۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

به جای پاسخ! - قسمت ششم و ادامه

در این بخش از «به جای پاسخ!» توجه تان را به نوشته ایی و در حقیقت کامنتی جلب می کنم که انگیزه اصلی این سلسله جستار هابوده است.

نگارنده این کامنت کژدم گزنده می باشند و آدرس آن  بروی سایت این جانب می باشد




مسئلهٔ دیگری نیز که در رابطه با رشد صنعتی و رابطهٔ آن رشد کمی و کیفی کارگران وجود دارد این است که اکنون ما بسیار فراتر از عصر صنعت دودکشها هستیم و اکنون رشد تکنولوژی حتی در جوامع بسیار عقب مانده نیز با نوعی از اوتوماسیون همراه است و این امر نیاز به کارگرانی متخصص دارد و یا اینکه کارگرانی که کارشان در حد فشار دادن چند سویچ میباشد.

از نظر من طبقهٔ کارگر در جوامع فراصنعتی در حال انقراض است و همچنانکه در متن مقاله نیز گفته ام؛ هر ساله جهان فراصنعتی شاهد بیکار شدن کارگران است و ماشین جای آنها را میگیرد.

مشکلی که در دهه های آینده جهان فراصنعتی با آن روبرو خواهد بود مشکل بیکاری به مفهوم خروج از چرخهٔ تولید و انتقال به بخش خدماتی و فروش است و حتی در این بخش نیز پیشرفت ماشین مردم را راحت نخواهد گذاشت و شاهد بیکاری در بخش خدمات و فروش نیز خواهیم بود و این معضل بزرگی است که تنها از طریق کنترل شدید جمعیت تا حدودی قابل حل است.

 متاسفانه از نظر چپ سنتی زمانی که اینگونه مطالب نوشته میشود؛ میگویند که نویسنده در خدمت سرمایه داران است و یک نویسندهٔ مرتجع است.

اما مسئله این است که تکنولوژی در جهت اهداف خاصی به نفع گروههای نیازمند به نیروی کار انسانی و در جهت حذف نیروی کار انسانی پیش میرود. شما میتوانید در محیط اطراف خودتان این امر را به راحتی ببینید.

 حتی خود شما حاضر نخواهید بود از یک کارگر غرغرو استفاده کنید زمانی که ماشینی وجود داشته باشد که هم کار بسیار بهتری انجام میدهد و هم غُر نمیزند و اضافه حقوق هم نمیخواهد و... این آن چیزی است که ما داریم در مسیرش حرکت میکنیم.

به جای پاسخ! قسمت پنجم و ادامه



اما ما فقط همین موضوع نابودی جامعه کارگری را مد نطر قرار دهیم، این مورد تنها در مبارزه بر علیه مکتب مارکسیسم نیست که مطرح میشود. امروزه نابودی جامعه کارگری در یک مبارزه غیر مکتبی و اجتماعی هم مطرح است.

امروزه  در عوض چنین وانمود می شود که نه تنها مکتب مارکسیسم متعلق به گذشته و به عصر صنعت دودکش ها بوده بل که جامعه کارگری یعنی فرش زیر پای آن هم   متعلق به عصر گذشته  می باشد و در عصر نو که با انقلاب الکترونیکی آغاز گشته  این دو  دیگر هیچ محلی از اعراب ندارند: نه جامعه کارگری و نه مکتب مارکسیسم.

در مورد نابودی جامعه کارگری در عصر نو و عصر اتقلاب انفورماتیک وبه همراه آن نابودی کاپیتالیسم این را باید به عصر نو تبریک گفت.

برای این که سرانجام این موضوع تفهیم شود عرض می کنم نهایت آرمان و آرزوی جامعه کارگری نابودی کارگری و انسان کارگر و مزدور است.

اگر نسل های آینده  انسان در این شرایط اجتماعی هستی و بزرگ  خواهند داشت که عصر نو ایجاد می کند و در آن اثری از انسان کارگری و مزدبر نیست، یعنی اگر این ترکیب و آرایش اجتماعی آتی و نوین است، فی بهاء. چرا که این در حقیقت همان عملی شدن آرمان رهایی و اجتماعی جامعه کارگری است که سرانجام جامعه های بشری در سطح جهانی به چنان درجه ایی از تکامل نایل آیند که این لکه ننگ بشریت یعنی مزدوری و کارگری از صفحه جامعه بشری برای همیشه پاک شود.

نسبت به آنچه آرمان های اجتماعی و رهایی جامعه کارگری است این تصویر کشی از آینده و از عصر نو یک تئوری است.

پیش از این که با تئوری دیگر در صدد رد این نظریه باشم بدون هر گونه شتابی باید عرض کرد انتظار این تئوری از جامعه کارگری چیست؟

از نظر این تئوری مقاومت جامعه کارگری و مبارزه برای عملی سازی آرمان های اجتماعی اش بی هوده است چرا که این آرمان های رهایی در عصر نو  از راه پیشترفت اقتصادی و نابودی کاپیتالیسم تامین می شود؟

براستی اگر جامعه کارگری  د ر عصر نو در نتیجه پیشترفت صنعتی و فنی در حال نابودی است پس آنگاه مقاومت و مبارزه کارگری دیگر به چه معناست؟

اگر این تئوری درست باشد آنگاه کلیه تئوری های مبارزاتی که در طول حیات جامعه کارگری تاکنون به گونه ایی مطرح بوده است کلا بی اعتبار خواهند بود.

همان گونه که من پیشتر هم مطرح نمودم. اگر این تئوری و نظریه درست باشد هیچ علتی در جامعه کارگری درسطح جهانی ندارد به آن متمایل نگردد.

چرا که جامعه کارگری در چنبره تئوری معینی گرفتار نیست. از مکاتب و ایدئولوژی ها که بگذریم و سنخیتی با جامعه کارگری ندارند علمیت و حقانیت هر تئوری در راستای تامین آرمان رهایی و اجتماعی این جامعه است که هرباره در گروش کارگران  تعیین کننده است.
از این زاویه شکی نیست باید هر تئوری را که در راستای تامین منافع جامعه کارگری مطرح میشوند بر پایه حقانیت علمی شان یعنی مطابقت شان با واقعیت پویا اجتماعی و تاریخی  سنجید.

به عبارت دیگر حقانیت تئوری ها علمی را  هرباره جامعه کارگری و آرمان هایش تعیین نمی کنند بل که این واقعیت های اجتماعی و تاریخی اند که هرباره تعیین کننده حقانیت و علمیت تئوری هستند.اما  تمایل به  تئوری های هرباره مطروعه را آرمان های کارگری معین می سازند

از همین رو جامعه کارگری بر پایه آرمان های رهایی  واجتماعی اش به تئوری های مرتبط با رهایش علاقه مند است.

اما این تئوری باید علمیت داشته باشند و حقانیت شان را در فرآیند عمل و تاریخ به اثبات برسانند...

ادامه دارد...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

به جای پاسخ! قسمت چهارم و ادامه


زمانی چنین مرسوم بود که در حمله به جامعه فئودالی که هم از نظر اجتماعی مسلط و هم از نظر سیاسی حاکم در قرون وسطای بود  دشمنان تاریخی اش که در این جا و آنجا سر برآورده بودند فیلسوفان و تئوری پردازانی علم کردند که این فیلسوفان چنان که شغلشان ایجاب می کند به جای  این که حملات مستقیم خود را متوجه جامعه فئودالی گردانند   از این باور برانگیخته بودند که جامعه فئودالی و جامعه واقعی ماحصل جامعه دینی و جامعه اسلامی و یا جامعه مسیحی است.


به عبارت دیگر این فیلسوفان به این اندیشه افتاده بودند که جامعه هایی که در قرون وسطای وجود داشته ماحصل اسلام و مسیحیت و... می باشند.

از همین رو این فیلسوفان  تاریخ اجتماعی بشر را  به دو مرحله دینی که در یک مرحله نخستین آن خرافات دینی سلطه داشت و جامعه دینی بود و عصر مابعد آن که عصر فیلسوفان و اندیشمندان و... بود، تقسیم می نمودند.

در عصر جدید این اندیشمندان و مصلحان  وعده می دادند که  در آن ها من بعد جامعه ها بر پایه خرد و اندیشه  استوار  خواهند بود یعنی اگر در عوض در مرحله پیشین بر پایه مکاتب دینی استوار بودند.


تهاجم بر علیه  مکاتب دینی- که این فیلسوفان می اندیشیند اساس جامعه های فئودالی می باشند امروزه یاد آور آن تهاجمی است که اکنون اخلاف این فیلسوفان  بر علیه تئوری هایی بر انداخته اند که در جامعه کارگری جاری است و این ها کماکان بر این پندارند که  اساس جامعه کارگری را تشکیل می دهند


برای همین فیلسوفان جامعه بالادست به مساعدت آن تجاربی که در توشه داشتند و  زمانی دن کیشوت مآبانه در مبارزه بر علیه آسیاب بادی تئوری ها و مکاتب قرون وسطایی و بزعم خودشان بانی و شالوده استقرار جامعه های فئودالی و روابط فئودالی همراه آن در قرون وسطی جمع آوری کرده بودند  در عصری که خود به حکام مبدل شده بودند به جنگ  مکاتب و تئوری ها یی رفتند که می پنداشتند موجب های اصلی جامعه کارگری و به همراه آن روابط کاپیتالیستی می باشند .

در این جنگی که این فیلسوفان مجرب و کهنه کار بر علیه جامعه کارگری اعلام کرده بودند با هر تیری که رد می کردند و به هدف می خورد و این و یا تئوری و مکتب در جامعه کارگری متلاشی میشد  به این صرافت می افتادند که شادمانه نابودی قریب الوقوع جامعه کارگری و به همراه آن کاپیتالیسم را اعلام کنند.

در همین راستا بود که جنگ بر علیه مکتب مارکسیسم و تئوری های مارکسیستی با هدف نابودی جامعه کارگری و روابط اجتماعی همراه و به تبع آن آرمان های اجتماعی این نیروی اجتماعی در این روابط کاپیتالیستی آغاز گردید....

ادامه دارد....

به جای پاسخ! - قسمت سوم و ادامه

از این نسبت های وهن آمیز که خسته شده اند، سرانجام درپی این می افتند با کرنش ریا آمیز در برابر منطق تاریخی اعلام کنند :

 این درست جامعه های بشری حائز روند تکاملی اند و این واقعیت است و ما همراه با  جامعه کارگری آنرا  پذیراییم.  اما   اگر این واقعیت را دارونیسم تاریخی بناییم آنگاه متاسفانه باید به جامعه کارگری ابراز داریم تاریخ اجتماعی انسان با کاپیتالیسم و مراحل تکاملی آن به اوج قله تکامل خود رسیده است: رابطه کاپیتالیسم با پایان تاریخ اجتماعی   نظیر رابطه  انسانی است  که  فرجام روند طبیعی از دل دنیای میمونها سربرآورد.

 این حکایت، حکایت همان ابر و باد و مه و خورشید و فلک  در کارند می باشد. این ها همه وسایل اوهام دینی، فلسفی و ریاکاری های تاریخی را به کمک می گیرند تا حریف اجتماعی را سرانجام از عمل بازدارند و این هم در یک رابطه اجتماعی مبتنی بر تضاد امری طبیعی است.

از این جا باز گردیم به مبحث نگرش های کارگری و ضرورت تجدید نظر و اصلاحات در آن.

پیش از هر چیز باید دانست جامعه کارگری یک فرقه و یک مکتب فرقه ایی نیست که دارای دگم ها و اصولی باشد. جامعه کارگری یک گروه اجتماعی و به عبارت صحیح تر یک نیروی اجتماعی است.


منافع اصلی و تاریخی  این نیروی اجتماعی با رهایی و انحلال  آن در فرجام روند تکامل اجتماعی در سطح جهانی تامین میشود. و این در واقع ریشه  پیگیری انقلابی گری در این  نیرو در سطح جهانی است. جامعه های تاکنونی به گونه ایی منافعشان در تحفیظ و ابقایشان بود اما در جامعه کارگری برعکس منافعش زمانی تامین میشود که این جامعه منحل گردد و همین امر یک انقلابی گری پیگیر  به این جامعه اعطاء می کند.

بر این پایه از همان  از ازمنه های دیرین پیوسته گفته شده است که جامعه کارگری  در واقعیت چیزی جز زنجیرهای بندگی که بر پا دارد چیز دیگری برای ازدست دادن ندارد و درعوض آن این رهایی از بوغ بردگی است که سرانجام نصیب او میگردد.

از این رو تامین منافع کارگری نه در بقای جامعه سرمایه داری و  بالادست است و نه در حفظ آن روابط اجتماعی - کاییتالیسم - که منجر به بقای جامعه کارگری است.

منافع جامعه کارکری از زمانی جامه عمل می پوشد که جامعه واحد جهانی مستقر گردد ودر سطح جهانی به تقسیم اجتماعی انسان ها به جامعه های بالادست و فرودست پایان داده شود.

این ها را می گویم تا از ما نخواهند که ما  در این دیدگاه تجدید نظری کنیم. این ها از مسلمات است و به اصطلاح اصول مکتبی و دگما های دینی نیستند. این ها با حیات جامعه کارگری در ارتباطند.

عرض کردم این که  بالایی می خواهند مسلمان شوند، به اندیشه های فلسفی روی آورند و یا با کرنش ریاکارانه پایان تاریخ تکامل اجتماعی انسان در کاپیتالیسم را اعلام کنند ، مسئله جامعه کارگری نیست. این ها مسائل بالایی هاست. اگر به منفعت جامعه کارگری نیست که به چنین رویه های روی آورد و به آینده عالی تر اجتماعی نظر دوخته به همان گونه به منفعت بالایی هاست که به اسلام روی آورند، فلسفه بافی کنند و...

اما اگر می خواهند منطق اجتماعی ما را بدانند عرض می کنیم بر پایه شواهد و قراین عینی ما به این نظرنیستیم.

از نظر جامعه کارگری انقلاب صنعتی نوین و آغاز مرحله نو امپریالیستی که همراه با انقلاب نو صنعتی و .. است دلالتی بر پایان    اعبتارآرمان های تاریخی و اجتماعی  جامعه کارگری نیست.

البته این احتمال وجود دارد که این امور دلالت بر پایان اعبتار این و یا آن تئوری باشد که زمانی در میان جامعه کارگری در گردش بوده است و هنوز هم است اما دلالتی بر عدم حقانیت آرمان های اجتماعی و تاریخی جامعه کارگری ندارد که هیچ بل که برعکس در مسیر تایید آن است.

ادامه دارد...





به جای پاسخ! - بخش دوم و ادامه

در این رابطه پیوسته این روابط اجتماعی ناعادلانه  و این تقسیم به جامعه بالادست و جامعه فرودست است که مبنا است.

از این مبنا که حرکت کنید مابقی یعنی آن گفته ها و آن توضیحات که این و آن برای تشریح این مبنای اجتماعی هرباره در طول حیات جامعه کارگری به آن متوسل شده و میشوند و خواهند شد در حکم جایگاه فرعی و غیر اصلی است.

ماباید بدانیم نه تنها جامعه کارگری- که جامعه فرو دست است - بل که جامعه سرمایه داری و سرمایه داران  هم هریک به نوبه خود میان آنچه هستند و آنچه درباره خود می گویند پیوسته یک رابطه مستقیم وجود ندارد.

و بر این اساس هرباره نه حرف ها، تئوری ها و ایدئولوژی ها و... بل که مبنا آن هستی اجتماعی است که بطور واقعی وجود دارد.

از واقعیت های اجتماعی هر طرف اگر هرباره حرکت کنیم ما به یک تضاد و اختلاف در منافع و مصالح دو جامعه کارگری و جامعه سرمایه داران بر می خوریم.

این اختلاف در موقعیت و منافع اجتماعی بدون عواقب اجتماعی باقی نمی ماند.

بر همین اساس صرف نظر از این که این و آن از دو طرف چه فرمایشی داشته پیوسته این اختلاف اجتماعی است که در روابط اجتماعی این دو گروه اجتماعی مستولی است.

از کانون همین اختلافات در موقعیت و منافع اجتماعی است که پیوسته نسبت به این نکته آیا روزی جامعه های بشری در سرانجام تکامل خود به نقطه ایی برسند که به حیات ظالمانه بودن روابط اجتماعی میان خود پایان دهند یا نه.. اختلاف نظر تاریخی میان این دو گروه وجود داشته است.

بدیهی است آنها که بر سر خر مراد سوارند و وجود یک رابطه ظالمانه اجتماعی ذی نفع است حتی در خواب هم تصور نابودی اش را نمی کند تا چه رسد در عالم واقع اظهار به نابودشدنی آن نماید.


به همان سان هم فهمیدنی است که چنین انسان سواره در واقع تمایلی سنگواره نمودن،به تقدیس و دگماتیزه سازی آن روبط اجتماعی دارد که او در آن سوار می باشد.

ما اگر این منطق اجتماعی و مشابهات را وارد تحلیلات اجتماعی خود هرباره کنیم مابقی یعنی بطور نمونه این که حال در منظر کارگری جامعه عادلانه آتی چگونه از دل روابط اجتماعی کنونی مانند یک پروانه از دل کرم سر برخواهد آورد و از این حرف ها دیگر حائز اهمیت اساسی نیست.

در این موارد غیر اساسی هر کارگری می تواند دچار اشتباهات تحلیلی باشد و یا نباشد. این ها مهم و اساسی نیستند.. مهم و اساسی همان گونه که پیشترهم ابراز شد همواره این است که موقعیت و منافع اجتماعی کارگران موجب هایی هستند که او را هر باره به شکل منطقی به آینده های عادلانه اجتماعی امیدوار نگه میدارند.

این امیدواری آن گونه به او نسبت می دهند نه دارای پایه دینی است- انقلاب آخرزمان- نه پایه فلسفی- یعنی ماحصل اندیشه اندیشمندان مصلح جهان.

ادامه دارد....




به جای پاسخ ! - بخش اول

این نوشته در آغاز به منظور پاسخی به دوست گرامی گژدم تهیه شده بوده است. لاکن نظر به اهمیت آن و شکلی که این جوابیه در عمل به خود گرفت ترجیح دادم آنرا بطور مستقل منتشر نمایم و از این راه توجه دوست عزیزمان به آن جلب می نمایم.

ما همه بگونه ایی اظهار داریم که انقلاب نوین اقتصادی و به همراه آن  عصر امپریالیسم نو که با این انقلاب نوین صنعتی همراه است موجباتی گشته اند که یک تجدید نظر در دیدگاه های گذشته که محصول انقلاب صنعتی پیشین و عصر ما قبل امیرپالیسم بوده اند را پیش از پیش ضروری گردانیده اند.

ضمن این که امر تجدید نظر و اصلاح در دیدگاه های گذشتگان در جامعه کارگری روشن است لاکن حدود ودامنه این اصلاحات چندان روشن نیست.

از آنجاییکه دیدگاه های گذشتگان بدون دشمنی ها  نبوده و این امر دریک مبارزه اجتماعی امر طبیعی است حال نظر به تغییرات اجتماعی و اقتصادی که هنگامه  مرحله نوینی در عصر نو را نوید میدهند این تجدید نظر را بیش از پیش به یک ضرورت تاریخی مبدل گردانیده است

از سوی دیگر هر تغییری در واقعیت ها حتی به قدر سر سوزنی مخالفین را از دیرباز مرغب به اعلام اشتباه بودن دیدگاه هایی نموده است که در جامعه کارگری از گذشته های دور رفته رفته شکل گرفته اند.

اما براستی این دیدگاه ها که جامعه کارگری را هرباره به خود مشغول میدارند کدامند؟ تغییر و تحولات جاری چه اصلاحاتی را در چه زمینه هایی در این دیدگاه های ضروری گردانیده است؟

همان گونه می دانیم در میانه یک مناسبات اجتماعی این یک امر طبیعی است که  یک طرف رابطه که بر خر مراد سوار است  تغییر و تحولات جاری در روابط انسانی  را وسیله ایی جهت حقانیت تاریخی و اجتماعی آن روابط و نظام اقتصادی و اجتماعی گردانند که در آن جامعه کارگری طرف مظلوم و  تحت ستم  است: یعنی کاپیتالیسم.


بهر حال از آغاز از سوی جامعه کارگری تلاش هایی در جهت توضیح علل وضعیت رقت بار کارگری و راه رهایی از این شرایط رقبت بار وجود داشته است.

این درست نیست که ما حال بیاییم همه این تلاش ها را  که در جهت روشنگری بوده اند در یک جا درست بدانیم. در این روند اشخاص کمی نبوده اند که تحقیقات نموده و اکتشافات و افشاگری هایی داشته اند.

از این روشنگری ها می توان به تلاش های مارکس اشاره نمود که به سهم خود برای مدتی طولانی کارگران جهان رامجذوب خود نمود.

نکته تعیین کننده در این رابطه پیوسته این افراد و راه ها نبوده اند بل که در اساس تلاش های بی وفقه جامعه کارگری در سطح جهانی برای یافتن راهی برای رهایی خود از یوغ روابط اجتماعی ناعادلانه ای بوده است که او در آن گرفتار است.

یعنی در واقع این همت بلند انسان کارگر و این تسلیم نشدن او و این از دست ندادن امید و این در پی توجیه روابط ظالمانه و ناعادلانه بر نیامدن هاست که ستودنی و باقی ماندنی می باشند...

ادامه دارد....



پاسخ سوم - کژدم گزنده و زمانی که «حماقت»؛ « فضیلت» نامیده میشود



با عرض ادب دوباره خدمت دوست گرامی کژدم عزیز!

موضوع رشد اقتصادی که شما مطرح می کنید یک موضوع بسیار جدی و مهمی است.  اهمیت آغاز یک انقلاب صنعتی- اقتصادی عظیم دیگر پس از آن عظمتی که لنگه آن در انقلاب ماشین یافت می شود، به نظر می آید  برهمگان چنان باید و شاید روشن نباشد.

این انقلاب اقتصادی نظیر انقلاب سلف خود  هستی اجتماعی ما را  دستخوش دیگرگونی های بسیاری خواهد  نمود. در راستای همین تحولات اجتماعی روابط اجتماعی ما انسان ها دستخوش تغییر و تحولات فراوانی خواهند شد.

این انقلاب اقتصادی نو که با کاربرد خلاقیت های نوین فنی آغاز گشته همان گونه که شما بدرستی اشاره نمودید شیوه های کهن - صنعت دودکش ها-  اقتصادی و به تبع آن روابط کهن اجتماعی که در تناسب با این شیوه های اقتصادی کهن واقع بود هاند - درهم شکسته و بساطشان را در هر مرحله از پیشرفت خویش برخواهد چید.

به  یک کلام:  انقلاب اقتصادی نو نوید دهنده یک شیوه اقتصادی نو ویک نظام اقتصادی نو و به تبع و بر اساس آن یک روابط اجتماعی نو می باشد.

بنابراین باید نگاه های محققین به شکل تجربی و علمی بایستی هرباره معطوف بر این انقلاب اقتصادی و به تبع آن انقلاب اجتماعی حاصله از آن باشد.

من در نگاه به این پدیده اقتصادی - اجتماعی به این  جمع بندی نمی رسم که ما سرانجام به این نتیجه خواهیم رسید که روند های اقتصادی حائز جایگاه زیربنایی در روند های اجتماعی و سیاسی نیستند.

بل که برعکس به این نظرم تجدید نظری در نحوه نگرش مادی - اقتصادی مان به تاریخ الزامی نیست. چرا که انقلاب اقتصادی نو سند و گواه دیگری به صحت نگرش مادی بر تاریخ اجتماعی انسان است.

البته این به این معنا نیست که نباید اصلاحات در نگرش ها گذشته انجام پذیر گردند  لاکن به این نظرم حیطه این اصلاحات  خود نگرش مادی به تاریخ  را شامل نمیشود.

از مورد درستی که شما به آن اشاره می کنید شروع کنیم.

شما می نویسید:

 اکنون رشد تکنولوژی حتی در جوامع بسیار عقب مانده نیز با نوعی از اوتوماسیون همراه است و این امر نیاز به کارگرانی متخصص دارد و یا اینکه کارگرانی که کارشان در حد فشار دادن چند سویچ میباشد.


این یک واقعیت است. ما همه به حقانیت این فاکت اظهار داریم. این آینده ما در حیطه اقتصادی و این شیوه تولیدی آینده ماست. همان گونه که شما به درستی اشاره می کنید این شیوه جدید اقتصادی روابط کار و سرمایه را دیگرگون خواهد کرد. این شیوه نوین اقتصادی به جای روابط کهن کار و سرمایه - کاپیتالیسم کهن و متعلق به صنعت دود کش ها - یعنی کاپیتالیسم ماشیتی و مکانیکی - یک کاپیتنالیسم نوین برپا خواهد ساخت .

در کاپیتالیسم نوین و در روابط اجتماعی نو در یک سو کارگران متخصص و در سو دیگر کاپیتالیست ها قرار دارند که متمرکز تر و فراملیتی تر از گذشته حضور به هم خواهند رساند .

پس مشترکا می توانیم از پیش اعلام کنیم شیوه اقتصادی نوین که محصول انقلاب نوین در اقتصاد و صنعت است انقلابی در جامعه کارگری و جامعه سرمایه داری ایجاد خواهد کرد.

در حیطه جامعه سرمایه داران این انقلاب به حیات طبقات درونی و طبقات پایین و متوسط آن بسود طبقات عالیه آن خاتمه خواهد داد.

معنای عملی آن این است که شیوه های جدید اقتصادی روند تمرکز سرمایه در دست کاپیتالیست ها را تشدید خواهد کرد.

باید توجه داشت شیوه های جدید اقتصادی تنها محدود بر کاربرد صنایع جدید نیست بل که سازماندهی های متمرکزتر که هرباره جهانی تر می شوندهم می باشد.

روند پیدایش انحصارات که خیلی پیشتر از انقلاب نوین آغاز گشته اکنون با انقلاب نوین اقتصادی وارد مرحله جدیدی گشته است - امپریالیسم نو -

نظر به این تغییر و تحولات اقتصادی عملا بخش وسیعی از سرمایه داران از سطح جامعه سرمایه داری به سطح جامعه کارگری تنزل خواهند کرد و من بعد در آتیه به شکل کارگران نوین متخصص اشتغال خواهند یافت.

این فرآیند سقوط به صفوف جامعه کارگری و به همراه آن سقوط گروه های اجتماعی میانی که تاکنون میان دو جامعه سرمایه داری و کارگری قرار داشته اند  آن انقلابی  که در جامعه کارگری جاری است - محو کارگران غیر متخصص - را محتوای انسانی جدیدی خواهد بخشید.

در یک کلام انقلاب نوین در حیطه اقتصادی رواتبط کار وسرمایه را در نتیجه تحولی که مسبب آن است پولاریزه تر از سلف خود - یعنی انقلاب دود کش ها - خواهد نمود.

این جمعبندی در عین حال به این معنا خواهد بود که انقلاب نوین اقتصادی  کاپیتالیسم دودکش ها را به کاپیتالیسم نوین متحول خواهد ساخت.

این امر بی شک منجر به کاهش آن  جمعیت انسانی خواهد شد که به سهم خود اقتصاد دودکش ها فرا خوانده بود. اما کاهش روند جمعیت انسانی به هر قدر باشد و به هر قدر پولاریزاسیون شدید باشد آنگونه که برخی می پندارند شیوه های جدید اقتصاد -اتوماسیون - قادر به نابودی کاپیتالیسم نیست بل که زمینه های نابودی کاییتالیسم را بطرز فاحشی فراهم  خواهد کرد.

حال که مبحث به این جا رسید اجازه دهید بر شالوده فاکت های جدید تاریخی نگاهی بیافاکنیم به نظریاتی که در گذشته در عرصه جامعه شناختی و تاریخ مطرح بوده اند بپردازیم و تجدید نظر های لازمه را در آن انجام دهیم.



۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

به مناسبت روزکارگر: چگونه می توان بساط کار انسانی و جامعه کارگری را برچید!

بیشترکارگران به این می اندیشند که با برچیدن بساط کاپیتالیسم بساط جامعه کارگریشان برچیده خواهد شد. من به این اندیشه ام باید به این رابطه بطور معکوس اندیشید یعنی با برچیدن بساط جامعه کارو کارگری بساط کاپیتالیسم برچیده خواهد شد.

دلیل این امر ساده است:

شما وقتی  در پی نابودی جامعه کارگری هستید در این راه موظفید نه تنها کاپیتال یعنی وسایل کار را به جامعه کارگری واگذار کنید بل که در قدم بعدی در پی نابودی جامعه کارگری باشید که حال این کاپیتال را در دست دارد. ضرورت این امر از این روست تا مادامیکه جامعه کارگری با وجود داشتن کاپیتال در دست باقی است عملا کاپیتالیسم به شکل دولتی و به شکل شورایی اش باقی می ماند و در وجود جامعه کارگری در قیاس با حالتی که کاپیتال در دست او نیست بطور اساسی فرقی ایجاد نمی شود.

از این رو بدست گرفتن سرمایه ها بدست جامعه کارگری یک فاز ضروری در مرحله گذار از روابط اجتماعی کاپیتالیسم به مرحله جامعه اشتراکی است اما تنها فاز آن نیست. فاز ضروری بعدی پایان بخشی به  حیات جامعه کارگری است.

اما منظور از پایان بخشی به حیات جامعه کارگری چیست؟

معنای این پایان بخشی در این است که این کافی نیست که سرمایه ها در دست کارگران باشد و به این معنا جامعه کارگران به جامعه سرمایه داران مبدل گردد بل که در عین حال ضروری است جامعه سرمایه داران جدید عملا نظیر جامعه سرمایه داران قبلی عمل کند و این به معنای این است که نقش انسانی صاحب سرمایه مانند امروزین آن مبدل به هدایت و رهبری کلی سرمایه ها مبدل شود.

و این ممکن نیست مگر این که سطح تکنیک و سطح وسایل کار- یعنی سرمایه ها - به چنان سطحی تکامل یابد که عملا به انسان مولد این امکان و توانایی را اعطا کند که در امر تولید مانند سرمایه داران امروزین تنها به ناظران ساده کار و روند سرمایه مبدل شوند.


والا در غیر این صورت پروسه اشتراکی کردن اگر در فاز نخستین آن باقی بماند عملا با این که سرمایه ها در دست جامعه کارکری است لاکن نظر به وجود کما فی سابق جامعه کارگری به مرور زمان این بسود جامعه کارگری نخواهد بود چرا که عملا رفته رفته قشر جدیدی از کارفرمایان دولتی شکل خواهد گرفت که در یک یوروکراسی عریض و طویل بر کارگران حکومت می کنند و گرچه از سرمایه داران نیستند لاکن با مساعدت کارگران در حافظت از یک کاپیتالیسم دولتی که در آن جامعه کارگری استثمار می شود خواهند کوشید.

پس چگونه می توان جامعه اشتراکی را برپاکرد؟

اول از همه باید با این اندیشه خو گرفت که جامعه اشتراکی در سطح کشوری قابل پیدا شدن نیست.

جامعه اشتراکی که در آن انسان از کارگری فراغت دارد و نقش او در اقتصاد و تولید مانند سرمایه داران امروزین به نظارت ساده کارمبدل میشود یک جامعه واحد جهانی است که در روند گلوبالیزه شدن عملی خواهدشد.

روند گلوبالیزه شدن همان فرآیندی است که از آغاز بشریت شروع شده و تا کنون ادامه دارد. در تداوم این روند گلوبالیزه شدن است که در فرجام آن جامعه واحد جهانی که متکی بر عالی ترین فناوری های اقتصادی است ایجاد خواهد شد.

از شروط دیگر جامعه واحد جهانی و فارغ از جامعه کارگری که در این روند جهانی شدن  فراهم  خواهد شد هرچه تنگتر شدن اقتصاد بازار جهانی است که تا به امروز ادامه  دارد.

با جهانی شدن هر چه بیشتر  این  سرمایه ها  هستند که بیش از پیش فشرده تر می گردد. از نتایج بلافصل فشرده تر شدن بیش از پیش و تمرکز سرمایه ها تنگ تر شدن اقتصاد بازار در سطح جهانی است.

با محدود تر شدن هرچه بیشتر تجارت جهانی در نتیجه تمرکز روز افزون سرمایه ها زمینه های مادی- اقتصادی جامعه واحد جهانی که متکی بر هیچ تجارتی و هیچ اقتصاد بازار است، فراهم می گردد.

آیا این به این معنا نیست که بسیار از این روند ها در سطح کشوری صورت پذیر می گردند؟

درست است. در واقع این جهانی شدن و این تمرکز سرمایه و... همه آن روند هایی هستند که در سطح کشوری صورت می پذیرند. در واقع باید تصور داشت جامعه واحد جهانی مانند اقیانوسی  می ماند که این رودخانه ها  که ما آنها را به روندها در هر کشوری تشبیه می کنیم سرانجام به این اقیانوس واحد جهانی ختم خواهند شد و این اقیانوس را برای اولین بار بوجود خواهند آورد و از این راه به حیات برکه و رودخانه یعنی کشورها و... پایان خواهند داد.

از همین جاست که باید توجه داشت برای انجام وظابف جهانی و تشکیل جامعه واحد جهانی بطور اساسی وظایف جامعه کارگری در سطح کشوری تعیین می شود.

آیا این به این معنا نیست که جامعه کارگری ایران در سطح کشوری با فاز نخستین این امر جهانی  یعنی عمومی کردن مالکیت بر سرمایه های میتواند آغاز کند؟


نه این به این معنا نیست.

عمومی کردن برای جامعه کارگری که قدرت دارد امری یکشبه است. اما ایجاد توانایی و زمینه ها  یک امر تاریخی و حتی جهانی است.

این به معنا عدم فعال بودن در سطح کشوری نیست. بل که برعکس. این رودخانه ها که روزی با پیوست به هم یک اقیانوس واحد جهانی ایجاد خواهند در واقع به مفهوم همان فعالیت هایی هستند که ما در سطح کشوری موظف به انجام آن هستیم.

اما در نوع این فعالیت ها در سطح کشوری که زمینه ساز یک انقلاب جهانی هستند باید توجه خود را مبذول داشت.

در این رابطه ما هرباره  باید قادر به تفکیک کاپیتالیسم دولتی از فاز های اولیه اشتراکی کردن باشیم.

البته این به معنا این نیست که کاپیتالیسم دولتی برای یک کشور در حال گذاری نظیر ایران عاری از منفعت است. لاکن صرف نظر از این منفعت باید توجه داشت کاپیتالیسم دولتی با فاز نخستین از پروسه اشتراکی کردن یکی نیست.

کاپیتالیسم دولتی یک مدلی است نظیر چین کنونی که در حال گذار ازیک کشور توسعه نیافته به یک کشور توسعه یافته است که در این راه موفق هم بوده است.

مهم این است که ما با علم و تجربه یه این مسئله راه خودمان را  برگزینیم. و مهم این است که در این راه کاپیتالیسم دولتی را به جای پیاده کردن فاز اشتراکی عوضی نگیریم.

 به عبارت دیگر برای پیاده کردن ضرورتی به نام کاییتالیسم دولتی و یا کاپیتالیسم غیردولتی و غیره باید به منافع حاصله از این ضرورت ها و شیوه ها توجه داشت.

ما در این رابطه قراردادی با کسی و نیروی از پیش نبسته ایم که اکنون باید به آن وفادار باشیم. برای پیگیری این شیوه های توسعه باید هرباره به جمیع جهات کشوری و ... توجه داشته باشیم و از آن میان بهترین ها را برگزینیم که هم در سطح کشوری قابل اجراء باشند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

جامعه کارگران و جامعه سرمایه داران



جامعه کارگران روی دیگر جامعه سرمایه داران است. این سکه دو روی در چه زمان در تاریخ بشر ایرانی نمودار گردید مطلب من در این جا نیست. اما می توان با اطمینان ابراز گشت این سکه محصول انقلاب صنعتی و عصر فابریک ها در کشور  نیست و تاریخ آن باز می گردد به پیش  از عصر فابریک ها در کشور.

در رابطه با کاپیتالیسم اما - صرف نظر از تاریخ پیدایش آن در کشور - باید دانست کاپیتالیسم یک سکه دو روی است.  از همین رو تاریخ کشور اگر روزی به چنان درجات تکاملی نایل شود تا کاپیتالیسم را نابود کند این اراده تاریخ باید آنگاه هم متوجه نابودی جامعه کارگران کشور باشد و هم متوجه جامعه سرمایه داران.

از این جا می رسیم به این نکته که آنچه کاپیتالیسم خوانده میشود یک رابطه اجتماعی یعنی یک رابطه میان دو جامعه است. رابطه میان دو رسته و گروه اجتماعی در کشور می باشد. که  در یک سوی آن جامعه کارگری واقع است و در سوی دیگر آن جامعه سرمایه داری.

برای من این تعریف از کاپیتالیسم - به منرله یک رابطه اجتماعی  در کشور - همواره مبنایی بوده است که بر پایه آن من وجود یک جامعه مضاعف در کشور - جامعه کار و جامعه سرمایه - را از موجودیت اقتصاد و فعالیت اقتصادی که انسان ها با آن وارد این روابط اجتماعی میشوند جدا نگه دارم.


بر اساس این جدایی از نظر من کاپیتالیسم یک نظم، یک شیوه و یک نظام و یک فرماسیون اقتصادی نیست بل که یک رابطه اجتماعی و بر این اساس یک نظام  از مناسبات اجتماعی در حین اقتصاد و تولید و به عبارت کلی کار می باشد.

بر همین اساس جدایی - میان نظام اقتصادی و نظام اجتماعی و میان اقتصاد و جامعه - من به این نظرم نظام های اقتصادی که مورد بررسی علم اقتصاد می باشد- اقتصاد سیاسی -  را باید از بررسی های جامعه شناسی تفکیک کرد.

در ادامه من به این نظرم مسئله کاپیتال و سرمایه پیش از همه یک مورد اقتصادی و سپس یک مورد اجتماعی است.

از نظر من آنچه کاییتال را راز آمیز می کند صورت اجتماعی و حقوقی آن است و نه محتوای اقتصادی آن.

از نگاه اقتصادی اما به نظر من کاپیتال یک وسیله است. در مقابل این وسیله کار قرار دارد. کار و کاپیتال که در هم می آمیزند امر اقتصاد حادث میشود.

درهم آمیزی کار و سرمایه منجر بهره می شود. بهره و یا سود یعنی آنچه در هر چرخش درهم آمیزی کار وسرمایه تولید می شود. باید دانست برای این که هر چرخش سودمند باشد باید هرباره کار و سرمایه ثابت یعنی بازتولید شوند.

در نگاه من جامعه بشری از آغاز که به اقتصاد روی آورد تا کنون در  این امر دریک بازتولید و تولید گرفتار است.

بازتولید یعنی همان ثبات کار وسرمایه و از سوی دیگر تولید یعنی همان بهره. آنچه ما ثروت می نامیم در واقع از انباشت ثروت یعنی بهره ها حاصل میشود.

از همان آغاز که جامعه بشری یک جامعه تولیدی و اقتصادی بود بر سر تصاحب ثروت و بهره منازعه وجود داشت.

باید دانست در آغاز بشر قادر به انباشت مازادبر احتیاج خود نبود چرا که چنین مازادی وجود نداشت. اما زمانی که نظربه رشد اقتصادی قادر به انباشت ثروت شد تصاحب این مازاد   به شکل عمومی صورت می گرفت .

عمومی بودن و اشتراکی بودن آغازین از راه مالکیت عمومی انسان ها بر کاپیتال و یعنی وسایل تولید و کار یعنی سرمایه ممکن میشد و این همان پیش شرط اصلی تصاحب عمومی ثروت است که تاکنون به امروز به اعبتارش  باقی است.

در این فاز تکاملی انسان ها هنوز به دو جامعه و دو گروه اجتماعی که بعدها روی داد تقسیم نشده بودند.

از نقطه زمانی که انسان ها حیات اشتراکی شان را بدرود گفتند تا نقطه زمانی که به دو جامعه بالادست و آزاد و جامعه زیردست و کار تقسیم شدند فاصله زمانی کم و بیش طولانی قرار دارد

این فاصله زمانی کم وبیش طولانی همان عصر گذار از جامعه های اشتراکی اولیه و پراکنده  به جامعه های مضاعف و متحد آتی می باشد که نخستین صورت آن  با نام برده داری وارد تاریخ شده است.

در این فاصله زمانی جامعه های اولیه ودر خود بسته - اوتارکه-   به تولید کالایی و به گشادن درهای خود بروی جامعه های همجوار و دست اتحاد با آنها ،  روی می آورند. این کار به مساعد تولید کالای و بازار ممکن میشود. چرا که در تولید کالایی و اقتصاد بازار هدف از اقتصاد و هدف از تولید عبارت است از فروش به دیگران.

 بنابراین تاریخ اقتصاد بازار امروزی باز می گردد به همین فاصله زمانی و به این اعتبار تاریخ اقتصاد بازار که ما امروز داریم بسیار قدیمی تر از تاریخ تقسیم انسان ها به دو دسته اجتماعی و پیدایش اختلاف اجتماعی وفقر و ثروت  می باشد

توجه به این نکته از این نظر مهم است که باید دانست جامعه های اشتراکی اولیه که به اقتصاد بازار روی آوردند اشتراکی بودن  خود را  در این فاصله زمانی   ازدست ندادند و به این معنا اشتراکی بودنشان منافی اقتصاد بازارشان نبود.

من از همین جا به این  نظر می رسم که حتی امروز هم اصل اشتراکیت در سطح یک کشور منافی اصل بازار نیست.

معنا و مفهوم آن همان است که جامعه کارگرتم در قبال جامعه سرمایه دران در سطح یک کشور مطرح می کند.

اگر یادتان باشد در آغاز از این نفطه شروع نمودیم که جامعه کارگران و جامعه سرمایه دران دو روی یک سکه اند. و این سکه کاپیتالیسم نام دارد و کاپیتالیسم یک رابطه اجتماعی در حیطه اقتصاد و تولید می باشد.

و حالا با این اوصاف اضافه می کنیم  حذف جامعه سرمایه داران و تصاحب سرمایه ها از سوی جامعه کارگران منافی اصل بازار نیست.

حال این نتیجه گیری را نگه داریم تا در وقت دیگر  از نو به آن بازگردیم.

از سوی دیگر اما باید دانست نابودی جامعه کارگران و جامعه سرمایه داران بطور همزمان به مفهوم نابودی کاپیتالیسم و به معنا از بین بردن بک رابطه اجتماعی در سطح اقتصاد اجتماعی است.

به عبارت دیگر در صورت نابودی جامعه سرمایه داران و اما در عوض ابقای جامعه کار این امر یعنی تبدیل کاپیتالیسم از کاپیتالیسم خصوصی به کاییتالیسم دولتی.

پس می توان بلافاصله نتیجه گرفت   امر کاپیتالیسم دولتی منافی امر اقتصاد بازار نیست. نمونه کشور چین. چینی ها از یک کاپیتالیسم دولتی برخوردارند که در آن بار کاپیتالیسم دولت چین بر دوش جامعه کار چینی استوار است.

همان کاپیتالیسم دراقتصاد بازار هم فعال است. یعنی چینی ها با کاپیتالیسم دولتی راه هزار شبه را یک شبه طی نمودند. یعنی به جای این وظبقه رشد نیروهای اقتصادی و مولده کشور عقب مانده ایی بنام چین میلیاردی و مستعمره سابق را به کاپیتالیست های خصوصی وا گذار کنند به یک دولت قدرت مند خود واگذارکردند.

از نظر جامعه کارگری چین اگر به مسئله نگاه کنیم وضعیت   در اساس فرقی برای جامعه کارگران چین نکرده است و کاپیتالیسم را اگر به فرماندهی سرمایه داران خصوصی چینی می داشتند  در واقع همان کارگری بودند که حالا اقتصاد در دست دولت است.

اما از نظر آزادی ها نظیر داشتن سندیکا و ... جامعه کارگری چین دارای همان تنگنا است که جامعه کارگری بطور مثال در کشور ماست.

بنابراین ایده ال برای جامعه کارگری چین این خواهد بود که بتواند روزی  در برابر دولت خود خواسته های دمکراتیک خود را به کرسی بنشاند. و به نظر می آید که این امر در آینده ممکن خواهد شد.

پس ما می توانیم نتیجه بگیریم فرم ایده آل پیشرفت یک آمیزه ایی است از آزادی و حقوق دمکراتیک جامعه کارگری و پیشترفتی که با کمک دولت تامین میشود.

حال چرا با دولت تامین میشود؟

برای این که در عصر و زمانه ما هیچ پیشرفتی بدون مساعدت دولتی ممکن نیست و بیشتر به یک اتوپیایی شباهت دارد تا به واقعیت.

بیشتر در این رابطه در جستارهای آتی.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه

کدام جامعه مسلط و کدام جامعه حاکم است؟



در آستانه روز کارگر دیگری واقع شده ایم. جامعه کارگری ایران که یک جامعه کهنی است و به موازات انقلاب صنعتی در کشور در نیمه راه از یک تحول درونی باقی مانده است وقتی هم اکنون پس از گذشت سه دهه و اندی  در این رژیم  به یک خود نگری مبادرت می ورزد  به این نتیجه می رسد  که جامعه کارگری امروز کماکان هیچ فریاد رسی در کشور ندارد و از بازندگان انقلاب میباشد.

باید دراین مورد به جامعه کارگری ایران- نیمه سنتی و نیمه صنعتی - کمال حق را داد. جامعه کارگری ایران هیچ فریاد رسی ندارد و از پیروزمندان و سودبران از انقلاب ضد پهلوی نبوده است.

اما کدام جامعه از این انقلاب منفعت برده است؟ و کدام جامعه از راه انقلاب به حاکمیت رسیده است ؟ و از راه انقلاب  کدام جامعه  قادر گشته  استیلای اجتماعی اش را در کشور حفظ کند؟

در این انقلاب دو جامعه یکی جامعه روحانیت و دیگر جامعه سنتی در شهر و روستا به حاکمیت رسیده اند.

باید در نظر داشت روحانیت یکی از طبقات جامعه فئودالی در کشور است. جامعه فئودالی از ازمنه های دیرین در کشور مدیریت سیاسی کشور را در دست  داشته است.

جامعه فئودالی در روند زمان ضربات مهلکی را بر بدنه خود تجربه می کند. آخرین ضربه مهلک الغای مناسبات ارباب رعیتی و به این اعتبار فئودالیته در روستاهای کشور بوده است.

مخالفت روحانیت فئودالی به رهبری خمینی به موازات این ضربات مهلک و حیاتی با رفرم ارضی به اوج خود می رسد که سرانجام با انقلاب ضد سفید - انقلاب سیاه - منجر به بازگشت روحانیت فئودالی به اریکه مدیریت سیاسی کشور می گردد.

اما روحانیت فئودالی تنها گروهی نبود که ازروند اصلاحات اجتماعی در کشور متضرر و به تناسب آن مبادرت به انقلاب نمود.

به موازات انقلاب صنعتی و توسعه فابریک ها و به تبع آن تجارت نو  بخشی از جامعه سنتی - بازار-  در هیئت بازرگانان سنتی، صراف و... عملا ضربات مهلکی بر پیکر خود تجربه میکنند که این امر منجر به تقویت روابط دیرینه روحانیت فئودالی و بازار می گردد.

این بخش از جامعه سنتی در گذشته در شمار طبقات سیاسی و مدیر کشور محسوب نمی شدند و حاکمیتی نداشتند. اما این امر را نباید به مفهوم عدم سلطه اجتماعی بازار در روابط شهری و روستایی کشور تلقی کرد. دومقوله سلطه اجتماعی و حاکمیت سیاسی یکی نیستند.

از زمانی که فرآیند  توسعه کارخانه ها و صنعتی گشتن کشور رشد شتابانی به خود  دید و کشور در همه حیطه ها  سریعا روبه مدرنیزه شدن نهاد، مخالفت خوانی بازار با پروژه های شتابان صنعتی کردن کشور با مخالفت خوانی های روحانیت فئودالی گره خورد.

و از اتحاد شوم همین دو گروه است که بعدها رژیم جمهوری روحانی- یعنی جمهوری بازاری به همراه ولایت روحانیت شکل گرفت و تا به امروز تداوم یافت.

بنابر این از راه انقلابی که این دو گروه با مساعدت هم آنرا رهبری و به نتیجه مطلوب خود رساندند نه تنها روحانیت فئودالی به اریکه قدرت و مدیریت سیاسی کشور بازگشت بل که اولا بخشی از جامعه سنتی - بازار - به قدرت سیاسی کشور پرتاب شد و ثانیا در سایه همین قدرت سیاسی سلطه اجتماعی جامعه سنتی بر جامعه مدرن تقویت گردید.


اما در مورد این سلطه اجتماعی جامعه سنتی ما در عمل می بینیم از این سلطه  نظیر حاکمیت  و مشارکت در قدرت سیاسی کلیت جامعه سنتی در شهرو روستا به یکسان منفعت نبرده است.

همین امر منجر به تشدید اختلافات درونی انقلابیون سنتی شده است. پس از سه دهه و اندی از حاکمیت روحانیت با مساعدت بازار عملا بخش وسیعی از طبقات و گروه های سنتی که داعیه انقلابی گری و میراث خواری انقلاب  را داشته اند به این نتیجه رسیده اند که این ها از پیروزمندان انقلاب نیستند. این ها برغم همه رشادت ها و همکاری ها و همسویی ها و.... در عمل خود را از بازندگان انقلاب مشاهده می کنند.

این احساس شکست در رسته های سنتی منجر به رشد احساس همدردی میان این شکست خوردگان انقلاب با آن رسته ها و گروه های اجتماعی شده است که از همان آغاز انقلاب برهبری بازار و روحانیت از دایره انتفاع چنین انقلابی بیرون مانده بوده اند.

به این دسته آخری بخشی از جامعه کارگری ایران تعلق دارد که در این جا مورد نظر ماست.

بخش مدرن و صنعتی جامعه کارگری ایران از همان روزهای نخست پیروزی بازار و روحانیت شدیدا مورد تهاجم وابستگان و مزدوران این دو گروه قرار گرفت.

این ها نظر  به نقش شگرفی که کارگران صنعتی و در راس آن کارگران نفت در برکناری رژیم پهلوی داشته اند بیش از پیش و در عمل به نقش برجسته کارگران مدرن در روند وسرنوشت کشور پی برده بودند از همان آغاز به قدرت رسیدن خود از هر گونه اعمال طرفند ها در درهم شکستن قدرت اجتماعی و سیاسی این بخش از جامعه کارگری در کشور خود داری ننمودند.

در واقع چنین اقداماتی که حائز ارزش اساسی و اجتماعی بود به موازات بخشی از سیاست های بازار و روحانیت - این دو طبقه تازه به قدرت رسیده -  در مبارزه شان علیه چپ و جنبش کارگری جاری گشت که موفق هم از آب درآمد.

ما امروز در آستانه روزکارگر دیگر در کشور هنگامی به جامعه کارگری ایران- نیمه سنتی و نیمه صنعتی می نگریم با جامعه ایی مواجه میشویم که نه تنها دادرسی در کشور ندارد بل که در سایه این حکومت بیشترین ضربات را بر پیکر نحیف اجتماعی اش مجبور بود تجربه نماید.

تجار و روحانیت حاکم نظر به منفعتی که در جلوگیری از روند صنعتی و تولیدی شدن کشور داشته اند و برای همین هم انقلاب نمودندو پیروز هم شدند با اعمال سیاست های خانمان برانداز نه تنها جلوی روند صنعتی و تولیدی شدن کشور که دارای رشد شتابان بود گرفتند بل که عامدانه با  کارشکنی و تخریب به جان صنایع فابریکی کشور افتادند.

از این سیاست های تخریبی که صنایع فابریکی کشور به خود می بیند بیش از همه جامعه کارگری ایران که به موازات انقلاب صنعتی در کشور در حال بالندگی و تحول  و مدرن شدن بود متضرر میشود.

سیاست تخریب صنایع فابریکی در جوار دیگر سیاست های اقتصادی و عملا تورم زا و که با هدف منفعت رسانی به تجار سنتی و حاکم صورت میپذیرد پیکر نحیف جامعه کارگری ایران را نحیف تر از گذشته نمود.

در نتیجه این سیاست ها بیکاری، فلاکت، بی خانمانی, ارتجاع به روش های پیشین هستی اجتماعی و.... میان جامعه کارگری روزافزون رو به رشد و توسعه نهاد.

به گونه ایی که امروز در آستانه روزکارگر تنها یک احساس عمومی سراسر جامعه کارگری را فرا گرفته است:

جامعه کارگری هیچ فریاد رسی ندارد.

اما نباید از نظر دور داشت که فریاد رس هرجامعه انسانی  و از جمله جامعه کارگری، خود آن جامعه است.

تا زمانی که جامعه کارگری ایران منتظر فرجی است و منتظر این است که جامعه های دیگر با سلطه و یا با حاکمیتشان برای او و  یا برای رضای خدا  هم شده خدمتی در راه او باشند و به فریادش برسند باید بداند که  تماما در اشتباه است.

تنها راه بهبود دروضعیت جامعه کارگری ایران و تنها راه رسیدن به دادوفریاد های جامعه کارگری کشور همت بلند جامعه کارگری در راه بهبود وضعیتش میباشد.

بی مناسبت نیست در این رابطه تکرار شود برای متوقف کردن روند خانمان براندازی که روحانیت و کاپیتالیسم سوداگر و تجاری در کشور برعلیه صنعت فابریکی و قوای مدرن تولیدی کشور براه انداخته اند تنها در سایه اتحاد آن نیروهای اجتماعی ممکن است که از رفع این توقف تحول صنعتی در کشور ذی نفعند و این نیروهای سه گانه اجتماعی عبارتند از


  • کارگران صنعتی
  • سرمایه داران صنعتی
  • گروه میانی




توسل به زور و یا توسل به خشونت؟ کدامیک؟

قوه تخریب و سازندگی هر تحول اجتماعی و تاریخی با اشکالی که این قوای تخریبی و سازندگی هرباره  در آن جامه عمل  پوشیده و عمل می کنند یعنی اعمال خشونت و یا اعمال زور  ارتباطی ندارد.

توسل به خشونت رویه نیروهای سازنده و بالنده نیست. اما پرسش این است در صورت انسداد سازندگی و بالندگی عملا چه راهی در برابر نیروهای سازنده و بالنده اجتماعی باقی می ماند؟

تجربه نشان می دهد که توسل به خشونت رویه استبدادی و خودسری - تورانیته - است. ما امروزه عملا می بینیم کلیه نیروهای ارتجاعی، مستبد و خودسر کشور متمایل به اعمال خشونت  برای رسیدن به اهداف خود می باشند.

ما اگر اعمال خودسری و خشونت را عامدا و به غلط رویه انقلابی بنامیم آنگاه باید با یک حساب سرانگشتی ابراز داریم کلیه نیروهای میرا، کهن و واپس گرا و خواهان احیای سلطنت، استبداد، ولایت، خودسری و.... عملا متمایل به اعمال رویه های خشونت آمیزو به این معنا انقلابی می باشند.

اما این یک سو مطلب است.

سوی دیگر مطلب انسداد راه   برای نیروهای سازنده و بالنده اجتماعی است.

در کشورما سازندگی و بالندگی اجتماعی- اقتصادی و از این راه تامین منافع نیروهای بالنده و سازنده کشور  مسدود می باشد. و به نظر می آید این علتی باشد که توسل به روش های دیگر به غیر از خشونت عملا در پیش روی نیروهای بالنده و سازنده کشور قرار گرفته است.

بر این احتساب نیروهای بالنده و سازنده کشور عملا در برابر این پرسش قرار گرفته اند که آیا آماده اند  با اعمال زور به اهدافشان نایل آیند؟


من این پرسش و نظایر آن را به گونه زیر پاسخ می دهم:

اعمال زور و قدرت الزاما نباید توام با اعمال خشونت وبه روش قهرآمیز باشد.  نیروه های ترقی خواه و بالنده اجتماعی می توانند و باید اعمال فشار نمایند و این اعمال قدرت و فشارشان که لازمه هر حکومتی است الزاما به مفهوم اعمال خشونت و کاربرد اسلحه و قوه قهریه نیست.

این به مفهوم یک حرکت از پایین و با اعمال قدرت و فشار برای برکناری موانع موجود در سر راه بالندگی کشور است. و این اعمال فشار الزامی است والا سنگ های سنگین که راه بالندگی را مسدود کرده اند بدون اعمال قدرت وزور برکنار نخواهند شد.

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...