۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

با اجازه دوستان و با اجازه آقای بنی صدر!

جستار زیر که به صورتی که در پی خواهد آمد از سوی من تغییر داده شده است . فرم اصلی به شکل یک مباحثه در سایت مردم سالاری در فیسبوک و کامنت هایی بوده که من در این رابطه داشته ام.




بخش اول

با اجازه دوستان و با اجازه آقای بنی صدر! این که آقای بنی صدر از لائیسیته می فرمایند این در نوع خود مثبت و یک دستاورد سیاسی برای کشور ماست. به نظر من باید این را پاس نگه داشت و حفظش نمود. از این زاویه این مهم است که همه آنها که برایشان لائیسیته یک اصل حکومتی و اصل نظام سیاسی است برای استحکام آن بحث های دوستانه و سازنده ایی با هم داشته باشند. در این راستا من نکاتی را که به نظرم می رسد کوتاه مطرح می کنم.

 از نظر من مسئله با آقای بنی صدر بر حول لائیسیته و یا سکولاریته و.. نیست. تا این جا میشود گفت اساسا بحث تمام است. خود ایشان هم همین را می گویند. دولت و یا نظام سیاسی کشور لائیک باشد - یعنی امر عمومی جدا از دایره های عقیدتی و ایدئولوژیک باشد و این دومی فردی، خصوصی و شخصی اعلام و از آن اولی که اجتماعی و عمومی است جدا گردد. به این احتساب همان گونه آقای دکتر هم می فرمایند مطابق شعار موسی به دین خویش و عیسی به دین خویش عمل نماییم. به این ترتیب به نظر میآید که به ظاهر مشکلی با آقای بنی صدر وجود ندارد. چرا که حوزه های فردی و اجتماعی از هم جدا گردیده اند، در حوزه های فردی مسائل عقیدتی و ایدئولوژیک گنجانده شده و در دایره مسائل عمومی و اجتماعی مطالب سیاسی و دولتی و....

 اما متاسفانه در صحبت بیشتر با دکتر متوجه خواهید شد که چنین نیست. چون آقای بنی صدر تنها در پی انقلابی در اسلام نیستند یعنی تنها در پی انقلابی در حوزه های فردی و غیر اجتماعی و ... نیستند که در فرجامش تاثیری بروی حوزه عمومی و سیاسی نداشته باشد بل که بر عکس از نظر ایشان حوزه عقیدتی_ ایدئولوژیک و بطور نمونه حوزه دینی و اسلامی از حوزه های سیاسی و عمومی و اجتماعی جدا نمی باشد یعنی این طور نیست که بتوان گفت اسلام از سیاست جداست. از این رو آن شعار که می گوید موسی به دین خویش و عیسی به دین خویش در واقع یعنی شما به سیاست خودتان و من به سیاست خودم. شما با حزب خودتان وارد دولت لائیسیته شوید و من هم با اسلام و حزب خودم. من برعلیه شما هستم و شما هم حق دارید بر علیه من باشید. انتخابات و رای معلوم می کند که کدام از ما در اکثریت و لایق حکومت کردن است.

 توجه داشته باشید: ایشان می پذیرند تا جایی که مربوط به نظام و ساختار سیاسی است باید غیر عقیدتی و غیر ایدئولوژیک باشد اما تا جایی مربوط به حزب سیاسی است نمی توان حزب سیاسی را از مبانی آن که عقیدتی و ایدئولوژیک است جدا کرد. به این جمله آخر توجه داشته باشید: از نظر آقای بنی صدر عقیده، ایدئولوژی، دین، مذهب و... از مبانی یک حزب سیاسی است و لذا هر فرد سیاسی که وارد یک حزب سیاسی می شود نمی تواند مبانی عقیدتی، فکری و ... خود را در خانه بگذارد و وارد حزب شود. و به همان گونه هم است در رابطه حزب سیاسی و اسلامی و دولت لائیسیته و غیر اسلامی. از نظر من در این جا تناقضی وجود دارد و برای دوستانی که بیشتر می خواهند بدانند سعی خواهم کرد آنرا در بخش بعدی عرایضم بیشتر تشریح کنم.

بخش دوم

اجازه می خواهم  در این جا و در ادامه نکاتی را پیرامون آن تضاد و التقاطی را که در نخستین بخش از عرایضم در مواضع آقای بنی صدر در ارتباط با لائیسته به آن اشاره داشته  ام  به صحبت  بنشینیم. من قبل از همه تاکید جدی به این دارم که از نظر من گام هایی که از سوی دوستان نظیر آقای بنی صدر در مسیر لائیسیته و استقرار نظامی سیاسی بدور از استبداد اندیشه و عقیده و... برداشته میشود قابل تقدیر و ستایش و لذا در خور حمایت و پشتیبانی است. من این عرایضم در این جا و در جای دیگر در جهت و باهدف مستحکم کردن این گام های مثبت بسوی نظامی سیاسی عاری از استبداد عقیده و اندیشه است، که به استحضار دوستان و عموم می رسانم. به این معنا ما برای وصل کردن آمدیم و نه برای فصل کردن آمدیم! بنابراین اگر مطالبی که عرض می کنم وصل گرایانه نیست بدانید عامدانه نبوده و باید دوستان و بویژه آقای بنی صدر من را به بزرگی شان   عفو نمایند.

 از نظر من دو روش عملی که یکی به دولت و دیگری به دین مطرح میشود تنها دو روش عملی نیستند  بل که در عین حال کانونی هستند  که اگر به غلط  در کنار هم و باهم واقع گردند  مبدل به یک تضاد والتقاطی خواهند شد که من در خط مشی آقای بنی صدر مشاهده می کنم. بگذارید نظر به پیچیدگی این مطلب برای ذهن ما ایرانیان قدری این دوگانگی  که از نظر من دو روش متضاد برای یک موضوع واحد و یگانه  میباشد را توضیح دهم.

 توجه بفرمایید این که آقای دکتر. از نظر انسانی متکی به دو روش می باشند که یکی در برخورد با نظام سیاسی کشور و روش دوم در ارتباط با اسلام و مذهب شیعه اثنی عشری می باشد. تا این جا مسئله  ای نیست بل که نظر به تنوع مطلب حتی منطقی و پذیرفتنی است. چرا که در یکسو مسئله سیاست و دولت و نظام سیاسی، احزاب و... مطرح می باشند که روش خاص خود را طلب  می کنند و از سوی دیگر دین، عقیده و مذهب و... که نیازهای  خاص خود را دارند و... .

 پس در این جا نیست که چون دو حوزه اجتماعی و فردی مطرح مییاشند لذا نتیجتا دو روش جداگانه به هریک از این حوزه ها را طلب می کنند لذا از این رو گفته شود که التقاط و تضادی در مشی آقای بنی صدر  وجود دارد. نه خیر. این تضاد نیست. بل که تنوع و تعدد به اقتضادی طبیعت موضوع است و پذیرفتنی است. اتقاقا عرایض من پیرامون لائیسیته و سکولاریته و امثالهم که در یخش اول از آن آورده شد هم بر همین دو روش جدا از هم استوار می باشد. پس نظر به اهمیت موضوع اجازه دهید من بار دیگر بر آن تکیه کنم.

  همه مایی که به استبداد زدایی در کشور و علی الخصوص در نظام سیاسی کشور  توجه داریم بابد و - این یک باید است - امر نظام سیاسی کشور و امور خاصه را از امر دین و مذهب و عقیده و اندیشه و... جدا نگه داریم. البته استبداد فکری و دینی تنها یگانه مظهر استبداد نیست اما تنها مبحث ما را در اینجا تشکیل می دهد. برای رفع این استبداد از نظام سیاسی کشور ما باید پیرو روش لائیسته شویم. یعنی ما بایستی روش برخورد به اسلام و عقیده و... را از روش برخورد به نظام سیاسی کشور جدا کنیم.


این که آقای بنی صدر  و امثالهم یعنی ملی و مذهبی ها از یکسو با ملی نامیدن خود پیرو سکولاریته و لائیسته و از این نام ها هستند به جایش پسندیده است اما از سوی دیگر با دریغ باید اظهار داشت که این نیروها با مذهبی خواندن خود به همان میزان  ویا کمتر و بیشتر از قدم هایی که بسوی سکولاریته برداشته اند دور می شوند. در این جا  باید  خاطر نشان سازم. این امر نه به خاطر نام ملی و نام مذهبی است که به غلط بروی خود گذاشته اند بل که در عمل می باشد . این که می گویم در عمل به این خاطر است که هم ملی و هم مذهبی در این رابطه هر دو از اسماء غلط اندازی هستند که متاسفانه در کشور ما رایج شده اند. در واقع ما از یکسو سکولاریته و لائیسته و جدایی دین و دولت و از این حرف ها داریم و در سوی دیگر مستبدین فکری و دینی که خود را به غلط مذهبی می خوانند. از نظر من آن کاری که این ملی مذهبی - با تعریفی که شد - انجام می دهند یکی به نعل و یکی به میخ  کوبیدن می باشد. این ها میان مستبدین دینی و آزادی خواهان نشسته اند و یک پا در میدان آنها دارند و یک پا هم در میدان این ها. تاریخ این ملی مذهبی گویای این حقیقت است. و تا جایی که هم مربوط به دو زیستی ها میشود این سخن محدود و محصور به آقای بنی صدر و  از این  قبیل شخصیت های ممکلتی  نیست. بل که یک بخش قابل توجه ایی از کشور ما و مردم ما را فرا می گیرد که چنین دوگانه و سانتریستی و دوزیستی  تشریف دارند.

 حال بپردازیم به این دوزیستی ها و  به آن چه این ها می گویند . یعنی در واقع تشریح همان التقاط!  این ها نظیر  آقای بنی صدر و دوستان شان از یکسو وظیفه خود قرار داده اند که نظام سیاسی کشور را از استبداد  فکری و استبداد دینی پاکیزه کنند یعنی تا این جا همان است که ملیون هم می خواهند و از سوی دیگر همان گونه که  یکی از دوستانشان پیرامونشان ذکر کرده  و من آن را در این جا نقل می کنم مذهبی می باشند.

ایشان در باره آقای بنی صدر می نویسند:


نقل قول باز:روش دوم عمل اینست که اسلام را از انحصار آخوندو حوزه خارج کرده و آن را به عنوان بیان و گفتمان آزادی به جامعه عرضه کرد تا مسلمانان هم ببینند که آن اسلامی که به آن باور دارند، استبداد ساز است و هم اینکه متوجه شوند که هم می شود مسلمان بود و هم آزادیخواه و اصلا دین را عین آزادی شمرد. اینگونه هم ترس مسلمانان ریخته می شود و هم رژیم اسلحه خود را از دست می دهد و هم فرهنگ دینی جامعه با ارزشها و نرمهای دموکراتیک اینهمانی می جوید و دموکراسی پایدار.

در جواب باید من از این لحن کلام که قدری مخاطبانه است بهره گیری نمایم.


  توجه بفرمایید! این که آقای بنی صدر و غیره از ایرانیان مذهبی هستند، دین دارند، مسلمانند، دین شان ، مذهب شان از دین و مذهب آخوندها فرق دارد، دین و مذهب آخوندها و دیگر ایرانیان با دین و مذهب آنها فرق دارد... یک دسته از مسلمانان با دسته دیگر توافق ندارند، آقای بنی صدر در پی یک اتقلاب اسلامی یعنی یک انقلاب در اسلام می باشند، اسلام برخی استبدادی و اسلام بنی صدر ضد استبدادی و.... و هزاران مسئله دیگر که این مسلمانان مانند لجن پراکنی بسوی هم پرتاب می کنند به جای خود درست اما از زاویه سیاسی، از زوایه روش اول ، از زوایه زودن استبداد دینی از نظام سیاسی کشور پشیزی حائز اهمیت نیستند و اصلا مورد علاقه هیچ دولتی در ایران نباید باشد.

 تکرار می کنم به لحاظ سیاسی و به لحاظ دولتی و از زاویه سکولاریته و لائیسته و زدایش استبداد دینی از نظام سیاسی کشور این موضوع را مطرح می کنم. به عبارت دیگر از این زوایای گفته شده این امر در تضاد با امر سکولاریته و پاکیزه کردن نظام سیاسی کشور از استبداد دینی و ایدئولوژیک و عقیدتی است که نظام سیاسی در امور شماها مذهبی ها و منازعات درونی تان مداخله کند بطور مثال جانب شما را در مقابل آخوند ها بگیرد و یا برعکس از نهاد های دولتی ابزاری در جهت تقویت مواضع آخوند ها و سنتی ها بر علیه پیروان اسلام پویا و.... بسازد. هر دو این این اقدامات و روشها منافی اصول جدایی دین و عقیده و ایدئولوژی از نظام سیاسی کشور است. تاکید و تکرار می کنم از زوایه دولتی و سیاسی دارند این مسائل مطرح میشوند. و درست در این جاست که باید پرسید آقای بنی صدر، شما و دیگر ملی - مذهبی ها دوست دارید به عنوان یک نیروی سیاسی و اجتماعی قلمداد شوید و یا نیرویی از نیروهای در میان مذهبی ها؟ اگر ساده ترین پاسخ این باشد هردو. آنگاه خواهش من و ما سکولار ها از شما این است هرباره میان مسائل و موضوعات سیاسی و مذهبی فرق قائل شوید. ما بر پایه مناقع سکولاریته و لائیسته علاقه ایی به منارعات درونی و مذهبی و عقیدتی شما ها نداریم. این دعواها را با دوستان مذهبی خودتان به پیش ببرید و دولت و نظام سکولار را از این منارعات مبرا و پاکیزه نگه دارید. این که با این وجود شما می خواهید نظریات و روش های خود از مذهب و دین و اسلام را وارد جامعه کنید و از این حرف ها از مسائل و امور شخصی و فردی شماهاست و از نظر اجتماعی وسیاسی و عمومی ما علاقه ایی به این امور فردی شما نداریم.

 به عبارت ساده تر این که ابعاد شخصیتی آقای دکتر بنی صدر بیش از این ها است که ایشان یعنی نخستین رئیس جمهور ایران یک شخصیت سیاسی و از ملیون می باشند وغیره ... این که در عین حال ایشان یک فیلسوف، یک عارف، یک فرد صاحب نظر دینی و مذهبی، یک نوآور دینی و یک... می باشند قابل قبول و کسی از من و ما به این ترتیب در پی کاهش و تنزیل چتدگانگی ابعاد  این شخصیت نیستند و از این زوایه هم  این مسائل مطرح نمیشوند.

 تاکید می کنم این که آقای بنی صدر خود را یک انقلابی و یک نوآور اسلامی و مذهبی و به این اعتبار یک پیرو انقلاب اسلامی یعنی پیرو یک انقلاب در اسلام می خوانند و... به جای خود محترم و محفوظ اما در رابطه با نظام سیاسی کشور این ابعاد ایشان پشیزی نمی ارزند و نباید هم بیارزند. ما در نظام سیاسی کشور به شخصیت سیاسی شان و ارزش های اجتماعی و سیاسی شان کار داریم و نه به وجوه عقیدتی و مذهبی و این که ایشان به جای خود در پی انقلابی در اسلام هستند و از این حرف ها.


 چون در نظام سیاسی کشور باید این نیروهای اجتماعی و نمایندگان آن حضور یابند تا پیرامون منازعات اجتماعی و گروهی میان کار وسرمایه، میان فلاحت و صنعت ، میان این وآن گروه اجتماعی تصمیم گیری شود.... لذا از این رو اگر روزی پای این انقلابی که آقای بنی صدردر دین اسلام و مذهب شیعه امامی  می خواهند برپا کنند در نظام سیاسی کشور باز شود آنگاه فاتحه حضور فعال گروه های اجتماعی فارغ از دین و مذهب و .... در نظام سیاسی کشور - که به همین منظورهم تشکیل یافته است - ، از پیش خوانده شده است.

 اما اگر با این وجود  آقای بنی صدر متمایلند که این انقلابشان را وارد جامعه کنند، مردم گیر و فراگیر کنند فی بهاء. کسی جلویشان را نگرفته. بفرمایند  در فراغت از کارهای دولتی شان به آن بپردازند. اما باید بدانند حق استفاده از تریبون ها دولتی برای انقلاب اسلامی خود را ندارند. حق ندارند تربیون مجلس را کانون چنین انقلابی سازند و ....


 اما من و ما متاسفانه شاهد چنین مراعات انفکاک حوزه های عقیدتی و سیاسی ازسوی آقای بنی صدر و ... نیستیم.در مورد آقای بنی صدر مشخص نیست کجا سیاست ختم و کجا دین و عقیده و مذهب و فلسفه و اندیشه و از این حرفها شروع می گردد. به عبارت دیگر هنوز که هنوز است ایشان اسلام را ازسیاست و سیاست را از اسلام جدا نمی کنند. هنوز که هنوز است در پی یافتن مقولاتی نظیر آزادی و انقلاب و دمکراسی و پیشرفت و در حوزه های دینی و عقیدتی و مذهبی شان میباشند...

این شعور اجتماعی نیست که هستی اجتماعی را تعیین می کند





  •  „In der gesellschaftlichen Produktion ihres Lebens gehen die Menschen bestimmte, notwendige, von ihrem Willen unabhängige Verhältnisse ein, Produktionsverhältnisse, die einer bestimmten Entwicklungsstufe ihrer materiellen Produktivkräfte entsprechen. Die Gesamtheit dieser Produktionsverhältnisse bildet die ökonomische Struktur der Gesellschaft, die reale Basis, worauf sich ein juristischer und politischer Überbau erhebt, und welcher bestimmte gesellschaftliche Bewußtseinsformen entsprechen. Die Produktionsweise des materiellen Lebens bedingt den sozialen, politischen und geistigen Lebensprozeß überhaupt. Es ist nicht das Bewußtsein der Menschen, das ihr Sein, sondern umgekehrt ihr gesellschaftliches Sein, das ihr Bewußtsein bestimmt.“
    – Karl Marx



       من قبل از این به ترجمه این متن اصلی و آلمانی برای خوانندگان این سطور که به زبان آلمانی آشنایی ندارند بپردازم تکیه می کنم که مبحث و جستار مارکس یک مبحث جامعه شناختی و پیرامون جامعه است. مارکس در این جستار وقتی از هستی اجتماعی انسان سخن می راند مد نظر او جامعه انسانی است.

       از نظر او در رابطه میان اقتصاد اجتماعی -که او آنرا به غلط تنها هستی اجتماعی انسان تلقی می کند - با نظام های سیاسی و حقوقی و... به قرار زیر است :

      در این رابطه ، هرباره این نظام اقتصادی است که نظام های سیاسی و حقوقی اش را تعیین می کند. در این رابطه  هرباره نظام های سیاسی و حقوقی و.. همان شعور اجتماعی انسان را تشکیل میدهند . در یک تحلیل نهایی آنگاه چنین خواهیم داشت:



       این نظام اقتصادی- اجتماعی است که نظام های سیاسی و حقوقی را هرباره تعیین می کند. به عبارت اولی هرباره این هستی اجتماعی انسان است که شعور اجتماعی  اش را تعیین می کند و نه بر عکس. صورت برعکسش  چنین خواهد بود: این نظام های سیاسی و حقوقی هستند که نظام های اقتصادی را تعیین می کنند. به طریق اولی این شعور اجتماعی انسان است که هستی اجتماعی  او را معین می سازد.

      حال ترجمه متن:


      در تولید اجتماعی از هستی خود، انسان ها وارد یک مناسبات معین، ضروری و مستقل از اراده شان، می شوند، یعنی مناسبات تولیدی، که این به درجاتی معینی از توسعه نیروهای مولده مادی شان مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی آن ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد ، یعنی آن شالوده واقعی، که بر پایه آن روبنانی سیاسی و حقوقی خود را می افرازد ، آن هاییکه با فرم های معینی از شعور اجتماعی مطابقت دارند. شیوه تولیدی از هستی مادی فرآیند های اجتماعی، سیاسی و روحی هستی را مشروط می کند. این شعور انسان ها نیست که هستی آنها، بل که برعکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند.

      کارل مارکس

      ترجمه از فرهاد واکف


       پس اجازه دهید پس از این ترجمه تحت الفظی به یک ترجمه صیقل خورده و آزاد از آن داشته باشیم که برای فهم بیشتر مطلب ضروری است.

       مارکس می گوید: به هنگام تولید و اقتصاد- به مفهوم اجتماعی آن - انسان ها از این راه وارد مناسبات تولیدی معینی میشوند که این مناسبات معین تولیدی و اقتصادی هرباره با درجات معینی از نیروهای مولده آن مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی و مادی آن ساختار اقتصادی و مادی از جامعه شان را تشکیل می دهد که در عمل آن شالوده واقعی و مادی میباشد که بر پایه آن کلیه روبناهای سیاسی و حقوقی و روحی جامعه استوار شده اند. منطور آن روبناها می باشد که هرباره با اشکال معینی از شعور اجتماعی انسان ها مطابقت دارند. به عبارت دیگر باید گفت: این شیوه تولید و اقتصادی است که فرایندهای اجتماعی و سیاسی و روحی انسان ها را مشروط می کند. یعنی این شعور انسان ها نیست که هستی مادی و اقتصادی انسان ها را تعیین می کند بل که بر عکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند. کارل مارکس - ترجمه آزاد - فرهاد واکف


      همان گونه که خوانندگان آگاه مطلعند، مارکس در کاپیتال به اندازه لازم از شیوه تولید کاپیتالیستی گفت و نوشت. این شیوه تولیدی را پس از مرگش، انگلس کاپیتالیسم نام نهاد. ما اگر این را به فارسی خودمان برگردانیم میشود سرمایه گرایی. سرمایه گرایی و یا کاپیتالیسم قانون مندی های خود را دارد. این قانون مندی ها جهان شمولند. بی عدالتی اجتماعی که می گویند که تنها با نابودی کاپیتالیسم و سرمایه گرایی عملی میشود در کاپیتالیسم ذاتی است. به عبارت دیگر آن انسان هایی که به هنگام تولید و اقتصاد اجتماعی در ایران وارد یک مناسبات تولیدی معینی در کشور شده اند که مارکس آنرا سرمایه گرایی و یا کاپیتالیستی می خواند، باید بدانند که این مناسبات تولیدی یعنی این کاپیتالیسم در ایران با درجات معیتی از نیروهای مولده و اقتصادی کشور در هم آهنگی و مطابقت می باشد. اما این آگاهی و اطلاع ما از موضوع یعنی از کاپیتالیسم و تطابقش با درجات از سطح تکامل نیروهای مولده کشور کافی نیست. همان گونه که کافی نیست که بدانیم این کاپیتالیسم ناعادلانه است و باید نابود شود. یعنی بدانیم که مناسباتی است میان کارگر و کاپیتالیست ایرانی و از همین رو هم چون تاعادلانه است پس باید نابود شود. یعنی همان نحوه استدلالی که پیروان انقلاب سوسیالیستی در ایران ادعا های  خود از نابودی بلافصل کاپیتالیسم در ایران را بر آن استوار کرده اند.


       مارکس بلافاصله می افزاید نه فقط این مناسبات تولیدی که در هرفابریک جداگانه ایی و در هر واحد تولیدی کشور یافت می شود که در آن کارگر و کاپیتالیست ایرانی در برابر هم جبهه گرفته اند، بل که - به این جا توجه بفرمایید- نقل قول باز: کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی و مادی آن ساختار اقتصادی و مادی از جامعه شان را تشکیل می دهد که در عمل آن شالوده واقعی و مادی میباشد که بر پایه آن کلیه روبناهای سیاسی و حقوقی و روحی جامعه استوار شده اند. منطور آن روبناها می باشد که هرباره با اشکال معینی از شعور اجتماعی انسان ها مطابقت دارند.


       من از دوستان خواننده و مشتاق خواهش می کنم به این عبارت مارکس که می گوید کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی یعنی کلیه فابریک ها و کلیه واحدی های تولید که در آن کاپیتالیسم عمل می کند روی هم رفته و نه به تنهایی ساختار و نظام اقتصادی و مادی جامعه کاپیتالیستی را تشکیل می دهد توجه خاص عنایت نمایند.

      براستی این عبارت به چه معناست؟ این به این معناست: آن هستی اجتماعی و به عبارت دیگر آن جامعه که کاپیتالیسم در ایران خوانده میشود در زیر بنای اقتصادی خود یک ساختار و نظام اقتصادی از کلیت آن مناسبات تولیدی است که این آخری کاپتیالیسم نام دارد.


      پس به این ترتیب می توان چنین نتیجه گرفت که مد نظر مارکس نه فقط مناسبات ناعادلانه کاپیتالیستی - که در کاپیتال وقت خود را صرف توضیحش می کند - بل که کلیت مناسبات تولیدی و اقتصادی که ساختار و نظام کاپیتالیستی خوانده میشود باید در درجه اول شکل گیری نماید. از نظر او فرایند شکل گیری ساختار و نظام کاپیتالیستی از اقتصاد و تولید همان فرآیند شکل گیری تدریجی شالوده مادی جامعه کاپیتالیستی در کشور است. یعنی همان فرآیندی که در کشوری به نام ایران هنوز ادامه دارد و تشکیل آن به موانع داخلی و خارجی بر خورده است.


      خواهش می کنم توجه بفرمایید: مارکس در ادامه به این نظر است که صرف نظر از نحوه شکل گیری این شالوده اقتصادی از کاپیتالیسم در یک کشور، بطور نمونه در انگلستان، و در ایران و در آلمان و....، در فرجام این روند است که مناسبات تولیدی و مادی از کاپیتالیسم با هم در یک ساختار و نظام اقتصادی به هم گره می خورند و با هم آن ساختار و نظام اقتصادی را بوجود می آورند که پایه مادی ایی میشود برای یک جامعه نوین در یک کشور!


      در ادامه مارکس به این نظر است که این هستی و این ساختار اقتصادی که در هر کشور و نقطه در طول فرایندی کم و بیش طولانی پدیدار می شوند ، به تناسب در طی یک روندی نظام های سیاسی و حقوقی خاص خود را تعیین می کنند. یعنی همان مبحث نظام سیاسی دمکراتیک و همان مبحث حقوق جهانی بشر در ایران و .... این در واقعیت امر به این معنا است که در طول شکل گیری ساختار اقتصادی کاپیتالیستی به تناسب با آن نظام دمکراتیک مطرح است که از سوی ساختار در حال شکل گیری اقتصادی آن فراخوانده میشود.


      به عبارت مارکس: این نظام دمکراتیک نیست که نظام اقتصادی کاپیتالیستی را تعیین می کند بل که این نظام اقتصادی کاپیتالیستی است که نظام دمکراتیک را تعیین می کند.


       به عبارت دیگر در طول فرآیند تشکیل ساختار اقتصادی کاپیتالیستی در کشور که همان پروسه رشد سطحی از نیروهای مولده در کشور می باشد- بطور مثال از صنایع دستی به اتوماسیون و ماشین و... - نیاز این ساختار اقتصادی رو به تکوین به یک نظام دمکراتیک و نظام حقوقی متناسب با خود می باشد. در این نظام دمکراتیک و حقوقی است که ساختار در حال تکوین کاپیتالیستی رسمیت سیاسی و حقوقی می یابد و به قولی تازه با این برسمیت شناختن است که روند تکوین جامعه کاپیتالیستی در تمام ابعاد رو به کمال می نهد.


      من در این جا عامدانه از کنار اشکالاتی که به این عبارت مارکس وارد است گذر می کنم و خوانندگان را در این فرصت تنها به این نکته توجه می دهم که صرف نظر از انتفاداتی که به مارکس در این زمینه وارد است و من در سایت های دیگر مرتب انتفاد های وارده را متذکر شده ام، هسته اصلی مطلب است که درست می باشد. هسته اصلی مطلب مارکس این است: در هر جامعه و در هر هستی اجتماعی - این دو یکی می باشند - این جامعه است که از یکسو از سوی زیربنای هستی مادی خود تعیین و از سوی دیگر این جامعه است که روبنای سیاسی خود را تعیین می کند. پس هستی اجتماعی انسان ها هم تعیین می شود و هم تعیین می کند. هستی اجتماعی انسان ها همان بنای اجتماعی آنها است که از سوی زیر بنای اقتصادی شان تعیین می شود. و بنای اجتماعی انسان ها همان شالوده ایست که روبنای سیاسی خود را تعیین می کند.


      حال این مارکس کجا و  آن ادعای پیروان انقلاب سوسیالیستی  در  ایران  حاضر  کجا؟ من بارها در جاهایی دیگر عرض کردم. این چپ پروسه تکوینی جامعه کاپیتالیستی و به تناسب آن نظام دمکراتیک لازمه آنرا را عامدانه و آگاهانه رد می کند. این عمل  ماهیت ارتجاعی این چپ را مشخص می سازد. این چپ برای موجه کردن هستی اجنماعی واپس گرای خود خویش را ریاکارانه در پس مارکس گرایی پنهان ساخته است. از نظر من و همان گونه که در بالا نشان دادم  این چپ و مارکس یکی نیستند. این ها دو تا هستند.  این چپ فقط در تلاش این است که برای مقبول جلوه دادن هستی ارتجاعی خود، آنرا در جامه مارکس گرایی ارائه کند که شاید از این راه مورد قبول جنبش کارگری ایران واقع گردد. منظور من همان جنبش کارگری و همان جامعه کارگری در ایران است که در طول تکوین جامعه کاپیتالیستی در ایران در تکوین و در حال تولد یافتن می باشد.

    ۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

    Bernard de Mandeville

    Bernard de Mandeville, ("The Fable of the Bees", 5th cd., Land. 1728, Remarks, p. 212, 213, 328.) 


    "Wo das Eigentum hinreichend geschützt ist, wäre es leichter, ohne Geld zu leben als ohne Arme, denn wer würde die Arbeit tun?... Wie die Arbeiter vor Aushungerung zu bewahren sind, so sollten sie nichts erhalten, was der Ersparung wert ist. Wenn hier und da einer aus der untersten Klasse durch ungewöhnlichen Fleiß und Bauchkneipen sich über die Lage erhebt, worin er aufgewachsen war, so muß ihn keiner daran hindern: ja es ist unleugbar der weiseste Plan für jede Privatperson, für jede Privatfamilie in der Gesellschaft, frugal zu sein; aber es ist das Interesse aller reichen Nationen, daß der größte Teil der Armen nie untätig sei und sie dennoch stets verausgaben, was sie einnehmen ... Diejenigen, die ihr Leben durch ihre tägliche Arbeit gewinnen, haben nichts, was sie anstachelt, dienstlich zu sein außer ihren Bedürfnissen, welche es Klugheit ist zu lindern, aber Narrheit wäre zu kurieren. Das einzige Ding, das den arbeitenden Mann fleißig machen kann, ist ein mäßiger Arbeitslohn. Ein zu geringer macht ihn je nach seinem Temperament kleinmütig oder verzweifelt, ein zu großer insolent und faul ... Aus dem bisher Entwickelten folgt, daß in einer freien Nation, wo Sklaven nicht erlaubt sind, der sicherste Reichtum aus einer Menge arbeitsamer Armen besteht. Außerdem, daß sie die nie versagende Zufuhrquelle für Flotte und Armee, gäbe es ohne sie keinen Genuß und wäre das Produkt keines Landes verwertbar. Um die Gesellschaft" (die natürlich aus den Nichtarbeitern besteht) "glücklich und das Volk selbst in kümmerlichen Zuständen zufrieden zu machen, ist es nötig, daß die große Majorität sowohl unwissend als arm bleibt. Kenntnis erweitert und vervielfacht unsere Wünsche, und je weniger ein Mann wünscht, desto leichter können seine Bedürfnisse befriedigt werden."


    http://de.wikipedia.org/wiki/Bernard_Mandeville

    ۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

    تشکلات مردمی و قدرت سیاسی

    علی القاعده حاکمیت مردم و نیروهای اجتماعی از راه تشکلات سیاسی شان، احزاب سیاسی عملی می گردد. این امر ضرورت تشکیل احزاب سیاسی را مطرح می کند.

    همین مسئله قدرت سیاسی و احزاب سیاسی اساسی است که بر پایه آن رابطه احزاب سیاسی و دولت یعنی نظام سیاسی حاکم معین می گردد.

    در رابطه دولت و احزاب سیاسی ما متوجه می شویم  که  این یک رابطه دو طرفه است . به عبارت دیگر   به این ترتیب در واقعیت امر احزاب می پذیرند که اساس موجودیت دولت و نظام سیاسی حاکم را برسمیت بشناسند و دولت به سهم خود قبول می کند که مبارزه قانونی و درون نظامی این احزاب در راه کسب قدرت سیاسی را تایید  کند.

    اجازه دهید در این جا قدری مکث نماییم.

    معمولا در خصوص نظام دمکراتیک که در این جا مد نظر ما است این اشتباه  صورت می گیرد ،  پنداشته میشود که رابطه نظام سیاسی - دمکراتیک و احزاب سیاسی نامحدود و نامشروط می باشد. از همین جا این اندیشه غلط  شکل گرفته که نظام سیاسی - دمکراتیک یعنی دمکراسی را برابر با آزادی بی قید و شرط احزاب سیاسی قلمداد می نماید.

    لاکن در رابطه نظام سیاسی و احزاب سیاسی دیدیم که رابطه دولت و حزب یک رابطه و تاییدیه متقابل است یعنی نه تنها دولت هر حزب سیاسی را به عنوان یک دولت بالقوه برسیمت می شناسد بل که همچنین به سهم خود هر حزب سیاسی موجودیت نظام سیاسی حاکم  و لذا فعالیت در چارچوبه آن برسمیت می شناسد.

    در واقع در یک نظام دمکراتیک - در دمکراسی - بدون این تایید متفابل عملا دمکراسی عمل نخواهد کرد. به عبارت معکوس شالوده فونکسیون دمکراسی بر رابطه متقابل دولت و احزاب سیاسی استوار است.

    اما ما اگر به دقت مشاهده کنیم متوجه خواهیم که روی دیگر این شالوده ایی که تایید متقابل نام دارد محدودیت  سیاسی است که دمکراسی به منزله یک نظام سیاسی به فعالیت احزاب سیاسی در زیر چتر خود می بخشد.

    به این ترتیب آنچه یک دیکتاتوری را از دمکراسی متمایز می کند محدویت دولتی نیست بل که  کثرت و عدد احزاب سیاسی و یا به عبارت دیگر تعدد مشارکت نیروهای اجتماعی در قدرت سیاسی کشور می باشد.

    در دیکتاتوری برخلاف دمکراسی این تنها یک نیرو و به مثابه نماینده یک نیرو اجتماعی است که در قدرت حاکم است. دیگر نیروهای اجتماعی کشور از مشارکت در نظام سیاسی کشور محروم می باشند.

    به عبارت دیگر دیکتاتوری آن نظام سیاسی و اداری کشور است که حاضر به پذیرش دیگر نیروهای اجتماعی خارج از قدرت برای مشارکت در قدرت سیاسی کشور نیست. یعنی آماده اعطای نشان  بالقوه دولتی به آنها نیست. او در این راه عمل عدم تایید دیگر نیروهای اجتماعی منوط به تایید این نیروها از دولت حاکم نمی کند. یعنی این مهم نیست آیا دیگر نیروهای اجتماعی در عمل پذیرای نظام سیاسی حاکم هستند و یا نیستند بل که مهم این است که رابطه دولت و حزب ها یک جانبه است و احزاب که در واقع نماینده نیروهای اجتماعی کشورند در نظام سیاسی کشور حائز هیچ نقشی نیستند.

    حال چون مبحث اصلی ما پیرامون رابطه نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی شان است در این جا مبحث مان با این مطلب پی می گیریم که در آغاز مطرح شد:


    علی القاعده حاکمیت مردم و نیروهای اجتماعی از راه تشکلات سیاسی شان، احزاب سیاسی عملی می گردد. این امر ضرورت تشکیل احزاب سیاسی را مطرح می کند

    در این قسمت من می خواهم به معضلی اشاره کنم که ما در سطح احزاب سیاسی در کشور از آن بر خورداریم.

    همان گونه که اشاره شد  مطابق قاعده باید چنین باشد که نیروهای اجتماعی کشور که از سوی دمکراسی اجازه تشکلات سیاسی را می یابند به منظور کسب قدرت سیاسی به پای تشکیل احزاب سیاسی می روند.

    در این حالت کلی در حقیقت در رابطه میان نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی خواهیم داشت : احزاب سیاسی ابزار های سیاسی و تشکیلاتی نیروهای اجتماعی برای اعمال قدرت و اداره کشور می باشند.

     در این تعریف منظور از یک نیروی اجتماعی بطور نمونه عبارت است جامعه کارگری و یا کارگران. جامعه سرمایه دار و کاپیتالیستها. دهقانان، پیشه وران ، طبقه متوسط و...

    در واقع در این نگر افراد کشور - بطور مثال ایرانیان - در کلیت اجتماعی و گروهی و به قولی صنفی شان مطرح می باشند.

    و احزاب سیاسی در  عمل عبارتند از ابزار های سیاسی در دست این گروه های اجتماعی که از آن راه اراده  خود  را  بر کشور  تحمیل کنند و خود را از این راه به کرسی بنشانند.

    اما در این جا من می خواهم عامدانه از سطح این تعاریف کلی به دنیای واقع در کشور یعنی به دنیای احزاب سیاسی کشور باز گردم.

     از نظر من ما در کشور مان به درجات زیادی قادر به پیاده کردن این فرمول بندی در یک دمکراسی نیستیم. علت این امر ضعفی هایی هستند که احزاب سیاسی کشور از آن برخوردارند.

    به عبارت دیگر احزاب سیاسی کشور نماینده سیاسی نیروهای اجتماعی آن  نیستند و نیروهای اجتماعی کشور از کانال احزاب سیاسی آن نمایندگی نمی شوند.

    برای این امر علل زیادی وجود دارد اما از علل آن بگذریم به عنوان یک واقعیت باید بپذیریم اگر مبنا حاکمیت نیروهای اجتماعی و مردمی است برای عملی شدن این اصل از راه پا درمیانی احزاب سیاسی موجود این حاکمیت مردمی عملی نخواهد شد.

    برای حل این معضل پیشنهاد من است که تا زمانی که احزاب سیاسی کشور از سطوح ایدئولوژیک و عقیدتی و ... خود در پیوند با نیروهای اجتماعی که مدعی ارتباط با آن می باشند تنزل نکرده اند بهتر است که این نیروهای اجتماعی در سطح تشکلات مردمی خود نظیر سندیکا ها و ... عمل نموده و مستقیما از راه این تشکلات مردمی وارد عالم سیاست گردند.

    این امر به نظرمن فایده این را دارد که در کشوری که تحرک نیروهای اجتماعی نظر به استبداد و ..   بسیار نازل است و در عوض احزاب سیاسی به نسبت دارای تحرک بیشتری می باشند و اما این احزاب تنها نامی از نیروهای اجتماعی مربوطه را به یدک می کشند وبطور مثال  در عوض این که حزب کارگر واقعا یک حزب کارگری باشد دسته ایی از ایدئولوگ های حزبی است که به نام کارگر عمل میکند و غیره و.. در چنین کشوری با دادن میدان عمل مستقیم به نیروهای اجتماعی هم این نیروها فعال می شوند و هم احزاب سیاسی در سایه فعال شدن نیروهای اجتماعی از ناخالصی های ایدئولوژیک پاک می گردند.


    من این نظر خود را در ادامه بر پایه فضای عمومی کشور توجیه می کنم که نیاز عمومی تا جاییکه من متوجه شده ام در داشتن یک نظام سیاسی دمکراتیک و  هرباره متشکل از افراد کارشناس  با دانش ها عملی  است.

    به این معنا فرقی نمی کند کدام نیروی اجتماعی مهم این است که هرباره از سوی هر نیروی اجتماعی نمایندگانی باید ارسال شوند که مطالبات آن نیروی اجتماعی را بدور از نگره های عقیدتی و ایدئولوژیک مطرح می کنند.

    به نظرمن نظر به استبداد حاکم که در عین حال یک استبداد عقیدتی و ایدئولوژیک می باشد بیش از هز زمانی در سطح نیروهای اجتماعی و مردمی کشور این احساس زنده شده است که تنها با حرکت مستقیم مردمی و تنها با ارسال نیروهای خودی ، درد آشنا، مجرب، کارشناس، .... است که عمل نمایندگی سیاسی ممکن می گردد.





    ۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

    جنگی که آغاز شده است!






      • Abol Hassan Banisadr 
        جنگی که با ایران می شود، البته الان هم ما در جنگیم، ولی جنگ بصورت معمول یکی از دو صورت را دارد، یا بصورت بمباران های هوایی مراکز اتمی است و در زمین دنباله پیدا نمی کند یا یک جنگ کامل در زمین، هوا و دریاست، جنگ در زمین، هوا و دریا نتیجه اشمشابه همین افغانستان یا عراق است، در مورد کشور ما خطر متلاشی شدن بزرگتر است، اگر از هوا بخواهند حمله کنند، این استبداد است که تشدید می شود، چنانکه اسراییلی ها می گویند ما در ایران مشغول جنگی از نوع جدید هستیم. این جنگ از نوع جدید را برای شما با ۱۳ نوع عملیات فهرست می کنم:

        ۱ ـ انفجارها. ۲ ـ ترور فیزیکدانها و اتم شناسان. ۳ ـ تحریمهای اقتصادی، همین امروز ژاپن هم تعدادی از شرکتها و بانکهای ایران را تحریم کرد. ۴ ـ منزوی کردن ایران در سطح منطقه و جهان. ۵ ـ برانگیختن سازمانهای بین المللی بر ضد ایران، تا حالا شورای امنیت شش قعطنامه گذرانده و گزارش اخیر آژانس بین المللی انرژی اتمی را هم بر آنها اضافه کنید. ۶ ـ ربودن و کشتن افسران سپاه. ۷ ـ مسلح کردن گروه های قومی درشرق و غرب کشور. ۸ ـ تقلا برای ایجاد آلترناتیو از دعوت کنندگان آمریکا و اسرائیل به حمله به ایران. ۹ ـ استخدام ایرانیان برای جاسوسی. ۱۰ ـ عملیات جاسوسی و خرابکاری که یکی از آن همین هواپیمای بدون خلبانی است که رژیم فرود آورده است. ۱۱ ـ جنگ سایبری. ۱۲ ـ حمله ویروسی به کامپیوترها و تاسیسات اتمی. ۱۳ ـ پرونده سازی، که یکی از آن پرونده ها همین پرونده ترور سفیر عربستان در آمریکا است که اخیرا درست کرده اند.

        از خود بپرسیم، از زمانی که این جنگ پوشیده یا بقول مقام اسرائیلی جنگ از نوع جدید در ایران آغاز شده، رژیم سرکوبگرتر شده است یا خیر؟ اگر پاسخ "نه" است، پس جنگ مفید است و تشدید این جنگ به جنگ واقعی یعنی جنگ معمولی هم رواست، اگر پاسخ "آری" است، یعنی این سرکوبگری رژیم بیشتر شده است، پس معنایش این است که روشی که غرب در پیش گرفته، کاری جز تقویت این رژیم و افزودن بر امکاناتش برای سرکوب مردم ایران از پیش نبرده است.



        • Farhad Vakof 
          بادرود خدمت آقای بنی صدر گرامی! بیش از همه جهت رفع سوء تفاهم عرض کنم که من هم به سهم خود مخالف این هستم که ناتو و ... به ایران حمله نظامی کنند و با بهتر بگویم جنگ آغاز شده را به مراحل آشکار تر نظامی برسانند و.... علت امر هم از پیش روشن است. چرا که این نیروها منافع دیگری دارند و از این راه مقاصد دیگری دارند از مقاصد لیبرال دمکراسی و انقلاب ایران . این البته یک روی مطلب است. ما نیروهای مرذمی و لیبرال دمکرات نه منتظر نیروهای خار جی هستیم و نه آنها منتظر ما هستند. هر کسی سیاست و منافع خود را دنبال می کند و فکر کنم نظر به بدیهی بودن این امر ذکر آن موجب کدورت خاطر بزرگان باشد. اما علت این ذکر این است که خاطر نشان کرده باشم این جنگی ایذایی و فرسایشی که آنها آغاز کرده اند و ادامه اش هم به کرسی نشاندن منافع خودشان در منطقه و در کشور است را ما با حرف و ... نمی توانیم جلوش را بگیریم. از دیگر سو این هم درست نیست گفته شود که این جنگ که اهدافش روشن است اثرات شومی در تشدید سرکوب گری خواهد داشت پس از این رو باید نباید باشد. این مثل این می ماند که بگوییم که انقلاب نباشد چرا که اثرات آن موجب تشدید خشونت از سوی رژیم می شود. خوب این همان شد که در طول اعتراضات اخیر اصلاح طبان حکومتی در پرهیز از خشونت استدلال می کردند و نتیجه این شد که حالا ناتو وبال گردن ماشد. من به این ترتیب نگاه ها را متوجه این نکته می سازم که از روی این که حرکت ما و یا حرکت ناتو چه اثرات بروی درنده خویی رژیم دارد نمی توان به عدم ضرورت حرکات از سوی این و آن رسید . به عبارت دیگر از این راه ها نه می توان جلوی حرکت های مردمی را گرفت و نه حرکت ناتو را. اما در مورد پیشگیری حرکت ناتو باید عرض کنم. حرکت ناتو محصول ضعف جرکت مردمی و مااست و متاسفانه در نتیجه این ضعف کار به این جا رسیده و حالا هم با دعا و ... نمی شود جلو این حرکت را گرفت. اما در مردمی که این نوشته را می خوانند و خواهان پیشگیری از حرکت آغاز شده ناتو و ... هستند پیام من انقلاب است. اگر مردم نجبند و این جنگ را به یک انقلاب بسود خود مبدل نسازند مطمئن باشند سرانجام این کار بازنده خواهند بود. و ناتو منتظر نمی ماند و ملاحظه کسی را هم نمی کند و دلش هم برای ما نسوخته است و غیر از این هم انتظاری از آنها نیست. با سپاس فرهاد واکف

          اجازه دهید نظر به تحلیل های درستی که آقای بنی صدر از جنگ جدید و آغاز شده نمودند  نکته ایی را جسارتا عرض کنم که به عنوان نیتجه منطقی این این استدلال های درست می باشد. ما باید نظر به این جنگ آغاز شده و نظر به دیگر مصائب این 33 سال حکومت از خود بپرسیم مسبب و مسئول اصلی این ها همه چه کسی است؟ به عبارت مشخص تر چه کسی این نیروهای معلوم الحال خارجی و ناتو را به این گونه به جان ما انداخته است؟ چه کسانی این ها را تحریک کرده است که چنین گردن فرازانه و حق به جانبانه تجاوز به خاک ما را شروع کنند؟ چه کسی به آنها این حقانیت را بخشیده و به قول بچه مسلمانها و مدهبی به کارشان مشروعیت داده است؟ شما به این جنگی که این رژیم فراخوانده توجه دارید و به این که در صورت تشدید و دامنه پذیری خسارات مالی و جانی غیر و قابل جبرانی به ما وارد خواهد کرد؟ به نظر من در جواب باید به آن مردمی که به هر علتی که نشسته اند گفت تا این نظام باقی است خساراتی  احتمالا  ما متوجه  ما خواهد شد بیش از این ها خواهد بود و این تنها مشت نمونه خروار است. این تنها یکی از پیامد های  شوم استقرار این نظام است. ما ایرانیان فرصت های خوبی برای سرنگونی این نظام داشته ایم و هرباره به علل خاص خودمان از آن طقره رفته ایم و حال باید بگوییم این هنوز از نتایج سحر است. مردمی که به هر علتی به فکر خود نیستند باید بدانند نتایج بسیار شوم تری از این ها در انتظار شان خواهد بود اگر چنانچه قضیه را جدی نگیرند و دست به کار نشوند. من به این ترتیب تکرار می کنم مسئول اصلی این جنگ خانمانسوز جمهوری اسلامی ایران است و خواهد بود و مردم باید از همین حالا باید دست به کار شوند و  یقه این رژیم را  سفت بگیرند و رها نکنند تا ابعاد خرابی های فراتر از این نشود که حالا هست. با سپاس

    نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 6

    همان گونه که می دانیم مارکس خود به شخصه از واژه کاپیتالیسم که به فارسی خودمان سرمایه گرایی می شود استفاده نمی کند. این اولین بار انگلس بوده است که از واژه کاپیتالیسم استفاده نمود.

    در این رابطه اجازه دهید در آغاز جستار به دو نکته اشاره کنم. نکته اول  این است که میان سرمایه گرایی و سرمایه داری فرق وجود دارد. این کاییتالیسمی که می گویند همان سرمایه گرایی است.

    کاپیتالیسم یعنی سرمایه گرایی به مفهوم ادبی یعنی مطلقیت سرمایه و مطلقیت اقتصاد اجتماعی.  به عبارت دیگر در رابطه میان اقتصاد اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر جامعه و انسان، اقتصاد گرایی یا اکونومیسم  در قالب  کاپیتالیسم یعنی سلطه مطلقه اقتصاد اجتماعی بر جامعه انسانی و انسان .

     به عبارت دیگر اقتصاد گرایی - اکونومیسم - و کاپیتالیسم که دو روی یک سکه اند آن سیستم اقتصادی و اجتماعی است که در آن جامعه و انسان در خدمت اقتصاد می باشد و نه برعکس.

    به این سلطه اقتصاد بر جامعه اکونومیسم و یا کاپیتالیسم می گویند.

    از این تعریف از اکونومیسم و کاپیتالیسم می توان این نتیجه را گرفت  که کاپیتال و اقتصاد در واقع از هم جدایی ناپذیرند. یعنی همان گونه که نمی توان از اقتصاد بهره و ثروت را جدا ساخت.

    در کاپیتالیسم و یا اکونومیسم  در واقع این کسب بهره و کسب ثروت  که در هر اقتصادی نهفته است به هدف اجتماعی مبدل میشود و هدف جامعه در خدمت اقتصاد همان در خدمت کسب بهره و ثروت بودن می گردد.


    نکته دوم اما این است که مشکل نه در سرمایه داری یعنی اقتصاد داری و کسب ثروت بل که در سرمایه گرایی و اقتصاد گرایی و بهره گرایی است و در رابطه با سرمایه گرایی  است که این پرسش مطرح میشود که آغاز این سرمایه گرایی به چه زمانی بر می گردد.

    اما این ها همه یک روی سکه اند. مارکس در واقع در مد نظر خود آن شیوه اجتماعی در اقتصاد را مد نظر دارد که از یک سو سرمایه گرایی به مفهوم سود گرایی است و از سوی دیگر اساس و پایه این سود گرایی در استثمار کارمزدی استوار است.

    به عبارت دیگر از نظر مارکس سرمایه گرایی عبارت است از آن شیوه اجتماعی اقتصاد که از یکسو متکی است بر استثمار کار مزدی و از سوی دیگر کسب بهره در آن اساسی است.

    پس از این که مارکس روشن نمود که مد نظر او از سرمایه گرایی چیست آنگاه بدرستی به این نظر است که این سرمایه گرایی از زمانی شکل می گیرد که صاحب پول با هدف کسب ارزش اضافی یعنی بهره به خرید نیروی کار با هدف استثمار می پردازد.

    بنابر این اگر ما به مضمون بحث توجه کنیم آنچه مارکس می گوید اشاره درستی است به این که پول از زمانی حائز ارزش اقتصادی و سرمایه ایی می گردد - پول مرده و این اصطلاح مارکس است - که از مردگی در آید و حائز نقش سرمایه ایی گردد یعنی وارد اقتصاد شود.

    این نکته پول راکد و نقش مردگی و غیر اقتصادی و لذا غیر سرمایه ایی آن اندیشه درستی است. در حقیقت اگر ما این اندیشه را مورد استفاده قرار دهیم همان خواهد شد که گفته شد و آن این که سرمایه در واقع جدا از اقتصاد و وسایل اقتصادی نیست.

    بنابر این بر پایه این تعریف از سرمایه که سرمایه عبارت از وسایل اقتصادی و تولید است به این نتیجه می رسیم که سرمایه از همان آغاز از بدو اقتصاد اجتماعی از موجودیت بر خوردار است و سرمایه در واقعیت امر هیچ نیست جز وسایل اقتصادی و تولید که در آمیزش یا کارخلاقانه انسانی به منبع ثروت مبدل می گردد.

    به این اعتبار از آغاز انسان مسئله نه بر بر سرمایه داری یعنی داشتن اقتصاد اجتماعی و کسب بهره و ثروت بل که بر حول این است

    1- صاحب این سرمایه داری کیست
    2-آیا کسب بهره  از راه استثمار انسان از انسان کسب می شود؟

    به این معنا آنچه که مارکس می گوید در واقع نوعی از سرمایه داری است که

    1- اولا مالکیت آن عمومی نیست
    2- ثانیا بر استثمار انسان از انسان استوار است
    3- ثالثا در آن کار مزدی وجود دارد

    اما در تاریخ پیدایش این سرمایه داری ما می دانیم که این نوع سرمایه داری از دل  شیوه اجتماعی در اقتصاد ماقبل خود   شکل گرفت. در همین جاست که تئوری انباشت اولیه سرمایه برای پیدایش سرمایه داری مدرن مطرح است.

    اما در مورد این که سرمایه داری مدرن چیست ما می دانیم که مارکس این سرمایه داری را یا در شکل مانوفاکتوری آن و یا در شکل فابریکی آن می بیند و در این مورد هم برداشت شفافی ارائه نمی دهد

    ادامه دارد...


    نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 5

    Endlich ist der "Gebrauchswert", den der Arbeiter dem Kapitalisten liefert, in der Tat nicht seine Arbeitskraft, sondern ihre Funktion, eine bestimmte nützliche Arbeit, Schneiderarbeit, Schusterarbeit, Spinnarbeit usw. Daß dieselbe Arbeit nach einer andren Seite hin allgemeines wertbildendes Element ist, eine Eigenschaft, wodurch sie sich von allen andren Waren unterscheidet, fällt außerhalb des Bereichs des gewöhnlichen Bewußtseins.
    ......

    Nehmen wir andrerseits den Kapitalisten, so will er zwar möglichst viel Arbeit für möglichst wenig Geld erhalten. Praktisch interessiert ihn daher nur die Differenz zwischen dem Preis der Arbeitskraft und dem Wert, den ihre Funktion schafft. Aber er sucht alle Ware möglichst wohlfeil zu kaufen und erklärt sich überall seinen Profit aus der einfachen Prellerei, dem Kauf unter und dem Verkauf über dem Wert. Er kommt daher nicht zur Einsicht, daß, wenn so ein Ding wie Wert der Arbeit wirklich existierte, und er diesen Wert wirklich zahlte, kein Kapital existieren, sein Geld sich nicht in Kapital verwandeln würde.


    کاپیتال- جلد اول - قسمت 16 - نسخه آلمانی


    در قسمت اول این نقل  قول  مارکس به درستی به این اندیشه نزدیک می شود که  کار انسانی خود را از دیگر کالا ها از این جهت و وجه جدا می سازد که تنها کالایی است که دارای عنصر ارزش آفرین می باشد. تفاوت میان  نیروی کار که ارزش خود را به عنوان هزینه به کالا می دهد و کاری خلاقی که ارزش آفرین است و هرگز پرداخت نمی شود همان تفاوتی است که همان گونه که تا کنون مشاهده کردیم شالوده  ایی برای  تئوری ارزش اضافی من در اینجا است.

    باید اذعان کرد که در جاهای دیگر هم مارکس به این تفاوت یعنی تفاوت میان کار به منرله هزینه   و نیروی کار از یکسو و کار به منزله کار خلاق و غیر قابل پرداخت پی می برد   اما همان گونه که میدانیم تئوری ارزش مارکس بر پایه    تفاوت این دو کار استوار نیست. در واقع مارکس فقط وظیفه خود می داند که به این تفاوت اشاره کند و نه بیشتر!

    در نقل قول دوم او به درستی اشاره می کند به این  که میان ارزش نیروی کار و قیمت نیروی کار فرق وجوددارد. تفاوت ارزش و بهای نیروی کار یک اندیشه درستی است که مارکس به ما می دهد و ما این اندیشه را در واقع مدیون مارکس هستیم که امروزه میان ارزش و بهای هرکالایی از جمله کار فرق قائلیم.

    در ادامه مارکس به درستی به این نکته اشاره می کند که تفاوت ارزش و بهای کالایی به نام کار پایه و اساس  آن سیستمی که او  آنرا سیستم کاپیتالیستی تولید می خواند را تشکیل نمی دهد.  البته او بلافاصله تاکید می کند  این افتراق گرچه مورد توجه کاپیتالیست است اما اساس شیوه او متکی بر به این عنایت و افتراق نیست.

    در نظر مارکس اساس شیوه تولید کاپیتالیستی در تشکیل و انجام کار اضافی - بهره - است. یعنی همان اندیشه  ایی که پایه تئوری ارزش اوست . اما تفاوت میان تئوری ارزش اضافه مارکس و تئوری ارزش اضافه نو در این است که ما در شماره های پیشین به اندازه کافی به آن اشاره کردیم. اما در این جا به اختلافی دیگری می پردازیم که میان مارکس و ما وجود دارد.

     و این اختلاف پیرامون سرمایه یعنی کاییتال است.

     از نظر مارکس سرمایه - کاپیتال - ابتدا به ساکن وجود ندارد همان گونه که سرمایه داری - و نه کاپیتالیسم که این آخری همان سرمایه گرایی  است - ابتدا ساکن موجود نیست. از نظر او سرمایه از زمانی که پول به سرمایه مبدل  شود یعنی  از زمانی سرمایه شکل می گیرد که ارزش اضافی - بهره - تولید  شود. او همین را در جایی دیگر به شکل زیر مطرح می کند:


    Dieselbe Geschichte spielt täglich vor unsren Augen. Jedes neue Kapital betritt in erster Instanz die Bühne, d.h. den Markt, Warenmarkt, Arbeitsmarkt oder Geldmarkt, immer noch als Geld, Geld, das sich durch bestimmte Prozesses in Kapital verwandeln soll.
    Geld als Geld und Geld als Kapital unterscheiden sich zunächst nur durch ihre verschiedne Zirkulationsform.


    Die Bildung von Mehrwert und daher die Verwandlung von Geld in Kapital, kann also weder dadurch erklärt werden, daß die Verkäufer die Waren über ihrem Werte verkaufen, noch dadurch, daß die Käufer sie unter ihrem Werte kaufen.

    ادامه دارد....

    بدون یک تواق میان نیروهای اجتماعی شالوده ریزی دمکراسی نو ممکن نیست!

    باید از کلمات زیبا و فریبنده پرهیز کرد. باید واقع بینی را رها نکرد. باید در راه سازندگی کشوری با سنت های کهن شکیبا بود. باید به تاریخ و راهی که می پیماید عنایت داشت!






    به کمتر کسی از ما ایرانیان امروزه پوشیده است که راه رهایی ایران در گرو اتحاد  مردمی است. اتحاد  مردمی در قالب یک کنگره  مردمی و سراسری ، شالوده اجتماعی استقرار نظام قانون، استقلال قوه قضایی، ثبات سیاسی است.

    اما این اتحاد مردمی ممکن نیست مگر این که نیروهای اجتماعی کشور بطور سازماندهی شده، هر گروه در تشکیلات خود، دراتحادیه سراسری کارگری، مجمع سراسری کارفرمایان، و... به منظور انجام یک توافق اجتماعی برای همکاری برای محو استبداد، استقرار دمکراسی و آزادی، پیشرفت و.... به سوی هم بشتابند.

    معنای عملی آن این است که نیروهای اجتماعی و مردمی تصمیم می گیرند که با استقرار دمکراسی، و آزادی بر پایه یک توافق عمومی ، و ... من بعد از راه دمکراتیک و آزاد و از راه صندوق های رای حاکمیت خود را  هرباره بر دیگران اعمال نمایند!

    معنای عملی آن این است که نیروهای اجتماعی در جهت  استقرار و استحکام  نظام قانون، قوه قضایه مستقل کوشا خواهند بود.

    معنای عملی آن این است که  پیمان اجتماعی ذکر شده به مفهوم گردن نهادن به راه های قانونی و دمکراتیک برای نیل به اهداف گروهی - اجتماعی است.

    از سوی دیگر این به این معناست که گروه های اجتماعی از پیش می پذیرند برای نیل به اهداف گروهی داشتن تشکیلات- مردمی و سیاسی- لازمه هر گروهی است که باید موجودیت آن بطور رسمی پذیرفته شود.

    از دیگر سو این ها به این معنا هستند که مردم ایران - صرف نظر از گروه اجتماعی بر پایه آشتی و توافق اجتماعی به استقبال تاربخ شتافده و بنابر تجاربی که کسب کرده اند به این نتیجه همگانی رسیده اند که نجات کشور و نجات خود در پایان بخشی به وضعیت سیاسی، اجتماعی و حقوقی و... کنونی است.

    باید توجه داشت وضعیت سیاسی، اجتماعی و حقوقی و.. حاضرین کشور یک وضعیت تاریخی و مربوط به پیشینه اجتماعی کشور است که تنها در صورت تحول تاریخی و اجتماعی کشور و رفع سد و موانع موجود در سر راه حذف آن اصلاح پذیر خواهد بود.

    ما اگر وضعیت کنونی را با وضعیت مطلوبی که حاصل توافق مردمی است مقایسه کنیم در رابطه با شرایط کنونی به لحاظ های گوناگون اجتماعی، سیاسی و حقوقی به ایرانی بر می خوریم که میراث ننگین استبداد، عقب ماندگی، فقر فاحش تا سرحد فلاکت عمومی ، بی قانونی، بی حقوقی و .... است.
    هیچ شکی نیست در چنین ایرانی تنها اندک نیرو های اجتماعی منتفع اند و اکثر اهالی از آن متضرر  و لذا خواهان تحول شرایط موجود می باشند

    کنگره سراسری در واقعیت امر بر پایه اراده همین اکثریت اهالی تشکیل و حاصل عملی آن، ایرانی جدیدی است که تنها درسایه همت و حاکمیت همین اهالی جاده های ترقی و تاریخی را طی خواهد نمود.

    در راه اتحاد برای ایرانی نو باید نیروهای اجتماعی خواهان دمکراسی و ایرانی نو خویشتن داری و فداکاری ها نمایند. باید از عمده کردن تضادی موجود میان خود که زمانی در همین کشور باید حل گردند و اما عمده سازی شان در شرایط کنونی  تنها بسود  حاکمیت ایران کهن  و فعلی است پرهیز کرد و بازیچه تحریکات نشد.

    باید شعار ما این باشد اصلاحات و راه قانونی میان خودمان، انقلابی و اعمال حاکمیت علیه ایران کهن و استبدادی!



    ۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

    آیا سندیکا و حزب سیاسی او در پی انقلاب نیستند؟

    یکی از دوستان در سایت سندیکا مطبی با محتوای زیر نوشته اند:


    در مورد سنديکا و ايده "يک چيزى بگوييد که بشود گرفت" چند کلمه بگويم. اولا، سنديکا آلترناتيو شورا نيست، شورا هم مزاحم ايجاد سنديکا نيست. اينکه چرا در ايران سنديکاى مستقل از دولت نداريم، سؤالى است که پاسخش را بايد جنبش سنديکايى پيدا کند و براى همه ما توضيح بدهد. اگر از من بپرسند، ميگويم در ايران سنديکاليسم پا نميگيرد براى اينکه سنديکا، بخصوص در دوره و زمانه ما محصول جنبش عمل مستقيم کارگرى نيست، بلکه جزئى از يک مدل ادارى-سياسى در جامعه است. سنديکا بخشى از يک توازن و حتى توافق وسيعتر در جامعه ميان دو سوى خريد و فروش نيروى کار در بازار است. سنديکا بعنوان بخشى از يک رژيم و نظام سياسى خاص امکان شکفتن و تداوم داشتن دارد. بدون پارلمان، بدون سوسيال دموکراسى، بدون تقدس بازار، بدون سنت قوى قانونگرايى بورژوايى در جامعه، بدون ثبات سياسى و بطور خلاصه بدون يک مجموعه روابط سياسى، ادارى و حقوقى در جامعه که اتحاديه کارگرى بخش موجّه و پذيرفته شده‌‌اى از آن تعريف شده باشد، سنديکاسازى راه بجايى نميبرد. حتما بعضى در نقد اين نظر مثال سنديکاهاى انقلابى در برخى کشورهاى ديکتاتورى و يا اتحاديه‌هاى آفريقاى جنوبى را پيش خواهند کشيد. اما اين مثالها مربوط نيست، چون قرار بود دوستان سنديکاساز ما شدنى بودن و "قابل گرفتن" بودن سنديکاهاى متعارف را نشان بدهند. شک دارم کسى بتواند اجازه سنديکاى انقلابى را از مسئولين و مامورين تقسيم معجون جامعه مدنى در ايران بگيرد.

    با اينحال هر فعال جنبش کمونيسم کارگرى مدافعان سنديکا را تشويق ميکند که اگر چيزى را ميشود "گرفت" حتما بگيرند. قبلا هم گفته‌ام، ما هيچ دو خشتى که کارگران روى هم گذاشته باشند را بر نميچنيم. ما آلترناتيو خود را تبليغ ميکنيم و ميکوشيم کارساز بودن و عملى بودن آن را نشان بدهيم، کارى که انتظار داريم سنديکائى‌ها هم بکنند.





    در جواب به این دوستان من مطالبی نوشته ام که در زیر خواهد آمد:



    • Farhad Vakof روزبه عزیز! اجازه بدهید پیش از همه قطعه ایی از جستارتان مورد پسندم است را در این جا درج کنم و بعد بر همان اساس با هم نگاهی به آن بیافکنیم. شما می نویسید:...ميگويم در ايران سنديکاليسم پا نميگيرد براى اينکه سنديکا، بخصوص در دوره و زمانه ما محصول جنبش عمل مستقيم کارگرى نيست، بلکه جزئى از يک مدل ادارى-سياسى در جامعه است. سنديکا بخشى از يک توازن و حتى توافق وسيعتر در جامعه ميان دو سوى خريد و فروش نيروى کار در بازار است. سنديکا بعنوان بخشى از يک رژيم و نظام سياسى خاص امکان شکفتن و تداوم داشتن دارد. بدون پارلمان، بدون سوسيال دموکراسى، بدون تقدس بازار، بدون سنت قوى قانونگرايى بورژوايى در جامعه، بدون ثبات سياسى و بطور خلاصه بدون يک مجموعه روابط سياسى، ادارى و حقوقى در جامعه که اتحاديه کارگرى بخش موجّه و پذيرفته شده‌‌اى از آن تعريف شده باشد، سنديکاسازى راه بجايى نميبرد...

      روزبه عزیز! من با بخشی از نظرتان که داهیانه مطرح شده است موافقم و آن این که... بدون پارلمان، بدون سوسیال دمکراسی، بدون سنت قوی قانون گذاری بورژوایی، بدون ثبات سیاسی و بطور خلاصه بدون یک مجموعه روابط سیاسی، ادرای و حقوقی که سندیکا بخش موجه و پذیرفته شده ای از آن تعریف شده باشد تشکیل سندیکا راه بجایی نمی برد. و آن این که شما می فرمایید سندیکا باید محصول عمل مستقیم کارگری باشد.

      • روزبه عزیز! شما یک نکته جالب دیگری هم مطرح نمودید و آن این که: در یک کشور در مقطعی از حیات آن می تواند یک توازن و حتی توافق وسیعتر اجتماعی میان کار و سرمایه بر شالوده خرید وفروش نیروی کار شکل گیرد و بر آن اساس هم سندیکا و
        سوسیال دمکراسی حق فعالیت آزادنه پیدا کنند

        روزبه عزیز! اگر ما بپزیریم که بدون یک مدل اداری و سیاسی و حتی اجتماعی از سرمایه داری که در آن سنت قانون گذاری قوی مسلط باشد، پارلمان حکومت کند، قوه قضایی و حقوقی مستقل باشد، ثبات سیاسی حاکم گردد، توافق اجتماعی میان کار و سرمایه برقرار گردد، بر اساس توافق اجتماعی میان کار وسرمایه، نظام سیاسی و اداری و مناسبات حقوقی کشور عمل کند و... یعنی این مطالبی که شما می فرمایید، آنگاه من پرسشم از شما این است: مگر نه این است که باید برای رسیدن به این خواسته ها متوسل به انقلاب شد؟ مگر نه این که باید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد و راه سازندگی و پیاده کردن مطالب گفته شده را پیش گرفت؟

        •  روزبه عزیز! خوب! اگر پاسخ این پرسشها مثبت است، اگر راه انقلابی و راه سرنگونی و راه سازندگی، راه ایجاد توازن اجتماعی میان کار وسرمایه و بر آن اساس راه پارلمان، راه قانون و راه ثبات سیاسی و راه سلطه یک رابطه حقوقی عمل کننده و... پس بطور خلاصه اگر این ها که گفتیم در مقطع کنونی و تاریخی ایران از ضرورت ها و جبر های تاریخی هستند پس آنگاه چرا شما با عملی کردن این مطالبات مخالفید؟

          • روزبه عزیز! توجه بفرمایید! من یکی به سهم خود می پذیرم که این کمبودهای حقوقی و سیاسی و اجتماعی و.. که شما مطرح کردید به اضافه سطح پیشرفت اقتصادی و نیروهای مولده کشور که این آخری را من به آن اضافه می کنم چنان عمده هستند که رفع عاجل آن ها از ضرورت حاضرین تاریخی کشور می باشد و نه حل تضاد کارو سرمایه که این آخری فعلا ممکن نیست و حل آن موکول و منوط به رفع و حل کمبود ها و نقصان هایی است که فوقا به آن اشاره شد.

            •  روزبه عزیز! توجه بفرمایید! آن چه که شما در باره سندیکا و سوسیال دمکراسی، توازن و توافق اجتماعی میان کار و سرمایه، ثبات سیاسی و قانونی و ... فرمودید بی آن که من آنرا وهن هایی تلقی کنم که شما به ما نسبت می دهید برعکس می پذیرم که اختلاف سیاسی میان شما و ما اتقاقا بر حول همین افتراق در خطوط سیاسی است. من پرسشم این است خوب. اشکال این سوسیال دمکراسی و این سندیکا که شما به این گونه ترسیم کردید در چیست؟ مگر شما نمی فرمایید که آن چه ما می خواهیم مطالباتی هستند که در وهله اول در کشور بایستی تلاش کرد که پیاده شوند چرا که از سنت هایی هستند که ما آن ها را در کشور نداریم؟ درعوض آنچه ما داریم خلاف آن ها هستند؟ خوب اگر چنین است آنگاه من در جواب می گویم ما هم نظیر شما در پی انقلابیم . ما هم اجرای خواسته هایمان را در گرو انقلاب و سرنگونی این نظام سیاسی، اداری، اجتماعی و حقوقی و اقتصادی و... می بینیم. ما هم می اندیشیم که با این حکومت و یا این جامعه ایی و اقتصادی که از راه این حکومت، حاکم است و... خواسته های ما عملی شدنی نیست. از همیین رو ما هم به انقلاب می اندیشیم. این سوسیال دمکراسی که شما می گویید انقلابی است.

              •  روزبه عزیز! به این ترتیب باید گفت: این سندیکا و سوسیال دمکراسی که شما می فرمایید فقط حائز آن چهره اصلاح خواهانه که شما در آغاز بر پایه یک پیمان و توافق اجتماعی میان کار وسرمایه، راه پارلمانی و .... ترسیم کردید نیست! این تنها یک روی این سکه است! شما چهره اصلاح خواهانه آنرا که ضرورتا اتخاذ شده می بینید اما چهره انقلابی آن را که بنابر ضرورت های تاریخی دیگر اتخاذ شده است را مشاهده نمی کنید. علت این غفلت شما در خط سیاسی شما ریشه دارد که حل تضاد اساسی کار و سرمایه را در ایران کنونی عمده می داند! شما به همین جهت است که سندیکا و سوسیال دمکراسی را که در پی حال تضادهای عمده کنونی از راه انقلابی است و از این راه در پی حل تضاد اساسی کار و سرمایه می باشد متهم به سازش و گریز از انقلاب کارگری و ... می نمایید. در حالی که این حقیقت ندارد. انقلاب کارگری و حل تضاد اساسی کار و سرمایه در کشوری که شما شمه ایی از موقعیت اجتماعی، سیاسی ، حقوقی و اقتصادی آن را ترسیم کردید آب در هاون کوبیدن است و عملی نیست. و این اختلاف میان انقلابی است که سندیکا و سوسیال دمکراسی در پی راه انداختن آن هستند و آن انقلابی است که شما در سر می پرورانید. با سپاس
        منبع وآدرس سایت سندیکا:http://www.facebook.com/groups/workers.syndicates/ 

    ۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

    چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت چهارم

    بنابر این رابطه سندیکا و حزب سیاسی شناور تر و متغیرتر از آن است که بخواهیم دیوار چینی میان ایندو دایر کنیم. خوب. البته معلوم است که حزب کارگری هرگز قادر به اشغال جایگاه سندیکا نیست اما عکسش برایم قابل تصور است.

    برای شخص من ایده آلترین فرم همین است که سندیکا هرباره بتواند با بار عظیمی که به دوش می کشد به منزله مجلس سنا و به مثابه تنها سازمان توده ایی و سراسری کارگری هم از وظایف حزب سیاسی بر آید. لاکن انجام چنین کاری پیوسته آسان و مقدور نیست و از همین رو معمولا وجود حزب سیاسی کارگری لازم می آید.


    2- جهت دیگر در ارتباط است با مبحثی که پیشتر هم داشتیم یعنی اصلاحات کارگری یا انقلاب کارگری؟ کدامیک؟
    من می خواهم این مبحث سندیکا و حزب سیاسی را در این جا این بار در ارتباط با همین مبحث مرحله انقلاب دمکراتیک و یا کارگری به پیش ببرم.

    از نظرمن ارتباط سندیکا و حزب  متاثر  از مرحله انقلاب دمکراتیک و اصلاحات و یا انقلاب کارگری ولذا نابودی سرمایه داری نیست.

    یعنی این طور نیست که سندیکا متعلق به دوران سرمایه داری از تکامل اجتماعی و انقلاب باشد و حزب به دوران انقلاب ضد سرمایه داری.

    به عبارت دیگر فرد کارگر در صورت سیاسی شدن باید سندیکا را که کانون اصلاحات فرض شده است ترک گوید و... از این حرف ها که در بالا داشتیم.

    در این جا اما من می خواهم این مبحث مرحله انقلاب و رابطه آن با سندیکا و حزب کارگری را از زاویه دیگر مورد بررسی قرار دهم.

    معمولا از سوی پیروان انقلاب ضد سرمایه داری و به این معنا انقلاب کارگری این برداشت و نظریه ارائه داده میشود که از آنجاییکه هر انقلابی که کارگری و ضد سرمایه داری نیست  و عملا انقلابی در سرمایه داری و برای سرمایه داری است و از آنجاییکه در چنین انقلاباتی سرانجام اصلاحات کارگری سهم کارگران از آنها خواهد بود و... به همین علل هم در این دوره ها  سندیکا و حزب سیاسی اش نمی توانند انقلابی عمل کنند.

    چنان که می بینید این نگرش در پی این است که در سایه انقلاب ضد سرمایه داری یعنی در پرتو انقلاب کارگری ارزش انقلابات و تحولات اجتماعی پیش تر از خود را کم رنگ و تا سر حد عدم ضرورت تاریخی آن بی حاصل سازد.

    بنابراین زمانی که مراحل پیشین تاریخی و تکاملی که پیش از انقلاب ضد سرمایه داری آمده و خواهند آمد در سطح یک کشور بی اهمیت شدند و از الزام و انجام و فرجام آن ها از ضرورت تاریخی افتادند، آنگاه قابل تصور است هرگاه که سخن از انقلاب و اصلاحات که سخن به میان آید چون مبنا انقلاب کارگری است  مابقی دیگر حائز ارزش تاریخی و تکاملی و انقلابی نیستند .

    ما اگر به این نگرش برای سهولت کلام نگرش مطلق اندیشی به انقلاب و تحول نام نهیم آنگاه می توان گفت از زوایه بینش مطلق به انقلاب و تکامل اجتماعی در مرحله ایی که اصلاحات کارگری یک ضرورت تاریخی است در چنین مرحله ایی سندیکا و حزب سیاسی او هرگز نمی توانند انقلابی باشند.

    در این جاست که بلافاصله باید پرسیده شود : کدام انقلاب؟ سندیکا و حزب کارگری به چه معنا نمی توانند انقلابی باشند؟ این انقلابی که در این جا مد نظر است کدام انقلاب می باشد؟ انقلاب کارگری و ضد سرمایه داری و یا انقلاب بورژوا دمکراتیک نوین؟

    اجازه دهید از سطح تجریدات پایین آییم و قدری به دنیای واقعی بازگردیم. همین ایران خودمان را مد نظر قرار می دهیم.

    آیا در سایه رژیم آخوندی سندیکا و حزب سیاسی او نمی توانند انقلابی باشند مگر این که این انقلاب کارگری و ضد سرمایه داری باشد؟

    آیا در سایه این رژیم قرون وسطایی و متکی بر سرمایه داری ماقبل مدرن، سندیکا و حزب سیاسی او قادر به ادغام وظایف انقلاب بورژوا - دمکراتیک نوین از یکسو باوظایف اصلاحات کارگری در قبال سرمایه داری در حال توسعه نمی باشند؟

    یعنی انقلابی در برابر رژیم قرون وسطایی و سرمایه داری صنفی و قرون وسطایی و اما خواهان اصلاح کارگری در چارچوب سرمایه داری در حال رشد و توسعه؟

    من در جواب می گویم: چرا . چنین ادغام وظایف انقلابی و بورژوایی تاریخ با وظایف اصلاحاتی - کارگری ممکن و عملی است.

    من که به این نظرم به این نظر هم هستم آنهاییکه قادر به ادغام این دو سری وظایف باهم نیستند همان منابعی هستند که این اتهام را به ما وارد می کنند که توگویی اصلاح خواهی ما در این مرحله  از انقلاب و تکامل اجتماعی کشور نافی انقلاب خواهی ما در برابر رژیم قرون وسطایی حاکم می باشد.

    دوستان بهتر می د انند. نه این که این طور باشد که احزابی وجود نداشته باشند که اصلاح طلب هستند یعنی اصلاح طلبانی که هرجور که به آنها بنگرید می بینید که وظایف انقلابی برای خود قائل نیستند. منظور من وظایف انقلابی در برابر رژیم قرون وسطایی و به این معنا سرمایه داری کنونی است.


    خوب ما این احزاب اصلاح طلب را هم  داریم. و معادلات سیاسی پیچیده تر از آن است که دوستان که این اتهامات را به ما می زنند ، پیش خود می اندیشند.

    به نظر من، ما که وظایف یک انقلاب بورژوا - دمکراتیک را با اصلاحات کارگری در آمیخته ایم نباید زیر بار چنین اتهامات بی پایه شانه خالی کنیم و مرعوب گردیم.

    در رابطه با مبحث مان پیرامون سندیکا و حزب سیاسی اش این مطلب را عرض می کنم. ما اگر بخواهیم کل آنچه را که در این بخش اظهار داشته ایم در ارتباط با مبحث سندیکا و حزب سیاسی اش عرض کنیم آنگاه باید بگوییم : درشرایط کنونی بر عهده سندیکا و حزب سیاسی اش می باشد که با ادغام وظایف انقلابی در قبال رژیم حاکم با وظایف اصلاحاتی در برابر سرمایه داری در حال توسعه و مدرن هریک به سهم خود گوشه ایی از تکالیف کارگری را بعهده بگیرند تا با امید روزی که بتوان این کشتی را در  دریای طوفانی مسائل اجتماعی و سیاسی به ساحل رهایی و آزادی کارگر هدایت نمود.

    اتفاقا در این جا است که باید رو کرد به اصلاح طلبانی  که از انقلاب سیاسی در برابر حاکمیت آخوندی پرهیز دارند  و گفت خواه سندیکا و خواه حزب سیاسی که در قبال رژیم آخوندی راه اصلاحات را پیش گیرند و یا تنها به اصلاحات کارگری سرگرم شوند عملا بازنده بزرگ این راه خواهند بود.

    در ایرانی که حاکمیت در دست ملایان و سرمایه داری  قرون وسطایی زندانی است ، سندیکا و حزب سیاسی او باید انقلابی گردند و باید وظایف انقلاب سیاسی خود را بر اصلاحات کارگری ارجحیت دهند.

    اتفاقا همه کسانی که تنها به اصلاحات کارگری و بدون توجه به سرنگونی رژیم حاکم و استقرار نظام دمکراتیک و نوین می اندیشند از یاد می برند که بخش عمده همین اصلاحات و تثبیت قانونی آن تنها در سایه یک نظام دمکراتیک عملی است.

    راستی در یک استبداد قرون وسطایی ، در کشوری که جلوی توسعه و رشد سرمایه داری صنعتی و مدرن گرفته می شود و... در چنین کشوری آزادی عمل سندیکا و حزب سیاسی او به چه معناست؟ آیا چنین آزادی عمل را کارگران در عرصه سندیکا و حزب تحصیل خواهند نمود؟

    آیا در چنین کشوری امر اصلاحات کارگری به نحو سندیکایی و سیاسی مقدور و عملی است؟

    از نظر من پاسخ به این پرسشهایی که مطرح نمودم، روشن است. در آخر اجازه دهید این جمله آخر را از نظر ادبی وارونه سازم تا مضامینی را که تاکنون پیرامون انقلاب در سرمایه داری داشته ایم را در قالب کلمات دیگر ریخته باشیم.

    فقدان آزادی تشکیل سندیکا، حزب سیاسی کارگری و...  که بار سنگین اصلاحات کارگری را هریک به سهم خود در روند توسعه سرمایه داری و انقلاب در سرمایه داری لنگان لنگان به دوش می کشند از شاخص های غلبه سیاسی و اجتماعی ایرانی است که قرون وسطایی خوانده میشود. در این اثنا زمان،  دوستان بسیاری از یاد برده اند که این ایران هم سرمایه داری بوده است و وفئودالیته تنها وجه فلاحتی آن محسوب می شده است. و همین سرمایه داری است که اکنون از زیر عبای ملا بیرون زده است.


    چرا سندیکا و چرا حزب کارگری مستقل - قسمت سوم

    همانگونه که تا کنون در دو بخش قبلی به اطلاع رسید رابطه سندیکا و حزب سیاسی کارگران همان رابطه میان جامعه و سیاست است. بر همین احتساب و اصل سندیکا نسبت به حزب سیاسی حائز جایگاه بنیادین بوده و حزب سیاسی در واقعیت امر حکم روبنای سیاسی و ابزار سیاسی در دست سندیکا یعنی جامعه سازماندهی شده کارگری است.

    همان گونه که دوستان مستحضرند جامعه کارگری تنها جامعه انسانی و. موجود است که در آن محافظه کاری موجود نیست. همه جامعه های تاکنونی و یا موجود حکمت وجودی و بقایشان در حفظ شان اما منفعت جامعه کارگری درنابودی جامعه کارگری و به عبارت دیگر برچیدن رسم دستمزدی و بساط رابطه سرمایه داری است.

    من توجه دوستان را در این جا به همین منافع کارگری جلب می کنم. و این پرسش را از پیش روانه می کنم که براستی منافع کارگری در چیست؟

    از نظر من و برداشتی که من از منافع کارگری دارم ، منافع کارگری در انحلال جامعه مزدوری و جامعه کارگری و برپایی جامعه بدون استثمار انسان از انسان، و بطور مشخص جامعه غیر سرمایه داری است. در ادامه پیرامون منافع کارگری می توان از انحلال حاکمیت انسان بر انسان و به این معنا دولت نام برد و بدنبال خود انحلال احزاب کارگری را هم به همراه دارد.

    به نظرمن ما اگر بخواهیم پیگیرانه بباندیشیم نتیجه منطقی انحلال جامعه های کارگری و جامعه های سرمایه داری و در ازای آن استقرار جامعه فارغ از استثمار در عمل به معنای انحلال سندیکا نیز می باشد.

    به این معنا آنگاه اگر بخواهیم این نتیجه را خواهیم داشت که هم سندیکا و هم حزب سیاسی کارگران ابزارهای مبارزه اجتماعی و سیاسی در دست کارگران در حین موجودیت سرمایه داری و تا استقرار جامعه فارغ از استثمار یعنی تحقق منافع کارگری می باشد.

    بنابر این از پیش روشن است انگیزه اصلی تشکیل سندیکا و حزب سیاسی کارگری تامین منافع کارگری است و اما این منافع برخلاف تصور برخی که از این منافع کوتاه می آیند با وجود سرمایه داری و کارگری کردن تامین نمی شود.

    اجازه دهید به منظور برجسته کردن مسئله، این نتیجه گیری آخری را ما میان خود به یک اصل مبدل گردانیم. با عزیمت از این اصل مابقی آنچه سندیکا و حزب سیاسی او در چارچوب سرمایه داری تحصیل می کنند قابل ارزش یابی و سنجش است.

    من بر این نکته که از جهاتی مهم هستند تاکید دارم. اما در این رابطه دو جهت را به خاطرم میرسند عنوان می کنم.

    1- اول از همه این نگرش قدیمی و خطاآمیز است که به یک تقسیم وظایف سیاسی و اقتصادی میان حزب و سندیکا معتقد است. بر این پایه آنگاه این نتیجه گرفته می شود که سندیکا یک ارگان برای مبارزه صنفی و اقتصادی و معیشتی کارگر نظیر دستمزد، بیمه، مسکن و... می باشد و حزب سیاسی در عوض جون سروکارش با حکومت و قانون و...یک اقدام انقلابی است که یا پیگیری آن تجویز نمی شود و یا اگر میشود پیگیری همان منافع کارگری که در فوق گفته شد مد نظر قرار می گیرد.

    به عبارت دیگر تقسیمی شده است میان پیگیری منافع کارگری که امر سیاسی و انقلابی خوانده می شود و در شمار وظایف حزب کارگر قلمداد می گردد و پیگیری وظایف صنفی و پیش پاافتاده که هر صنفی دارا است و در آن پیرامون یک قران و دوقران سروکله زده میشود و این کار بعهده سندیکا نهاده شده است.

    چنان که می بینید در این تقسیم بندی یک تضادی میان فعالیتهای سندیکایی وفعالیت های سیاسی ایجاد کرده اند که رهایی از چنبره چنین تضادی اصلا کار آسانی نیست.

    این تضاد اشاره دارد به همان فعالیتهای اصلاح طلبانه کارگری و فعالیتهای انقلاب- کارگری که اولی به عنوان حرکت های سندیکایی و اقتصادی و معیشتی و صنفی و دومی به منزله فعالیتهای سیاسی که باانقلاب کارگری همراه است، خوانده میشوند.

    از نظر من چنین تقسیم بندی از اساس اشتباه است.

    حالا علت این را عرض میکنم. توجه بفرمایید اگر مبنا اصلاحات در عوض انقلاب در هستی و در جامعه کارگری باشد امر اصلاحات در جامعه کارگری هم می تواند سندیکایی و هم بطور سیاسی پیشبرده شود.

    من میان اصلاح طلب و اصلاح گرایی از یکسو و از سوی دیگر ضرورت تاریخی اصلاح فرق قائلم. من به این افتراق در جای خود بیشتر اشاره خواهم کرد. اما در اینجا اصل را می گذاریم بر این که ضرورتا و تاریخا و نظر به روند تکاملی راه کارگری راه اصلاحات در ازای راه انفلابی باشد.

    همان گونه که در پیش هم مطرح نمودم باید بپذیریم که راه انقلابی تنها راهی است که تامین کننده منافع کارگری است. راه اصلاحات تامین کننده منافع ما کارگران نیست.

    این همان اصلی است که من فوقا به آن رسیدم. از انقلاب و تامین منافع کارگری به هر علت که خواستید کوتاه که بیایید آنگاه آن میشود که اصلاحات خوانده میشود.

    من به شخصه به این نظرم که گاه اصلاحات در ازای انقلاب یک جبر تاریخی و تکاملی است. من امر انقلاب را یک امر تاریخی و تکاملی می دانم و زمانی که تاریخ و تکامل به آن درجات نایل گردد که باید انقلاب شود آن گاه انجام اراده تاریخ اراده ما خواهد شد.

    اما تا آن زمان اراده تاریخ به اصلاحات خواهد بود و درست بر همین اساس است که می خواهم نتیجه گیری کنم آن تقسیم بندی که وجود دارد در حقیقت امر تقسیم دو مرحله تاریخی یک مرحله اصلاحات و دیگری مرحله انقلابی است و در هر یک از این مراحل بطور همزمان هم سندیکا و هم حزب سیاسی او از موجودیت برخوردارند که در یک مرحله اصلاحات و در مرحله دیگری انقلاب را پیش می گیرند.

    پس این طور نیست که سندیکا مختص مرحله اصلاحات باشد و در صورت سیاسی شدن مرحله تاریخی هم عوض می شود و حزب مختص دوره انقلابی باشد.

    این بینش همان است که منجر به انحلال سندیکا به این خاطر که سندیکا یک نهاد اصلاح جویانه است، میشود و یا چون سندیکا را یک پدیده تشکیلاتی برای اصلاحات می داند با همین انگیزه اصلاحاتی به پای تشکیل سندیکا میرود.

    از این گذشته چنین بینشی رابطه درستی با حزب سیاسی برقرار نمی کند و گمان می کند تشکیل حزب سیاسی یعنی نابودی سرمایه داری و تامین منافع کارگری و به این معنا انقلاب کارگری و پرهیز از سیاست یعنی واگذاری آن به سرمایه داران و غیره و مشغول شدن به سندیکا یعنی همان اصلاح طلبی و...


    پس اجازه دهید یک نتیجه گیری کوتاه از آنچه گفتم بنمایم.
    در مرحله ای که اصلاحات یک ضرورت تاریخی است، خواه سندیکا و خواه حزب سیاسی کارگر ضرورتا در پی اصلاحات هستند. در این مرحله سندیکا و حزب سیاسی او وظایف مرحله اصلاحات را به تناسب میان خود تقسیم میکنند.

    درست در همین جاست که این پرسش پیش می آید که آیا سندیکا به حزب سیاسی در کنار خود احتیاج دارد یا نه؟
    من همان گونه که پیشتر هم عرض کردم تشکیل حزب مستقل کارگری به عنوان بازوی سیاسی جامعه کارگری که وظایف سندیکا را در قبال نظام سیاسی و حکومتی به پیش ببرد الزامی است و در این جا اضافه می کنم اما این به این معنا نباید باشد که سندیکا حق مداخله در امور سیاسی و فعالیت های سیاسی را نباید داشته باشد.

    به نظرمن سندیکا به عنوان مجمع اصلی و مرکزی کارگری هرزمان که لازم آید و بنابر تصمیم عمومی باید بطور مستقیم و بلاواسطه اعضای خود وارد حوزه سیاسی شود و به موقع هم کناره گیری کند.

    به این ترتیب من به سندیکا نقش اصلی و مادر اعطا می کنم. سندیکا مجمع و مجلس سنای کارگران است.

    ادامه درقسمت چهارم...
    http://irancomwww.blogspot.com/2011/12/blog-post_2779.html

      پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...