۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

توضیحاتی پیرامون راهکرد برای پایان حاکمیت ملاها در ایران




قبل از هر چیز توجه ها را متوجه این نکته می نمایم این راهکرد عملی نمی شود مگر این که به منزله یک پروژه عملی دستور العمل فعالین کارگری، نمایندگان فعال طبقه متوسط نوین و سخنگویان بورژوازی صنعتی و صاحبان کوچک صنایع قرار گیرد.

این سه دسته از مردم باید به هم نزدیک شوند. باید برای خروج از وضعیت وخیم کنونی برغم همه اختلافات اجتماعی دست بدست هم دهند.

در این راستا باید موانع را برطرف نمود. بایستی طرز فکرهای گذشته که مانع این اتحاد بودند را به کنار گذاشت. مفهوم اتحاد ملی، اتحاد برای ایران مدرن و صنعتی و تولیدگر و سکولار و دموکراتیک که می گویند در هسته اصلی و مرکزی خود همین اتحاد مردمی است.

باید به این که راهکردی وجود ندارد و به این خلاء پایان داد. چرا راهکردی وجود ندارد. شاید خودمان می خواهیم که راهکردی نباشد. بی شک این راهکرد بی نقض نیست. اما مهمتر از آن این راهکرد انجام نمی شود مگر از کارگران صنعتی تا صاحیان کارخانه های کوچک اراده و عزم برای همکاری و اتحاد باهم برای برپایی یک نظم نوین در کشور نمایند.

باید موضوع این اتحاد وسیعا مطرح و برای آن کار و کوشش شود.

باید جو سیاسی و اجتماعی برای این ائتلاف و اتحاد را در فضای ایران دامن زد.


از یک زاویه به آنها که می گویند راهکردی برای خروج از این وضعیت وجود ندارد باید حق داد. چرا که یک نگاه گذرا به موانع سر راه اتحاد و ائتلاف ملی - دموکراتیک مردم ایران نشان می دهد ما تا نیل به اهدافمان باید کار بسیاری و وسیعی انجام دهیم. چرا که کدورت ها انباشته شده در طی سال ها میان مردمی که می توانند و حق دارند قدرت را بدست بگیرند و این برهه تاریخی را پشت سر نهند کم نیستند.


نکته دیگر این در این راهکرد همان گونه می بینید نقطه حرکت احزاب داخل و خارج نیستند بل که مردم و تشکلات مردمی هستند. در این راهکرد باید تشکلات مردم ایجاد و این تشکلات را به منزله پایه های دموکراتیک و جمهوریتی حکومت آتی بهم نزدیک ساخت.



در این راهکرد نه سخن از پادشاهی است و نه جمهوری. بل که سخن از یک محتوای جمهوریتی و مردمی ودموکراتیک می باشد. از این که این مردم و ملت که می گویند از چه طبقاتی تشکیل یافته است و چرا این مردم باید باهم متحد و مئتلف شوند


در پایان پیش نویس قانون اساسی پیشنهادی من است. این پیشنهاد از این رو بود تا ذهنیت  ها برای رفتن بسوی تنظیم یک پیمان و یک منشور متحده و مردمی فراهم گردد.  این پیشنهاد از این رو بود تا ذهنیت های  غیر فعال که مدام نق می زنند که راهکردی نیست را فعال نمود و نشان داد که می توان راهکردی ساخت اگر بخواهیم...




فرهاد واکف

راهکرد برای پایان حاکمیت ملاها در ایران

معمولا این پرسش مطرح می شود که ما باید چه کاربکنیم. راه خروج از این وضعیت برای ما و پایان دادن به حیات حاکمیت ننگین رژیم ملایان کدام است؟


از نظر من باید این ما که در این جا از آن سخن است را از پیش تحلیل اجتماعی نمود. در گام بعدی باید در ارتباط با این ما بدنبال یک آلترناتیو برای پایان دادن به حاکمیت ملاها در ایران بود.

این ما در منظر من که حاکمیتشان آلترناتیو در قبال حکومت بورژوا - تئوکراتیک ملایان خواهد بود عبارتند از

کارگران صنایع و فابریک ها
طبقه متوسط مدرن اعم از کارشناسان، تحصیل کردگان، و...
بخشی از بورژوازی صنعتی که وابستگی به رژیم ندارند

این ما که در کفه اجتماعی مدرن از کشور جای دارند باید سعی کند ضمن اتحاد تشکلات خود در سطح یک شورای سراسری رهبری توده های فقیر در شهر و روستا را ازآن خود کند.

حاصل این اتحاد و جذب باید حاکمیت بورژوا دمکراتیک به عنوان آلترناتیو در برابر حکومت ملایان در ایران باشد.

شورای سراسری که پایه مردمی دارد باید احزاب موجود را از اهداف خود از تشکیل حکومت و در این جهت برای همکاری مطلع سازد.

اما از آنجاییکه گفتن آسان تر از عمل کردن است اجازه دهید قدری به توضیح این راهکرد بپردازم

امروزه هم سخن از ضرورت اتحاد با کارگران احساس شده و هم ضرورت تشکیل یک شورای سراسری. در این رابطه ضرورت اتحاد از پایین و مردمی و بخصوص نقش طبقه متوسط نوین در این میان به کمتر کسی از فعالین و دست اندرکان مسائل ناروشن است.

تنها مورد که این راهکرد را از سایرین جدا می سازد در این است که این راهکرد بطور مشخص از اتحاد میان کارگران صنعتی و فابریک ها با صاحبان کوچک صنایع و طبقه متوسط نوین سخن می راند، اتحادی مردمی که باید مبنای اجتماعی برای تشکیل شورای سراسری باشد. 

از دیگر سو این راهکرد به وظایف شورای سراسری در جذب توده های میلیونی در شهر و روسنا تکیه دارد که در میان یک رژیم بورژوا تئوکراتیک و یک رژیم بورژوا دموکراتیک ویلان هستند. جذب این توده ها به لیبرال دموکراسی و حاکمیت مردمی و ملی از وظایف بلافصل شورای متحده سراسری خواهد بود.

از دیگر سو این راهکرد به این نکته تاکید دارد که تشکیل این شورا باید ماحصل نزدیکی تشکلات کارگری و دیگر تشکلات مردمی در داخل باشد.

شورای متحده سراسری رهبری خود را میان سه طیقه نامبرده با حقوق متساوی اعمال خواهد کرد. 

شورای متحده باید شالوده حکومت آینده باشد.

از هم اکنون می توان به پای تنظیم یک قانون اساسی برای حکومت آتی کشور رفت.

در این رابطه پیش نویس قانون اساسی را به شورای متحده سراسری پیشنهاد می کنم

http://irancomwww.blogspot.de/2010/05/blog-post.html

فرهاد واکف

۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

اصلاحات لیبرال دموکراتیک از پایین ممکن است

نباید به دو قطبی شدن های موجود میان بورژوا - تئوکرات ها و امپریالیستها وقهی نهاد. راه سوم  ورای این دو قطب وجود دارد.
اصلاحاتی که امپریالیستها انجام می دهند فرجامی ندارد  و منجر به تمدن های بزرگی که رژیم های ایشان وعده می دهند نخواهد شد. واکنش بلافصل این چنین اصلاحاتی معمولا برانگیختن واپس گرایی و اسلام گرایی و... می باشد

برخلاف تصور برخی اصلاحات امپریالیستی شبه مدرنیزاسیونی بیش نیست و این اصلاحات هرگز عاقبتی ندارد و نمی تواند از تحریک مرتجعین فراتر رود و ابعاد همه جانبه به خود بگیرد و یا از خود استقامت  و یپگیری نشان داد.

بطور نمونه اصلاحات شاه در ایران که تابع دکترین ها و اصلاحات امپریالیستی  بود اگر ناپیگیر، ناکامل و تحریک کننده ارتجاع داخلی بود این بخاطر ویژگی هایی است که اصلاحات امپریالیستی از آن برخوردار است.

اصلاحات امپریالیستی از آنجاییکه تابع منافع داخلی و ملی نیست هرگز نمی تواند انتظام بخش برای ساختار اقتصادی اجتماعی مدرن باشد که در همه جا محصول انقلاب صنعتی است.

از همین رو اصلاحات شاهی و آمریکایی در ایران جهت مدرنیزاسیون و انقلاب صنعتی در عوض این که جهت دوام و بقای رژیم آمریکایی در ایران گردد منجر به عدم ثبات این رژیم در داخل گردید و این امر در ماهیت و خاصیت این اصلاحات نهفته است که اصلاحات  امپریالیستی به ضد اصلاحات خود مبدل میشود.

در مقابل این دور باطل  از اصلاحات و ضد اصلاحات که مشخصه حاکمیت امپریالیستی و از سازندگی و تخریب می باشد راه سومی وجود دارد که اصلاحات لیبرال دموکراتیک مردم ایران از پایین نام دارد.

اصلاحات لیبرال دموکراتیک از پایین همان فرآیند مدرنیزاسیون دموکراتیک و مردمی است.

شالوده اجتماعی و انسانی اصلاحات و مدرنیراسیون لیبرال دموکراتیک سه طبقه اصلی می باشند: طبقه متوسط نوین، کارگران فابریک ها و بخشی از بورژوازی صنعتی .

اصلاحات از پایین که می گویند در واقع در واقعیت همین اتحاد و اتفاق این سه طبقه برای تشکیل یک نظام سیاسی لیبرال دموکراتیک در کشورمی باشد

در سایه این رهبری سه گانه است که می توان بخشی میلیونی از توده های سنتی و فقیر  شهر و روستا را با فرآیند اصلاحات از پایین و دموکراتیک همراه ساخت.

در این بسیج عمومی که وسیع ترین اهالی مشارکت دارند کشور راه ترقی، اصلاحات، مدرنیزاسیون ، رفاه عمومی و امنیت و ثبات داخلی و.. را طی خواهد کرد.

این اصلاحات از پایین را ما می توانیم راه ایرانی انقلاب صنعتی در کشور نام نهیم و با راه چینی و مشابه مقایسه کنیم.

در راه چینی  رهبری  ظاهری سه گانه ندارد. بل که حاکمیت در دست کارگران می باشد. گرچه راه چینی در واقعیت حاکمیت پرولتاریای چین نیست- بل که برعکس - بخشی از بورژوازی مدرن چینی و طبقه کارشناسان و تکنوکراتان یعنی طبقه متوسط نوین متحدانه در یک نظام تک حزبی در کنار هم رهبری انقلاب صنعتی و اصلاحات در چین را بعهده می گیرند.

در راه ایرانی برعکس از پیش شفافیت وجود خواهد داشت و مرزهای طبقاتی میان حاکمیت سه گانه محفوظ باقی خواهد و نظام تک حزبی وجود نخواهد داشت و پلورالیته، تعدد احزاب، تشکیل تشکلات صنفی و سندیکایی و.. برسمیت شناخته خواهد شد.

در راه ایرانی اصلاحات از پایین به معنای واقعی با مشارکت وسیع ترین اقشار و طبقات خواهان ترقی و اصلاحات و... انجام پذیر خواهد شد.

اما ذر شباهت ها با راه چینی راه ایرانی متکی بر برنامه ریزی منظم و منسجم توسعه با هدایت و مشارکت دولتی خواهد بود. در راه ایرانی هراسی از بورژوازی صنعتی نخواهد بود. فریبی از این که حکومت کارگری است وجود نخواهد داشت.

در راه ایرانی کارگران ضمن برخورداری از تشکلات صنفی، حق پیوست به احزاب سیاسی و فعالیت سیاسی از حق مشارکت در حکومت برخوردارند و نظر به این که کارگران در کنار دیگر طبقات خواهان اصلاحات از ستون های حکومت می باشند در کلیه قوانین و مصوبات پارلمان مطابق با روح و منشور ملی به رفاه کارگران توجه خواهد شد.

راه ایرانی اصلاحات یعنی اصلاحات از پایین ممکن و شدنی است و تنها شرط تحقق آن، اراده طبقات سه گانه برای اتحاد و اتفاق و پیمودن راه استقلال و حاکمیت ملی و رفاه همگانی و پیشرفت و توسعه صنعتی کشور می باشد.






۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 9

در پاسخ به پرسش های پیشتر مطرح شده پیرامون تئوری ارزش اضافه مارکس در ادامه بهتر است در صدد پاسخ به این پرسش و حل این مسئله برآییم:

براستی کاپیتالیسم یعنی چه؟

در اندیشه و تحقیق پیرامون آنچه کاپیتالیسم است متوجه می شویم آنچه کاپیتالیسم نامیده می شود در واقعیت امر در موجودیت یک سیستم و به این مفهوم یک نظام مزدوری است.

طرح مبحث مزد و انسان مزدبر و کارگر برای تعریف کاپیتالیسم از این روست نه سرمایه، نه تولید کالایی، نه بهره و نه مالکیت غیر اجتماعی ... هیچیک از ویژگی های کاپیتالیسم نیستند و پیشتر از کاپیتالیسم وجود داشته اند.

از این رو این که مارکس نظر به این ویژگی کاپیتالیسم برای توضیح آن از یک رابطه اجتماعی شروع می کند که در یکسو آن کارگران برای فروش نیروی کار خود و در سوی دیگر آن صاحبان سرمایه برای بهره وری این نیروی کار واقعند، باید اقرار داشت مبنای درستی برای تعریف و توضیح کاپیتالیسم برگزیده است:
نظام مزد بری.

اما آنگونه که سعی شد نشان دهیم نه سرمایه، نه بهره، نه بازار و.. هیچ یک ماحصل نظام مزدوری نیستند و مستقل از نظام مزد بری پیش از آن از موجودیت برخوردار بوده اند.

این که کاپیتالیسم آن نظامی ایست که در آن بهره، بازار و سرمایه بر پایه نظام مزدوری انجام می پذیرد به  این مفهوم نیست که این وجوه نامبرده حاصل نظام مزدبری و بر پایه نظام مزد قابل تحقق می باشند یعنی آن گونه که مارکس آنها را وارد تئوری ارزش اضافه - بهره - خود نموده است.

روشن تر مطلب را بیان کنیم. آنچه کاپیتالیسم را از نظام های فئودالی و برده داری متمایز می کند نه وجود سرمایه، نه مالکیت غیر اجتماعی بر سرمایه،  نه نظام بهره و نه نظام بازار ... می باشد گرچه در کاپیتالیسم هر یک از این وجوه با شدت و حدت بیش از گذشته حضور به هم می رسانند،

بل که وجه تمایز در نظام مزد بری و حضور کارگران می باشد.

از همین رو اگر شما نظام مزد بری و کارگری را از نظام کاپیتالیسم بگیرید آنچه باقی خواهد ماند دیگر کاییتالیسم نخواهد بود. و بر عکس با حفظ نظام کارگری اگر هم بر سرمایه مالکیت دولتی اعمال شود باز کاپیتالیسم به حیات خود ادامه خواهد داد..

بنابر این برای تعریف کاپیتالیسم ما نیازی به تئوری ارزش اضافه- تئوری بهره - نداریم چرا نظام بهره یک ویژگی کاپیتالیسم نیست و با حدت و شدت دیگر در نظام های قبلی هم وجود داشته است.

ما در کاپیتالیسم در واقع با یک حدت و شدت بیشتر از گذشته به یک نظام بهره، بازار و... برمی خوریم که متکی بر نظام مزدبری است بی آنکه این نظام مزدبری اساسی برای نظام بهره، بازار و.. در نظام کاپیتالیستی باشد. لاکن اساسی است برای موجودیت نظام کاپیتالیستی.


ادامه دارد..


۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 8

از آنجاییکه در مدل مارکسی از مراحل تاریخی جایی برای مرحله گذار میان فئودالیته تاریخی از یکسو و از سوی دیگر کاپیتالیسم تاریخی وجود ندارد لذا این  به سهم  خود علتی میشود برای این مسئله که مارکس شیوه کاپیتالیستی تولید را - به اختصار کاپیتالیسم را - امری می داند که در دوران تاریخی فئودالیته از وجود خارجی برخوردار نیست و تازه در شکل جنینی آن است که در بطن فئودالیته تاریخی-  که آبستن کاپیتالیسم و دوران جدید است - حضور بهم می رساند.

این مبحث شکل جنینی - کاپیتالیسم - که فئودالیته تاریخی آبستن آن است دارای دو وجه است:

- وجه نخست شکل جنینی از یک دوران تاریخی که با انقلاب صنعتی آغاز می گردد
-وجه دوم شکل جنینی از یک کاپیتالیسم


مارکس در وجه نخست ،  آن دوران تاریخی را که فئودالیته تاریخی- یعنی به منزله یک دوران تاریخی - آبستن آن است و با انقلاب صنعتی آغاز می گردد را دوران تاریخی شیوه کاپیتالیستی تولید- توجه داشته باشید عبارت شیوه کاپیتالیستی تولید با عبارت شیوه تولید کاپیتالیستی یکی نیست - می نامد.

اگر ما این را از مارکس بپذیرم که شیوه کاپیتالیستی تولید - به اختصار کاپیتالیسم - مانند شیوه فئودالی تولید - به اختصار فئودالیسم - در وهله اول یک عنوان و یک نام برای آن دوران تاریخی نوین است که با انقلاب صنعتی آغاز می گردد

لاکن پذیرفتنی نیست که کاپیتالیسم- نه به عنوان یک دوران نوین تاریخی - تازه با دوران نوین و انقلاب صنعتی رو به پیدایش و توسعه می نهد.

این که در فئودالیسم - دوران فئودالی تاریخ - کاپیتالیسم از موجودیت برخوردار نبوده است و این حقیقت که فئودالیسم یک نظام اجتماعی است که مرحله ایی از مراحل متعدد از تاریخ اجتماعی انسان را  تشکیل می دهد و غیره این ها همه درست.

اما به تحقیق می توان گفت میان فئودالیسم تاریخی و کاپیتالیسم تاریخی حد فاصلی وجود دارد که در این حد فاصل کاپیتالیسم روبه پیدایش و توسعه می نهد.

در این حد فاصل- دوران گذار- است که برای نخستین بار  شیوه کاپیتالیستی تولید اجتماعی در رشد و توسعه خود زمینه را برای آغاز یک انقلاب صنعتی و  آغاز برای یک دوران کاپیتالیستی تاریخ را فراهم می سازد.

این به  صورت دقیقتر به چه معناست؟

این به اختصار به این مفهوم است که میان کاپیتالیسم به مفهوم یک شیوه از تولید اجتماعی از یک سو و از سوی دیگر کاپیتالیسم به منزله یک دوران تاریخی که با انقلاب صنعتی آغاز می گردد فرق وجود دارد.


فرض را بر این بگذاریم این تفاوت نه تنها در مورد مبحث کاپیتالیسم بل که در مورد فئودالیسم هم صادق است. آنگاه با انتقال این اصل مفروض بر مبحث فئودالیسم خواهیم داشت: میان فئودالیسم به منزله یک شیوه تولیدی از یکسو و از سوی دیگر دیگر فئودالیسم به مثابه یک دوران تاریخی تفاوت وجود دارد.

در رابطه با دوران گذار تاریخی از فئودالیسم تاریخی به کاپیتالیسم تاریخی باید توجه داشت وجود کاپیتالیسم در دوران گذار موجب شده که به این نوع از کاپیتالیسم عنوان کاپیتالیسم فئودالی داده شود.

کاپیتالیسم فئودالی و یا کاپیتالیسم دوران گذار  آن کاپیتالیسمی است که نظر به خصوصیات فئودالی موجبات مباحث فراوانی را فراهم کرده است.

در رابطه با جستار ما پیرامون نقد ارزش اضافه مارکس ما می خواهیم ببینیم این کاپیتالیسم فئودالی آیا با تئوری ارزش اضافه مارکس قابل توضیح می باشد یا نه؟

و با به عبارت دیگر آیا کاپیتالیسم فقط آن کاپیتالیسم می باشد که در روند انقلاب صنعتی رو به رشد نهاد و به کاپیتالیسم رقابت آزاد موسوم می باشد؟

آیا مارکس در تئوری ارزش خود می خواهد ما را به این سو هدایت کند که کاپیتالیسم یعنی آغاز عصر فابریک ها و انقلاب صنعتی و به قول ما ایرانی ها سرمایه داری رقابت آزاد؟

ادامه دارد...


نقد تئوری ارزش اضافه مارکس - قسمت 7


هیچ نظام اجنماعی هرگز در در زمانی معینی نابود نخواهد گردید مگر قبل از آن، کلیه نیروهای مولده ای که برای آن این نظام اجتماعی لازم است، از قبل توسعه یافته باشد. و مناسبات نوین و برتر از تولید هرگز جایگزین مناسبات قدیمی نخواهد شد مگر این که از قبل شرایط مادی برای هستی آنها در چارچوب جامعه قدیمی به حد پختگی رسیده باشد.

بدنیسان بشریت ناگزیرا پیوسته بر خود چنان تکالیفی نهاده است که هم به حل آنها قادر باشد. در یک نگاه دقیقتر پیوسته دیده است که معضل فقط زمانی بوجود می آید وقتی از پیش شرایط مادی برای حل آن یا موجود باشد و یا دست کم در پروسه پیدایش قرار داشته باشد.

مارکس، مقدمه نقدی بر اقتصاد سیاسی (1859)

برگردان: فرهاد واکف



ما در این شماره  بر پایه  مطالبی که تاکنون داشته ایم قادریم به تدریج به این نتیجه نزدیک شویم که برای مارکس کاپیتالیسم یا بهتر بگوییم شیوه کاپیتالیستی اقتصاد و تولید اجتماعی یک مرحله تاریخی و یک نظام اجتماعی و یک جامعه ایی است که در دوران فئودالیته نمی توانست وجود داشته باشد و این نظام و جامعه که تاریخا متفاوت از فئودالیته است تازه در دل فئودالیته رو به پیدایش می نهد.

پس مارکس شیوه کاپیتالیستی اقتصاد را - به اختصار کاپیتالیسم را - به صورت یک مرحله تاریخی جداگانه و یک جامعه و نطام اجتماعی مجرا می بیند و برای این نظام اجتماعی، ارزش عصر جداگانه ایی که پس از شیوه فئودالی تولید - فئودالیسم - شروع می شود قائل است.

از نظر مارکس بنیان این عصر نوین در انقلابی که در شهر و صنعت شد - انقلاب صنعتی - و با پیدایش فابریک ها توامان گشت نهاده شد.

این که انقلاب صنعتی دوران ساز بوده مبحث ما نیست. سخن ما در این جا رابطه دوران نو- دوران انقلاب صنعتی - و شیوه کاپیتالیستی تولید و اقتصاد اجتماعی می باشد.

برای مارکس یک نکته از پیش روشن است دوران نو، عصر شیوه کاپیتالیستی تولید و اقتصاد اجتماعی است. بنیان این شیوه که یک نظام اجتماعی است در عصر پیشین - در عصر فئودالیته - نهاده میشود.

از این منظر فئودالیته تاریخی، آبستن یک جامعه و نظام اجتماعی نوین است که کاپیتالیسم نامیده می شود و زایش این مولود با انقلاب صنعتی به وقوع می پیوندد.

پس بدینسان از این منظر در دوران تاریخی فئودالیته،  کاپیتالیسم - به مثابه یک دوران تاریخی - از موحودیت برخوردار نیست بل که تازه در بطن فئودالیته در حال پیدایش می باشد.

این که در فئودالیته کاپیتالیسم موجود نیست. نظریه درستی است. اما از فئودالیته تاریخی تا عصر نوین تاریخی یک دوران گذار کم وبیش طولانی پدیدار می گردد که در بطن این دوران گذار تاریخی است که تازه شیوه کاپیتالیستی تولید و اقتصاد اجتماعی گام به گام رو به پیداش و رشد و توسعه می نهد.

در این دوران گذار - که مارکس آنرا دوران انباشت اولیه سرمایه نام می نهد - سخن از کاپیتالیسم- کاپتیالیسم تجاری- سخن از یک امر واقعی است.

مارکس به سهم خود می پذیرد که در این دوران گذار سرمایه- غلبه سرمایه تجاری به سرمایه صنعتی - وجود دارد، می پذیرد که در این برهه از زمان سرمایه در حال انباشت شدن است اما  از آنجاییکه مارکس شیوه کاپیتالیستی تولید - بعدها موسوم به کاپیتالیسم - را به منزله یک نظام اجتماعی و یک عصر نوین تاریخی و به قولی قول از آنجاییکه مارکس شیوه کاپیتالیستی تولید را به منرله یک رابطه اجتماعی - تاریخی جداگانه و دوران ساز و پسا فئودالی مشاهده می کند لذا از این رو برای وجود این شیوه تولید و این مناسبات اجتماعی دوران جدید جایگاهی و محلی در پیش از این دوران قائل نیست.

 دوباره یاد آور می شویم برای مارکس دوران گذاری که حد فاصل میان عصر فئودالیته و عصر جدید تاریخی است از موجودیت برخوردارنیست...

ادامه دارد...

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

پیرامون شرکت در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم






 من در این رابطه به  نهاد سیاسی کشورمان می اندیشم. ما وقتی از بهینه سازی سیاسی کشور سخن می رانیم نمی توانیم به این نهاد و نهاد سیاسی نیاندیشم. آزادی و دموکراتیزه کردن کشور جدا از آزاد سازی و دموکراتیزه کردن این نهاد سیاسی نیست. اشتباه بزرگ در کشور ما این است که هرباره دو مقوله رژیم و نهاد- و نظام -سیاسی کشور را باهم اشتباهی گرفته میشوند. و این در حالی است که رژیم ها و سیستم ها که هرباره در نهاد  سیاسی کشور حضور می رسانند با خود نهاد سیاسی کشور یکی نیستند. نهاد   سیاسی کشور متعلق به همه ماست و گوشه ایی از تاریخ ماست که عرض کردم اصلاحات، بهینه سازی های، تکامل ها و پیشرفت ها و... این ها همه وقتی جاری میشوند بعضا در همین نهاد  سیاسی جاری می شوند. یکی از بزرکترین مغلطه های اصلاح طلبان حکومنی هرباره و اساسا جابجایی دو مقوله اصلاح رژیم و اصلاح نهاد سیاسی کشور ما است.

 ما اگر با هدف اصلاح و بهینه سازی، آزاد سازی و دموکراتیزه کرذن نهاد سیاسی کشور به مسئله انتخابات آتی بیاندیشیم جای هیچ شکی نمی ماند که ما به این اهداف مردمی مان تنها با حذف و برکناری و سرنگونی و تغییر رژیم در نهاد  سیاسی نایل خواهیم شد. حال با این مقدمه این پرسش مطرح است که آیا شرکت در انتخابات رژیم ما را به چنین اهداف بلندمان خواهد رساند؟

 در پاسخ به این پرسش من به این نتیجه رسیده ام تجربه 34 سال گذشته متاسفانه به ما عکس این را می گوید.

 اما از سوی دیگر دغدغه خاطر من جای دیگر است: بهینه سازی نهاد سیاسی کشور مستلزم مشارکت فعال مردم ایران و احترام به حق رای شان و یا حضور هرباره در صحنه انتخاباتی کشور عملی میشود. لاکن همان گونه که می دانیم از اهداف استبداد از همان اوان رژیم قاجاری که این ملایان از همان تبار هستند در اعمال رژیمی بر نهاد سیاسی کشور توامان  بوده است که سرانجام منجر می گردد به انسداد روند مدرن سازی که پیوسته همراه با تشویق مردم در مشارکت در حیات سیاسی کشورشان بوده است .

 همان گونه که عنوان شد موردی که موجبات آزردگی خاطر من را فراهم می کند این است که این رژیم همان گونه که در بسیاری موارد نشان داده از اهداف اصلی آن با پیاده کردن و کسب قدرت در نهاد و هستی سیاسی کشور مان بازگردان کشور به عصر ماقبل اصلاحات و عصر قاجاریه می باشد. و اتفاقا از الزامات چنین بازگشت و رنسانس آخوندی یکی همین برچیدن بساط هرگونه انتخابات و از این راه وابسته شدن هرچه بیشتر مردم به نهادها و ارگان های فقهی، و سنتی  می باشد.

بنابراین با نگاه از این زاویه به مسئله نه تنها مشارکت در انتخابات بسود رژیم کنونی است بل که عدم حضور فعال در صحنه  و انفعال انتخاباتی هم در راستای اهداف سیاه و شوم و مرتجعانه این رژیم می باشد.

 از این جهت پس از هر سو بنگریم خواه مشارکت ما در انتخابات و خواه عدم مشارکت ما بسود این رژیم قرون وسطایی است و همین امر است که هرباره و در هر انتخابات ما مردم را در برابر یک دوراهی شرکت کنیم و یا شرکت نکنیم قرار می دهد. و حالا هم  در انتخابات آتی همین  طور است.

 من در حل این معضل به این نتیجه رسیده ام بهترین راه ترک صحنه انتخاباتی نیست. بل که ما باید حضور در صحنه انتخابات را با امر عدم شرکت در انتخابات در هم آمیزیم و به عبارت روشن تر فعالانه انتخابات را تحریم کنیم و نه به شکل منفعلانه و ترک صحنه انتخابات که حالا در فضای سیاسی ایران میان ما مستولی است.

 حضور فعال در صحنه انتخابات و در عین حال تحریم مشارکت انتخاباتی می تواند با برگزیدن یک کاندیدای  زندانی نظیر خانم نسرین ستوده  همراه گردد. این تاکتیک گرچه از چند ماه پیش به این طرف مطرح شده است لاکن به عللی  تاکنون  متاسفانه با کمترین استقبال عمومی مواجه گشته است. که امیدوارم در ماهای آینده برخلاف این به ما ثابت شود.


۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

ما زورمان نمی رسد باید کاری کرد!




برای تقویت بنیه و غلبه قوای خودی  بر حریف استبدادی باید به اندیشه اتحاد نیروهای ترقی خواه بود. اندیشه اتحاد ، اندیشه تازه ایی نیست. اتحاد قوا و ساختن کلان از جزء از قبل هم مطرح بوده است. امروزه اما بیش از پیش این اندیشه مطرح است. در این میان اما نکاتی مطرحند که توجه به آن جهت اتحاد و تقویت قوا الزامی است.

هدف نهایی از اتحاد تشکیل حکومت نیروهای ترقی خواه  و ملی در داخل کشور است. این اتحاد از این رو دارای دو مرحله حیاتی است: 
مرحله کنونی و پیشا حکومت در ایران و 
مرحله بعدی و حکومت در ایران

نکته ایی که در مرحله پیشا حکومتی در ایران باید به آن توجه داشت این است که اتحاد نیروهای ترقی خواه در قالب یک تشکیلات بنام شورا، کنگره و ...  در واقعیت امر بنیان نهادن یک حکومت موقت می باشد.

 این حکومت موقت در واقعیت امر همان حکومت موقتی است که ما  اهرم اجرایی آنرا تحت عنوان دولت موقت می شناسیم. هسته مرکزی چنین حکومت موقتی را تشکیلاتی تشکیل می دهد که در قالب شورا و کنگره میان نیروهای ترقی خواه متحدانه در داخل و خارج تشکیل می گردد.

روشن تر عرض کنم. ما اگر اکنون در قالب نیروهای ترقی خواه همه قوای خود در یک کنگره و یا شورا انقلاب دورهم گرد آوریم این کنگره و یا شورای انقلاب در فردای ایران همان حکومت موقت و گذار تا برپایی حکومت واقعی در ایران خواهد بود.

بدیهی است پس از تشکیل حکومت واقعی چنین کنگره و شورای انقلابی از پیش هرگونه ضرورت حیاتی خود را ازدست خواهد داد و اتحاد نیروها در قالب نظام مستقر شده وارد مرحله جدیدی می گردد.

در باره این حکومت موقت و گذار و یا حکومت در تبعید - حکومت موازی - باید توجه داشت: چنین کنگره انقلابی ماحصل نشست همه احاد ایرانی از هر تیره و نژاد، ملیت و قومیت, جنسیت و.. برای ایرانی آزاد و دموکراتیک و از این رو متشکل از نیروهای ترقی خواه اجتماعی و ضد استبداد می باشد .

در چنین حکومت موقتی اصلا نباید به اندیشه اکثریت و اقلیت برآمد. همه دارای حق رای مساوی خواهند بود و چنین ترکیبی اصلا یک نمایش پارلمانی نیست.

کنگره ملی که گفتیم پس از تشکیل حکومت واقعی در ایران منحل خواهد شد قابل مقایسه با شورای انقلابی است که در ایران خمینی قدرت را بطور موقت زیر رهبری او بعهده گرفت.

باید توجه چنین کنگره ایی را خمینی تحت رهبری فردی خود و خودسرانه بنابه مقتضیات خود انتخاب نمود. اما کنگره و شورای انقلابی که اکنون در مرحله پیشا حکومتی توسط نیروهای ترقی خواه تشکیل می شود هرگز دیگر از خصوصیات شورای خمینی برخوردار نخواهد بود.

این که ما بخواهیم برای چنین کنگره ملی  سخنگویی و نمادی انتخاب کنیم هرگز به مفهوم گزینش رهبری برای این حرکت نیست. معمولا هئیت اجرایی و رئیسه آن به سخنگویان مبدل میشوند.

از دیگر سو باید توجه داشت کنگره و یا شورای انقلاب که رهبری کشور تا به گذار و استقرار نظام ملی را بعهده دارد در دوران گذار تنها رهبری و ناظر دلسوز برای پیاده شده نظام مطلوب کنگره و تمام اعضای آن خواهد بود.

حکومت موقت یا کنگره ملی نماد رهبری و نمادی از نظام آتی کشور است. این نظام موقت و گذار را نباید با مجلس شورای ملی یا پارلمان کشور مقایسه نمود.


۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

همه باهم تا انتخاب شکل نظام؟؟؟


آیا انتخاب شکل نظام دموکراتیک و آزاد - جمهوری یا پادشاهی -  باید در مرحله کنونی باشد یا در مرحله حاکمیت  گذار؟

قبل از پاسخ به این پرسش که در حین حال عنوان این جستار هم است اجازه دهید به یک نکته از پیش اشاره کنم.

در این جا دو نکته مطرح است: اول محتوای دموکراتیک و آزاد نظام و دیگر فرم این محتوای این که پادشاهی یا جمهوری.

علی القاعده کسانی که محتوای را تعیین می کنند و حق تعیین محتوای نظام را دارند حق تعیین فرم و شکل آن را هم دارند.

بنابر این قاعده کسانی که به خود این حق را می دهند بنام مردم و به نیابت مردم و در غیاب مردم و انتخابات از پیش تعیین کنند که نظام آتی کشور بایستی آزاد و دموکراتیک باشد، استبدادی و اسلامی نباشد، آخوندی و جمهوری اسلامی نباشد بل که آزاد و دموکراتیک باشد، همان عده به نیابت حق تعیین فرم و شکل نظام آزاد و دموکراتیک - پادشاهی و یا جمهوری - را هم دارا می باشند مگر این که نخواهند و نتوانند و به عبارت دیگر به مصلحت خود نبینند فعلا در این مرحله از حق خود استفاده کنند و بهره برداری از آن را به صاحبان اصلی این حق یعنی مردم ایران در یک رفراندم در سایه حکومت دوران گذار - موسوم به دولت موقت - باز گردانند.

برای بیشتر روشن شدن این مطلب عرض می کنم: باید توجه داشت وقتی هیئتی، شورایی و مجمع و کنگره ایی به نیابت مردم ایران تشکیل می شود و این نشست نیابتی - در فقدان انتخابات و رفراندم برای تعیین نوع نظام: دموکراتیک یا استبدادی - از حق خود برای تعیین نوع نظام آتی استفاده می کند و تعیین می کند که جمهوری اسلامی باید برود و به ازای آن نظام آزاد و دموکراتیک و بدور از حکومت فردی و مطلقه استوار گردد، آنگاه همین نشست محق است به همان ترتیب شکل همان نظام آزاد و دموکراتیک را یعنی پادشاهی و یا جمهوری تعیین کنند. مگر این که گفته شود چنین مجمعی در اصل حق تعیین نوع نظام این جمهوری اسلامی آرای یا نه، نظام آزاد دموکراتیک آری یا نه را ندارد و این تنها حق مردم ایران در یک رفراندم برای تعیین نوع و شکل نظام می باشد.

عرض کردم این زمانی است که ما سخن از علی القاعده کنیم یعنی زمانی که میان اعضای کنگره تعیین نوع نظام به همان گونه توافق بر سر تعیین شکل نظام هم وجود دارد.


پس می توان از پیش مشخص کرد: این زمان که می گویند تعیین نظام بعهده «ما» ست و همین «ما» می گوید تعیین شکل نظام «ما» اما به  مردم ایران در یک رفراندم مستقیم واگذار می شودپس این «ما» در یک حالت مافوق قاعده بسر می برد.


همان طوری که می دانید این جدایی میان محتوای و فرم نظام از نظر نظری مسئله ایی ندارد. می توان محتوای نظام را در مرحله پیمان ها و قول و قرار ها و فرم نظام را به دوران حکومت گذار - دولت موقت - حواله داد.

این نظریه به این شکل و با این فرمول بندی که از سوی پیروان پادشاهی در ایران - پهلوی چی ها - ارائه شده با یک پشت بند دیگر هم که ضامن و گارانتی برای تعیین شکل  پادشاهی نظام از پیش است، همراه می باشد  و آن این که از پیش بیاییم  رضا پهلوی را به عنوان رهبر جنبش دموکراتیک و آزاد در همین مرحله نخستین و حاضرین تعیین کنیم.

در این جا دو نکته مطرح است:

اول این که حرکت باز گشت پادشاهی را درون حرکت دموکراتیک و آزاد ایران برسمیت شناخته و دوم این که برای ضمانت و گارانتی این که حرکت دموکراتیک و آزاد ایران سرانجام به استقرار پادشاهی در ایران منجر شود از همین اکنون رهبری این حرکت را به رضا پهلوی واگذار کنیم.

این یعنی چه؟

این یعنی این که برای پهلوی چی ها مشارکت رضا پهلوی در حرکت دموکراتیک و آزاد  مردم ایران بدون رهبری از پیش شان در این حرکت متصور نیست. یعنی مخالف اصل پادشاهی است. این اول. دوم این که پهلوی چی ها از این راه در پی ضمانت از پیش شکل نظام یعنی پادشاهی و نظام پادشاهی  در ایران می باشند و نمی خواهند ریسک کنند. چرا که بخوبی می دانند حرکتی که با رهبری نمادین و پادشاهی به ثمر برسد در تعیین شکل نظام خود راه دوری نخواهد رفت و تحت فرامین رهبر خود در تعیین پادشاهی در ایران خواهد ماند.


بهر حال این فرمول بندی دو وجه دارد: اول این پهلوی چی ها می خواهند همراه باشند اما بخوبی می دانند  در صورت همراهی و به ثمر رسیدن یک نظام آزاد و دموکراتیک اگر پادشاهی نباشد عملا بازنده اند چرا که برای آنها یک ایران آزاد و دموکراتیک در هیئت جمهوری تصور ناپذیر و ناممکن و اگر هم ممکن خلاف فلسفه وجود حرکت رنسانس پادشاهی در ایران است.







اول اتحاد بعد تحزب



 من به این نظرم استقرار یک نظام دموکراتیک و آزاد ماحصل گفتگوها و توافق ها و ... میان احاد ملت و مردم ایران است. یک قول و قراری است و به قولی  یک جنبش است و در این حرکت کیفیت ها مطرحند و نه اکثریت و اقلیت. همه باید باشند و هیچ گروهی و فردی اکثریت نیست و اقلیت نخواهد بود و هر واحدی از ملت صرف نظر از کمیت آن یک حق رای است. مساوی با دیگر احاد. این مرحله که مرحله قول و قرارها و تشکیل و پای گذاری  نظام است را باید با مرحله بعدی که نظام عمل می کند و در درون آن اکثریت و اقلیت می شود و کمیت ها مطرحند فرق گذاشت. در مرحله پایه گذاری نظام یعنی در مرحله کنونی و مرحله پیمان و قول و قرارها سران قوم از هر طبقه و گروه و... باهم جمع میشوند و طرح نو برای نظام آتی طرح می افکنند. در این مرحله همه با حق مساوی به هم نزدیک می شوند. کرد، ترک و بلوچ و زن و مرد و کارگر و سرمایه دار و دهقان و... صرف نظر از کمیت ها به منزله یک حق مطرحند.

دراین مرحله قلب ها به هم نزدیک می شوند. جنبش جاری است. تعهدها داده میشود. دست ها فشرده می شوند. باهم بودن ها تاکید می شود. اختلاف ها مطرح نیستند. وجود دارند اما مطرح نیستند. تکیه وحدت است. کمیت نیست. کیفیت و تساوی است.

این یعنی نظام. این یعنی تشکیل نظام و به عبارت قدیمی تکوین یک دولت. تشکیل یک ما.

این دولت و این ما که تشکیل شد آنگاه حرکت مانند سیل جاری خواهد شد و هیچ دولتی و هیچ سدی مانع آن نخواهد گشت هرقدر مستحکم و مسلحانه و خشونت آمیز باشد.

باید توجه داشت این دولت و این نظام بعدها که پیاده شد و وارد عمل واقعی در کشور شد باز همواره این خواهد بود که در آغاز بود. باید همواره این بماند که در آغاز بود تا پیوسته عمل کند.

در مرحله بعدی یعنی مرحله عمل ضمن این که نظام و پایه های وحدت نظام حفظ می شوند نظام وارد مرحله اکثریت - اقلیت ها، کمیت ها، گروه ها، افراد و احزاب و منیت ها و ... میشود.

در این مرحله است که مرحله قدرت نمایی هاست. مرحله کمیت هاست. مرحله به من رای بدهید هاست و...

اما چگونه این مرحله عمل قادر به کارکرد است بدون مرحله نخستین؟ بدون مرحله استحکام پیوندها و استحکام پیمان ها؟ بدون تشکیل یک ظرف تشکیلاتی که به اقلیت و اکثریت ها ، به کمیت ها و به قدرت ها شانس خودنمایی  دهد؟


بسیاری امروزه اکثریت ها و اقلیت کردن ها را در دیگر کشور ها می بینند اما ظرف تشکیلاتی آن را نمی بینند.

این ظرف تشکیلاتی که دیده نمی شود مهم است. اگر نباشد سیستم اکثریت و اقلیت های هرباره هم عمل نخواهد کرد. آن بنایی است، آن سیستمی است که تنها در صورت موجودیتش، اکثریت هم معنا خواهد داشت اقلیت هم معنا خواهد داشت. کرد بودن، کلیمی بودن، بهایی بودن، زن بودن و کودک بودن و.. مفهوم خواهند یافت....

 حال چه میشود اگر یک اکثریت به نام اکثریت  و چون اکثریت است بیاید به جان کل بنا و نظام بیافتد و آنرا تخریب کند؟

خوب فرقی نمی کند این عمل تخریبی از سوی اکثریت یا اقلیت باشد. به چه نامی صورت می گیرد. در عمل این به مفهوم پیمان شکنی، تخریب وحدت و یگانگی و تخریب جنبش و تمام زحماتی است که جنبش در مرحله بنیادین خود داشته است.

و این درست همان است که خمینی در ایران کرد و اخوان المسلمین در مصر انجام داد.

در ایران زمان شاه هم جنبش که شروع شد دید و بازدیدها صورت گرفت. پیمان ها بسته شد. قرار ها بر پایه گذاری یک ظرف تشکیلاتی و یک بنای متحد برای همه ایرانیان نهاد شد. سخن حق تساوی برای همه بود و از این نبود که  اکثریتی زیر چتر رهبر به جان قول و قرار های اولیه بیافتند و کل نظام و بنای طرح افکنده شده را نابود کنند و در مرحله پیاده سازی نظام  نظام دیگر و بنا دیگری را به جای آن بنشانند.


پس باید توجه داشت مرحله پیمان بندی ها و بنیان گذاری ها  با مرحله شکستن پیمان ها  پشت بند نشود. پشت بند مرحله پیمان ها نشاندن نظام و بنا و پیاده کردن قول و قرار هاست.

قول و قرار ها و ییمان ها و قرار دادهای اولیه که پیاده شد، آرمان ها از یک جنبش و نظام که در قالب استقرار نظام که پیاده شدند تازه در این جاست که ما وارد مرحله عمل نظام می شویم. وارد مرحله استفاده و بهره برداری از ساختمان و بنا میشویم.

گفتیم تازه در مرحله بهره برداری از نظام و بنای نظام و وحدت است که مورد اقلیت - اکثریت کرذن ها، حزبیت ها، منیت ها و... مطرح می شوند.

در این مرحله است که تازه کمیت ها، قدرت ها و ... مطرح می شوند و یا بهتر بگوییم از پستوهای پنهان موجود وارد مرحله تظاهر و عریانی می گردند.

بنابر این مهم است که ما جنبش را در مرحله بندی هایش درک کنیم. این طور نباشد که مراحل موجودیت آن را  در هم آمیزیم.

آیا جنبش در مرحله قول و قرار ها  به یک فرد رهبری نیاز دارد؟

آن گونه که می گویند به فرد مانند رضا پهلوی که رهبری جنبش نظام را مانند خمینی بعهده گیرد؟

خیر. نه الزاما. الزامی نیست که ما همه زیر چتر فردی گردهم آییم. اما الزامی است که ما همه دورهم گرد آییم. باهم باشیم. این باهم بودن ما نماد نظام ما در آینده خواهد بود. همان نظام خواهد بود اما در شکل جنینی اش. اما باید توجه داشت نظام در شکل جنینی اش قادر به عمل کردن نیست. وجود ندارد تا عمل کند. بنابراین نه اکثریتی خواهد بود و نه اقلیتی. نه حزبی و نه فردی. مرحله تساوی حقوق هاست . مرحله کیفیت ها و حق هاست.

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

عمل



موضوع دین برای بسیاری از ما ایرانیان یک مسئله است. یکی از جوانب این مسئله در ارتباط است با باورها و مناسک یک دین . باورها و مناسک دین دو جزء سازنده  هر دینی را تشکیل می دهند بطوریکه  برخی این دو جزء را به غلط به تئوری و پراتیک دین موسوم می کنند.

به همان ترتیب غلط می توان این دو جژء اصلی هر دینی را به حرف و عمل هر دین مبدل ساخت.

بهر حال این تشبیهات تا این حد درست می باشند که در جژء  باورها هر دینی موضوعات دینی بطور نظری، باطنی و به اصطلاح قلبی و روحی مطرح می باشند و این در حالیست که در جزء مناسک رفتارها، اعمال و پراتیک ها و آداب و رسوم دینی.

این دو جزء دین  از زاویه دیگری هم تبیین شده است: جزء اصلی و جزء فرعی.

در مورد پیدایش دین این دو جزء از این زوایه مهم می گردند که محققین در خصوص این که درآغاز کدام از ایندو جژء آغازین   بوده اند باهم اختلاف نظر دارند.

برای مبحث ما فرقی نمی کند. ما می خواهیم در فرصت کوتاه به این مورد اشاره کنیم:

جزء عملی، مناسکی ، ظاهری، و فرعی و ... دین اسلام که مبنای فقه اسلامی را تشکیل می دهد جایگاه واقعی آن چیست؟

معمولا از جانب اسلام فقاهتی که در کشور ما سلطه دارد تکیه بر عمل، آداب و رسوم و مناسک اسلام یعنی فروعات و ظواهر دینی تشویق و تبلیغ و ترویج می شود.

از سوی ذیگر با تبلیغات و ترویجات این رنگ همراه است: این تکیه اسلام فقاهتی بر جژء ظاهری دین تکیه بر عمل در ازای حرف است.
در ادامه با تکیه بر عمل پیوندهای لازمه با عمل اخلاقی و عمل سیاسی و به اصطلاح حکما، حکمت عملی برقرار می گردد و سرانجام چنین نتیجه می گردد: که تکیه در دین اسلام تکیه بر عمل و اخلاق و سیاست می باشد.

متشرعین و ازجمله بانی حکومت مطلقه   فقیه در ایران  آیت الله خمینی از همین راه بوده که پیوسته امت اسلامی را  به عمل در ازای حرف فرا خوانده اند.

از آنجاییکه موضوع  کلی عمل از سوی اسلام متشرعین و فقها چنین انتزاعی و مجرد و از سوی دیگر از  جزء فرعی یعنی مناسک و آداب اسلام مستفاد شده است لازم است در این مکان به این ارتباطات نامربوط که بیشتر به اصطرلاب فقهی شبیه است اشاره کنیم.

پیش از همه این که شهرت متشرعین و فقها در همین است که دین اسلام را از همان آغاز آن در جانب ظاهری و به قولی  فرعی آن مستفاد کنند. و این در حالی بوده که از همان صدر اسلام تکیه برخی دیگر که عرفای اسلامی خوانده می شد بر جانب نظری، معنوی و عرفانی و آیات مکی قرآن بوده است.

این اختلاف - تکیه بر کدام جزء دین - گرچه در آغاز وجود داشته اما در آغاز دین اسلام چیزی بنام کلروس یعنی روحانیت نداشت. تشکیل روحانیت در واقع در هر دینی شاخص تبدیل دین عوام به دین خواص و علما می باشد.

تکیه بر ظواهر و  تعهد به ظواهر عملی نظیر نماز، روزه و خمس و ... را شاخص تدین و تقدس و اسلامیت و... دانستن و برعکس ارزش چندان برای جژء باوری و اعتقادی و... قائل نشدن بخصوص زمانی عمده گشت که فرقه ایی را که محمد بنام امت اسلامی بنیان نهاده بود با ترغیب عده ایی از اعضای این فرقه وارد مناقشات دیرینه میان اعراب و ایران و روم گردید و سودای کسب حاکمیت را در سر پرورانید.

هیچ شکی نیست نظر به تاریخ توسعه این فرقه در میان اعراب شبه جزیره که توامان با اعمال خشونت نظامی وجنگ بوده است از همان زمان محمد در دوران مدینه زمینه برای این که تکیه بر رشادت ها، جهاد ها و به عبارت کلی عمل و ظواهر برای تشخیص زهد و تقوا و تدین نهاده شود شکل گرفت.

اما این موضوغ هرگز بیان رسمی نیافت تا این که بعدها تحت عنوان سنت ها و اخبار و حدیث ها ... پیامبر که از سوی متشرعین بعدها مورد استفاده قرار گرفت بیان شد.

دوره امویه در واقع دوره سلطه روحانیت و متشرعین و اسلام فقاهتی و روحانیتی نیست. دوره اموی در واقعیت دوره تدارک چنین اسلامی و دوره استیلای خلافت عباسی است که مشخصه آن همین پیدایش و غلبه روحانیت می باشد.

چون این مبحث عظیم تر از این هاست در مناسبت با مبحث ما اجازه دهید به این نکته اشاره دهیم آن اصطرلابی که در بالا به آن اشاره شد در واقع در همین دوران پیدایش روحانیت- کلروس - و دین خواص و علما پدیدار شد.

در واقع در همین ذوره است که اولا در یک فرآیند طولانی سنت سازی کارخانه های حدیث سازی فعالانه در تشکیل حدیث کوشیده اند و از سوی دیگر در این تلاش ها بود که منابع و مآخذ لازم و کافی برای حقوق دان ها و فقها در اختیارشان قرار نهادند .

از دیگر سو در همین ذوره مراجعات فلسفی و بهره گیری از یونان و روم مورد توجه قرار گرفت.

در واقع در همین گیرو دار است که با تجریدی که بروی فعل عمل انسانی می شود آداب و مناسک دینی به عنوان فعل و عمل اخلاقی و سیاسی وارد حوزه های حقوقی و اجتماعی می گردد و این میشود که عمل به آداب  و مناسک دینی بطور تجریدی به شاخص عملی تدین و تقوا از یکسو و از سوی دیگر مسئولیت اخلاقی و اجتماعی مبدل می گردد.

جالب این است که در دوره گذاریی که در عصر پهلوی اصلاحات بسوی مدرنیته شتاب چشمگیری به خود گرفت، فاصله گیری هرچه بیشتر از جامعه سنتی که با سلطه و ولایت روحانیت همراه بود موجب گردید که این روحانیت در بخش رادیکال آن که از سوی مدرس ها، کاشانی ها، نواب ها، خمینی ها و... رهبری میشدند بیش از پیش به تکاپو بیافتند.

در چارچوب همین تکاپو ها بود که مبحث عمل و جهاد اسلامی به عنوان شاخص ترین جزء دین اسلام مطرح گردید. و طبیعی است با این جهاد وعمل تنها ظواهر و فروعات اسلام متشرعین مطرح نبوده بل که عمل و رفتار اجتماعی و در نهایت مبحث حاکمیت هم بیان می شده است.

اما برخلافی که آنچه که اصطرلاب عمل نمود در حوزه دینی مناسک و اعمال دینی اگر هم به عنوان یک جزء سازنده دین اسلام برای آن دین بی اهمیت نباشند، از ارزش آن چنانی هم برخوردار نیستند  که بخواهیم آنها را فراتر از  فروع دین اسلام ارزش دهی کنیم.

از سوی دیگر جزء دیگر دین اسلام دعوتی برای تظاهر و تشویقی برای  حرافی نیست. این گونه نیست اگر کسی به فروع دین اسلام اگر متعهد نباشد، اسلام را فقط به حرف پذیرفته است. در عوض در این جزء بیشتر تکیه به تقوای باطنی و عرفانی و به این اعتبار گونه عمل به جای تظاهر می باشد. اما این عمل بیشتر به سازندگی شخصی و ایمان قلبی است تا تظاهر به حج و نماز و روزه و....


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...