۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

پیرامون شعور اجتماعی و فرق آن با آگاهی اجتماعی

نوشته زیر همان گونه که مشاهده می کنید یک مجموعه از کامنت ها کنارهم گذاشته از یک گفتگو پیرامون "... آرزوی من تبدبل دوستان خدا به دوستان انسان است . " از فویرباخ می باشد.

نظر به اهمیت مطلب سعی نمودم آنها را بدون تغییر  در اختیار عموم قرار دهم. البته انگیزه آغازین من ارائه مطلب به این شکل نبود اما در پی باز  خوانی الزامی در تغییر شکل آن نیافتم.

برای دوستان علاقه مند منبع اصلی متن در پایانه درج شده است.

با سپاس

فرهاد واکف






Farhad Vakif روای عزیز و گل! اولا در تعریف این که ما دارای یک اصول و جارچوب شناخت می باشیم و برخی این چارچوب و اصول را را تئوری شناخت نام می نهند.. باشما موافقم. اگر ما تئوری شناخت را فلسفه نام نهیم، آنگاه فلسفه به مفهوم تئوری شناخت حائز یک محتوای متدلوژیک برای امر شناخت می باشد.. و اتفاقا به همین جهت است من به این نظرم که رابطه میان هستی مادی - اجتماعی و هستی شعور اجتماعی انسان یک رابطه فلسفی نیست. بل که یک رابطه اجتماعی میان دو جز یک هستی واحد یعنی هستی اجتماعی انسان می باشد.


Farhad Vakif دوما شعور اجتماعی به منزله جز روبنایی از هستی اجتماعی انسان است. ما می دانیم جامعه های بشری در آغاز طبقاتی نبودند و طبقاتی بودن به این مفهوم نه ابدی است و نه ازلی. پس در خصوص این که شعور اجتماعی پایه مادی اجتماعی دارد و انتزاعی نیست شما و من هم نظریم اما این این که این شعور اجتماعی باید الزاما از آغاز طبقاتی بوده باشد من به علت گفته شده با شما موافق نیستم.




Farhad Vakif سوما از نظر من انسان اجتماعی وقتی هستی خود را در قالب فرهنگی و یا دینی تبارز می دهد، این هستی ، قالب و فرم ایدئولوژیک می یابد. به عبارت معکوس ایدئولوژی عبارت است از شکل وارونه و فرهنگی از هستی اجتماعی انسان.



Farhad Vakif چهارما پیدایش عقیده و ایمان گرچه حائز علت اجتماعی است اما ایمان جزئی از شعور اجتماعی انسان نیست. اگر چنین بود ما آنگاه به عقیده و دین مقامی الزامی از هستی اجتماعی انسان اعطا می کنیم، که ایمان و عقیده دارای چنین مقامی الزامی نیستند. به عبارت سلیس تر عقیده و ایمان جز الزامی از شعور اجتماعی انسان نیست. شعور اجتماعی قدیمی تر از عقاید دینی است و این عقاید دینی زمانی نبودند و در زمان دیگر هم نخواهند بود



Farhad Vakif پنجما این من از مارکسیست ها و مارکسیستها وطنی حرکت نمودم بی علت نبود. چرا که برخی اشتباهتی که در مواردی که عرض نمودم از مارکس است و برخی دیگر از کج فهمی مارکس.



Farhad Vakif در مورد اول من در ردیه ماتریالیسم تاریخی مطلبم را به آدرس مارکس و مارکسیستهای جهانی نوشتم. توجه داشته باشید فلسفه تاریخ به یک طرف ، اما رابطه میان هستی مادی - اجتماعی و شعور اجتماعی به طرف دیگر. رابطه هستی مادی اجتماعی و هستی شعور اجتماعی یک رابطه فلسفی و به این مفهوم جزیی از ماتریالیسم تاریخی نیست. اجازه دهید در زیر آنر روشن کنم چرا پیش از من این نقد هرگز عنوان نشده بود..



Farhad Vakif این که من می گویم رابطه دو جزء از هستی اجتماعی انسان یک رابطه فلسفی و یک مورد از تئوری شناخت نیست، علت دارم.




Farhad Vakif علتش ساده است: شعوری اجتماعی انسان ، شناخت از هستی مادی اجتماعی انسان نیست.



Farhad Vakif مارکسیستها که می پندارند رابطه هستی مادی اجتماعی با هستی شعور اجتماعی انسان رابطه میان ماده و شناخت و لذا یک امر فلسفی است دچار دو اشتباه می شوند: که در زیر خواهد آمد:




Farhad Vakif اولا: هستی اجتماعی انسان دارای دو جزء کلی است: 1- هستی مادی - 2 - هستی شعوری. دوما این دو جز روی هم رفته هستی اجتماعی انسان را تشکیل می دهند. 3- این گفتمان که هستی اجتماعی انسان شعور اجتماعی او را تعیین می کند اشتباه است. 4- اشتباه است برای این که این گفتمان می خواهد این ایده فلسفی از ماتریالیسم تاریخ را به غلط القاء کند که توگویی رابطه میان هستی مادی اجتماعی با هستی شعور اجنماعی ، رابطه اجتماعی میان دو جزء از یک کلیت و هستی اجتماعی نیست بلکه رابطه فلسفی میان هستی مادی و شناخت می باشد.



Farhad Vakif آن چه گفته شد تنها اولا بود. دوما شعور اجتماعی انسان به عنوان جزئی از هستی اجتماعی انسان شناختی از هستی مادی اجتماعی او نیست. مارکسیستها که این گفتمان را ابداع کرده اند، از همین رو هم به این دور باطل ناخواسته در غلطیند که توگویی شعور و روبنای اجتماعی انسان حائر ارزش شناختی و علمی است.




Farhad Vakif مارکسیستها نیاز بر این داشته اند که روبنا و شعور اجتماعی انسان نظیر سیاست را به آن مقام علمی و معرفتی اعطا کنند چرا که خود مدعی آن بودند که به عنوان علم و معرفت، در شمار شعور اجتماعی پرولتاریا می باشند.




Farhad Vakif در یک نکته که در رابطه با نکته سوم و مبحث ایدئولوژی است به ظاهر بایکدیگر هم نظریم. و آن این که شما و من به این درک رسیده ایم که از زمانی که انسان در تلاش این باشد هستی و هویت اجتماعی خود را - به قولی شما طبقاتی - در قالب دینی و قالب فرهنگی به شکل یک سازه دینی و فرهنگی ارائه دهد حاصل این سازه و تلاش یک ایدئولوژی است. به عبارت معکوس روی آوری انسان به ساختن ایدئولوژی انگیزه اجتماعی با هدف فریب دارد. از همین رو هم گفنه شده که ایدئولوژی یک آگاهی کاذب است که از سوی طبقات حاکمه جهت فریب توده ها ساخته می شود. و الا در پس این سازه ایدئولوژیک و فرهنگی چیزی موجود نیست جز خویش اجتماعی طبقات حاکمه.




Farhad Vakif دوست من راوی عزیز! ما داریم حول شعور اجتماعی با هم گفتگو می کنیم. من به این نظرم که شعور اجتماعی جدا از هستی اجتماعی نیست. بل جزیی لاینفک از هستی اجتماعی و جز متشکله است. ما نمی توانیم از هستی اجتماعی سخن برانیم و هرباره از شعور اجتماعی سخن نرانیم.




Farhad Vakif پس بیاییم نتیجه بگیریم: این گفتمان که می گوید: هستی اجتماعی شعور اجتماعی را تعیین می کند ناقض است. چرا درستش این است: این هستی مادی اجتماعی است که شعور اجتماعی را تعیین می کند. در گفتمان اول: هستی مادی از قلم افتاده است. اما در گفتمان دوم اشاره به دو جزء هستی اجتماعی است: مادی و شعوری.




Farhad Vakif اما چرا از فلم افتاده است؟




Farhad Vakif چون وقتی شما می گویید این هستی اجتماعی است که شعور اجتماعی را تعیین می کند، این گفتمان ناخواسته یعنی این که من بگویم این جامعه است که علم و شناخت جامعه را تعیین می کند. در این گفتمان آخری ما با یک رابطه فلسفی و معرفتی روبرو می باشیم اما در گفتمان من یعنی گفتمان اولی ما با دو جزء یک هستی اجتماعی.




Farhad Vakif مارکسیستها شعور اجتماعی را با معرفت و آگاهی اجتماعی قاطی می کنند و چون وارد یک دور باطل شده اند هرگز نتوانسته از این دوره باطل خلاصی یابند.




Farhad Vakif شعور اجتماعی با معرفت و آگاهی اجتماعی برابر نیست. اولی یک جزء از هستی اجتماعی است و دومی معرفتی، علمی و شناختی است..



Farhad Vakif براستی این آگاهی اجتماعی، این عبارت را چه کسانی در دهان ما کارگران انداخته اند و منظورشان از این آگاهی اجتماعی راستی چیست؟ به غیر از مارکسیستها؟ حال چه می خواهند با این عبارت بگویند: معرفت و علم جامعه، جامعه شناسی و.. ؟ یا از سوی دیگر شعور اجتماعی انسان که جزیی از هستی اجتماعی اوست و از سوی هستی مادی اجتماعی او تعیین می شود؟ کدامیک؟ اگر از من بپرسید در اغتشاش مارکسیستی هر دو و هیچیک.




Farhad Vakif دوست من ! رابطه متقابل میان دو جزء هستی اجتماعی مورد اشاره شما جای خود.




Farhad Vakif گفتمان مارکسیستی به غلط این است: هستی اجتماعی شعور اجتماعی را تعیین می کند.



Farhad Vakif این گفتمان یک کسری کوچک و عمدی دارد




Farhad Vakif درستش این است: این هستی مادی اجتماعی است که شعور اجتماعی را تعیین می کند



Farhad Vakif یعنی یک جزء هستی جزء دیگر را تعیین می کند و در این تعیین گری پای فلسفه مادی را به میان کشیدن عبث و خطاست.




Farhad Vakif مبحث اجتماعی و جامعه شناختی : این که در رابطه متقابل میان دو جزء هستی اجتماعی بشر، کدام جزء - مادی یا شعوری - پایه ایی است: یک مبحث اجتماعی است و یک مبحث فلسفی نیست. این کشف و انتقاد من به مارکس و مارکسیستهاست.




Farhad Vakif فلسفه نه به مفهوم امروزی بل که کلاسیک یعنی تئوری شناخت. یعنی یک مفهوم متدلوژیک برای معرف انسان. بطور نمونه: این جامعه شناسی جامعه را می سازد یا جامعه ، جامعه شناسی را، یک گفتمان فلسفی است.




Farhad Vakif در گفتمان فلسفی ما با موضوع شناخت و ذهن انسان مواجهیم و در فلسفه مادی به این نظریم که این ماده است که شناخت انسانی را و نه برعکس ایجاد میکند و به این نظریم که شناخت بازتاب جهان مادی و واقعی در ذهن ماست.



Farhad Vakif اما در رابطه میان دو جزء هستی اجتماعی - هستی مادی و هستی شعوری چنین نیست.




Farhad Vakif دو جزء هستی اجتماعی دو جزء از یک هستی واحد می باشند و در این رابطه ما با یک رابطه فلسفی مواجه نیستیم.



Farhad Vakif بطور نمونه سیاست ، معرفت بر اقتصاد نیست.




Farhad Vakif سیاست یک علم و یک معرفت نیست.




Farhad Vakif عرض کردم فلسفه مادی - تاریخی به یک طرف و مبحث هستی مادی اجتماعی وهستی شعوری به یک طرف دیگر. این ها یکی نیستند.




Farhad Vakif فلسفه مادی - تاریخی مقدمه علم جامعه شناسی است




Farhad Vakif اما جامعه شناسی به ما چه می گوید : به ما می گوید که هستی مادی اجتماعی شعور اجتماعی را تعیین می کند.




Farhad Vakif راوی گرامی! نکته کلیدی در این مباحثی که ما پیرامون آگاهی اجتماعی و شعور اجتماعی با یکدیگر داریم در این است که شعور اجتماعی، پدیده ایی زیستی و وجودی است- یعنی به عبارتی که ما در بالا داشته ایم شعور اجتماعی جزء لایتجزایی از موجودیت و هستی اجتماعی ماست. اما در عوض آگاهی و شناخت اجتماعی پدیده ایی اکتسابی است. و چون اکتسابی است لذا نوعی آموختن و آموزش در کسب معرفت اجتماعی وجود دارد که در پدیده شعور اجتماعی وجود ندارد. ادراک جدایی میان آگاهی اجتماعی و اکتسابی و شعور اجتماعی و زیستی و هستوی - ناشی از هستی - مهم است. توضیحا عرض می کنم. از نظر اجتماعی تاکنون انسان ها به دو تقسیم شده اند: یا از جامعه بالادستند و لذا بطور اتوماتیک، زیستی و خودبخودی داری شعور اجتماعی می باشند و یا از جامعه فرودستند و نظر به ضدیت با جامعه بالا در رابطه معکوس با آن واقعند. انسانی که متعلق به جامعه بالادست است، سرمایه دار، فئودال و .. شعور اجتماعی اش را زیست می کند، آگاهی نیست که در مدرسه اکتسباب و تحصیل کند. و درست به همین جهت هر انسان بالادستی خودبخود نظر به موقعیت اجتماعی اش، دارای یک شعور اجتماعی متناسب است که این شعور جزیی از هستی و زیست و هویت اجتماعی اوست و جدا از آن نیست. از اینرو ما سرمایه دار و فئودال .. را بر پایه همینی که هست و شعورش قد می کند می شناسیم و هستی اش هم مادی است و شعوری است و او آنچه هست و آنگونه که از نظر اجتماعی عمل می کند، را در یک آکادمی و از راه آگاهی و تحصیل اکتساب نکرده است بل این زندگی و هستی اجتماعی است که از او چنین انسانی ساخته است.




Farhad Vakif راوی گرامی! اما برغم هستی مادی و هستی شعوری در جامعه، هر انسان بالادست امکان اکتساب آگاهی اجتماعی، تحصیل تجربه و علم جامعه ... را هم دارد . اما این آگاهی و معرفت اجتماعی ، جامعه ساز نیست. این آگاهی و علم و معرفت اجتماعی نیست که از نظر اجتماعی هستی ساز می باشد. جامعه ها در طول تاریخی بر شالوده آگاهی و علوم اجتماعی ساخته نمی شوند و از فرماسیونی به فرماسیون دیگر تغییر نمی کنند. بل که بر عکس، آگاهی و علم ما از تاریخ اجتماعات بشری بر پایه تاریخ این جامعه ها و تغییرات آنهاست.




Farhad Vakif راوی گرامی! از دوکامنیت بالا یکی در باره شعور اجتماعی و دیگری درباره آگاهی اجتماعی نتیجه بگیریم: شعور اجتماعی یک علم نیست اما آگاهی اجتماعی معرفتی و اکتسابی و علمی است.




Farhad Vakif اما نکته تعیین کننده در رابطه افتراق شعور و آگاهی اجتماعی برای ما کارگران در این است: جامعه سرمایه داری ،برای کارگران و جامعه کارگری یک جامعه بالادست است. هر جامعه و هر هستی اجتماعی دارای یک ماهیت است. اعضا و عناصر هر جامعه ماهیتی جدا از ماهیت آن جامعه ندارند. جامعه کارگری در تضاد با جامعه سرمایه داری است. ما از تضاد این دو هستی اجتماعی این نتیجه را می گیریم که آن شعور اجتماعی که سرمایه دارای به خودی خود به آن می رسند در تضاد است با آن شعور اجتماعی که کارگران به خودی خود به آن دست می یاند. شعور اجتماعی و خودبخودی کارگران در واقع شکل جنینی است از یک جامعه اشتراکی و کمونیستی . در واقعیت امر این جامعه اشتراکی و کمونیستی است که جامعه آلترناتیو و جانشین و بدیل جامعه سرمایه داری است. جامعه کارگری در شکل جنینی قادر به درک جامعه اشتراکی نیست. از همین جاست که کارگران برای نیل یه جامعه کمونیستی باید از کانال آگاهی و علم ، شالوده اجتماعی و ضد کاپیتالیستی که دارند را تکمیل کنند تا از کانال علم و آگاهی اجتماعی به شعور اجتماعی کمونیستی نایل گردند.




Farhad Vakif راوی گرامی! در رابطه با کانال آگاهی اجتماعی جهت دست یابی به شعور کمونیستی و انسان کمونیست شدن یعنی این پروسه ایی که کارگران باید طی کنند، سخن کم گفته نشده است. در همین فاصله است که برخی مدعی اند ، آنچه مارکس گفته و نوشته و.. از چنان حامعیت و علمیتی برخوردار است که ما می توانیم به یقیین بگوییم مارکسیسم علم رهایی و یا علم به جامعه کمونیستی. برخی دیگر از انگلس نقل می کنند که کمونیسم یک علم است و مشابه..




Farhad Vakif از این مباحثی که تاکنون داشتیم از همین حا و بر همین اساس و نتایج باز گردیم به مبحث دین، عقیده و ایدئولوژی.




Farhad Vakif گرچه جامعه ها و هستی های اجتماعی کنونی در پیدایش و سپس گسترش عقاید دینی نقش موثر داشته اند، لاکن عقاید دینی جزیی از این هستی ها و جزیی از شعور اجتماعی انسان نیستند.




Farhad Vakif ما این را از سوسیالیستها و جامعه گرایان داریم که در مطلقیتی که هرباره به جامعه ها و هستی های اجتماعی بشر می بخشند، هستی انسان را تنها و تنها به هستی اجتماعی انسان محدود و مجصور می کنند. از این رو سوسیالیستها نه تنها عقاید دینی بل که علوم را هم از منظر اجتماعی نگاه می کنند. و نه تتها علم و دین بل که فرهنگ انسانی را هم از دیده مطلق اجتماعی می نگرند و در صدد توضیح آن برمی آیند.



Farhad Vakif چون مبحث ما در این جا پیرامون عقاید دینی است. اجازه دهید در همین نقطه قدری مکث کنیم. از نظر من عقاید دینی نقطه متضاد هستی انسانی می باشند و این هستی از سه جزء و منبع تشکیل یافته است: جامعه، علم و فرهنگ. و به طریق اولی هرباره عقاید دینی در تضاد قرار می گیرند با همین سه جزء هستی بشر: حامعه، علم و فرهنگ. در این دوقطبی که ایجاد شده، اشتباه بزرگ در این است که ما بیاییم عقاید دینی را جزئئ از جامعه، جزئی از هستی اجتماعی و جزئی از شعور اجتماعی انسان تلقی کنیم. بل که برعکس. عقاید دینی و دین از این رو افیون انسانی هستند که عقاید دینی حائز ماهیت ضد انسانی، ضد فرهنگی، ضد اجتماعی و ضد علمی .. می باشند.




Farhad Vakif گفته می شود دین افیون توده هاست. چرا؟ چون دین قطب مخالف انسان، قطب مخالف هستی انسان یعنی قطب مخالف جامعه انسانی، فرهنگ انسانی و معرفت انسانی است. و از همین روست که دین مانند افیون است چرا که در تضادی که در بالا آوردیم در یک طرف هستی است و در طرف دیگر نیستی است و دین و عقاید دینی بر اساس نیستی پایه ریزی شده اند. شما بروید تاریخ پیدایش ادیان و عقاید دینی را مطالعه کنید: دین و عقاید دینی از آغاز عبارت بوده اند از مرگ و نیستی. صد و آوای مرگ و نیستی. باور به چهان دیگر یعنی انسان آلوده به مخدری که از هستی و زندگانی خسته، چشم بر زندگانی و جهان بسته، خواهان آرامش ابدی است. دین یعنی همین. انسانی که به افیون دین متوسل می شود ، خواهان چنین ترک دنیایی است..




Farhad Vakif راوی گرامی! حال شما بیایید ، نمی دانم به چه علت این دین، این ترک دنیا کردن انسان، این ضدیت هلاکتبار با جهان هستی را بخشی از هستی انسان ، بخشی از هستی اجتماعی و بطریق اولی بخشی از شعور اجتماعی انسان تلقی کنید! این در واقع نادیده انگاشتن تضادی است که میان هستی انسان و ندای مرگبار دین وجود دارد! این یعنی اصلا عدم خاصیت افیونی دین است.




Farhad Vakif راوی گرامی! آیا از آنچه گفته شد می توان این نتیجه را گرفت که عقاید دینی را نمی توان به زیر ذره بین یک جامعه شناسی کشاند؟ به عبارت دیگر جامعه های کنونی انسانی در پیدایش و تکامل عقاید دینی موثر نبوده اند؟ خیر. اما میان علت اجتماعی پیدایش و تکامل دین از یکسو و از سوی دیگر این مطلب که عقاید دینی جزئی از شعور اجتماعی انسان می باشند فرق فاحشی وجود دارد.




Farhad Vakif مبحث سوم و نهایی ایدئولوژی های دینی است. ایدئولوژی هایی که انسان هر باره از عقاید دینی می سازد با خود این عقاید دینی فرق دارند. و همین فرق است که از دیده برخی از دوستان افتاده است. جامعه های از زمانی که بر پایه منافع تنگی که دارند از افیون انسان ها بهره برداری اجتماعی به سود خود می کنند و از زمانی که خودیت اجتماعی خود را در جامه دینی در می آورند، از این جامه دینی به تن نمودن جامعه هاست که ایدئولوژی دینی پدیدمی آید و یا به عبارت دیگر عقاید دینی به ایدئولوژی مبدل میشوند.




Farhad Vakif اما براستی این ایدئولوژی بطور کلی چیست؟ ایدئولوژی نگاه فرهنگی- که برخی به غلط به آن از این رو خود آگاهی می گویند- به خودیت اجتماعی است. توجه داشته باشید این خود نگری فرهنگی و سازنده با خود نگری علمی متفاوت است. و درست بر پایه همین تفاوت میان فرهنگ و علم، خود نگری فرهنگی و حودنگری علمی است، که گفته اند ایدئولوژی آگاهی و خود نگری کاذب است. در خود آگاهی کاذب و ایدئولوژیک، انسان در پی خودنگری علمی نیست بل فعالانه و معمارانه در پی ارائه یک خودیت کاذب و وارونه از خویشتن خویش می باشد.




Farhad Vakif چون ایدئولوژی چنان است که گفتیم، باید دانست ارزش ایدئولوژی یک ارزش فرهنگی است. انسان در حیطه فرهنگ، خالق و آفریدگار، سازنده و ایده آلیست است. از همین رو هم پایه و اساس ایدئولوژی فلسفه مادی نیست بل فلسفه ضد مادی است.در ایدئولوژی خودیت اجتماعی انسان بطور وارونه بازتاب می یابد و همین خودیت کاذب و وارونه است که سپس مدعی هویت و خودیت واقعی می گردد..




Farhad Vakif آیا ایدئولوژی بخشی از هستی اجتماعی انسان و بخشی از شعور اجتماعی انسان را تشکیل می دهد؟ بر پایه هر آنچه تاکنون گفتیم باید در پاسخ عرض شود: خیر.



۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژوایی - قسمت هفتم



در ادامه می پردازیم به افتراق مفاهیم لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژایی.

من در پایین مقدمتا یک  نوشته ایی را که در  بهمن 1390 نوشته ام می آورم تا بعد به ادامه مطلب بپردازیم

لیبرال دموکراسی کارگری یعنی چه؟


لیبرال دمکراسی کارگری یعنی ما کارگران با لیبرال دمکراسی و با جمهوری دمکراتیک و با مردم سالاری و آزادی برای ایران همراهیم و البته و صد البته از این لیبرال دمکراسی سیاست کارگری خود را درروند تاریخی اش تازمانیکه که اعتبار دارد، برای ارائه داریم.

این یعنی ما جناح کارگری و سوسیال ، لیبرال دمکراسی هستیم. این یعنی ما در طول این مرحله تاریخی در کشور در اصول آزادی خواه و دمکراتیم اما در راه مان بی آنکه از این اصول تخطی کنیم کارگریم و راه کارگری برای اجرای این اصول تخطی ناپذیر تاریخی داریم.
این یعنی در مبارزه بر علیه دشمنان آزادی و دمکراسی و دشمنان تاریخی در ایران باید بر کارگران به عنوان یک نیروی اجتماعی لیبرال دمکرات تکیه شود و ما از ستون های اصلی آنیم و حاضر به سازش با دشمنان تاریخی آزادی و دمکراسی در ایران نیستیم.

از نظر ما این دشمنان تاریخی عبارتند از: در شهر کاپیتالیسم سوداگر و در روستا روابط اجتماعی و اقتصادی متحجر. ما حیات خود و بالندگی خود را در فرجام انقلاب صنعتی دیده و در طول این فرآیند که لیبرال دمکراسی به عنوان یک نظام سیاسی آنرا همراهی می کند، به عنوان بخش فعال این نظام پیوسته بر خواسته ها و حقوق کارگری پای خواهیم فشارد.

به عبارت کلی لیبرال دمکراسی کارگری یعنی شرکت فعال کارگران و احزاب و تشکلات کارگری درروند انقلاب سیاسی و اقتصادی در تمام عرصه های سیاسی و اجتماعی کشور. ما در تمام مراحل جناح چپ و رادیکال انقلاب و پیرو حرکت به پیش و بدون سازش خواهیم بود و باقی خواهیم ماند.


ادامه دارد...

لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژوایی - قسمت ششم



در این میانه و حالت برزخی که ما از نظر اجتماعی مانده ایم- نیمه فئودال نیمه مدرن - جای شکی نیست از نظر اجتماعی نیمه
مدرن کشور تماما نیمی از تمام آنچه می باشد که روزی مدرن و مدرنیته اجتماعی در کشور خواهد بود.

این اصل در خصوص تمامیت لیبرال دموکراسی هم صادق می باشد. لیبرال دموکراسی در واقعیت امر در نیمه راه تشکیل و شکل گیری و پیدایش خود می باشد و در هر گام که  از نظر اجتماعی مدرنیته به جلو گام بر می دارد این شکل سیاسی جامعه مدرن یعنی لیبرال دموکراسی مردم ایران است که گامی تکاملی و تکمیلی به جلو می نهد.

در هرگام که پرولتاریا و بورژوازی صنعتی شکل می گیرد این لیبرال دموکراسی کارگری و بورژوایی است که رو به تکوین می نهد.

البته در سطح نظری هم نمایندگان پرولتاریا و هم نمایندگان بورژوازی صنعتی گام ها از سطح اجتماعی و سیاسی جلو تر می باشند. چرا که در سطح نظری محدودیت ها به مراتب کمتر از سطح عملی است.

همان گونه که بیشتر هم عنوان شد این مسیر پیشرفت عملی در واقع در عین حال مسیر استقلال خواهی خواه پرولتاریا و خواه بورژوازی از اسلاف طبقاتی خویش می باشد. در همین مسیر استقلال خواهی است که احزاب کارگری و بورژوایی جدیدی پیدا می شوند و از احزاب سنتی و فئودالی سلف خود استقلال تشکیلاتی و حزبی می یابند.

استقلال حزبی و تشکیلاتی که در این جا مد نظر است را باید در پیوست استقلال اجتماعی و در راستای سیر تحول اجتماعی کشور بسوی مدرنیته فهمید والا غالب استقلال خواهی هایی که دستجات  سنتی در  جامعه میرای گذشته دارند  فرقه گرایانه، ایدئولوژیک و.. می باشد.

انشعاب ها و جدایی تا اتمیزه کردن ادامه دارند بی آنکه برای این استقلال خواهی ها پایه عینی و اجتماعی وجود داشته باشد..

ادامه دارد..

لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژوایی - قسمت پنجم



رویکرد فئودالی- فرهنگی به امر لیبرال دموکراسی ایران در واقعیت امر یک رویکرد محافظه کارانه اجتماعی است. در این رابطه حواله دادن به فرهنگ و راهکرد فرهنگی در واقع منبعث از محافظه کاری اجتماعی و در ضدیت با تحول ساختاری- اجتماعی و در مخالفت با مدرنیته اجتماعی است.

رویکرد فئودالی - فرهنگی مایل به تماتیزه کردن تم جامعه، تحول ساختاری - اجتماعی نیست از این رو چون محافظه کارانه - اجتماعی است مسئله لیبرال دموکراسی در کشور را که در واقع یک ساختار سیاسی متناسب با جامعه جدید و صنعتی است و تناسبی با جامعه های فئودالی در شهر و روستا ندارد هرباره به آسمان ها و به لایه های بالایی و به ذهنیت ها و قشریت های فوقانی و عقلانیت های نظری انسان حواله می دهد.


ما به اختصار به این امر جامعه گریزی می گوییم. جامعه گریزی در واقعیت امر روی دیگر سکه ایی است که یک روی آن  را رویکرد فرهنگی به امر  انقلاب سیاسی و لیبرال دموکراسی در کشور تشکیل می دهد.

جامعه گریزی در حقیقت امر مفهوم وسیع تری است که رویکرد دینی   به امر انقلاب سیاسی در کشور را هم در بر می گیرد.

برای جلوگیری از اطاله کلام اجازه دهید ما در همین سطح محدود باقی بمانیم  و باردیگر اشاره به این نکته دهیم که در برابر گفتمان اجتماعی پیرامون انقلاب سیاسی در واقعیت امر گفتمان جامعه گریزی وجود دارد که به اشکال گوناگون متظاهر می شود.

جامعه گریزی در واقع یک امر محافظه کارانه اجتماعی و کهن می باشد  و در ضدیت با  مدرنیزاسیون و انقلاب اجتماعی در کشور واقع است.

از این جا باز گردیم به گفتمان اجتماعی پیرامون امر انقلاب سیاسی و لیبرال دموکراسی در کشور.

بسیاری از دست اندرکاران امور اجتماعی بهتر می دانند ایران در میانه یک گذار اجتماعی به سوی جامعه جدید در یک مکانی در همان  میانه باقی مانده است و با مشکلات عدیده داخلی و خارجی دست بگریبان می باشد.

ادامه دارد...

لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژوایی - قسمت چهارم



گفتمان مشروط بودن شکل گیری لیبرال دموکراسی به شکل گیری جامعه جدید و صنعتی در ایران یک گفتمان کمابیش جا افتاده و دیرین در ایران می باشد.

نظر به رویدادهای این چندین دهه این گفتمان بیش از هر برهه دیگر در تاریخ کشور حقانیت خود را نشان داده است.

در مقابل ،  رویکردهایی وجود دارند که ریشه های اجتماعی خود را هرباره مدیون جامعه هاب زوال یافته و فروپاشیده شده و به این مفهوم میرا در شهرها وروستاهای ایران می باشند که من برای سهولت کلام من بعد به آنها برخوردهای فئودالی به امر لیبرال دموکراسی  نام می نهم.


منظور من از برخوردهای فئودالی، فئودالیته به مفهوم وسیع کلمه می باشد و فقط یک پدیده دهقانی و روستایی را شامل نمیشود بل رویکرد شهری و بورژوایی هم را در برمی گیرد.

در برخوردهای فئودالی گفتمان شکل گیری مشروط اجتماعی لیبرال دموکراسی پایه اجتماعی خود را از دست می دهد و مبدل به یک گفتمان با پایه فرهنگی و نظری می شود.

 از این رو گفتمان فئودالی به اختصار یک گفتمان نظری و فرهنگی است اگر گفتمان مدرن یک گفتمان اجتماعی است.

گفتمان نظری و فرهنگی  عامل فرهنگی و نظری را پایه و شالوده موقعیت شوربختانه لیبرال دموکراسی در کشور می داند و در ادامه به این نظر است در بیان عام این مردم عامی  اند که به جهت پایین بودن سطح فرهنگی شان موجبات تضعیف دموکراسی سیاسی را فراهم می کنند. یا به عبارت معکوس استبداد سیاسی ریشه در سطح نازل فرهنگی مردم دارد.

بطبع راهکرد های رویکرد فرهنگی - فئودالی در دموکراتیزه و لیبرالیزاسیون نهاد سیاسی کشور راه کردهای فرهنگی، آموزشی و پرورشی می باشند.

ادامه دارد....

لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژوایی - قسمت سوم



مبحث لیبرال دموکراسی مردم ایران و وضعیت جنینی و کنونی اش را پی می گیریم با  این نکته که پیرامون لیبرال دموکراسی مردم ایران متاسفانه برخورد اجتماعی و یا جامعه شناسانه وجود ندارد و چون چنین نیست از همین رو هم به وضعیت جنینی لیبرال دموکراسی برخورد اجتماعی و جامعه شناسانه نمی شود.

منظور من از برخورد اجتماعی و جامعه شناسانه در این خلاصه میشود که لیبرال دموکراسی یک جریان سیاسی است که دارای یک ما به ازای اجتماعی است یعنی یک جامعه است که پشت سر این جریان سیاسی واقع می باشد و این جامعه در شکل جنینی در حال شکل گیری و متولد شدن می باشد.

صرف نظر از آهنگ تحول اجتماعی جامعه  جدید در کشور و صرف نظر از موانع سد راه این دیگرگونی اجتماعی باید در نظر داشت مبحث ضعف و تقویت لیبرال دموکراسی در ایران مرتبط با مبحث ضعف و تقویت فرآیند تحول کشور بسوی جامعه جدید می باشد.

از این منظر اجتماعی به وضعیت رقت بار لیبرال دموکراسی در ایران بنگریم تا زمانی که کشور به لحاظ اجتماعی مدرنیزه نشود و بطور عینی بسوی مدرنیته نیل نکند تغییر چندانی در وضعیت روبنایی اش یعنی در وضعیت لیبرال دموکراسی پدیدار نخواهد شد.

اما ما که فرآیند بهینه سازی لیبرال دموکراسی را منوط و مشروط به تغییر و تحول اجتماعی در کشور  می کنیم از تغییر و تحول اجتماعی برداشت دیگری داریم.

البته در این مکان نمی گنجد که به موضوع تغییر و تحول اجتماعی بپردازیم. از این رو برای ایچاد تنوع هم شده به من اجازه دهید در عوض در این مکان یک گوشه ایی از مباحثی را که اخیر میان من و یکی از دوستان- بهروز شادیمقام - در فیسبوک داشته ام برای این منظور در این جا درج کنم.

Farhad Vakif رفیق بهروز! منظور از یک سیستم و یا یک نظام چیست؟ چه فرقی میان مناسبات اجتماعی و سیستم و نظام اجتماعی وجود دارد ؟ و رابطه عینی و واقعی میان یک مناسبات اجتماعی و یک نظام اجتماعی در چیست؟ با سپاس


بهروز شادیمقدم نظامی سازمان یافته و متکی بر روابط تولیدی مشخص را سیستم میگویند . سیستم ، یک اقتصاد سیاسی با اهداف معین است و مناسبات اجتماعی ، روابط و چگونگی روابط درونی جامعه و طبقات را مد نظر دارد . هر مناسبات اجتماعی انعکاس یک سیستم و نظام معین است .

Farhad Vakif رفیق گرامی! با سپاس از پاسخ شفاف تان. مطابق با آنچه فرمودید با این تعریف از نظام اجتماعی یا جامعه موافقید؟: یک جامعه یا نظام اجتماعی یک نظام سازمان یافته یا یک ساختار منظم از مناسبات اجتماعی متکی بر یک شیوه تولیدی مشخص است. بر پایه این تعریف مناسبات اجتماعی روابط درونی و روابط طبقاتی جامعه را مد نظر دارد. به عبارت اولی مناسبات اجتماعی جزء و جامعه کل است.

بهروز شادیمقدم با سپاس متقابل از رفیق فرهاد عزیز و توضیحی که داده ای .

Farhad Vakif رفیق عزیز من، بهروز گرامی! در هر گفتگویی یا به قول امروزی ها هر تعاملی حرکت از مفاهیم و مقولات مشترک اساسی برای نیل به نقطه نظر واحد و یا تفاهم در تعامل می باشد. به این مفهوم من بسیار خرسندم از این که شما و من در مضمون و معنی مقوله جامعه دارای نظر و تعریف واحدی هستیم. اگر شما به من اجازه بدهید مایلم بر همین شالوده یک نکته ایی را در خصوص تحول اجتماعی یعنی از جامعه ایی به جامعه دیگر شدن ذز سطح یک کشور عنوان کنم.

بهروز شادیمقدم بسیار کار بحایی است .

Farhad Vakif رفیق گرامی! وقتی در سطح یک کشور برای نخستین بار صنعت از زراعت جدامی گردد و نخستین شهرهای صنعتی و جامعه صنعتی رفته رفته در طول زمان شکل می گیرند ما به این رویداد تاریخی یک تقسیم کار می گوییم. چنین تقسیم کاری همان گونه که می دانیم در آغاز یک تحول انقلابی نبود چرا که تخستین جامعه های شهر و صنعتی هنوز کماکان بر همان سطح از تکامل شیوه های تولید واقع اند که جامعه های زراعی فئودالی و قرون میانه و به عبارت دیگر اسبق بر آن متکی بوده اند. بنابر تعریف شما و من از جامعه، می توانیم در ادامه چنین بگوییم جامعه های صنعتی و شهری در قرون وسطی از این رو به همان میزان فئودالی و قرون وسطایی اند که جامعه های زراعی بوده اند چرا که جفتشان متکی بر یک نوع از شیوه تولید و یک سطح از تکامل نیروهای مولده می باشند. توجه داشته باشید تا این جا هیج سخن از مناسبات اجتماعی و طبقاتی برای تعیین فئودالیته و یا غیر فئودالیته نیست. سخن از این نیست که در جامعه های شهری و در جامعه های صنعتی در قرون وسطی چه مناسبات اجتماعی و انسانی مستولی است؟ طبقاتی است؟ یا طبقاتی نیست؟ کاپیتالیسم است یا کاپیتالیسم نیست؟ اتفاقا و در ادامه کاپیتالیسم برای نخستین بار در قرون میانه است که در نخستین جامعه های شهری و صنعتی پیدا شد و رو به توسعه می نهد. اما همان گونه می دانیم این کاپیتالیسم هنوز دارای همان ماهیت فئودالی است که سلفش در زراعت برخوردار است چرا که هنوز انقلابی در صنعت و در شهر که به آن به این مفهوم انقلاب صنعتی و شهری می گویند روی نداده است. در واقع با انقلاب در شیوه تولید و تغییر رادیکال در سطح نیروهای مولده از فئودالی به مدرنیته بود که برای نخستین بار یک انقلاب در جامعه روی می دهد یعنی جامعه از سطح فئودالی به سطح مدرن ارتقاء و تکامل یافت. در رابطه با ایران پرسشی که محقق اجتماعی مطرح می کند باز می گردد به این که از چه عصر و زمانی انقلاب صنعتی و پایه گذاری فابریک در کشور ما شروع شده و از چه زمانی انقلاب اجتماعی به مدرنیته در ایران آغاز گردیده و ما اکنون در این روند آغاز شده در چه فاز های تکمیلی آن هستیم؟ این را می گویم از این رو برای این که در تمام طول این روند یعنی از نخستین تقسیم کار صنعتی تا پیدایش کاپیتالیسم و سپس از انقلاب فابریکی تا حالا یکریز علیه ناعادلانه بودن، ستم اجتماعی، نابرابری طبقاتی، و از کاپیتالیسم به مفهوم مناسبات اجتماعی ناعادلانه گفتن، گفتمان حقوقی و انسانی درستی است اما به همان میران که صحت دارد آسان هم است چرا شما کاری که تاریخ و عمل انجام می دهد را انجام نمی دهیذ بل که بی آنکه در همان راستای تاریخی کاری کنید فقط بطور نظری دارید نق می زنید! این انتقاد های نظری و عجولانه و غیر تاریخی بوده که برخی را در گذشته به این اندیشه وا داشته که بگویند که چنین انتقاد هایی یا ارتجاعی اند یا تخیلی یعنی یا بازدارنده تاریخ کشورند یا آرمان شهرانه تنظیم شده اند و اتفاقا از همین انتقادهای ارتجاعی و تخیلی است که هرباره مفاهیم غیر واقعی از جامعه، مناسبات اجتماعی و شیوه تولید اشاعه یافته است. شما بهتر می دانید در تعاریفی که مرتجعین و اتوپیست ها هرباره از جامعه ، مناسبات اجتماعی و حقوقی و اقتصاد ارائه می دهند هیج پایه منطقی و واقعی وجود ندارد. رابطه جرء مناسبات اجتماعی و کل ساختار اجتماعی هرباره روشن نیست. تکوین یک نظام اجتماعی یک فرآیند تاریخی و دیالکتیکی نیست بل یک سازه حزبی و اراده گرایانه است. مبجث جرء مناسبات اجتماعی بر کل ساختار اجتماعی عمدگی دارد. مبحث حقوقی و آزادی و مناسبات اجتماعی چنان عمده می شود و مباحث شیوه های تولیدی و اقتصادی چنان به ریشخند گرفته میشوند که توگویی همان گونه که افلاطون گفته تاریخ پس از پیدایش از مبدا عادلانه و بهشتی اش بتدریج فاصله گرفته و به کجراه رفته است و وظیفه ما انسانها - بخوان فلاسفه - من بعد تنها در بازگشت تاریخ به فرماسیون های عادلانه اولیه اش خلاصه میشود. اگر شما از من بپرسید من به این نظرم که نسبت به پروسه انقلاب صنعتی و به این مفهوم انقلاب اجتماعی مدرن در کشور ما، همین رویکردهای ارتجاعی و تخیلی هستند که از دیرباز غلبه دارند. این سوسیالیسم های که تشکیل شده یا فئودالی اند یا تخیلی. و گفتم از اینرو دارای هیچ برداشت درست و تاریخی و عینی از واقعیت یک جامعه، یک تحول اجتماعی و.. نیستند. با سپاس


ادامه دارد..

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

لیبرال دموکراسی پرولتری و لیبرال دموکراسی بورژوایی - قسمت دوم



مبحث این بخش را با ادامه مطلب پیرامون شکل جنینی حرکت لیبرال دموکراسی مردم ایران پی می گیریم.

ما وقتی از شکل جنینی حرکت لیبرال دموکراسی مردم ایران سخن می گوییم مد نظر ما شکل جنینی به مفهوم واقعی کلمه است.
به این مفهوم در ایران امروز ما در واقع دارای حرکت لیبرال دموکراتیک نیستیم بل که دارای شکل جنینی از این حرکت هستیم  که ایران امروز  آبستن آن است.

به عبارت دیگر حرکت لیبرال دموکراسی مردم ایران در حال شکل گیری و پیدایش می باشد. این امر نه تنها شامل لیبرال دموکراسی پرولتری بل شامل لیبرال دموکراسی بورژوایی هم میشود. به عبارت دیگر نه تنها راست دموکرات لیبرال بل چپ دموکرات لیبرال هم در حالت جنینی و حالت گرایشی است.

این حالت گرایشی که گفته می شود و مقوله جدیدی نیست به این مفهوم است که ما اکنون دارای یک حرکت کارگری لیبرال دموکرات در کشور نیستیم  بل این گرایش و تمایل به لیبرال دموکراسی کارگری است که در شرایط کنونی ایران وجود دارد.

مبحث گرایش به لیبرال دموکراسی و شکل جنینی طبعا به همراه خود این پرسش را دارد که چه وقت حرکت لیبرال دموکراسی مردم ایران متولد خواهد شد و چه وقت این جنین به دنیا خواهد آمد و گرایش به یک حرکت واقعی مبدل خواهد شد؟

پاسخ به این پرسش و پرسش های مشابه در ارتباط قرار می گیرد با موقعیت جنینی جامعه نوین صنعتی که کشور آبستن است چرا که حرکت لیبرال دموکراسی در واقعیت هیچ نیست جزء جامعه نوین سیاسی در شکل سیاسی و روبنایی آن.

بنابر این هر تغییر و حرکت در راستای تکوین جامعه نوین صنعتی عملا گامی در جهت تقویت و شکل گیری حرکت لیبرال دموکراسی مردم ایران خواهد بود.

لیبرال دموکراسی مردم ایران اکنون در این شکل جنینی خود مستقل نیست و بیشتر لیبرال دموکرات ها  دنباله رو احزاب سلف خود در حیطه کارگری و حیطه بورژوایی هستند.

ادامه دارد...

جامعه جمع ساده ایی از اهالی کشور نیست - بخش دوم

برداشت های عامیانه از جامعه ما و جامعه یگانه در یک کشور را با دیگر نمونه ها پیرامون این درک عامیانه پی می گیریم.

یا در یک نمونه دیگر نویسنده مطلب را چنین باز می گشاید:


به گزارش شبکه ایران، «سینان تازچو» بازیگری که با بازی در سریال «عشق و جزا» به شهرت زیادی دست پیدا کرده است این روزها در یک پروژه ایرانی و در فیلم «لاله» جلوی دوربین اسی نیک‌نژاد قرار گرفته است. «زندگی ایرانی» به همین بهانه گفت‌وگویی با این بازیگر ترک انجام داده است که بخش‌های برگزیده آن را در ادامه می‌خوانید:

خیانت مشکل اصلی جامعه ما نیست
فکر می‌کنم این(خیانت) مشکلی است که در همه جای دنیا وجود دارد. تولیدات تلویزیونی ما خیلی بالاست و در سال حدود 300 محصول تلویزیونی تولید می‌کنیم. سریال‌های ترکی در مورد موضوعات مختلف ساخته می‌شود اما اینکه چرا شبکه‌های فارسی‌زبان به سراغ سریال‌هایی با مضمون خیانت می‌آیند سوالی است که من نمی‌توانم در موردش پاسخ درستی داشته باشم. ما در جامعه خودمان مشکلات زیادی داریم که شاید خیانت یکی از آن‌ها باشد اما نمی‌توانم بگویم مشکل اصلی جامعه ما خیانت است
منبع
http://inn.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=0&Id=160520&Rate=0

اما این اندیشه عامیانه  از جامعه واحد در یک کشور واحد محدود به گروه خاصی نیست حتی چپ هم که مدعی یک جامعه عالی است در سطوح مختلف از ادراک درست از جامعه در یک کشور بی بهره است:

نمونه:


استراتژی حزب کمونیست ایران

هدف استراتژیک حزب کمونیست ایران، تحقق برنامه اعلام شده این حزب است. برنامه حزب کمونیست ایران در عین اهداف جهان شمول آن، راه حل و بدیل مشخصی است برای بیرون آوردن جامعه ایران از شرایط فلاکت باری که نظام سرمایه داری حاکم برای اکثریت قاطع مردم این کشور به وجود آورده است. این برنامه ،عملی، واقع بینانه و مرحله بندی شده است.
هدف این برنامه فراهم ساختن ملزومات بنا نهادن یک جامعه سوسیالیستی است، جامعه ای که در آن آزادی و رفاه همگانی جای اسارت و بی عدالتی و محرومیت را می گیرد و فرصتهای یکسان برای رشد و شکوفایی خلاقیت ها و تعالی انسان فراهم می شود، جامعه ای که در آن حرمت انسانی پاس داشته می شود. از نقطه نظر این برنامه سوسیالیزم در ایران امری مربوط به آینده دور دست نیست، بلکه زمینه، توانایی و امکان اجتماعی و اقتصادی آن در بطن نظام سرمایه داری ایران فراهم آمده است. این جامعه سرشار از ثروتها و امکاناتی است که میتواند زندگی آزاد و مرفهی را برای یکایک ساکنین آن فراهم کند، عقب ماندگی های اقتصادی و اجتماعی تحت این برنامه به سرعت می توانند جبران گردند، مشروط بر آنکه قدرت سیاسی در دست کارگران، یعنی فراهم آورندگان ثروت و نعمت جامعه قرار گیرد.

منبع

در عوض حزب کمونیست کارگری ایران در مصوبه کنگره چهارم خود چنین پیرامون جامعه ایران می نویسد:




بيانيه براى مذهب زدايى از جامعه!مصوب کنگره چهارم حزب - دسامبر ٢٠٠٣



جامعه آزاد جامعه اى بدون مذهب، بدون خرافه و بدون زنجير سنن و اخلاقيات کهنه بر انديشه آزاد انسانها است. مذهب جريانى فکرى و اجتماعى فى نفسه تبعيض آميز، خرافى و مغاير با آزادى و شکوفايى انسان است. مذهب حتى بعنوان امر خصوصى افراد سد راه رهايى و شکوفايى و اعتلاى انسان است.

ايران جامعه اى اسلامى نيست. حکومت اسلامى است. اسلام يک پديده ارتجاعى و تحميلى در ايران است که تنها با قدرت سرکوب و کشتار و شکنجه و سنگسار تاکنون بر سر کار مانده است. بيش از دو دهه است که ميخواهند بزور جامعه را اسلامى کنند. قادر نشده اند. اسلام يک وصله ناجور بر پيکر جامعه است. اسلامى کردن جامعه بخشى از جهاد ضد انسانى بر عليه تمامى آحاد جامعه است که جنبش اسلام سياسى و حاکميت اسلامى دنبال ميکنند.

امروز مبارزه عليه حاکميت اسلامى، اسلام، سنن و اخلاقيات و روابط عقب مانده اسلامى و کل ارتجاع اسلامى بخشى از مبارزه وسيع و همه جانبه مردم براى خلاصى فرهنگى و رهايى است. اين مبارزه اى تاريخى عليه خدا و تمام مظاهرش و براى بازگرداندن اختيار به انسان است. اين جنبشى است که اصالت و ارزشهاى انسانى را در مقابل مذهب نمايندگى ميکند. اين مبارزه پس از رنسانس بزرگترين تلاش تاريخى عليه سلطه نفوذ مذهب در جامعه است. تاثيرات اين تحول اجتماعى سيماى سياسى خاورميانه را دگرگون خواهد کرد. اين جنبش امروز تماما توسط حزب کمونيست کارگرى نمايندگى ميشود.

حزب کمونيست کارگرى بمنظور قطع نفوذ مذهب از جامعه خواهان يک مبارزه صريح و روشن و باز و همه جانبه عليه نفوذ دستگاه مذهب است. حزب کمونيست کارگرى در عين تلاش براى آزاديهاى بى قيد و شرط سياسى، در عين اينکه اعتقاد به هر باورى، حتى عقب مانده ترين و ضد انسانى ترين احکام، را حق انکار ناپذير آحاد جامعه ميداند، اما در عين حال خواهان تشديد مبارزه عليه مذهب، گسترش فعاليتهاى روشنگرانه ضد مذهبى و مبارزه اى همه جانبه بمنظور مذهب زدايى از تمامى شئونات جامعه است و براى تحقق اهداف زير مبارزه ميکند.

جامعه جمع ساده ایی از اهالی کشور نیست - بخش نخست


جامعه یک اجتماع ساده از اهالی یک کشور نیست، که شما بیایید بسادگی بگویید جامعه ما این است و آن است، جامعه ما اسلامی است، کاپیتالیستی است و فئودالی است، عادلانه نیست و غیره

البته این نظرات تا بخواهید پیرامون جامعه رایج است و همین امر هم باعث می شود که مباحث و مسائل اجتماعی به خوبی تفهیم نشوند و مرز میان مباحث عقیدتی و اجتماعی مشخص و روشن نباشند . چون عامی برداشت عامیانه و غیر واقعی از جامعه، فعالیت اجتماعی و... دارد و روشنگر هم در این زمینه چندان فرقی با عامی ندارد..

جامعه در اصل عبارت است از یک ساختار منظم اجتماعی از مناسبات انسانی که بر یک شالوده از یک شیوه تولیدی- اقتصادی معین استوار می باشد.

بر این پایه انسانها به هنگام تولید اقتصادی وارد مناسبات اجتماعی معینی میشوند که در قالب این مناسبات اجتماعی تولید میشود، تولید رشد و توسعه می یابد تا زمانی که این قالب عرصه را بر رشدو توسعه تولید تنگ نماید.

به مجموعه ایی از این قالب اجتماعی که بطور منظم و سازمان یافته انتظام می یابد جامعه یا نظام اجتماعی می گویند.

ما از این چنین نتیجه بلافصل می گیریم:

یک  جامعه  درجاتی از توسعه و نظام یافتگی مناسبات اجتماعی تولید می باشد.


بی شک در آغاز چنین سازمان های اجتماعی - اقتصادی بطور پراکنده در سراسر گیتی وجود داشته اند. از پیوست رفته رفته این همبودگی های اولیه بوده است که امروزه جامعه های میلیونی با پیشرفته ترین شیوه های اقتصادی پدیدار شده اند.

با این وچود باید در نظر داشت همان گونه که در سطح یک کشور امکان این وجود دارد که تنها یک شیوه تولیدی وجود نداشته باشد، به همان ترتیب هم این امکانش هست که به تعداد این شیوه های تولیدی جامعه و نظام اجتماعی موجود باشد.

اندیشه تنوع تولیدی- اقتصادی و به تبع آن اندیشه تنوع اجتماعی و تنوع ساختارهای اجتماعی در یک کشور درست خلاف اندیشه عامیانه از یک جامعه در یک کشور می باشد.

اندیشه عامیانه از یک جامعه در یک کشور، در ایران وسیعا متداول می باشد و حتی بسیاری از کنشگران ما گفتمان خود را بر پایه «یگانه جامعه ما» در ایران استوار می نمایند.

اندیشه جامغه یگانه در ایران به اشکال مختلف تبارز می یابد. برای برخی این جامعه ما ، همان جامعه سرمایه داری است و برای دسته دیگر منظور از جامعه ما، جامعه اسلامی است.

به هر حال غالب ایرانیان وقتی کشور خود را مد نظر دارند، این کشور را در هئیت یک جامعه واحد می بینند.

در این رابطه می توان نمونه های متعددی آورد: بطور مثال در یک سایت اینترنتی تحت عنوان

واقعیت جامعه ایران - بررسی اوضاع فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جامعه ایران"

به چنین متنی بر می خوریم:

ایران با جمعیتی حدود 75 میلیون و مساحتی بالغ بر 1600000 کیلومتر مربع در خاورمیانه، قلب جهان واقع شده و از غنی ترین کشورهای جهان می باشد.
اگر پیشرفتی در این کشور صورت گیرد نباید تعجب کنیم، ایران کشوری که اگر هم ذخایر آن را نادیده بگیریم از جمله کشورهایی است که نیروی کاری آن از تخصص کافی در بیشتر زمینه های علمی، فرهنگی و هنری برخوردارند، گواه این ادعا مدیران، مهندسان و متخصصانی است که در سرتاسر جهان پست های کلیدی در دست دارند و این واقعیت نشانگر لیاقت ایرانی ها فارغ از قوم، نژاد، رنگ و زبان است که به خاطر این که قدرشان را نمی دانیم جلای وطن کرده و غربت نشین می شوند آن هم زمانی که شعار حمایت از جوانان گوش هر ایرانی را کر کرده و فرار به اصطلاح مغزها خوراک مدیران محترم شده است. علت این امر نه عدم حمایت مسئولان که بی عدالتی جامعه است بی عدالتی که نتیجه عملکرد ما ایرانی هاست که مقدمات آزاردگی خاطر متخصصان شده و دلیل اصلی خروج نخبگان از ایران می شود


منبع

http://iranfacts.blogfa.com/




ادامه دارد..

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...