۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

اسلام گرایی و خردگرایی در ایران





تاریخ را غالبا طبقات مسلط بر جامعه هایی نوشته اند
 که قدرت را بدست داشته اند و به این معنا فاتح بوده اند.
 از این رو تنها تاریخی قابل استناد است که از راه علمی
کشف شود و بدور از سلطه های اجتماعی و فتوحات نظامی، متکی بر 
واقعیت های اقتصادی- اجتماعی و سیاسی باشد.


فرهاد واکف





نظر به این که در ایران خرد گرایی یعنی اولیت اندیشه بر جامعه   و اسلام گرایی یعنی الویت دین اسلام بر جامعه  هستند که در حیطه امور اجتماعی از تسلط برخوردارند از این رو در این کشور امور اجتماعی پیوسته تابعی گشته اند برای  منازعات هرباره میان خردگرایان و اسلام گرایان.دسته اول را در کشور روشنفکران می خوانند و دومی را روحانیون.


گرچه این دو هیچ یک از سیاسیون و مردان عمل نبوده اند اما در  واقعیت  این دو هر  باره   در عمل و سیاست  مداخله داشته اند و کار را از حدود اظهار نظر در امور اجتماعی به مداخله عملی در آنها و گاه کسب قدرت سیاسی رسانده اند.


در چنین کشوری از این رو غالبا امور اجتماعی در قالب اندیشه و دین مطرح می شوند و هرباره یا تابعی می گردند از جریانات فکری و یا جریانات دینی.
 در مقابل و در واکنش نهضت استقلال خواهی جامعه از خرد و دین شکل گرفته است. این نهضت خواهی را نهضت ایمانسیپاسیون اجتماعی می گویند که سکولاریراسیون تنها شاخه ایی از کلیت ایمانسیپاسیون اجتماعی است.

 اشتباهی که  صورت می گیرد معمولا در این است که پنداشته میشود جامعه گرایی یا سوسیالیسم همان نهضت ایمانسیپاسیون  اجتماعی است و هردو این که  با جامعه شناختی که این آخری یک علم است برابر می باشد.

 لاکن در واقعیت امر سوسیالیستها و جامعه شناسان - هر دو - گرچه در ایمانسیپاسیون اجتماعی و بخصوص در شاخه سکولاریزاسیون - یعنی جدایی جامعه از سلطه دین - تلاش بسیار نموده اند و سهم بسزایی داشته اند لاکن با این وجود اشتباه خواهد بود هرگاه ما ایندو را با نهضت استقلال خواهی جامعه از خرد و دین برابر نشانیم.

اما در مورد جامعه شناسی که یک علم است کمتر می توان سخن گفت چرا مواضع روشنی دارد  لاکن در عوض سوسیالیسم یک علم نیست . جامعه گرایی یا سوسیالیسم یعنی برخلاف خرد گرایی و دین گرایی مکتبی است که بر اولیت جامعه بر خرد و دین بنا نهاده شده است.

از این رو سوسیالیستها پیوسته سعی نموده اند نهضت های فکری و جریانات دینی را بی چون چرا  بر شالوده  مطلقیت جامعه توضیح دهند یعنی عکس رابطه ایی که هرباره در خردگرایی و دین گرایی مطرح می باشند.

در مباحثه با اسلام گرایان در ایران غالبا اسلام گرایان در واکنش استقلال خواهی جامعه از مکاتب دینی مطالبه برحقی را مطرح می کنند و آن این که

استقلال جامعه از مکاتب دینی - سکولاریزاسیون - نمی تواند حرکتی محدود به مکاتب دینی باشد. این ها می گویند استقلال اجتماعی نمی تواند در کلیتش تضمین شود مگر این که استقلال جامع و مانع از کلیه مکاتب و نه تنها دینی بل که همچنین فکری و حتی اجتماعی نظیر سوسیالیسم و لیبرالیسم باشد.

و این به نظر من مطالبه برحقی است.لاکن در این جا ضمن تایید این نکته باید به محدودیت های سکولاریزاسیون توجه نمود.

مبحث جریان استقلال اجتماعی فراتر از مبحث سکولاریزاسیون می باشد.

چرا که در مبجث سکولاریزاسیون جریان استقلال خواهی اجتماعی در پی استقلال جامعه از مکاتب دینی است و لذا از این رو در مبحث  سکولاریزاسیون که با وجود رژیم آخوندی در کشور مبحث عمده ای گشته نمی توان مباحث استقلال جامعه از مکاتب فکری و مکاتب اجتماعی را مطرح کرد و در آن گنجاند.

برای پی بردن هرچه بیشتر مطلب نگاه کوتاهی بیاندازیم به تاریخچه خردگرایی و اسلام گرایی در ایران.


از صدر مشروطه به این طرف در مقابل «روحانیون» - که برخواسته از نظام عشایری و فئودالی و یک جامعه شهری متناسب با آن ها بودند - و در برابر تشکیل دولت مرکزی مقابله می کردند و آنها را «معممین » می خواندند، «مکلایان» مطرح بودند که به آنها «روشنفکران» می گفتند

از دیده آن دسته از دولت مردان که راه تشکیل حکومت مرکزی را در سر داشتند معمین و مکلایان دو جریان مخالف یکدیگری بودند که از دو قطب مختلف هرباره در تلاش این بوده اند که بر دولت و دولت مردان موثر باشند.

در چنین اوضاع اقتصادی و اجتماعی باید دانست نه معممین و نه روشنفکران بافته ایی جدا بافته از نظام عشایری، فئودالی و شهری موجود نبودند. انسان هایی بودند نظیر بقیه که از این موقعیت های اجتماعی برمی خاسته اند .

این که گفته می شود از غرب یکریز مکاتب دینی، مکاتب فکری - فلسفی و مکاتب اجتماعی نظیر لیبرالیسم و سوسیالیسم به موازات واردات کالاهای غربی وارد کشور می شد و مکلایان بخصوص ناقلان آن بوده اند حرف ناشایسته ایی نیست.

در راستای همین واردات بی رویه نه تنها اقتصاد عشایری، روستایی و صنعتی کشور نابود و یا وابسته گردید بل که همچنین از راه واردات و انتقال مکاتب گوناگون غربی به کشور عادت و وابستگی ایی در میان ایرانیان به مصرف مصنوعات مادی و معنوی غربی ها ایجاد شد که بنابر سهولت به آن غرب گرایی و غرب زدگی نام نهادند که به این نحو که می بینید جزیی از هستی اجتماعی، و معنوی ما ایرانیان شده است.

اما واکنش ملایان در قبال این ناقلان مکاتب غربی یعنی روشنفکران چیزی جدا از همان قانون مندی های اختلافی که میان دو دسته و رسته اجتماعی از پیش حاکم بود، نبود.

از دید و واکنش منفی ملایان به مصنوعاتی که مکلایان وارد کشور می کردند و به قولی به این نحو با اندیشه و مکاتب گوناگون سوداگری می کردند،- تجار مکاتب - گذر کنیم،

از حق نباید گذشت با انتقال ساده هرباره این مکاتب فکری و مکاتب اجتماعی که این تجار مکاتب از شرایط غربی - که در آن این مصنوعات تولید شده اند، وارد کشور می کردند، خود این شرایط مولد وارد کشور نمی گردند.

این حقیقت نه تنها در مورد مصنوعات مادی غربی ها صادق است بل که همچنین در رابطه با مصنوعات فکری و معنوی شان مصداق می یابد.


معضلی که  از زمانی که با سوداگری مصنوعات غربی کشور را وابسته کرده اند و این امر متاسفانه تاریخ چندین قرن را پشت سر خود پنهان دارد و به یک جریان مبدل شده است، ما با آن مواجه ایم این است

که همراه با انتقال ساده مصنوعات و فراورده های مادی و معنوی غربی به کشور  آن شرایط مولدی در غرب که  این مصنوعات هرباره محصول آن می باشند، وارد کشور نمی گردند.

و این حقیقت ساده معضل کمی نیست.

و آنچه این معضل را به معضل مضاعف مبدل می کند این است که

وابستگی در کشور از آنجاییکه به یک جریان مبدل شده است این جریان برای توجیه هرباره خود نه تنها عمله و اکره های خود را دارا می باشد بل که همچنین تئوری های را برای این توجیه خلق کرده است و مهمترین آن ایجاد این اندیشه در مخیله هر ایرانی است که ضرورتی برای ایجاد فرصت مولد بودن ما ایرانیان وجود ندارد و اگر هم وجود دارد نظر به موانع داخلی و خارجی تا آن حد ناممکن شده است که باید از سر آن گذشت و به اندیشه دیگر مسائل بود نظیر عدالت و لیبرالیسم، سوسیالیسم و. ... که در بسته های وارداتی از مکاتب غربی موجود می باشند.


ما برای این که ابعاد معضل وابستگی و سوداگری با مکاتب اجتماعی و فکری غربی در ایران پی ببریم و از این حقیقت ساده اطلاع حاصل کنیم که با انتقال هرباره و ساده مکاتب اجتماعی و فکری غربی به کشور - نظیر واردات کالاها - شرایط مولدی- خواه اقتصادی و خواه اجتماعی - که در عرب منجر به تولید این فراوردهای معنوی شده اند به کشور منتقل نمی گردند

نمونه ایی می آورم.

کمتر کسی است که امروز نداند کار و تولید- در یک کلام اقتصاد اجتماعی و شرایط مولد- هرباره در جارچوب یک ظرف اجتماعی معین صورت پذیر می گردد.

شرایط مولد از یکسو و از سوی دیگر شرایط اجتماعی پیوسته در یک رابطه متقابل با هم بوده و هستند. به گونه ایی که تغییرات یکی بر تغییرات دیگری موثر واقع گشته است.

با تحولی که ذر غرب در راستای کار و تولید ایجاد گشت که بی ارتباط با استعمار و تحت سلطه قرار دادن کشورهای نظیر ما نبود، جامعه نوینی در غرب بر پایه شرایط کاری و تولیدی نوین پدیدار گشت. اما در ایران چه؟



در ایران در عوض  ما فقط هزینه های آن پیشرفت اقتصادی و اجتماعی را پرداخته ایم که غرب بعضا با انداختن غلاده استعمار به گردن کشورهایی نظیر ما به خود دید. چرا چنین شد و چرا ما ماشدیم و آنها آنها شدند. سخن من در این جا نیست. به حاصل کار نگاه کنید.

حاصل این شد که تا به امروز ما داریم مدام هزینه پیشرفت و تحول دیگران را با حساب عقب ماندگی ها و بازیچه شدن هایمان را می پردازیم. این مناسبات که از قرن ها پیش بوجود آمده برغم همه تغییرات جزیی و رنگ عوض کردن ها تغییر اساسی درش بوجود نیامد.اما سهم ما؟

اما سهم مانند گذشته نفی آن شرایط های نوین اقتصادی و اجتماعی در غرب و ابراز آشکار و پنهان برای باقی ماندن در موقعیت های پیشین - که هرباره منجر به سواری دادن شده است - بوده است با این توضیح که روشنفکران ما که سوداگران مکاتب غربی بودند مبدل به مصرف کنندگان خوب نقدهایی گشته اند که بلافاصله در غرب در پس شرایط نوین اقتصادی و اجتماعی در جامعه روشنفکری و یا جامعه سیاسی شان پدیدار گشت.

به عبارت روشن تر روشنفکران ما نظر به شیفتگی شان به عقب ماندگی و لذا جلوگیری از تغییر و تحولات اجتماعی بیشتر شیفته آن انتقادهایی شدند که در غرب بلافاصله پس از پیداش شرابط نوین اقتصادی و اجتماعی هویدا شد تا در عوض ابراز علاقه به خود آن شرایط نوین اقتصادی و اجتماعی که در تضاد با شرایط عقب مانده اقتصادی و اجتماعی خودمان بود که روشنفکران ریشه های اجتماعی شان را مدیون آن بودند.چرا چنین شد؟

چون این هم با حفظ شرایط موجود خودمان تطابق داشت و هم با شرایط جدید وابستگی و مصرف زدگی مان. سعی می کنم این مورد در پایین در قالب کلمات دیگر بیشتر توضیح دهم.

شما نمی توانید کار را از آن شرایط اجتماعی که کاردر قالب آن انجام می گیرد جدا کنید. این ممکن نیست. در این گفتمان دو مولفه مطرح است:

اول اقتصاد اجتماعی و دوم جامعه.

این گفتمان حقانیت خود را مدیون این است که

انسان از آغاز که موجود اجتماعی بوده بدنبال کار رفته است.

اما انسان در حین کار شرایط کارش را هم- موسوم به شیوه تولید - بهبود بخشیده است در ضمن بهبود شرایط کار ، جامعه اش را هم -یعنی شرایط اجتماعی اش را هم - به تغییر کشیده است.

بهبود شرایط کار در آغاز این امید را در انسان ایجاد کرد پس می توان از کار رهایی یافت.لاکن او بدنبال عملی سازی این آرزو دیرینه اش یعنی رهایی از کار هرباره ابزار کار، حیوان و استثمار انسان های دیگر را به خدمت گرفت.

اما امروزه بهبود سازی شرایط کار - شیوه تولید - به چنان درجاتی رسیده است که منجر به ایجاد امید رهایی از کار در میان وسیع ترین انسان های گشته است و این گونه است که امروزه رهایی از کار با امر عدالت اجتماعی پیوند ناگسستنی خورده است.

رهایی از کار- عدالت اجتماعی ،
جامعه واحد جهانی - جهان وطنی
رهایی از دولت، اقتدار ، آزادی بی قید و شرط اجتماعی

این ها مولفه های اصلی پست مدرنیته اند.

برای ایرانیانی که در فاز گذار به مدرنیته مانده اند و پیشا مدرنیته وبال گردنشان شده است پست مدرنیته قطعا بیشتر به یک شوخی شبیه می ماند، یک خیال پردازی ، یک وهم که حاصل فلسفه بافی روشنفکرانه مصلحان غربی می باشد.

از اوهامی که نظیر آن در جهان تخیلات مذهبی و عقیدتی شرقیان به شکل پایان دنیا از آن سخن به میان آمده است...

اما این که در این رابطه گفته میشودبرده داری، فئوالتیه و کاپیتالیسم دوران ساز بوده اند. بطور مشخص در قالب  کاپتیالیسم مقصود خودرا  بیان کنیم که بیشتر موضوعیت دارد : کاپیتالیسم هرگز دوران ساز نبوده. دوران سازی کاپیتالیسم سوء تفاهمی است که با نادیده انگاشتن فرق موجود میان شیوه تولید و نظام اجتماعی پیش آمده است.

والا کاپیتالیسم در قبل از انقلاب صنعتی هم موحود بوده است. اتفاقا انباشت سرمایه همین کاپیتالیسم- مانوفاکتور - است که کاپیتالیسم در دوره ماشین وفابریک ها را رقم زده است.

شما می توانید زمانی به خوبی ببینید که چرا کاپیتالیسم هرگز دوران ساز نبوده وقتی است که به عصر پس از ماشین نگاه کنید!

پس از ماشین و فابریک ها یعنی عصری که آغاز شده باز کاپیتالیسم باقی است.

یعنی کاپیتالیسم قبل از عصر ماشین وجود داشته و پس از عصر ماشین هم وجود دارد!  از این رو اساس پیدایش و زوال کاپیتالیسم را  به پیدایش و زوال ماشین و فابریک منوط و وابسته کردن برداشت غلطی بوده است که امروزه اشتباه بودن آن آشکار شده است.

پس اگر این نظام های اجتماعی نظیر برده داری، فئودالی و کاپیتالیسم نیستند که دوران سازند- یعنی این اشتباه پیشین - پس آنگاه چه عاملی و شرایطی دوران ساز می باشند؟

شرایط اقتصادی - موسوم به شیوه تولید و کار.این شیوه های کار و تولید هستند که دوران ساز می باشند. در گذشته این کاپیتالیسم نبود که کلیت عصر پیشا مدرن را در هم فروپاشاند. در گذشته خود کاپیتالیسم متکی به همان شیوه های کار و تولید بود که بطور نمونه فئودالیته بر آن استوار بود. تا این حد و به این علت چنین کاپیتالیسمی هرگز خطری برای فئودالیته نبود همان گونه که بورژوازی و ارباب باهم متحد بودند و ایندو در گذشته دست بردست هم با یکدیگر همکاری کم وبیش وسیعی داشتند. همان گونه که در کشور ما قرن ها چنین بوده است.

موردی را که ایندو نظام اجتماعی پذیرا نبودند آن شیوه مدرن تولید بود که محصول انقلاب در صنعت بود یعنی مخالفت با تداول ماشین و فابریک ها و نه با کاپیتالیسم و از این حرف ها.

ما همین مخالفت و توافق بر علیه ماشین و فابریک - علیه انقلاب صنعتی - را در ایران در تمام دورانی که انقلاب صنعتی در جهان در تداول بود داشته ایم تا این که انقلاب صنعتی وارد فاز جدید و امروزین خود شد و روسیاهی برای مخالفین انقلاب صنعتی در کشور و فرصت های از دست رفته برای همه ما باقی ماند.



 امروزه برکمتر کسی پوشیده است که مدرنیته یک پست مدرنیته ایی را ایجاد نمود.اما ما در ایران که در فاز گذار به مدرنیته ماندیم هم از این مدرنیته شبحی را ما دریافت کردیم و هم از آن پست مدرنیته که در همه جا اعتبارش را مدیون بی اعتباری مدرنیته و روال تاریخی اش می باشد.

پیشا مدرنیته در ایران تنها از حجاب اسلامی و دین در مقابله با حریف تاریخی اش یعنی مدرنیته بهره برداری ابزاری ننمود یعنی معضل روحانیون و اسلام گرایان .این مدل را که اسلام گرایی است می شناسیم و لازم به توضیح بیشتر نیست.

مدل دیگری که پیشا مدرنیته از همان آغاز در هیئتش درآمد بهره برداری ابزازی از پست مدرنیته بود. و این را خردگرایان و روشنفکران ایجاد کرده اند. بسیاری از آقا زاده ها، از عشایر، ارباب زادگان و تجار زادگان و.. همان گونه که یکشبه دیگر مسلمان نبودند و روشنفکر شده بودند در جامه پست مدرنیته در آمدند و یکشبه به اصصلاخ کمونیست و سوسیالست شدند و این عملیات اکروباتیک ممکن نبود مگر این که با دست مبارک این آقازادگان از همان آغاز سنت زشتی در کشور بنا نهاده شد و آن این کهپست مدرنیته در هیئت یک مکتب و یک ایدئولوژی ، یک جهان بینی و از این قبیل اما نه به عنوان یک حرکت اجتماعی که زاده مدرنیته و زوال مدرنیته است وارد کشور شد.

چرا همه به این گونه از هر سو به جان مدرنیته افتاده اند و از دین و پسا مدرنیته و ... بهره برداری ابزاری می کنند تا جلو حرکت و تحول مدرنیته ذر ایران را سد کنند؟

خدا و محمد و ... که سهل است پای مارکس را هم به میان می کشند تا این بشود که اکنون است یعنی :

در حین این که عصر مدرنیته ماشینی در اروپای غربی و ... به سر آمده ما هنوز در ضرورت الزام عصر ماشین و فابریک ها مانده ایم و سرانجام کار ما چه میشود؟

این میشود که حالا فابریک های از کار افتاده و بی مصرف اروپایی را که مدت ها در باد و بوران مانده و مصرفی ندارند را کمپلت خریداری کنیم و وارد ایران سازیم. یعنی چیزی که برای اروپایی مفت هم نمی ارزد ما شدیم مصرف کنندگان آن و بابدش هم پول هم می پردازیم.این نتیجه چه چیزی است؟

نتیجه درجا زدن و به موقعش عمل نکردن و پیوسته ریزه خوار خوان مدرنیته بودن و در حاشیه اش زندگی کردن.یعنی آنزمانی که باید عمل می کردیم و باید همگام مدرنیته و ماشین پیش می رفتیم عمل نکردیم و در عوض رو به انتقاد از مدرنیته آوردیم ملابازی و مارکس بازی و هزار شکلک دیگز درآوردیم...تا چه شود؟

تا این نظامات اجتماعی مان در ایلات، در روستاها و در شهر ها دست نخورده باقی بمانند.بسود چه کسانی دست نخورده باقی بمانند؟

بسود سران این نظام های اجتماعی که بهره بران از آنها بودند...

 امروزه کیست که نداند این دموکراسی و آزادی که در غرب اکنون مطرح است و آنهم نه در همه جای اروپا-محصول جامعه صنعتی بوده است و نه محصول جامعه کاپیتالیستی. والا اگر محصول جامعه کاپیتالیستی بوده مگر ما در شرق جامعه کاپیتالیستی نداشته ایم؟

این غربی ها بودند که آمدند تا به ما ی شرقی در عمل نشان دادند کاپیتال چیست و چگونه عمل می کند و چگونه سود می دهد و....؟

آری. دموکراسی و آزادی محصول انقلاب صنعتی و پیدایش جامعه صنعتی بوده و الا در اینجا نه پیدایش صنعت مطرح است و نه پیدایش  کاپیتالیسم.چون ما در ایران خودمان پیش از اروپایی هم این صنعت را  داشتیم و هم  آن کاپیتالیسم را.

پس این غربی ها به این دموکراسی و آزادی پس از تداول ماشین و انکشاف انقلاب صنعتی بوده است که دست یافت و این هم نه یکشبه بل که در طی یک پروسه طولانی بهش رسیده اند و اتفاقا در ایران در اساس درست در تداول همین ماشین و انقلاب صنعتی بود که آشوب براه افتاد و انقلاب شد.

بله شما درست می فرمایید:از فقدان آزادی و دمکراسی ، فقدان استقلال مانند حربه دین، حربه عدالت اجتماعی بهره برداری ابزاری شد.

برای روشن تر شدن مطلب عرض می کنم. این دموکراسی و آزادی که اینقدر از آن امروزه صحبت میشود اگر بشود در قالب یک خانه از آن توصیفی به میان آورد در قبال کل خانه که مدرنیته است چیزی شبیه شیروانی ها و سقف آن می باشد.

ما لاکن در ایران هنوز در مرحله پی ریزی بنا مانده ایم و در وقتش هم درست و یا نادرست پروژه های شتابان پی ریزی بنا در عمل بود دیدیم ترمزها از هر سو کشیده شد و حال همه بهم خورد و همه یکهو در جامه امت اسلامی بالا آوردند و 

حالا همان امت می بیند کفگیرش به ته دیگ خورده به یاد دموکراسی افتاده است. دیروز که مسلمان بود حالا دموکرات شده است . و یا به قولی دموکرات اسلامی شده است. - مطابق نسخه دموکرات مسیحی-چرا جنین است؟چرا مرتب به این درو به آن در می زنیم تا از اصل مدرنیته طفره رویم؟و اصلش وقتی که در جریان است علیه انقلاب راه می اندازیم؟چرا؟





سونامی تعطیلی صنایع کشور


موج تعطیلی صنایع کشور در کشوری که توسعه صنایع از مولفه های اصلی پیشرف و گذار به دموکراسی و آزادی و رفاه عمومی و... است رویدادی نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذاشت.

برای این موج برخاسته که برخی تحلیل گران از آن به عنوان سونامی ورشکستگی صنایع کشور یاد می کنند هیچ شکی نیست علل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی متعددی دست بدست هم می دهند تا چنین پدیده سونامی را بوجود آورند.

علل:

-ضعف مدیریت
-قلت سرمایه
-تورم
-رقابت داخلی و خارجی
- اشباح سرمایه در برخی از شاخه های اقتصادی
-واردات بی رویه
-عدم حمایت دولتی و حذف یارانه ها و...
-....

به همه این ها به نظر من در یک جمع بست نهایی باید این را اضافه نمود که بطور کلی سیاست نظام در راستای توسعه صنایع به عنوان عامل اصلی تحول اجتماعی و رفاه عمومی و.. نیست.

نباید از یاد برد که رژیم زالوصفت و آخوند صفت جمهوری اسلامی آن اسلام گرایی در منطقه است که پایگاه اجتماعی خود را مدیون توسعه صنایع کشور و توسعه مناسبات اجتماعی حاصله از این توسعه نمی باشد.

در کشورهای در حال توسعه نظر به مشکلات عدیده داخلی و خارجی پایگاه اصلی - اجتماعی نظام باید در حیطه صنایع و اقتصاد مربوط به این صنایع باشد تا از این راه افق ها روشن و گسترده ایی برای توسعه و رشد صنایع کشور ایجاد گردد.

برای این منظور باید آن اهالی که در این حیطه اقتصادی بسیج هستند اعم از کارگران، کارفرمایان، و پرسنل متخصص مشارکت گسترده در امور نظام و حکومت داشته باشند.



۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

خطرات ایدئولوژی ها را دست کم نگیرید!




شما خطرات ایدئولوژی ها را دست کم نگیرید. ایدئولوژی ها تنها بناهای فکری مبتنی بر عقیده و خدا باوری نیستند که در این صورت به آن ایدئولوژی های دینی و عقیدتی می گویند.

جامعه ها و به این اعتبار طبقات اجتماعی هم می توانند کلیت هستی اجتماعی خود را باهمه زیربنا و روبنای اجتماعی آن - اساسی قرار داده و برآن شالوده اجتماعی کلیت هستی خود را در یک رونما - نه روبنا - و پوشش ایدئولوژیک مستتر و فرهنگی کنند.

این ایدئولوژی های اجتماعی و طبقاتی و به عبارت اولی فرهنگ ها از این راه وقتی تولید شدند سپس می کوشند در کالبد روحی زیر دستان اجتماعی خود سرایت نمایند و سیطره ایی را که پیشتر عملی و عینی است از راه ایدئولوژیک ذهنی و فرهنگی نمایند.

در یک سیطره فرهنگی و ایدئولوژیک آنگاه برده گی حالت مضاعف می یابد یعنی بار اول که عینی بود این بار از راه فرهنگی و ایدئولوژیک مضاعف و ذهنی می گردد.

پس به این ترتیب برده گی ذهنی و مضاعف آن رونما و حجاب فرهنگی است که جامعه برتر در تزریق آن به زیردستان خود کوشاست.

باید خاطرنشان ساخت نقد ایدئولوژی ضدیت با فرهنگ بشری بطور کلی نیست. گرچه ایدیولوژی یک ساخت فرهنگی است اما هر فرهنگی یک ایدئولوژی نیست.

گفته می شود در مدرنیته جامعه مسلط - که استیلای اجتماعی خود را هرباره و در همه جا مدیون مالکیت بر اقتصاد اجتماعی می باشد - به موازات ابزارهایی که برای حفظ این سلطه در دست دارد از راه فرهنگی - ایدئولوژیک در تحفیظ برتری اجتماعی خود می کوشد.

به عبارت روشن تر او می کوشد برده گی در مدرنیته را به زیردستان و کارگران به قبولاند و کارگران بطور ذهنی بپذیرند که کارگری جرء لایتجرای هستی انسانی است و تا بوده این بوده.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

معضل اصلی در کشورهای در حال گذار




معضل اصلی در کشورهای در حال گذار و تحت سلطه ضعف مدرنیته و تشکلات مردمی آن برای منظور تبدیل آن از آلترناتیو تاریخی و به قوه به آلترناتیو عملی و به فعل می باشد. 

عاملان این تضعیف پیوسته مدرنیته را ضعیف تر و تشکلات مردمی آن را متلاشی تر از گذشته می نمایند.

چون مدرنیته و تشکلات مردمی آن ابرار موفقیت کشورهای در حال گذار و در عین حال تحت سلطه بازار جهانی می باشد

از این رو پیوسته این شکوایه در شرایط 
تغییر سیاسی در این کشور ها وجود داشته و دارد که ابزار موفقیت و اقبال کشور از سوی ارتجاع و استبداد و استعمار یا نابود شده و یا بسیار ضعیف نگه داشته شده است.

به این ترتیب به نظر می آید که این کشورها غالبا در یک دور باطل سرگردانند:

چرا که از یکسو ارتجاع و استعمار مانع پیشرفت و به تبع آن سازماندهی در جبهه مدرنیته می باشد و از سوی دیگر همین پیشرفت و سازماندهی به هنگام انقلابات و تغییرات اساسی تنها آلترناتیو عملی برای پیروزی در تحولات اجتماعی در کشورهای تحت سلطه و گذار می باشد که متاسفانه به علت ضعف قادر به سربلند کردن نیست.

نتیجه این دوز باطل غالبا این می شود که در این کشورها یا انقلاباتی روی نمی دهد و یا اگر روی می دهد به علت ضعف مدرنیته و تشکلات مردمی آن این معمولا نیروهای ارتجاعی در طیف های مختلف می باشند که پیروز می باشند و صحنه سیاسی و اجتماعی کشور را بدست می گیرند و آن را میدان زد و خورد ها میان منافع تنگ خود از هر سو می نمایند.

از این رو مدرنیته از دیر باز در چنین کشورها مدام یک گلایه را ساز می کند:

در فقدان مدرنیته و تشکلات مردمی که مدام سرکوب می شوند راهی برای پیروزی جنبشهای اجتماعی در این کشورها وجود ندارد که غالبا سنتی می باشند و کشور را گهگاه محل منازعات و کشاکش میان دستجات درونی خود می سازند و پیش می آید که آن را در میان شعله های آتشی که هراز گاهی از این تنشها مشتعل میشود، به کلی می سوزانند.

****

محدود نگری های متعددی و گاه خطرناک در میان مدرنیته تاکنون  منجر به آن شده اند که وضعیت عینی مدرنیته در کشورهای تحت سلطه و در حال گذار وخیم تر از آن گردد که در واقعیت امر موجود می باشد و گویای وضعیتشان  می باشد  و در واقع از سوی جبهه مخالف برآنها تحمیل و اراده شده است.

از موارد این محدود نگری های درونی اما گرایش هرباره این و یا آن دسته از مدرنیته به داعیه دیکتاتوری طبقاتی و اعمال رهبری یکجانبه برای تحقق و انکشاف مدرنیته در کشور می باشد که معمولا در تناقض با اصول لیبرال دموکراسی می باشد.

نظر به جدایی میان سیاسیون و دستجات اجتماعی در مدرنیته که حاصل اختناق و عقب ماندگی و... در این کشورهاست غالبا احزاب سیاسی مدرنیته مبدل به دستجات ایزوله از آن طبقات اجتماعی می شوند که در واقع مدعی پیشگامی شان می باشند و این امر آنگاه به سهم خود در تشدید محدود نگری و گرایش به اعمال رویه دیکتاتوری درمیان صفوف مدرنیته موثر واقع می گردد. الیته این گرایش و محدود نگری غالبا منجر به دیکتاتوری حزبی و پیشگامان طبقه می گردد تا خود طبقه.




****


در یک کشور تحت سلطه و در حال گذار عامل های متعدد اجتماعی وجود دارند که گاه به تنهایی و گاه به کمک عامل های دیگر دست بدست هم داده و منجر به خلق حوادث گوناگون اجتماعی در تاریخ این کشورها می گردند.

در این کشورها تضاد کار و سرمایه نه تنها مدرنتیه در حال پیدایش را دوپاره می سازد بل که تضاد کار و سرمایه در میان صفوف جبهه مخالف و از دیرباز در کشور موجود هم از ازمنه های دیرین مسبب دوپاره گی اجتماعی و تقسیم اهالی به فقیر و ثروت مند بوده است.

از سوی دیگر تضاد میان سرمایه ها آزاد و سرمایه های صنفی و انحصاری پیوسته به سهم خود عامل برخی روی دادها در تاریخ این کشورها بوده اند.

به ابن ترتیب مسائل محدود به دوپاره گی اجتماعی میان جامعه میرا و سنتی از یکسو و ازسوی دیگر جامعه مدرن و بالنده و اما سر کوفته در یک کشور تحت سلطه سرمایه های انحصاری نیست.

بل باید هرباره به این تضادها مسائل زنان، کودکان، قومی، دینی، مذهبی، سکولاریته، فرهنگی و... را افزود که به کشور سیمای یک کشور با معضلات عدیده اجتماعی، فرهنگی و ... اعطا می کنند، مسائلی که هرباره در انتظار یافتن یک پاسخ شایسته می باشند و گاه در صورت حل نشدن نه تنها تشدید یافته بلکه به سهم خود ریشه مسائل جدیدتری می گردند و زخم های جدیدی در کنار زخم های قدیمی سرباز می کنند.


****


شکی نیست که در یک کشور در حال گذار و تحت سلطه سرمایه های انحصاری و جهانی، سیر تکوین و پیدایش جامعه مدرن و به این اعتبار مدرنتیه اجتماعی سیر پاسخ گویی به همه مشکلات اجتماعی، فرهنگی و .... کشور نیست.

جامعه مدرن و به این اعتبار مدرنیته اجتماعی در هر جای این جهان که تحقق و انکشاف یافته گرچه حلال برخی از مسائل تاریخی کشور بوده و به منرله مرحله مدرن تکامل اجتماعی کشور پاسخگوی برخی از معضلات کشور بوده است اما در هیچ کجای این جهان مدرنیته اجتماعی مرحله حل تضاد کار وسرمایه و محو طبقات اجتماعی و انحلال دولت و.. نبوده و نمی تواند باشد.

بنابر این باید مدرنیته اجتماعی را با پتانسیل ها و ظرفیت های محدود و منحصر به فرد تاریخی اش درک کرد. بطور نمونه مدرنیته نمی تواند مسئله تضاد کار و سرمایه و عدالت اجتماعی را حل کند اما به سهم خود توانایی این را دارد که مسئله تضاد سرمایه های آزاد و سرمایه های صنفی داخلی و مونوپول جهانی را حل کند و پیشرفت و تحول در کالید اجتماعی کشور سرایت دهد و آنرا از یک کشور تحت سلطه و در حال گذار به کشوری توسعه یافته با موازین عالی پیشرفت صنعتی و اجتماعی و رفاه عمومی مبدل سازد و این به سهم خود در دنیای تقسیم شده کنونی کار کمی نیست که ما بگوییم نمی خواهیم.





****



از معضلاتی که مدرنیته اجتماعی در کشورهای تحت سلطه سرمایه های انحصاری جهانی با آن در سر راه انکشافش با آن دست به گریبان است معضلی است که ناشی از اغتشاش حاصله میان مرز و حیطه مدرنیته به منزله یک حرکت و تحول اجتماعی و تاریخی در سیر تکامل این کشورها از یکسو و از سوی دیگر حرکت های فکری، فلسفی، ایدئولوژیک و مکتبی و.... مطرحه در این کشور پدیدار شده است.

غالبا حرکت های فکری و فلسفی و ایدئولوژیک و فرهنگی و.. در این کشورها در تلاش این بوده اند مرز کلی که هرباره میان یک حرکت اجتماعی و تحولی و به این اعتبار سیاسی با حرکت های فکری موجود می باشد را به سود خود مخدو ش کنند و بطور مشخص مدرنیته اجتماعی را در قالب حصارهای تنگ حرکات فکری و فلسفی و فرهنگی و.... بگنجانند.

این معضل از این رو در این کشور منجر به این شده که احزاب سیاسی در صفوف مدرنیته غالبا با حرکات فکری و بر اساس و شالوده جریانات فکری، مکتبی و ایدئولوژیک و.. در این کشور شکل بگیرند و در دایره جربانات فکری و ایدئولوژیک اعتبار خود را بیابند.

به عبارت ساده این معضل باعث شده که سازمان های سیاسی و اجتماعی در مدرنیته اساسا ایدئولوژیک و تایع یکی از فلسفه ها، مکاتب و ایسم های جاری باشند. و این تهی کردن مدرنیته از محتوای حرکت اجتماعی اش و مسخ آن بوده که تاکنون ضربات وسیعی از این راه به این حرکت اجتماعی وارد کرده است.


****


معضل مکتبی و ایدئولوژیک که جریانات فکری وارد مدرنیته اجتماعی کرده اند تاکنون باعث آن بوده که مدرنیته در یک خود بیگانگی اجتماعی از منظر جریانات فکری و فلسفی و مکتبی و فرهنگی و... به خویشتن اجتماعی و واقعی خود بنگرد.

از این رو واقعیت اجتماعی مدرنیته در پس حقانیت ها و ادعا های دایر بر حقانیت جریانات مکتبی و فکری و... پنهان مانده و یا در بهترین حالت در دست تئوریسین های حزبی و غیر حزبی تنها به وسیله ایی جهت اتبات و یا پراکتیزه کردن این تئوری ها و ایسم ها مبدل شده است .

بر این شالوده بوده است که این فلسفه ها و تئوری ها که غالبا منشای خود را مدیون این و یا آن کشورند در یک به اعتنایی - که خاصه این نظام های تئوریک می باشد -در رابطه با واقعیت های اجتماعی و واقعیت های مدرنیته در کشور پیوسته در تلاش اثبات و یا پیاده کردن خود بر بستر واقعیت های اجتماعی کشور برآمده اند تا این که این واقعیت های اجتماعی را در ابتدا به ساکن درک و سپس در پی تغییر آن برآیند.




****



به نظر می آید در مدرنیته ایرانی، مدرن ها در پی درک موجودیت اجتماعی و بنبه ضعیف خویش و از سوی دیگر اشتهای فراوان حریف های اجتماعی شان در داخل و خارج در هرباره بلعیدن مدرنیته در ایران نیستند.

از این رو مبنای حرکت مدرن ها در ایران به نظر نمی آید هرباره این موجودیت اجتماعی ضعیف و هدف لذا به سر منزل مقصود رساندن این هستی سرکوفت شده باشد، بل حرکت از سطح نیازمندی های تئوریک مطروحه در این و آن ایسم  و اثبات علمی و حقانیت اصول مطروحه در این مکاتب فکری می باشد.

بطور نمونه برای مارکسیستها در پیروی از مکتب مارکسیسم حل تضاد اساسی کار و سرمایه یک اصل مهم تئوریک و تخطی از آن ارتداد از اصول مکتبی است. یعنی مهم نیست که وضعیت تضاد اساسی کار و سرمایه در کشوری تحت سلطه و در حال گذار به مدرنیته اجتماعی چگونه است و این تضاد برای حل آن در طول پیدایش مدرنیته احتماعی به چه میزان رشد و توسعه می یابد بل که مهم جایگاه این اصل و تضاد در چارچوبه نظام تئوریکی و مکتبی است که مارکسیسم در طی بیان آن است.

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

چه باید کرد؟



چاره ایران رفتن به پای انتخابات برای تشکیل مجلس شورای ملی ایران است. این مجلس که میراث گرانبهای انقلاب مشروطه می باشد در نظام اداری و سر رشته داری آتی کشور جایگاه بس بالایی  اشغال نموده و به منرله قلب نظام در راس امور واقع  خواهد گردید.

 از این رو شابسته  و بایسته است عزم عموم مردم ایران در راه اجرای این هدف والا   متحدانه  بسیج گردد. برهمگان است که چنین نظام مجلس محوری را برای رهایی ایران از وضعیت وخیم فعلی به عنوان تنها راه و آلترناتیو اراده کنند و در چهارچوب یک قرارد اجتماعی جز این چیز دیگر در راس مطالبات خود قرار ندهند.

بهتر است قوه اجرایی - دولت - نظام از دل مجلس شورای ملی ایران سر برآورد و در برابر قلب نظام مسئول و جوابگو باشد. به منظور اجرای اصل تفکیک قوا قوای قضائیه و علمیه از قوای مقننه و اجرایی تفکیک خواهند گردید.

در نظام مجلس محور جایی برای ارگان های رهبری و هدایت فردی نظیر بیت رهبری و دربار و ارگان  ها مشابه  از موجودیت برخوردار نمی باشند.

بازوهای نظامی و شبه نظامی و امنیتی چنین ارگان هایی به تبع هم وجود نخواهند داشت. در این رابطه سپاه پاسداران باید منحل گردد  و سازمان امنیت فعلی کشور  از بین خواهد رفت و تا ایجاد یک سازمان آگاهی مردمی   تحت نظارت مجلس شورای ملی باید این انحلال به قوه خود باقی بماند.

برای مدون کردن آرایش نظام آتی و گنجاندن این تغییرات و سایر اصلاحات مجلس موسسان قانونی اساسی کشور باید تشکیل گردد.


 برای انتقال قدرت از جمهوری اسلامی به نظام مجلس محور  الزامی هئیت امنایی از اصلحان تشکیل و هدایت کشور تا تشکیل مجلس شورای ملی ایران را به عهده گیرند.

در دوران انتقالی - حاکمیت هیئت اصلحان - اعدام کودکان و نوجوانان زیر 18 سال اکیدا موقوف باید گردد. متهمان سیاسی باید به دادگاه صالحه سپرده شوند . برای این منظور باید تا تشکیل و انتظام دادگاه های مستقل متصوره در قانون اساسی از محاکمه و بازجویی و... متهمان پرهیز شود. علی الخصوص   اعدام های سیاسی تا تصویب مجلس شورای ملی باید متوقف گردند.



به امید بهروزی

فرهاد واکف

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

چاره ایران این است

این که احتمال این است که ایران هرگز سامان نیابد وجود دارد. من به سهم خود این احتمال را می دهم و برای جلوگیری آن چاره زیر را پیشنهاد می کنم.




چاره ایران در این است ابرهای تیره و تاری که به نام جمهوری اسلامی ایران- محصول شورای انقلاب برهبری خمینی - و شورای مقاومت ملی به رهبری مسعود رجوی و اخیرا شورای ملی برهبری رضا پهلوی گردهم آمده اند برکنار روند تا شفاویت برآسمان سیاست ایران نمایان گردد.

اراده مردمی باید بر انحلال این ارگان ها- حکومتی و اپوزیسیون - معطوف شود. از سوی دیگر باید نگاه ها متوجه تشکیل مجلس شورای ملی به منزله قلب حاکمیت مردمی که در راس امور واقع است گردد.

برای برپایی مجلس شورای ملی که در راس امور و حاکمیت مردمی است نیازمند انتخابات آزاد می باشیم.دولت یعنی قوه اجرایی بهتر است مستقیما از دل مجلس شورای ملی ایران بیرون آید و مستقیما به مجلس متعهد و جوابگو باشد.

همه که خواهان نجات ایران هستند خود را برای برپایی سالم و آزاد مجلس شورای ملی و دولت برآمده از آن موظف کنند.

برای مدون کردن این نظام که مجلس در آن در راس امور است و قوه قضایی و قوه علمیه مستقل می باشد مجلس موسسانی تشکیل گردد تا این خواسته ایرانیان که حکم قرارداد اجتماعی را دارد تنظیم به و به استحضار برساند.

تا آنزمان اداره کشور به هئیت امنایی از بهترین ها و سالمترین سپرده شوند تا کشور را بسوی برپایی مجلس شورای ملی هدایت کند.

ناگفته پیداست ارگان های رهبری و پادشاهی و دیگر ارگان های حاکمیت فردی   در نظامی که مجلس در راس امور است مغایر حاکمیت مردمی در ایران است و باید از برپایی آن در نظام پرهیز کرد.

سپاه پاسداران این بازوی نظامی ارگان رهبری باید منحل گردد.


با آرزوی سربلندی برای ایران

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

بخش نهم - کارایی اقتصادی و جامعه




شاید اولین نمونه یک شی عتیقه بطور مثال متعلق به عصر ناصری باشد. مگر یک آفتابه مسی چنین عصری در زمانه خود چقدر ارزش و چقدر بهاء داشته است؟ شاید در زمانه خود ارزشش یک ریال و بهاء اش که تابع قوانین بازار نوسان داشته  میان یک ریال و دو ریال بوده است و شاید هم در مواقعی بها یش حتی پایین تر از ارزش واقعی اش یعنی یک ریال بوده است. توجه داشته باشید این ارقامی که به ریال بکار برده شده اند از سوی من همه ابداعی هستند. اصل مطلب این ارقام فرضی نیستند بلکه رابطه ها و تناسب ها هستند.

حال با این فرض اگر چنین آفتابه ایی را شما در گنیچنه های مادربزرگتان پیدا کنید و بخواهید وارد بازار کنید . صرف نظر از تبدیل به زمانه کردن ریال عصر ناصری به ریال عصر خودمان- بطور نمونه 1000 تومان- بی شک این آفتابه مسی عصر ناصری هرگز به بهای 1000 تومان- یعنی یک ریال عصر ناصری- خرید و فروش نخواهد شد. حال فرض  100 هزار تومان بهائش باشد.

باید در نظر داشت این 100 هزارتومانی که بهای کنونی و حاضرین این آفتابه مسی عصر ناصری است در حقیقت دارد به یک حساب سرانگشتی 100 برابر ارزش واقعی اش در عصر ما خرید و فروش می شود. چرا؟ چگونه می توان این فاصله میان ارزش واقعی و بهای امروزی اش را توضیح داد؟

آری. برپایه قوانین عرصه و تقاضا و قوانین بازار. امروز این آفتابه شی قیمتی است. چون عتیقه و نایاب است. عرضه اش قلیل است و تقاضای بالایی دارد. اما آیا در ارزش واقعی اش تغییری ایجاد شده است؟ خیر. این آفتابه به پول امروزی ما 1 هزارتومان و به پول آنروزی فقط 1 ریال ارزش دارد. یعنی با همه محاسبات سرمایه و بهره ایی و... یک ریال برایش کارشده و ....


نمونه دیگر می آوریم.

هیچ تردیدی نیست بهای فلزات قیمتی نظیر طلا برپایه ارزش واقعی شان یعنی کار و سرمایه نهفته در درونشان نیست. این فلزات در هیچ عصری- مگر در میان اعصار اولیه که اهمیت این فلز ناشناخته بود - به ارزش واقعی یعنی بر پایه کار و سرمایه نهفته در درونشان که مصروف استخراجشان شده است مبادله نشده اند.


در مبادله طلا و نقره و... همواره کمیابی، جاودانگی و .. و صفاتی از این قبیل مطرح بودند که منجر به این شده اند که این فلزات خارج از کار و سرمایه نهفته در درونشان که صرف استخراجشان در معادن شده است مبادله شوند. یعنی به عبارت دیگر پیوسته قوانین بازار و عرصه و تقاضا چیره بوده اند.


هیچ شکی نیست در چشم انسان هایی که برای این فلزات ارزشی فراتر از ارزش واقعی شان قائل نیستند طلا وغیره  قابل مقایسه با سنگ نمک است و باید با سنگ نمک بر حساب ارزش واقعی شان وارد مبادله گردد. اما وجود چنین انسان هایی تاکنون آنقدر قلیل بوده که طلا و غیره از این که ارزش اسمی اش- بها - از ارزش واقعی اش فاصله فاحشی داشته است را مدیون انسان هایی بوده اند که در اکثریت اند و برایشان طلا و نقره و... نمود دیگری  دارد.



ادامه دارد...

بخش هشتم - کارایی اقتصادی و جامعه




بهر حال اگر غارت و تقلب و... ثروت های دیگران راهی برای  افزایش ثروت های ما باشد برای مبحث ما که در رابطه است با تفاوت ارزش مبادله و ثروت یعنی ارزش مصرف چنین راهی مفید فایده نیست.


به هنگام مبادله ثروت ها باید ارزش مبادلاتی ثروتی که در دست داریم با ثروت طرف تجاری خود مقایسه و مورد سنجش قرار دهیم.

از این جا در کنار مقوله ارزش- تجاری - مقوله بهاء و یا قیمت هویدا می شود. شما وقتی دو فراورده را باهم مبادله و مقایسه می کنید

1- اولا باید تمام هزینه هایی که این فراورده داشته است را محاسبه کنید. به این می گویند محاسبه سرمایه ایی که در این فراورده نهفته است.
2-اگر مبادله شما مبادله ساده و بدوی نباشد باید بهره کاری یعنی ارزش کاری-  که به آن ارزش افزوده می گویند - به ارزش سرمایه و گفته شده در بند اول را به آن بیافزایید.

3-در عالم تجارت تنها محاسبه ارزش سرمایه و ارزش کاری - سرمایه و بهره - کافی نیست. ما اگر موارد بند یک و دو را ارزش واقعی فراوردها بنایم معمولا فراوردها دارای یک ارزش اسمی می شوند که تایع قوانین عرضه و تقاضا می باشد و به آن ارزش اسمی و صوری می گویند.

بی آن که وارد تاریخ پیدایش و توسعه مبادله شویم لاکن ضروری است که بر بستر چنین تاریخی موارد بند 3-1 فهمیده شوند. بی شک بر زمینه چنین تاریخی- مبادله و تجارت - در آغاز مبادلات تنها با نظرداشت ملاحضات سرمایه ایی و هزینه ایی محاسبه می شدند. لاکن بعدها رفته رفته ملاحضات بهره ایی و بازاری- عرضه و تقاضا- وارد مبادلات شده اند.

چون مبحث ما پیرامون بهره است و در پرتو آن مباحثات ارزش و بهاء و ثروت مطرح گردیده اند لذا بجا خواهد بود در همین سه بند گفته شده در بالا به موضوع بهره باز گردیم.

از سه بند بالا یهره موضوع بند دو می باشد. ما قبلا به این نکته اشاره نمودیم و در این جا در بند یک تکرارش نمودیم  هر کالایی که تولید می شود در اساس از دو بخش کلی تشکیل یافته است:

1-اولا بازتولید کننده- حفظ دوگانه - اجتماعی و اقتصادی است
2-دوما یک تولید و یک کار جدید و یک ارزش جدید می باشد

در یک نگاه کلی و کلان هیچ اقتصادی از سوی هیچ جامعه ایی در بازدهی اش بدون بهره نیست. اما بهره از زمانی به بار می نشیند و روی می نمایاند که حجم  تولید و کار به میزانی باشد که ضمن جانشینی آنچه در حین تولید مصرف شد - اعم از اقتصادی و اجتماعی - پس مانده و اضافه ایی باقی گذارده باشد.

 به عبارت دیگر گرچه هر فراورده ناقل یک بهره و ارزش افزوده در سطح میکرو می باشد اما در سطح ماکرو بهره دهی تولید  است که تازه این ارزش اضافی خود را در اضافه تولید و یا ارزش اضافی  نشان می دهد.

اضافه تولید در این جا مفهوم مازاد بر بازتولید و مازاد بر سرمایه است. و برای روشن تر شدن مطلب باید اضافه نمود این سرمایه که در این جا و در بند یک از آن سخن است یک موجود دوگانه ایی که به زبان آدام اسمتی اگر بیان شود مرکب از سرمایه ثابت و سرمایه متغیر است و به زبان خودمان هم برای بازتولید اقتصادی و هم باز تولید اجتماعی در فعالیت است.


با این احتساب هر کالایی که تولید می شود از یکسو یک ارزش قدیمی است و یک ارزش جدید. ارزش قدیمی همان ارزشی است که به عنوان هزینه برای بازتولید می باشد و ارزش جدید همان است که بهره و ارزش افزوده نامیده میشود

ارزش افزوده و بهره در واقعیت امر ارزش هویت دهنده هر فرارورده ایی است. هر تولیدی بر پایه ارزش جدید دارای یک هویت جدید و یک تولید نوین گشته است. ارزش های قدیمی و سرمایه ایی در آن در واقع هزینه ها و موادی هستند که به کار گرفته شده اند.

چنانکه می بینید در این مباحث موضوعات مربوط به عرضه و تقاضا و بهاء و قیمت مطرح نیستند. چرا؟. چون این که فراروده ها در روند بازار ارزش های واقعی خود یعنی ارزشهای بند و یک و دو را از دست می دهند و دارای یک ارزش اسمی و منوط به عرضه و تقاضا می شوند در واقع یک مبحث آغازین نیست بل که موضوع ثانوی است .

و از همین جاست که تفاوت معانی میان مقولات ارزش مبادلاتی که بر پایه سرمایه وبهره سنجیده میشود و بهاء ویا قیمت که تابع قوانین عرضه و تقاضا است پدیدار می شود

نمونه هایی می آوریم.



ادامه دارد...


بخش هفتم - کارایی اقتصادی و جامعه




برای پیشبرد و تدقیق مبحث بهره نیازمندیم پیشتر نکاتی چند پیرامون مقولات ارزش- میادله -، قیمت ، ثروت اضافه کنیم و سپس به بهره سرمایه بازگردیم.

همانگونه که میدانیم ثروت و ارزش- مبادله -  مقولات مترادفی نیستند. برای مبحث اقتصادی - اجتماعی ما ثروت عبارت است فراورده ها و تولیداتی که ما خلق و تولید می کنیم. ثروت های مادی با کارایی و قوای مولده رابطه مستقیم دارند. هرقدر به توانایی های قوای مولده افزوده می شود- پرودوکتیویته - به همان میزان به ثروت های مادی  جامعه افزوده می گردد. اما برعکس. رابطه پرودوکتیویته و ارزش- مبادله - رابطه معکوسی است. به عبارت دیگر هرقدر به کارایی قوای مولده افزوده می گردد از ارزش فراورده ها کاسته می گردد.

برای روشن تر شدن تفاوت میان ثروت و ارزش چند نمونه می آوریم.

شما اگر دارای یک اتومبیل هستید به اندازه یک اتومبیل ثروت دارید. اما این مورد که ارزش اتومبیل شما چقدر است و این که به مرور زمان به ارزش آن افزوده و یا کاسته می شود موضوع دیگری است.

خانه شما در شمار ثروتی است که شما دارید. اما ارزش ثروت شما یعنی ارزش خانه شماموضوع جدا از ثروتی است که در دست دارید.

ثروت های یک کشور برپایه تولیدات سالانه آن کشور محاسبه میشوند. این که اما به سببی از ارزش این ثروت های ملی و کشوری کاسته و یا به آن افزوده می گردند موضوع دیگری است.


ما اگر از ثروت های طبیعی بگذریم کولتور - فرهنگ و پرورش - عبارت است از خلاقیت ها و آفرینش های غیر طبیعی و ثروت های که انسان خالق آن است.

بنابراین میان ثروت های طبیعی و ثروت های فرهنگی رابطه متضاد وجود دارد.

اما با این وجود این فرمول بندی به سهم خود نادرست نیست که اقتصاد، کار، تولید و فرهنگ منبع ثروت های انسانی است. لاکن درست تر آن است گفته شود کار یکی از منابع ثروت ماست.

اما به ظاهر ما به این ثروت قانع نیستیم. خواه ثروت های طبیعی و خواه ثروت های فرهنگی خود  را با یکدیگر به مبادله می گذاریم تا از این راه تنوعی به ثروت های  خود ببخشیم.

می گویم تنوع چرا که در مبادله به کمیت و مقدار ثروت های ما افزوده نمیشود. کمیت ثابت می ماند . تنها از یکنواختی موجود به تنوع بیشتر دست می یابیم.

پس آنچه که بطور طبیعی و بطور فرهنگی در سرزمین خود داریم ثروت ما محسوب میشوند که از راه مبادله حجیم تر نمی شوند بل که متنوع تر میشوند.

بطور معمول ما برای فرودن ثروت های خود باید بطور طبیعی و فرهنگی تولیدات خود را غنی تر سازیم. باید هم طبعیت ما حاصل خیز تر شوند اما بازدهی کار و اقتصاد و تولید ما بیشتر گردد.

والا غارت ثروت های دیگران، توسل به نیرنگ و... برای افزایش ثروت ها راه های اصلی نیستند.


ادامه دارد...






۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

بخش ششم - کارایی اقتصادی و جامعه



بنابراین   نظریه مونتاریستی و قدیمی   که در نگاه آن بهره سرمایه ها از منابع تجمع و رکود ثروت می باشند  خود معلول عقب ماندگی و رکود  و انسداد توسعه و رشد سرمایه هاست.

همان گونه که از آغاز سعی شد که نشان داده شود نظریه کلاسیک که از مخالفان سرسخت مونتاریسم بوده در رابطه با بهره سرمایه ها از آنجاییکه بهره سرمایه را به منبع درآمد-  و درآمد - سرمایه دار مبدل می سازد می بینیم چندان هم از مونتاریسم فاصله نگرفته است.

آدام اسمیت و همه آنهایی که از او متاثرند  بهره را درآمد صاحب سرمایه و کارمزد سرمایه می پندارند. آنها در ادامه به این نظرند رابطه بهره که کارمزد سرمایه دار می باشد با دستمزد کارگر که دسترنج جامعه کارگری است رابطه ایی است که در تناسب میان بهره و سرمایه می گنجند.

همان گونه که پیشتر هم یاد آور شدیم البته  نظریه کلاسیک نظریه رشد و توسعه تولید و یک نظریه متعلق به دوران رونق اقتصادی است یعنی بر خلاف نظریه مونتاریستی که برآمد خود مدیون دوران رکود اقتصادی و اجتماعی و عقب ماندگی است.


اما با این وجود حلقه اتصالی میان این دو نظریه حلقه بهره سرمایه هاست.

بهره سرمایه ها تا مادامیکه  در جایگاه واقعی اش مشاهده نشود کماکان به صورت یک نظریه مونتاریستی به بهره باقی خواهد ماند.

در کشورهای که رونق اقتصادی وجود دارد معمولا بهره سرمایه ها به جایگاه واقعی شان باز می گردند و به منزله منابع اصلی توسعه و رشد اقتصادی اجتماعی مورد مشاهده قرار می گیرند.

بدون تردید بهره سرمایه ها بخشی از بازدهی و بخش بازمانده از بازدهی سرمایه ها پس از حذف  بخشی که مصروف بازتولید و نگه داری و حفظ دوگانه می شود می باشد.

بازدهی سرمایه ها و سپس بازماندگی این بازدهی به شکل بهره از نظر کسی پنهان نمانده لاکن آنچه پنهان مانده   است جایگاه درآمد سرمایه دار در این روند بازدهی است.


بهره درآمد سرمایه دار نیست. جایگاه درآمد سرمایه دار در حوزه بازتولید و حفظ دوگانه می باشد. در مرحله بازتولید و حفظ دوگانه است که جامعه بالادست در کنار جامعه فرودست تحت عنوان کلی جامعه مولد صاحب درآمد می شود.

از دیرباز در تقسیم درآمده ها مسئله فقر و ثروت نمودار شده است. این تقسیم فقرو ثروت و تقسیم درآمدها در مرحله پیشا بهره صورت پذیر می گردد.

این مرحله پیشا بهره و مرحله بازتولید و مرحله حفظ دوگانه است که هرباره بطور سالانه فقر و ثروت را بازتولید و حفظ می کند.

بهره که ارزش افزوده است چنانچه به علل رکود اقتصادی و اجتماعی راه بازگشتش بسوی حیطه اقتصادی و اجتماعی را نیابد در دست صاحبان سرمایه مبدل به  ثروت و پول راکد می گردد.

پولد راکد و غیر اقتصادی و اجتماعی گرچه هرباره  منجر به افزایش  ثروت ثرومندان  می شود اما ابتدا به ساکن نقظه آغازین منبع ثروت  آنها نیست.


شاید این مبحث ما در دنیایی که عده قلیلی تنها با بهره سرمایه ها به زندگانی انگلی می پردازند و طبقه صاحب سرمایه اداره و مدیرت سرمایه ها را به طبقه مدیران سپرده  و این جامعه مدیران می باشند که جایگزین جامعه سرمایه داران و مالکان در حیطه اقتصادی شده اند،  مبحث خارج از واقعیتی بنظر آید.

لاکن باید با این وجود دانست جایگاه این جامعه مدیران در گذشته از سوی جامعه سرمایه داران اشغال می شده است. امروز در بسیاری از کشورهای پیشرفته صنعتی نظر به تقسیم کار پیدا شده جامعه مدیران جایگزین جامعه سرمایه داران در حیطه اقتصادی شده اند.

جامعه سرمایه داران در چنین کشورهایی نظر به حجم وسیع بهره ها و عدم امکان بازگشت کلیه این بهره ها در حیطه اقتصادی عملا زمینه های مادی امکان تقسیم وظایف میان جامعه مدیران و جامعه سرمایه داران را مقدور می سازد.


ادامه دارد...


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...