۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

نقدی بر

از چهارراه جمهوری تا دوراهی انتخاب: ناگفته‌ها در گفتار حجت‌الاسلام محسن کديور و هم‌انديشان او

--2--

در این قسمت از این نوشته میخواهم به نقد از نوشته از زاویه دیگر نگاه کنم. فکر می‌کنم زبده گفتار آقای جمشید اسدی در طرح صورت مسئله این باشد، که در ذیل آمده است. من با ایشان در طرح مسئله موافقم. در این جا به‌ ترتیبی اشاره میشود، که پس از جمهوری واقعی مقدور است. قبل از ادامه مطلب خواهش می‌کنم قبلا به صورت مسئله نگاه کنید:

دکتر کديور در نوشته خود به روشنی می گويد که حتی برای هواداران سکولاريسم نيز ترتيب نخست جمهوری اسلامی با قانون اساسی کنونی و سپس جمهوری اسلامی بدون ولايت فقيه و سرانجام جمهوری عرفی شدنی تر است. بسيار خوب. اما درست به همين دليل است که مستبدين سرسخت حاکم با همان نخستين گام، يعنی جمهوری اسلامی با قانون اساسی، مخالف اند. به آن چه که محسن کديور فکر می کند، دستگاه امنيتی استبداد فکر نکرده است ؟
ارتجاع درست به اين دليل که همچون حجت الاسلام کديور به سناريوهای ممکن جمهوری انديشيده، خطر براندازی مخملی و نرم نظام را عمده می کند و کسانی را که عمدتا از خودی‌ها برآمده و بر قرائت دموکراتيک از قانون اساسی اصرار می ورزند منافق و دشمنان رياکار نظام می نامد. گيرم که اين خودی‌های ديروز و اصلاح طلبان امروز در اول و آخر هر سخن خود بر امام راحل درود فرستند و بر جمهوری اسلامی سوگند وفاداری ياد کنند. از ديدگاه سرسختان رانت خوار بر سر قدرت، کسانی که ذکر امام راحل و انقلاب شکوهمند و جمهوری اسلامی می کنند، اما با شرايط موجود، يعنی به کوتاه سخن با رهبريت خامنه ای، رياست جمهوری احمدی نژاد و حقوق ويژه پاسداران، مخالف اند، همگی رياکارند و منافق.
از حکم بستن فله‌ای روزنامه‌ها در زمان رياست جمهوری خاتمی اصلاح طلب گرفته تا نامه و سخنرانی تهديد آميز در تأئيد و تنفيذ پيش از موعود دولت کودتاچی احمدی نژاد همه نشانه آن است که اتحاد نامبارک خامنه‌ای – سرسختان سپاه نه تنها موافق ولايت مشروطه نيست، بلکه برعکس بر يکه تازی و فرادستی آن اصرار دارد

ترتیب تغییرت نامبرده به قرار زیر است، که بعد از جمهوری اسلامی مقدور است رخ بدهد:

جمهوری اسلامی با قانون اساسی کنونی

و سپس جمهوری اسلامی بدون ولايت فقيه

و سرانجام جمهوری عرفی

آقای .اسدی در ادامه پس ازذکر این مراتب تغییر از جانب کدیور بی‌ آنکه مخالف این ترتیب باشند اما در شیوه حصول آن با آقای کدیور مخالف اند، می‌‌نویسند:

اما درست به همين دليل است که مستبدين سرسخت حاکم با همان نخستين گام، يعنی جمهوری اسلامی با قانون اساسی، مخالف اند. به آن چه که محسن کديور فکر می کند، دستگاه امنيتی استبداد فکر نکرده است ؟


چرا فکر کرده است. این دستگاه درست با همین دلیل دیگر با رفرم موافق نیست، اما قبلا همین دستگاه رفرم را از آستین دیگر عاملان خود بیرون داده بود ولی الان دیگر همین دستگاه مخالف این مراتب است چراکه در مرگ تدریچی نظام را مشاهده میکند. پس میتوان نتیجه گرفت نظام صرف نظر از شکل آن به هیچ وجه موافق پیشگیری از این مراتب تغییر نیست میگویم صرف نظر از شکل آن برای اینکه فرق نمیکند، با زور یا بدون زور، با جنبش سبز و فشار از پایین و یا بدون آن.این نظام رفرم ناپذیر است و هر رفرم برای این نظام شکل استحاله و هدایت آن به متراتب سقوط را دارد و طبعا از سوی آن با مقابله شدیدی روبرو خواهد شد که اکنون شاهد آن هستیم. از همین جا ، یعنی‌ تغییر ناپذیری نظام، این سوال پیش میاید، اگر نظام حاضر نیست در مراتب سقوط آزاد قرار گیرد(مراتب فوق) و ما از اینرو در برابر یک دو راهی‌ استبداد یا جمهوری قرار گرفته ایم آنگاه چرا باید از جنبش سبز متوقع باشیم به طور مرتبتی و مرحله ییی به مصاف با استبداد رود. چرا نباید اگر پایش پیش آید، کار را با این استبداد یک سره کرد و آنرا نخست در سرازیری مراتب سقوط آزاد فرستاد و بعد نظر به رشد بعدی مراحل بعدی مرگ رژیم را به‌ انتظار کشید. من سوالم از آقای اسدی این است، دستگاه امنیتی‌ که این را از پیش میداند، طبیعی‌ است اگر مجبوور شود به زور تن‌ به این کار بدهد، آنگاه در شرایط بهتر که دیگر دغدغه جنبش را ندارد تمام رشته ها‌ی جنبش را دوباره پنبه خواهد کرد.در صورت مصاف با استبداد از اینرو عقل سلیم و تجربه مبارزاتی حکم می‌کند که باید کار را با استبداد زخمی یکسره کرد و به او امان باز سازی دوباره نداد.

برای درک حرکت و استراتژی مستبد بايد منطق استبدادی را فهميد. مستبد تا مجبور نشود هرگز نمی انديشد که بهتر است کمی از امتيازات خود را بدهد و در عوض با مخالفين به سازش دست يابد. مگر محمدرضا شاه فقيد هيچ چنين انديشيد ؟ منطق مستبد منطق زور است و فکر می کند تنها با بگير وببند و سرکوب و تنش افروزی می تواند قدرت خود را حفظ کند. منطق مستبد منطق زور است و درست به همين دليل زمانی که زور حريف را همسنگ و‌ای بسا برتر از زور خود ديد آنگاه ممکن است به مصالحه و سازش تن دهد. همچون محمدرضا شاه و شنيدن صدای انقلاب.
از همين رو بر خلاف تصور دکتر کديور و بسياری ديگر - همچون بسياری از همرزمان نگارنده اين سطور در اتحاد جمهوری خواهان – امروز جنبش سبز در برابر گزينه‌های جمهوری ولايی اسلامی و سرانجام عرفی و بدون اسلام نيست. اين سه گزينه برآمده از ساخت و سازهای ذهنی روشنفکرانه اند.
ز همين رو جنبش سبز می بايستی حرکت خود را روشن تر از پيش بر سر آزادی خواهی و نيز انتقاد روشن به تقلب انتخاباتی، کودتای دولت احمدی نژاد و پشتيبانی خامنه‌ای از او سامان دهد. االبته همين جنبش سبز ممکن است با توجه به شرايط و توازن قوا، بر سر مقامی نهادين و بدور از قدرت اجرايی ولی فقيه سازش کند. راهبردی مثل مصالحه اپوزيسيون در شيلی که در ازای انتخابات، مقامی نهادين به ژنرال پينوشه داد (سناتور مادام العمر) يا ژنرال ژارولسکی (ابقا در مقام رياست جمهوری). در چنين حالتی اسم جمهوری اسلامی همراه با ولايت فقيه خواهد بود و بگذار باشد! چه عيبی دارد اين فقط يک اسم است ـ البته اگر مسمی بی‌عيب و دمکراتيک باشد.
در شرايط و توازن قوايی ديگر، جنبش سبز ممکن است موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين بشود. مثلا مانند آن چه در آفريقای جنوبی گذشت. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!
اما اگر شرايط و توازن قوا مساعدتر و بهتر بود، انگاه جنبش سبز ممکن است خواستار جدايی مذهب از زندگی عمومی شود و در صورت موفقيت، اسم شرايط سياسی کشورمان می شود جمهوری.


حسن دائی
(آمريکا و گزينه تغيير رژيم (بخش اول


تداوم جنبش مردمی در ایران: بیم ها و امید هاچند روز پیش، ریچارد هاس (Richard Haas) رئیس "شورای روابط خارجی" آمریکا (Council on Foreign Relations) در مقاله بسیار مهمی1 که در مجله نیوزویک به چاپ رساند ، با یک تغییر موضع آشکار و غیر منتظره از دولت اوباما خواست تا از سیاست "تغییر رژیم در ایران" حمایت کند. "هاس" که تا همین چند ماه پیش یکی از جدی ترین مبتکران و آرشیتکت های سیاست تعامل و مذاکره با رژیم ایران بود، ضمن آنکه به اشتباه خود در مورد خوش بینی بیهوده به جمهوری اسلامی و اصرار بی جهت بر سیاست مذاکره اعتراف نمود، خواهان حمایت صریح و مستقیم اوباما از "اپوزیسیون" گردید. وی از جهان آزاد خواست تا این فرصت تاریخی برای رها شدن از شر این حکومت را از دست ندهد. ریچارد هاس یکی از مهمترین و با نفوذ ترین کارشناسان سیاست خارجی آمریکا است و از همین رو میتوان مقاله وی را بازگو کننده نظرات بخشی از محافل با نفوذ و موثر در آمریکا تلقی کرد. باربارا اسلاوین، کارشناس و خبرنگار معروف آمریکائی در مورد نظرات جدید ریچارد هاس گفت 2: "یک واقعگرا به استقبال انقلاب سوم در ایران میرود." اسلاوین نوشت که :"وقتی کسی مانند هاس از تغییر رژیم دفاع میکند، پرزیدنت اوباما بایستی بآن توجه کند."
در چنین فضای جدید، قانون تحریم سوخت علیه جمهوری اسلامی نیز معنا و پیام دیگری دارد. به اعتقاد بسیاری از کارشناسان، با توجه به ضعف شدید حکومت در ایران، تحریم های جدید بجای آنکه به تغییر رفتار ملایان تهران منجر شود، زمینه را برای تغییر رژیم فراهم میکند. هیلاری کلینتون، وزیر خارجه نیز در مصاحبه ایکه 3 روز اول فوریه داشت تأکید نمود که کنگره آمریکا با تصویب تحریم های جدید تمایل شدید خود به تغییر رژیم در ایران را ابراز کرده است.
آنطور که پیداست، بسیاری از کارشناسان و سیاستمداران آمریکا که طی ماههای اخیر تردیدهای جدی در مورد آینده رژیم ایران ابراز میکردند، پس از وقایع عاشورا مجبور به پذیرش این واقعیت گشته اند که اولا نمی توان به توافق با این حکومت امید بست و ثانیا جنبش مردمی در ایران سرکوب شدنی نیست و ثالثا این رژیم قادر به سازش با اپوزیسون و ادامه حکومت در شکل کنونی نخواهد بود. از اینرو، بایستی گزینه های دیگری برای آینده این رژیم در نظر گرفت.
در حالیکه بخشی از مراکز تصمیم گیری در آمریکا به گزینه تغییر رژیم چشم دوخته اند، تجربه سی سال گذشته نشان میدهد که بخش های دیگر قدرت در آمریکا و صاحبان منافع، باین آسانی به عقب نخواهند رفت و از همه امکانات خویش برای جهت دادن به تصمیم گیریهای ایالات متحده استفاده خواهند کرد. این اولین بار نیست که دولت این کشور از سیاست مماشات و تعامل با جمهوری اسلامی دلسرد میشود ولی هر بار که به بن بست رسیده و آمادگی تغییر مسیر و انتخاب سیاستی جدید را داشته است، آن بخش از صاحبان قدرت که منفعت خویش را در حفظ و بقای این حکومت دیده اند، به میدان آمده و مانع از چنین چرخشی گشته اند.
نمونه روشن آن در سال 2003 است که آمریکا پس از سالها امید بستن به محمد خاتمی به بیهودگی آن واقف گردید. در این سال برنامه مخفی اتمی حکومت افشاء شد و دولت آمریکا دریافت که تعامل با این رژیم تنها به تقویت برنامه اتمی آن، رشد بنیاد گرائی در منطقه و قدرت گیری باند های سپاه در ایران منجر شده است. در این دوره، در حالیکه ایالات متحده می توانست با درک درست از ماهیت رژیم و مقاصد آن در منطقه و همچنین برنامه اتمی اش، یک سیاست نوین اتخاذ کند، اما بخش های دیگر حاکمیت در آمریکا به میدان آمدند و به کمک دوستان ایرانی خود، داستان "معامله بزرگ" 4 را به صحنه آوردند تا از این تغییر مسیر در سیاست آمریکا جلوگیری کنند. در سال 2004 نیز شورای روابط خارجی با ارائه گزارش غلطی 5 که برژینسکی و رابرت گیتس از تهیه کنندگان آن بودند، به تبلیغ این نظریه پرداخت که پراگماتیست ها در حال گرفتن قدرت در تهران هستند و سیاست های جمهوری اسلامی معتدل تر خواهد شد. این درست همان زمانی بود که باند احمدی نژاد در حال قبضه کامل قدرت بودند.
اگر به کارزار دروغ 6 و لابی گسترده ایکه در 13 سال گذشته برای فریب افکار عمومی و سیاستمداران آمریکا در مورد ایران جریان داشته است نگاه کنیم، آنوقت می توان نتیجه گرفت که نظریات ریچارد هاس و دیگر کارشناسان مشابه، با چالشی جدی از طرف کسانی مواجه خواهد شد که بهترین متحدان و دوستان حکومت ایران در سی سال گذشته بوده اند.
آنچه مایه نگرانی است آرایش قوا در خارج از کشور و بخصوص در آمریکا است که ابزارهای بیشتری را در اختیار جناح مماشات گر قرار میدهد. فضای رسانه ای و نفوذ سیاسی در واشنگتن در اختیار آندسته از ایرانیانی است که طی سالیان گذشته با برخورداری از حمایت صاحبان منافع در آمریکا و برخی از جناحهای حکومتی در ایران (و بخصوص باند رفسنجانی)، مشغول لابی در جهت جوش دادن رابطه بین جمهوری اسلامی با آمریکا بوده یا برای برداشتن فشار از روی ملایان لابی میکرده اند. مشخص ترین نمونه آن نایاک به رهبری تریتا پارسی است.
نایاک و شبکه لابی طرفدار جمهوری اسلامی، اصولا روی دو پایه اصلی استوار بوده است 7: در آمریکا از حمایت بخشی از صاحبان منافع و بخصوص کمپانی های بزرگ برخوردار بوده است که خواهان باز شدن دربهای بازار ایران میباشند و در ایران نیز در هماهنگی با برخی از جناحهای حاکمیت و بخصوص مافیای اقتصادی (بخصوص در نفت) به کار خود ادامه میداده است. هر دوی این نیروها، چه در ایران و چه در آمریکا، منفعت خود در شرائط کنونی را بازگشت هرچه سریعتر آرامش به کشور و یا توافق بین جناحهای درگیر حکومتی میدانند. هر دوی این نیروها خواهان حرکت های اعتراضی مردم در چهارچوب همین رژیم و پرهیز ار نابسامانی و یا از دست رفتن کنترل جنبش میباشند.
از اینجاست که این شبکه لابی، با بخش های محافظه کارتر جنبش سبز که خواهان حرکت در داخل همین رژیم میباشند و برخی از آنان منافع اقتصادی مشخصی نیز دارند، همخوانی و اشتراک منافع دارد و این نیروها به یکدیگر نزدیک شده و به کار مشترک می پردازند. هم لابی نایاک به این افراد احتیاج دارد و هم این بخش از جنبش سبز به نایاک و نفوذ و ارتباطات آن نیاز دارد. 8 این اتحاد عمل که طی هفت ماه گذشته مشاهده شده است، یکی از اصلی ترین ابزارهای صاحبان قدرت در آمریکاست تا از تغییر سیاست آمریکا به سوی تغییر رژیم جلوگیری کنند.
از اینرو، همکاری برخی از رهبران جنبش سبز با تریتا پارسی و تلاش مشترک آنان برای مقابله با تحریم جمهوری اسلامی و یا حمایت از مذاکرات ژنو جان تازه ای به نایاک داد و توانست با حضوری فعال در کنگره و در رسانه های مهم آمریکا خودش را وابسته به جنبش سبز و حامی مردم ایران معرفی نماید. اگر به میزان ملاقات ها، حضور رسانه ای، لابی در کنگره و نفوذ نایاک در سیستم سیاسی آمریکا نگاه کنیم، آنگاه میتوان با نگرانی از خود پرسید که این فعالیت ها در کدام جهت است و در خدمت کدام راه حل بکار گرفته خواهند شد.
یکی از نکات دیگری که بایستی مورد توجه قرار داد، تلاشهایی است که از سال 2002 تا کنون تحت نام Track II Diplomacy یا دیپلماسی غیر رسمی در جریان بوده است و در این چهارچوب، دهها ملاقات بین بخش هائی از سیستم سیاسی آمریکا با جناحهایی از حاکمیت جمهوری اسلامی در جریان بوده است. طرف آمریکائی این ملاقات ها همان کسانی هستند که حامی خط مماشات میباشند و طرف ایرانی آن نیز وابسته به جناح رفسنجانی یا بخشی از دوم خرداد بوده اند. نتیجه این ملاقات ها، رشد و تقویت افراد و جریاناتی بوده است که تأثیر زیادی بر تصمیم گیری وزارت خارجه آمریکا دارند و عموما در جهت کنار آمدن با حکومت فعالیت کرده اند. این دسته از افراد، با نفوذ قابل توجهی که در میان رسانه ها و نهادهای قدرت دارند به یکی از بازیگران جدی در جهت دادن به سیاست آمریکا تبدیل شده اند.
هدف از انتشار گزارش حاضر، آشنا کردن هموطنان با آرایش نیروها در آمریکا و همچنین شناخت درست از آندسته از سیاستمداران و محافل ایرانی یا آمریکائی است که طی سالهای اخیر در جهت حفظ رژیم ایران فعالیت میکردند و اکنون برای جا انداختن راه حل خود، به بازیگران اصلی صحنه سیاسی در آمریکا تبدیل گشته اند.مشاور نایاک مسئول پرونده ایران در وزارت خارجه شد
چند ماه پیش، وزارت خارجه آمریکا یکی از دیپلمات های سابق بنام "جان لیمبرت" را بعنوان مسئول پرونده ایران در این وزارتخانه معرفی کرد 9. لیمبرت بالاترین مقام وزارت خارجه در مورد مسائل ایران است. ایشان تا قبل از انتصاب به این شغل جدید، عضو هیئت مشاوران نایاک بود و با تریتا پارسی رابطه نزدیک و ویژه ای داشت. بعنوان مثال، در بخشی از ایمیل هائی 10 که از طریق دادگاه بدست آورده ایم مشاهده میشود که در سال 2007، تریتا پارسی جان لیمبرت را به سفیر احمدی نژاد در نیویورک (جواد ظریف) معرفی کرد و ترتیب ملاقات آنان را داد.

انتصاب جان لیمبرت از اهمیت زیادی برخوردار است زیرا اوباما در آغاز ریاست جمهوری خود تصمیم داشت تا دنیس راس را بعنوان مسئول پرونده ایران معرفی کند اما نایاک و حامیان آمریکائی آن یک لابی بسیار گسترده 11 و کارزار تبلیغاتی وسیعی بر علیه وی براه انداختند و از انتصاب دنیس راس جلوگیری کردند. دنیس راس خواستار تحریم علیه جمهوری اسلامی و اتخاذ سیاست های شدید تر علیه حکومت ایران بود. یک اتحاد بنام Campaign for New American Policy on Iran 12 که نزدیک به 25 گروه مختلف را گردهم آورده بود تحت هدایت نایاک به لابی علیه دنیس راس مشغول بود. این "اتحاد" طی دو سه سال گذشته یکی از موثر ترین لابی های موجود در آمریکا بوده است که در جهت برداشتن فشار از روی جمهوری اسلامی فعالیت میکند. یکی از لابیست های نایاک بنام پاتریک دیسنی هماهنگ کننده این "اتحاد" است در صفحات بعدی در مورد این لابی و نوع فعالیت آن توضیح داده خواهد شد.
اگرچه طی سالیان گذشته وزارت خارجه آمریکا بطور سنتی طرفدار سیاست مماشات با جمهوری اسلامی بوده است اما انتصاب کسی مانند لیمبرت که با لابی طرفدار رژیم ایران همکاری نزدیک داشته، نشان میدهد که محافل طرفدار "همزیستی" با جمهوری اسلامی تا چه میزان از قدرت و نفوذ برخوردارند.تهاجم رسانه ای و تصفیه در تلویزیون صدای آمریکا
هموطنان ایرانی مقیم آمریکا در چند ماه گذشته با شگفتی فراوان مشاهده میکنند که پس از هر تظاهرات یا واقعه مهم دیگری که در کشورمان رخ میدهد، رسانه های مهم آمریکا مثل CNN، رادیوی سراسری NPR، تلویزیون دولتی PBS و ... به سراغ تریتا پارسی میروند تا وی با ژست طرفداری از مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران به تلاش خود برای برداشتن فشار از روی جمهوری اسلامی ادامه دهد. تریتا پارسی در سایت نایاک اعلام کرده است 13 که وظیفه خویش را رساندن صدای مردم ایران به گوش مقامات آمریکا میداند.
حضور فعال تریتا پارسی در صحنه سیاسی آمریکا هنگامی شگفت آورتر است که همین چند ماه پیش و پس از انتشار اسناد درونی نایاک و مقاله مهمی 11 که روزنامه واشنگتن تایمز در مورد لابی غیر قانونی این گروه و روابط تریتا پارسی با محمد جواد ظریف 10(سفیر احمدی نژاد در سازمان ملل) منتشر کرد، سناتور با نفوذ آریزونا جان کایل از وزیر دادگستری آمریکا درخواست نمود که در مورد روابط نایاک با رژیم ایران تحقیق کند. اما تریتا پارسی که موجودیت و آینده خود و سازمانش را در خطر می بیند، یک تهاجم تمام عیار را شروع کرد. در همان حال، محافل آمریکائی پشتیبان نایاک که طرفدار کنار آمدن با جمهوری اسلامی و یا کنترل اوضاع در جهت منافع خویش هستند و وجود نایاک برای آنان از نان شب نیز واجب تر است، به تکاپو افتاده و به کمک تریتا پارسی آمدند.
نایاک با استخدام یک موسسه روابط عمومی 15 جدید در واشنتگتن تهاجم رسانه ای خودش را شروع کرد. نام این موسسه با نفوذ Brown Lloyd James, است که در لندن و نیویورک شعبه دارد و اخیرا در پایتخت لیبی نیز شعبه ای تأسیس کرده است. به گزارش مطبوعات،16 این موسسه برای معمر قذافی نیز کار روابط عمومی میکند و با چاپ مقالات وی در نشریات معتبر آمریکا تلاش میکند تا چهره قذاقی را ترمیم کند. تریتا پارسی با پشتیبانی این موسسه، حمله رسانه ای خودش را شروع کرد.
تلویزیون بی بی سی در گزارشی کاملا یکطرفه 17 به دفاع از نایاک و تریتا پارسی پرداخت و رادیو زمانه، رادیو فردا 18 (با چاپ دو مقاله) و سایت فارسی تلویزیون صدای آمریکا نیز با چاپ یک مقاله 19 برای نجات وی به صجنه آمدند و بطور کاملا یکجانبه بطور دربست بلندگوی تبلیغاتی تریتا پارسی شدند. پس از آن، آلکس بلیدا مسئول تلویزیون صدای آمریکا حضور مخالفین نایاک در این رسانه را ممنوع اعلام کرد و چند روز بعد نیز یک برنامه یک ساعته 20 در اختیار تریتا پارسی قرار گرفت تا برای لابی خودش تبلیغ کند.
بیژن فرهودی که یکی از قدیمی ترین و حرفه ای ترین برنامه سازان تلویزیون صدای آمریکاست مورد خشم و غضب قرار گرفت و برنامه مهم دو روز اول را از وی گرفتند. یکی از آخرین میهمانان فرهودی، دکتر سیامک شجاعی رئیس بخش دانشکده اقتصاد دانشگاه کانتیکات بود. تریتا پارسی سال گذشته برای اخراج دکتر شجاعی از دانشگاه یک کارزار بزرگ براه انداخت اما موفق به این کار نشد. جرم شجاعی این بود که در یک جلسه عمومی در دانشگاه و پس از سخنرانی تریتا پارسی، از جای برخاست و نایاک و رئیس آنرا لابی جمهوری اسلامی خواند.
ظاهرا تصفیه در صدای آمریکا و تهاجم رسانه ای برای دادن جان تازه ای به نایاک کافی نبود از اینرو یکی از موسسات آمریکائی تصمیم گرفت که به کتابی که پارسی دو سال پیش نوشته، یک جایزه دویست هزار دلاری 21 اهداء کند. به همه اینها، چاپ مقالات وی در نشریه کنگره آمریکا، اکونومیست لندن و دهها رسانه دیگر را اضافه کنید.
سوالی که در اینجا برای بسیاری از هموطنان پیش آمده این است که چرا در شرائط کنونی و با ادامه جنبش مردمی در ایران، هنوز لابی رژیم فعال و در صحنه حاضر است؟ در پاسخ به این سوال باید گفت که تریتا پارسی و شبکه وابسته به وی، در یک ارتباط تنگاتنگ با کمپانی های مهم آمریکا و همچنین مافیای اقتصادی رژیم مشغول لابی بوده اند و این دو گروه برای حفظ منافع خویش و تآثیر گذاری بر آینده جنبش مردم ایران و همچنین تقویت آلترناتیو های دلخواه خود، نیاز مبرمی به این شبکه لابی دارند. اگرچه تریتا پارسی در میان ایرانیان کاملا بی اعتبار گشته است اما جایگزینی وی در شرائط کنونی امکان پذیر نیست و این محافل ترجیح میدهند که وی و شبکه او را با همه کاستی هایش حفط و تقویت کنند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

نقدی بر

از چهارراه جمهوری تا دوراهی انتخاب: ناگفته‌ها در گفتار حجت‌الاسلام محسن کديور و هم‌انديشان او

--1--

همانطوریکه قبلا در نقد بر نوشته آقای کدیور اعلام داشته ام، ایران نه‌ بر سر چهار راه جمهوری بلکه در خیابان جمهوری و سه راهی‌ استبداد واقع است.http://irancomwww.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html . شما این مسئله را به شکل دیگر مطرح می‌کنید و مینویسید:

جنبش امروز در برابر دو انتخاب است: تن دادن به استبداد يا برپايی آزادی. تمامی ديگر بحث‌ها از جمهوری ولايی گرفته تا جمهوری عرفی و سکولار جنبی و کم اهميت اند.

گرچه مسئله آزادی و جمهوری از نظر سیاسی‌تخصصی یکی‌ نیستند، میتوان با این وجود از شما پذیرفت که شما با این عبارت همان دوراهی: "استبداد و جمهوری" را اشاره می‌کنید. من با شما هم نظرم که ایران بویژه با جنبش سبز هم اکنون در برابر این دو انتخاب ایستاده است: استبداد مقدور یا جمهوری مطلوب. از نظر من همه آن اشکالی را که آقای کدیور از استبداد اسلامی بر میشمرند:۱-امامت ۲-فقاهت ادوری و گروهی ۳- استبداد شرعی‌پارلمانی(ملی‌--دینی)پیشنهادی نهضت آزادی همه اشکال کم یا بیش استبداد شرعی و مخالف جمهوری ایرانی‌ است.

من با این رویکرد مدبرانه و داهیانه شما موافقم، وقتی ما اصل را بر جمهوری ایرانی‌ نهیم، آنگاه این جمهوری در طول زمان و در طی‌ نسل ها‌ی بعدی در کشور با تکیه بر جنبش مدنی که در جمهوری ایرانی‌ اصل آن نهادینه شده، بیشتر و بیشتر دمکراتیزه خواهد شد. اما سوال این است : اساس جمهوری کجا واقع است؟ برای پاسخ به این پرسش من از شما میپذیرم که شما با استبدادی تلقی کردن همه اشکال به اصطلاح جمهوری آقای کدیور با من در این نکته موافقید که جمهوری در ایران تنها در تفکیک قوای سه گانه، (بنابر این حذف مقام رهبری)مجلس به عنوان قوه قانون گذار بدون تابعیت از شریعت،و... ممکن است. دیگر مسائل نظیر رابطه حکومت با دین(غیر فقهی‌) ثانوی و فرعی است، بطور مثال احترام به اعیاد اسلامی است تعطیلات اسلامی...(نظیر دوران استبداد سلطنتی). شما مینوسید:


از همين رو جنبش سبز می بايستی حرکت خود را روشن تر از پيش بر سر آزادی خواهی و نيز انتقاد روشن به تقلب انتخاباتی، کودتای دولت احمدی نژاد و پشتيبانی خامنه‌ای از او سامان دهد. االبته همين جنبش سبز ممکن است با توجه به شرايط و توازن قوا، بر سر مقامی نهادين و بدور از قدرت اجرايی ولی فقيه سازش کند. راهبردی مثل مصالحه اپوزيسيون در شيلی که در ازای انتخابات، مقامی نهادين به ژنرال پينوشه داد (سناتور مادام العمر) يا ژنرال ژارولسکی (ابقا در مقام رياست جمهوری). در چنين حالتی اسم جمهوری اسلامی همراه با ولايت فقيه خواهد بود و بگذار باشد! چه عيبی دارد اين فقط يک اسم است ـ البته اگر مسمی بی‌عيب و دمکراتيک باشد.
در شرايط و توازن قوايی ديگر، جنبش سبز ممکن است موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين بشود. مثلا مانند آن چه در آفريقای جنوبی گذشت. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!
اما اگر شرايط و توازن قوا مساعدتر و بهتر بود، انگاه جنبش سبز ممکن است خواستار جدايی مذهب از زندگی عمومی شود و در صورت موفقيت، اسم شرايط سياسی کشورمان می شود جمهوری.


اینجاست که من از خود میپرسم که فرق شما با آقای کدیور در چیست؟ این درست است که اصلاح طلبی حکومتی به بن بست رسیده است و این اصلاح طلبان دیگر در پی‌ تغییر قانون اساسی‌ نیستند و اگر بخواهیم آنرا با آقای کدیور تکرار کنیم آنگاه خواهیم داشت: از اصلاح طلبی حکومتی به عنوان "مطلوب" اما "نامقدور" وا داده اند. شما از این اصلاح طلب سر خورده و رویکرده به موسوی(کدیور) که برای "جمهوری اسلامی بر مبنای تفسير حقوقی از قانون اساسی" و نه‌ تغییر آن به میدان آمده(موسوی) تا تیر خلاصی را بر پیکر نیمه مرده اصلاح طلبی حکومتی شیلیک کند، میپرسید:

نتيجه اين که بر خلاف حکم شتابزده حجت الاسلام کديور، برای جنبش سبز هر سه گزينه جمهوريت به يک اندازه مقدور و شدنی اند. اما حالا چرا ايشان با وجود سابقه بلند در پژوهش و دليل آوری، در اين جا به يک باره نتيجه می گيرند که گزينه"جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" مقدورتر از گونه‌های ديگر جمهوری است؟ چون در ذهن و خيال ايشان، از آن جا که گزينه مورد نظر ايشان هم اسلام دارد و هم ولی فقيه، پس نزديک تر به مواضع حاکميت نظام است و بدين لحاظ کمتر دشمنی و واکنش خشن سرسختان را بر می انگيزد.

شما بی‌ آنکه متوجه این نکته باشید که اصلاح طلبی حکومتی(۲-خرداد) هرگز در پی‌ فراخوهان جنبشی نظیر جنبش سبز نبوده و هم بر نیامده است و باوری هم به اینکه تنها جنبش اعتراضی برای رسیدن خواسته ها‌ی اصلاح طلبانه است تا کنون عمل نکرده است، تا اینکه سرانجام به بن بست رسیده و تمام امور را به کهنه کاری مثل موسوی سپرده است. اما بر گردیم به پاسخ پرسش این بخش و فرق شما با اصلاح طلب حکومتی آقای کدیور. شما میپرسید :

بحث اما بر سر اين است که دکتر کديور تنها به ارايه اين اصل اکتفا می کند و اما به هيچ وجه نشان نمی دهد که چرا و چگونه گزينه جمهوری اسلامی و بازگشت به قانون اساسی مقدور و مصلحت آزادی خواهان در شرايط کنونی است

و شما علی‌ الظاهر این راه را در جنبش سبز یافته اید، یعنی‌ جبنش سبز به عنوان راهکرد برای "گزينه جمهوری اسلامی و بازگشت به قانون اساسی مقدور و مصلحت آزادی خواهان در شرايط کنونی
". و لذا مینویسید:

از همين رو جنبش سبز می بايستی حرکت خود را روشن تر از پيش بر سر آزادی خواهی و نيز انتقاد روشن به تقلب انتخاباتی، کودتای دولت احمدی نژاد و پشتيبانی خامنه‌ای از او سامان دهد. االبته همين جنبش سبز ممکن است با توجه به شرايط و توازن قوا، بر سر مقامی نهادين و بدور از قدرت اجرايی ولی فقيه سازش کند. راهبردی مثل مصالحه اپوزيسيون در شيلی که در ازای انتخابات، مقامی نهادين به ژنرال پينوشه داد (سناتور مادام العمر) يا ژنرال ژارولسکی (ابقا در مقام رياست جمهوری). در چنين حالتی اسم جمهوری اسلامی همراه با ولايت فقيه خواهد بود و بگذار باشد! چه عيبی دارد اين فقط يک اسم است ـ البته اگر مسمی بی‌عيب و دمکراتيک باشد.
در شرايط و توازن قوايی ديگر، جنبش سبز ممکن است موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين بشود. مثلا مانند آن چه در آفريقای جنوبی گذشت. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!
اما اگر شرايط و توازن قوا مساعدتر و بهتر بود، انگاه جنبش سبز ممکن است خواستار جدايی مذهب از زندگی عمومی شود و در صورت موفقيت، اسم شرايط سياسی کشورمان می شود

یعنی‌ جنبش سبز برای اصلاح حکومت جمهوری اسلامی، برخلاف راه حکومتی:


مگر غير اين است که دست کم از زمان رياست جمهوری محمد خاتمی هر کوششی برای تعديل قدرت رهبری با واکنش خشن سرسختان به شکست انجاميده است؟ مگر نه اين که به قول خود دکتر کديور، حتی آيت الله رفسنجانی شخصيت کليدی و پرقدرت نظام، رئيس مجلس خبرگان و رئيس مجمع تشخيص مصلحت، هم موفق به تعديل جای و مقام رهبری در نظام نشد و سعی او در شورای بازنگری قانون اساسی با اعتراض دبير وقت جامعه مدرسين حوزه علميه قم (مرحوم آيت الله فاضل لنکرانی) شکست خورد و باز هم بنابر نوشته خود ايشان "به شکل غير قانونی با رأی گيری مجدد از مصوبات شورای بازنگری قانون اساسی حذف شد"؟

حجت الاسلام کديور برای نشان دادن ناممکنی و يا دست کم سختی انجام گزينه‌های خارج از قانون اساسی کنونی در جايی از نوشته خود می پرسند: با کدام راهکار عملی مسالمت آميز می توان قانون اساسی را تغيير داد؟ پرسش درست و به جايی است. اما همين پرسش را در مورد گزينه مورد نظر ايشان هم می توان کرد: با کدام راهکار عملی مسالمت آميز می توان آيت الله خامنه‌ای و جناح مستبد و رانت خوار حاکميت را به خوانش دموکراتيک و غيرفاشيستی از قانون اساسی را واداشت؟ با کدام راهکار عملی مسالمت آميز به آن چه که در سخن ايشان به لحاظ مقدورات، مطالبات مرحله اول جنبش سبز می توانند بود، چون "اجرائی کردن اصول معطله قانون اساسی در فصل حقوق ملت و آزادی ها، حذف قرائت‌های غير قانونی از قبيل نظارت استصوابی، نفی قيمومت بر مردم، بازداشتن نظاميان از دستبرد در سياست و اقتصاد، برچيدن اختيارات فراقانونی رهبری و شرط عدالت در تصدی سمت‌های عمومی" می توان دست يافت؟

دکتر کديور در نوشته خود به روشنی می گويد که حتی برای هواداران سکولاريسم نيز ترتيب نخست جمهوری اسلامی با قانون اساسی کنونی و سپس جمهوری اسلامی بدون ولايت فقيه و سرانجام جمهوری عرفی شدنی تر است. بسيار خوب. اما درست به همين دليل است که مستبدين سرسخت حاکم با همان نخستين گام، يعنی جمهوری اسلامی با قانون اساسی، مخالف اند. به آن چه که محسن کديور فکر می کند، دستگاه امنيتی استبداد فکر نکرده است ؟
ارتجاع درست به اين دليل که همچون حجت الاسلام کديور به سناريوهای ممکن جمهوری انديشيده، خطر براندازی مخملی و نرم نظام را عمده می کند و کسانی را که عمدتا از خودی‌ها برآمده و بر قرائت دموکراتيک از قانون اساسی اصرار می ورزند منافق و دشمنان رياکار نظام می نامد. گيرم که اين خودی‌های ديروز و اصلاح طلبان امروز در اول و آخر هر سخن خود بر امام راحل درود فرستند و بر جمهوری اسلامی سوگند وفاداری ياد کنند. از ديدگاه سرسختان رانت خوار بر سر قدرت، کسانی که ذکر امام راحل و انقلاب شکوهمند و جمهوری اسلامی می کنند، اما با شرايط موجود، يعنی به کوتاه سخن با رهبريت خامنه ای، رياست جمهوری احمدی نژاد و حقوق ويژه پاسداران، مخالف اند، همگی رياکارند و منافق
راه حل شما این است:

برای درک حرکت و استراتژی مستبد بايد منطق استبدادی را فهميد. مستبد تا مجبور نشود هرگز نمی انديشد که بهتر است کمی از امتيازات خود را بدهد و در عوض با مخالفين به سازش دست يابد. مگر محمدرضا شاه فقيد هيچ چنين انديشيد ؟ منطق مستبد منطق زور است و فکر می کند تنها با بگير وببند و سرکوب و تنش افروزی می تواند قدرت خود را حفظ کند. منطق مستبد منطق زور است و درست به همين دليل زمانی که زور حريف را همسنگ و‌ای بسا برتر از زور خود ديد آنگاه ممکن است به مصالحه و سازش تن دهد. همچون محمدرضا شاه و شنيدن صدای انقلاب..

جمشید اسدی:

پس از شرح گزينه‌های مطلوب جمهوری خواهی، دکتر کديور به امکان تحقق هر يک، يا به سخن خود او، به بررسی مقدورات سه گونه جمهوری پيش روی اپوزيسيون، دو تا اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود و يا بدون ولايت فقيه و نيز گونه سکولار جمهوری می پردازد. او سپس در بررسی مقايسه‌ای خود دلايلی می آورد و بدين نتيجه می رسد که جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود از گزينه‌های ديگر شدنی است. بدين دليل که: گزينه "جمهوری اسلامی منهای ولايت فقيه" و گزينه "جمهوری سکولار" بدون تغيير قانون اساسی مقدور نيستند

در این متن یک نکته نهفته است که اجازه بدهید برای روشن شدن مطلب به‌ آن اشاره کنم:

"جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" همانطور که از اسمش پیداست بدنبال تغییر قانون اساسی‌ نیست. راهکرد تغییر قانون اساسی‌ جمهوری اسلامی دوتا نیست بلکه فقط یکیست . اساس اصلاح طلبی مفلس و درمانده مبتنی‌ بود بر "تغییر قانون اساسی‌ موجود". این راهکرد شکست خورد و رفت پی‌ کارش. پیرون این راهکرد یا به موسوی که بدنبال "جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" است پیوستند و یا نظیر شما هنوز بر این باورند:

ناروشنی در نوشته دکتر کديور هم درست در همين جاست. ايشان به درستی اشاره می کنند که در اين شرايط بگير و ببند، واداشتن حاکميت به تغيير قانون اساسی کار آسانی نيست، اما روشن نمی کنند که چرا و چگونه واداشتن حاکميت سرسخت و رهبری به روايت خود ايشان "نامدبر" و " انعطاف ناپذير" به پذيرش قرائت معقول از قانون اساسی آسان تر است؟

و شما بر این باورید که برا خلاف باور آقای کدیور "در اين شرايط بگير و ببند، واداشتن حاکميت به تغيير قانون اساسی کار آسانی" تر است. یعنی‌ راه پیشنهادی شما یک اصلاحات از پایین و با زبان زور است.

در شرايط و توازن قوايی ديگر، جنبش سبز ممکن است موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين بشود. مثلا مانند آن چه در آفريقای جنوبی گذشت. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!


اما در مورد گزينه "جمهوری سکولار"

این جمهوری بر خلاف باور شما محصول "تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی" جمهوری اسلامی نیست. این همان نکته نهفته در متن شما است، که فوقا اشاره رفت. این تصادفی نیست که شما بدون فاصله یک موضوع اصلاحی‌ گزينه "جمهوری اسلامی منهای ولايت فقيه"ا که در نتیجه تغییر قانون اساسی‌ مقدور است را در کنار " گزينه "جمهوری سکولار" که محصول ردّ قانون اساسی‌ و تدوین قانون اساسی‌ دیگر است، قرار می‌‌دهید و مینوسید:

او بدين نتيجه می رسد که جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود از گزينه‌های ديگر شدنی است. بدين دليل که: گزينه "جمهوری اسلامی منهای ولايت فقيه" و گزينه "جمهوری سکولار" بدون تغيير قانون اساسی مقدور نيستند

دقییقا همین گزينه "جمهوری سکولار" است که در باور شما چنین نقش بسته که تو گویی این گزينه "جمهوری سکولار" در نتیجه اصلاح قانون اساسی‌ جمهوری اسلامی اما با فشار از پایین شدنی است.

از همين رو جنبش سبز می بايستی حرکت خود را روشن تر از پيش بر سر آزادی خواهی و نيز انتقاد روشن به تقلب انتخاباتی، کودتای دولت احمدی نژاد و پشتيبانی خامنه‌ای از او سامان دهد. االبته همين جنبش سبز ممکن است با توجه به شرايط و توازن قوا، بر سر مقامی نهادين و بدور از قدرت اجرايی ولی فقيه سازش کند. راهبردی مثل مصالحه اپوزيسيون در شيلی که در ازای انتخابات، مقامی نهادين به ژنرال پينوشه داد (سناتور مادام العمر) يا ژنرال ژارولسکی (ابقا در مقام رياست جمهوری). در چنين حالتی اسم جمهوری اسلامی همراه با ولايت فقيه خواهد بود و بگذار باشد! چه عيبی دارد اين فقط يک اسم است ـ البته اگر مسمی بی‌عيب و دمکراتيک باشد.
در شرايط و توازن قوايی ديگر، جنبش سبز ممکن است موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين بشود. مثلا مانند آن چه در آفريقای جنوبی گذشت. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!

یعنی‌ همان اصلاح طلبی اما با سبک جنبش سبز!
در بالا همانطور که اشاره رفت در تصور شما ایران بر سر یک دوراهی استبداد و یا آزادی قرار دارد. در کاربرد غلط "آزادی" بجای "جمهوری" در آغاز اشاره کردم. حال با این توصیفات روشنتر میشود که چرا شما به جای واژه جمهوری مایلید از مقوله آزادی استفاده کنید، چونکه شما در پی‌ آزادی با تغییر قانون اساسی‌ جمهوری اسلامی هستید، چونکه مبنای حرکت شما همین "جمهوری واقعی" است که در باور شما تغییر آن شدنی است.

از چهارراه جمهوری تا دوراهی انتخاب: ناگفته‌ها در گفتار حجت‌الاسلام محسن کديور و هم‌انديشان او


جمشيد اسدی

چندی پيش دکتر حجت الاسلام محسن کديور نوشته متينی به نام "جنبش سبز در چهارراه جمهوری" در مورد بحران سياسی کنونی ايران بر روی اينترنت (تاريخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۸۸, ساعت ۷:۳۲ قبل از ظهر) گذارند. زبده اين نوشته آن بود که امروز جنبش سبز در برابر چهار گزينه جمهوری و جمهوری خواهی قرار دارد و ناچار از ميان آن ها بايد يکی را برگزيند اين چهار عبارتند از: جمهوری اسلامی واقعا موجود، جمهوری اسلامی با قرائت معقول از قانون اساسی، جمهوری اسلامی منهای ولايت فقيه و بالاخره جمهوری سکولار. ايشان در عين حال به گرينه مشروطه سلطنتی نيز اشاره می کنند، اما از آن جا که به باور ايشان اين گزينه مطلوب تنها اقليت بسيار محدودی است و نيز به دليل تجربه هشتاد ساله آن در ايران و قلّت طرفدارنش از بررسی آن می پرهيزند.
حجت الاسلام کديور سپس برای اين گزينش ميان اين چهار گونه جمهوريت که هر يک مطلوب دسته و گروهی است، اصل " مطلوب و مقدور" را پيشنهاد می کنند: هر مطلوبی لزوما بالفعل مقدور نيست و برای رسيدن به آن بايد تمهيد مقدماتی کرد که لزوما خودش مطلوبيت ذاتی ندارد، اما در طريق مطلوب قرار می گيرد و ما را به آن نزديک تر می سازد. و سپس پس از اين مقدمه نتيجه می گيرد که: از ميان چهار گزينه ای که شرحشان رفت، گزينه جمهوری اسلامی بر مبنای قانون اساسی کنونی، مقدورترين و در نتيجه بهينه است و ما بايد در پی آن باشيم.



آهنگ ما در اين نوشته قبول يا رد بر نهاده و پيشنهاد دکتر کديور نيست، بلکه نشان دادن اين نکته است که ايشان از سر مصلحت انديشی يا پی نبردن به پرسش های پيش رو، نوشته ای ارايه می دهند به نهايت ناروشن. با ناروشنی چگونه می توان مخالف يا موافق بود؟
البته نگارنده اين سطور مخالفتی با اصل " مطلوب و مقدور" ندارد و بلکه سال هاست که مصلحت انديشی در سياست را پيشه کرده و به همين علت نيز چوب موضع گيری های خود را بسيار خورده است. پس با اين نکته که در شرايطی می بايستی در پی گزينشی رفت که با آرمان يکی نيست اما شدنی است و در سمت و سوی آرمان است و ما را به دموکراسی و بازار نزديک تر می کند، با دکتر کديور مخالفتی نيست.
بحث اما بر سر اين است که دکتر کديور تنها به ارايه اين اصل اکتفا می کند و اما به هيچ وجه نشان نمی دهد که چرا و چگونه گزينه جمهوری اسلامی و بازگشت به قانون اساسی مقدور و مصلحت آزادی خواهان در شرايط کنونی است؟ هر چه هست اين نکته از نوشته ايشان برنمی آيد و ناچار با چنين نوشته ای جز از روی احساس و عاطفه نمی توان موافق يا مخالف بود.
برنهاده نوشته ما اين است که برای اپوزيسيون آزادی خواه، گزينه های چهار نيستند و بلکه دو تايند و از ميان آن دو، گزينه "جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" مطلوب که هيچ، الزاما "مقدور" تر از گزينه ديگر نيست و آن چه را که دکتر کديور برای شدنی تر بودن گزينه "جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" بيشتر "مصادره به مطلوب" است تا دليل آوری. حالا اگر پرسش های اصلی را ناگفته نمی گذاردند و دليل آوری می کردند، شايد نگارنده هم با ايشان موافق می بود. چرا که بازهم اشاره می کنيم که ما را با اصل "مطلوب و مقدور" مخالفتی نيست. حالا بپردازيم به نوشته:
از چهارراه جمهوری تا سه راه اپوزيسيون. همان گونه که شرحش رفت، به باور دکتر کديور جنبش سبز در چهارراه جمهوری است يعنی ميان چهار گونه جمهوری مطلوب انتخاب دارد. اما با توجه به اين که به گفته خود ايشان يکی از اين چهار گرينه استبداد فردی و استبداد دينی است، پس مطلوب جنبش سبز برآمده از مخالفت با تقلب و ديکتاتوری نمی تواند بود. چون اگر ناخرسندان از رژيم و دگرانديشان بر سر سازش با استبداد ولايت فقيه بودند که اين همه نمی کردند و اين همه اعتراض و بگير و ببند و بکش اتفاق نمی افتاد. پس چنبش سبز می ماند بر سر سه راهی. جدول زير فشرده تحليل سياسی دکتر کديور است از اين گزينه ها:

بررسی مقدورات (امکانات) سه گزينه اپوزيسيون. پس از شرح گزينه های مطلوب جمهوری خواهی، دکتر کديور به امکان تحقق هر يک، يا به سخن خود او، به بررسی مقدورات سه گونه جمهوری پيش روی اپوزيسيون، دو تا اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود و يا بدون ولايت فقيه و نيز گونه سکولار جمهوری می پردازد. او سپس در بررسی مقايسه ای خود دلايلی می آورد و بدين نتيجه می رسد که جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود از گزينه های ديگر شدنی است. بدين دليل که: گزينه "جمهوری اسلامی منهای ولايت فقيه" و گزينه "جمهوری سکولار" بدون تغيير قانون اساسی مقدور نيستند. اما از آن جا که به باور دکتر کديور تغيير قانون اساسی با توجه به وضعيت فعلی مجلس شورای اسلامی و نيز بينش و روش انعطاف ناپذير آقای خامنه ای در آينده نزديک محتمل به نظر نمی رسند، برای دگرگونی مسالمت آميز ساختار جمهوری اسلامی سه مرحله پيشنهاد می کنند: ۱) حذف قرائت استبدادی از قانون اساسی، ۲) حذف ولايت فقيه و ۳) جدا کردن جمهوريت از اسلام و فرستادن اسلام به حوزه شخصی در صورت برخورداری هواداران اين مرحله از اکثريت محقق.
ناروشنی در نوشته دکتر کديور هم درست در همين جاست. ايشان به درستی اشاره می کنند که در اين شرايط بگير و ببند، واداشتن حاکميت به تغيير قانون اساسی کار آسانی نيست، اما روشن نمی کنند که چرا و چگونه واداشتن حاکميت سرسخت و رهبری به روايت خود ايشان "نامدبر" و " انعطاف ناپذير" به پذيرش قرائت معقول از قانون اساسی آسان تر است؟
مگر غير اين است که دست کم از زمان رياست جمهوری محمد خاتمی هر کوششی برای تعديل قدرت رهبری با واکنش خشن سرسختان به شکست انجاميده است؟ مگر نه اين که به قول خود دکتر کديور، حتی آيت الله رفسنجانی شخصيت کليدی و پرقدرت نظام، رئيس مجلس خبرگان و رئيس مجمع تشخيص مصلحت، هم موفق به تعديل جای و مقام رهبری در نظام نشد و سعی او در شورای بازنگری قانون اساسی با اعتراض دبير وقت جامعه مدرسين حوزه علميه قم (مرحوم آيت الله فاضل لنکرانی) شکست خورد و باز هم بنابر نوشته خود ايشان "به شکل غير قانونی با رأی گيری مجدد از مصوبات شورای بازنگری قانون اساسی حذف شد"؟
حجت الاسلام کديور برای نشان دادن ناممکنی و يا دست کم سختی انجام گزينه های خارج از قانون اساسی کنونی در جايی از نوشته خود می پرسند: با کدام راهکار عملی مسالمت آميز می توان قانون اساسی را تغيير داد؟ پرسش درست و به جايی است. اما همين پرسش را در مورد گزينه مورد نظر ايشان هم می توان کرد: با کدام راهکار عملی مسالمت آميز می توان آيت الله خامنه ای و جناح مستبد و رانت خوار حاکميت را به خوانش دموکراتيک و غيرفاشيستی از قانون اساسی را واداشت؟ با کدام راهکار عملی مسالمت آميز به آن چه که در سخن ايشان به لحاظ مقدورات، مطالبات مرحله اول جنبش سبز می توانند بود، چون "اجرائی کردن اصول معطله قانون اساسی در فصل حقوق ملت و آزادی ها، حذف قرائت های غير قانونی از قبيل نظارت استصوابی، نفی قيمومت بر مردم، بازداشتن نظاميان از دستبرد در سياست و اقتصاد، برچيدن اختيارات فراقانونی رهبری و شرط عدالت در تصدی سمت های عمومی" می توان دست يافت؟ حجت الاسلام در همان نوشته می فرمايند: "من اگر چه بخش ولائی قانون اساسی را به لحاظ شرعی، اخلاقی و حقوقی نادرست می دانم، اما با توجه به مقدورات مرحله نخست ... تصحيح جمهوری اسلامی از قرائت های استبدادی از قانون اساسی را رويکردی خردمندانه، واقع گرايانه و قابل تحقق محاسبه می کنم." بسيار خوب! اما هيچ نمی گويند بر چه اساس به " خردمندانه"، "واقع گرايانه" و " قابل تحقق" بودن رويکرد مورد نظرشان پی بردند و اصولا ضامت اين "مقدور" کدام است؟
دکتر کديور هيچ پاسخی بدين پرسش ها نمی دهد. ايشان به درستی از بخشی از اپوزيسون که با توجه به توازن کنونی قوا اميد از هر گونه اصلاح خردمندانه ای در دورن نظام جمهوری اسلامی بريده است، می پرسند: با کدام راهکار عملی مسالمت آميز می توان قانون اساسی را تغيير داد؟ و با طرح اين سئوال اين توهم را در ذهن و دل خواننده می پاشد که گويا خودشان از پاسخ بدين پرسش در مورد گزينه اشان معاف اند و يا اين که در جايی بدان پاسخ داده اند. البته نه اين است و نه آن.
دکتر کديور برای اثبات "مقدور" و شدنی بودن گزينه "جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" دليلی ـ حالا قانع کننده باشد يا نباشد به جای خود ـ ارايه نمی دهد، اما اشاره می کند که بيانيه های هفده گانه مير حسين موسوی و مطالبات بيانيه پنج نفره نيز بر اساس همان گزينه اند. خوب باشند! خويشاوندی نظری ميان اين نوشته ها که دليل و برهان نمی شوند. پس معلوم می شود که همان ناروشنی و شتابزدگی در نوشته دکتر کديور در آن دو نوشته ديگر هم هست.
اپوزيسيون، جنبش سبز و دو انتخاب. نتيجه اين که بر خلاف حکم شتابزده حجت الاسلام کديور، برای جنبش سبز هر سه گزينه جمهوريت به يک اندازه مقدور و شدنی اند. اما حالا چرا ايشان با وجود سابقه بلند در پژوهش و دليل آوری، در اين جا به يک باره نتيجه می گيرند که گزينه "جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" مقدورتر از گونه های ديگر جمهوری است؟ چون در ذهن و خيال ايشان، از آن جا که گزينه مورد نظر ايشان هم اسلام دارد و هم ولی فقيه، پس نزديک تر به مواضع حاکميت نظام است و بدين لحاظ کمتر دشمنی و واکنش خشن سرسختان را بر می انگيزد.
اما چنين برداشتی اشتباه و دست کم شتاب زده است. از ديدگاه جناحی که کديور آن را بی پرده و فاشيست می نامد گزينه ای که در آن ولايت فقيه "مشروطه"، انتخابی، دوره ای، پاسخگو و مطيع رأی مردم باشد به همان اندازه ناپذيرفتنی است که گزينه جمهوری اسلامی بدون ولی يا جمهوری بدون اسلام و صد البته جمهوری بی ولی و قيم.
دکتر کديور در نوشته خود به روشنی می گويد که حتی برای هواداران سکولاريسم نيز ترتيب نخست جمهوری اسلامی با قانون اساسی کنونی و سپس جمهوری اسلامی بدون ولايت فقيه و سرانجام جمهوری عرفی شدنی تر است. بسيار خوب. اما درست به همين دليل است که مستبدين سرسخت حاکم با همان نخستين گام، يعنی جمهوری اسلامی با قانون اساسی، مخالف اند. به آن چه که محسن کديور فکر می کند، دستگاه امنيتی استبداد فکر نکرده است ؟
ارتجاع درست به اين دليل که همچون حجت الاسلام کديور به سناريوهای ممکن جمهوری انديشيده، خطر براندازی مخملی و نرم نظام را عمده می کند و کسانی را که عمدتا از خودی ها برآمده و بر قرائت دموکراتيک از قانون اساسی اصرار می ورزند منافق و دشمنان رياکار نظام می نامد. گيرم که اين خودی های ديروز و اصلاح طلبان امروز در اول و آخر هر سخن خود بر امام راحل درود فرستند و بر جمهوری اسلامی سوگند وفاداری ياد کنند. از ديدگاه سرسختان رانت خوار بر سر قدرت، کسانی که ذکر امام راحل و انقلاب شکوهمند و جمهوری اسلامی می کنند، اما با شرايط موجود، يعنی به کوتاه سخن با رهبريت خامنه ای، رياست جمهوری احمدی نژاد و حقوق ويژه پاسداران، مخالف اند، همگی رياکارند و منافق.
از حکم بستن فله ای روزنامه ها در زمان رياست جمهوری خاتمی اصلاح طلب گرفته تا نامه و سخنرانی تهديد آميز در تأئيد و تنفيذ پيش از موعود دولت کودتاچی احمدی نژاد همه نشانه آن است که اتحاد نامبارک خامنه ای – سرسختان سپاه نه تنها موافق ولايت مشروطه نيست، بلکه برعکس بر يکه تازی و فرادستی آن اصرار دارد.
برای درک حرکت و استراتژی مستبد بايد منطق استبدادی را فهميد. مستبد تا مجبور نشود هرگز نمی انديشد که بهتر است کمی از امتيازات خود را بدهد و در عوض با مخالفين به سازش دست يابد. مگر محمدرضا شاه فقيد هيچ چنين انديشيد ؟ منطق مستبد منطق زور است و فکر می کند تنها با بگير وببند و سرکوب و تنش افروزی می تواند قدرت خود را حفظ کند. منطق مستبد منطق زور است و درست به همين دليل زمانی که زور حريف را همسنگ و ای بسا برتر از زور خود ديد آنگاه ممکن است به مصالحه و سازش تن دهد. همچون محمدرضا شاه و شنيدن صدای انقلاب.
از همين رو بر خلاف تصور دکتر کديور و بسياری ديگر - همچون بسياری از همرزمان نگارنده اين سطور در اتحاد جمهوری خواهان – امروز جنبش سبز در برابر گزينه های جمهوری ولايی اسلامی و سرانجام عرفی و بدون اسلام نيست. اين سه گزينه برآمده از ساخت و سازهای ذهنی روشنفکرانه اند.
جنبش امروز در برابر دو انتخاب است: تن دادن به استبداد يا برپايی آزادی. تمامی ديگر بحث ها از جمهوری ولايی گرفته تا جمهوری عرفی و سکولار جنبی و کم اهميت اند.
از همين رو جنبش سبز می بايستی حرکت خود را روشن تر از پيش بر سر آزادی خواهی و نيز انتقاد روشن به تقلب انتخاباتی، کودتای دولت احمدی نژاد و پشتيبانی خامنه ای از او سامان دهد. االبته همين جنبش سبز ممکن است با توجه به شرايط و توازن قوا، بر سر مقامی نهادين و بدور از قدرت اجرايی ولی فقيه سازش کند. راهبردی مثل مصالحه اپوزيسيون در شيلی که در ازای انتخابات، مقامی نهادين به ژنرال پينوشه داد (سناتور مادام العمر) يا ژنرال ژارولسکی (ابقا در مقام رياست جمهوری). در چنين حالتی اسم جمهوری اسلامی همراه با ولايت فقيه خواهد بود و بگذار باشد! چه عيبی دارد اين فقط يک اسم است ـ البته اگر مسمی بی عيب و دمکراتيک باشد.
در شرايط و توازن قوايی ديگر، جنبش سبز ممکن است موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين بشود. مثلا مانند آن چه در آفريقای جنوبی گذشت. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!
اما اگر شرايط و توازن قوا مساعدتر و بهتر بود، انگاه جنبش سبز ممکن است خواستار جدايی مذهب از زندگی عمومی شود و در صورت موفقيت، اسم شرايط سياسی کشورمان می شود جمهوری.
شيوه پيشنهادی دکتر کديور – همچون بسياری ديگر که با توجه به تجربه انقلاب ۱۳۵۷ از انقلابی گری و تندروی هراس دارند - درست عکس آن چيزی است که بايد. ايشان می گويند اول بر سر جمهوری اسلامی بر مبنای تفسير حقوقی از قانون اساسی توافق کنيم که اين مقدورترين راه نزديکی به دموکراسی است. در حالی که به گمان نگارنده می بايستی نخست بر سر آزادی خواهی و حقوق مدنی، تقصير احمدی نژاد و پشتيبانش مقام معظم رهبری توافق کنيم و با چنين پلاتفرمی به مبارزه ادامه دهيم، آنگاه ببينيم در جريان مبارزه و قبول اصل مصالحه و سازش، به کدام نوع از جمهوری می بايستی تن در داد که کمترين هزينه و بيشترين فايده را برای جنش آزادی خواهی در بر داشته باشد.
کوتاه سخن اين که جنبش سبز امروز نه بر سر چهارراه يا سه راهی جمهوری که در برابر دوراهی دموکراسی يا استبداد است. در پرتو چنين انتخابی، نوغ جمهوری مسئله ثانوی است.

جمشيد اسدی
پاريس، دوم فوريه ۲۰۱۰


۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

سکولاریسم ، به روایت آیت الله بروجردی


مقاله سکولاریسم،


چکیده ایاز مطالبي است که مقرر بود آقای بروجردی در "پنجمين كنفرانس سالانه صلح و مذهب – 26 و 27 مارس 2009" به دعوت دانشگاه KSU در امریکا، ارائه نمایند. ايشان به علت زنداني بودن در ايران، موفق به انجام سخنراني مذكور نشدند.http://bameazadi14.blogspot.com/2009/10/normal-0-false-false-false-en-us-x-none.html




سکولاریسم، اندیشه ای ایده آل برای خلاصی انسان از تشکیک معنوی است.آدمی با تفکرات الهی مانوس بوده و روند تکاملی فکری و طبیعی او، ایجاب می کند که هر نوع نگرشی که ابهامات اجتماعی را دامن می زند و یاس دینی را عارض مي نماید ازپیش پای او برداشته شود.چنانچه به مضرات مذهب دولتی بیندیشیم، در می یابیم که آثار منفی و مخرب آن به قدری گسترده و عمیق است که هرگونه غرور و افتخاری را بر بانیان و مبشران آن میخشکاند.در احکام اجرائی دین سیاسی، میدان عمل و اختیار جامعه به تنگنا رفته و سوء ظن همگانی بر محوریت مقدسات دینی می آید.سکولار شدن ایران، تنها راه خلاصی ملت از عقبگردهای معنوی و مادي است.زیان و ضرری که مردم از دین ستیزی و مذهب زدائی می بینند آنچنان سنگین و سخت است که نسلهای بسیاری را متلاشی می کند و فصلهای خطرناکي را در مقاطع تاریخی بازمی نماید که در آن، عدالت، صلح و وجدان بی رنگ می گردد.بی گمان، دستورات اسلامی را حصارها و مرزهائی فرا گرفته که نیاز به بازگشائی هاي نوین در هر عصری دارد تا با توجیه به موقع و مدبرانه منطقه ای و عاطفی، رهگشایپیروانش باشد و از سرخوردگیها و دلزدگیهای اجتناب ناپذیر حفظ شود.هر حکومتي با اعمال قوانین اجتماعی و درون محیطی مي تواند نظم و آسودگی را به ارمغان آورد، ولي در اثر اختلاطش با قواعد اسلامی، به یک معجون ناهمگون و ناهنجاریمبدل می شود.راه رهائی رعیت از فلاکت استبداد، تقریر خواسته ها و نیازهای عامه مردم در موضوعیت دموکراتیک است.در وضع قوانين كشور، مي بايد به علائق و گرایشات همه جانبه ملت توجه داشت تا حقوقی از آحاد اهل میهن ضایع نگردد و آنگاه مجموعه ایده ها و نظرات اراده های خلایق اینمرز و بوم، به عنوان حاکمیت مطلقه مطرح شود.آنچه که از تجربیات این سی سال به دست می آید، بی حوصلگی اقشار از فرامین تند دینی است و عدم اقبال اکثریت از توصیه ها و توقعات مذهبی می باشد.اینک روزگار خشونت و سخت گیری تحت نام آیات آسمانی به سر آمده و بشریت را طاقت بایدها و نبایدهای بی دلیل و منطق، سرریز گشته و سرگذشت حکومتهای دینی، ازپیش از این نیز بر نفرت و انزجار اهالی ولایات و ممالک دیگر، حکایت داشته.جمهوریت در جهان امروز، ملعبه دستهای پنهان دیکتاتوران نامحسوس قرار گرفته و اعصاب ملتها از تقدم خواسته های حکام بر امیال آنها خراب شده.امروز پیدا کردن یک جمهوری که به واقع کلمه زمامداری مردم را بر مردم و به خاطر مردم، تثبیت کند در همه دنیا کمیاب است و صد خجلت که آمیختن نام جمهوری، با اسلامی،طنز بی نمکی را تحویل داده که انتهایش بی آبروئی خدا و لوث مقدسات آسمانی گشته است.برای خروج یک ملت تحت ستم از قیود استبدادی با لعاب مذهب، رفراندومی نیاز است به دور از معادلات رایج و حاکم که اصلاح اخلاق ویران شده جامعه کند و پادزهری برسموم تزریق شده بر پیکر وطن محروم از عدالت از ناحیه شریعت مآبان دروغین باشد که در این رای گیری، هر ایرانی حق انتخاب متد و مدلی از رژیم سیاسی و اجرائی دلخواهرا داشته باشد.عموما نبض جامعه فعلی در مشرب آزادی فکر و استقلال عقیده و رهائی از تفتیش مذهبی و دوری از حصارهای خشک دینی می تپد.خستگی مفرط مردم از روند مبانی سوخته اسلامی به حدی است که هر نوع تعهد دیرینه و پدری را در زمینه آموزه های دینی بی رمق کرده و ملتی که سی سال قبل به عشق علیو حسین و رضا، شهره بودند اینک از نامگذاری فرزندانشان به این اسامی هم، ابا دارند.برای نیل به اهداف خیرخواهانه و بشر دوستانه باید به یک اجماع جهانی رسید که مردم اسیر در تارهای عنکبوتی استبداد را همیاری به اقامه دعاوی حقیقی و حقوقي نمود و ازتداوم خودکامگی و خودخواهی مجریان قلدر کاست و این مهم میسر نشود مگر به تعدیل قوای حاکم و عقب نشینی های موثر از مواضع زورگویانه و جسورانه او، و شاید نیاز بهیک جراحی بین المللی شود تا موازنه قدرت بین حاکم و محکوم، حق نفس کشیدن را به رعیت بی نفس بازگرداند.گرد آمدن حقوق دانان زبردست و جامعه شناسان حاذق و مصلحین صادق، در یک مجمع و حضور معتمدین و موثقین ملت و نظارت مدافعین صلح و آزادی، راه را برای کشاندنمدعیان دیانت، به گردن نهی به خواسته ها و نیازهای مردم، هموار می سازد.وجود روحانیون آزادیخواه و مستقل و راست اندیش در چنین جوامعی تاثیر گذار بر اقشار مذهبی خواهد بود، چرا که باورداشتهای ناصحیح و نادرست دینی که معلول شانتاژکاریو مغلطه کاری های ملاهاي درباری بوده، سبب مسخ عقاید روحانی گشته و سرابی از تلقینات بی پایه و اساس را در تفکرات به ظاهر دینی معتقدان به اسلام ایجاد نموده و موجببسط اقتدار زالوهای مذهبی شده که خون جامعه را به اسم دیانت و معنویت می مکند و به جایش سموم خطرناکی را به نام عبادت، در شریان اجتماع منتقل می سازند که ریشهخداگرائی را می سوزاند و ملتی را به نیستی می برد.آنقدر دیون کاذبی را بر ذمه اهل اسلام هموار کرده اند که هر نوع اطاعت کورکورانه ای را برابر با اصل ما فرض الله قلمداد می نمایند.پس این پرده گشائی و رازدري را دوای بیماری دین زدگی می دانیم و دوران انتقالی از موقعیت وابستگی های ناسالم مذهبی به واقع گرائی دینی، مقدمه ورود به دموکراسی نجاتبخش خواهد بود.اینجاست که نقش فعال و خلاق ما نمودار می شود و عدم توجه جهانیان به مواضع من، به وي‍ژه در طول این سه سال گذشته، ابزار تقویتی در سرکوب داخلی را فراهم آورده، فلذاهم صدائی بین المللی با این پیشوای زندانی و اجماع نهادهای قدرتمند جهانی در تحکیم شعائر و اهدافم روزنه های سکولاریسم و دموکراسی را بازگشائی مي نماید.

سيد حسين كاظميني بروجردي

پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر
عکس بنی صدر

جنبش به سازش می انجامد یا به تغییر؟

جناب آقای بنی صدر

با درود فراوان و سلامتی برای شما،

چند روزی است بفکر فرو رفته ام که سرنوشت این جنبش به کجا ختم میشود. شاید ترس سئوال کنندگان از آینده باعث شده است که من بدنبال یک پاسخ درستی باشم. وقتی دوستان از ایران زنگ می زنند می پرسند ما که در مبارزه هستیم ولی آینده چه میشود؟. البته شما به صور مختلف تلاش نموده اید از نظر تئوری به این مسئله پاسخ دهید. اما سئوال کنندگان پاسخ ملموس می خواهند. تا آنجائی که در توان فکریم است به دوستان و خود پاسخ می دهم و حتی قصد داشتم در این زمینه مقاله ای بنویسم. ولی باز قانع نمی شدم و به شما استاد خود رجوع کرده ام تا با کمک شما بتوانم پاسخ شایسته ای پیدا نمایم.

قبل از وارد شدن به سئوال، شرایط جنبش را من به دوحالت تقسیم می کنم.

1- احتمال اول اینست که سازشی در بگیرد. مثلاً با کنار گذاشتن احمدی نژاد یا هر کار دیگری. واقعیت اینست که حتی رادیکالترین بخش اصلاح طلبی که گنجی نمونه اش است، در عمق تفکرشان با این نظام چندان اختلافی ندارند. اینان در نهایت با خامنه ای ( سلطان حاکم ) مخالف هستند و درک نا چیزی از حاکمیت مردم و حق و آزادی دارند. آقای کدیور علاوه بر اینکه با جدائی دین از حکومت موافق نیست، هنوز معتقد است در جامعه دینی مثل ایران، بالاخره عالمان دینی باید بر سیاست نظارت داشته باشند. و یا برای نمونه، آقای گنجی بطور زیرکانه ای وقتی می خواهد روشنفکران را تقسیم کند از کلماتی مثل با دین و بی دین استفاده می کند و بی دین در فرهنگ عمومی ایرانیان، برابر با کافر است و کافر هم در فقه ارسطوئی تکلیف اش مشخص است. بیانیه اخیر موسوی و حتی بیانیه 5 تن در خارج کشور، قدری بوی سازشی را می دهند که می تواند انجام پذیرد. چگونه میشود آقای گنجی که قصد دارد آقای خامنه ای را به اتهام ارتکاب جنایت علیه بشریت به دادگاه بین المللی بکشاند، یکمرتبه طرفدار مذاکره با این جنایت کار میشود و در برنامه تفسیر خبر شنبه شب صدای آمریکا می گوید بله میر حسین می تواند با حاکمین به مذاکره ( مصالحه، از من است) بپردازد. خدا عالم است الان پشت پرده چه می گذرد. استعفای حسینیان و متهم کردن مرتضوی و نامه محسن رضائی به خامنه ای شاید نشانه هائی باشند از سازشی در حال وقوع. این سازش، شاید مردم را بطور موقت آرام کند، ولی مشکل رهائی از استبداد مافیاها را حل نمی کند.

2 – احتمال دوم، احتمالی است که بنظر من، وقوعش دارد قطعی می شود. مردم مصمم به مبارزه خود ادامه می دهند همانطورکه در این 7 ماه با رادیکالتر و جدی تر کردن مبارزه خود به جهان پیام داده اند ما قصد استقامت را تا پایان دادن به این رژیم و برقرار کردن دموکراسی را داریم. این احتمال همان است که دوستانم در ایران هم وقوع آن را قطعی تر می دانند.

حال سئوال را بر حالت دوم قرار می دهیم.

1- جنبش در روز عاشورا را مبنا قرار دهیم: در این روز، قریب به دو میلیون تهرانی در جنبش شرکت کرده اند. حال اگر این دو میلیون، سه میلیون بشود و مردم بروند رادیو و تلویزیون و چند تا پادگان را تصرف کنند و بخشی از ارتش و پاسداران به مردم ملحق شوند، در صورت تحقق این فرض، چه افرادی و چه ارگان و سازمانی می خواهد مدیریت مردم را در دست بگیرد و تکلیف چیست؟

2 - اکنون جنبش با دو چالش روبرو است که عبارتند از:

الف) ضعف مدیریت و سازماندهی جنبش.

ب) نا روشن بودن استراتژی جنبش.

باور بفرمائید یکی از علل سراسری نشدن جنبش در ایران این است که مردم بدرستی ایمان چندانی به این رهبری یا سمبل ها ندارند و بسیاری در شهرستانها فکر می کنند این جنبش به سازش کشیده میشود. برای نمونه دوستان شهرستانی ام نسبت به تهرانی ها بیشتر بر این باورند که رژیم سرنگون نمی شود. و یکسری بدرستی وحشت دارند که دوباره این جناح بیاید و آنان را به دوران طلائی امام ببرند یعنی هیچ.

سئوال دوم من اینست چگونه عملاً می توانیم به این دو چالش پاسخ دهیم؟

بهرحال سئوال درستی امروز مطرح است که آینده چه میشود و واقعاً برخی وحشت دارند که نکند این بار امام دیگری از این جناح بر آنان مستولی شود؟. نظر بر این مبنا است که افراد این جناح هم در قدرت بوده اند و بخشی از سپاه و وزارت خانه ها را دارند و هم سرانشان سابقه حکومت کردن را دارند و هم بخشی از مردم و روشنفکران ( جمهوری اسلامی خواهان) را با خود بهمراه دارند. پس اگر باند خامنه ای و احمدی نژاد سرنگون شدند، چه اطمینانی می توان داشت که دموکراسی بر قرار کنند و وقتی صریح می گویند 200 سال دیگر هم دموکراسی در ایران برقرار نمی شود؟

پیروز و پایدار باشید

فرید راستگو


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...