۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

موضع ما نسبت به نیروهای ناتو و حمله احتمالی شان به ایران بایستی چگونه باشد؟


Samad Sin

اسناد سازمان امنیت لیبی: نقش سازمان های امنیت غرب در شکنجه و لو دادن مخالفین قذافی

میدل ایست برلین: مطالعات اولیه اسناد سازمان امنیت لیبی نشان می دهد که سازمان های امنیت غرب تا قبل از سقوط قذافی با وی همکاری می کردند و مخالفین را لو می دادند. علاوه برآن، آمریکا تا همین چندی پیش از شکنجه گاه های زندان های لیبی استفاده می کرد.

منبع

http://www.facebook.com/Simorgh.S/posts/173531702724961



چنانچه ما این اخباری را که اکنون از لیبی ارسال می شوند به عنوان فاکتهای غیر قابل انکار در نظر داشته باشیم و تحلیل کنیم با یک واقعیتی رویرو می شویم که این واقعیت باید جداگانه بدون هرگونه عصبیت و هر گونه پیش داوری مورد بررسی و ملاحضه قرار گیرند. این که می گویم این واقعیت باید دستخوش پیش داوری های ما نگردد منظورم این است قبل از این که ما بیاییم و در صدد آن باشیم از این واقعیت ها بهره برداری سیاسی و اجتماعی بسود خودمان کنیم بیاییم پیش از همه بپذیریم که این ها واقعیت هستند و این واقعیت ها را نمی توان انکار کرد.



یعنی واقعیت این است که این کشورهای ناتو -و این ها که هر نامی دارند - حتی با جمهوری اسلامی و سازمان امنیت آن در ارتباط می باشند. پیرامون این واقعیت بسیار می توان سخن گفت و هریک ما بهتر می داند که ابعاد این واقعیت گسترده تر از این حرفها و اخبار واصله است. این یک طرف قضیه است.


طرف دیگر منافع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و... خودمان مطرح است. همان گونه که به تجربه می دانیم آنچه که واقعیت ایرانی خوانده میشود دوپاره است و یکپارچه نیست. یعنی نسبت به آنچه ما منافع واحد سیاسی و اقتصادی و ... کشور ایران می خوانیم و میدانیم هم که واحد است دو رویکرد و دو برخورد کلا متفاوت وجود دارد.


ما اگر به تاریخچه این دو رویکرد متفاوت مراجعه کنیم متوجه می شویم که از دیرباز که در ایران مثلث قدرت - استبداد ، آزادی و نیروهای خارجی - مطرح بوده از همان زمان هم پیوسته از سوی استبداد خواهان و آزادی خواهان دو گونه برخورد به امر استقلال ایران وجود داشته است.


از آنجاییکه پیرامون این دو رویکرد متفاوت سخن کم گفته نشده است من در این جا به سهم خود فقط تاکید می کنم میان رویکرد مستبدین به امر استقلال از یکسو و از سوی دیگر جمهوری خواهان به آن تفاوت در دو راه ایرانی برای کسب و حفظ استقلال وجود دارد. حال بر پایه این دو رویکرد متقاوت بازگردیم به آن واقعیت های ارسالی از لیبی و از آن جا بر گردیم به این موضوع که برغم این واقعیت ها موضع ما بایستی نسبت به نیروهای ناتو و حمله احتمالی شان به ایران چگونه باشد؟


به نظرمن در پاسخ به این پرسش باز همان دو رویکرد استبدادی و جمهوری خواهی در ایرانیان بروز خواهد کرد.در جرگه جمهوری خواهان این پرسش مطرح است که آیا بطور اصولی طلب مساعدت از ناتو برای غلبه بر مستبدین داخلی جایز است یا نه؟ درجواب به نظر من مجاز است. به شرطی که این طلب مساعدت از سوی ما باشد و به شرطی این که ما رهبری امور داشته باشیم و تداوم امر منجر به نقض هویت استقلال خواهانه و جمهوری خواهانه ما نشود.


در غیر این صورت همین میشود که در لیبی و عراق و افغانستان شد. یعنی این ها بدون توجه به مطالبه مساعدت ما و بنابر تشخیص خودشان و حتی در همهمه قیام مردم وارد کارزار خواهند شد. و حتی نمونه افغانستان هم نشان می دهد برای این که نیروهای خود را در کنفراس خودساخته شان به پشت میز بنشانند از پیش هم یک سری ترور های راه می اندازند و برخی از سران هم ازبین خواهند رفت. نمونه ترور شاه مسعود در افغانستان است.


آدم این ها را که می بیند خوب به خود میگوید فرق است میان تئوری طلب مساعدت و عمل جبهه بندی با ناتو. ما در تثوری مشکلی نداریم. در حقیقت خیلی هم زیباست. چرا که قشون ناتو می آید و به عنوان بازوی نظامی جمهوری خواهان مبادرت به عمل جراحی تکه سرطانی در کالبد ایرانیان می کنند که سپاه و آخوند و... نام دارند. یعنی کاری که ما خودمان ناتوانیم- پیرامون این ناتوانی بیشتر در پایین - با ورود نیروهای نظامی حرفه ایی و قوی تر انجامش می دهیم. اما تا این جا این فقط تئوری است.



در عمل باید به روزانه به پیش از 50 حمله نظامی هوایی توجه کرد که در لیبی در طول این مدت هشت ماهه انجام گرفت. این برای ما ایرانیان یعنی بمباران شهرها و تاسیسات و ... یعنی کشته شدن کودکان بیگناه و.. مجموعه این ها را که من در عمل و نه در تئوری می بینم به خود می گویم این کدام جمهوری خواه است که فرمان چنین حملاتی را خواهد داد؟ و کدام جمهوری خواه است که مسئولیت مرگ این همه کودکان بیگناه را بعهده خواهد گرفت؟ این کدام ملت است که از پیش پرداخت چنین هزینه های سنگینی را می پذیرد و متحدانه تا آخر ایستادگی می کند؟ اگر مابخواهیم این غده سرطانی را از راه ناتو جراحی کنیم از پیش باید متحدانه هزینه های جانی و مالی و .... آن را هم تقبل کنیم و این ما یعنی مردم باید آگاهانه به این امر رای بدهند.



در غیر اینصورت به وکالت مردم و به شکل غیر مستقیم و حزبی نمی توان این مسئله را پاسخگو بود. اگر کسانی میتوانند. من به شخصه قادر نیستم.

از این ها گذشته بازگردیم به آن زبونی و ضعفی که شالوده مطالبه کمک از نیروهای ناتو است. هیچ انسانی کاری را که خود توانای آن است انجام آن را به دیگری واگذار نمی کند. باید به این ریشه مطالبه کمک از نیروهای ناتو توجه کرد. در این توجه است که باید در نظر داشت هر کاری را که انسان از روی ضعف انجام می دهد عاقب خوشایندی ندارد.



برای همین ما پیش از مطالبه کمک از نیروهای ناتو بهتر است به ریشه های ضعف قوای نیروهای مردمی در برابر نیروهای استبدادی توجه کنیم و در صورت امکان برای حل آن در جستجوی راه حلی باشیم.

همانگونه که بسیاری از اهل فن سیاست تا کنون ابراز داشته اند بر نیروهای مردمی و ضد استبداد است که پیش از آن که مجبورشان کنند تا در کنفراس های خود ساخته جمع شان کنند به ابتکار خود گردهم آیند و هرچه زود تر بر حول یک شکل حکومتی با همان محتوای مردمی که ظاهر مورد تفاوق همه است به اتحاد عمل برسند.



علی الظاهر بر سر محتوای آزادی و استقلال و ... اختلافی وجود ندارد و تنها این شکل حکومتی است که مایه این همه اختلاف شده است.

عقل سلیم حکم می کند اگر در محتوای حکومتی نیروهای مردمی با هم توافق دارند در تفاوق بر حول شکل حکومتی از خود گذشت نمایند و در شرایط حساس کشوری برای محتوای واحد و مورد توافق همگان شکل واحدی که مورد توافق همگان است برگزینند.

در این راه به سه نیرو باید توجه شود


  • 1- نیروهای خواهان دمکراسی و آزادی در شکل حکومت مشروطه سلطنتی
  • 2- نیروهای خواهان دمکراسی و آزادی در شکل حکومت سوسیالیستی
  • 3- مجاهدین خواهان دمکراسی و آزادی در شکل شورای ملی و مقاومت

از نظر من در این شرایط حساس در عوض معطوف کردن توجه خودبه نیروهای ناتو بهتر آن است که این نیروهای نامبرده از اشکال حکومتی که به آن پای می فشارند دست شده و نظر به محتوای مشترک آزادی و دمکراسی بر حول یک شکل جمهوری با محتوای آزادی و دمکراسی گردهم آیند و از این همه اصرار و ابرام بر اشکال حکومتی خود دست بر دارند.



اگر نیروهای مردمی در شرایط حساس کنونی موفق شوند شکل های حکومتی خود را در یک شکل واحد حکومتی به نام جمهوری قربانی محتوای آزادی و دمکراسی نمایند آنگاه در مسیر رفع تشدد و پراکندگی و ارائه یک شکل حکومتی از آزادی و دمکراسی به مردم گام های موثر بلندی بر داشته شده که به سهم خود این قدم ها منجر رفع ضعفی خواهد شد که اکنون بن مایه عنایت به مطالبه کمک از نیروهای ناتو است.



در این جاست که باید گفت اگر این گروهایی که چنین بر شکل حکومتی خود پافشاری می کنند علی رغم این که اظهار و اقرار می نمایند که در محتوای پیرو آزادی و دمکراسی و استقلال و عدالت و ... در کشور هستند پس آن از خود گذشتگی در راه آزادی و استقلال و... کجا می ماند؟ وانگهی مگر این اشکال حکومتی که بزعم خودشان تنها فرم ها و صورتک هایی بی ارزشی هستند در راه تحقق محتوای آزادی و استقلال و عدالت و قانون و... پس چرا این ها با این همه سماجت غیر قابل وصف بر این اشکال بی ارزشی مانند سلطنت، شورای ملی مقاومت و یا حکومت شورایی و ... چسبیده اند؟


بهر حال باید در شرایط حساس کلاه خود را قاضی کرد و از سماجت های بی اساس در فرم و ظواهر پرهیز کرد که به سهم خود مایه تشدد خاطر و پراکندگی در میان ما ایرانیها ست.


چنانچه ما در صدد این پراکندگی های صوری برآیم و بر اساس یک محتوای مشترک و واحد که ظاهرا وجود دارد برای یک شکل واحد به تفاوق برسیم آنگاه دیگر هیچ نیازی نیست که از هم اکنون به لزوم مداخله نیروهای نطامی ناتو به ایران بیاندیشیم که از پیش آشکار است که عواقب ناگوار و غیر قابل منتظره ایی را برای کشور به همراه خواهد داشت.

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

مدل حکومتی متکی بر پایه انتخابات آزاد را باید در وهله اول مستقر ساخت


در منازعه تاریخی و اجتماعی میان مناسبات و جامعه کهن از یکسو و از سوی دیگر مناسبات و جامعه نوین که سرانجام به یک مبارزه بر سر قدرت سیاسی و حکومتی و رسمی می انجامد از آنجا که این کشمکش یک مقابله نیروها بر پایه قانون فیزیک است لذا باید روند این منازعه را هم بر پایه همان قوانین فیزیک و تعادل نیروهای دنبال کرد.



کیفیت جدید تاریخی و اجتماعی که می خواهد دامنه گسترد و جانشین کیفیت کهن گردد در یک مسابقه احضار نفر در برابر نیروی کهن - که انتخابات خوانده می شود - از پیش بازنده است. از این رو کیفیت و نیروی جدید برای پیروزی در این دوئل و برای اثبات حقانیت تاریخی و کیفی خود نباید از در انتخابات وارد شود. او باید در وهله اول مسئله تعادل قوا را بسود خود حل کند و سپس پس از کسب قدرت سیاسی و قانونی در مرحله دوم به انتخابات متوسل شود.


در همین مسیر است که باید سه حربه از دست نیروهای کهن گرفته شود:


  • حربه نخست توسل به دین از سوی نیروهای کهن است. باید این نیروها را از این بابت خلع سلاح کرد. در دوئلی که جاری است نیروهای کهن کشور به سلاح دین متوسل شده اند تا از این راه با مهر تقدس به خود کوبیدن و لباس عافیت به تن پوشیدن خود را از گزند نیروهای مدرن در امان دارند.



  • دیگر حربه این نیروهای کهن ادعای تحول خواهی و انقلاب خواهی آنها است که سراپا کذب محض است. این نیروها به دروغ ادعای انقلابی و تحول خواهی دارند. در حالیکه دقیقا از آن چه این نیروها واهمه دارند همین تحول و تکامل اجتماعی و به این معنا انقلاب در جامعه است.


  • حربه سومی که این نیروها در این کشمکش تاریخی بدان توسل می جویند سلاح احضار نفر انسانی در یک انتخابات برای اثبات مقبولیت شان می باشد. که آنها آنرا به دروغ دمکراسی می خوانند. در مورد این سلاح دمکراسی کذبشان یعنی احضار نفر انسانی و غوغا سالاری -نفوس و جمعیت - و اثبات مقبولیت مدل حکومتی شان باید عرض شود در یک منازعه کمیت و حقانیت تاریخی اصل مقبولیت نیست.وقتی سپاه های دو نیرو در برابر هم قرار می گیرند همواره پیروزی با آنهایی نیست که اکثریت دارند و بطور مثال دریک انتخابات احتمالا پیروزی از آنها خواهد شد. در تاریخ و تحول اجتماعی کشور هم به همین نحو دو سپاه در مقابل هم صف آرایی کرده اند و در این رویارویی تاریخی از انتخابات و احضار لشکر سخن گفتن بی اساس است و ارتباطی با دمکراسی ندارد.


در این جا در وهله اول باید در یک نبرد سرنوشت ساز تکلیف این رویارویی بر سر تصاحب قدرت اداری کشور مشخص شود. و آنگاه در استقرار مدل حکومتی جامعه نوین که یک مدل حکومتی متکی بر انتخابات آزاد است، برای اداره کشور می بایست به روش انتخاباتی متوسل شد.

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

امت اسلامی و جامعه طبیعی


دو نکته در رابطه میان جامعه دینی و جامعه طبیعی که پیرامون مباحث حول سکولاریته مطرحند از قرار زیر می باشند:


  • نکته اول این که جامعه دینی - امت - در موضع گیری خود در برابر جامعه طبیعی آزاد است

  • نکته دوم این که ادغام جامعه طبیعی در جامعه دینی ممکن نیست مگر این جامعه دینی در جامعه طبیعی ادغام شود.

در ادامه تلاش می شود این دو نکته شکافته شود.

معمولا در مباحث سکولاریته یعنی مراعات تفکیک موجود میان جامعه طبیعی و جامعه دینی و عدم ادغام ایندو - نکته دوم - نکته اول یعنی الزام فعالیت های جامعه دینی و موضع گیری آن در قبال جامعه طبیعی و جامعه دنیوی مطرح میشود.

ما برای این که مبحث سکولاریته یعنی عدم ادغام دو جامعه دینی و دنیوی را به کرسی بنشانیم مجبوریم از نکته اول آغاز کنیم و تاکید کنیم که سکولاریته به معنای ممنوعیت فعالیت جامعه دینی یعنی این حکمت وجود جامعه دینی - امت - نیست.


امت در برهه ایی از حیات جامعه دنیوی تشکیل میشود تا به زعم خود به هدایت دینی جامعه دنیوی بپردازد و حکمت وجودی امت هم در موضع گیری در قبال جامعه دنیوی و در همین امر هدایت دینی است.

بنابر این ممنوعیت جامعه دینی مخالف آشکار با حکمت وجودی آن است. امت اززمانی که آغاز به موجودیت می نماید و فعالیت خود را در برابر جامعه طبیعی از سر می گیرد، از همان زمان هم مجاز است ماتریال های جامعه دینی راکه به صورت عقاید، آیین ها و ... هستند به منظور هدایت و ارشاد جامعه طبیعی وارد جامعه دنیوی سازد.

فرض کنیم ما این فعالیت ها ر ا برای سهولت کار تحت عنوان فعالیت های فرهنگی و دینی قرار دهیم. جامعه طبیعی که حق این فعالیت های فرهنگی و دینی را به نهاد ها و انجمن های فرهنگی و دینی اعطاء نمود و از حق انسان در دایر کردن چنین اجنماعاتی دفاع نمود، آنگاه عملا می پذیرد که چنین نهاد هایی آزادند که ماتریال های خود را آزادانه وارد جامعه طبیعی کنند.

جامعه طبیعی در برابر چنین نهادها و انجمن های فرهنگی و دینی که زیر عنوان حقوق بشر برای فعالیت های آزاد فرهنگی و دینی به کار می پردازند در واقع دست هایش بسته است و مگر در مواقع بسیار حاد و استثنایی نمی تواند از خود دفاعی کند.

از آن جمله است زمانی که از سوی این نهاد ها و انجمن های فرهنگی و دینی ماتریال هایی وارد جامعه می شوند که نظیر مطالب دینی در ضدیت با جامعه طبیعی قرار دارند.

همان گونه که گفته شود نظر به آزادی فرهنگی و دینی احاد جامعه طبیعی آزادند که از جامعه طبیعی بگسلند و یا این گسست را در جامعه های فرهنگی و دینی تحت عنوان ارشاد و دین و ... به فعالیت در آورند.

در این رابطه از سوی جامعه طبیعی این آزادی برای عبودیت، برای گسست از طبیعت و... به احاد جامعه اعطاء شده و حقوق شان برای چنین عبودیتی به رسمیت شناخته میشود.

تا این جا مطلب پیرامون آزادی اجتماعات و پیرامون نکته اول است.

اما در نکته دوم ما با مطلب دیگری مواجه هستیم که در موارد بسیاری با مطلب اول در هم آمیخته می شود.

اگر مطلب اول آزادی اجتماعات و تشکیل انجمن های فکری، فرهنگی و دینی ، آزادی بیان و اندیشه و... است نکته دوم الزام عدم ادغام جامعه های دینی و فرهنگی با جامعه دینی است. این به چه معناست؟

این به این معناست که هیچ انجمن و نهاد فرهنگی و دینی مجاز به تبدیل شدن به یک نهاد از نهاد های جامعه طبیعی نیست. به اختصار هیج انجمن و نهاد فرهنگی و دینی مجاز به تبدیل شدن به یک نهاد اجتماعی نیست.

به عبارت دیگر انجمن ها و نهاد های فرهنگی و دینی نهاد های اجتماعی نیستنند و نباید هم زیر پوشش آزادی بیان ، و آزادی اجتماعات و ... زمانی مبدل به یک نهاد اجتماعی بطور مثال یک نهاد قانون گذاری، نهاد دولتی و نهاد قضایی و.... شوند.

نکته دوم دارای مضونی این چنینی است:


نکته دوم این که ادغام جامعه طبیعی در جامعه دینی ممکن نیست مگر این جامعه دینی در جامعه طبیعی ادغام شود.


یعنی در هر تلاش که از سوی جامعه دینی برای ادغام جامعه طبیعی در خود می شود در عمل نتیجه آن این است که جامعه دینی به عنوان یک نهاد از نهاد های اجتماعی در جامعه طبیعی ادغام می گردد.

به این می گویند به جای این که جامعه و سیاست دینی شود، این جامعه دینی و این دین است که سیاسی و اجتماعی می شود.

ما چنانچه به مفهوم این عبارت آخر بدقت توجه کنیم متوجه خواهیم شد برای پیشگیری از سیاسی و اجتماعی شدن جامعه دینی و دین- به این می گویند سوسیالیزاسیون و سکولاریزاسیون امت و دین - ما نباید دچار این اشتباه شویم که جامعه طبیعی و سیاست در پی آن هستند که هرباره از موجودیت نهادها و انجمن های فرهنگی و دینی پیش گیری کنند.

و درست همین جا است که عمدتا مغلطه می شود. پس اجازه دهید این نقطه را با روشنی بیشتر تاکید و برجسته کنیم.

پیشگیری از سوسیالیزاسیون و سکولاریزاسیون جامعه دینی - امت - و به همراه آن دین - ماتریال جامعه دینی - به معنای پیشگیری از حق فعالیت آزادنه جامعه دینی در جامعه طبیعی نیست که به این آخری به غلط حق فعالیت اجتماعی خوانده می شود. چرا که حق فعالیت در جامعه به معنای حق فعالیت اجتماعی نیست.

گفتیم و تاکید می کنیم حق فعالیت اجتماعی نه حق فعالیت در جامعه مخصوص نهاد های اجتماعی است. جامعه های دینی و فرهنگی حق تبدیل شدن به نهاد های اجتماعی را ندارند و به این معنا چون نهادهای اجتماعی نیستند برای آنها هم حق فعالیت اجتماعی متصور نیست.

اما در عوض تاکید می شود ملاحضه حقوق نهاد ها و جامعه های دینی برای فعالیت در جامعه - نه فعالیت اجتماعی - از الزامات و انتضامات جامعه طبیعی است وباید مراعات شود.

جامعه طبیعی در مراعات حقوق احاد انسانی به این نمی اندیشد که چنین نهادهایی با مقصد ضدیت با جامعه طبیعی و یا با تایید آن برپا می شوند. همه انسان ها آزادند تا سر حد بندگی و عبودیت آزادانه به بندگی و ضدیت با آزادی خویش تن دردهند.


۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

جامعه طبیعی و سکولاریته


جامعه ایی طبیعی است که قواعد و انتظاماتش بر پایه پاسخ به نیازهای طبیعی و اجتماعی انسان باشد. از این رو سازمان این چنین جامعه ایی بر اساس هیچ تعریف از پیش تعیین شده ایی یعنی بر اساس هیچ دگمی نیست. بنابر این چنین جامعه ایی فارغ از حاکمیت هرگونه نیروی غیر اجتماعی که صاحب منافع ویژه ایی است و آسوده از حاکمیت هر گونه ایدئولوژی و مکتبی است.

موتور محرک چنین جامعه ایی - جامعه طبیعی - مقتضیات طبیعی و اجتماعی آن است.

تسلط یک گروه اجتماعی بر گروه اجتماعی دیگر نافی طبیعی بودن جامعه نیست اما نافی بدوی بودن آن است. این به این معناست که جامعه های بدوی جامعه هایی بوده اند که در آنها تسلط یک گروه اجتماعی بر گروه دیگر وجود نداشت.

در سیر طبیعی تکامل اجتماعی و بر اساس مقتضیات و ضرورت های اجتماعی بوده است که این تسلط پیدا شد. از این رو تسلط یک گروه اجتماعی بر گروه اجتماعی دیگر ناقض طبیعت و ضروریات اجنماعی تکامل نیست.

باید توجه داشت که در این جا سخن از تسلط یک گروه اجتماعی بر گروه دیگر اجتماعی است. یعنی سخن از حاکمیت یک گروه اجتماعی برگروه دیگر اجتماعی نیست.


آنچه در همه موارد ناقض جامعه طبیعی است یعنی ناقض جامعه ایی که قواعد و انتظامات آن بر شالوده پاسخ دادن به نیازها و ضرورت های طبیعی و اجتماعی انسان می باشد، حاکمیت یک گروه غیر اجتماعی با داعیه های از پیش تعیین شده است.

سکولاریته در واقع واکنش انسان در برابر همین حاکمیت یک گروه غیر اجتماعی و ایدئولوژیک و مکتبی با هدف حفظ جوهر طبیعی و اجتماعی خود در برابر جوهر بیگانه می باشد.

من از این چنین نتیجه می گیرم سکولاریته و مطالبه سکولاریته یعنی در عین حال بیان وجود یک حاکمیت از سوی یک نیروی غیر اجتماعی بر جامعه طبیعی و سکولار.

از این رو در به دنبال تحقق مطالبات سکولاریته و در طی رفع حاکمیت غیر اجتماعی بر جامعه طبیعی باید آن نیرویی را که از سوی آن چنین حاکمیت غیر اجتماعی و غیر طبیعی اعمال می شود شناسایی شود.

از همین جاست که من به این نظرم روحانیت به مثابه جزئی از تشکیلات امت - کاتولیسه - یک گروه اجتماعی نیست.

و از همین جاست که حاکمیت روحانیت و به همراه آن حاکمیت امت بر ملت باعث ناهنجاری می شود که رفع آن نهضت سکولاریته را فرا می خواند.

سکولاریته به این معنا همان نیروی طبیعی و اجتماعی در انسان است که حاکمیت عناصر غیر طبیعی و غیر اجتماعی بر خود را پس می زند و از طبیعت انسان در برابر آنچه که از سوی او از پیش تعیین شده و زاده تراوشات فکری است اوست به دفاع برمی خیزد.


۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

من رای نمی دهم


من رای نمی دهم نه این که مخالف اصل انتخابات هستم. من رای می دهم هنگامیکه جمهوری در کشور حاکم است و مردم از راه انتخابات حق حاکمیت خود را به مرحله اجرا در می آورند. من در چنین جمهوری به پای صندوق رای میروم چون انتخابات آزاد است و شرایط اولیه انتخابات آزاد یعنی آزادی احزاب و آزادی برای انتخاب شدن و انتخاب کردن و.... فراهم و تضمین شده است.

در عوض من در ولایت فقیه به پای صندوق رای نمی روم چون ولایت فقیه را ولایت فقیه می فهمم. من به پای صندوق های رای نمی روم
چون رای من ضامن حاکمیت فقیه است. چون به این رای دادن بیعت با امام وقت می گویند و من می خواهم رای بدهم، انتخاب شوم و انتخاب کنم، نه این که با امام زمان بیعت نمایم. این آخری را من امر عقیدتی میدانم. در حالیکه انتخابات از نظر من یک امر سیاسی و حکومتی است. سیاست را باید از امور عقیدتی جدا نگه داشت. این طرح تفکیکی که در اتوبوس ها و... را که می بینم مدام به همین می اندیشم که ای کاش در ازای جداسازی طبیعت ها- زن و مرد - سعی میشد تفکیک امور عقیدتی و امور سیاسی چنین به شدت مراعات میشد.

من در ولایت فقیه رای نمی دهم چون در ولایت فقیه این شخص فقیه است که حاکم است و نه مردم. در ولایت فقیه، قانون گذاری وجود خارجی ندارد. فقیه و شریعت از پیش تعیین شده اند. حتی خود فقیه شارع فقه نیست بل که شارح فقه است. از این رو انتخابات مجلس قانون گذاری در ولایت فقیه به دوجهت بی معنی است. اولا مجلس قانون گذار وجود ندارد و در ثانی انتخابات چنین مجلسی که مجلس رهبری خوانده می شود از نمایندگانی است که همه به نحوی غربال شده اند.

از این گذشته من در ولایت مطلقه فقیه رای نمی دهم چون از این راه این جمهوری نیست که هرباره تحقق می یابد و ضمانت می شود بل که این فقیه و ولایت اوست که تایید می گردد.

در جمهوری ها رسم بر این است که جمهور مردم از راه انتخابات هرباره این یا آن گروه اجتماعی را به اتفاق یا به تنهایی برای حکومت کردن بر سر کار می نشانند. اما در ولایت فقیه چنین نیست. درولایت فقیه چون شارح فقه دائم العمر حکومت می کند و چون فقه از پیش تعیین شده است انتخاب هرباره این یا آن گروه اجتماعی وجود خارجی ندارد.

با این وجود دسته جاتی هستند که چنین استدلال می کنند که اگر انتخابات درست و پاکیزه برگزار گردد آنگاه امید این وجود دارد که مردم از راه انتخابات در ولایت فقیه به ولایت برسند.

آنها در ادامه چنین استدلال می کنند مانع اصلی، عدم برگزاری سالم انتخابات در کشور است. آنها می گویند از راه انتخابات سالم مردم در ولایت فقیه این شانس را می یابند که خود حکومت کنند.


من نظر این دسته جات را نمی پذیرم. چون این دستجات قادر به تفکیک دو موضوع با هم نیستند. اولا در ولایت فقیه در هر انتخابات خواه انتخابات مجلس اسلامی و خواه انتخابات ریاست جمهوری- سعی نمودم دو انتخاب مهم کشور را نام ببرم- این حاکم و یا حکومت نیست که انتخاب می شود بل که اندام هایی از حکومت که از بازوهای فقیه هستند. علتش این است که در ولایت فقیه حاکمیت مانند یک دیکتاتوری دائمی است.
ثانیا و در مقابل موضوع اول ولایت فقیه است که می دانیم در هیچ یک از این انتخابات نامبرده گزینش آن مطرح نیست.

همین گروه ها برای تغییر حکومت و نظام حکومتی از ولایت فقیه به جمهوری راهکاری ندارند. در عوض راهکاری که این ها ارائه میدهند به شرط انتخابات سالم تغییر مجلس و دولت مطیع رهبری از این مجلس و یا دولت به مجلس و دولت دیگر است.

این ها این تغییر و تبدیلات را که هر دوره انتخاباتی مجلس و دولت صورت می پذیرد را به ما به جای تغییر حکومت تحویل می دهند که این آخری در ولایت فقیه دائمی است.

از این جاست که من چنین متوجه شده ام این منبع در واقع تا کنون سرچشمه انواع و اقسام توهمات پیرامون مقولاتی نظیر، اصلاح، حاکمیت، دولت، مجلس، دمکراسی، جمهوری و ... بوده است.

روی هم رفته من تصمیم خود را گرفته ام. من درولایت فقیه رای نمی دهم. این که از چه وقت به این نتیجه رسیده ام. این که آیا دیروز رای میدادم و امروز رای نمی دهم. برای این تصمیم من مهم نیست. مهم این است که من رای نمی دهم و دلایلش را هم به اختصار و بازبان ساده به عرض رساندم.

انتخابات دارای ارزش ابزاری است. اصل جمهوری است.


نمی توان پنهان کرد که میان رویکرد سنتی و رویکرد مدرن نسبت به امر انتخابات تفاوت فاحشی وجود دارد. از نقطه نظر مدرن انتخابات در یک کشور دارای ارزش ابزاری است. در این میان اصل، حاکمیت مردم یعنی جمهوری است. یعنی اساس، حاکمیت مردم است و حق حاکمیت از حقوق طبیعی و لایتجزای انسانی می باشد.

سوای اصل حق حاکمیت و بر پایه حق حاکمیت مردمی نوع حکومت مردمی و نوع جمهوری مطرح است که به آن اصل دمکراسی و مردم سالاری می گویند. اصل مردم سالاری و دمکراسی مانند جمهوری وآزادی یک مبحث حقوقی نیست بل که یک مبحث تشکیلاتی و مشارکتی است.

در مبحث دمکراسی و مردم سالاری دو حوزه از هم قابل تفکیک اند:

دمکراسی اجتماعی

دمکراسی سیاسی

دمکراسی و مشارکت اجتماعی مردم در واقعیت امر شالوده دمکراسی سیاسی است. به این عبارت نوع و ترکیب دمکراسی و مشارکت اجتماعی است که نوع و ترکیب دمکراسی سیاسی را تعیین می کند.

مبحث انتخابات و ارزش ابزاری آن یک مبحثی است در قیاس با جمهوری - مبحث حقوقی - و دمکراسی - مبحث اجماع و تشکیلاتی - یک مبحث سطحی و روبنایی و به این معنا نهایی.

امر انتخابات همواره جایی که گروه مطرح بوده وجود داشته است و از اینرو چیز تازه ایی نیست. وقتی 7 نفر دور هم جمعند و باید یک نفر از میان شان انتخاب شود معمولا به انتخابات متوسل می شوند مگر این که اصل انتصاب در عوض انتخاب میانشان مرسوم باشد.

حال در بعد وسیع ترهم به همین نحواست. زمانی که 70 میلیون در عوض 7 نفر به پای انتخابات می روند به همین منوال به ابزار و روش انتخابات متوسل میشوند

در هر مورد اما نکته تعیین کننده حق حاکمیت است که اصل است. اگر 70 میلیون انسان ایرانی برخوردار از حق حاکمیت یعنی این حق انسانی خود هستند برای تحقق و اجرای این حق الزاما باید به پای صندوق های رای بروند و به عبارت خودمان از انتخابات استفاده ابزاری برای تحقق و اجرای حق حاکمیت خود نمایند.

چنان که می بینید اصل انتخابات با امر بیعت مردم با حکام برابر نیست. در امر بیعت حق حاکمیت با همان 7 نفر است که منتصب شده اند و مردم تنها به پای صندوق های رای می روند تا حق حاکمیت همان هفت نفر را تایید کنند.

صرف نظر از این ها گفتیم اصل دمکراسی مطرح است. اصل مردم سالاری از مردم سالاری اجتماعی نشات می گیردو به مردم سالاری سیاسی ختم میشود.

در دمکراسی بطور کلی اصل مشارکت گروه های اجتماعی که جملگی دارای حق حاکمیت هستند مطرح است. به این معنا دمکراسی نسبت به جمهوری که این آخری یک کیفیت و حق انسانی است مقوله وسیع تری است که حائز ارزش کمی است. در دمکراسی کمیت و تعداد مشارکین در حاکمیت مردمی - در جمهوری - مطرح می باشد.

به این اعتبار همه جمهوری ها دمکراتیک نیستند اما همه دمکراسی ها جمهوری هستند.

از نظر ارزش بندی چنانکه گفتیم می توان دمکراسی یعنی نحوه و میزان مشارکت جمهور مردم در استفاده از حق حاکمیت خود را ، در رده های سازمانی و تشکیلاتی طبقه بندی کرد.

خواه جمهوری و خواه دمکراسی سرانجام به انتخابات پناه می برد و برای تحقق خود از ابزار انتخابات استفاده می کند.


این ها که گفتیم کم و بیش در اساس نحوه برخورد مدرنیته با جمهوری، دمکراسی و ابزار انتخاباتی است. درعوض ما با رویکرد های سنتی با این مقولات مواجه هستیم که با رویکرد مدرن تفاوت فاحشی دارد.

برای سنتی ها ابزار انتخابات یک وسیله برای تحقق حاکمیت مردم- جمهوری - در یک دمکراسی - حکومت مشارکت - نیست.

برای روشن تر شدن بیشتر باید به مسئله انتخابات در جمهوری اسلامی ایران توجه داشت.

سنتی ها مسئله انتخابات در حکومت آخوندی را در همه حالات همان ابزار زنگ زده بیعت و تایید حاکمیت و ولایت فقیه است را به شکل مسخ شده از ماهیت ابزاری آن خارج کرده و به آن چنان ماهیت مقدس و معجزه آسایی اعطا می کنند که توگویی صرف انتخابات نشانه تحقق حاکمیت مردمی است.

در این مسخ سازی ابزار انتخابات و تبدیل دروغین آن به حق حاکمیت مردم - جمهوری کاذب - این نوع جمهوری یعنی دمکراسی و میزان مشارکت مردم در پیاده سازی جمهوری است که قربانی میشود.

و در همه این تغییر و تبدیلات سنتی است که ابزار انتخاباتی چنان بزرگ نمایی می شود که توگویی چون در ایران در یک نمایش آخوندی انتخابات برگزار می شود، این همین کافی است

اما این که در عمل در چارچوبه ولایت فقیه یعنی در یک حکومت الهی ، براستی جمهوری- یعنی حکومت انسانی - چه معنایی دارد، مطلبی است که پوشیده نگه داشته میشود.

مگر به غیر از این است که در یک حکومت الهی و روحانی جایی برای حاکمیت انسانی و مردمی - جمهوری - وجود ندارد؟

مگر به غیر از این است که در جایی که جمهوری نیست سخن از نحوه مشارکت مردم - دمکراسی - در حاکمیت هزیان گویی به شکل سنتی است؟

از این رو بیاییم کلاه خودمان را قاضی کنیم و خود را گرفتار این مهملات سنتی ها نسازیم. حکومت الهی و حکومت انسانی در یک ظرف تشکیلاتی باهم قابل جمع بستن نیستند.

در حکومت الهی استفاده ابزاری از انتخابات همان پیاده کردن امر بیعت با حاکمیت فقیه است. در حکومتی که جمهوری نیست و به تبع آن از دمکراسی هم خبری نیست سراغ انتخابات رفتن و از این راه سراغ حاکمیت مردم- جمهوری - را گرفتن یعنی فقط برسر کار گذاشتن مردم است تا از این راه حاکمیت اسلامی و حاکمیت روحانی روزگار بگذراند که می بینیم هم به این ترتیب موفق هم شده اند بیش از حکومت محمد رضا شاه بر ماجمهور مردم حکومت کنند و این شوخی نیست.

برای دست رد زدن به سینه این تراژدی تاریخی در کشورمان که ولایت مطلقه فقیه نام دارد مدرنها باید به مکانیسمی توجه کنند که هرباره عمل می کند و سنتی ها خواه راست و خواه چپ آنرا به پیش می کشند.

در این مکانیسم که شمه ایی از آن در بالا تصویر شد همه مقولات نظیر جمهوری، دمکراسی، انتخابات با وارونه سازی سنتی ارائه داده می شوند. این در واقع سرنوشت سنتی ها در عصر مدرنیته است. این سنتی ها مجبورند در همه این موارد همان بنجل های هزارساله و قدیمی شان را در رنگ و لعاب مدرنیته به خورد ما بدهند و در این راه مجبورند به مسخ مقولاتی بپردازند که درعصر نو از سو مدرنیته - نه خلق شده اند - بل که مطرح و به پیش کشیده شده اند.

از این رو ست که ابزار بیعت در حکمرانی خلیفه مسلمین و امیر المومنین مبدل به ابزار انتخابات در یک نظام جمهوری می شود که راهی است برای تحقق حاکمیت جمهور مردم.

از همین روست که در مقابل با سنتی ها - خواه چپ و خواه راست - مطالبه ایی که مدرن ها - خواه چپ و خواه راست - عمده می سازند و باید هم عمده کنند در وهله اول حق حاکمیت مردم- یعنی جمهوری است.

به این اعتبار اول باید تکلیف حاکمیت مردم - جمهوری- را در قبال ولایت فقیه روشن ساخت و سپس از ابزار انتخابات سخن گفت.

اگر شما این را که گفته شد وارونه کنید یعنی بگویید اول انتخابات و از راه انتخابات ودوم حق حاکمیت مردم و سپس جمهوری یعنی همان مسخ مسائل به سبک سنتی ها که اکنون رواج دارد.

توجه کنید ابزار انتخابات که به این نحومسخ و مقام اول را پیدا نمود و حق حاکمیت مردم فرعی و ثانونی گشت آنگاه در راه همین مسخ سازی است که سنتی ها چنین جلوه می دهند که توگویی سنتی ها از راه انتخاباتی در پی تحقق حاکمیت مردم- جمهوری - هستند و مدرن ها می خواهند از راه غیر انتخاباتی مسئله حق حاکمیت در ایران را حل کنند.

پشتبند این راه مدرنیته - راه غیر انتخاباتی - برای حل مسئله جمهوری در برابر ولایت فقیه است که سنتی ها مدرنتیه را متهم به تمایل به اعمال ابزار خشونت برای اهداف جمهوری در قبال راه مسالمیت آمیز انتخابات برای اهداف مشترک می سازند.

اما آیا این حقیقت دارد؟ آیا این حقیقت دارد که اگر مدرنیته می گوید اول حل مسئله حاکمیت مردم و سپس انتخابات به این نحو با عمده سازی جمهوری در برابر ابزار انتخابات الزاما تمایل خود را به ابزار خشونت برای حل مسئله حاکمیت در ایران نشان می دهد و اثبات می کند؟

آیا آنگونه که سنتی ها مسئله را را وارونه می کنندو لذا جلوه می دهند ما در برابر یک دوراهی قرار داریم:

یا راه انتخابات در نظام ولایت فقیه برای حل حاکمیت

یا پیشگیری راه خشونت برای حل مسئله حاکمیت و برکناری ولایت فقیه؟

خیر. چنین نیست. این دروغ محضی است که تنها ازذهن سنتیها تراوش می کند که به حکومت سنتی خود- ولایت فقیه - کم یا بیش سخت چسبیده اند.

والا عمده دیدن حل مسئله حکومت به خودی خود به معنای تعیین روش خشونت برای حل این مسئله مهم نیست.

ما می گوییم - و در این راه بی آن که به دنبال راهکاری ازپیش تعیین شده باشیم نظیر اعمال خشونت، مبارزه منفی، تظاهرات سراسری و.... - ایرانیان برای استقرار جمهوری و تحقق حق حاکمیت مردم در کشور بایستی در قدم اول حساب خود را با حاکمیت ضد مردم و ضد جمهوری فقیه روشن سازند و سپس در راه تحقق جمهوری به پای صندوق های رای بروند.

ما می گوییم عکس آن - یعنی در ولایت فقیه به پای صندوق های رای بروند تا از این راه حق حاکمیت خود را تحقق باشند - یک دروغ بزرگ سنتی هاست که ثمره آن همین طولانی شدن حاکمیت سنتی ها است.

آیا این به معنای تجویز از پیش اعمال خشونت در استقرار جمهوری و حاکمیت مردمی است؟

آیا این به این معناست که هر کس به صندوق های رای در ولایت فقیه نرفت و از راه کذب بیعت با امام پرهیز کرد به خودی خود در راه استقرار جمهوری پیرو راه خشونت خواهد بود؟


آیا کافی نیست 33 سال آزگار با توسل به چنین مسخ و وارونه سازی ها، حاکمیت سنتی را در کشور تمدید کردن؟

تا کی می خواهیم با تسلیم شدن به چنین شیوه هایی که ما را از خشونت، انقلاب، و... می ترسانند، تن به حکومتی بدهیم که هر روز آن اضافی و هر روز آن به ضرر پیشرفت و ترقی کشور است؟


۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

صدای به گل نشستن چرخهای اقتصاد


        • نوشته زیر متن گفتگویی دوستانه میان برگی از دفترها و من می باشد که نظر به اهمیت آن از سایت سندیکا اقتباس و از این راه به اطلاع می رسد. آدرس اصل این گفتگو در پایین آورده شده است

      • برگی از دفترها

        صدای به گل نشستن چرخهای اقتصاد

        http://72.41.82.130/?p=22796

        داستان اقتصاد جمهوری اسلامی داستان جالبی شده است. گرایشات راست اپوزیسیون و مخصوصا فرقه های راستی که خودرا چپ و کارگری هم مینامند دارند تز و تحلیل ارائه میدهند که اقتصاد جمهوری اسلامی دارد رشد میکند و یارانه ها موفقیت آمیز بوده است و رژیم دارد متعارف میشود، اما در بالای خود حکومت دارند از رشد منفی و رشد بیکاری و رشد تورم و نگرانی ها سخن میگویند.

        آنچه روشن است صدای خرد شدن چرخهای اقتصاد جمهوری اسلامی دیگر دارد آشکارا به گوش میرسد. به حدی که خامنه ای هم که مدام و به نحو بسیار اغراق شده ای از موفقیت های جمهوری اسلامی سخن میگوید این هفته کارنامه اقتصادی را منفی اعلام کرد و از رشد منفی اقتصاد، از افزایش بیکاری، افزایس تورم، متحقق نشدن اهداف “سند برنامه بیست ساله”، عملی نشدن اهداف طرح یارانه ها و مشکلات دیگر از این دست سخن گفت. او روز چهارشنبه این هفته در دیدار با “مدیران اقتصادی” در اشاره به این مشکلات اقتصادی جمهوری اسلامی گفت “در اوضاع کنونی منطقه و جهان، هر کشوری که نتواند از لحاظ اقتصادی، علمی و زیرساختها از رشد لازم برخوردار شود بی‌رحمانه مورد تطاول قرار می گیرد” پیش از این نیز در مجلس اسلامی رئیس “کمیسیون طرح تحول اقتصادی” که نامی است برای طرح زدن یارانه ها، اعتراف کرد که دولت برای پرداخت یارانه های نقدی به مشکل کسر بودجه برخورد کرده است. این شخص یعنی غلامرضا مصباحی مقدم گفت که تحقق رقم ۵۴ هزار میلیارد تومان که در بودجه بعنوان در آمد قطع یارانه ها اعلام شده غیر ممکن است و بنابرین برای پرداخت یارانه های نقدی به مشکل برخورد کرده ایم. پیش از آن اخبار برخی روزنامه های دولتی حاکی از آن بود که پرداخت یارانه های نقدی قطع میشود. بدنیال این خبر محمد رضا فرزین “رئیس طرح تحول اقتصادی” که در واقع طراح اصلی این طرح است فورا دست پاچه شده و اعلام کرد که این شایعه است و یارانه ها حتی افزایش خواهد یافت. اما مصباحی مقدم این را تکذیب کرد و گفت “دولت هم‌اکنون برای پرداخت یارانه مردم تا پایان سال با کسری بودجه روبه‌رو است و به دنبال کوچک کردن جامعه هدف و کاهش جمعیت دریافت کنندگان یارانه است و چگونه می‌تواند با کسری بودجه یارانه مردم را افزایش دهد؟”

        روشن است که… پشت این اعلامها و تکذیبها و اخطارها، در عین حال جنگ و کشاکش باندهای بالای حکومت نیز قابل مشاهده است. اما همین کشمکشها نیز یکی از مشکلات جدی اقتصاد جمهوری اسلامی است. زیرا طرح قطع یارانه ها طرحی بود که مبتکرش باند احمدی نژاد بود و او را به سر کار کشیدند که این طرح را پیاده کند. خامنه ای سفت و محکم پشت این طرح و این باند بود. اما اکنون با مغضوب شدن باند احمدی نژاد، طرح یارانه ها نیز که تناقضات ذاتی خودرا داشت، به عرصه کشاکش جناحهای حکومت تبدیل شده است و بیش از پیش به معضل و مانع رسیده است. اکنون جناح مقابل سعی میکند معضلات و تناقضات این طرح را به گردن دولت و باند احمدی نژاد بیندازد. یک جنبه مهمتر اینست که هرکدام از جناحها تلاش میکنند که بخش بیشتری از در آمد حاصل از قطع یارانه ها را به آقازاده های نزدیک به خود هدایت کند. و این عملا باعث شده است که این طرح با سرعت بیشتری به گل بنشیند. باند احمدی نژاد که زیر فشار شدیدی از جانب طرفداران خامنه ای است، ولی در عین حال مجری سیاستهای اقتصادی است، تلاش دارد هرطور شده تا مقطع انتخابات مجلس اسلامی، از توقف پرداخت یارانه ها در همین حد کجدار و مریزی که پرداخت میشود، جلوگیری کند تا بتواند آرای بیشتری به خود اختصاص دهد. و برای این منظور یارانه های نقدی “بخش تولید” را عملا حذف کرده است. اما جناح مقابل که بخش اعظم همان “بخش تولید” کذایی را در دست دارد، صدایش در آمده و سهم خودرا میخواهد.

        همانگونه که اشاره شد این کشاکش هم به باری بر دوش اقتصاد جمهوری اسلامی تبدیل شده است. مخصوصا شکست طرح پرسرو صدای “هدفمند کردن یارانه ها” قطعی است. جالب این است که صندوق بین المللی پول هم به مدد باند احمدی نژاد آمده و بر خلاف گزارشهای قبلیش پشت سر هم گزارش و ارزیابی منتشر میکند که اقتصاد جمهوری اسلامی در حال رشد است و یارانه ها هم در آمد کافی داشته و هم به موقع پرداخت میشود و شکاف میان فقیر و غنی را کم کرده است! همه چیز دارد میگوید که این هم مثل تحلیل های تهوع آور چپهای رژیمی، یک تقلای سیاسی است نه ارزیابی اقتصادی. اینها نگرانند با کنار زده شدن باند احمدی نژاد، سیاست ریاضت اقتصادی نیز پته اش زده شود.

        اما شکست و بن بست طرح یارانه ها روشن است که تنها معضل اقتصادی جمهوری اسلامی نیست. تورم و رکود همزمان یک خصوصیت همیشگی آنست که اکنون عمیق تر شده است. همانگونه که ما بارها گفته ایم اقتصاد جمهوری اسلامی از ابتدا اقتصاد ریاضت بوده است. کسی نمیتواند یک طرح ریاضت اقتصادی دوبله را به کارگران و مردمی که فی الحال دستمزدهایشان زیر خط فقر است و گرانی و بیکاری و فلاکت دارد کمرشان را میشکند و به ریاضتی غیر قابل تحمل رانده شده اند، تحمیل کند. همین واقعیت است که باعث شده است ریاضت اقتصادی را با وعده رفاه میدهیم و نقد میدهیم و اوضاع بهتر میشود باید پیاده کنند. و از همینجا تناقص اساسی خودرا آشکار میکند.

        دفاع از زندگی

        مساله اساسی اینست که بن بست و معضل و عمیق تر شدن بحران اقتصادی جمهوری اسلامی، بار و فشار بیشتری را به دوش کارگران و مردم می اندازد. گرانی و بیکاری را افزایش میدهد و زندگی فقیرانه و فلاکت بار کنونی را مشکل تر و غیر قابل تحمل تر میکند. در میان مردم و کارگران معمولا دو گرایش در این مقاطع خودرا بروز میدهد. یکی گرایش احتیاط بیشتر و رفتن درون خود و تلاش برای بیرون کشیدن گلیم فردی خود از آب است. و دیگری فضای اعتراض و حق خواهی و مبارزه کردن است. اولی محکوم به شکست است. برای خرد نشدن زیر فشار فلاکت و فقر و گرانی و بیکاری بیشتر، روشن است که باید بطور جدی این دومی یعنی اعتراض و مبارزه متحدانه را گسترش داد و تقویت کرد. در شرایط فعلی و با توجه به چشم انداز اقتصادی در ایران قدم فوری برپا داشتن جنبش حق زندگی است. حق غذا و پوشاک و مسکن و زندگی انسانی. این یعنی طرح افزایش فوری و چندین برابر دستمزدها، طرح خواست بیمه بیکاری مکفی به همه بیکاران، و اعتراض به گرانی و بیکاری و بی مسکنی. و برای گسترش این مبارزه ناچار نیستیم از صفر شروع کنیم. فی الحال جنبشی گسترده وجود دارد. تا همینجا نیز اگر حکومت اسلامی طبقه سرمایه دار ناچار میشود دست به عصا پیش برود، از ترس گسترش اعتراضات و اعتصابات و بیرون زدن خشم گسترده کارگران و مردم است. اعتراضات و اعتصابات هرروزه کارگران در اعتراض به اخراجها و نپرداختن دستمزدها و علیه کار پیمانی و امثال اینها بخشی از همین جنبش است که باید و میتواند بسرعت به همان خواستهای تعرضی تر مثل افزایش دستمزدها و حق مسکن و بیمه بیکاری مکفی و امثال اینها مجهز شود. بعلاوه این بسیار مهم است که تلاش کنیم این جنبش سراسری ومتحدانه و همزمان پیش رود. یک چیز روشن است تا زمانی که جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده ایم بحران اقتصادی و بیکاری و گرانی فزاینده، جزئی جدایی ناپذیر از وضعیت این جامعه خواهد بود و باید برای مقابله قاطع با فشارهای آن بطور جدی به میدان آمد.*

      Farhad Vakof با سپاس. به نظرمن مسئله اقتصاد ایران و به این اعتبار جامعه ایران را که به دو گروه اصلی سرمایه دار و کارگر تقسیم می شوند را نباید پیوسته سیاسی کرد و از این رو سخن از اقتصاد که به میان می آید نباید بلافاصله به سراغ رژیم رفت. این اقتصاد خواه سنتی خواه مدرن و صنعتی - که از دیر باز در حال تحول است - متعلق به رژیم نیست. گذشته از ردپای رژیم در اقتصاد ایران که به اشکال گوناگون حضور بهم می رساند باید مسئله جامعه و حکومت را برغم آن از هم جدا کرد. از این رویکرد اگر حرکت کنیم پی خواهیم برد که ایران مدرن و صنعتی و به همراه آن جامعه در حال تکوین و صنعتی کشور در سایه رژیم در حال نابودی است و در این حالت نه تنها کارگران بل که صاحبان صنایع هم در حال نابود شدن هستند. در بسیاری از موارد چون زمینه های رشد و توسعه و حفاظت صنایع فراهم نیست صنایع کشور دارای بازدهی لازم نیستند و بر این پایه در معرض ورشکستگی و ... می باشند. این درست است که فضای موجود، فرهنگ مبتذلی ر ا در میان سرمایه داران پرورش می دهد که سعی کنند از این حالت منتهای بهره برداری را به سود خودنمایند. اما نبایدفراموش کرد اگر در چنین فضایی چنین فرهنگ پستی در میان صاحبان صنایع رشد می کند این را نباید به یک حالت عمومی در میانشان نسبت داد. برای رسیدن به خواست برحق در این نوشته می توان در سایه یک حکومت مدرن صاحبان صنایع را بسوی یک فرهنگ عالی هدایت نمود. در این نوشته بدرستی آمده است:«در شرایط فعلی و با توجه به چشم انداز اقتصادی در ایران قدم فوری برپا داشتن جنبش حق زندگی است. حق غذا و پوشاک و مسکن و زندگی انسانی. این یعنی طرح افزایش فوری و چندین برابر دستمزدها، طرح خواست بیمه بیکاری مکفی به همه بیکاران، و اعتراض به گرانی و بیکاری و بی مسکنی.» در نظر من این خواستها در صورتی ممکن و اجرا پذیر هستند که ایران سرانجام جاده تحول صنعتی را به پیماید و رشد اقتصادی و صنعتی در سایه یک حکومت مدرن تثبیت گردد و. زمینه عمومی و اجتماعی برای عملی کردن چنین خواسته هایی بوطر عینی و اقتصادی فراهم گردد. البته در این زمینه بر گرداندن فرهنگ مبتذل در میان سرمایه داران که به رژیم فعلی خو گرفته اند هم الزامی است. با سپاس فرهاد واکف

      • Farhad Vakof دوست عزیز اجازه بدهید در همین بخش پیرامون صدای به گل نشستن چرخ های اقتصاد ایران با هم به گقتگوی دوستانه مان ادامه دهیم. من هم همین را می گویم. صدای به گل نشستن چرخهای اقتصاد ایران به گو ش می رسد و در این امر ما نمی توانیم سرمایه داری در ایران- سرمایه داری در بخش صنعنی، نه سرمایه داری سنتی و کهن ایرانی را - نظر به قوانین آن مسئول این به گل نشستن بدانیم. آن چه در ایران در جریان است که من را با شما موافق می سازد سیاست رژیم حاکم به این به گل نشاندن اقتصاد صنعتی و کلان ایران است. ازاین رو باید جامعه -( اقتصاد)- و سیاست را از هم جدا کرد. من که این را می بینم به اندیشه می افتم در کشور در حال تحول و گذار به یک کشور صنعتی و پیشرفته به گل نشستن اقتصاد مدرن ایران و به تبع آن جامعه مدرن و در حال تحول کشور محصول سیاست ارتجاعی، سنتی و واپس گرای کنونی است. از این رو باید گفت از این اقدام نه کارگران متشکل در این رابطه سود می برند و نه صاحبان صنایع. به تبع آن در یک اتحاد میان این دو گروه اجتماعی که از سیاست های واپس گرای رژیم درقبال اقتصاد صنعتی و به گل نشسته ایران هریک به سهم خود متضرر هسنتند می باشد که می توان جلوی این فروپاشی و فلج سازی اقتصاد کشور را گرفت. از این رو راهکار من همراهی کارگران و مدیران و صاحبان صنایع با هم در بر قراری یک حکومتی است که محور سیاست گذاری خود را بروی اقتصاد مدرن و صنعتی می نهد و در آن به مطالباتی که شما گفتید هم توجه می نماید. شما فرمودید:«در شرایط فعلی و با توجه به چشم انداز اقتصادی در ایران قدم فوری برپا داشتن جنبش حق زندگی است. حق غذا و پوشاک و مسکن و زندگی انسانی. این یعنی طرح افزایش فوری و چندین برابر دستمزدها، طرح خواست بیمه بیکاری مکفی به همه بیکاران، و اعتراض به گرانی و بیکاری و بی مسکنی.» و این ممکن نیست مگر این که چرخ های اقتصاد به گل نشسته و فلج شده ایران را باردیگر با اراده کارگران و صاحبان صنایع به حرکت در آورد. با سپاس

        • برگی از دفترها با سلام آقای فرهاد٬ میشه لطفا توضیح بدید نظام جمهوری اسلامی در ایران چه نوع نظامی است؟ شاهنشاهی؟ سرمایه داری؟شورایی- مردمی؟به نظر من نظام جمهوری اسلامی صد در صد کاپیتالیستی و سرمایه داریست٬ چرا که وصل است به صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني ...ایران یک جامعه سرمایه داری است. رژیم آدمکشان جمهوری اسلامی در راس چنین نظامی در جامعه حکومت میکند. از طرف دیگر بانکها علاوه بر تسهیل حرکت و چرخش سرمایه مانند هر بنگاه دیگر سرمایه داری بمنظور استثمار نیروی کار و تولید سود و انباشت سرمایه ایجاد شده اند. پس تا اینجا من معتقدم رژیم سرمایه داریست٬ سرمایه داری جزیی لاینفک از رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامیست.سیاست های داخلی و خارجی کشور همه بر مبنای سیستم سرمایه داری بنا شده٬ کارگران و معلمان و روزنامه نگاران و دانشجویان بنا بر اعتراضات خود به حق مسلم و انسانی خود به عنوان زندانیان سیاسی در زندانها شکنجه میشوند نه به عنوان زندانیان اقتصادی! بعد از فئودالیسم٬ برده داری مدرنی لازم بود که سرمایه دار با خیال راحت به تخت اجلاس کنه و شیره جان ضعیفان را ارتزاق کنه. اینه که سرمایه داری بوجود آمد. نظامی که از بیخ و بن بر اساس سرمایه داری بنا شده٬ سی و اندی ست که در قالب جمهوری اسلامی با لباس مذهب و ژست‌های ضد امپریالیستی و طرفداری از مستضعفین، فرزندان، برادران، خواهران، پدران و مادرانمان را اعدام می‌کند . افراد اعدام شده اغلب تنها برای حقوق انسانی خود جنگیده اند٬ و بیش از حق خود نطلبیده اند.

          • برگی از دفترها سوال بعدی این است که ایران به نظر شما چه مدل مدرن صنعتی است؟ همه اقلام کالا که از چین وارد میشود٬ کشاورزان و صنعتگران ایرانی اه ندارند که با ناله سودا کنند٬ بافت فرش دستی تقریبا متوقف شده٬ برنج ایرانی با ورود انواع برنج چینی و پاکستانی و هندی ارزان قیمت جایی در بازار فروش ندارد٬ هر چه بخواهی بخری حتی مهر و جانماز هم به برکت وجود جمهوری اسلامی _made in china-است!! چندی پیش نمونه هایی از کارهای چینی در بازار دیدم که اگر مهر : ساخت چین را نداشتند باورم نمیشد که ساخت چین باشند.حالا در این بحبوحه و جنجال بیکاری شما چطور ایران را مدرن و صنعتی مینامید؟

            Gestern um 05:16 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof با درود خدمت دوست عزیز- برگی از دفترها - خسته نباشید.با سپاس از پرسشهایی که نمودید. در جواب: رژیم جمهوری اسلامی ایران یک رژیم سرمایه داری است.در ایران سرمایه داری غالب است. سرمایه داری یک رابطه اجتماعی است و به این معنا سرمایه داری یک فرماسیون اجتماعی است. استبداد ولایت فقیه بر جامعه سرمایه داری متکی است.

            Gestern um 13:16 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof برگی از دفتر ها - دوست عزیز- ایران یک کشور نیمه سنتی نیمه مدرن است که در هر دو نیمه اجتماعی آن رابطه سرمایه داری غالب است. ایران به عنوان یک کشور در حال گذار و تحول اجتماعی در حال گذار از سرمایه داری سنتی به سرمایه داری آزاد می باشد. به این تحول اجتماعی - تحول در جامعه سرمایه داری - بنگریم، خواهیم دید که در ایران یک جامعه - سنتی و سرمایه داری - در حال فروپاشی است و در ازای آن یک جامعه سرمایه داری آزاد در حال تکوین است. به این روند تحولی هم روند دمکراتیزاسیون و صنعتی شدن کشور می گویند. - انقلاب صنعتی و....

            Gestern um 13:22 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof برگی از دفترها - دوست عزیز- رژیم ولایت فقیه که یک رژیم استبدادی و تئوکراتیک است متکی بر جامعه سنتی و جامعه سرمایه داری در حال زوال و فروپاشی است. این نظام سیاسی از نظر اجتماعی و تاریخی اراده سیاسی و حکومتی جامعه سنتی و جامعه سرمایه داری محتضر ایرانی است. این رژیم از این سو از سوی سنتی ها فراخوانده شده تا جلوی انقلاب اجتماعی کشور به سوی صنعتی شدن و بسوی پیدایش یک جامعه سرمایه داری و به تبع آن یک جامعه کارگری عالی تر گرفته شود.

            Gestern um 13:26 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof برگی از دفترها - دوست عزیز - شما می نویسید صدای به گل نشستن چرخهای اقتصاد به گوش می رسد. و شما می نویسید داستان اقتصاد جمهوری اسلامی داستان جالبی است. این حقیر در جواب نوشتم و در این جا هم تکرار می کنم. اقتصاد و به تبع آن جامعه انسانی در کشور - خواه سنتی و در حال فروپاشی و خواه مدرن و در حال تکوین - متعلق به نظام سیاسی آن کشور و در این جا متعلق به جمهوری اسلامی ایران نیست. اما این به این معنا نبوده و نیست که استبداد جمهوری اسلامی دارای یک ماهیت و خاستگاه اجتماعی نیست. عرض کردم از نظر خاستگاه و پایگاه اجتماعی استبداد آخوندی متکی به جامعه سنتی و به همراه آن جامعه سرمایه داری سنتی در کشور است. اما با این وجود عرض کردم و در این جا تکرار می کنم نباید اقتصاد ها و جامعه ها را سیاسی کرد به همان صورت که نمی توان نظام های سیاسی را اجتماعی و اقتصادی کرد. تاکید می کنم اما این به این معنا نیست که میان جامعه ها - اقتصاد ها - و نظام های سیاسی ارتباط تاریخی وجود ندارد. بیاییم با هم بنشینیم و ببینیم که چرا چرخ اقتصاد و به همراه آن چرخ اجتماعی در کشور چنین به گل نشسته است. من در این رابطه تا جاییکه این به گل نشستن اقتصاد و جامعه مرتبط با اقتصاد و جامعه در حال تکوین و مدرن کشور است رژیم سنتی جمهوری اسلامی را مسبب آن می دانم. این که این بخش از اقتصاد و جامعه کشوربا وجود پتانسیل توسعه و پیشرفت درونی اش چرخهای آن چنین به گل نشسته اند در این امر رژیم سنتی حاکم مقصر است. این رژیم کمر به نابودی مدرنتیه و تحول اجتماعی و اقتصادی کشور بسوی جامعه عالی تر بسته است و نطفه چنین نظام سیاسی را هم درجلوگیری از چنین تحول اجتماعی و اقتصادی و به تیع آن سیاسی بسته اند.

            Gestern um 13:45 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof برگی از دفترها - دوست عزیز- در حالتی که جامعه و اقتصاد در حال تکوین و مدرنیته در کشور جرخهایش از حرکت باز ایستاده و به گل نشسته در چنین حالتی اراده سیاسی آن جامعه و اقتصاد بالنده یعنی لیبرال دمکراسی باید فعال گردد. از این روست که بنده عرض کردم در چنین حالتی بعهده کارگران و سرمایه دارن مدرن است که در سایه لیبرال دمکراسی - این نظام سیاسی عالی تر - با هم متحد گردند و جامعه و اقتصاد به گل نشانده شده و در حال نابودی خود را از مهلکه نجات دهند.

            Gestern um 13:52 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof دوست عزیز، من این کامنت ها را عمدا از هم جدا نوشته ام تا موضوع های گوناگون آن از همدیگر بطور منفک باقی بمانند. با سپاس ارادتمند شما فرهادواکف

            Gestern um 13:54 · Gefällt mir

          • برگی از دفترها آقای فرهاد٬ ممنونم از توضیحاتتون٬ ولی نکته اصلی اینجاست که سرمایه داری در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هم در حال از هم گسیختن است. نگاهی به کشورهایی که به قولی سرمایه داری مدرن و پیشرفته دارند مانند آمریکا ...نشاندهنده اینه که نتیجه یکی است: زوال سرمایه داری. با تمام کوششی که از سال ٢۰۰٩ برای نجات "سرمایه داری پیشرفته شون " کردند٬ هنوز هر روز شاهد سقوط ارزش ها در این کشور هستند. و اقتصاددانان حل مشکل فعلی را به شایدها واگرها و آینده موکول میکنند.

            Gestern um 15:20 · Gefällt mir · 1 Person

          • برگی از دفترها نکته اخر اینکه سرمایه دار هیچوقت تحت هیچ شرایطی از منافع خود نگذشته و دست به دست کارگر نداده که هیچ٬ حق و حقوق واقعی را هم جانش بالا میآید تا پرداخت کند. این مستند در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هم به نوعی وجود دارد. کارفرما تا میتواند از حق و حقوق کارگر میزند و تا میتواند از او بهره کشی میکند.

            Gestern um 15:24 · Gefällt mir

          • برگی از دفترها یک مثال دیگر میزنم و مرخص میشوم : امروزه در کشورهایی که سرمایه داری مدرن دارند با مشکلات عدیده بیکاری و فقر دست به گریبان هستند و این همه زاییده سرمایه داری است٬ سرمایه داری به هر نوع و چه سنتی و چه پیشرفته عامل همه مشکلات اقتصادی است. بحث رو بیشتر ادامه نمیدم چون از حوصله باقی دوستان خارج خواهد بود. سربلند و پیروز باشید.

            Gestern um 15:28 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof دوست عزیز، برگی از دفتر، ما در عصر احتضار و زوال جامعه سرمایه داری مدرن در برخی از کشور ها در کشور خود در حال انجام تکالیف عقب مانده تاریخی خود هستیم که بر پایه آن تاریخ در کشور ما در پی تکوین و زایش آن جامعه ایی - و نظام اجتماعی - است که در برخی نقاط دنیا مدتها به گندیگی خود رسیده است. ما باید از سطح تاریخ خود حرکت کنیم. ما فقط در صورتی قادریم جامعه سرمایه داری مدرن را نابود و از آن عبور کنیم که چنین جامعه ایی را از پیش در کشور خود داشته باشیم. و این در حالی است که چنین جامعه ایی در کشور در حال پیدایش است و از این رو نمی توان جامعه ایی را که در کشور وجود ندارد نابود کرد چون مشابه آن در کشورهای دیگر وجود دارد و به گندیدگی رسیده است. به این معنا انقلاب و تحول اجتماعی وارداتی نیست.

            Gestern um 15:28 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof دوست عزیز ، آنچه من بر پایه قانون مندی های تکامل اجتماعی در کشور و بطور کنکرت در هر نقطه عرض می کنم و به اطلاع می رسانم نافی تجارب کارگران دنیا و از جمله کشور ما از رابطه سرمایه داری به منزله یک رابطه اجتماعی نیست. وقتی من در این جا بر اساس این رابطه اجتماعی که سرمایه داری خوانده می شود از تضاد منافع دو گروه اجتماعی یکی کارگر و دیگری سرمایه دار گفتم بی دفاع مورد ریشخند قرار گرفتم و با بستن من به مهملات سعی شد بر علیه من تبلیغ شود. به نظر می رسد که شما با من هم نظرید که علی رغم این ریشخند ها و عصبانیت ها تقسیم جامعه در حال پیدایش - جامعه نوین - به دو گروه اصلی و اجتماعی مقرون به واقعیت است. من اما در عوض به این نظرم که در کشور ما رژیم حاکم به علل اجتماعی و تاریخی سد راه تکوین چنین جامعه ایی شده است که گفتیم به دو گروه اصلی کار و سرمایه تقسیم می شود. این رژیم چون سنتی و ارتجاعی و مدافع نوع عقب مانده ایی از جامعه سرمایه داری است از این رو تمام همت خود را به خرج می دهد تا به سود جامعه محتضر و زوال یافته سنتی- سرمایه داری سنتی - جلودار تحول اجتماعی و اقتصادی کشور بسوی مدرنیته شود. اما مدرنیته ایی که در حال پیدایش است - یعنی جامعه ایی که در حال پیدایش است - خود به دو گروه متضاد اجتماعی تقسیم میشود. در این جاست که این پرسش مطرح میشود نظر به این تضاد اجتماعی درمدرنیته آیا اتحاد تاریخی و عملی این دو گروه اصلی بر حول مطالبات پیشرفت، تحول اجتماعی، مدرنیته، رفاه عمومی و ... ممکن نیست؟ یعنی به عبارت ساده تر آیا این دو گروه اصلی برغم تضاد اجتماعی خود قادر نیستند بر حول خواسته های حیاتی شان با هم برعلیه حکومت سنتی و واپس گرا و ضد انقلاب اجتماعی متحد شوند؟ پاسخ من به این پرسش مثبت است. این کار باید صورت پذیر گردد. راهکار ما پرداختن به نیازهای تاریخی و تحولی کشور خودمان است نه این که برای این منظور به وارد کردن انقلاب اجتماعی از کشور های دیگر بپرداریم و هرباره این را چنین مستدلل کنیم چون آن انقلاب و تحولی را که ما و تاریخ کشور ما بطور مشخص و در حال حاضر در پی انجام و فرجام آن است در کشور های پیشرفته مدتها پیش به فرجام خود رسیده و حال در آن جا ها عصر نوین دیگری آغاز گشته است. به نظر من چنین رویکرد هایی جزمی هستند و مطابفت با قوانین تکامل اجتماعی در کشور ندارند.

            Gestern um 15:53 · Gefällt mir

          • Farhad Vakof دوست عزیز، برگی از دفترها, در این جا می خواهم به این عبارت بپردازم که مضمون این چننی دارد:«نه ایران و نه هیچ جامعه دیګری در روی زمین به دو «ګروه» کارګر و سرمایه دار تقسیم نمی شوند!.. که تازه با نتیجه ګیری بسیار دانشمندانه و مضحک شما هر دو ګروه هم در حال نابودی هستند!.. و احتمالاً نسل بشر هم همانند دایناسورها در حال انقراض است!!... » شما نگارنده این سطور را بهتر از من می شناسید. و حتی در عصبانیتشان نسبت به من ابراز همدلی داشته اید. اما من در این جا به جهت به این تکه تاریخی باز می گردم؟ علت این امر ساده است. در نظر من ما مدرنها - خواه کارگر و خواه سرمایه دار - چرخ های اقتصاد و جامعه مان را که رژیم سنتی و ارتجاعی به گل نشانده اگر بر شالوده چنین فضایی که ایجاد کرده اند احساس نا امنی می کنیم و احساس این را داریم که دارند نسل ما را ، کل موجودیت تاریخی مان را از ریشه برمی کنند ما در داشتن چنین احساسی هر قدر هم مبالغه آمیز باشد خود را محق می دانیم. من در این راستا انتظار ندارم نگارنده سطور مشمئز کننده فوق که بر رویکرد سنتی متکی است به جای ما مدرنها احساس مسئولیت کند و احساس خطر حیاتی نماید. همان گونه که می دانید تاریخ تحول اجتماعی در هر کشور و بطور مشخص مبتنی بر قانون مندکی کلی تر تنازع بقاء است که مشمول دایناسور های منقرض شده هم می شود.در این منازعه تنازع بقاء است که سنتی ها با لذت وصف ناپذیری شاهد انقراض نسل ما هستند و هربار هم که ما در دفاع از اقتصاد و جامعه خود قد علم می کنیم با ریشخند یا سخن از آخر زمان می کنند و یا داستان دایناسور ها را پیش می کشند تا به این نحو ما را و احساس ما را دستمایه ریشخند این و آن سازند. اما براستی شما که حوادث به گل نشستن اقتصاد ما مدرن ها را دنبال می کنید، از بسته شدن فابریک ها، ورشکستگی، بدهی و اخراج کارگران و.... اگر نظیر من احساس ناامنی عمومی در این جنگ تنازع بقاء نمی نمایید شاید به این خاطر است که در این منازعه مانند من خود را در کفه مدرنتیه نمی بینید و لذا رویدادهای جاری را از این زاویه نمی نگرید. اما من چنانکه گفتم چرا. من در پشت سر فروپاشی مدرنیته و اقتصاد کلان در کشور دست های سنتی ها را می بینم که به کمک امپریالیستها در حال برگرداندن چرخ های تکامل کشور به عقب هستند. اما فایده ایی که امپریالیستها در این راه میبرند وابسته کردن هر چه بیشتر اقتصاد سنتی به عنوان حلقه های بی ارزش اما مکمل اقتصاد خودشان است. این آخری را سنتی ها مدرنیزه به شکل سنتی می خوانند. مدرنیزه به شکل سنتی همان است که شما پرسیدید. با سپاس فرهاد واکف

            vor 23 Stunden · Gefällt mir

          • برگی از دفترها با سلام مجدد،ممنون از توضیحاتتون، به نظر من سرمایه داری سرمایه داریست، سنتی‌ و مدرن آن چندان فرقی‌ با هم نمیکند.

            مدل لباس هم نیست که بگویم باید با مد پیش برویم، اول سنتی‌ را امتحان کردیم بعد مدرن را باید امتحان کنیم بعد به براندازیش بیاندیشیم!

            منظور شما از سرمایه داری سنتی‌ دقیقا چیست؟ من مثال کوچکی میزنم، مثلا برای خرید ماست به بقالی میروم و بقال به جای پول، از من مرغ و خروس قبول می‌کند؟! البته نه! سنتی و مدرن آن چندان توفیری ندارند.

            در یک کلا م، جنگ من بر علیه سرمایه‌داریست، چه سنتی، چه مدرن...مدرن هم نتیجه‌اش را سالهاست در کشورهای دیگر دیده‌ایم.

            بحث امپریالیست، بحثی‌ طولانی است...ولی‌ متاسفانه دست امپریالیست همه جا هست، و تا هست مبارزه بر علیه سرمایه داری نیز هست.

            سربلند و پیروز باشید.

            vor 20 Stunden · Gefällt mir

          • Farhad Vakof بادرودهای فراوان،آنچه شما به مد لباس تشبیه اش می کنید در واقع پله های نردبان تکامل جامعه های ایرانی از بدو انسان در فلات ایران تا کنون است. این که شما به اراده شخصی تان نمی خواهید این مراحل تکامل اجتماعی را طی کنید - ولنتاریسم- مبحث دیگری است. اما آن چه شما به این گونه تحقیر آمیز از آغاز تا کنون در این سیر تاریخ اجتماعی - مرحله به مرحله - «امتحان کردن مد لباس » می نامیدش در عمل تاریخی - پراکسیس - عبارت است پیدایش یک فرماسیون اجتماعی در هریک از این مراحل تکامل که در حقیقت یک دوره از دوران تجربه تاریخی و یک مرحله از سلسله های رشد اجتماعی انسان در کشور است. به این می گویند قانونمندی تکامل اجتماعی که در هر مرحله از آن جامعه ایی می آید و جامعه زوال یافته ایی می رود و به این «آمد و شد» تاریخی، تحول اجتماعی کشور و ترقی شرایط اجتماعی کشور می گویند. مطابق قانون مندی های تکامل اجتماعی در هر مرحله جامعه ایی پدیدار می شود و آنهایی که به هر علت در برابر آن ایستادگی می کنند- حتی شما با نیت خوب و عدالت خواهانه تان - عملا مهر ارتجاع به پیشانی شان کوبیده می شود. و مرتجعین در کشور ما - سنتیون - تنها از سرمایه داران و بالادستان نیستند. از میان سنتیون - سنتی های چپ - گروهی هستند که در کیفیت خود به همان میزان در مقابل تحول اجتماعی کشور بسوی مدرنیته - که آن ها آنرا به غلط لیبرالیسم می خوانند - ایستادگی می کنند که همپالگی های تاریخی شان - سنتی های راست - از تحول کشور بسوی مدرنیته هراس دارند و از آن بیزارند. در همین راستا ما بارها شاهدهمکاری این دو گروه اجتماعی با هم و برعلیه مدرنتیه بوده و هستیم و این اتقاقی نیست. سنتی ها درک تاریخ خاص خودشان را نسبت به مفاهیم اجتماعی نظیر انقلاب اجتماعی ، دمکراسی، آزادی، جامعه، تکامل اجتماعی، سرمایه داری، سیر تکامل سرمایه داری از سرمایه داری صنفی تا امپریالیسم و هکذا دارند. نگاه کوتاه به این مقولات به ما می فهماند که رویکرد سنتی از این مقولات تاریخی و اجتماعی برابر با رویکرد مدرن از این مقولات در کشور نیست. نظر به گندیگی و زوال یافتگی جامعه سنتی جزمی اندیشی و مقابله با رویکرد تاریخی و تکاملی به مسائل اجتماعی از اجزاء لایتجزای بینش اجتماعی سنتی است. سنتی ها از انقلاب و تکامل اجتماعی گریزانند و به تبع آن به دروغ و با نیرنگ در تلاشند یکایک مفاهیم اجتماعی که به نحوی با انقلاب و تحول در جامعه در ارتباط است را از درون بی محتوای سازند. به همین نحو است رویکرد سنتی در برابر عدالت اجتماعی و ضدیت با سرمایه داری، محو طبقات اجتماعی، و... این ماسک انقلابی و حتی عدالت خواهی را که سنتی ها به جای خود به چهره دارند را از آنها بردارید ارتجاع ایران را می بینید که از هزاران سال به این طرف صحنه اجتماعی کشور در شهر و روستا را به خود مشغول کرده و اکنون در عصر نو در کشور با حیله های انقلابی و عدالت جویانه و حتی ارائه این توهم که توگویی می توان مراحل تاریخی را طی ننمود - مد لباس که نیست - در تلاشند جرخ تاریخ اجتماعی کشور را به گل بنشانند که موفق هم بوده اند. از نظر سنتی ها سرمایه داری یعنی سرمایه داری لییرال و یا انحصارِی و این انقلاب یعنی ضدیت با همین دو پدیده که دروغ آشکار این سنتی های وطنی است که فضای کشور به خود آلوده کرده اند. با سپاس

      منبع سایت:http://www.facebook.com/groups/workers.syndicates/


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...