نمی دانم چرا این لفظ بیداری مردم را که می شنوم یکهو دیگرگون می شوم. خواهش می کنم از این گفتارم تعبیر اشتباه آمیز نشود. توضیح میدهم. به این نظرم که دیکتاتوری ها و جمهوری ها گرچه رابطه معکوسی با هم دارند لاکن بدون وحدت و اشتراک هم نیستند. نظر به همین پیوند تاریخی و انسانی است که دیکتاتوری و جمهوری در ایران با هم گره خورده اند و این شد که اکنون حاکمیت دارد. من وقتی به این دوگانگی رسمی و حاکم می اندیشم آنرا یک تصادف نمی بینم و امری که نتیجه نابیداری و نا آگاهی مجریان و صحنه گردانانش بوده باشد بل که در پس آن ایرانیانی می بینم که با بیداری خاص خود هم دیکتاتوری و نظام شاهی موجود را حفظ نمودند تا مبادا از کوره در رود و استبداد هم دستخوش اصلاحات شاهی گردد و هم به نام قیام و انقلاب و از این حرفها بساط جمهوری را گسترده نمودند و از این راه به شیوه خود به ایران نو و بالنده بیش ترین ستم ها را روا داشتند. هم خر را و هم خرما را خواستند و با سلام صلوات هم بهش رسیدند. بر این حساب اگر از من بپرسید خواهم گفت این مردم، - نه همه مردم. مبادا بد تعبیر شود - این جمهوری این دیکتاتوری، این ایران، این تاریخ و این ... همین است که می بینید در هرباره تکرارش هم همین کارکرد را خواهد داشت که داشته است. اما در عوض و در مقابل این مردم ، ایران دیگر، مردم دیگر، تاریخ نو ، جامعه نو ، روابط نو و... جمهوری نو ، شعر نو، آوازه خوان نو ، نگاه نو، هنر نو ، موسیقی و کلام نو ... یک روند و یک عالم دیگری داشت و هنوز هم دارد. من وقتی به این دو پارگی تاریخی و اجتماعی در کشورمان که به موازات و در کنار هم از یک قرن و نیم به این طرف کشیده شده اند، می اندیشم می بینم مردم نخست اگر دست به جمهوری و دیکتاتوری بردند و زورشان هم رسید، از هراس از ایران نو، روابط نو و.... بوده است و در این رابطه هم خیلی خوب بیدارانه و آگاهانه و حتی شجاعانه و با قدرت رفتار نمودند. این را به تجربه و شناخت مستقیم از این دسته از مردم، عرض می کنم. بایست ها و نبایست هایشان، ارزش ها و نحوه هستی اجتماعی شان و... را که مشاهده کنید آنگاه به همین نتیجه خواهید رسید که من از آنها رسیده ام. بر این پایه به این نظرم که آنها آنچه از خود بروز دادند و دیدیم همان بود و است که در چنته داشتند و هنوز هم دارند. از کوزه آنچه برون طراود که دروست. من اگر شاعر بودم هرگز برای این دسته از مردم شعر نمی گفتم. اگر آوازه خوان بودم هر گز برای آنها نمی خواندم و ... و اگر خواب بودند، هرگز بیدارشان نمی کردم.... در جمهوری شان شرکت نمی کردم. از دیکتاتوری به هر شکل که باشد بهر حال متنفرم پس بگذار دیگر سخنی از آن نباشد...
۱۳۹۰ آذر ۲۹, سهشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه
کاپیتالیسم و شناخت ما از آن
برداشتی که من از کاپیتالیسم دارم آنرا در زبان خودمان مترادف سرمایه گرایی می گرداند. سرمایه گرایی و یا کاپیتالیسم که یک ایسم است این پرسش را در برابر ما قرار می دهد که سرمایه چیست؟
از سرمایه دو تعریف کلی وجود دارد
1- سرمایه عبارت از وسایل تولید و اقتصاد- نیروهای مولده - و کم وبیش از آغاز فعالیت اقتصادی انسان را همراهی کرده است . سرمایه به این مفهوم - به مفهوم اقتصاد- اجتماعی - جزء لایتجزای اقتصاد اجتماعی است. در این مفهوم سرمایه منشای ثروت اجتماعی و یا همان بهره انباشت شده می باشد و رابطه ثروت و سرمایه بر شالوده رابطه میان اقتصاد و جامعه به قرار زیر است : .سرمایه پدیده اقتصادی است و ثروت پدیده اجتماعی.
از این نگره بر سرمایه , از آغاز سرمایه داری وجود داشته است. چرا از آغاز از سوی جامعه انسانی در حین فعالیت اقتصادی این و یا آن شکل مالکیت و داشتن سرمایه اعمال شده است.
در این نگرش به سرمایه، سرمایه داری را از سرمایه گرایی جدامی کند. همان گونه که بهره برداری با بهره گرایی، داشتن ثروت با ثروت گرایی و.... هرباره فرق دارند.
2*- در نگره دوم سرمایه جدا از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم نیست و در واقع سرمایه مولود و معلول سرمایه گرایی است. به این اعتبار سرمایه همیشه نبوده است بل که از زمانی که وسایل اقتصادی و تولید - همانی که گروه اول آنرا فی نفسه سرمایه می خواند- در مالکیت و در دست عده ایی که کاپیتالیست نامیده می شوند با هدف بهره کشی از انسان هایی دیگر که در این رابطه کارگر خوانده میشوند، قرار می گیرد در عمل این وسایل مبدل به سرمایه میگردند. در این نظر شکل نخستین سرمایه، ثروت است که در قالب پول سپس در چرخه اقتصادی مبدل به سرمایه یعنی وسایل تولید با هدف کسب سود می گردد.
بر شالوده این نگره کاپیتالیسم سابقا وجود نداشته است و در عصر نو با صنعت بزرگ پدیدار گشته است. گرچه برخی بر کاپیتالیسم مدرن نوعی کاپیتالیسم غیرمدرن مشروط می سازند* اما بطور کلی سرمایه گرایی و بهره گرایی و غیره را در ارتباط مستقیم با کارمزدی قرار می دهند و این رابطه اجتماعی به اواخر قرون میانه به این طرف مربوط می سازند.
من به شخصه بر نظر اولم. اما در مورد سرمایه گرایی و کاپیتالیسم و آنهم در شکل مدرن آن به این نظرم که سرمایه گرایی از آغاز مدنیت و از آغاز تقسیم انسان ها به دو جامعه بالادست و فرودست پدیدار شده است. از این نظر ، برده داری هم سرمایه گرایی است.
اما سرمایه گرایی و کاپیتالیسم در قالب مدرن و در قالب بهره کشی از کار مزدی همان است که نظریه دوم می گوید و می توان آن را پذیرفت.
در واقع برداشت غالب از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم همان است که پیرامون کاپیتالیسم و کارمزدوری رواج دارد و نظریه دوم ارائه می دهد. به عبارت دیگر بیشتر ما کاپیتالیسم را همین می شناسیم که نظریه دوم می گوید.
برای این که نشان دهم که این نظریه دوم در عمل به مانع بر خورده است اجازه دهید نکاتی را در این رابطه خاطر نشان سازم که از نظر شناخت موضوع بحث مهم است.
بر پایه نظریه دوم از سرمایه و سرمایه گرایی بخش خصوصی جزء لایتجزای کاپیتالیسم می باشد یعنی اگر سرمایه دولتی گشت کاپیتالیسم هم نابود میشود. بنابراین از نگره دوم است که خصوصی بودن سرمایه های اقتصادی کشور یک فاکتور مهم در سرمایه گرایی یعنی کاپیتالیسم می باشد.
در ارتباط با مبحث سیاسی و دمکراسی این نگره به این اندیشه است که سرمایه گرایی و به مفهوم اولی سرمایه خصوصی از پایه دمکراسی در کشور می باشد.
یعنی به عبارت دیگر با دولتی شدن سرمایه های اقتصادی کشور نه تنها کاپیتالیسم از بین می رود بل که نظام سیاسی - دمکراتیک هم که حیاتش را مدیون خصوصی بودن سرمایه داری می باشد مبانی موجودیت خود را از این راه از دست خواهد داد.
در جواب من به این نظرم که نباید شکی کرد که پایه های دمکراسی در کشور در قدم اول متکی بر همان جامعه ایی است که به طبقات تقسیم شده و در کلیتش این جامعه، جامعه سرمایه داران کشور خوانده میشود. در قدم دوم و کمتر حائز اهمیت حیات این دمکراسی منوط به وجود جامعه کارگری است .
به این اعتبار از نظریه دوم پذیرفتنی است که پایه دمکراسی وجود طبقات در جامعه سرمایه داران است. به عبارت دیگر وجود جامعه کارگری برای وجود دمکراسی حائز اهمیت اساسی نیست.
و در ادامه از نظریه دوم پذیرفتنی است که در صورت از بین رفتن طبقات در جامعه سرمایه و در صورت دولتی شدن سرمایه ها عملا دیکتاتوری مستقر خواهد شد اما پذیرفتنی نیست که با دولتی شدن سرمایه ها و یا با دولتی شدن جامعه سرمایه، کاپیتالیسم از بین خواهد رفت چرا که حیات کاپیتالیسم برخلاف حیات دمکراسی بر وجود کارگران و جامعه کارگری منوط است.
در تحلیل نهایی چنین خواهیم داشت
هستی دمکراسی در کشور منوط به طبقات درونی جامعه سرمایه و هستی کاپیتالیسم منوط به هستی جامعه کارگری است.
به عبارت دیگر اگر برای دمکراسی به طبقات درونی جامعه سرمایه نیاز است لاکن شرط وجودی کاپیتالیسم نوین کارمزدوری است.
در یک جا بخش خصوصی سکان دار دمکراسی است و در جایی دیگر جامعه کارگری سکان دار کاپیتالیسم نو است.
بنابر همین اصل است که در صورت دولتی شدن سرمایه ها گرچه دمکراسی پایه های وجودی خود را از دست خواهد داد - این دمکراسی پایه های خود را هم در روند انحصاری شدن تمرکز سرمایه ها هم از دست خواهد داد- لاکن در این حالت یعنی با دولتی شدن سرمایه، کاپیتالیسم از بین نخواهد رفت. نمونه کشور چین.
پس بدینسان بسته به این که توجه مان به دمکراسی و یا کاپیتالیسم نو باشد نتاجی مختلفی از دولتی کردن سرمایه های اقتصادی کشور حاصل میشوند.
به عبارت دیگر: گرچه خصوصی بودن سرمایه ها و دمکراسی باهمند اما ایندو یار قدیمی تنها شکل کاپیتالیسم نیستند.دولتی کردن شکل دیگر آن می باشد.
در وجود کاپیتالیسم نو روابط مزدوری هرباره شرط است. این موجودیت کارگری است که به کاپیتالیسم شرایط زیست می دهد. دولتی کردن سرمایه ها در صورت وجود رابطه کار مزدوری تنها به معنای موجودیت کاپیتالیسم در فرم دولتی و غیر خصوصی آن است.
اما با از بین رفتن شکل خصوصی سرمایه ها، خواه در روند تمرکز سرمایه به سرمایه انحصاری و خواه در صورت دولتی شدن آن عملا این به معنای از بین بردن پایه های اجتماعی دمکراسی است.
به عبارت دیگر برای حیات دمکراسی شرط اساسی وجود جامعه سرمایه در فرم آزاد و وجود طبقاتی می باشد که جامعه سرمایه را شکل می دهند. در صورت دولتی شدن و تمرکز در جامعه سرمایه پایه های دمکراسی هم از بین خواهد رفت..
اما برای موجودیت کاپیتالیسم نو شرط اولیه و اساسی وجود کار مزدوری است که هرباره با بازتولید خود کاپیتالیسم نو را بازتولید می کند. وبرعکس برای از بین رفتن کاپیتالیسم نو باید کارمزدی از بین برود و دولتی کردن در صورت وجود کارمزدی راه چاره نیست.
جمع بندی:
* .Geld und Ware sind nicht von vornherein Kapital, sowenig wie Produktions- und Lebensmittel. Sie bedürfen der Verwandlung in Kapital. Diese Verwandlung selbst aber kann nur unter bestimmten Umständen vorgehn, die sich dahin zusammenspitzen: Zweierlei sehr verschiedne Sorten von Warenbesitzern müssen sich gegenüber und in Kontakt treten, einerseits Eigner von Geld, Produktions- und Lebensmitteln, denen es gilt, die von ihnen geeignete Wertsumme zu verwerten durch Ankauf fremder Arbeitskraft; andrerseits freie Arbeiter, Verkäufer der eignen Arbeitskraft und daher Verkäufer von Arbeit. Freie Arbeiter in dem Doppelsinn, daß weder sie selbst unmittelbar zu den Produktionsmitteln gehören, wie Sklaven, Leibeigne usw., noch auch die Produktionsmittel ihnen gehören, wie beim selbstwirtschaftenden Bauer usw., sie davon vielmehr frei, los und ledig sind. Mit dieser Polarisation des Warenmarkts sind die Grundbedingungen der kapitalistischen Produktion gegeben. Das Kapitalverhältnis setzt die Scheidung zwischen den Arbeitern und dem Eigentum an den Verwirklichungsbedingungen der Arbeit voraus. Sobald die kapitalistische Produktion einmal auf eignen Füßen steht, erhält sie nicht nur jene Scheidung, sondern reproduziert sie auf stets wachsender Stufenleiter. Der Prozeß, der das Kapitalverhältnis schafft, kann also nichts andres sein als der Scheidungsprozeß des Arbeiters vom Eigentum an seinen Arbeitsbedingungen, ein Prozeß, der einerseits die gesellschaftlichen Lebens- und Produktionsmittel in Kapital verwandelt, andrerseits die unmittelbaren Produzenten in Lohnarbeiter.
Kral Marx
Kapital
*-Der Ausgangspunkt der Entwicklung, die sowohl den Lohnarbeiter wie den Kapitalisten erzeugt, war die Knechtschaft des Arbeiters. Der Fortgang bestand in einem Formwechsel dieser Knechtung, in der Verwandlung der feudalen in kapitalistische Exploitation. Um ihren Gang zu verstehn, brauchen wir gar nicht so weit zurückzugreifen. Obgleich die ersten Anfänge kapitalistischer Produktion uns schon im 14. und 15. Jahrhundert in einigen Städten am Mittelmeer sporadisch entgegentreten, datiert die kapitalistische Ära erst vom 16. Jahrhundert. Dort, wo sie auftritt, ist die Aufhebung der Leibeigenschaft längst vollbracht und der Glanzpunkt des Mittelalters, der Bestand souveräner Städte, seit geraumer Zeit im Erbleichen.
Karl Marx
Kapital
از سرمایه دو تعریف کلی وجود دارد
1- سرمایه عبارت از وسایل تولید و اقتصاد- نیروهای مولده - و کم وبیش از آغاز فعالیت اقتصادی انسان را همراهی کرده است . سرمایه به این مفهوم - به مفهوم اقتصاد- اجتماعی - جزء لایتجزای اقتصاد اجتماعی است. در این مفهوم سرمایه منشای ثروت اجتماعی و یا همان بهره انباشت شده می باشد و رابطه ثروت و سرمایه بر شالوده رابطه میان اقتصاد و جامعه به قرار زیر است : .سرمایه پدیده اقتصادی است و ثروت پدیده اجتماعی.
از این نگره بر سرمایه , از آغاز سرمایه داری وجود داشته است. چرا از آغاز از سوی جامعه انسانی در حین فعالیت اقتصادی این و یا آن شکل مالکیت و داشتن سرمایه اعمال شده است.
در این نگرش به سرمایه، سرمایه داری را از سرمایه گرایی جدامی کند. همان گونه که بهره برداری با بهره گرایی، داشتن ثروت با ثروت گرایی و.... هرباره فرق دارند.
2*- در نگره دوم سرمایه جدا از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم نیست و در واقع سرمایه مولود و معلول سرمایه گرایی است. به این اعتبار سرمایه همیشه نبوده است بل که از زمانی که وسایل اقتصادی و تولید - همانی که گروه اول آنرا فی نفسه سرمایه می خواند- در مالکیت و در دست عده ایی که کاپیتالیست نامیده می شوند با هدف بهره کشی از انسان هایی دیگر که در این رابطه کارگر خوانده میشوند، قرار می گیرد در عمل این وسایل مبدل به سرمایه میگردند. در این نظر شکل نخستین سرمایه، ثروت است که در قالب پول سپس در چرخه اقتصادی مبدل به سرمایه یعنی وسایل تولید با هدف کسب سود می گردد.
بر شالوده این نگره کاپیتالیسم سابقا وجود نداشته است و در عصر نو با صنعت بزرگ پدیدار گشته است. گرچه برخی بر کاپیتالیسم مدرن نوعی کاپیتالیسم غیرمدرن مشروط می سازند* اما بطور کلی سرمایه گرایی و بهره گرایی و غیره را در ارتباط مستقیم با کارمزدی قرار می دهند و این رابطه اجتماعی به اواخر قرون میانه به این طرف مربوط می سازند.
من به شخصه بر نظر اولم. اما در مورد سرمایه گرایی و کاپیتالیسم و آنهم در شکل مدرن آن به این نظرم که سرمایه گرایی از آغاز مدنیت و از آغاز تقسیم انسان ها به دو جامعه بالادست و فرودست پدیدار شده است. از این نظر ، برده داری هم سرمایه گرایی است.
اما سرمایه گرایی و کاپیتالیسم در قالب مدرن و در قالب بهره کشی از کار مزدی همان است که نظریه دوم می گوید و می توان آن را پذیرفت.
در واقع برداشت غالب از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم همان است که پیرامون کاپیتالیسم و کارمزدوری رواج دارد و نظریه دوم ارائه می دهد. به عبارت دیگر بیشتر ما کاپیتالیسم را همین می شناسیم که نظریه دوم می گوید.
برای این که نشان دهم که این نظریه دوم در عمل به مانع بر خورده است اجازه دهید نکاتی را در این رابطه خاطر نشان سازم که از نظر شناخت موضوع بحث مهم است.
بر پایه نظریه دوم از سرمایه و سرمایه گرایی بخش خصوصی جزء لایتجزای کاپیتالیسم می باشد یعنی اگر سرمایه دولتی گشت کاپیتالیسم هم نابود میشود. بنابراین از نگره دوم است که خصوصی بودن سرمایه های اقتصادی کشور یک فاکتور مهم در سرمایه گرایی یعنی کاپیتالیسم می باشد.
در ارتباط با مبحث سیاسی و دمکراسی این نگره به این اندیشه است که سرمایه گرایی و به مفهوم اولی سرمایه خصوصی از پایه دمکراسی در کشور می باشد.
یعنی به عبارت دیگر با دولتی شدن سرمایه های اقتصادی کشور نه تنها کاپیتالیسم از بین می رود بل که نظام سیاسی - دمکراتیک هم که حیاتش را مدیون خصوصی بودن سرمایه داری می باشد مبانی موجودیت خود را از این راه از دست خواهد داد.
در جواب من به این نظرم که نباید شکی کرد که پایه های دمکراسی در کشور در قدم اول متکی بر همان جامعه ایی است که به طبقات تقسیم شده و در کلیتش این جامعه، جامعه سرمایه داران کشور خوانده میشود. در قدم دوم و کمتر حائز اهمیت حیات این دمکراسی منوط به وجود جامعه کارگری است .
به این اعتبار از نظریه دوم پذیرفتنی است که پایه دمکراسی وجود طبقات در جامعه سرمایه داران است. به عبارت دیگر وجود جامعه کارگری برای وجود دمکراسی حائز اهمیت اساسی نیست.
و در ادامه از نظریه دوم پذیرفتنی است که در صورت از بین رفتن طبقات در جامعه سرمایه و در صورت دولتی شدن سرمایه ها عملا دیکتاتوری مستقر خواهد شد اما پذیرفتنی نیست که با دولتی شدن سرمایه ها و یا با دولتی شدن جامعه سرمایه، کاپیتالیسم از بین خواهد رفت چرا که حیات کاپیتالیسم برخلاف حیات دمکراسی بر وجود کارگران و جامعه کارگری منوط است.
در تحلیل نهایی چنین خواهیم داشت
هستی دمکراسی در کشور منوط به طبقات درونی جامعه سرمایه و هستی کاپیتالیسم منوط به هستی جامعه کارگری است.
به عبارت دیگر اگر برای دمکراسی به طبقات درونی جامعه سرمایه نیاز است لاکن شرط وجودی کاپیتالیسم نوین کارمزدوری است.
در یک جا بخش خصوصی سکان دار دمکراسی است و در جایی دیگر جامعه کارگری سکان دار کاپیتالیسم نو است.
بنابر همین اصل است که در صورت دولتی شدن سرمایه ها گرچه دمکراسی پایه های وجودی خود را از دست خواهد داد - این دمکراسی پایه های خود را هم در روند انحصاری شدن تمرکز سرمایه ها هم از دست خواهد داد- لاکن در این حالت یعنی با دولتی شدن سرمایه، کاپیتالیسم از بین نخواهد رفت. نمونه کشور چین.
پس بدینسان بسته به این که توجه مان به دمکراسی و یا کاپیتالیسم نو باشد نتاجی مختلفی از دولتی کردن سرمایه های اقتصادی کشور حاصل میشوند.
به عبارت دیگر: گرچه خصوصی بودن سرمایه ها و دمکراسی باهمند اما ایندو یار قدیمی تنها شکل کاپیتالیسم نیستند.دولتی کردن شکل دیگر آن می باشد.
در وجود کاپیتالیسم نو روابط مزدوری هرباره شرط است. این موجودیت کارگری است که به کاپیتالیسم شرایط زیست می دهد. دولتی کردن سرمایه ها در صورت وجود رابطه کار مزدوری تنها به معنای موجودیت کاپیتالیسم در فرم دولتی و غیر خصوصی آن است.
اما با از بین رفتن شکل خصوصی سرمایه ها، خواه در روند تمرکز سرمایه به سرمایه انحصاری و خواه در صورت دولتی شدن آن عملا این به معنای از بین بردن پایه های اجتماعی دمکراسی است.
به عبارت دیگر برای حیات دمکراسی شرط اساسی وجود جامعه سرمایه در فرم آزاد و وجود طبقاتی می باشد که جامعه سرمایه را شکل می دهند. در صورت دولتی شدن و تمرکز در جامعه سرمایه پایه های دمکراسی هم از بین خواهد رفت..
اما برای موجودیت کاپیتالیسم نو شرط اولیه و اساسی وجود کار مزدوری است که هرباره با بازتولید خود کاپیتالیسم نو را بازتولید می کند. وبرعکس برای از بین رفتن کاپیتالیسم نو باید کارمزدی از بین برود و دولتی کردن در صورت وجود کارمزدی راه چاره نیست.
جمع بندی:
- 1- نه سرمایه و داشتن سرمایه بل که شکل سرمایه داری مهم است.
- 2- سرمایه داری از آغاز وجود داشته است اما سرمایه گرایی در دوره ایی از حیات بشر نمودار شده است.
- 3- سرمایه گرایی نو بر کار مزدی استوار است.
- 4- ثروت مادی بشری حاصل ادغام کار و سرمایه می باشد
- 5-در رابطه میان ثروت یعنی جامعه و اقتصاد یعنی سرمایه پیوسته این پرسش مطرح بوده است که کدام جزء در خدمت جزءدیگری است : جامعه در خدمت اقتصاد و یا اقتصاد در خدمت جامعه
- 6- در پاسخ به پرسش5 کاپیتالیسم و بهره گرایی حاصل شده است که کاپیتالیسم نو تنها شکل و مراحله ایی از تکامل آن است.
* .Geld und Ware sind nicht von vornherein Kapital, sowenig wie Produktions- und Lebensmittel. Sie bedürfen der Verwandlung in Kapital. Diese Verwandlung selbst aber kann nur unter bestimmten Umständen vorgehn, die sich dahin zusammenspitzen: Zweierlei sehr verschiedne Sorten von Warenbesitzern müssen sich gegenüber und in Kontakt treten, einerseits Eigner von Geld, Produktions- und Lebensmitteln, denen es gilt, die von ihnen geeignete Wertsumme zu verwerten durch Ankauf fremder Arbeitskraft; andrerseits freie Arbeiter, Verkäufer der eignen Arbeitskraft und daher Verkäufer von Arbeit. Freie Arbeiter in dem Doppelsinn, daß weder sie selbst unmittelbar zu den Produktionsmitteln gehören, wie Sklaven, Leibeigne usw., noch auch die Produktionsmittel ihnen gehören, wie beim selbstwirtschaftenden Bauer usw., sie davon vielmehr frei, los und ledig sind. Mit dieser Polarisation des Warenmarkts sind die Grundbedingungen der kapitalistischen Produktion gegeben. Das Kapitalverhältnis setzt die Scheidung zwischen den Arbeitern und dem Eigentum an den Verwirklichungsbedingungen der Arbeit voraus. Sobald die kapitalistische Produktion einmal auf eignen Füßen steht, erhält sie nicht nur jene Scheidung, sondern reproduziert sie auf stets wachsender Stufenleiter. Der Prozeß, der das Kapitalverhältnis schafft, kann also nichts andres sein als der Scheidungsprozeß des Arbeiters vom Eigentum an seinen Arbeitsbedingungen, ein Prozeß, der einerseits die gesellschaftlichen Lebens- und Produktionsmittel in Kapital verwandelt, andrerseits die unmittelbaren Produzenten in Lohnarbeiter.
Kral Marx
Kapital
*-Der Ausgangspunkt der Entwicklung, die sowohl den Lohnarbeiter wie den Kapitalisten erzeugt, war die Knechtschaft des Arbeiters. Der Fortgang bestand in einem Formwechsel dieser Knechtung, in der Verwandlung der feudalen in kapitalistische Exploitation. Um ihren Gang zu verstehn, brauchen wir gar nicht so weit zurückzugreifen. Obgleich die ersten Anfänge kapitalistischer Produktion uns schon im 14. und 15. Jahrhundert in einigen Städten am Mittelmeer sporadisch entgegentreten, datiert die kapitalistische Ära erst vom 16. Jahrhundert. Dort, wo sie auftritt, ist die Aufhebung der Leibeigenschaft längst vollbracht und der Glanzpunkt des Mittelalters, der Bestand souveräner Städte, seit geraumer Zeit im Erbleichen.
Karl Marx
Kapital
هم دمکراسی و هم ترقی خواهی. باهم
ما باید میان نظام های جمهوری و دمکراتیکی ، نظیر حکومت روسیه فدرالتیو که در آن ها دمکراسی به عللی عمل نمی کند از یکسو و از سوی دیگر نظام های نظیر جمهوری اسلامی ایران که نفض در گام اول ساختاری و در یک دیکتاتوری ساختاری است، فرق بگذاریم. در عمل شاید این دو یکی باشند و یکی هم هستند. از زاویه عملی حتی بسیاری از دمکراسی های دنیا را می توان زیر سوال برد.اما از نظر نظری و ساختاری این دو مسئله یکی نیستند. اهمیت این مسئله برای ما ایرانیان از این جهت مهم است که محتمل است که ما حتی در صورت تبدیل جمهوری اسلامی به یک جمهوری دمکراتیک و لیبرال و.... ایرانی در دهه های نخست از جهت عملکرد دمکراسی در ایران به مشکلات فنی برخورد نماییم.
من در این جا می خواهم نظر به معضلات انتقال ایران از حالت دیکتاتوری به حالت دمکراسی از این معضلات احتمالی به موردی توجه ها را حواله دهم که از جهت دیگر حائز اهمیت خواهد شد و آن عبارت است پیروزی انتخاباتی حزب و یا احزاب محاقظه کار- خواه اسلامیست و خواه سکولار - در برابر احزاب ترقی خواه در طیف های و رنگ های گوناگون، در فردای انحلال جمهوری اسلامی و استقرار نظام دمکراتیک می باشد. یعنی مانند کشورهای عربی امروز در بهار عربی شان.
برای سهولت کلام هم که شده من بعد سعی خواهم کرد به شکل تجریدی این دو گروه را به دو گروه اصلی محافظه کار و ترقی خواه تقسیم کنم.
در این تقسیم بندی منظور از احزاب محافظه کار ایرانی عبارت است از کلیت احزابی که هم اکنون هم اصل جمهوری اسلامی را صرف نظر از فرم آن پذیرا هستند. از این نظر حتی رادیکال ترین فرم این محاقظه کاری و ضدیت با مدرنیته و ترقی خواه و دمکراسی که از سوی برخی از احزاب کارگری و سوسیالیست ارائه میشود در شمار همین کاتگوری محافظه کاری سیاسی محسوب میشود.
در این تقسیم بندی در ادامه منظور از احزاب ترقی خواه ایرانی عبارت است از کلیه احزاب ایرانی که برای تحول اجتماعی، سیاسی ، اقتصادی و... کشور بسوی مدرنیته می باشند. این ها همان پیروان انقلاب صنعتی و انقلاب در نظام کاپیتالیستی موجود از صنعت و تجارت خرد و قرون وسطایی به صنعت و تجارت کلان و بزرگ امروزی می باشند.
همان گونه که محافظه کاران ایرانی و مخالفان تحول بسوی تمدن های بزرگ و امروزی ، بسوی کاپیتالیسم نو ... یکی نیستند به همان سان هم ترقی خواهان یکدست نیستند.
دو تیره کلی از ترقی خواهان موجودند: یکی ترقی خواهان پیرو کاپیتالیسم و دومی ترقی خواهان پیرو انقلاب جهانی. آنچه ایندو گروه را بهم پیوند می دهد اتحاد تاریخی و کنونی بر علیه کاپیتالیسم عقب مانده ایرانی و اتحاد برای تحول کشور در تمام زمینه ها بسوی تمدن های بزرگ است. اما اختلاف اصلی در این است که گروه اول یعنی پیروان کاپیتالیسم از جامعه سرمایه داری و دسته دوم یعنی پیروان انقلاب جهانی از جامعه کارگری در حال تکوین می باشند.
حال با این پیش شرط ها بازگو شده بازگردیم به محور بحثمان که حول پیروزی احتمالی انتخاباتی کنسرو اتیوی های وطنی در یک دمکراسی مستقر شده در پس از جمهوری اسلامی را مورد بررسی خود قرار می دهد.
از نظر من پیروزی انتخاباتی محافظه کاران ایرانی در یک نظام دمکراتیک مستقر شده در فردای پس از جمهوری اسلامی از دو جهت در خور توجه است:
1- اول از این که نباید فراموش حتی در صورت این پیروزی ما باید توجه ما را به این مورد معطوف کنیم که کشور دارای یک نظام دمکراتیک است که هرباره مهم این است که به خوبی و به درستی عمل کند. اما این که در آغاز در کشور احتمالا این پیروزی با محافظه کاران کشور خواهد بود، نباید مایه دلسردی گردد.
2- پیروزی مدام محافظه کاران خطری خواهد بود که متوجه دمکراسی و آزادی در کشور خواهد شد
برای توضیح نکته دوم اجازه دهید قدری پیرامون این نکته مکث کنیم. در کشوری نظیر ایران ما نه تنها به دمکراسی بل که در عین حال به حاکمیت نیروهای ترقی خواه احتیاج داریم تا کشور را در جاده های تحول و ترقی بسوی تمدن های بزرگ هدایت کنند.
باید توجه داشت که ترقی بدون دمکراسی و حتی از سوی دیکتاتوری هم ممکن است. . بر عکس استقرار دمکراسی بدون ترقی از سوی مرتجعین و محافظه کاران وطنی هم مقدور است.
این مورد آخری در واقع همان مدلی است که اصلاح طلبان جمهوری اسلامی از دمکراتیک کردن نظام حاضر در سر می پرورانند. در فردای استقرار نظام دمکراتیک پیروزی محافظه کاری در انتخابات کشوری در واقع پیروزی همین اصلاح طلبان می باشد که کنون در نظام جدید از راه انتخابات کشوری قدرت رابرای دوره ایی بدست می گیرند.
از نگاه مورد اول این در حقیقت امر یک آزمایش دمکراسی است که صرف نظر از نوعیت حزب در یک انتخاب آزاد و مردمی احزابی که مردم می خواهند به سر قدرت آیند. اما از نگره دوم پیروزی محافظه کاران را باید تداوم سیاست های جمهوری اسلامی ایران و ضدیت آن با ترقی و تحول در قالب یک نظام دمکراتیک دانست یعنی همان هدفی که اصلاح طلبان حکومتی هم اکنون دنبال می کنند.
من در اینجا بی آن که بخواهم دستور عملی برای احزاب ترقی خواه و خواهان تحول در کلیت ابعاد اجتماعی صادر کنم توجه شان را متوجه این نکته می کنم که در کشور ما پیروزی دمکراسی و استقرار نظام دمکراتیک کافی نیست. لازم است اما کافی نیست.
دمکراسی نظر به اهمیت آن تنها یک شکل برای حکومت کردن است و پذیرفتنی است که در ایران کنونی تنها شکل آلترناتیو در برابر استبداد دیرینه در کشور می باشد.
اما با این وجود دمکراسی و حتی یک دمکراسی که عمل می کند تمام آنچه که می خواهیم و بسود کشور است نمی باشد.
از نظر من از پایه های کارایی یک نظام دمکراتیک در کشور و این که این نظام در طول زمان کاراتر گردد این است که کشور جاده ترقی را طی کند و این امر با پیروزی مدام محافظه کاران در نظام دمکراتیک کشور ممکن نیست.
بگذارید راحتتر مطلب را ادا کنم. ما در واقع دارای دو جمهوری و دو دمکراسی هستیم: یکی دمکراسی و جمهوری قدیمی و ونیزی و فلورانسی و.. دیگر جمهوری دمکراتیک نوین و با پایه های مدرنیته.
عرض کردم. شاید گام نخست استقرار یک جمهوری و یک دمکراسی در کشور باشد که کارایی داشته باشد اما گام دوم تبدیل این جمهوری و دمکراسی از یک نظام کهن به یک دمکراسی و جمهوری نوین است و گام دوم ممکن نیست مگر پیروزی هرباره ترقی خواهان در انتخابات کشور.
برای این مورد دوم توجه ها را متوجه حوادث جاری در مصر، تونس و... می نمایم.
ما در این کشور ها اگر میان استقرار نظام دمکراتیک در کشور از یکسو و از سوی دیگر پیروزی این و یا محافظه کاران در انتخابات دوره ایی فرق بگذاریم، این دومی نظر به حکومت آتی محافظه کاران در یک نظام دمکراتیک چون موقتی است این شانس را به ترقی خواهان این کشور می دهد که در انتخابات بعدی پیروزی را از آن خود گردانند. اما از سوی دیگر احتمال این خطر وجود دارد که در صورت پیروزی مدام محافظه کاری هم کارایی موجود دمکراسی به خطر افتد و هم در آینده به کارایی آن افزوده نگردد. یعنی همان معضلی که احتمالا ما در فردای جمهوری اسلامی در کشور با آن مواجه خواهیم شد.
بنابر این از همین حالا باید توجه مان نه تنها متوجه نحوه دمکراتیک اعمال سیاست های ترقی خواهانه باشد بل باید توجه ها را بیش از پیش متوجه خود این سیاست ها و ماهیت ترقی خواهانه آن که برای دمکراسی و کارایی آن حکم شالوده ریزی دارد، نمود.
۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه
فواید گاو بودن!
معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است :
با سلام خدمت معلم عزیزم و خوانده تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. توسط مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد. بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست می کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد ، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند ، یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند ، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند ، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند اینهمه بیا برو ، بعله برون ، خواستگاری ، مهریه ، نامزدی ، زیر لفظی ، حنا بندان ، عروسی ، پاتختی ، روتختی ، زیر تختی ، ماه عسل ، و زبونم لال طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره میگوید : سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند. گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟ گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شیر ، گوشت ، پوست ، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم. آقای... معلم خوب ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها که البته زشت است استفاده می شود. ما حتی از دستشویی بزرگ گاو (پشگل) هم استفاده می کنیم. تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند؟ یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر . آخر توهم گاوی؟ فلانی گاو است بین گاوها تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است : گمون کردی تو دستات یه اسیرم دیگه قلبم رو از تو پس میگیرم دیده اید گاو نری به خاطر بدست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید : "عاشقت هستم"! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند! گاوها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد. هیچ گاوی غمباد نمی گیرد. هیچ گاوی رشوه نمی گیرد. هیچ گاوی اختلاس نمی کند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد. هیچ گاوی.. اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم ، دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر توسط مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید... لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه... همه از گاو ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من... بلکه گفت : مااااااا
آقای علمداری و جنبش ضد استبدادی در ایران
آقای کاظم علمداری در مقاله جالب توجه ایی با عنوان"چرا تحریم اقتصادی به سود جنبش ضداستبدادی است" که در ابران امروز انتشار یافته تلاش می کنند در پیروی از نظریه لیبرالیستی از رابطه دیکتاتوری و پایه نفتی آن، تحریم اقتصادی ازسوی دول قدرت مند جهانی را -که بی شک و مطابق همیشه منافع ویژه این دول را بدنبال خود دارد،- گامی بسوی جنبش ضد استبدادی و دمکراسی و آزادی خواهی در ایران به حساب بگذارند. من در پایین بدون این وارد صحت و سقم این مطلب شوم نگاهی می اندازم به پایه های نظری چنین برخورد به سیاست دول جهانی در قبال استبداد اسلامی در ایران!
نکات شایان توجه ایی را آقای کاظم علمداری مطرح می کنند. نخست نظری کوتاه به فرمایشاتشان بیافکنیم:
دو عامل عمده مانع رشد دمکراسی و تقویت استبداد در ایران بوده است. نخست اقتصاد دولتی (رانتی)، دوم، بد فهمی از "حاکمیت مردم" و یکسان دانستن آن با "حاکمیت ملی"، و یا یکسان پنداشتن استقلال ملت با استقلال خاک و دولت.
من مسئله را اما به گونه دیگر می بینم. اگر اقتصاد دولتی پایه استبداد کهن سال در ایران است به همان میزان هم، همین استبداد کهن سال از ازمنه های دیرین در کشور دارای پایه های دیگر اقتصادی و خصوصی بوده است نظیر بازار، پیشه وری- صنایع دستی، فئودالیته که این آخری مورد رفرم قرار گرفت و... بهر حال دریک کلام همان جامعه های شهری وروستایی در قرون ماقبل مدرن در ایران.
در یک نگاه کلی در این جا جان کلام من همان تاریخ و جامعه کهن ایرانی است که به کمک ایادی استعماری خود - این آخری ها پیوسته تا کنون و با این تحریم ها پیوسته منافع خاص خود را دنبال می کرده و می کنند، - تاکنون مانع و عامل عمده ایی را تشکیل داده اند که همان گونه که می دانیم در عصر نو کشور را در سیر تحول صنعتی، اجتماعی و سپس سیاسی دمکراتیک از حرکت باز داشته اند و یا آهنگ حرکت آنرا کند نموده اند و....
از این رو پس می توان گفت این هستی اجتماعی و سیاست مطابق با آن که از ازمنه های قدیم به ما ارث رسیده است و جای شگفتی هم نیست که بر همین پایه هم برداشت های خود را و به قول آقای علمداری کج فهمی های خود را از حاکمیت مردم، استقلال دولت و ... داشته باشد و دارد، چرا که ایرانی دیگری است.
یعنی به عبارت دیگر اگر این طور هم به مسئله بنگریم باز برگشت خواهیم کرد به ارتجاع و نظام اقتصادی و سیاسی و اجتماعی کهن سال در ایران که به تمامی هیمنه و گستره خود در برابر تکامل و تحول اجتماعی و سیاسی و ... کشور بسوی تمدن های بزرگ ایستاده است.
بنابراین اگر ما روزی موفق شویم به این گونه عریان در چشم بد خواهان تحول و دمکراسی در کشور نگاه کنیم - یعنی بدون تعارف ایرانی - در برابر مان هموطنانی مشاهده می کنیم که به نام ایران قدیم، زیست مدرن و ایران نو را پذیرا نیستند. اما این یک روی سکه است.
روی دیگر سکه آن نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که در مقابل آن در یک فرایند پیشرفت و تحولی در حال شکل گیری است یعنی همان ایران نو. اما در این رابطه من از آقای علمداری این گونه متوجه میشوم که ایشان در رابطه با این ایران، برای این فرایند جدید تاریخی و کشوری تنها یک شکل خصوصی در اقتصاد قائلند.
یعنی چون این فرایند کاپیتالیستی است پس اجبارآ خصوصی است. و چون خصوصی است پس شکل سیاسی آن دمکراتیک است. به عبارت دیگر ایشان سه مقوله کاپیتالیسم، خصوصی بودن و دمکراسی را همان گونه می فهمند و در کنار هم ردیف می کنند که از دیر باز در عصر نو پیروان لیبرالیسم آنرا انجام داده و می دهند. از نظر من یک نوع ارتدکسی است.
بر این اساس در این تعریف لیبرالیستی از تحول تاریخی و جاری و کاپیتالیستی در کشور، هرشکلی از این فرآیند کاپیتالیستی اگر حائز فرم خصوصی نبود لذا اتوماتیک دارای شکل استبدادی، و به عبارت اولی ضد کاپیتالیستی و.. خواهد شد. بر همین اساس هم است که ایشان قضیه را بسیار ساده کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که نخست اقتصاد دولتی صرف نظر از شکل آن عامل و مانع رشد و تحول و مانع رشد دمکراسی در کشور می باشد .
و بعد هم به نظریه مسئله نفت و عامل نفت در استقرار دیکتاتوری و استبداد می رسند که همان گونه مستحضرید یک نظریه لیبرالیستی از رابطه نفت و دیکتاتوری است و ارزش فراتر از این ندارد.
اما به نظر من روند کاپیتالیستی رشد و تکامل اجتماعی کشور بسوی یک ایران نو و دمکرات و آزاد تنها حائز شکل خصوصی نیست و نمی تواند هم در عصر تسلط سرمایه های بزرگ و انحصاری و.... تنها حائز شکل کلاسیک رشد و توسعه اش باشد.
از این نظر دولت و نظام دمکراتیک آتی به درآمدهای هنگفت نفتی برای توسعه کشور نیازمند است و چنین دولتی در یک رشد و توسعه با برنامه ، اجبار حائز جایگاه مهم و محوری در اقتصاد کشور خواهد بود..
از سوی دیگر من این راه رشد را به هیچ وجه راه رشد غیرکاپیتالیستی و از این حرف ها نمی نامم بل آنرا مدل رشد و توسعه غیر کلاسیک کاپیتالیسم در عصر امپریالیسم نام گذاری می کنم.
این "خوش فهمی" را باید بخش خصوصی و لیبرالیستهای حامی آن سرانجام کسب کنند که اگر ایران را تنها به دست بخش خصوصی بسپاریم ایران طعمه دست و این خواهد شد اما هرگز راه توسعه و رشد را طی نخواهد کرد!
از این گذشته باید دانست که ما در ایران تنها یک بخش خصوصی نداریم. ما بخش خصوصی حامی دمکراسی داریم و بخش خصوصی حامی استبداد. بطوریکه هرباره باید میان بخش دولتی حامی استبداد و حامی دمکراسی فرق گذاشت.
منبع
ایران امروز
آدرس:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?%2Fpolitic%2Fmore%2F33811%2F#.TutZPV_PojQ.facebook
ایران امروز
آدرس:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?%2Fpolitic%2Fmore%2F33811%2F#.TutZPV_PojQ.facebook
۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه
حذف مخالف سیاسی مغایر و یا مطابق نظام دمکراتیک
آنچه را که باید در آخر گفته شود اجازه بدهید در همین آغاز عرض کنم.از نظر من حذف مخالف سیاسی نظام، از دایره اعتبار و فعالیت نظام مغایر با اصول نظام دمکراتیک نیست. به عبارت دیگر این مخالف است که نظر به مخالفت سیاسی با نظام دمکراتیک خود را از نظام دمکراتیک حذف نموده است.
اما این امر در مورد دیکتاتوری صادق نیست. نکته ایی که معمولا از نظر دور نگه داشته می شود و لذا منجر به سوء تفاهم می شود رابطه اجتماعی و تاریخی هر نظام سیاسی با انسان ها از یکسو و از سوی دیگر بر پایه همین رابطه، میزان مشارکت این هواخواهان نظام در امر نظام و اداره کشور می باشد.
اگر ما اولی را پایگاه اجتماعی و تاریخی نظام سیاسی بخوانیم دومی نحوه اداره و نحوه حکومت نامیده میشود. در واقع افتراق دیکتاتوری و دمکراسی مربوط به مقوله دوم یعنی نحوه اداره و سازماندهی نظام است: دمکراتیک و یا دیکتاتوری.
والا هم دیکتاتوری و هم دمکراسی دارای پایگاه اجتماعی و تاریخی خاص خود بوده و همین خاستگاه اجتماعی و انسانی و به این معنا مردمی دیکتاتوری است که دیکتاتوری را به صورت یک پدیده تاریخی و اجتماعی معتبر می سازد.
در برگشت به آغاز سخن در واقع همین نکته که دیکتاتوری یک پدیده تاریخی و اجتماعی است و نه یک تصادف و اتقاق و ناهنجاری در عرصه تاریخ ، است که از سوی بسیاری نادیده انگاشته میشود و از همین سو هم وقتی گفته میشود نظر به پایگاه اجتماعی و تاریخی و انسانی اگر به نظامها بنگریم، نظام دمکراتیک مقبولیت تماما عامه در یک کشور ندارد، بل که حدود و محدوده اجتماعی آن معین است و در همان دایره اعتبار تاریخی و اجتماعی اش است که حقوق مدارانه، حق حاکمیت را بطور مساوی میان هواخواهان اجتماعی یعنی در میان پایگاه مردمی و انسانی اش عادلانه تقسیم می کند و نه فراتر از آن ... مامی بینیم که معمولا این گفتمان مورد مخالفت قرار می گیرد.
این ها که این نظر را رد می کنند به این اندیشه اند که نظام دمکراتیک نظامی است تمام خلقی که تمام اهالی کشور را وسیعا در برمی گیرد و از سوی دیگر به این باورند که دیکتاتوری در عوض نظر به نحوه سازمانده ای اش، یک پدیده تاریخی و اجتماعی نبوده بل که عبارت از اعمال قدرت از سوی یک دیکتاتور بر پایه منافع شخصی می باشد که بدون محبوبیت و هواخواهی و بدون ریشه انسانی در آسمان کشور معلق و به خدایان و... آویزان می باشد.
بنابر این اگر ما دقت کنیم متوجه خواهیم شد که اکنون همین نظر در رابطه با دیکتاتوری و دمکراسی در ایران غالب است و ایرانیان پس از یک استبداد دیرینه و افراط در استبداد گری به افراط دیگری درغلطیده و به این باور شده اند که نظام دمکراتیک آتی در برگیرنده همه نیروهای اجتماعی از مخالف تا موافق دمکراسی می باشد و باید هم چنین باشد تا دمکراتیک محسوب گردد و با دیکتاتوری و حذف مغایرت داشته باشد. به عبارت دیگر این نظر، خواهان آزادی و مشارکت بی قید و شرط همه نیروهای اجتماعی در قدرت سیاسی کشور می باشد.
از نظر من این روی دیگر همان سکه ایی که ما جانب دیکتاتوری و استبدادش را می شناسیم: آنارشی!
آنارشی و فقدان دولت و حاکمیت همان رویه غالب و همان روی دیگر دیکتاتوری است. امروزه همین بینش آنارشیستی از دمکراسی و آزادی سیاسی سایه سنگین خود را بر فضای سیاسی کشور افکنده است.
ربشه های اجتماعی این آنارشی در میلیون ها ایرانی نهفته است که در میان دو نظام استبدادی و دمکراتیک قادر به انتخاب نیستند. این تردد همان خصیصه بارز انسان هایی است که میان دو تاریخ و دو نظام و دو جامعه نو و کهنه گرفتارند و با یک پا در این و با پای دیگر در میان دیگری ایستاده اند.
در نهایت این مشخصه کشور در حال گذاری است که در گذار از نظام های سنتی و کهن به سوی نظام مدرن عجیب درجا زده است.
با اجازه دوستان و با اجازه آقای بنی صدر!
جستار زیر که به صورتی که در پی خواهد آمد از سوی من تغییر داده شده است . فرم اصلی به شکل یک مباحثه در سایت مردم سالاری در فیسبوک و کامنت هایی بوده که من در این رابطه داشته ام.
بخش اول
با اجازه دوستان و با اجازه آقای بنی صدر! این که آقای بنی صدر از لائیسیته می فرمایند این در نوع خود مثبت و یک دستاورد سیاسی برای کشور ماست. به نظر من باید این را پاس نگه داشت و حفظش نمود. از این زاویه این مهم است که همه آنها که برایشان لائیسیته یک اصل حکومتی و اصل نظام سیاسی است برای استحکام آن بحث های دوستانه و سازنده ایی با هم داشته باشند. در این راستا من نکاتی را که به نظرم می رسد کوتاه مطرح می کنم.
بخش اول
با اجازه دوستان و با اجازه آقای بنی صدر! این که آقای بنی صدر از لائیسیته می فرمایند این در نوع خود مثبت و یک دستاورد سیاسی برای کشور ماست. به نظر من باید این را پاس نگه داشت و حفظش نمود. از این زاویه این مهم است که همه آنها که برایشان لائیسیته یک اصل حکومتی و اصل نظام سیاسی است برای استحکام آن بحث های دوستانه و سازنده ایی با هم داشته باشند. در این راستا من نکاتی را که به نظرم می رسد کوتاه مطرح می کنم.
از نظر من مسئله با آقای بنی صدر بر حول لائیسیته و یا سکولاریته و.. نیست. تا این جا میشود گفت اساسا بحث تمام است. خود ایشان هم همین را می گویند. دولت و یا نظام سیاسی کشور لائیک باشد - یعنی امر عمومی جدا از دایره های عقیدتی و ایدئولوژیک باشد و این دومی فردی، خصوصی و شخصی اعلام و از آن اولی که اجتماعی و عمومی است جدا گردد. به این احتساب همان گونه آقای دکتر هم می فرمایند مطابق شعار موسی به دین خویش و عیسی به دین خویش عمل نماییم. به این ترتیب به نظر میآید که به ظاهر مشکلی با آقای بنی صدر وجود ندارد. چرا که حوزه های فردی و اجتماعی از هم جدا گردیده اند، در حوزه های فردی مسائل عقیدتی و ایدئولوژیک گنجانده شده و در دایره مسائل عمومی و اجتماعی مطالب سیاسی و دولتی و....
اما متاسفانه در صحبت بیشتر با دکتر متوجه خواهید شد که چنین نیست. چون آقای بنی صدر تنها در پی انقلابی در اسلام نیستند یعنی تنها در پی انقلابی در حوزه های فردی و غیر اجتماعی و ... نیستند که در فرجامش تاثیری بروی حوزه عمومی و سیاسی نداشته باشد بل که بر عکس از نظر ایشان حوزه عقیدتی_ ایدئولوژیک و بطور نمونه حوزه دینی و اسلامی از حوزه های سیاسی و عمومی و اجتماعی جدا نمی باشد یعنی این طور نیست که بتوان گفت اسلام از سیاست جداست. از این رو آن شعار که می گوید موسی به دین خویش و عیسی به دین خویش در واقع یعنی شما به سیاست خودتان و من به سیاست خودم. شما با حزب خودتان وارد دولت لائیسیته شوید و من هم با اسلام و حزب خودم. من برعلیه شما هستم و شما هم حق دارید بر علیه من باشید. انتخابات و رای معلوم می کند که کدام از ما در اکثریت و لایق حکومت کردن است.
توجه داشته باشید: ایشان می پذیرند تا جایی که مربوط به نظام و ساختار سیاسی است باید غیر عقیدتی و غیر ایدئولوژیک باشد اما تا جایی مربوط به حزب سیاسی است نمی توان حزب سیاسی را از مبانی آن که عقیدتی و ایدئولوژیک است جدا کرد. به این جمله آخر توجه داشته باشید: از نظر آقای بنی صدر عقیده، ایدئولوژی، دین، مذهب و... از مبانی یک حزب سیاسی است و لذا هر فرد سیاسی که وارد یک حزب سیاسی می شود نمی تواند مبانی عقیدتی، فکری و ... خود را در خانه بگذارد و وارد حزب شود. و به همان گونه هم است در رابطه حزب سیاسی و اسلامی و دولت لائیسیته و غیر اسلامی. از نظر من در این جا تناقضی وجود دارد و برای دوستانی که بیشتر می خواهند بدانند سعی خواهم کرد آنرا در بخش بعدی عرایضم بیشتر تشریح کنم.
بخش دوم
اجازه می خواهم در این جا و در ادامه نکاتی را پیرامون آن تضاد و التقاطی را که در نخستین بخش از عرایضم در مواضع آقای بنی صدر در ارتباط با لائیسته به آن اشاره داشته ام به صحبت بنشینیم. من قبل از همه تاکید جدی به این دارم که از نظر من گام هایی که از سوی دوستان نظیر آقای بنی صدر در مسیر لائیسیته و استقرار نظامی سیاسی بدور از استبداد اندیشه و عقیده و... برداشته میشود قابل تقدیر و ستایش و لذا در خور حمایت و پشتیبانی است. من این عرایضم در این جا و در جای دیگر در جهت و باهدف مستحکم کردن این گام های مثبت بسوی نظامی سیاسی عاری از استبداد عقیده و اندیشه است، که به استحضار دوستان و عموم می رسانم. به این معنا ما برای وصل کردن آمدیم و نه برای فصل کردن آمدیم! بنابراین اگر مطالبی که عرض می کنم وصل گرایانه نیست بدانید عامدانه نبوده و باید دوستان و بویژه آقای بنی صدر من را به بزرگی شان عفو نمایند.
بخش دوم
اجازه می خواهم در این جا و در ادامه نکاتی را پیرامون آن تضاد و التقاطی را که در نخستین بخش از عرایضم در مواضع آقای بنی صدر در ارتباط با لائیسته به آن اشاره داشته ام به صحبت بنشینیم. من قبل از همه تاکید جدی به این دارم که از نظر من گام هایی که از سوی دوستان نظیر آقای بنی صدر در مسیر لائیسیته و استقرار نظامی سیاسی بدور از استبداد اندیشه و عقیده و... برداشته میشود قابل تقدیر و ستایش و لذا در خور حمایت و پشتیبانی است. من این عرایضم در این جا و در جای دیگر در جهت و باهدف مستحکم کردن این گام های مثبت بسوی نظامی سیاسی عاری از استبداد عقیده و اندیشه است، که به استحضار دوستان و عموم می رسانم. به این معنا ما برای وصل کردن آمدیم و نه برای فصل کردن آمدیم! بنابراین اگر مطالبی که عرض می کنم وصل گرایانه نیست بدانید عامدانه نبوده و باید دوستان و بویژه آقای بنی صدر من را به بزرگی شان عفو نمایند.
از نظر من دو روش عملی که یکی به دولت و دیگری به دین مطرح میشود تنها دو روش عملی نیستند بل که در عین حال کانونی هستند که اگر به غلط در کنار هم و باهم واقع گردند مبدل به یک تضاد والتقاطی خواهند شد که من در خط مشی آقای بنی صدر مشاهده می کنم. بگذارید نظر به پیچیدگی این مطلب برای ذهن ما ایرانیان قدری این دوگانگی که از نظر من دو روش متضاد برای یک موضوع واحد و یگانه میباشد را توضیح دهم.
این که آقای بنی صدر و امثالهم یعنی ملی و مذهبی ها از یکسو با ملی نامیدن خود پیرو سکولاریته و لائیسته و از این نام ها هستند به جایش پسندیده است اما از سوی دیگر با دریغ باید اظهار داشت که این نیروها با مذهبی خواندن خود به همان میزان ویا کمتر و بیشتر از قدم هایی که بسوی سکولاریته برداشته اند دور می شوند. در این جا باید خاطر نشان سازم. این امر نه به خاطر نام ملی و نام مذهبی است که به غلط بروی خود گذاشته اند بل که در عمل می باشد . این که می گویم در عمل به این خاطر است که هم ملی و هم مذهبی در این رابطه هر دو از اسماء غلط اندازی هستند که متاسفانه در کشور ما رایج شده اند. در واقع ما از یکسو سکولاریته و لائیسته و جدایی دین و دولت و از این حرف ها داریم و در سوی دیگر مستبدین فکری و دینی که خود را به غلط مذهبی می خوانند. از نظر من آن کاری که این ملی مذهبی - با تعریفی که شد - انجام می دهند یکی به نعل و یکی به میخ کوبیدن می باشد. این ها میان مستبدین دینی و آزادی خواهان نشسته اند و یک پا در میدان آنها دارند و یک پا هم در میدان این ها. تاریخ این ملی مذهبی گویای این حقیقت است. و تا جایی که هم مربوط به دو زیستی ها میشود این سخن محدود و محصور به آقای بنی صدر و از این قبیل شخصیت های ممکلتی نیست. بل که یک بخش قابل توجه ایی از کشور ما و مردم ما را فرا می گیرد که چنین دوگانه و سانتریستی و دوزیستی تشریف دارند.
توجه بفرمایید این که آقای دکتر. از نظر انسانی متکی به دو روش می باشند که یکی در برخورد با نظام سیاسی کشور و روش دوم در ارتباط با اسلام و مذهب شیعه اثنی عشری می باشد. تا این جا مسئله ای نیست بل که نظر به تنوع مطلب حتی منطقی و پذیرفتنی است. چرا که در یکسو مسئله سیاست و دولت و نظام سیاسی، احزاب و... مطرح می باشند که روش خاص خود را طلب می کنند و از سوی دیگر دین، عقیده و مذهب و... که نیازهای خاص خود را دارند و... .
پس در این جا نیست که چون دو حوزه اجتماعی و فردی مطرح مییاشند لذا نتیجتا دو روش جداگانه به هریک از این حوزه ها را طلب می کنند لذا از این رو گفته شود که التقاط و تضادی در مشی آقای بنی صدر وجود دارد. نه خیر. این تضاد نیست. بل که تنوع و تعدد به اقتضادی طبیعت موضوع است و پذیرفتنی است. اتقاقا عرایض من پیرامون لائیسیته و سکولاریته و امثالهم که در یخش اول از آن آورده شد هم بر همین دو روش جدا از هم استوار می باشد. پس نظر به اهمیت موضوع اجازه دهید من بار دیگر بر آن تکیه کنم.
همه مایی که به استبداد زدایی در کشور و علی الخصوص در نظام سیاسی کشور توجه داریم بابد و - این یک باید است - امر نظام سیاسی کشور و امور خاصه را از امر دین و مذهب و عقیده و اندیشه و... جدا نگه داریم. البته استبداد فکری و دینی تنها یگانه مظهر استبداد نیست اما تنها مبحث ما را در اینجا تشکیل می دهد. برای رفع این استبداد از نظام سیاسی کشور ما باید پیرو روش لائیسته شویم. یعنی ما بایستی روش برخورد به اسلام و عقیده و... را از روش برخورد به نظام سیاسی کشور جدا کنیم.
این که آقای بنی صدر و امثالهم یعنی ملی و مذهبی ها از یکسو با ملی نامیدن خود پیرو سکولاریته و لائیسته و از این نام ها هستند به جایش پسندیده است اما از سوی دیگر با دریغ باید اظهار داشت که این نیروها با مذهبی خواندن خود به همان میزان ویا کمتر و بیشتر از قدم هایی که بسوی سکولاریته برداشته اند دور می شوند. در این جا باید خاطر نشان سازم. این امر نه به خاطر نام ملی و نام مذهبی است که به غلط بروی خود گذاشته اند بل که در عمل می باشد . این که می گویم در عمل به این خاطر است که هم ملی و هم مذهبی در این رابطه هر دو از اسماء غلط اندازی هستند که متاسفانه در کشور ما رایج شده اند. در واقع ما از یکسو سکولاریته و لائیسته و جدایی دین و دولت و از این حرف ها داریم و در سوی دیگر مستبدین فکری و دینی که خود را به غلط مذهبی می خوانند. از نظر من آن کاری که این ملی مذهبی - با تعریفی که شد - انجام می دهند یکی به نعل و یکی به میخ کوبیدن می باشد. این ها میان مستبدین دینی و آزادی خواهان نشسته اند و یک پا در میدان آنها دارند و یک پا هم در میدان این ها. تاریخ این ملی مذهبی گویای این حقیقت است. و تا جایی که هم مربوط به دو زیستی ها میشود این سخن محدود و محصور به آقای بنی صدر و از این قبیل شخصیت های ممکلتی نیست. بل که یک بخش قابل توجه ایی از کشور ما و مردم ما را فرا می گیرد که چنین دوگانه و سانتریستی و دوزیستی تشریف دارند.
حال بپردازیم به این دوزیستی ها و به آن چه این ها می گویند . یعنی در واقع تشریح همان التقاط! این ها نظیر آقای بنی صدر و دوستان شان از یکسو وظیفه خود قرار داده اند که نظام سیاسی کشور را از استبداد فکری و استبداد دینی پاکیزه کنند یعنی تا این جا همان است که ملیون هم می خواهند و از سوی دیگر همان گونه که یکی از دوستانشان پیرامونشان ذکر کرده و من آن را در این جا نقل می کنم مذهبی می باشند.
ایشان در باره آقای بنی صدر می نویسند:
نقل قول باز:روش دوم عمل اینست که اسلام را از انحصار آخوندو حوزه خارج کرده و آن را به عنوان بیان و گفتمان آزادی به جامعه عرضه کرد تا مسلمانان هم ببینند که آن اسلامی که به آن باور دارند، استبداد ساز است و هم اینکه متوجه شوند که هم می شود مسلمان بود و هم آزادیخواه و اصلا دین را عین آزادی شمرد. اینگونه هم ترس مسلمانان ریخته می شود و هم رژیم اسلحه خود را از دست می دهد و هم فرهنگ دینی جامعه با ارزشها و نرمهای دموکراتیک اینهمانی می جوید و دموکراسی پایدار.
در جواب باید من از این لحن کلام که قدری مخاطبانه است بهره گیری نمایم.
توجه بفرمایید! این که آقای بنی صدر و غیره از ایرانیان مذهبی هستند، دین دارند، مسلمانند، دین شان ، مذهب شان از دین و مذهب آخوندها فرق دارد، دین و مذهب آخوندها و دیگر ایرانیان با دین و مذهب آنها فرق دارد... یک دسته از مسلمانان با دسته دیگر توافق ندارند، آقای بنی صدر در پی یک اتقلاب اسلامی یعنی یک انقلاب در اسلام می باشند، اسلام برخی استبدادی و اسلام بنی صدر ضد استبدادی و.... و هزاران مسئله دیگر که این مسلمانان مانند لجن پراکنی بسوی هم پرتاب می کنند به جای خود درست اما از زاویه سیاسی، از زوایه روش اول ، از زوایه زودن استبداد دینی از نظام سیاسی کشور پشیزی حائز اهمیت نیستند و اصلا مورد علاقه هیچ دولتی در ایران نباید باشد.
تکرار می کنم به لحاظ سیاسی و به لحاظ دولتی و از زاویه سکولاریته و لائیسته و زدایش استبداد دینی از نظام سیاسی کشور این موضوع را مطرح می کنم. به عبارت دیگر از این زوایای گفته شده این امر در تضاد با امر سکولاریته و پاکیزه کردن نظام سیاسی کشور از استبداد دینی و ایدئولوژیک و عقیدتی است که نظام سیاسی در امور شماها مذهبی ها و منازعات درونی تان مداخله کند بطور مثال جانب شما را در مقابل آخوند ها بگیرد و یا برعکس از نهاد های دولتی ابزاری در جهت تقویت مواضع آخوند ها و سنتی ها بر علیه پیروان اسلام پویا و.... بسازد. هر دو این این اقدامات و روشها منافی اصول جدایی دین و عقیده و ایدئولوژی از نظام سیاسی کشور است. تاکید و تکرار می کنم از زوایه دولتی و سیاسی دارند این مسائل مطرح میشوند. و درست در این جاست که باید پرسید آقای بنی صدر، شما و دیگر ملی - مذهبی ها دوست دارید به عنوان یک نیروی سیاسی و اجتماعی قلمداد شوید و یا نیرویی از نیروهای در میان مذهبی ها؟ اگر ساده ترین پاسخ این باشد هردو. آنگاه خواهش من و ما سکولار ها از شما این است هرباره میان مسائل و موضوعات سیاسی و مذهبی فرق قائل شوید. ما بر پایه مناقع سکولاریته و لائیسته علاقه ایی به منارعات درونی و مذهبی و عقیدتی شما ها نداریم. این دعواها را با دوستان مذهبی خودتان به پیش ببرید و دولت و نظام سکولار را از این منارعات مبرا و پاکیزه نگه دارید. این که با این وجود شما می خواهید نظریات و روش های خود از مذهب و دین و اسلام را وارد جامعه کنید و از این حرف ها از مسائل و امور شخصی و فردی شماهاست و از نظر اجتماعی وسیاسی و عمومی ما علاقه ایی به این امور فردی شما نداریم.
به عبارت ساده تر این که ابعاد شخصیتی آقای دکتر بنی صدر بیش از این ها است که ایشان یعنی نخستین رئیس جمهور ایران یک شخصیت سیاسی و از ملیون می باشند وغیره ... این که در عین حال ایشان یک فیلسوف، یک عارف، یک فرد صاحب نظر دینی و مذهبی، یک نوآور دینی و یک... می باشند قابل قبول و کسی از من و ما به این ترتیب در پی کاهش و تنزیل چتدگانگی ابعاد این شخصیت نیستند و از این زوایه هم این مسائل مطرح نمیشوند.
تاکید می کنم این که آقای بنی صدر خود را یک انقلابی و یک نوآور اسلامی و مذهبی و به این اعتبار یک پیرو انقلاب اسلامی یعنی پیرو یک انقلاب در اسلام می خوانند و... به جای خود محترم و محفوظ اما در رابطه با نظام سیاسی کشور این ابعاد ایشان پشیزی نمی ارزند و نباید هم بیارزند. ما در نظام سیاسی کشور به شخصیت سیاسی شان و ارزش های اجتماعی و سیاسی شان کار داریم و نه به وجوه عقیدتی و مذهبی و این که ایشان به جای خود در پی انقلابی در اسلام هستند و از این حرف ها.
چون در نظام سیاسی کشور باید این نیروهای اجتماعی و نمایندگان آن حضور یابند تا پیرامون منازعات اجتماعی و گروهی میان کار وسرمایه، میان فلاحت و صنعت ، میان این وآن گروه اجتماعی تصمیم گیری شود.... لذا از این رو اگر روزی پای این انقلابی که آقای بنی صدردر دین اسلام و مذهب شیعه امامی می خواهند برپا کنند در نظام سیاسی کشور باز شود آنگاه فاتحه حضور فعال گروه های اجتماعی فارغ از دین و مذهب و .... در نظام سیاسی کشور - که به همین منظورهم تشکیل یافته است - ، از پیش خوانده شده است.
اما اگر با این وجود آقای بنی صدر متمایلند که این انقلابشان را وارد جامعه کنند، مردم گیر و فراگیر کنند فی بهاء. کسی جلویشان را نگرفته. بفرمایند در فراغت از کارهای دولتی شان به آن بپردازند. اما باید بدانند حق استفاده از تریبون ها دولتی برای انقلاب اسلامی خود را ندارند. حق ندارند تربیون مجلس را کانون چنین انقلابی سازند و ....
اما من و ما متاسفانه شاهد چنین مراعات انفکاک حوزه های عقیدتی و سیاسی ازسوی آقای بنی صدر و ... نیستیم.در مورد آقای بنی صدر مشخص نیست کجا سیاست ختم و کجا دین و عقیده و مذهب و فلسفه و اندیشه و از این حرفها شروع می گردد. به عبارت دیگر هنوز که هنوز است ایشان اسلام را ازسیاست و سیاست را از اسلام جدا نمی کنند. هنوز که هنوز است در پی یافتن مقولاتی نظیر آزادی و انقلاب و دمکراسی و پیشرفت و در حوزه های دینی و عقیدتی و مذهبی شان میباشند...
۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه
Bernard de Mandeville
Bernard de Mandeville, ("The Fable of the Bees", 5th cd., Land. 1728, Remarks, p. 212, 213, 328.)
"Wo das Eigentum hinreichend geschützt ist, wäre es leichter, ohne Geld zu leben als ohne Arme, denn wer würde die Arbeit tun?... Wie die Arbeiter vor Aushungerung zu bewahren sind, so sollten sie nichts erhalten, was der Ersparung wert ist. Wenn hier und da einer aus der untersten Klasse durch ungewöhnlichen Fleiß und Bauchkneipen sich über die Lage erhebt, worin er aufgewachsen war, so muß ihn keiner daran hindern: ja es ist unleugbar der weiseste Plan für jede Privatperson, für jede Privatfamilie in der Gesellschaft, frugal zu sein; aber es ist das Interesse aller reichen Nationen, daß der größte Teil der Armen nie untätig sei und sie dennoch stets verausgaben, was sie einnehmen ... Diejenigen, die ihr Leben durch ihre tägliche Arbeit gewinnen, haben nichts, was sie anstachelt, dienstlich zu sein außer ihren Bedürfnissen, welche es Klugheit ist zu lindern, aber Narrheit wäre zu kurieren. Das einzige Ding, das den arbeitenden Mann fleißig machen kann, ist ein mäßiger Arbeitslohn. Ein zu geringer macht ihn je nach seinem Temperament kleinmütig oder verzweifelt, ein zu großer insolent und faul ... Aus dem bisher Entwickelten folgt, daß in einer freien Nation, wo Sklaven nicht erlaubt sind, der sicherste Reichtum aus einer Menge arbeitsamer Armen besteht. Außerdem, daß sie die nie versagende Zufuhrquelle für Flotte und Armee, gäbe es ohne sie keinen Genuß und wäre das Produkt keines Landes verwertbar. Um die Gesellschaft" (die natürlich aus den Nichtarbeitern besteht) "glücklich und das Volk selbst in kümmerlichen Zuständen zufrieden zu machen, ist es nötig, daß die große Majorität sowohl unwissend als arm bleibt. Kenntnis erweitert und vervielfacht unsere Wünsche, und je weniger ein Mann wünscht, desto leichter können seine Bedürfnisse befriedigt werden."
http://de.wikipedia.org/wiki/Bernard_Mandeville
"Wo das Eigentum hinreichend geschützt ist, wäre es leichter, ohne Geld zu leben als ohne Arme, denn wer würde die Arbeit tun?... Wie die Arbeiter vor Aushungerung zu bewahren sind, so sollten sie nichts erhalten, was der Ersparung wert ist. Wenn hier und da einer aus der untersten Klasse durch ungewöhnlichen Fleiß und Bauchkneipen sich über die Lage erhebt, worin er aufgewachsen war, so muß ihn keiner daran hindern: ja es ist unleugbar der weiseste Plan für jede Privatperson, für jede Privatfamilie in der Gesellschaft, frugal zu sein; aber es ist das Interesse aller reichen Nationen, daß der größte Teil der Armen nie untätig sei und sie dennoch stets verausgaben, was sie einnehmen ... Diejenigen, die ihr Leben durch ihre tägliche Arbeit gewinnen, haben nichts, was sie anstachelt, dienstlich zu sein außer ihren Bedürfnissen, welche es Klugheit ist zu lindern, aber Narrheit wäre zu kurieren. Das einzige Ding, das den arbeitenden Mann fleißig machen kann, ist ein mäßiger Arbeitslohn. Ein zu geringer macht ihn je nach seinem Temperament kleinmütig oder verzweifelt, ein zu großer insolent und faul ... Aus dem bisher Entwickelten folgt, daß in einer freien Nation, wo Sklaven nicht erlaubt sind, der sicherste Reichtum aus einer Menge arbeitsamer Armen besteht. Außerdem, daß sie die nie versagende Zufuhrquelle für Flotte und Armee, gäbe es ohne sie keinen Genuß und wäre das Produkt keines Landes verwertbar. Um die Gesellschaft" (die natürlich aus den Nichtarbeitern besteht) "glücklich und das Volk selbst in kümmerlichen Zuständen zufrieden zu machen, ist es nötig, daß die große Majorität sowohl unwissend als arm bleibt. Kenntnis erweitert und vervielfacht unsere Wünsche, und je weniger ein Mann wünscht, desto leichter können seine Bedürfnisse befriedigt werden."
http://de.wikipedia.org/wiki/Bernard_Mandeville
۱۳۹۰ آذر ۲۲, سهشنبه
تشکلات مردمی و قدرت سیاسی
علی القاعده حاکمیت مردم و نیروهای اجتماعی از راه تشکلات سیاسی شان، احزاب سیاسی عملی می گردد. این امر ضرورت تشکیل احزاب سیاسی را مطرح می کند.همین مسئله قدرت سیاسی و احزاب سیاسی اساسی است که بر پایه آن رابطه احزاب سیاسی و دولت یعنی نظام سیاسی حاکم معین می گردد.
در رابطه دولت و احزاب سیاسی ما متوجه می شویم که این یک رابطه دو طرفه است . به عبارت دیگر به این ترتیب در واقعیت امر احزاب می پذیرند که اساس موجودیت دولت و نظام سیاسی حاکم را برسمیت بشناسند و دولت به سهم خود قبول می کند که مبارزه قانونی و درون نظامی این احزاب در راه کسب قدرت سیاسی را تایید کند.
اجازه دهید در این جا قدری مکث نماییم.
معمولا در خصوص نظام دمکراتیک که در این جا مد نظر ما است این اشتباه صورت می گیرد ، پنداشته میشود که رابطه نظام سیاسی - دمکراتیک و احزاب سیاسی نامحدود و نامشروط می باشد. از همین جا این اندیشه غلط شکل گرفته که نظام سیاسی - دمکراتیک یعنی دمکراسی را برابر با آزادی بی قید و شرط احزاب سیاسی قلمداد می نماید.
لاکن در رابطه نظام سیاسی و احزاب سیاسی دیدیم که رابطه دولت و حزب یک رابطه و تاییدیه متقابل است یعنی نه تنها دولت هر حزب سیاسی را به عنوان یک دولت بالقوه برسیمت می شناسد بل که همچنین به سهم خود هر حزب سیاسی موجودیت نظام سیاسی حاکم و لذا فعالیت در چارچوبه آن برسمیت می شناسد.
در واقع در یک نظام دمکراتیک - در دمکراسی - بدون این تایید متفابل عملا دمکراسی عمل نخواهد کرد. به عبارت معکوس شالوده فونکسیون دمکراسی بر رابطه متقابل دولت و احزاب سیاسی استوار است.
اما ما اگر به دقت مشاهده کنیم متوجه خواهیم که روی دیگر این شالوده ایی که تایید متقابل نام دارد محدودیت سیاسی است که دمکراسی به منزله یک نظام سیاسی به فعالیت احزاب سیاسی در زیر چتر خود می بخشد.
به این ترتیب آنچه یک دیکتاتوری را از دمکراسی متمایز می کند محدویت دولتی نیست بل که کثرت و عدد احزاب سیاسی و یا به عبارت دیگر تعدد مشارکت نیروهای اجتماعی در قدرت سیاسی کشور می باشد.
در دیکتاتوری برخلاف دمکراسی این تنها یک نیرو و به مثابه نماینده یک نیرو اجتماعی است که در قدرت حاکم است. دیگر نیروهای اجتماعی کشور از مشارکت در نظام سیاسی کشور محروم می باشند.
به عبارت دیگر دیکتاتوری آن نظام سیاسی و اداری کشور است که حاضر به پذیرش دیگر نیروهای اجتماعی خارج از قدرت برای مشارکت در قدرت سیاسی کشور نیست. یعنی آماده اعطای نشان بالقوه دولتی به آنها نیست. او در این راه عمل عدم تایید دیگر نیروهای اجتماعی منوط به تایید این نیروها از دولت حاکم نمی کند. یعنی این مهم نیست آیا دیگر نیروهای اجتماعی در عمل پذیرای نظام سیاسی حاکم هستند و یا نیستند بل که مهم این است که رابطه دولت و حزب ها یک جانبه است و احزاب که در واقع نماینده نیروهای اجتماعی کشورند در نظام سیاسی کشور حائز هیچ نقشی نیستند.
حال چون مبحث اصلی ما پیرامون رابطه نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی شان است در این جا مبحث مان با این مطلب پی می گیریم که در آغاز مطرح شد:
علی القاعده حاکمیت مردم و نیروهای اجتماعی از راه تشکلات سیاسی شان، احزاب سیاسی عملی می گردد. این امر ضرورت تشکیل احزاب سیاسی را مطرح می کند
در این قسمت من می خواهم به معضلی اشاره کنم که ما در سطح احزاب سیاسی در کشور از آن بر خورداریم.
همان گونه که اشاره شد مطابق قاعده باید چنین باشد که نیروهای اجتماعی کشور که از سوی دمکراسی اجازه تشکلات سیاسی را می یابند به منظور کسب قدرت سیاسی به پای تشکیل احزاب سیاسی می روند.
در این حالت کلی در حقیقت در رابطه میان نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی خواهیم داشت : احزاب سیاسی ابزار های سیاسی و تشکیلاتی نیروهای اجتماعی برای اعمال قدرت و اداره کشور می باشند.
در این تعریف منظور از یک نیروی اجتماعی بطور نمونه عبارت است جامعه کارگری و یا کارگران. جامعه سرمایه دار و کاپیتالیستها. دهقانان، پیشه وران ، طبقه متوسط و...
در واقع در این نگر افراد کشور - بطور مثال ایرانیان - در کلیت اجتماعی و گروهی و به قولی صنفی شان مطرح می باشند.
و احزاب سیاسی در عمل عبارتند از ابزار های سیاسی در دست این گروه های اجتماعی که از آن راه اراده خود را بر کشور تحمیل کنند و خود را از این راه به کرسی بنشانند.
اما در این جا من می خواهم عامدانه از سطح این تعاریف کلی به دنیای واقع در کشور یعنی به دنیای احزاب سیاسی کشور باز گردم.
از نظر من ما در کشور مان به درجات زیادی قادر به پیاده کردن این فرمول بندی در یک دمکراسی نیستیم. علت این امر ضعفی هایی هستند که احزاب سیاسی کشور از آن برخوردارند.
به عبارت دیگر احزاب سیاسی کشور نماینده سیاسی نیروهای اجتماعی آن نیستند و نیروهای اجتماعی کشور از کانال احزاب سیاسی آن نمایندگی نمی شوند.
برای این امر علل زیادی وجود دارد اما از علل آن بگذریم به عنوان یک واقعیت باید بپذیریم اگر مبنا حاکمیت نیروهای اجتماعی و مردمی است برای عملی شدن این اصل از راه پا درمیانی احزاب سیاسی موجود این حاکمیت مردمی عملی نخواهد شد.
برای حل این معضل پیشنهاد من است که تا زمانی که احزاب سیاسی کشور از سطوح ایدئولوژیک و عقیدتی و ... خود در پیوند با نیروهای اجتماعی که مدعی ارتباط با آن می باشند تنزل نکرده اند بهتر است که این نیروهای اجتماعی در سطح تشکلات مردمی خود نظیر سندیکا ها و ... عمل نموده و مستقیما از راه این تشکلات مردمی وارد عالم سیاست گردند.
این امر به نظرمن فایده این را دارد که در کشوری که تحرک نیروهای اجتماعی نظر به استبداد و .. بسیار نازل است و در عوض احزاب سیاسی به نسبت دارای تحرک بیشتری می باشند و اما این احزاب تنها نامی از نیروهای اجتماعی مربوطه را به یدک می کشند وبطور مثال در عوض این که حزب کارگر واقعا یک حزب کارگری باشد دسته ایی از ایدئولوگ های حزبی است که به نام کارگر عمل میکند و غیره و.. در چنین کشوری با دادن میدان عمل مستقیم به نیروهای اجتماعی هم این نیروها فعال می شوند و هم احزاب سیاسی در سایه فعال شدن نیروهای اجتماعی از ناخالصی های ایدئولوژیک پاک می گردند.
من این نظر خود را در ادامه بر پایه فضای عمومی کشور توجیه می کنم که نیاز عمومی تا جاییکه من متوجه شده ام در داشتن یک نظام سیاسی دمکراتیک و هرباره متشکل از افراد کارشناس با دانش ها عملی است.
به این معنا فرقی نمی کند کدام نیروی اجتماعی مهم این است که هرباره از سوی هر نیروی اجتماعی نمایندگانی باید ارسال شوند که مطالبات آن نیروی اجتماعی را بدور از نگره های عقیدتی و ایدئولوژیک مطرح می کنند.
به نظرمن نظر به استبداد حاکم که در عین حال یک استبداد عقیدتی و ایدئولوژیک می باشد بیش از هز زمانی در سطح نیروهای اجتماعی و مردمی کشور این احساس زنده شده است که تنها با حرکت مستقیم مردمی و تنها با ارسال نیروهای خودی ، درد آشنا، مجرب، کارشناس، .... است که عمل نمایندگی سیاسی ممکن می گردد.
۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه
جنگی که آغاز شده است!
- Abol Hassan Banisadrجنگی که با ایران می شود، البته الان هم ما در جنگیم، ولی جنگ بصورت معمول یکی از دو صورت را دارد، یا بصورت بمباران های هوایی مراکز اتمی است و در زمین دنباله پیدا نمی کند یا یک جنگ کامل در زمین، هوا و دریاست، جنگ در زمین، هوا و دریا نتیجه اشمشابه همین افغانستان یا عراق است، در مورد کشور ما خطر متلاشی شدن بزرگتر است، اگر از هوا بخواهند حمله کنند، این استبداد است که تشدید می شود، چنانکه اسراییلی ها می گویند ما در ایران مشغول جنگی از نوع جدید هستیم. این جنگ از نوع جدید را برای شما با ۱۳ نوع عملیات فهرست می کنم:
۱ ـ انفجارها. ۲ ـ ترور فیزیکدانها و اتم شناسان. ۳ ـ تحریمهای اقتصادی، همین امروز ژاپن هم تعدادی از شرکتها و بانکهای ایران را تحریم کرد. ۴ ـ منزوی کردن ایران در سطح منطقه و جهان. ۵ ـ برانگیختن سازمانهای بین المللی بر ضد ایران، تا حالا شورای امنیت شش قعطنامه گذرانده و گزارش اخیر آژانس بین المللی انرژی اتمی را هم بر آنها اضافه کنید. ۶ ـ ربودن و کشتن افسران سپاه. ۷ ـ مسلح کردن گروه های قومی درشرق و غرب کشور. ۸ ـ تقلا برای ایجاد آلترناتیو از دعوت کنندگان آمریکا و اسرائیل به حمله به ایران. ۹ ـ استخدام ایرانیان برای جاسوسی. ۱۰ ـ عملیات جاسوسی و خرابکاری که یکی از آن همین هواپیمای بدون خلبانی است که رژیم فرود آورده است. ۱۱ ـ جنگ سایبری. ۱۲ ـ حمله ویروسی به کامپیوترها و تاسیسات اتمی. ۱۳ ـ پرونده سازی، که یکی از آن پرونده ها همین پرونده ترور سفیر عربستان در آمریکا است که اخیرا درست کرده اند.
از خود بپرسیم، از زمانی که این جنگ پوشیده یا بقول مقام اسرائیلی جنگ از نوع جدید در ایران آغاز شده، رژیم سرکوبگرتر شده است یا خیر؟ اگر پاسخ "نه" است، پس جنگ مفید است و تشدید این جنگ به جنگ واقعی یعنی جنگ معمولی هم رواست، اگر پاسخ "آری" است، یعنی این سرکوبگری رژیم بیشتر شده است، پس معنایش این است که روشی که غرب در پیش گرفته، کاری جز تقویت این رژیم و افزودن بر امکاناتش برای سرکوب مردم ایران از پیش نبرده است.
- Farhad Vakofبادرود خدمت آقای بنی صدر گرامی! بیش از همه جهت رفع سوء تفاهم عرض کنم که من هم به سهم خود مخالف این هستم که ناتو و ... به ایران حمله نظامی کنند و با بهتر بگویم جنگ آغاز شده را به مراحل آشکار تر نظامی برسانند و.... علت امر هم از پیش روشن است. چرا که این نیروها منافع دیگری دارند و از این راه مقاصد دیگری دارند از مقاصد لیبرال دمکراسی و انقلاب ایران . این البته یک روی مطلب است. ما نیروهای مرذمی و لیبرال دمکرات نه منتظر نیروهای خار جی هستیم و نه آنها منتظر ما هستند. هر کسی سیاست و منافع خود را دنبال می کند و فکر کنم نظر به بدیهی بودن این امر ذکر آن موجب کدورت خاطر بزرگان باشد. اما علت این ذکر این است که خاطر نشان کرده باشم این جنگی ایذایی و فرسایشی که آنها آغاز کرده اند و ادامه اش هم به کرسی نشاندن منافع خودشان در منطقه و در کشور است را ما با حرف و ... نمی توانیم جلوش را بگیریم. از دیگر سو این هم درست نیست گفته شود که این جنگ که اهدافش روشن است اثرات شومی در تشدید سرکوب گری خواهد داشت پس از این رو باید نباید باشد. این مثل این می ماند که بگوییم که انقلاب نباشد چرا که اثرات آن موجب تشدید خشونت از سوی رژیم می شود. خوب این همان شد که در طول اعتراضات اخیر اصلاح طبان حکومتی در پرهیز از خشونت استدلال می کردند و نتیجه این شد که حالا ناتو وبال گردن ماشد. من به این ترتیب نگاه ها را متوجه این نکته می سازم که از روی این که حرکت ما و یا حرکت ناتو چه اثرات بروی درنده خویی رژیم دارد نمی توان به عدم ضرورت حرکات از سوی این و آن رسید . به عبارت دیگر از این راه ها نه می توان جلوی حرکت های مردمی را گرفت و نه حرکت ناتو را. اما در مورد پیشگیری حرکت ناتو باید عرض کنم. حرکت ناتو محصول ضعف جرکت مردمی و مااست و متاسفانه در نتیجه این ضعف کار به این جا رسیده و حالا هم با دعا و ... نمی شود جلو این حرکت را گرفت. اما در مردمی که این نوشته را می خوانند و خواهان پیشگیری از حرکت آغاز شده ناتو و ... هستند پیام من انقلاب است. اگر مردم نجبند و این جنگ را به یک انقلاب بسود خود مبدل نسازند مطمئن باشند سرانجام این کار بازنده خواهند بود. و ناتو منتظر نمی ماند و ملاحظه کسی را هم نمی کند و دلش هم برای ما نسوخته است و غیر از این هم انتظاری از آنها نیست. با سپاس فرهاد واکف
اجازه دهید نظر به تحلیل های درستی که آقای بنی صدر از جنگ جدید و آغاز شده نمودند نکته ایی را جسارتا عرض کنم که به عنوان نیتجه منطقی این این استدلال های درست می باشد. ما باید نظر به این جنگ آغاز شده و نظر به دیگر مصائب این 33 سال حکومت از خود بپرسیم مسبب و مسئول اصلی این ها همه چه کسی است؟ به عبارت مشخص تر چه کسی این نیروهای معلوم الحال خارجی و ناتو را به این گونه به جان ما انداخته است؟ چه کسانی این ها را تحریک کرده است که چنین گردن فرازانه و حق به جانبانه تجاوز به خاک ما را شروع کنند؟ چه کسی به آنها این حقانیت را بخشیده و به قول بچه مسلمانها و مدهبی به کارشان مشروعیت داده است؟ شما به این جنگی که این رژیم فراخوانده توجه دارید و به این که در صورت تشدید و دامنه پذیری خسارات مالی و جانی غیر و قابل جبرانی به ما وارد خواهد کرد؟ به نظر من در جواب باید به آن مردمی که به هر علتی که نشسته اند گفت تا این نظام باقی است خساراتی احتمالا ما متوجه ما خواهد شد بیش از این ها خواهد بود و این تنها مشت نمونه خروار است. این تنها یکی از پیامد های شوم استقرار این نظام است. ما ایرانیان فرصت های خوبی برای سرنگونی این نظام داشته ایم و هرباره به علل خاص خودمان از آن طقره رفته ایم و حال باید بگوییم این هنوز از نتایج سحر است. مردمی که به هر علتی به فکر خود نیستند باید بدانند نتایج بسیار شوم تری از این ها در انتظار شان خواهد بود اگر چنانچه قضیه را جدی نگیرند و دست به کار نشوند. من به این ترتیب تکرار می کنم مسئول اصلی این جنگ خانمانسوز جمهوری اسلامی ایران است و خواهد بود و مردم باید از همین حالا باید دست به کار شوند و یقه این رژیم را سفت بگیرند و رها نکنند تا ابعاد خرابی های فراتر از این نشود که حالا هست. با سپاس
اشتراک در:
پستها (Atom)
پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...
-
دفترچه جمهوری دوم منشور ائتلافی و قانون اساسی پیشنهادی برای آینده ایران دیباچه: برای ایرانی آزاد، عادل، و متحد ایران، سرزمین تمدن، تنوع، ...
-
در آغاز از اقتصاد سیاسی یا علم اقتصاد شروع می کنم و سپس به اقتصاد که موضوع اقتصاد سیاسی است می پردازم. من چندان با نام اقتصاد سیاسی مو...








„In der gesellschaftlichen Produktion ihres Lebens gehen die Menschen bestimmte, notwendige, von ihrem Willen unabhängige Verhältnisse ein, Produktionsverhältnisse, die einer bestimmten Entwicklungsstufe ihrer materiellen Produktivkräfte entsprechen. Die Gesamtheit dieser Produktionsverhältnisse bildet die ökonomische Struktur der Gesellschaft, die reale Basis, worauf sich ein juristischer und politischer Überbau erhebt, und welcher bestimmte gesellschaftliche Bewußtseinsformen entsprechen. Die Produktionsweise des materiellen Lebens bedingt den sozialen, politischen und geistigen Lebensprozeß überhaupt. Es ist nicht das Bewußtsein der Menschen, das ihr Sein, sondern umgekehrt ihr gesellschaftliches Sein, das ihr Bewußtsein bestimmt.“
– Karl Marx
من قبل از این به ترجمه این متن اصلی و آلمانی برای خوانندگان این سطور که به زبان آلمانی آشنایی ندارند بپردازم تکیه می کنم که مبحث و جستار مارکس یک مبحث جامعه شناختی و پیرامون جامعه است. مارکس در این جستار وقتی از هستی اجتماعی انسان سخن می راند مد نظر او جامعه انسانی است.
از نظر او در رابطه میان اقتصاد اجتماعی -که او آنرا به غلط تنها هستی اجتماعی انسان تلقی می کند - با نظام های سیاسی و حقوقی و... به قرار زیر است :
در این رابطه ، هرباره این نظام اقتصادی است که نظام های سیاسی و حقوقی اش را تعیین می کند. در این رابطه هرباره نظام های سیاسی و حقوقی و.. همان شعور اجتماعی انسان را تشکیل میدهند . در یک تحلیل نهایی آنگاه چنین خواهیم داشت:
این نظام اقتصادی- اجتماعی است که نظام های سیاسی و حقوقی را هرباره تعیین می کند. به عبارت اولی هرباره این هستی اجتماعی انسان است که شعور اجتماعی اش را تعیین می کند و نه بر عکس. صورت برعکسش چنین خواهد بود: این نظام های سیاسی و حقوقی هستند که نظام های اقتصادی را تعیین می کنند. به طریق اولی این شعور اجتماعی انسان است که هستی اجتماعی او را معین می سازد.
حال ترجمه متن:
در تولید اجتماعی از هستی خود، انسان ها وارد یک مناسبات معین، ضروری و مستقل از اراده شان، می شوند، یعنی مناسبات تولیدی، که این به درجاتی معینی از توسعه نیروهای مولده مادی شان مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی آن ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد ، یعنی آن شالوده واقعی، که بر پایه آن روبنانی سیاسی و حقوقی خود را می افرازد ، آن هاییکه با فرم های معینی از شعور اجتماعی مطابقت دارند. شیوه تولیدی از هستی مادی فرآیند های اجتماعی، سیاسی و روحی هستی را مشروط می کند. این شعور انسان ها نیست که هستی آنها، بل که برعکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند.
کارل مارکس
ترجمه از فرهاد واکف
پس اجازه دهید پس از این ترجمه تحت الفظی به یک ترجمه صیقل خورده و آزاد از آن داشته باشیم که برای فهم بیشتر مطلب ضروری است.
مارکس می گوید: به هنگام تولید و اقتصاد- به مفهوم اجتماعی آن - انسان ها از این راه وارد مناسبات تولیدی معینی میشوند که این مناسبات معین تولیدی و اقتصادی هرباره با درجات معینی از نیروهای مولده آن مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی و مادی آن ساختار اقتصادی و مادی از جامعه شان را تشکیل می دهد که در عمل آن شالوده واقعی و مادی میباشد که بر پایه آن کلیه روبناهای سیاسی و حقوقی و روحی جامعه استوار شده اند. منطور آن روبناها می باشد که هرباره با اشکال معینی از شعور اجتماعی انسان ها مطابقت دارند. به عبارت دیگر باید گفت: این شیوه تولید و اقتصادی است که فرایندهای اجتماعی و سیاسی و روحی انسان ها را مشروط می کند. یعنی این شعور انسان ها نیست که هستی مادی و اقتصادی انسان ها را تعیین می کند بل که بر عکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند. کارل مارکس - ترجمه آزاد - فرهاد واکف
همان گونه که خوانندگان آگاه مطلعند، مارکس در کاپیتال به اندازه لازم از شیوه تولید کاپیتالیستی گفت و نوشت. این شیوه تولیدی را پس از مرگش، انگلس کاپیتالیسم نام نهاد. ما اگر این را به فارسی خودمان برگردانیم میشود سرمایه گرایی. سرمایه گرایی و یا کاپیتالیسم قانون مندی های خود را دارد. این قانون مندی ها جهان شمولند. بی عدالتی اجتماعی که می گویند که تنها با نابودی کاپیتالیسم و سرمایه گرایی عملی میشود در کاپیتالیسم ذاتی است. به عبارت دیگر آن انسان هایی که به هنگام تولید و اقتصاد اجتماعی در ایران وارد یک مناسبات تولیدی معینی در کشور شده اند که مارکس آنرا سرمایه گرایی و یا کاپیتالیستی می خواند، باید بدانند که این مناسبات تولیدی یعنی این کاپیتالیسم در ایران با درجات معیتی از نیروهای مولده و اقتصادی کشور در هم آهنگی و مطابقت می باشد. اما این آگاهی و اطلاع ما از موضوع یعنی از کاپیتالیسم و تطابقش با درجات از سطح تکامل نیروهای مولده کشور کافی نیست. همان گونه که کافی نیست که بدانیم این کاپیتالیسم ناعادلانه است و باید نابود شود. یعنی بدانیم که مناسباتی است میان کارگر و کاپیتالیست ایرانی و از همین رو هم چون تاعادلانه است پس باید نابود شود. یعنی همان نحوه استدلالی که پیروان انقلاب سوسیالیستی در ایران ادعا های خود از نابودی بلافصل کاپیتالیسم در ایران را بر آن استوار کرده اند.
مارکس بلافاصله می افزاید نه فقط این مناسبات تولیدی که در هرفابریک جداگانه ایی و در هر واحد تولیدی کشور یافت می شود که در آن کارگر و کاپیتالیست ایرانی در برابر هم جبهه گرفته اند، بل که - به این جا توجه بفرمایید- نقل قول باز: کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی و مادی آن ساختار اقتصادی و مادی از جامعه شان را تشکیل می دهد که در عمل آن شالوده واقعی و مادی میباشد که بر پایه آن کلیه روبناهای سیاسی و حقوقی و روحی جامعه استوار شده اند. منطور آن روبناها می باشد که هرباره با اشکال معینی از شعور اجتماعی انسان ها مطابقت دارند.
من از دوستان خواننده و مشتاق خواهش می کنم به این عبارت مارکس که می گوید کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی یعنی کلیه فابریک ها و کلیه واحدی های تولید که در آن کاپیتالیسم عمل می کند روی هم رفته و نه به تنهایی ساختار و نظام اقتصادی و مادی جامعه کاپیتالیستی را تشکیل می دهد توجه خاص عنایت نمایند.
براستی این عبارت به چه معناست؟ این به این معناست: آن هستی اجتماعی و به عبارت دیگر آن جامعه که کاپیتالیسم در ایران خوانده میشود در زیر بنای اقتصادی خود یک ساختار و نظام اقتصادی از کلیت آن مناسبات تولیدی است که این آخری کاپتیالیسم نام دارد.
پس به این ترتیب می توان چنین نتیجه گرفت که مد نظر مارکس نه فقط مناسبات ناعادلانه کاپیتالیستی - که در کاپیتال وقت خود را صرف توضیحش می کند - بل که کلیت مناسبات تولیدی و اقتصادی که ساختار و نظام کاپیتالیستی خوانده میشود باید در درجه اول شکل گیری نماید. از نظر او فرایند شکل گیری ساختار و نظام کاپیتالیستی از اقتصاد و تولید همان فرآیند شکل گیری تدریجی شالوده مادی جامعه کاپیتالیستی در کشور است. یعنی همان فرآیندی که در کشوری به نام ایران هنوز ادامه دارد و تشکیل آن به موانع داخلی و خارجی بر خورده است.
خواهش می کنم توجه بفرمایید: مارکس در ادامه به این نظر است که صرف نظر از نحوه شکل گیری این شالوده اقتصادی از کاپیتالیسم در یک کشور، بطور نمونه در انگلستان، و در ایران و در آلمان و....، در فرجام این روند است که مناسبات تولیدی و مادی از کاپیتالیسم با هم در یک ساختار و نظام اقتصادی به هم گره می خورند و با هم آن ساختار و نظام اقتصادی را بوجود می آورند که پایه مادی ایی میشود برای یک جامعه نوین در یک کشور!
در ادامه مارکس به این نظر است که این هستی و این ساختار اقتصادی که در هر کشور و نقطه در طول فرایندی کم و بیش طولانی پدیدار می شوند ، به تناسب در طی یک روندی نظام های سیاسی و حقوقی خاص خود را تعیین می کنند. یعنی همان مبحث نظام سیاسی دمکراتیک و همان مبحث حقوق جهانی بشر در ایران و .... این در واقعیت امر به این معنا است که در طول شکل گیری ساختار اقتصادی کاپیتالیستی به تناسب با آن نظام دمکراتیک مطرح است که از سوی ساختار در حال شکل گیری اقتصادی آن فراخوانده میشود.
به عبارت مارکس: این نظام دمکراتیک نیست که نظام اقتصادی کاپیتالیستی را تعیین می کند بل که این نظام اقتصادی کاپیتالیستی است که نظام دمکراتیک را تعیین می کند.
به عبارت دیگر در طول فرآیند تشکیل ساختار اقتصادی کاپیتالیستی در کشور که همان پروسه رشد سطحی از نیروهای مولده در کشور می باشد- بطور مثال از صنایع دستی به اتوماسیون و ماشین و... - نیاز این ساختار اقتصادی رو به تکوین به یک نظام دمکراتیک و نظام حقوقی متناسب با خود می باشد. در این نظام دمکراتیک و حقوقی است که ساختار در حال تکوین کاپیتالیستی رسمیت سیاسی و حقوقی می یابد و به قولی تازه با این برسمیت شناختن است که روند تکوین جامعه کاپیتالیستی در تمام ابعاد رو به کمال می نهد.
من در این جا عامدانه از کنار اشکالاتی که به این عبارت مارکس وارد است گذر می کنم و خوانندگان را در این فرصت تنها به این نکته توجه می دهم که صرف نظر از انتفاداتی که به مارکس در این زمینه وارد است و من در سایت های دیگر مرتب انتفاد های وارده را متذکر شده ام، هسته اصلی مطلب است که درست می باشد. هسته اصلی مطلب مارکس این است: در هر جامعه و در هر هستی اجتماعی - این دو یکی می باشند - این جامعه است که از یکسو از سوی زیربنای هستی مادی خود تعیین و از سوی دیگر این جامعه است که روبنای سیاسی خود را تعیین می کند. پس هستی اجتماعی انسان ها هم تعیین می شود و هم تعیین می کند. هستی اجتماعی انسان ها همان بنای اجتماعی آنها است که از سوی زیر بنای اقتصادی شان تعیین می شود. و بنای اجتماعی انسان ها همان شالوده ایست که روبنای سیاسی خود را تعیین می کند.
حال این مارکس کجا و آن ادعای پیروان انقلاب سوسیالیستی در ایران حاضر کجا؟ من بارها در جاهایی دیگر عرض کردم. این چپ پروسه تکوینی جامعه کاپیتالیستی و به تناسب آن نظام دمکراتیک لازمه آنرا را عامدانه و آگاهانه رد می کند. این عمل ماهیت ارتجاعی این چپ را مشخص می سازد. این چپ برای موجه کردن هستی اجنماعی واپس گرای خود خویش را ریاکارانه در پس مارکس گرایی پنهان ساخته است. از نظر من و همان گونه که در بالا نشان دادم این چپ و مارکس یکی نیستند. این ها دو تا هستند. این چپ فقط در تلاش این است که برای مقبول جلوه دادن هستی ارتجاعی خود، آنرا در جامه مارکس گرایی ارائه کند که شاید از این راه مورد قبول جنبش کارگری ایران واقع گردد. منظور من همان جنبش کارگری و همان جامعه کارگری در ایران است که در طول تکوین جامعه کاپیتالیستی در ایران در تکوین و در حال تولد یافتن می باشد.