۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

به مناسبت 5 ماه مه سالگرد تولد مارکس

من تا کنون انتقاد های خود از مارکس را در مقالات متعددی که در همین سایت موجود می باشند  مطرح نموده ام. به مناسبت
سالگرد تولد مارکس بی ارتباط نیست  چکیده مجموعه این انتقاد ها را یکجا گردهم آورم.

برای مارکس سرمایه عبارت از وسایل تولید که از آغاز بشر را در کار همراهی کرده اند نیست. به تناسب این امر بهره و یا ارزش اضافی که همان کار منعقد شده در فراورده و لذا یکی از ثروت های انسانی  می باشد از آغاز وجود نداشته است.

مارکس وجود سرمایه را موکول به وجود فرآیند پول می کند که قبلا وجود نداشته.  این پول است که  در یک رابطه پول- کالا - پول  سرانجام به سرمایه مبدل می شود.

اما تبدیل  پول به سرمایه هنوز برای کاپیتالیسم کافی نیست. تبدیل پول به سرمایه در واقع مربوط به دوران انباشت اولیه سرمایه است.  از نظر مارکس برای سرمایه به خرید کار انسانی نیاز است. این کار  انسانی است که منبع ثروت است. اما نه تنها منیع ثروت.

در این مناسبت ما با رابطه کلی پول - کالا - پول   و  با افزایش و رشد پول مواجه هستیم. اما از آنجاییکه بهره  ا ز راه افزایش قیمت حاصل نمی شود بل که این کار است که منبع بهره و ثروت است از این رو از نظر مارکس آن کسی که پول دارد به منظور   رسیدن به بهره به  نیروی کار انسانی برای بهره کشی نیاز دارد. او  با پول این نیروی کار را می خرد و از این نیروی کار بهره می برد.

از نظر مارکس خرید کار برای کسب بهره همان فرایند تبدیل پول به سرمایه است. او برای توضیح بیشتر نحوه پیدایش بهره پروسه کار را به دو مرحله کار لازم و کار اضافی تقسیم می کند. در مدت زمان کار لازم که با مزد جبران می شود کارگر برای خود کار می کند و در مدت زمان کار اضافی برای سرمایه دار و تولید سود.

الگوی این تقسیم کار به کار لازم و کار اضافی کار در حیطه زراعی است. رعیت بر روی زمین اربابی کار می کند. ماحصل کار سپس میان او ارباب تقسیم می گردد. میزانی را که رعیت برای خود کار می کند کار لازم و میزانی را که برای ارباب کار می کند یهره مالکانه یا کار اضافی می گویند.

حال در حیطه کارخانه هم به همین صورت است. کارگر خریده می شود اما میزانی را برای خود کار می کند تا زنده بماند و این میزان همان  کار برای دستمزد است . میزانی را هم برای صاحب سرمایه و کارخانه کار می کند که به آن بهره سرمایه و یا سرمایه دار می گویند.


اما همین الگوی زراعی برای کار در کارخانه این پرسش را مطرح می کند اگر فئودالیته- رابطه ارباب رعیت - الگویی برای کاپیتالیسم است، در برده داری کسب بهره و یا بهره مالکانه به چه نحو است؟

آیا پیش از برده داری کسب بهره و به این مفهوم سرمایه وجود نداشت؟   براستی در ازمنه های بسیار دور در کنار طبیعت آیا کار انسانی منیع ثروت و منبع بهره را تشکیل نمی داد؟

چنان که می بینید  در نظر مارکس در آغاز بشریت در کنار کار انسانی نه سرمایه بود و نه بهره. بهره  در واقع کار اضافی است. پول که پیداشد این پول است که با خرید کار انسانی به سرمایه مبدل می شود.

این نظریه در واقع تاریخ انسان را به دو دوره کلی ماقبل سرمایه و بهره ورزی و دوران سرمایه و بهره برداری تقسیم می کند. در دوران نخست نه تنها سرمایه و بهره وجود ندارند بل که به طبع هم تولید اضافی و کار اضافی وجود ندارند. در این دوران ثروت ماحصل کار انسانی نیست بل که منیع آن طبعیت است. در دوران طبیعی  کار انسانی منیع ثروت انسانی است. در این دوران انسان به تبادل کالا و کالا می پردازد.

جان لاک این دوران طبیعی را به دو دوره تقسیم می کند. دوره نخست دوران ماقبل پول است و دوران دوم دوران پول می باشد. از نظر جان لاک  با پول تقسیم طبقاتی آغاز می شود و نیاز به تشکیل دولت برای حفظ اختلاف طبقاتی بوجود می آید.

مارکس همین نظریه جان لاک را به گونه دیگر فرموله می کند. از نظر مارکس سرمایه و بهره با پول آغاز می شود. این پول است که به سرمایه مبدل می شود. اما تبدیل پول به سرمایه از راه تجاری و افزایش بها نیست . بازار منبع ثروت نیست. بل که کار انسانی منیع ثروت و بهره و ارزش و تولید اضافی است.
اما برای این که پول به سرمایه مبدل شود با پول کار انسانی خریداری شود. پول دار کار کارگر را می خرد و کارگر مانند رعیت در رابطه با اربابش برای سرمایه دار و خود کار می کند.

مارکس با این نظریه اش شدیدا به نبرد این رویکرد می رود که سرمایه و بهره و کار انسانی به عنوان منبع ثروت از آغاز بشر را همراهی می کرده اند. او این رویکرد مخالف را  نظریه جاودانه کردن سرمایه و بهره وری نام می نهد. از نظر او سرمایه و بهره و ثروت  پدیده های تاریخی و مرحله ایی می باشند. نبودند و نخواهند هم بود.

در نظریه مارکس بهره وری با بهره گرایی ، سرمایه با سرمایه گرایی به هم پیوندند. در این نظریه تاریخ بشر دو قطبی میشوند. در یک قطب بهره و سرمایه و کار انسانی منبع ثروت و در قطب دیگر نه بهره ایی وجود دارد، نه سرمایه ایی و نه کار انسانی منیع ثروت اوست.

در دوره طبیعی و نخستین طبیعت منبع ثروت انسانی است و  در دوره دوم کار انسانی. حاصل این تز و آنتی تز سنتزی می باشند که او آنرا با تولد انسان اشتراکی تبریک می گوید.

مارکس شکاف طبقاتی و از این راه مبجث اجتماعی و جامعه شناسی را وارد مبحث اقتصادی می کند. نظریه اقتصادی مارکس بدون نظریه اجتماعی اش قابل توضیح نیست. مارکس مبحث فرماسیون ثروت را از مبحث دیستریبوسیون ثروت جدا نمی کند.



۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

چرا من یک آتئیست نیستم



اخیرا اخراج من از کانون آگنوستیک ها و آتئیست های ایران- فیسبوک - وباز پذیرش بلافصل حق عضویتم من را به اندیشه
نگارش این سطور واداشت تا به علل اصلی اختلافم با آتئیسم در این جستار بپردازم.

حقیقت این است که من یک آتئیست نیستم و در زیر دلایل خودم را برای این مورد به اطلاع  خواهم رساند. برحسب این، واقعیت مضمونا اخراج من از کانون بی علت نیست و خود به شخصه خودم را در شمار آتئیستها و کانونی از آنها محسوب نمی کنم

از این رو قابل تصور است که مواضع و دیدگاه های من در چنین محافلی هرباره اسباب  ناآرامی ها و مباحثات چندی را  فراهم کنند.

در این جا سعی میکنم همان گونه که در بالا وعده داده شده به چرایی این که من آتئیسم را رد می کنم بپردازم.

1- بیش از همه من به این نظرم هدف اصلی  که ما در سطح علمی و به قول متعارفی در اینجهان بینی  دنبال می کنیم حمله قرار دادن دین و آنجهان بینی نیست.

علم موجودیت  مستقلی دارد و آتئیسم نامیده نمی شود. علم و یا اینجهان بینی  نباید هرباره به شکل منفی یعنی آنتی تئیسم یا آنتی دین و.. نامیده شوند.

این که برخی بر پایه عقیده و ایمان  آنجهان را مفروض و بر اینجهان مقدم می شمرند مسئله آنهاست. آنها تئوری نشانده اند و عمارات عقیدتی برپا ساخته اند و بهتر است آن را ثابت کنند.

بی تردید از سوی اینجهانبینی و علم هرباره آمادگی برای پاسخگویی به مسائل ناشی از این تئوری بافی های عقیدتی وجود دارد و هم در صورت لزوم در صدد دفاع بر آمده خواهد شد و تئوری هایشان رد خواهید گردید. اما این تئوری های عقیدتی را هرباره ملکه ذهن خود کردن و رد آنها  را هرباره علت موجودیت علم و هدف اصلی حملات آن قرار دادن با این مواضع دفاعی برابر نیستند

در این رابطه آتئیسم تا به آن حد پیشرفته که حتی اسم و موجودیت خود را هم مدیون تئیسم می باشد. انگار بدون تئیسم آتئیسم هم نخواهد بود. و درست همین مورد است که  در واقعیت وجه ممیزه آتئیسم است.

همانگونه که اشاره شد داشتن هویت و موجودیت مستقل از آنجهانی، مستقل از بود و یا نبود آن به این مفهوم است که باید سعی کرد میان هویت و نام و نشان مستقل از یکسو و از سوی دیگر پاسخگوی هرباره حملات آنجهانی هابودن فرق نهاد.

2-دوم این که آنچه که من در این جا به سهولت اینجهان بینی و آنجهان بینی نام نهادم از این خاطر بود که عنوان کرده باشم اگر قرار باشد دانشی که ما از این جهان داریم را اینجهان بینی و  از این رو یک جهان بینی علمی بنامیم و از دیگر سو آنجهانبینی را دین بنامیم آنگاه جهانبینی دینی و یا علمی اسامی دیگری برای دین و علم می باشند.

بنابراین من بعد هر باره می توانیم به جای دین از جهانبینی دینی یا آنجهانبینی و بطور معکوس برای علم واژه جهانبینی علمی یا اینجهانبینی را مورد استفاده قرار دهیم.

لاکن مسئله جهان بینی و حهان بینی ها به این سادگی بر پایه مضامین هرباره و لغوی آنها تعیین نمی شوند. نمونه ایی می آورم. همان گونه که می دانیم مذهب به معنی  راه و روش است. اما مفهومی که از مذهب و مذهبی میان ما متداول است آن مضمون و معنایی که از مذهب  در کلام اسلامی  رایج است می باشد یعنی راه و طریقه  عقیدتی و یا راهی در فهم مسائل عقیدتی.

حال چه پیش خواهد آمد کسی بدون توجه این مفهوم خاصی که از مذهب میان متداول است مدعی باشد علم و دانش بشری مذهب من است؟

حالا به همین طور است در رابطه با مقوله جهان بینی. بر این اساس این که ما بیاییم بگوییم دین یک جهانبینی، علم یک جهان بینی این کار نمی شود. این نادیده انگاشتن معانی تاریخی واژه جهان بینی است.

آنها که به هر علت این واژه را خلق کرده اند در پی این نبوده اند که از این راه به علم و دین اشاره کنند.

من برای این که ادامه مبحث را ساده کنم وارد تاریخچه پیدایش واژه جهانبینی نمی شوم.  در عوض تلاش می کنم توجه ها را متوجه این نکته معطوف سازم ما مکتبی بنام مکتب علمی نداریم که علم پایه و اساس آن باشد.

معنای این عبارت این است که شما نمی توانید بر پایه و اساس علم یک مکتب بسازید.

و درست همین مکتب سازی از علم است که در این بخش مورد نظر من است. توجه داشته باشید مبحث مکتب سازی با مبحث ارائه یک روش علمی که این آخری حائز ارزش متدولوزیک می باشد فرق دارد. شما می توانید روش علم را به عنوان یک متدولوژی علمی ارائه دهید اما ارائه یک مکتب ، یک سیستم جامع و مانع و بسته و آنهم با هدف مقابله دائمی با دین و عقیده که آتئیسم نام دارد این یعنی یک امر دیگری است.

به عبارت دیگر این که بگوییم آتئیسم همان مکتب علمی است که مبتنی بر جهان بینی علمی و علم واقع است این است مطلب من که من با آن مخالفت دارم. .والا این که بگوییم علم دارای یک روش علمی، علم اینجهانبینی به معنای واقعی کلمه است، علم هرباره پاسخ این جهان به تئوری های عقیدتی و آنجهانی و نظایر است بحثی دیگری است و مورد مخالفت من نیست.

والا همانطور که گفته شد هر علم و هر روش علمی یک تیری است که بسوی دین، عقیده و به قولی آنحهانبینی پرتاب می شود و بنای شیشه ایی جهانی را مخرب می کند که مبتنی بر عقیده و ایمان است.

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

استراتژی و تاکتیک

لیبرال دموکراسی کارگری و رابطه اش با لیبرال دموکراسی مانند رابطه تاکتیک با استراتژی است. لیبرال دموکراسی کارگری در
واقع یک تاکتیک و یک راه کارگری از استراتژی لیبرال دموکراسی است.

اصول واحد و استراتژی مشترک همان لیبرال دموکراسی است. لاکن راه رسیدن به این اهداف بلند مرتبه تاریخی در کشور راه کارگری است وقتی سخن از لیبرال دموکراسی کارگری به میان می آید.


از پیش روشن است مخاطب راه کارگری در انقلاب بورژوا دموکراتیک  کارگران می باشند و این تاکتیکی است که کارگران ایرانی باید در این انقلاب در پیش گیرند.

چون استراتژی و اصول  یکی می باشند تاکتیک کارگری یعنی لیبرال دموکراسی کارگری تنها راهی است که کارگران برای نیل به اهداف مشترک در پیش می گیرند و در هرباره پیروزی انتخاباتی بر کشور حاکم می کنند.

کارگران از جهت دیگری برای لیبرال دموکراسی مثمر ثمرند.

امروزه این کارگران هستند که پیگیرترین راهرو  لیبرال دموکراسی اند. از این رو لیبرال دموکراسی  یعنی خواه اصول لیبرالیته و خواه اصول دموکراسی از جانب کارگران به مراتب بهتر مدافعه میشود تا از سوی دیگر طبقات لیبرل دموکرات کشور.

در تمامی عرصه ها که هرباره چالش میان لیبرال دموکراسی و ارتجاع و امپریالیسم در کشور جریان دارد، این ذهنیت کارگری است که پیوسته در دفاع از لیبرال دموکراسی ذهنیتی فعال تر، پیگیرتر و شفاف تر از سایر طبقات لیبرال دموکرات کشور می باشد.

این نقش برجسته و یپگیر کارگران جدید در امر لیبرال دموکراسی جایگاهی است که درک  آن از دیرباز وجود داشته است. سابقا این نقش برجسته را فعالان کارگری تا دیروز  رهبری کارگران در انقلاب بورژوا دموکراتیک عنوان می کردند که عنوان درستی از ماواقع نیست.

رهبری در انقلاب بورژوا دموکراتیک امری دموکراتیک و انتخاباتی است و هرباره در پای صندوق های رای در یک نظام پولاریسته تعیین خواهد شد.

لاکن نقش برجسته کارگران در امر انقلاب بورژوا دموکراتیک جدا از این رهبری گزینشی است.

کارگران جدید این نقش برجسته را از راه انتخابات کسب نکرده و نخواهند کرد بل که محصول موقعیت و هستی کارگری در روابط و مناسبات جدید و بالنده است که به آنها چنین موقعیت پیگیر و برجسته ایی اعطا می کند.


اما در خصوص تاکتیک یعنی لیبرال دموکراسی کارگری، این یک  راه مختص کارگران و تجویزی است از جانب کارگران در حل مشکلات عدیده کشوری است

در تاکتیک ها مسلما راه ها هم از هم جدا می گردند و در این جدایی هاست که هرباره استقلال های طبقاتی حفظ می شوند. راه کارگری در حل مشکلات عدیده اجتماعی کشور در یک کلام عبارت است کارگران در موقعیت رهبری کشور که پیوسته با در نظر داشت رفاه و حال کارگران می باشد.

ما از دیگر تاکتیک ها و روش های لیبرال دموکراتیک این انتظار را نداریم که در هر راه کرد به کارگران بیاندیشند. امادر عوض این انتظار و توقع از راه کارگری و لیبرال دموکراسی کارگری می رود که پیوسته و در همه جا راه کارگران از سوی کارگران و برای کارگران باشد.

فرقی نمی کند کدام مصوبه قانونی، کدام پروژه سازندگی و کدام حرکت و اقدام در کشور. در همه عرصه ها و نبردها لیبرال دموکراسی کارگری یعنی کارگران که برای کارگران تصمیم می گیرند.




۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

توضیحاتی پیرامون لیبرال دموکراسی کارگری

لیبرال دموکراسی کارگری یعنی تاکید بر حضور کارگران نوین در انقلاب بورژوا دموکراتیک. نظر به این حضور لیبرال
دموکراسی کارگری متوجه کلیه فعالیت های اجتماعی است که با حضور طبقه  کارگران جدید در انقلاب بورژوا دموکراتیک  حاصل می شود. لیبرال دموکراسی کارگری  به عبارت خلاصه تر عنوان کلی برای حضور کارگران جدید در انقلاب بورژوا دموکراتیک می باشد.

کلیت لیبرال دموکراسی و از جمله لیبرال دموکراسی کارگری در راستای  تامین منافع کارگران می باشد اما تامین کننده منافع کارگران نیست.

از این رو اشتباه است اگر پنداشته شود لیبرال دموکراسی کارگری انقلاب بورژوا دموکراتیک را انقلابی کارگری و برای تامین منافع کارگران تلقی می کند.

برعکس. لیبرال دموکراسی کارگری یعنی حضور فعال کارگران در انقلاب بورژوا دموکراتیک براین امر تاکید دارد که تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که با انقلاب بورژوا دموکراتیک همراه می باشند تامین کننده منافع کارگران یعنی  ساختن جامعه عالیه بشری عاری از استثمار نمی باشد.

در عوض لیبرال دموکراسی کارگری ضمن تاکید هرباره لزوم مشارکت فعال کارگران جدید در انقلاب بورژوا دموکراتیک به این نکته تاکید دارد که مفهوم واقعی لیبرال دموکراسی بطور کلی عبارت است از مشارکت طبقه متوسط جدید، کارگران جدید و بورژوازی جدید در امر انقلاب بورژوایی جدید.


لیبرال دموکراسی کارگری از این رو فراتر از مفاهیم کلی در رابطه با لیبرال دموکراسی است و بدین ترتیب بطور مشخص متوجه وظایف کارگران جدید در انقلاب لیبرال دموکراتیک می باشد.

باید در نظر داشت تعیین وظایف کارگران جدید در انقلاب بورژوایی جدید تکلیف احزاب و سازمان های کارگری است و به این مفهوم لیبرال دموکراسی کارگری همین تعیین تکلیفی است که این احزاب و سازمان های کارگری هرباره در انقلاب بورژوا دموکراتیک می نمایند.

برای توضیح بیشتر عنوان می شود. انقلاب بورژوا دموکراتیک ماحصل مشارکت طبقات جدید در هسته مرکزی و طبقات تهیدست شهری و روستایی است.

نظر به تعدد طبقات گوناگون در این انقلاب تعیین وظایف کارگران جدید در آن که حافظ استقلال کارگری باشد الزامی است  و برای تامین این هدف استقلال است که لیبرال دموکراسی کارگری خلق شده است.






عصر نوینی که در غرب آغازیدن گرفت و شرق کماکان ناظر خاموش!



در شرایطی که سنتی چپ ایران در پیشگیری از انقلاب صنعتی به بهانه های نابودی جامعه سرمایه داری و یا سرمایه داری

وابسته و... روزگار می گذراند  غرب صنعتی با پشت سر گذاشتن  مرحله مکانیزاسیون وارد انقلاب جدید فنی شده است.

انقلاب جدید فنی به سهم خود برانگیزاننده پرسش های فراوانی پیرامون ماهیت این انقلاب، آیا این انقلاب مانند سلف خود یک انقلاب عظیم صنعتی و لذا دوران ساز و موید نظام وجامعه نوین تر می باشد ، بوده است.

من برای نشان دادن  ماهیت این مرحله جدیدی که غرب صنعتی وارد آن شده است   سه   دوران، مانوفاکتورها، مکانیزاسیون و دوران دیجیتالیزاسیون در صنعت مد نظر خود قرار می دهم و آنرا با دورانهای باستانی وفئودالیته در زراعت مقایسه می کنم

دوران مانوفاکتورها در واقع یک دوران مقدماتی کم وبیش طولانی برای انقلاب ماشین و عصر مکانیک بود. ما مشابه این دوران مقدماتی را پس از عصر مکانیک تقریبا پس از دهه هشتاد قرن نوزدههم میلادی در غرب صنعتی مشاهده می کنیم که به عنوان آغاز عصر امپریالیسم موسوم گردید.

عصر امپریالیسم که می گویند از نظر من آغازش یا آغاز این دوران مقدماتی نیست. این دوران مقدماتی که پس از عصر مکانیزاسیون در کشورهای پیشرفته صنعتی شروع گشت در واقع قابل قیاس با عصر مانوفاکتورها و دوره مقدماتی برای عصر  نویی می باشد که موضوع این جستار  است .


این دوران مقدماتی  که بی   شباهت  به  دوران مقدماتی پیشا مکانیزاسیون - عصر مانوفاکتورها - نبود در واقع همان فرآیندی است که در طی آن تمهیدات برای انجام انقلاب نوین فنی - عصر دیجیتالیزاسیون - فراهم می گردد.

عصر جدید را می توان بدون مانع عصر امپریالیسم در کشورهای پیشرفته صنعتی خواند.

عصر جدید مانند سلف خود- عصر مکانیزاسیون - وعده دهنده جامعه و نظامی جدیدی است. در این مرحله کاپیتالیسم وارد عالی ترین مرحله از فرآشد تاریخی خود خواهد شد.

جامعه ها و نظام های جدیدی که در عصر نو پدیدار می شوند دیگر مانند سلف خود صورت ملی نخواهند داشت بل که قاره ایی و حتی جهانی خواهند بود.

آرایش طبقاتی در جامعه های نوین دیگر مانند گذشته نخواهند بود. در این آرایش جدید طبقاتی جایی برای طبقه متوسط نوین وجود نخواهد داشت و جامعه جدید منقسم به دو صف آرایی اجتماعی و دو قطبندی  خواهد شد

- از یکسو صاحبان سرمایه
- از سوی دیگر آنها که سرمایه ایی در دست ندارند و جزء فروش خود از راه دیگر قادر به ادامه زندگی نیستند

این جامعه نو در واقع چندان نوین هم نیست. این جامعه  همان گونه که در زراعت جامعه فئودالی از دل جامعه باستانی و در نتیجه تغییر و تحولات در آن سر برآورد جامعه نوین صنعتی هم در ادامه تغییر و تحولات در صنعت پدیدار  میشود و در حال پیدا شدن است.

اگر تفاوت میان  سطح تکامل نیروهای مولده  میان دو عصر باستانی و فئودالیته چندان اساسی نبود  اکنون هم تفاوت میان سطح تکامل نیروهای مولده میان دو عصر ماشین و کامپیوتر چندان اساسی نیست.

در عصر جدید میزان مداخلات کشورهای پیشرفته صنعتی در امور کشورهای بازار یعنی کشورهای زراعی و کمتر صنعتی دوچندان خواهد شد.

در عصر جدید بار دیگر این پرسش باشدت بیشتر از گذشته در کشورهای بازار یعنی زراعی و کمتر صنعتی مطرح می شود آیا این  کشور ها اینبار با خروج از زیر بار گران مشکلات عدیده داخلی و خارجی قادر به پیمودن راه تکاملی خود خواهند شد یا نه؟

چیزی که خروج از این بار گران که بر گرده کشورهای بازار نهاده شده را هرباره سنگین تر می سازد تئوری  هایی می باشند که از منابع معین برای  حل نکردن مشکلات صادر می گردند

از این تئوری ها باید بیش از همه به آن تئوری ها اشاره کرد که شیوعشان باعث فلج کردن عملی کارگران صنعتی در راه فرجام انقلاب صنعتی و مکانیزاسیون و.. در کشورهای بازار می گردد.

همان گونه می دانیم غرب صنعتی اگر قادر شد هر باره مراحل صنعتی کردن را از سطوح پایین تا سطوح بالای کنونی با موفقیت پشت سر بگذارد این پیروزی ها و دستاوردهای عظیم اجتماعی هرباره  در پیروی از تئوری هایی که  پیوسته خواهان توقف صنعتی شدن کردن بوده اند، نبوده است.

اگر براستی  این غرب است که کاپیتالیسم را در هر مرحله به مرحله عالی ترش و سپس از این راه زمینه رای برای به نابودی  کشانیدن میوه رسیده  کاپتالیسم  فراهم کرده و می کند در عوض این شرق عقب مانده است که با شعارهای بی پایه برای توقف  مراحل رشد کاپیتالیسم در کشور خود عملا امر انقلاب عظیم جهانی  را به حرافی های شرقی مابانه و شاعرانه   کشانیده است.

اگر همه چیز به همین منوال پیش روی کند شرق عقب مانده در آتش نفاق، بی حرکتی کارگران، نافرجام ماندن مراحل پایینی و میانی انقللاب صنعتی ، ترور و جنگ داخلی، برباد رفتن ذخایر زیر زمینی و... از بین خواهد رفت و طعمه غرب صنعتی در سیادت و آقایی بر جهان خواهد شد..

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

تئوری دو ملت چیست؟ قسمت پایانی

هیچ تردیدی در این نیست که انقلاب صنعتی محصول درجات عالی رشد یافتگی بورژوازی سنتی و صنعتی شدن و رشد
مانوفاکتورها در کشور انگلستان و در هیچ کشور دیگر بطور نمونه ایران و یا چین، اسپانیا و یا حتی فرانسه و آلمان و ژاپن بوده است . فقط در انگلستان.

مانند اسپانیا و کشورهای مشابه ما دارای یک بورژوازی سنتی و محافظه کار شدیم که نظر به درجات رشد نیافتگی اش حتی بیشتر دست به دامن استبداد شد تا  از نهضتی که همراه با رواج انقلاب صنعتی در کشور برای آزادی و دموکراسی بود پشتیبانی کند.

این بورژوازی در اوج ابراز تمایلات ضد دموکراتیک و ضد آزادی خواهانه خود حمایت های بی دریغ خویش از استبداد را توامان با حمایت از مشروعه خواهی و حکومت بورژوا تئوکراتیک نمود. باید توجه داشت حکومت تئوکراتیک در اوج فئودالیته و قرون وسطی مطرح بوده است و در دوران گذار از فئودالیته و پیدایش بورژوازی و صنعت فاصله گرفتن از تئوکراسی و  حکومت واتیکان و از این رو ایجاد حکومت های ملی راه بسیاری از کشورها بوده که در این دوران گذار از فئودالیته طی نمودند.

اما در ایران برعکس. در دوران گذار از فئودالیته بخصوص در قرون اخیر - در مصاف با مدرنیزاسیون و انقلاب صنعتی -  بورژوازی سنتی بیشتر  ابراز تمایل برای ایجاد یک حکومت تئوکراتیک و رنسانس حکومت واتیکان در کشور از خود نشان داده است .


مانند این که بخواهند ملت مدرن و بالنده را در بطن مادر سر ببرند  جامعه سنتی بخصوص در اقشار و طبقات عالیه و میانی در قرون اخیر  بیشتر تمایلات برای مشروعه خواهی و پرهیز از انقلاب بورژوا دموکراتیک از خود بروز داده است.


بورژوازی سنتی و جامعه سنتی این سرکوبی ملت جدید را توامان با یک ستیزه جویی علیه استعمار و تشکیل جبهه ضد امپریالیستی و بیگانه ستزی و حمایت از فرهنگ و منافع ملی و... نموده است

جالب در این است کلیه سنتی ها اعم راست و چپ مبارزه ضد امپریالیستی و  بیگانه ستیزی و دفاع خود از فرهنگ ملی  را جدا از ستیزه با پایگاه این امپریالیسم و بیگانه در کشور یعنی ملت جدید، روابط اجتماعی نوین و جلو گیری از انقلاب صنعتی در کشور است نمی بینند.

و در همین مشاهده است که نوک پیکان حمله علیه انقلاب بورژوا دموکراتیک متوجه به زعم ایشان رهبری شان یعنی بورژوازی لیبرال می نمایند.

اما راستی این لیبرال ها کیستند؟

تا جایی که ما می بینیم این لیبرال ها که سنتی ها می فرمایند  همان بورژوازی ملی است که از صفوف خود این بورژوازی سنتی هرباره سر در می آورد و مانند سال های 20 -32 و سپس در انقلاب اسلامی دست در دست بازار و روحانیت همراه با همین طیف سنتی است.

یعنی به راستی این لیبرال ها که این سنتی ها می گویند شاخه ایی از خود همین سنتی هایند و در بیشتر موارد از خود همین آقازاده ها، بازاریان و تجار و در گذشته از اشراف و خوانین و فئودال های کشور سر بیرون آورده است.

یعنی به عبارت دیگر این بورژوازی لییرال که این سنتی ها می گویند  در واقعیت امر سخنگوی بورژوازی صنعتی و بالنده و مدافع انقلاب بورژوا دموکراتیک و اتحاد با کارگران و طبقه متوسط نوین در کشور نیست بل که مانند بسیاری چیزهای دیگر در این کشور ساخته و پاخته های مصنوعی و از بالا برای جانشینی برای این و یا حزب واقعی و راستین در کشور می باشد.

این بورژوازی لیبرال که سنتی ها خلق کرده اند و دست در دست بازار و روحانیت دارد آنقدر گندکاری کرده است که واقعا باید به آنها ییکه می گوید  اندیشه بورژوازی لیبرال در کشور اسطوره بیش نیست و ما دارای بورژوازی لیبرال در کشور نیستیم تا میزانی حق داد.


باید به آنها حق داد که می گویند ما اصلا بورژوازی که در انقلاب بورژوا دموکراتیک مطرح است نداریم. برخی این بورژوازی را همان طبقه متوسط یا به عبارت دیگر طبقه سوم می دانند که به این باورند این طبقه متوسط که حامی انقلاب بورژوا دموکراتیک در کشور باشد از وجود خارجی برخوردار نیست.

بهر حال این تئورهای در کنار تئوری دوملت مطرحند و پیروان خود را دارند.

حال به زعم برخی تئوری ها آیا ما بورژوازی نوین داریم، طبقه متوسط پشتیبان انقلاب بورژوا دموکراتیک داریم، کارگران نوین حامی انقلاب بورژوا دموکراتیک داریم , ملت نوین و بالنده داریم یا نه وخامت این ملت نو، ضعف و چند دستگی در میان شان به قدری است که توگویی اصلا به چشم نمی آیند.


این نوشته در چنین شرایطی زبان و سخنگوی این ملت سرکوب شده و نوین شده است ملیتی که هرقدر هم به چشم نیاید و نمی خواهند به چشم آید لاکن وجود دارد و حیاتش را  به زمانی از انقلاب صنعتی و آغاز مدرنیزاسیون در کشور  مدیون می باشد.

ملتی که زیر خرواری از ارتجاع، تهمت ها، چپ گرایی ها و... نحیف و زحمی نفس می کشد و در همه جا حامی سکولاریته، انقلاب بورژوا دموکراتیک، آزادی و دموکراسی ، انقلاب صنعتی و رفاه همگانی و ترقی و.. در کشور می باشد.

تئوری دو ملت چیست؟ قسمت دوم

در پاسخ به پرسش هایی که در شماره پیشین مطرح نمودیم باید دانست که کفه سنتی کشور تا به امروز هیچ تردیدی به خود راه
نداده که ملت و جامعه جدید یک جامعه با ماهیت ملی نیست و به عبارت دیگر جامعه و ملت در حال رشد  و توسعه  با تمامی روابط درونی اش اعم از کارگران، طبقه متوسط و بورژوازی باید نابود شود.

البته راه ها نابودی که سنتی ها پیش روی می نهند در آن اتفاق نظر ندارند. بطور نمونه سنتی های چپ راه جدایی از راه سنتی ها راست مطرح می کنند. لاکن فصل مشترک و عمومی در سنتی ها اعم راست و چپ دولتی کردن به عنوان یک شیوه برای نابودی مناسبات و جامعه روبه توسعه در کشور است.


از همین منبع های سنتی- خواه راست و خواه چپ - است تهاجم گسترده علیه بورژوازی لیبرال صورت می گیرد. از دیده سنتی ها بورژوازی لیبرال یا به قولی ها قول آنها لیبرال ها سرکردگی ملت جدید را بعهده دارند و دولت مدرن که پاسخ گوی نیازهای اجتماعی ملت جدید است را همین بورژوازی لیبرال تشکیل می دهد.

از همین رو تمام دستجات سنتی عمده نفرت خود نسبت ملت و روابط اجتماعی جدید  و در حال توسعه را  معطوف بر همین آقایان جدید که بورژوازی لیبرال باشند  می نمایند تا متوجه کارگران نوین و فابریک ها.

و در عوض سنتی ها چپ که سخنگوی کارگران در روابط اجتماعی سنتی و پیشین کشور می باشند از برادران و رفقایشان یعنی کارگران فابریک ها مطلبند که برای نابودی جامعه سرمایه داری وابسته و بطور کلی برای نابودی سرمایه داری در کشور از دادن دست دوستی به لیبرال ها خود داری کنند.

به این ترتیب این ها هرباره از کارگران نوین می خواهند از انقلاب بورژوا دموکراتیک استنکاف کنند و به صفوف شان برای نابودی سرمایه داری در کشور بپیوندند. آنها می گویند بورژوازی لیبرال که به استثمار کارگران جدید اشتغال دارد مانند سگ زرد که برادر شغال است با بورژوازی سنتی و ملی از یک طبقه واحد می باشند و ابندو باید نابود شوند.

اما براستی دادن دست دوستی به بورژوازی لیبرال، انقلاب بورژوا - دموکراتیک چیست که این گونه کلیه سنتی ها ازآن نفرت دارند؟

آیا انقلاب بورژوا دموکراتیک یک انقلاب بورژوا لیبرال است و در آن دولت از سوی لیبرالها تشکیل می گردد و کارگران نقش و سهمی در رهبری و تشکیل دولت جدید ندارند؟

آیا انقلاب بورژوا دموکراتیک آن گونه است که سنتی ها می گویند؟

حقیقت این است ملتی که با ملت دیگر رابطه خصمانه دارد و کمر به نابودی آن بسته است این نفرت خود را محدود نمی کند.  از همین رو هم است که از سوی سنتی ها سیلی از تهمت ها سوی ملت نوین و جامعه نو و روبه پیدایش روان است.

نسبت دادن انقلاب بورژوا دموکراتیک به بورژوازی لیبرال - به اختصار لیبرال ها - و سرانجام حواله دادن این انقلاب در پیروی از مکتب و ایدئولوژی لیبرالیسم تنها یک نمونه کوچک برای سیاه سازی حریف تاریخی است.

لاکن انقلاب بورژوا دموکراتیک  آن گونه که تاکنون در نگاه سنتی و ارتجاعی و بازدارنده به آن نگریسته شده و به آن حمله شده است برابر با انقلاب بورژوا لیبرال و برابر با رهبری و آقایی این بورژوازی در این انقلاب نیست.

من همان گونه که در راهکرد برای برون رفت از وضعیت کنونی تشریح نمودم عمده تهاجم و نوک پیکان حمله انقلاب بورژوا دموکراتیک  جامعه سنتی و پیروان انقلاب بورژوا تئوکراتیک می باشد.

انقلاب بورژوا دموکراتیک در پی حل تضاد موجود میان دو ملت بسوی ملت نوین و سربلند و بالنده است. در پی حل تضاد عمده در یک کشور در حال گذار و در حال توسعه می باشد.

انقلاب بورژوا دموکراتیک در اهداف خود بر این نکته  تاکید دارد که کشور آن قدر که از عدم توسعه یافتگی انقلاب صنعتی دچار مشکلات شده است از رشد و توسعه آن رنج نمی برد. و به این ترتیب به این نکته تاکید دارد این ملت سنتی است که مایه عقب ماندگی، مشکلات عدیده اجتماعی و... است و نه ملت نو و بالنده.

اتهام این که جامعه  و ملت نو حاصل رشد نیافتگی جامعه و ملت کهن  بوده و از دل توسعه آن سر بر نیاورده و یک نوزاد اجنبی است و لذا حقانیت ندارد این انتظار بی پایه را ایجاد می کند که توگویی انقلاب صنعتی در سایر کشورها مانند انگلستان هرباره تکرار اختراع ماشین ها بخار در سطح ملی بوده است و اساسا این انتظار که گویی چنین امری از امر انقلاب صنعتی و یا هر انقلاب فنی دیگر عملی است.

ادامه دارد..






تئوری دو ملت چیست؟ قسمت یکم

تئوری دو ملت در واقعیت امر ناطر بر شرایط تاریخی - اجتماعی  کشورهای  در حال گذار می باشد که  به وجه سنتی و وجه
مدرن منقسم می شوند.


وضعیت اجتماعی گذار این کشورها - سنتی  و مدرن - به نحوی است که این کشور ها را در رفتار کلان اجتماعی معمولا به دو گروه اصلی و به این معنا دو ملت در یک سرزمین تقسیم می کند.

تئوری دو ملت و یا دو جامعه خط بطلانی می کشد بر روی نظریه یک جامعه و یک کشور.  نظریه دو جامعه که در واقع شالوده نظریه دو ملت را تشکیل می دهد اشراف به همان گذار اجتماعی  و تاریخی دارد که این کشور ها در حال پیمودن آن هستند.

در کشور ما کفه سنتی مشروعه خواه است. نظر به وضعیت تغییر یافته این کفه که دیگر در شرایط قرون وسطایی و فئودالی نیست  مشروعه خواهی کفه سنتی به صورت بورژوا تئوکراتیک متبلور میشود.

بر این اساس می توان تئوری دو ملت را به گونه زیر توضیح داد:

یک ملت پیرو انقلاب بورژوا  تئوکراتیک و ملت دیگر پیرو انقلاب بورژوا دموکراتیک است.

بورژوا تئوکرات ها  و یا مشروعه خواهان  پدیده های علم شده در وضعیت تغییر یافته جامعه سنتی است. پس از گذار از قرون وسطی و فئودالیته با صنعتی شدن و پیدایش شهرهای صنعتی بورژوازی سنتی پدید می آید. تجار، اصناف و کسبه ماحصل این جدایی صنعت از فلاحت و آغاز صنعتی و شهرنشینی پس از فئودالیته می باشند.

این بورژوازی و این شهروندان که پس از فئودالیته   پدیدار می شوند در کشور ما بیشتر از خود رویه مشروعه خواهی نشان داده اند. مشروعه خواهی این بورژوازی بی علت نیست. این بورژوازی در کشور بطور استبدادی پیدا شده است و شدیدا دارای روحیه محافظه کاری است. برخلاف همین بورژوازی در انگلستان که زمینه ها برای رشد و سپس انقلاب صنعتی از دل همین بورژوازی فراهم بود بورژوازی سنتی ایران هرگز دارای چنین امکانی نگشت و سپس در دوران که بورژوازی انگلیس و دیگر استعمارگران به کشور تهاجم تجاری نمودند بورژوازی سنتی بیشتر به دامن روحانیت هدایت شد و در برابر استبداد دولتی بیشتر مشروعه خواه گشت.

باید در نظر داشت از آنجاییکه انقلاب صنعتی در کشور ما ماحصل رشد این بورژوازی سنتی و ملی نیست و از بالا و کنترل شده وارد کشور گردید و در روند  رشد این انقلاب صنعتی بیش از پیش به محافظه کاری بورژوازی ملی و  سنتی افزود و آنرا بدامن مشروعه خواهی هدایت نمود.


در واقع تئوری نیمه فئودال نیمه مستعمره از همین جا شکل گرفت و اشراف بر تئوری دو جامعه یکی ملی و سنتی و دیگری استعماری در کشور داشت.

بعدها با رفرم ارضی برخی تئوری نیمه فئودال و نیمه مستعمره را به تئوری نظام سرمایه داری وابسته مبدل نمودند و این نظام سرمایه داری وابسته اشاره به حذف فئودالیته و لذا نتیجتا  بر سلطه بی چون و چرای نظام مستعمرگی یعنی سرمایه داری وابسته در کشور داشت.

جالب در تئوری مستعمرگی - حتی در حالت نیمه مستعمرگی فبلی آن - این حقیقت است که آن مناسبات اجتماعی که در  نتیجه ورود انقلاب صنعتی در کشور رو به تکوین می نهد به عنوان نظام و جامعه مستعمره، سرمایه داری وابسته و غیر ملی و به عنوان پایگاه استعمار و امپریالیسم تلقی داده میشود که در یک دستور عمل های بعدی به نظر می آمد که باید ریشه کن شود.


در ریشه کردن مناسبات اجتماعی جدید و به عبارت ما ملت دیگر که در کنار ملت قدیمی در حال شکل گیری بود به ظاهر همه متفق القول بودند.

اما این ملت جدید و مدرن که در دیده اهالی سنتی مانند نوزاد غیر قانونی و ناخواسته  و غیر ملی جلوه می نمود چه ملتی بود؟ آیا این ملت و این جامعه در حال شکل گیری آن گونه که در دیده سنتی ها و قدما جلوه می نمود  جامعه وابسته، با ماهیت غیر ملی و استعماری بود که باید جلوی پیدایش و توسعه  اش را گرفت؟


ادامه دارد..






۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

توضیحاتی پیرامون راهکرد برای پایان حاکمیت ملاها در ایران




قبل از هر چیز توجه ها را متوجه این نکته می نمایم این راهکرد عملی نمی شود مگر این که به منزله یک پروژه عملی دستور العمل فعالین کارگری، نمایندگان فعال طبقه متوسط نوین و سخنگویان بورژوازی صنعتی و صاحبان کوچک صنایع قرار گیرد.

این سه دسته از مردم باید به هم نزدیک شوند. باید برای خروج از وضعیت وخیم کنونی برغم همه اختلافات اجتماعی دست بدست هم دهند.

در این راستا باید موانع را برطرف نمود. بایستی طرز فکرهای گذشته که مانع این اتحاد بودند را به کنار گذاشت. مفهوم اتحاد ملی، اتحاد برای ایران مدرن و صنعتی و تولیدگر و سکولار و دموکراتیک که می گویند در هسته اصلی و مرکزی خود همین اتحاد مردمی است.

باید به این که راهکردی وجود ندارد و به این خلاء پایان داد. چرا راهکردی وجود ندارد. شاید خودمان می خواهیم که راهکردی نباشد. بی شک این راهکرد بی نقض نیست. اما مهمتر از آن این راهکرد انجام نمی شود مگر از کارگران صنعتی تا صاحیان کارخانه های کوچک اراده و عزم برای همکاری و اتحاد باهم برای برپایی یک نظم نوین در کشور نمایند.

باید موضوع این اتحاد وسیعا مطرح و برای آن کار و کوشش شود.

باید جو سیاسی و اجتماعی برای این ائتلاف و اتحاد را در فضای ایران دامن زد.


از یک زاویه به آنها که می گویند راهکردی برای خروج از این وضعیت وجود ندارد باید حق داد. چرا که یک نگاه گذرا به موانع سر راه اتحاد و ائتلاف ملی - دموکراتیک مردم ایران نشان می دهد ما تا نیل به اهدافمان باید کار بسیاری و وسیعی انجام دهیم. چرا که کدورت ها انباشته شده در طی سال ها میان مردمی که می توانند و حق دارند قدرت را بدست بگیرند و این برهه تاریخی را پشت سر نهند کم نیستند.


نکته دیگر این در این راهکرد همان گونه می بینید نقطه حرکت احزاب داخل و خارج نیستند بل که مردم و تشکلات مردمی هستند. در این راهکرد باید تشکلات مردم ایجاد و این تشکلات را به منزله پایه های دموکراتیک و جمهوریتی حکومت آتی بهم نزدیک ساخت.



در این راهکرد نه سخن از پادشاهی است و نه جمهوری. بل که سخن از یک محتوای جمهوریتی و مردمی ودموکراتیک می باشد. از این که این مردم و ملت که می گویند از چه طبقاتی تشکیل یافته است و چرا این مردم باید باهم متحد و مئتلف شوند


در پایان پیش نویس قانون اساسی پیشنهادی من است. این پیشنهاد از این رو بود تا ذهنیت  ها برای رفتن بسوی تنظیم یک پیمان و یک منشور متحده و مردمی فراهم گردد.  این پیشنهاد از این رو بود تا ذهنیت های  غیر فعال که مدام نق می زنند که راهکردی نیست را فعال نمود و نشان داد که می توان راهکردی ساخت اگر بخواهیم...




فرهاد واکف

راهکرد برای پایان حاکمیت ملاها در ایران

معمولا این پرسش مطرح می شود که ما باید چه کاربکنیم. راه خروج از این وضعیت برای ما و پایان دادن به حیات حاکمیت ننگین رژیم ملایان کدام است؟


از نظر من باید این ما که در این جا از آن سخن است را از پیش تحلیل اجتماعی نمود. در گام بعدی باید در ارتباط با این ما بدنبال یک آلترناتیو برای پایان دادن به حاکمیت ملاها در ایران بود.

این ما در منظر من که حاکمیتشان آلترناتیو در قبال حکومت بورژوا - تئوکراتیک ملایان خواهد بود عبارتند از

کارگران صنایع و فابریک ها
طبقه متوسط مدرن اعم از کارشناسان، تحصیل کردگان، و...
بخشی از بورژوازی صنعتی که وابستگی به رژیم ندارند

این ما که در کفه اجتماعی مدرن از کشور جای دارند باید سعی کند ضمن اتحاد تشکلات خود در سطح یک شورای سراسری رهبری توده های فقیر در شهر و روستا را ازآن خود کند.

حاصل این اتحاد و جذب باید حاکمیت بورژوا دمکراتیک به عنوان آلترناتیو در برابر حکومت ملایان در ایران باشد.

شورای سراسری که پایه مردمی دارد باید احزاب موجود را از اهداف خود از تشکیل حکومت و در این جهت برای همکاری مطلع سازد.

اما از آنجاییکه گفتن آسان تر از عمل کردن است اجازه دهید قدری به توضیح این راهکرد بپردازم

امروزه هم سخن از ضرورت اتحاد با کارگران احساس شده و هم ضرورت تشکیل یک شورای سراسری. در این رابطه ضرورت اتحاد از پایین و مردمی و بخصوص نقش طبقه متوسط نوین در این میان به کمتر کسی از فعالین و دست اندرکان مسائل ناروشن است.

تنها مورد که این راهکرد را از سایرین جدا می سازد در این است که این راهکرد بطور مشخص از اتحاد میان کارگران صنعتی و فابریک ها با صاحبان کوچک صنایع و طبقه متوسط نوین سخن می راند، اتحادی مردمی که باید مبنای اجتماعی برای تشکیل شورای سراسری باشد. 

از دیگر سو این راهکرد به وظایف شورای سراسری در جذب توده های میلیونی در شهر و روسنا تکیه دارد که در میان یک رژیم بورژوا تئوکراتیک و یک رژیم بورژوا دموکراتیک ویلان هستند. جذب این توده ها به لیبرال دموکراسی و حاکمیت مردمی و ملی از وظایف بلافصل شورای متحده سراسری خواهد بود.

از دیگر سو این راهکرد به این نکته تاکید دارد که تشکیل این شورا باید ماحصل نزدیکی تشکلات کارگری و دیگر تشکلات مردمی در داخل باشد.

شورای متحده سراسری رهبری خود را میان سه طیقه نامبرده با حقوق متساوی اعمال خواهد کرد. 

شورای متحده باید شالوده حکومت آینده باشد.

از هم اکنون می توان به پای تنظیم یک قانون اساسی برای حکومت آتی کشور رفت.

در این رابطه پیش نویس قانون اساسی را به شورای متحده سراسری پیشنهاد می کنم

http://irancomwww.blogspot.de/2010/05/blog-post.html

فرهاد واکف

۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

اصلاحات لیبرال دموکراتیک از پایین ممکن است

نباید به دو قطبی شدن های موجود میان بورژوا - تئوکرات ها و امپریالیستها وقهی نهاد. راه سوم  ورای این دو قطب وجود دارد.
اصلاحاتی که امپریالیستها انجام می دهند فرجامی ندارد  و منجر به تمدن های بزرگی که رژیم های ایشان وعده می دهند نخواهد شد. واکنش بلافصل این چنین اصلاحاتی معمولا برانگیختن واپس گرایی و اسلام گرایی و... می باشد

برخلاف تصور برخی اصلاحات امپریالیستی شبه مدرنیزاسیونی بیش نیست و این اصلاحات هرگز عاقبتی ندارد و نمی تواند از تحریک مرتجعین فراتر رود و ابعاد همه جانبه به خود بگیرد و یا از خود استقامت  و یپگیری نشان داد.

بطور نمونه اصلاحات شاه در ایران که تابع دکترین ها و اصلاحات امپریالیستی  بود اگر ناپیگیر، ناکامل و تحریک کننده ارتجاع داخلی بود این بخاطر ویژگی هایی است که اصلاحات امپریالیستی از آن برخوردار است.

اصلاحات امپریالیستی از آنجاییکه تابع منافع داخلی و ملی نیست هرگز نمی تواند انتظام بخش برای ساختار اقتصادی اجتماعی مدرن باشد که در همه جا محصول انقلاب صنعتی است.

از همین رو اصلاحات شاهی و آمریکایی در ایران جهت مدرنیزاسیون و انقلاب صنعتی در عوض این که جهت دوام و بقای رژیم آمریکایی در ایران گردد منجر به عدم ثبات این رژیم در داخل گردید و این امر در ماهیت و خاصیت این اصلاحات نهفته است که اصلاحات  امپریالیستی به ضد اصلاحات خود مبدل میشود.

در مقابل این دور باطل  از اصلاحات و ضد اصلاحات که مشخصه حاکمیت امپریالیستی و از سازندگی و تخریب می باشد راه سومی وجود دارد که اصلاحات لیبرال دموکراتیک مردم ایران از پایین نام دارد.

اصلاحات لیبرال دموکراتیک از پایین همان فرآیند مدرنیزاسیون دموکراتیک و مردمی است.

شالوده اجتماعی و انسانی اصلاحات و مدرنیراسیون لیبرال دموکراتیک سه طبقه اصلی می باشند: طبقه متوسط نوین، کارگران فابریک ها و بخشی از بورژوازی صنعتی .

اصلاحات از پایین که می گویند در واقع در واقعیت همین اتحاد و اتفاق این سه طبقه برای تشکیل یک نظام سیاسی لیبرال دموکراتیک در کشورمی باشد

در سایه این رهبری سه گانه است که می توان بخشی میلیونی از توده های سنتی و فقیر  شهر و روستا را با فرآیند اصلاحات از پایین و دموکراتیک همراه ساخت.

در این بسیج عمومی که وسیع ترین اهالی مشارکت دارند کشور راه ترقی، اصلاحات، مدرنیزاسیون ، رفاه عمومی و امنیت و ثبات داخلی و.. را طی خواهد کرد.

این اصلاحات از پایین را ما می توانیم راه ایرانی انقلاب صنعتی در کشور نام نهیم و با راه چینی و مشابه مقایسه کنیم.

در راه چینی  رهبری  ظاهری سه گانه ندارد. بل که حاکمیت در دست کارگران می باشد. گرچه راه چینی در واقعیت حاکمیت پرولتاریای چین نیست- بل که برعکس - بخشی از بورژوازی مدرن چینی و طبقه کارشناسان و تکنوکراتان یعنی طبقه متوسط نوین متحدانه در یک نظام تک حزبی در کنار هم رهبری انقلاب صنعتی و اصلاحات در چین را بعهده می گیرند.

در راه ایرانی برعکس از پیش شفافیت وجود خواهد داشت و مرزهای طبقاتی میان حاکمیت سه گانه محفوظ باقی خواهد و نظام تک حزبی وجود نخواهد داشت و پلورالیته، تعدد احزاب، تشکیل تشکلات صنفی و سندیکایی و.. برسمیت شناخته خواهد شد.

در راه ایرانی اصلاحات از پایین به معنای واقعی با مشارکت وسیع ترین اقشار و طبقات خواهان ترقی و اصلاحات و... انجام پذیر خواهد شد.

اما ذر شباهت ها با راه چینی راه ایرانی متکی بر برنامه ریزی منظم و منسجم توسعه با هدایت و مشارکت دولتی خواهد بود. در راه ایرانی هراسی از بورژوازی صنعتی نخواهد بود. فریبی از این که حکومت کارگری است وجود نخواهد داشت.

در راه ایرانی کارگران ضمن برخورداری از تشکلات صنفی، حق پیوست به احزاب سیاسی و فعالیت سیاسی از حق مشارکت در حکومت برخوردارند و نظر به این که کارگران در کنار دیگر طبقات خواهان اصلاحات از ستون های حکومت می باشند در کلیه قوانین و مصوبات پارلمان مطابق با روح و منشور ملی به رفاه کارگران توجه خواهد شد.

راه ایرانی اصلاحات یعنی اصلاحات از پایین ممکن و شدنی است و تنها شرط تحقق آن، اراده طبقات سه گانه برای اتحاد و اتفاق و پیمودن راه استقلال و حاکمیت ملی و رفاه همگانی و پیشرفت و توسعه صنعتی کشور می باشد.






  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...