسانی پیش میرود. شما میتوانید در محیط اطراف خودتان این امر را به راحتی ببینید.

 حتی خود شما حاضر نخواهید بود از یک کارگر غرغرو استفاده کنید زمانی که ماشینی وجود داشته باشد که هم کار بسیار بهتری انجام میدهد و هم غُر نمیزند و اضافه حقوق هم نمیخواهد و... این آن چیزی است که ما داریم در مسیرش حرکت میکنیم.

به جای پاسخ! قسمت پنجم و ادامه



اما ما فقط همین موضوع نابودی جامعه کارگری را مد نطر قرار دهیم، این مورد تنها در مبارزه بر علیه مکتب مارکسیسم نیست که مطرح میشود. امروزه نابودی جامعه کارگری در یک مبارزه غیر مکتبی و اجتماعی هم مطرح است.

امروزه  در عوض چنین وانمود می شود که نه تنها مکتب مارکسیسم متعلق به گذشته و به عصر صنعت دودکش ها بوده بل که جامعه کارگری یعنی فرش زیر پای آن هم   متعلق به عصر گذشته  می باشد و در عصر نو که با انقلاب الکترونیکی آغاز گشته  این دو  دیگر هیچ محلی از اعراب ندارند: نه جامعه کارگری و نه مکتب مارکسیسم.

در مورد نابودی جامعه کارگری در عصر نو و عصر اتقلاب انفورماتیک وبه همراه آن نابودی کاپیتالیسم این را باید به عصر نو تبریک گفت.

برای این که سرانجام این موضوع تفهیم شود عرض می کنم نهایت آرمان و آرزوی جامعه کارگری نابودی کارگری و انسان کارگر و مزدور است.

اگر نسل های آینده  انسان در این شرایط اجتماعی هستی و بزرگ  خواهند داشت که عصر نو ایجاد می کند و در آن اثری از انسان کارگری و مزدبر نیست، یعنی اگر این ترکیب و آرایش اجتماعی آتی و نوین است، فی بهاء. چرا که این در حقیقت همان عملی شدن آرمان رهایی و اجتماعی جامعه کارگری است که سرانجام جامعه های بشری در سطح جهانی به چنان درجه ایی از تکامل نایل آیند که این لکه ننگ بشریت یعنی مزدوری و کارگری از صفحه جامعه بشری برای همیشه پاک شود.

نسبت به آنچه آرمان های اجتماعی و رهایی جامعه کارگری است این تصویر کشی از آینده و از عصر نو یک تئوری است.

پیش از این که با تئوری دیگر در صدد رد این نظریه باشم بدون هر گونه شتابی باید عرض کرد انتظار این تئوری از جامعه کارگری چیست؟

از نظر این تئوری مقاومت جامعه کارگری و مبارزه برای عملی سازی آرمان های اجتماعی اش بی هوده است چرا که این آرمان های رهایی در عصر نو  از راه پیشترفت اقتصادی و نابودی کاپیتالیسم تامین می شود؟

براستی اگر جامعه کارگری  د ر عصر نو در نتیجه پیشترفت صنعتی و فنی در حال نابودی است پس آنگاه مقاومت و مبارزه کارگری دیگر به چه معناست؟

اگر این تئوری درست باشد آنگاه کلیه تئوری های مبارزاتی که در طول حیات جامعه کارگری تاکنون به گونه ایی مطرح بوده است کلا بی اعتبار خواهند بود.

همان گونه که من پیشتر هم مطرح نمودم. اگر این تئوری و نظریه درست باشد هیچ علتی در جامعه کارگری درسطح جهانی ندارد به آن متمایل نگردد.

چرا که جامعه کارگری در چنبره تئوری معینی گرفتار نیست. از مکاتب و ایدئولوژی ها که بگذریم و سنخیتی با جامعه کارگری ندارند علمیت و حقانیت هر تئوری در راستای تامین آرمان رهایی و اجتماعی این جامعه است که هرباره در گروش کارگران  تعیین کننده است.
از این زاویه شکی نیست باید هر تئوری را که در راستای تامین منافع جامعه کارگری مطرح میشوند بر پایه حقانیت علمی شان یعنی مطابقت شان با واقعیت پویا اجتماعی و تاریخی  سنجید.

به عبارت دیگر حقانیت تئوری ها علمی را  هرباره جامعه کارگری و آرمان هایش تعیین نمی کنند بل که این واقعیت های اجتماعی و تاریخی اند که هرباره تعیین کننده حقانیت و علمیت تئوری هستند.اما  تمایل به  تئوری های هرباره مطروعه را آرمان های کارگری معین می سازند

از همین رو جامعه کارگری بر پایه آرمان های رهایی  واجتماعی اش به تئوری های مرتبط با رهایش علاقه مند است.

اما این تئوری باید علمیت داشته باشند و حقانیت شان را در فرآیند عمل و تاریخ به اثبات برسانند...

ادامه دارد...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

به جای پاسخ! قسمت چهارم و ادامه


زمانی چنین مرسوم بود که در حمله به جامعه فئودالی که هم از نظر اجتماعی مسلط و هم از نظر سیاسی حاکم در قرون وسطای بود  دشمنان تاریخی اش که در این جا و آنجا سر برآورده بودند فیلسوفان و تئوری پردازانی علم کردند که این فیلسوفان چنان که شغلشان ایجاب می کند به جای  این که حملات مستقیم خود را متوجه جامعه فئودالی گردانند   از این باور برانگیخته بودند که جامعه فئودالی و جامعه واقعی ماحصل جامعه دینی و جامعه اسلامی و یا جامعه مسیحی است.


به عبارت دیگر این فیلسوفان به این اندیشه افتاده بودند که جامعه هایی که در قرون وسطای وجود داشته ماحصل اسلام و مسیحیت و... می باشند.

از همین رو این فیلسوفان  تاریخ اجتماعی بشر را  به دو مرحله دینی که در یک مرحله نخستین آن خرافات دینی سلطه داشت و جامعه دینی بود و عصر مابعد آن که عصر فیلسوفان و اندیشمندان و... بود، تقسیم می نمودند.

در عصر جدید این اندیشمندان و مصلحان  وعده می دادند که  در آن ها من بعد جامعه ها بر پایه خرد و اندیشه  استوار  خواهند بود یعنی اگر در عوض در مرحله پیشین بر پایه مکاتب دینی استوار بودند.


تهاجم بر علیه  مکاتب دینی- که این فیلسوفان می اندیشیند اساس جامعه های فئودالی می باشند امروزه یاد آور آن تهاجمی است که اکنون اخلاف این فیلسوفان  بر علیه تئوری هایی بر انداخته اند که در جامعه کارگری جاری است و این ها کماکان بر این پندارند که  اساس جامعه کارگری را تشکیل می دهند


برای همین فیلسوفان جامعه بالادست به مساعدت آن تجاربی که در توشه داشتند و  زمانی دن کیشوت مآبانه در مبارزه بر علیه آسیاب بادی تئوری ها و مکاتب قرون وسطایی و بزعم خودشان بانی و شالوده استقرار جامعه های فئودالی و روابط فئودالی همراه آن در قرون وسطی جمع آوری کرده بودند  در عصری که خود به حکام مبدل شده بودند به جنگ  مکاتب و تئوری ها یی رفتند که می پنداشتند موجب های اصلی جامعه کارگری و به همراه آن روابط کاپیتالیستی می باشند .

در این جنگی که این فیلسوفان مجرب و کهنه کار بر علیه جامعه کارگری اعلام کرده بودند با هر تیری که رد می کردند و به هدف می خورد و این و یا تئوری و مکتب در جامعه کارگری متلاشی میشد  به این صرافت می افتادند که شادمانه نابودی قریب الوقوع جامعه کارگری و به همراه آن کاپیتالیسم را اعلام کنند.

در همین راستا بود که جنگ بر علیه مکتب مارکسیسم و تئوری های مارکسیستی با هدف نابودی جامعه کارگری و روابط اجتماعی همراه و به تبع آن آرمان های اجتماعی این نیروی اجتماعی در این روابط کاپیتالیستی آغاز گردید....

ادامه دارد....

به جای پاسخ! - قسمت سوم و ادامه

از این نسبت های وهن آمیز که خسته شده اند، سرانجام درپی این می افتند با کرنش ریا آمیز در برابر منطق تاریخی اعلام کنند :

 این درست جامعه های بشری حائز روند تکاملی اند و این واقعیت است و ما همراه با  جامعه کارگری آنرا  پذیراییم.  اما   اگر این واقعیت را دارونیسم تاریخی بناییم آنگاه متاسفانه باید به جامعه کارگری ابراز داریم تاریخ اجتماعی انسان با کاپیتالیسم و مراحل تکاملی آن به اوج قله تکامل خود رسیده است: رابطه کاپیتالیسم با پایان تاریخ اجتماعی   نظیر رابطه  انسانی است  که  فرجام روند طبیعی از دل دنیای میمونها سربرآورد.

 این حکایت، حکایت همان ابر و باد و مه و خورشید و فلک  در کارند می باشد. این ها همه وسایل اوهام دینی، فلسفی و ریاکاری های تاریخی را به کمک می گیرند تا حریف اجتماعی را سرانجام از عمل بازدارند و این هم در یک رابطه اجتماعی مبتنی بر تضاد امری طبیعی است.

از این جا باز گردیم به مبحث نگرش های کارگری و ضرورت تجدید نظر و اصلاحات در آن.

پیش از هر چیز باید دانست جامعه کارگری یک فرقه و یک مکتب فرقه ایی نیست که دارای دگم ها و اصولی باشد. جامعه کارگری یک گروه اجتماعی و به عبارت صحیح تر یک نیروی اجتماعی است.


منافع اصلی و تاریخی  این نیروی اجتماعی با رهایی و انحلال  آن در فرجام روند تکامل اجتماعی در سطح جهانی تامین میشود. و این در واقع ریشه  پیگیری انقلابی گری در این  نیرو در سطح جهانی است. جامعه های تاکنونی به گونه ایی منافعشان در تحفیظ و ابقایشان بود اما در جامعه کارگری برعکس منافعش زمانی تامین میشود که این جامعه منحل گردد و همین امر یک انقلابی گری پیگیر  به این جامعه اعطاء می کند.

بر این پایه از همان  از ازمنه های دیرین پیوسته گفته شده است که جامعه کارگری  در واقعیت چیزی جز زنجیرهای بندگی که بر پا دارد چیز دیگری برای ازدست دادن ندارد و درعوض آن این رهایی از بوغ بردگی است که سرانجام نصیب او میگردد.

از این رو تامین منافع کارگری نه در بقای جامعه سرمایه داری و  بالادست است و نه در حفظ آن روابط اجتماعی - کاییتالیسم - که منجر به بقای جامعه کارگری است.

منافع جامعه کارکری از زمانی جامه عمل می پوشد که جامعه واحد جهانی مستقر گردد ودر سطح جهانی به تقسیم اجتماعی انسان ها به جامعه های بالادست و فرودست پایان داده شود.

این ها را می گویم تا از ما نخواهند که ما  در این دیدگاه تجدید نظری کنیم. این ها از مسلمات است و به اصطلاح اصول مکتبی و دگما های دینی نیستند. این ها با حیات جامعه کارگری در ارتباطند.

عرض کردم این که  بالایی می خواهند مسلمان شوند، به اندیشه های فلسفی روی آورند و یا با کرنش ریاکارانه پایان تاریخ تکامل اجتماعی انسان در کاپیتالیسم را اعلام کنند ، مسئله جامعه کارگری نیست. این ها مسائل بالایی هاست. اگر به منفعت جامعه کارگری نیست که به چنین رویه های روی آورد و به آینده عالی تر اجتماعی نظر دوخته به همان گونه به منفعت بالایی هاست که به اسلام روی آورند، فلسفه بافی کنند و...

اما اگر می خواهند منطق اجتماعی ما را بدانند عرض می کنیم بر پایه شواهد و قراین عینی ما به این نظرنیستیم.

از نظر جامعه کارگری انقلاب صنعتی نوین و آغاز مرحله نو امپریالیستی که همراه با انقلاب نو صنعتی و .. است دلالتی بر پایان    اعبتارآرمان های تاریخی و اجتماعی  جامعه کارگری نیست.

البته این احتمال وجود دارد که این امور دلالت بر پایان اعبتار این و یا آن تئوری باشد که زمانی در میان جامعه کارگری در گردش بوده است و هنوز هم است اما دلالتی بر عدم حقانیت آرمان های اجتماعی و تاریخی جامعه کارگری ندارد که هیچ بل که برعکس در مسیر تایید آن است.

ادامه دارد...





به جای پاسخ! - بخش دوم و ادامه

در این رابطه پیوسته این روابط اجتماعی ناعادلانه  و این تقسیم به جامعه بالادست و جامعه فرودست است که مبنا است.

از این مبنا که حرکت کنید مابقی یعنی آن گفته ها و آن توضیحات که این و آن برای تشریح این مبنای اجتماعی هرباره در طول حیات جامعه کارگری به آن متوسل شده و میشوند و خواهند شد در حکم جایگاه فرعی و غیر اصلی است.

ماباید بدانیم نه تنها جامعه کارگری- که جامعه فرو دست است - بل که جامعه سرمایه داری و سرمایه داران  هم هریک به نوبه خود میان آنچه هستند و آنچه درباره خود می گویند پیوسته یک رابطه مستقیم وجود ندارد.

و بر این اساس هرباره نه حرف ها، تئوری ها و ایدئولوژی ها و... بل که مبنا آن هستی اجتماعی است که بطور واقعی وجود دارد.

از واقعیت های اجتماعی هر طرف اگر هرباره حرکت کنیم ما به یک تضاد و اختلاف در منافع و مصالح دو جامعه کارگری و جامعه سرمایه داران بر می خوریم.

این اختلاف در موقعیت و منافع اجتماعی بدون عواقب اجتماعی باقی نمی ماند.

بر همین اساس صرف نظر از این که این و آن از دو طرف چه فرمایشی داشته پیوسته این اختلاف اجتماعی است که در روابط اجتماعی این دو گروه اجتماعی مستولی است.

از کانون همین اختلافات در موقعیت و منافع اجتماعی است که پیوسته نسبت به این نکته آیا روزی جامعه های بشری در سرانجام تکامل خود به نقطه ایی برسند که به حیات ظالمانه بودن روابط اجتماعی میان خود پایان دهند یا نه.. اختلاف نظر تاریخی میان این دو گروه وجود داشته است.

بدیهی است آنها که بر سر خر مراد سوارند و وجود یک رابطه ظالمانه اجتماعی ذی نفع است حتی در خواب هم تصور نابودی اش را نمی کند تا چه رسد در عالم واقع اظهار به نابودشدنی آن نماید.


به همان سان هم فهمیدنی است که چنین انسان سواره در واقع تمایلی سنگواره نمودن،به تقدیس و دگماتیزه سازی آن روبط اجتماعی دارد که او در آن سوار می باشد.

ما اگر این منطق اجتماعی و مشابهات را وارد تحلیلات اجتماعی خود هرباره کنیم مابقی یعنی بطور نمونه این که حال در منظر کارگری جامعه عادلانه آتی چگونه از دل روابط اجتماعی کنونی مانند یک پروانه از دل کرم سر برخواهد آورد و از این حرف ها دیگر حائز اهمیت اساسی نیست.

در این موارد غیر اساسی هر کارگری می تواند دچار اشتباهات تحلیلی باشد و یا نباشد. این ها مهم و اساسی نیستند.. مهم و اساسی همان گونه که پیشترهم ابراز شد همواره این است که موقعیت و منافع اجتماعی کارگران موجب هایی هستند که او را هر باره به شکل منطقی به آینده های عادلانه اجتماعی امیدوار نگه میدارند.

این امیدواری آن گونه به او نسبت می دهند نه دارای پایه دینی است- انقلاب آخرزمان- نه پایه فلسفی- یعنی ماحصل اندیشه اندیشمندان مصلح جهان.

ادامه دارد....




به جای پاسخ ! - بخش اول

این نوشته در آغاز به منظور پاسخی به دوست گرامی گژدم تهیه شده بوده است. لاکن نظر به اهمیت آن و شکلی که این جوابیه در عمل به خود گرفت ترجیح دادم آنرا بطور مستقل منتشر نمایم و از این راه توجه دوست عزیزمان به آن جلب می نمایم.

ما همه بگونه ایی اظهار داریم که انقلاب نوین اقتصادی و به همراه آن  عصر امپریالیسم نو که با این انقلاب نوین صنعتی همراه است موجباتی گشته اند که یک تجدید نظر در دیدگاه های گذشته که محصول انقلاب صنعتی پیشین و عصر ما قبل امیرپالیسم بوده اند را پیش از پیش ضروری گردانیده اند.

ضمن این که امر تجدید نظر و اصلاح در دیدگاه های گذشتگان در جامعه کارگری روشن است لاکن حدود ودامنه این اصلاحات چندان روشن نیست.

از آنجاییکه دیدگاه های گذشتگان بدون دشمنی ها  نبوده و این امر دریک مبارزه اجتماعی امر طبیعی است حال نظر به تغییرات اجتماعی و اقتصادی که هنگامه  مرحله نوینی در عصر نو را نوید میدهند این تجدید نظر را بیش از پیش به یک ضرورت تاریخی مبدل گردانیده است

از سوی دیگر هر تغییری در واقعیت ها حتی به قدر سر سوزنی مخالفین را از دیرباز مرغب به اعلام اشتباه بودن دیدگاه هایی نموده است که در جامعه کارگری از گذشته های دور رفته رفته شکل گرفته اند.

اما براستی این دیدگاه ها که جامعه کارگری را هرباره به خود مشغول میدارند کدامند؟ تغییر و تحولات جاری چه اصلاحاتی را در چه زمینه هایی در این دیدگاه های ضروری گردانیده است؟

همان گونه می دانیم در میانه یک مناسبات اجتماعی این یک امر طبیعی است که  یک طرف رابطه که بر خر مراد سوار است  تغییر و تحولات جاری در روابط انسانی  را وسیله ایی جهت حقانیت تاریخی و اجتماعی آن روابط و نظام اقتصادی و اجتماعی گردانند که در آن جامعه کارگری طرف مظلوم و  تحت ستم  است: یعنی کاپیتالیسم.


بهر حال از آغاز از سوی جامعه کارگری تلاش هایی در جهت توضیح علل وضعیت رقت بار کارگری و راه رهایی از این شرایط رقبت بار وجود داشته است.

این درست نیست که ما حال بیاییم همه این تلاش ها را  که در جهت روشنگری بوده اند در یک جا درست بدانیم. در این روند اشخاص کمی نبوده اند که تحقیقات نموده و اکتشافات و افشاگری هایی داشته اند.

از این روشنگری ها می توان به تلاش های مارکس اشاره نمود که به سهم خود برای مدتی طولانی کارگران جهان رامجذوب خود نمود.

نکته تعیین کننده در این رابطه پیوسته این افراد و راه ها نبوده اند بل که در اساس تلاش های بی وفقه جامعه کارگری در سطح جهانی برای یافتن راهی برای رهایی خود از یوغ روابط اجتماعی ناعادلانه ای بوده است که او در آن گرفتار است.

یعنی در واقع این همت بلند انسان کارگر و این تسلیم نشدن او و این از دست ندادن امید و این در پی توجیه روابط ظالمانه و ناعادلانه بر نیامدن هاست که ستودنی و باقی ماندنی می باشند...

ادامه دارد....



پاسخ سوم - کژدم گزنده و زمانی که «حماقت»؛ « فضیلت» نامیده میشود



با عرض ادب دوباره خدمت دوست گرامی کژدم عزیز!

موضوع رشد اقتصادی که شما مطرح می کنید یک موضوع بسیار جدی و مهمی است.  اهمیت آغاز یک انقلاب صنعتی- اقتصادی عظیم دیگر پس از آن عظمتی که لنگه آن در انقلاب ماشین یافت می شود، به نظر می آید  برهمگان چنان باید و شاید روشن نباشد.

این انقلاب اقتصادی نظیر انقلاب سلف خود  هستی اجتماعی ما را  دستخوش دیگرگونی های بسیاری خواهد  نمود. در راستای همین تحولات اجتماعی روابط اجتماعی ما انسان ها دستخوش تغییر و تحولات فراوانی خواهند شد.

این انقلاب اقتصادی نو که با کاربرد خلاقیت های نوین فنی آغاز گشته همان گونه که شما بدرستی اشاره نمودید شیوه های کهن - صنعت دودکش ها-  اقتصادی و به تبع آن روابط کهن اجتماعی که در تناسب با این شیوه های اقتصادی کهن واقع بود هاند - درهم شکسته و بساطشان را در هر مرحله از پیشرفت خویش برخواهد چید.

به  یک کلام:  انقلاب اقتصادی نو نوید دهنده یک شیوه اقتصادی نو ویک نظام اقتصادی نو و به تبع و بر اساس آن یک روابط اجتماعی نو می باشد.

بنابراین باید نگاه های محققین به شکل تجربی و علمی بایستی هرباره معطوف بر این انقلاب اقتصادی و به تبع آن انقلاب اجتماعی حاصله از آن باشد.

من در نگاه به این پدیده اقتصادی - اجتماعی به این  جمع بندی نمی رسم که ما سرانجام به این نتیجه خواهیم رسید که روند های اقتصادی حائز جایگاه زیربنایی در روند های اجتماعی و سیاسی نیستند.

بل که برعکس به این نظرم تجدید نظری در نحوه نگرش مادی - اقتصادی مان به تاریخ الزامی نیست. چرا که انقلاب اقتصادی نو سند و گواه دیگری به صحت نگرش مادی بر تاریخ اجتماعی انسان است.

البته این به این معنا نیست که نباید اصلاحات در نگرش ها گذشته انجام پذیر گردند  لاکن به این نظرم حیطه این اصلاحات  خود نگرش مادی به تاریخ  را شامل نمیشود.

از مورد درستی که شما به آن اشاره می کنید شروع کنیم.

شما می نویسید:

 اکنون رشد تکنولوژی حتی در جوامع بسیار عقب مانده نیز با نوعی از اوتوماسیون همراه است و این امر نیاز به کارگرانی متخصص دارد و یا اینکه کارگرانی که کارشان در حد فشار دادن چند سویچ میباشد.


این یک واقعیت است. ما همه به حقانیت این فاکت اظهار داریم. این آینده ما در حیطه اقتصادی و این شیوه تولیدی آینده ماست. همان گونه که شما به درستی اشاره می کنید این شیوه جدید اقتصادی روابط کار و سرمایه را دیگرگون خواهد کرد. این شیوه نوین اقتصادی به جای روابط کهن کار و سرمایه - کاپیتالیسم کهن و متعلق به صنعت دود کش ها - یعنی کاپیتالیسم ماشیتی و مکانیکی - یک کاپیتنالیسم نوین برپا خواهد ساخت .

در کاپیتالیسم نوین و در روابط اجتماعی نو در یک سو کارگران متخصص و در سو دیگر کاپیتالیست ها قرار دارند که متمرکز تر و فراملیتی تر از گذشته حضور به هم خواهند رساند .

پس مشترکا می توانیم از پیش اعلام کنیم شیوه اقتصادی نوین که محصول انقلاب نوین در اقتصاد و صنعت است انقلابی در جامعه کارگری و جامعه سرمایه داری ایجاد خواهد کرد.

در حیطه جامعه سرمایه داران این انقلاب به حیات طبقات درونی و طبقات پایین و متوسط آن بسود طبقات عالیه آن خاتمه خواهد داد.

معنای عملی آن این است که شیوه های جدید اقتصادی روند تمرکز سرمایه در دست کاپیتالیست ها را تشدید خواهد کرد.

باید توجه داشت شیوه های جدید اقتصادی تنها محدود بر کاربرد صنایع جدید نیست بل که سازماندهی های متمرکزتر که هرباره جهانی تر می شوندهم می باشد.

روند پیدایش انحصارات که خیلی پیشتر از انقلاب نوین آغاز گشته اکنون با انقلاب نوین اقتصادی وارد مرحله جدیدی گشته است - امپریالیسم نو -

نظر به این تغییر و تحولات اقتصادی عملا بخش وسیعی از سرمایه داران از سطح جامعه سرمایه داری به سطح جامعه کارگری تنزل خواهند کرد و من بعد در آتیه به شکل کارگران نوین متخصص اشتغال خواهند یافت.

این فرآیند سقوط به صفوف جامعه کارگری و به همراه آن سقوط گروه های اجتماعی میانی که تاکنون میان دو جامعه سرمایه داری و کارگری قرار داشته اند  آن انقلابی  که در جامعه کارگری جاری است - محو کارگران غیر متخصص - را محتوای انسانی جدیدی خواهد بخشید.

در یک کلام انقلاب نوین در حیطه اقتصادی رواتبط کار وسرمایه را در نتیجه تحولی که مسبب آن است پولاریزه تر از سلف خود - یعنی انقلاب دود کش ها - خواهد نمود.

این جمعبندی در عین حال به این معنا خواهد بود که انقلاب نوین اقتصادی  کاپیتالیسم دودکش ها را به کاپیتالیسم نوین متحول خواهد ساخت.

این امر بی شک منجر به کاهش آن  جمعیت انسانی خواهد شد که به سهم خود اقتصاد دودکش ها فرا خوانده بود. اما کاهش روند جمعیت انسانی به هر قدر باشد و به هر قدر پولاریزاسیون شدید باشد آنگونه که برخی می پندارند شیوه های جدید اقتصاد -اتوماسیون - قادر به نابودی کاپیتالیسم نیست بل که زمینه های نابودی کاییتالیسم را بطرز فاحشی فراهم  خواهد کرد.

حال که مبحث به این جا رسید اجازه دهید بر شالوده فاکت های جدید تاریخی نگاهی بیافاکنیم به نظریاتی که در گذشته در عرصه جامعه شناختی و تاریخ مطرح بوده اند بپردازیم و تجدید نظر های لازمه را در آن انجام دهیم.



۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

به مناسبت روزکارگر: چگونه می توان بساط کار انسانی و جامعه کارگری را برچید!

بیشترکارگران به این می اندیشند که با برچیدن بساط کاپیتالیسم بساط جامعه کارگریشان برچیده خواهد شد. من به این اندیشه ام باید به این رابطه بطور معکوس اندیشید یعنی با برچیدن بساط جامعه کارو کارگری بساط کاپیتالیسم برچیده خواهد شد.

دلیل این امر ساده است:

شما وقتی  در پی نابودی جامعه کارگری هستید در این راه موظفید نه تنها کاپیتال یعنی وسایل کار را به جامعه کارگری واگذار کنید بل که در قدم بعدی در پی نابودی جامعه کارگری باشید که حال این کاپیتال را در دست دارد. ضرورت این امر از این روست تا مادامیکه جامعه کارگری با وجود داشتن کاپیتال در دست باقی است عملا کاپیتالیسم به شکل دولتی و به شکل شورایی اش باقی می ماند و در وجود جامعه کارگری در قیاس با حالتی که کاپیتال در دست او نیست بطور اساسی فرقی ایجاد نمی شود.

از این رو بدست گرفتن سرمایه ها بدست جامعه کارگری یک فاز ضروری در مرحله گذار از روابط اجتماعی کاپیتالیسم به مرحله جامعه اشتراکی است اما تنها فاز آن نیست. فاز ضروری بعدی پایان بخشی به  حیات جامعه کارگری است.

اما منظور از پایان بخشی به حیات جامعه کارگری چیست؟

معنای این پایان بخشی در این است که این کافی نیست که سرمایه ها در دست کارگران باشد و به این معنا جامعه کارگران به جامعه سرمایه داران مبدل گردد بل که در عین حال ضروری است جامعه سرمایه داران جدید عملا نظیر جامعه سرمایه داران قبلی عمل کند و این به معنای این است که نقش انسانی صاحب سرمایه مانند امروزین آن مبدل به هدایت و رهبری کلی سرمایه ها مبدل شود.

و این ممکن نیست مگر این که سطح تکنیک و سطح وسایل کار- یعنی سرمایه ها - به چنان سطحی تکامل یابد که عملا به انسان مولد این امکان و توانایی را اعطا کند که در امر تولید مانند سرمایه داران امروزین تنها به ناظران ساده کار و روند سرمایه مبدل شوند.


والا در غیر این صورت پروسه اشتراکی کردن اگر در فاز نخستین آن باقی بماند عملا با این که سرمایه ها در دست جامعه کارکری است لاکن نظر به وجود کما فی سابق جامعه کارگری به مرور زمان این بسود جامعه کارگری نخواهد بود چرا که عملا رفته رفته قشر جدیدی از کارفرمایان دولتی شکل خواهد گرفت که در یک یوروکراسی عریض و طویل بر کارگران حکومت می کنند و گرچه از سرمایه داران نیستند لاکن با مساعدت کارگران در حافظت از یک کاپیتالیسم دولتی که در آن جامعه کارگری استثمار می شود خواهند کوشید.

پس چگونه می توان جامعه اشتراکی را برپاکرد؟

اول از همه باید با این اندیشه خو گرفت که جامعه اشتراکی در سطح کشوری قابل پیدا شدن نیست.

جامعه اشتراکی که در آن انسان از کارگری فراغت دارد و نقش او در اقتصاد و تولید مانند سرمایه داران امروزین به نظارت ساده کارمبدل میشود یک جامعه واحد جهانی است که در روند گلوبالیزه شدن عملی خواهدشد.

روند گلوبالیزه شدن همان فرآیندی است که از آغاز بشریت شروع شده و تا کنون ادامه دارد. در تداوم این روند گلوبالیزه شدن است که در فرجام آن جامعه واحد جهانی که متکی بر عالی ترین فناوری های اقتصادی است ایجاد خواهد شد.

از شروط دیگر جامعه واحد جهانی و فارغ از جامعه کارگری که در این روند جهانی شدن  فراهم  خواهد شد هرچه تنگتر شدن اقتصاد بازار جهانی است که تا به امروز ادامه  دارد.

با جهانی شدن هر چه بیشتر  این  سرمایه ها  هستند که بیش از پیش فشرده تر می گردد. از نتایج بلافصل فشرده تر شدن بیش از پیش و تمرکز سرمایه ها تنگ تر شدن اقتصاد بازار در سطح جهانی است.

با محدود تر شدن هرچه بیشتر تجارت جهانی در نتیجه تمرکز روز افزون سرمایه ها زمینه های مادی- اقتصادی جامعه واحد جهانی که متکی بر هیچ تجارتی و هیچ اقتصاد بازار است، فراهم می گردد.

آیا این به این معنا نیست که بسیار از این روند ها در سطح کشوری صورت پذیر می گردند؟

درست است. در واقع این جهانی شدن و این تمرکز سرمایه و... همه آن روند هایی هستند که در سطح کشوری صورت می پذیرند. در واقع باید تصور داشت جامعه واحد جهانی مانند اقیانوسی  می ماند که این رودخانه ها  که ما آنها را به روندها در هر کشوری تشبیه می کنیم سرانجام به این اقیانوس واحد جهانی ختم خواهند شد و این اقیانوس را برای اولین بار بوجود خواهند آورد و از این راه به حیات برکه و رودخانه یعنی کشورها و... پایان خواهند داد.

از همین جاست که باید توجه داشت برای انجام وظابف جهانی و تشکیل جامعه واحد جهانی بطور اساسی وظایف جامعه کارگری در سطح کشوری تعیین می شود.

آیا این به این معنا نیست که جامعه کارگری ایران در سطح کشوری با فاز نخستین این امر جهانی  یعنی عمومی کردن مالکیت بر سرمایه های میتواند آغاز کند؟


نه این به این معنا نیست.

عمومی کردن برای جامعه کارگری که قدرت دارد امری یکشبه است. اما ایجاد توانایی و زمینه ها  یک امر تاریخی و حتی جهانی است.

این به معنا عدم فعال بودن در سطح کشوری نیست. بل که برعکس. این رودخانه ها که روزی با پیوست به هم یک اقیانوس واحد جهانی ایجاد خواهند در واقع به مفهوم همان فعالیت هایی هستند که ما در سطح کشوری موظف به انجام آن هستیم.

اما در نوع این فعالیت ها در سطح کشوری که زمینه ساز یک انقلاب جهانی هستند باید توجه خود را مبذول داشت.

در این رابطه ما هرباره  باید قادر به تفکیک کاپیتالیسم دولتی از فاز های اولیه اشتراکی کردن باشیم.

البته این به معنا این نیست که کاپیتالیسم دولتی برای یک کشور در حال گذاری نظیر ایران عاری از منفعت است. لاکن صرف نظر از این منفعت باید توجه داشت کاپیتالیسم دولتی با فاز نخستین از پروسه اشتراکی کردن یکی نیست.

کاپیتالیسم دولتی یک مدلی است نظیر چین کنونی که در حال گذار ازیک کشور توسعه نیافته به یک کشور توسعه یافته است که در این راه موفق هم بوده است.

مهم این است که ما با علم و تجربه یه این مسئله راه خودمان را  برگزینیم. و مهم این است که در این راه کاپیتالیسم دولتی را به جای پیاده کردن فاز اشتراکی عوضی نگیریم.

 به عبارت دیگر برای پیاده کردن ضرورتی به نام کاییتالیسم دولتی و یا کاپیتالیسم غیردولتی و غیره باید به منافع حاصله از این ضرورت ها و شیوه ها توجه داشت.

ما در این رابطه قراردادی با کسی و نیروی از پیش نبسته ایم که اکنون باید به آن وفادار باشیم. برای پیگیری این شیوه های توسعه باید هرباره به جمیع جهات کشوری و ... توجه داشته باشیم و از آن میان بهترین ها را برگزینیم که هم در سطح کشوری قابل اجراء باشند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

جامعه کارگران و جامعه سرمایه داران



جامعه کارگران روی دیگر جامعه سرمایه داران است. این سکه دو روی در چه زمان در تاریخ بشر ایرانی نمودار گردید مطلب من در این جا نیست. اما می توان با اطمینان ابراز گشت این سکه محصول انقلاب صنعتی و عصر فابریک ها در کشور  نیست و تاریخ آن باز می گردد به پیش  از عصر فابریک ها در کشور.

در رابطه با کاپیتالیسم اما - صرف نظر از تاریخ پیدایش آن در کشور - باید دانست کاپیتالیسم یک سکه دو روی است.  از همین رو تاریخ کشور اگر روزی به چنان درجات تکاملی نایل شود تا کاپیتالیسم را نابود کند این اراده تاریخ باید آنگاه هم متوجه نابودی جامعه کارگران کشور باشد و هم متوجه جامعه سرمایه داران.

از این جا می رسیم به این نکته که آنچه کاپیتالیسم خوانده میشود یک رابطه اجتماعی یعنی یک رابطه میان دو جامعه است. رابطه میان دو رسته و گروه اجتماعی در کشور می باشد. که  در یک سوی آن جامعه کارگری واقع است و در سوی دیگر آن جامعه سرمایه داری.

برای من این تعریف از کاپیتالیسم - به منرله یک رابطه اجتماعی  در کشور - همواره مبنایی بوده است که بر پایه آن من وجود یک جامعه مضاعف در کشور - جامعه کار و جامعه سرمایه - را از موجودیت اقتصاد و فعالیت اقتصادی که انسان ها با آن وارد این روابط اجتماعی میشوند جدا نگه دارم.


بر اساس این جدایی از نظر من کاپیتالیسم یک نظم، یک شیوه و یک نظام و یک فرماسیون اقتصادی نیست بل که یک رابطه اجتماعی و بر این اساس یک نظام  از مناسبات اجتماعی در حین اقتصاد و تولید و به عبارت کلی کار می باشد.

بر همین اساس جدایی - میان نظام اقتصادی و نظام اجتماعی و میان اقتصاد و جامعه - من به این نظرم نظام های اقتصادی که مورد بررسی علم اقتصاد می باشد- اقتصاد سیاسی -  را باید از بررسی های جامعه شناسی تفکیک کرد.

در ادامه من به این نظرم مسئله کاپیتال و سرمایه پیش از همه یک مورد اقتصادی و سپس یک مورد اجتماعی است.

از نظر من آنچه کاییتال را راز آمیز می کند صورت اجتماعی و حقوقی آن است و نه محتوای اقتصادی آن.

از نگاه اقتصادی اما به نظر من کاپیتال یک وسیله است. در مقابل این وسیله کار قرار دارد. کار و کاپیتال که در هم می آمیزند امر اقتصاد حادث میشود.

درهم آمیزی کار و سرمایه منجر بهره می شود. بهره و یا سود یعنی آنچه در هر چرخش درهم آمیزی کار وسرمایه تولید می شود. باید دانست برای این که هر چرخش سودمند باشد باید هرباره کار و سرمایه ثابت یعنی بازتولید شوند.

در نگاه من جامعه بشری از آغاز که به اقتصاد روی آورد تا کنون در  این امر دریک بازتولید و تولید گرفتار است.

بازتولید یعنی همان ثبات کار وسرمایه و از سوی دیگر تولید یعنی همان بهره. آنچه ما ثروت می نامیم در واقع از انباشت ثروت یعنی بهره ها حاصل میشود.

از همان آغاز که جامعه بشری یک جامعه تولیدی و اقتصادی بود بر سر تصاحب ثروت و بهره منازعه وجود داشت.

باید دانست در آغاز بشر قادر به انباشت مازادبر احتیاج خود نبود چرا که چنین مازادی وجود نداشت. اما زمانی که نظربه رشد اقتصادی قادر به انباشت ثروت شد تصاحب این مازاد   به شکل عمومی صورت می گرفت .

عمومی بودن و اشتراکی بودن آغازین از راه مالکیت عمومی انسان ها بر کاپیتال و یعنی وسایل تولید و کار یعنی سرمایه ممکن میشد و این همان پیش شرط اصلی تصاحب عمومی ثروت است که تاکنون به امروز به اعبتارش  باقی است.

در این فاز تکاملی انسان ها هنوز به دو جامعه و دو گروه اجتماعی که بعدها روی داد تقسیم نشده بودند.

از نقطه زمانی که انسان ها حیات اشتراکی شان را بدرود گفتند تا نقطه زمانی که به دو جامعه بالادست و آزاد و جامعه زیردست و کار تقسیم شدند فاصله زمانی کم و بیش طولانی قرار دارد

این فاصله زمانی کم وبیش طولانی همان عصر گذار از جامعه های اشتراکی اولیه و پراکنده  به جامعه های مضاعف و متحد آتی می باشد که نخستین صورت آن  با نام برده داری وارد تاریخ شده است.

در این فاصله زمانی جامعه های اولیه ودر خود بسته - اوتارکه-   به تولید کالایی و به گشادن درهای خود بروی جامعه های همجوار و دست اتحاد با آنها ،  روی می آورند. این کار به مساعد تولید کالای و بازار ممکن میشود. چرا که در تولید کالایی و اقتصاد بازار هدف از اقتصاد و هدف از تولید عبارت است از فروش به دیگران.

 بنابراین تاریخ اقتصاد بازار امروزی باز می گردد به همین فاصله زمانی و به این اعتبار تاریخ اقتصاد بازار که ما امروز داریم بسیار قدیمی تر از تاریخ تقسیم انسان ها به دو دسته اجتماعی و پیدایش اختلاف اجتماعی وفقر و ثروت  می باشد

توجه به این نکته از این نظر مهم است که باید دانست جامعه های اشتراکی اولیه که به اقتصاد بازار روی آوردند اشتراکی بودن  خود را  در این فاصله زمانی   ازدست ندادند و به این معنا اشتراکی بودنشان منافی اقتصاد بازارشان نبود.

من از همین جا به این  نظر می رسم که حتی امروز هم اصل اشتراکیت در سطح یک کشور منافی اصل بازار نیست.

معنا و مفهوم آن همان است که جامعه کارگرتم در قبال جامعه سرمایه دران در سطح یک کشور مطرح می کند.

اگر یادتان باشد در آغاز از این نفطه شروع نمودیم که جامعه کارگران و جامعه سرمایه دران دو روی یک سکه اند. و این سکه کاپیتالیسم نام دارد و کاپیتالیسم یک رابطه اجتماعی در حیطه اقتصاد و تولید می باشد.

و حالا با این اوصاف اضافه می کنیم  حذف جامعه سرمایه داران و تصاحب سرمایه ها از سوی جامعه کارگران منافی اصل بازار نیست.

حال این نتیجه گیری را نگه داریم تا در وقت دیگر  از نو به آن بازگردیم.

از سوی دیگر اما باید دانست نابودی جامعه کارگران و جامعه سرمایه داران بطور همزمان به مفهوم نابودی کاپیتالیسم و به معنا از بین بردن بک رابطه اجتماعی در سطح اقتصاد اجتماعی است.

به عبارت دیگر در صورت نابودی جامعه سرمایه داران و اما در عوض ابقای جامعه کار این امر یعنی تبدیل کاپیتالیسم از کاپیتالیسم خصوصی به کاییتالیسم دولتی.

پس می توان بلافاصله نتیجه گرفت   امر کاپیتالیسم دولتی منافی امر اقتصاد بازار نیست. نمونه کشور چین. چینی ها از یک کاپیتالیسم دولتی برخوردارند که در آن بار کاپیتالیسم دولت چین بر دوش جامعه کار چینی استوار است.

همان کاپیتالیسم دراقتصاد بازار هم فعال است. یعنی چینی ها با کاپیتالیسم دولتی راه هزار شبه را یک شبه طی نمودند. یعنی به جای این وظبقه رشد نیروهای اقتصادی و مولده کشور عقب مانده ایی بنام چین میلیاردی و مستعمره سابق را به کاپیتالیست های خصوصی وا گذار کنند به یک دولت قدرت مند خود واگذارکردند.

از نظر جامعه کارگری چین اگر به مسئله نگاه کنیم وضعیت   در اساس فرقی برای جامعه کارگران چین نکرده است و کاپیتالیسم را اگر به فرماندهی سرمایه داران خصوصی چینی می داشتند  در واقع همان کارگری بودند که حالا اقتصاد در دست دولت است.

اما از نظر آزادی ها نظیر داشتن سندیکا و ... جامعه کارگری چین دارای همان تنگنا است که جامعه کارگری بطور مثال در کشور ماست.

بنابراین ایده ال برای جامعه کارگری چین این خواهد بود که بتواند روزی  در برابر دولت خود خواسته های دمکراتیک خود را به کرسی بنشاند. و به نظر می آید که این امر در آینده ممکن خواهد شد.

پس ما می توانیم نتیجه بگیریم فرم ایده آل پیشرفت یک آمیزه ایی است از آزادی و حقوق دمکراتیک جامعه کارگری و پیشترفتی که با کمک دولت تامین میشود.

حال چرا با دولت تامین میشود؟

برای این که در عصر و زمانه ما هیچ پیشرفتی بدون مساعدت دولتی ممکن نیست و بیشتر به یک اتوپیایی شباهت دارد تا به واقعیت.

بیشتر در این رابطه در جستارهای آتی.

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...