۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

تضاد گرایان پوپولیست وطنی


انقلاب صنعتی در نیمه دوم قرن 18 بوده. خیلی ها انقلاب صنعتی را موجد تضاد کار و سرمایه- به تعبیر مارکسیستی - می دانند و این در حالی است که اگر شخصی مانند آدام اسمیت کتاب معروفش- منشا ثروت ملل - را در 1764 می نویسد او این را بر پایه یک سرمایه داری که سابقه دیرینه در انگلستان دارد به نظم در می آورد. پس این تضاد کار - سرمایه که مارکسیستها می گویند پیش از انقلاب صنعتی وجود داشته است که می توانسته اساس چنین اثار مهمی مانند منشا ثروت ملل آدام اسمیت گردد.. حال از این جا باز گردیم به رویکرد تضاد کار- سرمایه مورد نظر مارکسیستها. این رویکرد که می خواهد سرمایه داری نباشد بر خلاف رویکردی که برای رشد سرمایه داری در یک کشور است، باز می گردد به دوران مانوفاکتورها و کارگاه ها یعنی به دنبال ماقبل آدام اسمیت و انقلاب صنعتی و کارخانه ها. در حالی که مارکس تازه در سال 1818 در آلمان عقب مانده و ماقبل انقلاب صنعتی بدنیا آمد یعنی زمانی که برخلاف آلمان انقلاب صنعتی در انگلستان و فرانسه.. در حال اوج گیری بود. اما انقلاب صنعتی در آلمان در قیاس با انگلستان با یک قرن تاخیر شروع می شود: نیمه دوم قرن 19. انقلاب صنعتی در ایران با 50 سال تاخیر نسبت به آلمان شروع می شود. گفتیم خواه در انگلستان و خواه در آلمان و ایران انقلاب صنعتی موجد تضاد مارکسیستی از کار و سرمایه و سرمایه داری نبود. اما در همه این کشور ها از پیش از انقلاب صنعتی و آدام اسمیت، چون سرمایه داری وجود داشت و چون تضاد کار و سرمایه - به تعبیز مارکسیستی - هم وجود داشت، از همین رو هم مخالفت با سرمایه داری هم از موجودیت برخوردار بود. لاکن موج انقلاب صنعتی که جهانی شد، مخالفت با سرمایه داری از سوی مخالفین قدیم هم بطور جهانی دوچندان شد، چون انقلاب صنعتی، سرمایه داری را  بطور جهانی دوچندان به حرکت و رشد وا داشت.
از این جاست که رویکرد مارکس به میدان می آید و این رویکرد پس از مرگ او به غلط مارکسیسم نام گرفت. در هر صورت مارکس بر خلاف مخالفان قدیمی از سرمایه داری که در پیش از انقلاب صنعتی در همه کشورها تقریبا وجود داشتند، در نگاه به انگلستان، نه به آلمان که در آن زمان هنوز انقلاب صنعتی در آن وجود نداشت - به رویکرد جبر راه رشد سرمایه داری روی می آورد و مخالفان قدیمی سرمایه داری را به مشتی مرتجع نسبت می دهد.
این مرتجعین کاری به مراحل رشد سرمایه داری در کشور ها نداشتند. و نمی خواستند هم داشته باشند. این ها از تضاد کار و سرمایه حرکت می کردند. از این حرکت می کردند که سرمایه داری هست، پس بی عدالتی هست. و سپس نتیجه می گرفتند: نباید باشد و عدالت باید بازگردد. تاکید می کنم: عدالت اجتماعی باید باز گزدد. یعنی بر گردیم به دوران ماقبل سرمایه داری.
تمام مبارزه مارکس در واقع در مبارزه با همین مرتجعین و مخالف سرمایه داری است تا مخالفت با سرمایه داری و موجود از پیش را با یک رویکرد تاریخی - اقتصادی که بعدها اسمش را ماتریالیسم تاریخی گذاشتند منطبق سازد، با این هدف که به این نظر بود پرولتاریا در حال رشد سکان دار آتی انقلاب و تکامل است نه ارتجاع ، نه واپس گرایی در مخالفت با رشد سرمایه داری و کلا سرمایه داری.
حال در کشور ما همین مرتجعین و همین مخالفان با رشد سرمایه داری و انقلاب صنعتی لباس مارکسیسم به تن کرده اند و با مسخ رویکرد مارکس دارند پشت مارکس سینه می زنند و با این ادعا که عصر سرمایه داری به پایان رسیده و از این حرفها.
در حالی که مسئله این مرتجعین به سند گفته بالا از آغاز اصلا این نبوده و حالا هم این نیست یعنی : رشد سرمایه داری و جبر رشد سرمایه داری در یک کشور.
این مرتجعین در هیچ کشوری و در هیچ زمانی کاری به رویکرد تاریخی و جبر رشد سرمایه داری نداشتند و حالا هم ندارند.
اما این که حالا همان مرتجعین مدعی اند که تاریخ رشد سرمایه داری به پایان رسیده، یعنی چنین افاضات کلی و انتزاعی، فقط از سر فرصت طلبی این هاست و بس. والا مسئله اصلی این ها هرگز رشد و مراحل رشد سرمایه داری در سطح کشوری نبوده و حالا هم نیست.
مخالفین مرتجع از سرمایه داری - یا ارتجاع در اپوزیسیون - که خواهان بازگشت به دوران ماقبل سرمایه داری در کشور ند، تضاد گرا هستند. تضاد گرایی به این مفهوم که این ها با نادیده انگاشتن هرباره جبر رشد, تضاد اجتماعی موجود میان کارگر و سرمایه دار - به تعبیر مارکسیستی : تضاد کار و سرمایه - را مطلقه می کنند. این تضاد گرایی که در پایین بیشتر پیرامون آن گفته خواهد شد، یک رویه مقابل هم دارد و به آن رشد گرایی می گویند. رشد گرایان، وجه جبر رشد سرمایه داری را مطلق می کنند. رشد گرایان عمدتا از بورژواهای ترقی خواه و هواخواه سرمایه داری می باشند.
تضاد گرایان یا هواداران مطلقه سازی تضاد اجتماعی در سرمایه داری، درخت را می بینند اما جنگل را نمی بینند. به عبارت دیگر جزء اندیش و خرده بین هستند. علاقه به جامعه، نظام و ساختار های اجتماعی ندارند. عشق شان مناسبات و روابط اجتماعی و آنهم مناسبات و روابط متضاد اجتماعی است.
چیزی که اساسا در مخیله این مرتجعین نمی گنجد: توسعه ، نظم پذیری، ساختار پذیری، تشکیل یک جامعه، توسعه روابط اجتماعی از جزء به یک کل و به یک ساختمان و جامعه است..
از این رو غالب ادبیات ارتجاع- ضد سرمایه داری در ایران وفتی از جنگل سخن می گویند، وقتی از جامعه و نظام سخن می گویند مد نظرشان هرباره مناسبات و روابط جریی است و برعکس.
از این دیده ارتجاعی، جامعه همان مناسبات توسعه نیافته است، و مناسبات توسعه نیافته همان جامعه است. جزء همان کل است و کل همان جزء. فرد همان جامعه است و جامعه همان فرد. نابودی حزء سرمایه داری همان نابودی نظام و جامعه سرمایه داری است، و نابودی جامعه سرمایه داری ، نابودی همان جزء و مناسبات سرمایه داری و الی آخر.
تضاد گرایان در کشور ما با پرچم پوپولیسم به میدان می آیند. بنابر رویکرد پوپولیستی، کشور - یعنی آنچه که پوپولیستها «جامعه ایران» می نامند - به دو قطب اقلیت یک در صدی از سرمایه داران و اکثریت 99 درصدی از کارگر ان تقسیم شده است. به همین سادگی.

این جامعه پوپولیستی، و ساده شده، از این دیده تنها حامعه موجود در ایران است. این جامعه همان جامعه سرمایه داری است که باید نابود شود و در این جامعه، با این ادعا، نضاد کار و سرمایه « حاکم » است و دولت حاکم هم نماینده این جامعه پوپولیستی است. به همین سادگی.
تضاد گرایان پوپولیست وطنی ما از طرفداران دو آتشه آوانتاریسم و حزب پیشرو اند! یعنی طرفداران بزن و بکوب یک عده آگاه و پیشرو که راه بیافتند، ترس دیگران هم می ریزد.
بهش می گویند عنصر آگاهی و عنصر ذهنی.

شرایط عینی، توسعه، رشد، مراحل تکامل تضاد های اجتماعی، رشد سرمایه داری و.. این ها از دیده تضادگرایان پوپولیست و هواداران دو آتشه حزب پیشرو، یک مشت اراجیف و توجیهات ایدئولوژیک از جانب سرمایه داری است. که حزب پیشرو نباید مرعوب آن شود!
J

۱۳۹۳ آبان ۱۳, سه‌شنبه

پیرامون برنامه کارگری و تشکیل جبهه متحده کارگری




 برای تشکیل جبهه متحده کارگری ما نیاز به یک برنامه مشترک داریم. این برنامه مشترک، الزاما برنامه ای که ما به عنوان جزء کوچکی از آن ارائه میدهیم، نیست.

همه اجزاء طبقه کارگر و همه احزاب و گروه ها می توانند برنامه پیشنهادی خود را مطرح و به بحث و تصمیم گیری بگذارند.

از پیش روشن است چنین برنامه مشترک و سراسری که برنامه جبهه متحده کارگری باشد، باید برنامه ای فراگیر و فرا گروهی و فراجناحی باشد. برای این منظور برنامه پیشنهادی ما که پیش نویش دوم آن تاکنون ارائه شده می تواند - و نباید - الگو قرار گیرد.

در این جا لازم می آید نکاتی چند پیرامون جبهه متحده و شیوه تدوین برنامه  کارگری مطرح شود.

جبهه متحده کارگری

این جبهه حزب یا سازمان و گروه خاصی نیست بل متشکل از کلیه آنها و فعالین کارگری است که آزادانه تصمیم گرفته اند جبهه متحده کارگری تشکیل دهند تا از این راه مبارزه طبقاتی کارگران سازمان داده و به پراکندگی دیرین خاتمه دهند.

از این رو بدیهی است که در جبهه متحده استقلال گروهی، سازمانی و فردی محفوظ باقی می ماند و ضرورت تشکیل جبهه متحده هرگز به مفهوم انحلال مواضع فردی و گروهی نیست.

گروه ها وافراد با حفظ مواضع مستقل نمایندگانی به جبهه می فرستتند با حق رای مساوی تشکیلات جبهه متحده را به شکل سانترال دموکراتیک از پایین تا بالا تعیین می کنند.

جبهه متحده کارگری به عنوان سخنگوی سیاسی کارگران مستقلانه عمل خواهد کرد و در برابر کارگران مسئول خواهد بود.

جبهه اساسنامه تشکیلاتی تنظیم خواهد کرد و در آن وظایف اعضا به دقت تدوین خواهد شد.

جبهه از پیش اعلام خواهد داشت که با تشکلات صنفی کارگران نظیر سندیکا و اتحادیه و.. در ارتباط مستقیم خواهد و به عنوان اهرم سیاسی تشکلات صنفی در قبال دولت عمل خواهد کرد.


این برنامه از دو قسمت تشکیل یافته: قسمت اول ناظر بر منافع کارگری است. در این قسمت طبقه کارگر ایران با کلیه کارگران جهان مشترک المنافع است. استیفای این حقوق در یکتا جامعه جهانی و اشتراکی ممکن میشود. در قسمت دوم ما به مطالبات کارگری و کشوری بر می خوریم که تابعی از شرایط مشخص ایران است. قسمت دوم برنامه متغیر است و از مرحله ای به مرحله دیگر تغییر خواهد کرد.

در شیوه نگارش سعی شده که از زبان ساده و عامه فهم استفاده شود. اسلوب تدوین برنامه، مانند اسلوب قانون اساسی کشور است و از اصول چندگانه تشکیل یافته است.

پیش نویس دوم برنامه کارگری


مقدمه
مبنای اتحاد ما طبقه ماست. محور این اتحاد طبقاتی هرباره منافع طبقاتی و مطالبات فوری ماست. برنامه کارگری ما  حاوی منافع ما و راه های هرباره نیل به  این مطالبات فوری کارگری است.


 یکتا جامعه جهانی و اشتراکی

اصول اساسی

اصل اول - لغو مالکیت خصوصی بر  سرمایه ها
اصل دوم - لغو نظام مزد بگیری
اصل سوم- لغو بازار، مبادله کلایی و پول
اصل چهارم - لغو تولید برای سود
اصل پنجم - حذف طبقاتی اجتماعی و تضمین برابری اجتماعی
اصل ششم - تبدیل کارانسانی به نظارت ساده بر امور
اصل هفتم - به هرکس بر حسب نیازش
اصل هشتم -  از هرکس به اندازه قابلیتش
اصل نهم - لغو دولت - ارتش
اصل دهم - برداشتن مرزها
اصل یازدهم - سپردن امور اداری به شوراها
اصل دوازدهم- آزادی تمام وکمال


اصول نیل به یکتا جامعه جهانی و اشتراکی

اصول سیزدهم - یکتا جامعه جهانی و اشتراکی جامعه خیالی نیست. تمام شرایط اصول  اساسی آن در دل جامعه سرمایه داری تاکنونی فراهم میشوند. 
اصل چهاردهم - توان علمی، تکنولوژیکی و تولیدی انسان امروز رفته رفته در آینده به  ابعاد عظیمی میرسد وبه سهم خود زمینه های فنی برای برپایی یکتا جامعه جهانی و اشتراکی را فراهم می سازد
  اصل پانزدهم - ارتباط جمعی به نحو گسترده ای جهانی، ساده و همگانی می گردد
اصل شانزدهم- ادغام سرمایه های به عظمت جهانی
اصل هفدهم - تبدیل نهایی جهان به تقسیم میان دو طبقه اجتماعی: کارگران جهانی و سرمایه داران

اصول مرحله انتقلالی

اصل هیجدهم - بهره برداری موقت از دولت در خدمت اهداف و اصول یکتا جامعه اشتراکی و جهان
 اصل نوزدهم - مرحله گذار دوران موقتی است که به سرعت و به ممکن باید طی شود.



برنامه کارگری برای جمهوری دموکراتیک در ایران جدا از برنامه همگانی برای تشکیل یک جمهوری در ایران نیست که   در پیش نویس ششم قانون اساسی جمهوری ایران آمده است.

این برنامه و مفاد مندرجه در پیش نویس قانون اساسی جمهوری ایران عملی نمی شود مگر با واژگونی استبداد ولایت مطلقه فقیه  و جايگزينی آن را توسط يک جمهوری دموکراتيک.

 وظيفه عاجل سياسی   ما کارگران اجرای مفاد قانون اساسی اين جمهوری را  به شرح زیر تضمين میکند:



حاکمیت مردم
تشکیل قوه قضایی مستقل

تشکیل مجلس قانون گذاری
خودگردانی محلی بطور وسیع
آزادی های نامحدود عقیده
لغو تبعیضات جنسی، دینی، نژادی و ملی
حق هر مليتی برای آموزش به زبان مادری خويش از طريق برقراری مدارس لازم به هزينه دولت و
ارگانهای خودگردان محلی؛ 
جدایی نهادهای دینی از نهادهای دولتی
آزادی بی قید و شرط ایجاد تشکل‌های مستقل کارگری
آزادی اعتصاب
برچیده شدن کلیه نهادهای دست ساز دولتی از محیط کار
برپایی شوراهای کار
امنیت شغلی
توقف اخراج و بیکارسازی
لغو قراردادهای موقت 
افزایش فوری حداقل دستمزدها بر اساس اعلام نظر خود کارگران از طریق تشکلات آزاد کارگری
پرداخت فوری دستمزدهای معوقه و لغو سیستم تعویق دستمزدها
رفع هرگونه تبعیض در پرداخت مستمری بازنشستگان و افزایش مستمری
بهره مندی از خدمات تامین اجتماعی و درمانی
تدوین و تصویب قانون جدید کار با دخالت مستقیم کارگران از طریق تشکلات آزاد کارگری
برخورداری از بیمه بیکاری
تعطیلی رسمی اول ماه مه و گنجاندن آن در قانون اساسی کشور
آزادی فوری کلیه فعالین کارگری
   رشد و توسعه صنایع مدرن منطبق با برنامه توسعه
اجرای رفرم بانکی - پولی
رسیدگی به مسئله آب و آبیاری مزارع
حل مسئله زراعت
پیشگیری از رشد بی رویه شهرها
رسیدگی به محیط زیست
منع کار کودکان
حمایت از بخش دولتی

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

پیش نویس اول برنامه کارگری - ادامه



برنامه کارگری برای جمهوری دموکراتیک در ایران جدا از برنامه همگانی برای تشکیل یک جمهوری در ایران نیست که   در پیش نویس ششم قانون اساسی جمهوری ایران آمده است.

این برنامه و مفاد مندرجه در پیش نویس قانون اساسی جمهوری ایران عملی نمی شود مگر با واژگونی استبداد ولایت مطلقه فقیه  و جايگزينی آن را توسط يک جمهوری دموکراتيک.

 وظيفه عاجل سياسی   ما کارگران اجرای مفاد قانون اساسی اين جمهوری را  به شرع زیر تضمين میکند:

حاکمیت مردم
تشکیل قوه قضایی مستقل
تشکیل مجلس قانون گذاری
خودگردانی محلی بطور وسیع
آزادی های نامحدود عقیده
لغو تبعیضات جنسی، دینی، نژادی و ملی
حق هر مليتی برای آموزش به زبان مادری خويش از طريق برقراری مدارس لازم به هزينه دولت و
ارگانهای خودگردان محلی؛ 
جدایی نهادهای دینی از نهادهای دولتی
 آزادی بی قید و شرط ایجاد تشکل‌های مستقل کارگری
آزادی اعتصاب
برچیده شدن کلیه نهادهای دست ساز دولتی از محیط کار
برپایی شوراهای کار
امنیت شغلی
توقف اخراج و بیکارسازی
لغو قراردادهای موقت 
افزایش فوری حداقل دستمزدها بر اساس اعلام نظر خود کارگران از طریق تشکلات آزاد کارگری
پرداخت فوری دستمزدهای معوقه و لغو سیستم تعویق دستمزدها
 رفع هرگونه تبعیض در پرداخت مستمری بازنشستگان و افزایش مستمری
بهره مندی از خدمات تامین اجتماعی و درمانی
تدوین و تصویب قانون جدید کار با دخالت مستقیم کارگران از طریق تشکلات آزاد کارگری
برخورداری از بیمه بیکاری
تعطیلی رسمی اول ماه مه و گنجاندن آن در قانون اساسی کشور
آزادی فوری کلیه فعالین کارگری


ادامه دارد...
 

پیش نویس اول برنامه کارگری


مقدمه
مبنای اتحاد ما طبقه ماست. محور این اتحاد طبقاتی منافع طبقاتی ماست. برنامه کارگری ما  حاوی منافع ما و راه های هرباره نیل به مطالبات کارگری است.


 یکتا جامعه جهانی و اشتراکی

اصول اساسی

اصل اول - لغو مالکیت خصوصی بر  سرمایه ها
اصل دوم - لغو نظام مزد بگیری
اصل سوم- لغو بازار، مبادله کلایی و پول
اصل چهارم - لغو تولید برای سود
اصل پنجم - حذف طبقاتی اجتماعی و تضمین برابری اجتماعی
اصل ششم - تبدیل کارانسانی به نظارت ساده بر امور
اصل هفتم - به هرکس بر حسب نیازش
اصل هشتم -  از هرکس به اندازه قابلیتش
اصل نهم - لغو دولت - ارتش
اصل دهم - برداشتن مرزها
اصل یازدهم - سپردن امور اداری به شوراها
اصل دوازدهم- آزادی تمام وکمال


اصول نیل به یکتا جامعه جهانی و اشتراکی

اصول سیزدهم - یکتا جامعه جهانی و اشتراکی جامعه خیالی نیست. تمام شرایط اصول  اساسی آن در دل جامعه سرمایه داری تاکنونی فراهم میشوند. 
اصل چهاردهم - توان علمی، تکنولوژیکی و تولیدی انسان امروز رفته رفته در آینده به  ابعاد عظیمی میرسد وبه سهم خود زمینه های فنی برای برپایی یکتا جامعه جهانی و اشتراکی را فراهم می سازد
  اصل پانزدهم - ارتباط جمعی به نحو گسترده ای جهانی، ساده و همگانی می گردد
اصل شانزدهم- ادغام سرمایه های به عظمت جهانی
اصل هفدهم - تبدیل نهایی جهان به تقسیم میان دو طبقه اجتماعی: کارگران جهانی و سرمایه داران

اصول مرحله انتقلالی

اصل هیجدهم - بهره برداری موقت از دولت در خدمت اهداف و اصول یکتا جامعه اشتراکی و جهان
 اصل نوزدهم - مرحله گذار دوران موقتی است که به سرعت و به ممکن باید طی شود.

ادامه دارد...

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

خصلت افیونی عقاید دینی

من امروز می خواهم یک نگاه دیگر به خصلت افیونی عقاید دینی بیاندازم. من می خواهم به این مورد بپردازم :آیا سوسیالیزم خصلت افیونی عقاید دینی را فهمیده است؟

براستی افیون بودن عقاید دینی در چیست؟
چرا می گویند عقاید دینی دارای خصلت افیونی می باشند؟

این تشبیه و تناجس اساسا بازگشتی به مفهوم از خودبیگانگی و مسخ انسانی. به توحش، به ضد انسانیت و ضد انسانی بودن می باشد.

پس ما با مفاهیم روبرویم که چندان باب میل سوسیالیسم نیست. علاقه سوسیالیسم عمدتا متوجه مقولات اجتماعی - طبقاتی است تا مقولات کلی مانند ضد بشری، ضد انسانی و..

سوسیالیستها به این متمایلند که همه انسان را از دریجه مطلقه روابط اجتماعی - انسانی توضیح دهند حتی مسخ و از خودبیگانگی ، توحش و ضد بشری بودن انسان!

از این دیده خودبیگانگی عقیدتی و دینی، حاصل مطلقه خودبیگانگی اجتماعی است.

آیا خودبیگانگی عقیدتی و دینی از خود بیگانگی اجتماعی متاثر نیست؟

چرا است! اما نه به آن شکل مطلقه سوسیالیستی. در رویکرد سوسیالیستی انسان تنها موجود اجتماعی است و چون چنین است تمام فعالیتهای انسان در اسپهر های علمی و فرهنگی و حتی عقیدتی و دینی از دیده مطلقه اجتماعی قابل توضیح اند و تعیین می شوند.

برای روشن تر مطلب اجازه دهید به  خود بیگانگی عقیدتی و به این موضوع که عقاید دینی افیون انسان ها می باشند باز گردیم.

مسخ انسان، توحش و ضدبشریت یعنی تاریخی طولانی به قدمت انسانیت. مسئله به حدی است که تا به امروز هنوز که هنوز است این مسئله و علل آن مطرح است!

براستی خودبیگانگی عقیدتی و ضد بشریت کدام است و علل آن هرباره کدامند؟

انسان از ازمنه های بسیار دور دست تمایل بسیار داشته است که از انسانیت دور شود و به توحش اولیه باز گردد. این را باید به حساب آن نیروی مخالفی گذاشت که در برابر نیروی همیشگی انسان شدن در کار سازنده بوده است.

حاصل این نیروی منفی و متضاد با انسان شدن، روی آوری  هرباره انسان به آرامش حاصله از چشم بستن بر روی واقعیات  و میل به ندیدن و انکار واقعیات و در عوض فلسفه بافی پیرامون واقعیت هایی که او بطور زمانی قادر به تغییر آن نیست و یا واقعیت هایی مانند مرگ و فقدان زندگی جاودانی که او هرگز توانایی تغییر آنها را ندارد.

در پس این نشاط و آرامش خود خواسته است که راز خصلت افیونی عقاید دینی پنهان است: یعنی چشم بستن بر واقعیت ها و تلاش برای تغییر واقعیات در مسیر ممکن. در بسیاری از موارد بشر در کنار اعمال دینی از مواد مخدر هم در مناسک دینی و عقیدتی بهره برداری می کرد و هنر رقص در آغاز در ارتباط با امور عقیدتی و دینی بودند.

پس بدینسان  فاصله گیری از نیروی زندگانی، از قوای اجتماعی، علمی و فرهنگی یعنی از انسان بودن و روی آوری به قوای مخالف و به جهات ضد فرهنگی، ضد علمی و ضد اجتماعی یعنی مسخ و از خود بیگانگی انسان یعنی عقاید دینی و جادو و جنبل، خرافات و باور به قوای برتر غیر انسانی و..

کسی که این مفهوم از خودبیگانگی عقیدتی و دینی را پذیرفته، هم پذیرفته که خودبیگانگی عقیدتی یعنی فاصله گیری انسان از مبارزه اجتماعی ، مبارزه علمی و مبارزه فرهنگی یعنی پناه انسان به افیون و آرامش جادو و جنبل و..

و در همین جاست که ضدیت از خودبیگانگی عقیدتی و دینی با مبارزه اجتماعی نهفته است. و زمانی که این مبارزه اجتماعی، سیاسی و طبقاتی می شود، در همین جاست که ضد دین و عفیده با سیاست و مبارزه طبقاتی پنهان است.

و در همین خصلت افیونی عقاید دینی است که دولت ها به استفاده ابزاری از آن برای متوقف کردن مبارزه طبقاتی - اجتماعی مخالفین روی می آورند.


پس عقاید دینی  به مفهوم محدود یعنی  تخطئه کردن  مبارزه اجتماعی.

حال با عزیمت از این مفهوم:  تخطئه مبارزه اجتماعی و ضدیت با انسان اجتماعی  و ترویج از خودبیگانگی اجتماعی را در چه ارتباطی با روابط اجتماعی می توان قرار داد؟

مسلما خواهیم گفت: روابط اجتماعی که مولد خودبیگانگی اجتماعی و به این صورت محدود شده مولد عقاید دینی  هستند، به سهم خود از اسباب شکلبندی از خود بیگانگی عقیدتی می باشند!

آیا سوسیالیسم این مفهوم از از خودبیگانگی اجتماعی و به عبارت اولی از خودبیگانگی عقیدتی و دینی انسان را درک کرده است؟

اگر درک کرده پس باید بداند که از خودبیگانگی عقیدتی و دینی یعنی تخطئه مبارزه اجتماعی و به طریق اولی مبارزه سیاسی و طبقاتی.

و خودبخود معلوم است که چرا دولت ها در یک مبارزه سیاسی و طبقاتی به این ضرورت می رسند که به تخطئه مبارزه سیاسی و اجتماعی روی آور شوند، یعنی به ابزار سازی عقاید و دین روی آورند.

به میان کشیدن پای عقاید و دین در مبارزه اجتماعی یعنی به میان آوردن پای استتار، پرده پوشی در مبارزه اجتماعی. یعنی قصد پیشبرد مبارزه اجتماعی در لفافه ضدیت با مبارزه اجتماعی.

و از دیگر سو علیه مداخله عقاید و ادیان در مبارزه سیاسی - اجتماعی بودن ، یعنی برای یک مبارزه آشکار سیاسی - اجتماعی برخاستن.

پس مبارزه کردن علیه افیون عقاید و ادیان یعنی دعوت به مبارزه سیاسی - اجتماعی و در مبارزه سیاسی - اجتماعی علیه مداخله عقاید دینی بودن یعنی دعوت به مبارزه سیاسی - اجتماعی آشکار و بی پرده.

پس زمانی که اوضاع و شرایط مردم را از افیون دین و عقاید برمی کند و به سوی مبارزه سیاسی - اجتماعی می کشاند،  ما باید در مبارزه سیاسی - اجتماعی جاری مخالف مداخله افیون عقاید و ادیان باشیم.

ما نه تنها مخالف مداخله دین و عقاید در مبارزه سیاسی - اجتماعی خواهیم بود، بل مسئله عقاید و ادیان را در حیطه مبارزه سیاسی و اجتماعی به عهده فرد می نهیم.

همان گونه که دعوت به یک مبارزه سیاسی - اجتماعی  نمی تواند فردی باشد، اما مبارزه علیه عقاید افیونی که مانع شرکت در مبارزه سیاسی - اجتماعی اند را به عهده فرد می نهیم.


این فرد است که باید تشخیص دهد با و یا بدون افیون عقاید و دین در مبارزه عمومی مشارکت نماید.


۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

آیا مبارزه فکری- مذهبی را نمی توان به موازات مبارزه اجتماعی سازمان داد؟

امروزه بیش از هر زمان دیگری مبحث عقاید، ادیان و مذاهب و ضرورت مبارزه با آنها برجسته می گردند. و در کنار مبارزه اجتماعی- طبقاتی که جاری است و در این برجسته سازی عقاید و ... بی اثر نبوده اند این پرسش را در سطح فردی مطرح می کنند:

آیا یک فرد قادر به پیشبرد مبارزه فکری - مذهبی در کنار مبارزه اجتماعی نیست؟

عوامل چند این پرسش را فردا برجسته می سازند:

1- استفاده ابزاری و مداوم از عقاید ، ادیان و مذاهب در سطوح روابط اجتماعی

2-وجود مکاتبی که عقاید ، ادیان و مذاهب  را به هر شکل: خواه زیربنایی و خواه روبنایی، جزیی از روابط اجتماعی انسان می دانند


به طور کلی فضای عمومی به نفع تفکیک روابط اجتماعی از حیطه های فکری- مذهبی نیست. با دو عامل نامبرده شده، ما روزمره شاهد این هستیم که حیطه های فکری - مذهبی وارد عرصه های روابط اجتماعی می گردند و در چنین فضای عمومی سخن از جدایی روابط اجتماعی از امور فکری- مذهبی به نظر می آید آسان نباشد.

هم آنهایی که در پی استفاده ابزاری از عقاید و ادیان و.. می باشند و هم آنهایی که حیطه های فکری- مذهبی انسان را به نحوی از انحاء از روابط اجتماعی جدا نمی دانند، نمی گذارند که تفکیک  حریم روابط عمومی - اجتماعی از حریم روابط خصوصی- فکری - مذهبی ابقاء شود.

در چنین فضایی است که این پرسش برجسته می گردد:

آیا فرد نمی تواند در کنار مبارزه اجتماعی اش، علیه عقاید، ادیان و مذاهب رفتار کند؟

چه کسی این حق فردی را از او سلب می کند ؟

ضروت مبارزه اجتماعی  و عمومی؟

بهره برداری ابزاری از عقاید و ادیان و..؟

سوال من بطور مشخص این است:

چرا من بی خدا مجاز نیستم با تفکیک هرباره مبارزه حزبی - اجتماعی و عمومی از مبارزه فردی- فکری- عقیدتی و انجمنی در کنار حرکت عمومی پاسخگوی نیازهای فردی خود باشم؟

بیشک غرض من مقایسه این دو حرکت باهم نیست. حرکت عمومی حرکت اجتماعی است و حائز اهمیت خود می باشد اما در زمینه های دیگر انسانی، فرهنگی، علمی و.. هستی انسان ادامه می یابد. به عبارت روشن تر تمام هستی انسان از هستی اجتماعی و روابط اجتماعی او تشکیل نیافته است.

آیا این مطلق سازی روابط اجتماعی به ضرر اسپهر های علمی، فرهنگی و فردی درست است؟

بیشک هستی های انسان در اسپهر های گوناگون بر یکدیگر اثر متقابل دارند. اما همه آنها را در هستی اجتماعی و روابط اجتماعی گنجانیدن و خلاصه کردن درست نیست.

همان گونه که درست نیست که کل هستی انسان در افکار، ادیان، عقاید و.. خلاصه شوند.

پس اگر ما خود را هرباره از این مطلق سازی ها و تمامیت خواهی ها را خلاصی دهیم آنگاه فهم این امر آسان خواهد بود که

این حق هر انسان است که خود را علیه عقاید، مذاهب، ادیان و.. در چارچوب مبارزه فکری - مذهبی و.. در   انجمن  های فرهنگی و علمی و...متشکل کند و در راه این تشکل هیچ جامعه و دولتی مجاز نیست   او را  مانع شود



انقلاب اقتصادی و انقلاب اجتماعی: اکونمیسم و سوسیالیسم

پیش از همه تعریف این دو مقوله است:

انقلاب اقتصادی به یک تحول انقلابی و دوران ساز در حیطه اقتصاد   اطلاق می شود بطور نمونه اختراع  و کاربردماشین که دوران ساز و یک انقلاب در حیطه اقتصاد  است

انقلاب اجتماعی برعکس به منزله  یک تحول دوران ساز در اسپهر روابط انسانی - اجتماعی معتبر است. بطور نمونه محو سرمایه داری و استقرار یکتا جامعه اشتراکی.

من به این نظرم که انقلاب صنعتی  در شکل یک انقلاب مداوم به انقلاب اجتماعی در اسپهر جهانی منجر خواهد شد.

آیا این نظریه یک رویکرد اکونومیستی است؟
در جواب باید گفت: خیر. اما از دیده سوسیالیستی برعکس، پاسخ این جواب مثبت است.

پس من این سوء ظن و اتهام سوسیالیستها را که این گفتمان: انقلاب مداوم- اقتصادی سرانجام زمینه ساز یک انقلاب اجتماعی - جهانی می باشد، گفتمانی اکونومیستی است، را رد می کنم. من در سطح کشوری هم به این نظرم که انقلاب مداوم اقتصادی در کشور، ایران را به جمیع  کشورهای پیشرفته  پیوست خواهد داد و راه را برای اتحاد ارگانیگ برای یک جامعه جهانی  و انقلاب اجتماعی ممکن خواهد ساخت.

پس از پیش تدقیق   بار دیگر  دو  مقوله ضروری است

اکونومیسم به رویکرد مطلقه به جایگاه اقتصاد، تغییر و تحولات اقتصادی و.. اطلاق می شود. در مقابل سوسیالیسم است که دارای یک رویکرد مطلقه به جایگاه روابط اجتماعی، تغییر و تحولات اجتماعی و.. است.

ما به هر دو رویکرد - اکونمیسم و سوسیالیسم - در ایران بر می خوریم.

اول از همه  من به این نظر نیستم که مورد تفویما عقب افتاده انقلاب صنعتی در ایران، زاده رویکرد اکونومیستی است. در انقلاب صنعتی تفویما عقب افتاده صنعتی ایران، پذیرفتنی است که اکونومیسم مطرح است. همان گونه که سوسیالیسم هم رویکردی فعالی است.

اما در هیچ موردی ضرورت این انقلاب - را نه می توان با یک رویکرد اکونومیستی  وارد  اکران تاریخی کشور ساخت و نه با یک رویکرد سوسیالیستی آنرا از صفحه تاریخ کشور حذف کرد.

حتی این مورد که انقلاب تقومیا عقب افتاده صنعتی کشور، نظر به تقویم، و موانع موجود، از ضرورت افتاده یک فلسفه بافی است. انسان وقتی چیزی را نمی تواند تغییر داد، عادت دارد پیرامون آن فلسفه بافی کند.

ضرورت انقلاب اجتماعی به علت  این که انقلاب صنعتی در ایران دچار موانع بوده و تقویما دیر کرد دارد، از همین گونه فلسفه بافی از سر ناتوانی برای انجام انقلاب صنعتی در کشور است.

اما مورد اکونومیسم در انقلاب صنعتی دیرشده ایران!

غالب این اکونمیسم با حذف نقش و جایگاه روابط اجتماعی در انقلاب صنعتی در پی حل انقلاب صنعتی در کشور است.
عمده ممیزه این اکونومیسم حذف جامعه کارگری و نقش برجسته طبقه کارگر در انقلاب اقتصادی خود را نشان می دهد.

محور سخن با سوسیالیسمی که مخالف انقلاب اقتصادی در ایران می باشد، در واقع همین مورد حذفی از سوی اکونمیسم می باشد: نقش و جایگاه برجسته جامعه کارگری  در انقلاب اقتصادی.

پس از یک طرف یک اکونمیسم  مطرح است که حذف جامعه کارگری در انقلاب افتصادی را مد نظر دارد و از سوی دیگر یک سوسیالیسم که با  یکجانبه گری در اهمیت روابط اجتماعی و جایگاه کارگران در انقلاب صنعتی به حذف انقلاب صنعتی و ضرورت انقلاب اجتماعی منجر می شود.

حذف جامعه کارگری در انقلاب اقتصادی یک رویکرد بورژوایی است و از همین رو هم اکونمیسم مورد نظر، بیشتر از سوی جامعه بورژوایی و محافل نزدیک به آن مطرح می گردد.

در عوض حذف انقلاب صنعتی در محافل نزدیک به کارگران است. غالب محافلی که ضرورت فوری انقلاب اجتماعی را موعظه می کنند متعلق به یک نوع سوسیالیسم عفب مانده و روستایی و شهری می باشند که در پس مکتب مارکسیسم - لنینیسم سینه می زنند.

اما ما اگر این دو رویکرد را که در انقلاب اقتصادی تقویما دیرشده ایران به کناری نهیم آنگاه حذف بی مورد انقلاب صنعتی و حذف کارگران در ایران انقلاب به کلا  بی هوده می شود.

انقلابی که از نظر تقویم دیرکرد دارد و امروز به موانع عدیده اش افزوده گردیده، را نه  می توان با فلسفه بافی و ناتوانی حذف کرد و سپس به انقلاب اجتماعی جهش نمود و نه باید تیشه به ریشه جایگاه هرچه برجسته شده کارگران و روابط اجتماعی در انقلاب اقتصادی زد.

انقلاب اقتصادی در ایران همانگونه یک ضرورت عینی را تشکیل می دهد، نفش برجسته کارگران و روابط اجتماعی در این انقلاب  هم یک ضرورت عینی است.

در هر دو وجه این ضرورت ها می توان مکث کرد و نوشته ها نوشت اما هیچ  یک بدون دیگری هرگز حائز اهمیت چندان و دوران ساز در کشور نخواهند بود.


۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

ماشین و انقلاب صنعتی پسا ماشین

maintenant tu sais pourquoi on se bat
notre idéal bien plus qu'un reve
un autre monde on a pas l'choix!
HK et les saltimbanks

حالا ميدوني چرا مبارزه ميكنيم
آرمان ما خيلي فراتر از يك روياست
جهاني ديگر ! راهي جز اين نداريم


ماشین از این نظر در کانون توجه های من قرار دارد چرا به این نظرم انقلاب صنعتی نخست- به اختصار انقلاب ماشین و مکانیزاسیون - از موجبات اصلی آغاز دوران جدید می باشد.

 می دانیم آنچه سرانجام منجر به آغاز فرآیند انقلاب ماشین شد، خود یک فرآیند کم و بیش طولانی از پیشرفت فنی و تکنولوژی پیشا ماشین بود. همان گونه که انقلاب صنعتی کنونی - اتوماسیون- از دل فرآیند ماشین پدیدار شد، به همان گونه هم ماشین از سینه فرآیند طولانی تغییرات در صنایع دستی حاصل گشت.

ماشین موجد روابط اجتماعی جدید نبود. اما با این وجود دوران ساز شد. سرمایه داری پیش از ماشین وجود داشت اما ماشین فصل . نوینی را در هستی این روابط اجتماعی از قبل موجود یعنی سرمایه داری گشود.

همان گونه که ما اکنون می بینیم که اتوماسیون فصل جدیدی را در هستی سرمایه داری موجود دنیا گشوده است.

آنچه که پیشتر بخشی از دنیا را  و به همراه آن کلیت  روابط  جهانی  را دیگرگون  ساخت ،  پس ماشین و به همراه آن فصل جدید در سرمایه داری جهانی بود. و حالا هم آنچه که با اتوماسیون  مرتبط است، فصل نوینی است در هستی سرمایه داری جهانی.

برای سرمایه داری ماشینی، از پیش تغییر و تحولات بسیاری در ساختار سرمایه داری صنفی نیاز بود. به همان گونه برای سرمایه داری اتوماتیک کنونی، تغییرات بسیاری در سرمایه داری صنعتی صورت پذیر گردید. پیدایش امیریالیسم و سرمایه داری انحصاری در واقع حاصل همین عصر گذار از سرمایه داری صنعتی به سرمایه داری اتوماتیک و کنونی است.

پس آغاز عصر امپریالیسم و به همراه آن اتوماسیون، تازه در راه  است.

نکته ای که در پیرامون مرحله جدید فنی- اتوماسیون - مطرح است، از قرار زیر است:

مرحله جدید در هستی سرمایه داری و در هستی تکنولوژی  یه چه سمت و سو خواهد رفت؟

من هیچ شکی ندارم که  این مرحله جدید  فنی و اجتماعی،  یک مرحله مقدماتی از   آغاز یک دوران جدید اجتماعی است:دوران اشتراکی.
 اما تا دوران جدید باید بسیاری چیزها در عرصه جهانی تغییر و تحول یابند.

حذف کار انسانی و تبدیل آن به مدیریت و نظارت ساده انسان بر روند اقتصادی در قله این روند کم و بیش طولانی به  سوی تشکیل یکتا جامعه اشتراکی و جهانی واقع است.

امپریالیسم در این مرحله جدید، امپریالیسم تر از گذشته خواهد شد. انحصارت و سلطه مالی به اوج خود خواهند رسید. همراه با آن جهان به سوی یک دو قطبی گری و یک ساختار اجتماعی دو قطبی رهنمون خواهد گشت. تضاد میان کارگران جدید وامپریالیستها روز افزون شدیدتر از گذشته خواهد شد.

اما براستی خط قرمز این روند جهانی کدام خواهد بود؟

برای پاسخ به این پرسش باید به روند  معکوس  میان رشد تکنولوژی  از یکسو و ازسوی دیگر   لذا بیکاری انسان کارگر در نتیجه رشد تکنولوژی و اتوماسیون نظر دوخت.

ایده آل نظری از روند رشد تکنولوژیک و اتوماسیون، نابودی آن روابط اجتماعی است که با رابطه میان کارگر و سرمایه دار همراه است: یعنی سرمایه داری و در ازای آن پیدایش بورژوا هایی که با هم به مبادله می پردازند.

اما کدام مبادله؟

آن مبادله ای که در روند هرچه امیریالیسم تر شدن سرمایه داری، رو به نابودی است؟

پس در پایان این خط  مبادله گران چندانی نیستند که مبادله  جهانی را سر پا نگاه دارند. در پایان این خط  نه کار برای کارگر وجود دارد و نه مبادله برای مبادله گران و به عبارت دیگر تولید کنندگان.

پس در پایان این خط این پرسش بطور گلوبال برجسته تر از گذشته می گردد:

نظم نوین جهانی و به همراه آن روابط اجتماعی نو.

چرا که رشد تکنولوژی به حدی رسیده که روابط اجتماعی پیشین: سرمایه داری،  دیگر مانند گذشته قادر به ادامه حیات نیست.

سرمایه داری با همه انعطاف فنی و تکنولوژیک، با همه انعطاف ساختاری و تشکیلاتی،  در اوج پیشرفت فنی و تشکیلاتی لاجرم سقوط خواهد کرد وهمه بشر جهانی را در برابر این پرسش کلیدی قرارخواهد داد

 یا  یکتا جامعه اشتراکی و جهانی و یا نابودی بشریت جهانی. راه سومی وجود ندارد.

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

آزادی از عقاید - عقیده ها از بیدار شدن وجود حقیقی مان جلوگیری می کنند - بخش نخست

عقیده ها از بیدار شدن وجود حقیقی مان جلوگیری می کنند


مفهوم عقیده در این جا هرباره به مفهومی استفاده شده که ما در عبارت «زندانیان عقیدتی» و در افتراق با « زندانیان سیاسی » از
آن استفاده می کنیم.

من در این مکان در تلاش اینم  حالت آزادی از عقیده ها را توضیح دهم. برای بسیاری از مردم این مفهوم است که آزاد بودن از عقاید یا  بی عقیدگی یعنی چه و برای بسیاری دیگر رهایی از هرگونه عقیده قابل تصور نیست.

موردی که بیش از همه به ناروشنی از مفهوم آزادی از عقیده یاری می رساند، صرف داشتن عقیده نیست بل  مطلقیت بخشیدن به عقیده یعنی عقیده گرایی - فیدئیسم - است.

فیدئیسم عقاید انسانی را نه تنها اصالت می بخشد بل از نظر او تمامی وجود انسان در عقیده خلاصه میشود. از این رو نه داشتن صرف عقیده بل این عقیده گرایی و فیدئیسم است که برایش آزادی از عقاید اصلا قابل تصور نیست.


اما در غیر اینصورت اگر عقیده از اجزاء انسانی باشد در کنار جزء شعور اجتماعی انسان، آگاهی و دانش انسانی و سرانجام فرهنگ ، آنگاه این به تشخیص و قوه ادراکه انسان محول است که بنابر  اهمیت و ارزشی که هرباره برای عقیده قائل است، دارای عقیده باشد و یا فارغ و آسوده از عقیده ها زندگی کند.

من بطور نمونه در هستی ام تنها به اجزاء شعور اجتماعی، دانش و فرهنگی که دارم متکی ام و نیازی در این نمی بینم که مضافا بر این  دارای اعتقاد هم باشم. برای من همین شعور اجتماعی، علمی و فرهنگی کافی است.


بنابراین آن گونه که فیدئیستها تصور می کنند: از دست دادن و رهایی از عقیده به معنای از دست دادن شعور اجتماعی، دانش و فرهنگ انسانی نیست بل برعکس.

در آزادی و فراغت از عقیدهاست که هرباره وجود اجتماعی، علمی و فرهنگی انسان به بهترین نحو به نمایش و عملکرد در می آید.

من مبحث آزادی از عقیده ها را به همین نحو که است با آتئیستها هم دارم.

رهایی از عقیده ها در واقع رهایی وجود اجتماعی، علمی و فرهنگی انسان از زیر بار عقیده هاست.

انسانی که از عقیده ها رهاست، به وجود اجتماعی، علمی و فرهنگی خویش هرباره متکی است و نه باری از عقیده دارد و نه زندانبانی بنام عقیده.

چالش او با عقیده ها بر حساب همین رهایی از عقیده هاست.

او در برابر عقیده ها و اگر دوست دارید در چالش با عقیده ها همواره این هویت و زبان اجتماعی، علمی و فرهنگی او است که آنها را وارد میدان میکند.

زبان علمی، زبان فرهنگی و زبان اجتماعی. و به این مفهوم عقیده ها به کنار. و.می توان هم نه در خویش بل در دیگران هم به همین زبان عقیده ها را برکنار کرد!


نکته ایی که آتئیستها مدام تکرارش می کنند این است که هویت علمی انسان و یا بطور خلاصه علم و دانش انسانی، عقاید و باورها را برکنار و بر طرف می کند.

درست می گویند. هر علمی هر عقیده ای را برطرف و برکنار می کند. با علم بیایید، عقیده برکنار می شود. در هر زمینه ای همینطور است. در هر زمینه ای، عقیده های انسانی چیزی برای گفتن ندارند . بر عکس این دانش است که چیز برای گفتن دارد..

در هر زمینه ای، یا انسان دارای یک عقیده است و یا در آن زمینه می داند و دارای دانش است. فرقی نمی کند در کدام حیطه: در تاریخ اجتماعی، در شیمی، پزشکی ، فیزیک، کیهان شناسی و..

یا انسان می داند و یا نمی داند بر حسب نادانی برای خویش اعتقاداتی را شکل داده است.

پس در هر مورد باید با علم پیش آمد تا اعتقادات در همان زمینه را به کنار زد. علم اگر نباشد، حاکم در آن سرزمین اعتقادات و نادانی ها و سیاهی ها خواهد بود.


آیا فقط با هویت علمی است که باید اعتقادات  را از خود دور کرد؟

آیا تنها با توسعه علم و دانش و مدارس و دانشگاه ها می توان اعتقادات را برطرف ساخت؟


برای پاسخ به چنین پرسشهایی   اول از همه بایستی  علم بر  ریشه های پیدایش عقاید در انسان ها داشت!و


 در علم و دانش بر ریشه های عقیده در انسان ها به نظر می آید که آتئیستها ریشه اجتماعی و فرهنگی برای پیدایش عقاید در انسانها قائل نیستند و در مورد پیدایش عقاید خود را محدود می کنند به علم و دانش و به عبارت دیگر فقدان علم و دانش، بی مغزی، نفهمی و.. در انسانها.

.  به عبارت دیگر آتئیستها میپندارند انگار انسان ها به دو دسته و طبقه تقسیم می شوند:  یا آتئیست و یا  انسان عقیدتی

دست اول ظاهرا اهل علم و تحقیق وباهوش و باذکاوت هستند و دسته دوم مردم جاهل، کله پوک که هرباره بی تحقیق و نسنجیده سخن می گویند و از اینرو هم عقیدتی اند.

یعنی ریشه ها پیدایش عقیده ها توگویی در ذکاوت، عقل، درجات ادراک و هوش و آگاهی و.. انسان خلاصه و محدود می شوند و همین است که شیوه برخورد آتئیستی به امر عقیده را به شیوه انتلکتوآلیستی مبدل می کند.

اما براستی ریشه های اجتماعی و فرهنگی پیدایش هرباره عقاید در انسان ها کجا باقی می مانند؟

آیا فرماسیون ها اجتماعی و سطوح و مدارج فرهنگی انسان در پیدایش عقیده ها و باورها موثر نیستند؟

آیا با پیشرفت های اجتماعی و فرهنگی  امر برطرف سازی عقاید و باورها  عملی نمی شوند؟

در همین فرهنگ ها و جامعه های پیشین و نازل نبوده که انسان عقیدتی پیدا شده اند و حال هم میشوند؟


پایان بخش نخست
ادامه دارد...





۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

من می گویم خدا نیست




من می گویم خدا نیست. این یک عقیده و اعتقاد من نیست. بل ضد عقیده و اعتقاد من است. عقیده و اعتقاد این است: خدا هست!

آیا با این وجود بنابر قاعده آزادی عقیده ها و اعتقادات از من می خواهید که من به این عقیده و اعتقاد یعنی «خدا هست» احترام بگذارم؟
این بی احترامی به خود من است که من به عقیده و باوری که از من نیست احترام بگذارم!
اما من به این حق و حقوق بشر احترام می گذارم که عقیده مندی را سرکوب نمی کند و به زندان نمی افکندو...
به حق انسان به داشتن و نداشتن یک عقیده احترام می گزارد!

ریختن هر چیزی در قوطی تنگ عقیده و اعتقاد در واقع یک حقه و نیرنگ است که یا از علمیت موضوع کاسته شود و یا از اهمیت اجتماعی آن و اگر موضوع فرهنگی و قومی باشد از مقام و جایگاه فرهنگی آن.

به این ترتیب عقیده گرایان که به آن ها فیدئیست می گویند با فردی کردن و عقیده کردن هر موضوع علمی، اجتماعی و فرهنگی سعی دارند از ارزش هرباره این موضوعات کاسته و آنها را به موضوعات غیر قابل اثبات، فردی، پندارها و گمان ها به غایت شخصی و فردی نسبت دهند.

بطور نمونه شما بگویید این رژیم دارد جنایت می کند و خلاف حقوق بشر است که در آن طبقه روحانیت حاکم مطلق باشد!

در جواب بر می گردند و می گویند: خوب! این هم یک عقیده ای است. این عقیده و اعتقاد شماست و عقیده هرکس نزد صاحبش  محترم است

خوب! می بینید به این شکل اصلا سنگ بر روی سنگ بند نخواهد آمد! چرا؟ چون من می گویم زمین گرد است و او به من می گوید خوب این هم عقیده ای است. هستند کسانی که بر عقیده دیگری هستند و الی آخر! یعنی حالت پشت اندازی پیش می آید.

پس ما مجبوریم مرز میان عقاید و اعتقادات انسانی که آزادند و غیر عقاید و ضد اعتقادات  را مشخص کنیم!

فرض کنیم من کارگرم و به من بطور حقوقی و انسانی به من نوعی ظلم می شود. من این ظلم را بیان می کنم و در پسش هم جامعه مطلوبم را که من کارگر در آن دیگر مظلوم نیستم را بیان خواهم کرد! این بیانات دیگر زاده عقیده من و شخص من که نیستند تا شمای نوعی برگردید و به من بگویید: شما هم مطابق آزادی عقاید آزادید که عقیده تان را داشته باشید. هر فردی آزاد است.

در مورد دیگر دستجات اجتماعی هم همیطور است. آنچه که آنها هستند و عمل می کنند هویت اجتماعی آنها است، عقیده شان و اعتقادات شان نیست که برسم فردیت برگزیده باشند. یعنی همان گونه که کارگر بودن یک عقیده  و اعتقاد نیست، یک گروه اجتماعی است که هویت و رفتار و منش و خواسته های خاص خود را دارد، دیگر طبقات و دستجات هم همیطورند و یک گروه عقیدتی نیستند.

اینها یی که این همه عقیده عقیده می کنند و هر حرکت اجتماعی - سیاسی را مشمول قاعده عقیده می شمرند این کارشان بی منظور نیست.

عقیده در اصل مشمول قاعده حقوق فردی و فردیت است. عقیده و آزادی عقیده و یا زندانی عقیدتی و.. که می گویند یعنی منتهای فردیت و شخصیت انسان و هر فردی می باشند. درعوض دانش که می گویند اینها حقایق بدیهی اند، عقیده و پندارهای شخصی که نیستند که شما برگردید که بگویید خوب این عقیده شماست. . وقتی ما می گوییم« خدا هست» این یک عقیده است اما وقتی می گوییم «پاریس مرکز کشور فرانسه است» یک عقیده نیست که شما برگردید و بگویید این عقیده شماست.

اما وقتی می گویند این «عقیده شماست» منظور این است که برای این موضوع که ادعا می کنید اثبات و ادله ایی نیست و اگر هست شما نتوانسته اید ارائه دهید و غیره و در بیشتر مواقع به دیده کارشناسی و علمی از موضع تحقیر ابراز می شود. و هرباره منظور این است که شما نمی دانید و دارید عقیده پردازی می کنید که این آخری حائز ارزش علمی نیست.





س -  جمله ای است که می گوید قدرت هر عقیده ای در حقانیت آن است. و تنها با تکیه بر این حقانیت است که این عقیده باید در نشر خود بکوشد. نظر شما در این باره چیست؟


ج - این عبارت شما همان اساس آزادی عقیده هاست. یعنی عقیده ها را باید به خود عقیده ها واگذارد تا با روش عقیدتی خود به نشر خود مشغول گردند.



س - عقیدتی ها به این نظرند اگر آزادی عقیده باشد و عقیده ها آزاد باشند کفر و بی خدایی پیش می آید


ج - این را همه عقیدتی ها نمی گویند مستبدینی می گویند که دارای استبداد عقیده اند. این ها در واقع شما را از کفر و بی عقیدگی می ترساند تا عقیده خودشان بر دیگر عقیدتی ها اعمال کنند.

ذکر از کفر و زندیق این ها همه رندی و بهانه است. حال فرض کنیم حق با این ها باشد. این چه عقیده ای است که در صلح و صفا و در بحث و گفتگو و در آزادی دود می شود و می رود هوا؟ این چه خدایی است که از آزادی می ترسد؟

س - عقیدتی ها به این نظرند که خداوند تمامی انسان ها را عقیده مند و عقیدتی خلق کرده است و عقیدتی بودن در مکنونات بشر نهفته است. با این تفاوت که عقیده ها فرق می کنند. حتی نداشتن عقیده که شما می گویید از نظر عقیدتی ها در نوع خود یک نوع عقیده است!

ج - این که ضدیت با عقیده و یا ضدیت با یک چیز حال فرق نمی کند آن چیز کدام باشد را می توان به خود همان چیز و یا به همان عقیده مبدل کرد شکی نیست. اما در این صورت این ضدیت است که از بین می رود اما ضد عقیده به عقیده مبدل نمی شود. بطور نمونه ضدیت با استبداد اگر دموکراسی و آزادی باشد، اگر شما دموکراسی و آزادی را به استبداد مبدل کنید این دموکراسی و آزادی است که شما از بین برده اید نه این که دموکراسی و آزادی عین هو استبداد باشد.

نمونه دیگر که قابل فهم عقیدتی ها باشد می آورم. مگر بر این عقیده نیستند که خدا و شیطان در تضاد باهمند؟ حال چه میشود که ما بگوییم که این شیطان خود یک خدایی و از اول یک خدایی بوده است. و یا صفات شیطانی از صقات الهی و خدایی است و غیره. خوب در این صورت این تضاد است که از بین می رود.

در مورد عقیده و ضد عقیده هم همیطور است. اینجا یک تضادی است. عقیده هر چه است ضد عقیده خلاف آن است. یعنی اصلا بی عقیدگی است. در حالت بی عقیدگی انسان یا می داند یا نمی داند. همین و بس. شما این حالت را که همان حالت دانشمندان و کارشناسان است در خود ایجاد کنید و بسط دهید همین می شود که گفتم


س- پس این که می گویند هر فردی دارای یک عقیده است به چه معنی است؟

ج- بی معنی است. چرند می گویند

فرق است میان عقیده که در آزادی عقیده یا زندانیان عقیدتی هرباره مد نظر است با مقوله نظرگاه، رویکرد و.. به یک موضوع.

در زبان های دیگر هم به همین نحو است.

س- زندانیان سیاسی - عقیدتی که می گویند به چه معنی است؟ مگر سیاست یک عقیده نیست؟ چرا میان زندانیان سیاسی و زندانیان عقیدتی فرق می گذارند؟

ج- خیر! سیاست یک عقیده نیست. و زندانیان سیاسی زندانیان عقیدتی نیستند. و زندانیان عقیدتی هم زندانیان سیاسی نیستند.

زندانیان عقیدتی به جرم داشتن یک عقیده که این عقیده مخالف عقیده رسمی و دولتی است به زندان اقتاده اند اما زندانیان سیاسی در مخالفت با همان دولت بطور مثال چرا چون دولتی دارای یک عقیده رسمی است.


 س- ما زندانیان عقیدتی داریم! چرا باید زندانیان عقیدتی داشته باشیم اگر آزادی عقیده وجود دارد! آیا این به این معناست که عقیده کسی را نمی توان به زیر سوال برد؟

ج- خیر!

این که ما نباید زندانیان عقیدتی داشته باشیم اگر آزادی عقیده وجود دارد به مفهوم قضایی و حقوقی است. به این مفهوم است که هر فردی آزاد به داشتن عقیده است و یا نظیر من آزاد است بر ضد هر گونه عقیده باشد.

س- چرا  شما  ضد هر گونه عقیده اید؟

ج- علت هر چه باشد آیا این به این مفهوم است که من مخالف آزادی عقیده و برای زندانی کردن زندانیان عقیدتی می باشم؟

خیر! چون آزاد عقیده که می گویند شامل آزادی من هم در نداشتن عقیده هم میشود. شامل من که مخالف عقیده ام هم می شود. نداشتن زندانیان عقیدتی و به عبارت دیگر آزادی عقیده یک امر قضایی - حقوقی و یک امر حقوقی با یک امر حقیقی و معرفتی فرق دارد. از نظر معرفتی - دانشی ما توجه هایمان متوجه دانشگاه ها، مدارس عالی، و حقانیت هر عقیده است و متوجه این است که این عقایدی که مردم دارند آیا در حماقت مرزی دارد یا نه؟ اما از نظر حقوقی ما توجه هایمان متوجه محکمه ها، دستگاه عدلیه - قضائیه است. در دستگاه قضائیه - عدلیه حق و حقوق افراد در داشتن و نداشتن عقیده مطرح است نه این که آیا این عقیده که می گوییم از نظر دانشگاهیان و.. ضحیح است یا نیست. در این جا به قاضی مربوط نیست که علمای ما پیرامون این عقیده چه می گویند. در این جا مهم هر باره این است که این حق فرد است که دارای یک عقیده باشد و یا نباشد. از اینرو قاضی، دانشمند نیست او داور و ناظر و کارشناس حقوقی است. یک کارشناس و متخصص حقوقی مجاز نیست مانند دانشمندان یک عقیده را بر روی کفه ترازوی حقیقت بگذار و درستی و نادرستی اش را سبک و سنگین کند. چرا سبک و سنگین کردن عقیده کار دانشگاه هاست و یک کار علمی است. پس این که گفته می شود نمی شود عقیده کسی را به زیر سوال برد مانند این است که ما بگوییم به اسم آزادی عقیده انسان موطف به پذیرفتن هر مزخرفی به اسم عقیده است!  این مانند این است که شما به اسم آزادی در خوردن هر کثافتی را که برخی می خورند به عنوان غذا بپذیرید!  این مانند این است که امر قضا و حقوق ابزاری شود علیه دانش، علم و دانشگاه!  در حالی که هدف آزادی عقاید و برچیدن بساط زندانیان عقیدتی ستم به دانش و دانشگاه نیست. آغاز نزاع میان عدلیه و دانشگاه نیست.


 س - دوست عزیزی اخیر به این نظر بود که مسائل عقیدتی به گونه ای اند که نباید به زیر سوال روند چرا که نمی توان عقیده کسی را به زیر سوال برد!

ج- آزادی عقیده که می گویند این است که نمی توان حق کسی را به داشتن - یا نداشتن - عقیده - به زیر سوال برد. در آزادی عقیده که امر حقوقی - قضایی است این حق فرد است که نباید به زیر سوال رود  .اما  این که گفته می شود: نمی توان عقیده کسی را به زیر سوال برد، درست نیست!  چرا که اینبار راستی و درستی یک عقیده مطرح است.  راستی و درستی یک عقیده با حق داشتن یک عقیده فرق دارد. اولی یک موضوع معرفتی- دانشی است و در این جا این مطرح است که فرد حرف راست می زند یا نه و دومی یک موضوع حقوقی است یعنی به تو چه که حرفش راست یا نیست.


س - آیا نباید به عقیده ها احترام گذاشت؟

ج - عقیده هر کسی نزد صاحبش محترم است و نه بیشتر!

باید به حقوق بشر و به حق هر کس در داشتن و نداشتن یک عقیده، باور و مرام و.. احترام گذاشت و سرآخر به این احترام گذاشت که هر کس محق است یعنی حق دارد هیچ مرامی، عقیده ای و ... نداشته باشد. یعنی مثل من باشد.


س - با همه این حرف ها ما هنوز نفهمیدیم باید به عقیده ها احترام گذاشت یا نه؟

ج - کسی و فردی به عقیده احترام می گذارد که خود صاحب و مالک یک عقیده است. شما میان این عقیده مندان بروید و بگویید به عقیده احترام نگذارید. عقیده چیست جز خرافات و غیره. خوب در بهترین حالت با مخالفت صلح آمیزشان روبرو خواهید شد. این ها به عقیده احترام می گذارند و انتظار دارند که دیگران هم به عقیده احترام بگذارند. خوب. در این میان اختلافاتی هست. برخی عقیدتی ها دارای استبداد عقیده اند. می خواهند دیگر عقیدتی ها را از عقیده شان برگردانند و به عقیده خودشان بیاورند. همه عقیدتی ها اینطور نیستند. اما همه این ها صرف نظر از فرق هایشان به عقیده احترام می گذارند و اگر به عقیده احترام که نمی گذاشتند صاحب عقیده نبودند و عقیدتی نبودند.

از اینرو در پاسخ به پرسش شما آیا باید به عقیده احترام گذاشت یا نه؟ باید گفت پاسخ انسان دارای عقیده خلاف پاسخ من نوعی می باشد که عقیده ای ندارد و عقیدتی نیست.

اما لپ کلام من در باره عقیده این است:

اینکه عقیدتی ها به عقیده احترام می گذارند و ضد عقیدتی ها نمی گذارند یک منازعه دیرینه است. فضای تشکیلاتی و فضای کشوری را باید طوری فراهم کرد که این منازعه هرباره در صلح و صفا پیش برود و این ممکن نیست مگر با اجرای جقوق بشر. با احترام به حق و حقوق یکدیگر به داشتن و نداشتن عقیده و مهم تر از این ها به صبر و متنات در برابر مخالفت!


س - به نظر می آید شما جنگ علیه عقیده ها، مرام ها و مسلک ها،ایدئولوژی ها و مکتب ها.. را شروع کرده اید. اما فکر نمی کنید در این جنگ شکست خواهید خورد چرا که ما در کشوری هستیم که در آن حتی احزاب کارگر و سیاسی آنچه را هستند را یک مرام و یک عقیده می دانند بطور نمونه عقیده سیاسی یا مرام و مسلک سیاسی و.. کمونیستها همیطور، سوسیالیستها هم و الی آخر.

ج - متاسفانه همین گونه است که می گویید. منظور من در مورد احزاب کارگری است. چنین امری ضربه بزرگی بر پیکر یک نهضت وارد می کند که تماما اجتماعی است. توجه داشته باشید کارگر بودن و نفی آن را خواهان بودن یک مرام و عقیده و مسلک نیست. دهقان بودن چه مرام و عقیده ای است تا سرمایه دار بودن باشد و الی آخر.

در این راستا حزبیت این مفهوم را دارد که تشکیلات مردمی باشد و این گروه و یا آن گروه اجتماعی را در خود سازماندهی می کند و این حق برای همه است تا خلاف آن ثابت شود..

حال شما بیایید برای یک امر چنین اجتماعی بیرق و علم و .. راه بیاندازید. خوب این ضایع کردن یک مبارزه بر حق اجتماعی است که بخصوص در کشورهایی بیش از همه صورت پذیر می گردد که توصیفش را شما نمودید.


س - آیا فکر نمی کنید که احزاب سیاسی ایران هر یک بر پایه یک مرام و مسلک و عقیده ای شکل گرفته اند؟

ج - این کلی است. احتیاج به تحقیق دارد. اما در این میان آن احزاب سیاسی خود را بیش از همه رسوا و با دست خود ضایع می کنند که علنا هویت سیاسی خود را یا بر پایه یک مرام و مسلک و عقیده شکل یافته می دانند و یا همان هویت سیاسی - اجتماعی و اقتصادی را در شمار یک مسلک و طریقه و عقیده می دانند!


س - آیا فکر نمی کنید که یک ایدئولوژی آزادی بخش به مراتب بهتر از یک ایدئولوژی استبدادی است؟ بطور نمونه در یک ایدئولوژی آزادی بخش عقیده و خدا باوری اگر چه ریشه جملگی هستی انسان اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است لاکن چنین الهیاتی یک خداشناسی رهایی بخش می باشد؟

ج- ایدئولوژی را که شما مردود تلقی کنید حال این پرسش را مطرح می کنید که در این ردیه کدام مردود ترند ایدئولوژی استبدادی یا ایدئولوژی رهایی بخش؟

مسلما ایدوئولوژی استبدادی مردود تر است! اما من از این راه به هیچ ایدئولوژی هر قدر آزادی بخش باشد امتیاز نمی دهم. من می خواهم سر به تن هیچ ایدئولوژی نباشد.

س- با افراد و گروه ها و.. که ایمان به خدا و ماوری الطبیعه و.. را پایه هویت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خود می دانند چه باید کرد؟ شما می گویید این ها پدیده های ایدئولوژیک هستند. خوب با این پدیده ها چه باید؟

ج - چه کار می شود کرد. این ها آفاتی هستند که بر پیکر هر کشوری که بیافتند در نتیجه رشد و توسعه نابودی این مردمان هم حتمی است. به عبارت دیگر عقل سلیم رخت بر بسته و انسان ها عادی دیگر پیدا نمی شوند..

این فرق می کند با این که مردمان یک کشور مومن باشند، خدا پرست باشند و به عقیده احترام بگذارند و از این قبیل چیزها..

آن افت که گفتم آفت ایدئولوژیک است. دیگر وضعیت عادی نیست. در حوزه اجتماعی - سیاسی و اقتصادی دیگر حرف بروی حساب پبش نخواهد رفت. هر وقت که از نان و مسکن و آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و .. گفتی این ها بلافاصله می روند بالای منبر عقیده و ایمان و خدا. هر وقت که سخن از حقوق صنفی و اجتماعی و سیاسی و... شد این ها چماق عقیده و ایمان و.. را پیش خواهند کشید.. هر وقت سخن از مبارزه اجتماعی صنف ها و دستجات برای حقوق حقه خود شد این ها پای نمی دانم چی را که مربوط به این مسائل نیستند و مسائل صرفا عقیدتی هستند را به پیش خواهند کشید... این وضعیت دیگر یک وضعیت ایدئولوژیک است و عادی نیست.


س - گفته میشود: جدایی موازین عقیدتی از موازین سیاسی - اجتماعی - اقتصادی ممکن نیست چرا که موازین عقیدتی مبنای دیگر موازین می باشند!

 ج - چرند می گویند! این یک ادعای عقیدتی نیست بل یک ادعای ایدئولوژیک است. عقیده را شالوده جامعه مدنی و سکولار دانستن یک ایدئولوژی است! این یک عقیده و باور نیست!


 س- آیا یک شخص دولتی محق است از تریبون های عمومی و عام المنفعه به ترویج و تبلیغ عقیده اش بپردازد و یا ضد عقیده ترویج و تبلیغ کند؟ اگر نه برای او چه امکاناتی وجود دارد که عقیده اش را بروز دهد؟

ج - مجاز نیست اما برای او در یک کشوری که بر موازین حقوق بشر و آزادی عقیده ها عمل می کند امکانات فراوانی بوجود خواهد آمد که با استفاده از آنها عقیده اش یا شخصیت عقیدتی اش را بروز دهد:

انجمن ها، کتب، رسانه های خصوصی ...


س- آزادی عقیده که باشد دیگر زندانی عقیدتی نخواهد بود. این زندانی عقیدتی که من می گویم منظورم هرباره در مفهوم وسیعش است: یعنی تبدیل یک کشور به یک زندان عقیدتی است.   آیا حالا کشور ما به یک زندان عقیدتی مبدل نشده است؟

ج - چرا شده است!

چون دیگر عقیده ها آزاد نیستند و علتش هم این است که یک عقیده رسمیت یافته و ذولتی شده است!

در جواب می گویند: خوب ! گور پدر هرچه عقیده و عقیدتی. این ها هم مگر داخل آدمند که بخواهیم از حقوقشان دفاع کنیم! عقیده ها در پایه بر خرافاتند باید ریشه کن شوند. انسان دانشمند عقیده ورز نیست بل داناست.

عقیده ها آزاد و آزادی عقیده به مفهوم دفاع از عقیده و عقیدتی ها نیست بل دفاع از حقوق بشر است و این حقوق غیر قابل تقسیم و محدود به آزادی عقیده نیست که حال بخواهیم از این و آن صرف نظر کنیم و یا برای آن منظور به دانش و علم متوسل شویم.

آنهایی که عقیده ها را زندانی می کنند، فردا همان ادعای علمی شما را با عنوان این که این یک عقیده ای بیش نیست زندانی خواهند کرد!

استبداد مانند حماقت است مرزی نمی شناسد!

س- اگر فردی یا گروهی و .. به بر اساس عقیده حکم جهاد علیه یک دولت را بدهد بطور نمونه چون این دولت سکولار است یا بطور نمونه چون یک دولت با یک عقیده رسمی دیگر است و غیره.. چنین جنگی و جهادی بطور اتوماتیک به یک حرکت سیاسی مبدل نمیشود؟

ج - خیر! نمی شود.

هر جنگی ادامه سیاست نیست. این مزخرف است.



 س- آیا آنهایی که با دولت در می افتند بطور اتوماتیک سیاسی نیستند و اگر به زندان بیافتند زندانی سیاسی نامیده نمی شوند؟

ج- خیر! 

هر کی را دولت جلب کند و به زندان بیافکند زندانی سیاسی نیست. دولت اگر مانند دولت ما در ایران دارای یک عقیده رسمی باشد، آنگاه عقاید دیگر را به عنوان مخالف عقیده دولتی می نگرد و این برای صاحبان عقیده غیر دولتی بدون درد و سر نخواهد شد! این می شود که دولت هرباره این و آن را به عنوان مخالف عقیده اش بگیرد و بیاندازد زندان اگر هم این کسان اقدامی علیه دولت نکرده باشند مثلا چون بهایی، بابی، کلیمی، مسیحی، خداناباور و غیره هستند...



  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...