۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

کاپیتالیسم فئودالی و صنفی و نابودی آن در پی رشد آزادانه کاپیتالیسم



من در نوشته ایی که با عنوان ولایت مطلقه فقیه یعنی تجدید و بازتولید حاکمیت فئودالی روحانیت منتشر شد
 در پی طرح   نظر گاه زیر   بوده ام:

چنانچه  در رژیم سلطنتی، وجود خمینی و... دیگر مرتجعین که امروز چهره شان بیشتر عیان شده است عاملی برای توجیه عدم انطباق رژیم پهلوی با نارسایی ها و شرایط اجتماعی و زمانی کشور را تشکیل نمی داده است  به همین روال هم از وجود نظایر رجوی و  پهلوی ... نمی توان وسیله ایی برای توجیه استبداد کنونی ساخت.

 این را از این رو مطرح نمودم که ملی ومذهبی ها و اصلاح طلبان  اکنون در یی آنند علت استبداد حاکم را که  این ها با آن از همان آغاز بده و بستان های آشکارو پنهان داشته اند را  به خشونت طلبی برخی از گروه ها نظیر مجاهدین، کومله، اتحادیه کمونیستها و.... مرتبط سازند. اساس این  نحوه نگرش به مسائل کشوری و لشکری از بن  ارتجاعی و استبدادی است.

نباید فراموش کرد که از این روش شاه بهره می برده و حالا این ها دارند با طرح ارتجاع سفید و سرخ و... چهره منفورشان را تطهیر می کنند.

ازدیگر سو باید دانست برای نیروهای میانی یعنی ملی مذهبی ها که میان ارتجاع و لیبرال دمکراسی در نوسانند ارتجاع آخوندی و بازسازی نظام فئودالی تئوکراتیک یک پروسه و یک روند جاری از شدن ها و روی دادن ها است و نه یک پدیده ایی که از قبل وجود داشته و با یک خیز و آنهم به عللی بر ما آشکار و پنهان بر اریکه قدرت جهیده است.

لذا  آنچه آنها روند واقع شدن می نامند و از همین رو هم در گرداب واقعه و رویدا نویسی ها غرق شده اند  نه در واقع روند مطلقه و ارتجاعی و استبدادی شدن رژیم آخوندی می باشد بل که روند پیاده شدن و تثبیت ارتجاع از پیش موجود است که این ها به آن دست پیوند  دراز نموده اند  و در امر تثبیتش مساعدت ها به خرج داده اند و اکنون خود بعضا گرفتار آن گشته اند.

در این رابطه یکی از دوستان در فیس بوک به امت گرایی اشاره نمود. ایشان می نویسند:

تعداد قابل توجهی از مارکسيست های جهان که ضرورتا به يک کمپ سياسی مشترک تعلق ندارند (مثل جان بلامی فاستر، مايکل يتس، اريک هابسبام، سميرامين، ايجاز احمد و…) بر آن هستند که علل رشد امت گرائی و ديگر مضامين مربوط به آن را بايد در تاريخ تکامل نظامجهانی سرمايه جُست‌ وجو کرد. به عبارت ديگر بنيادگرائی مذهبی و امت گرائی مشتق از آن از عوارض و تبعات تشديد جهانی شدن سرمايه در سالهای بعد از پايان جنگ جهانی دوم و بويژه در دوره بعد از پايان “جنگ سرد” (١٩٩١-٢٠٠٧) مي‌باشند.
در اين نوشته رابطه تاريخی و ارگانيک بين بنيادگرائی و نظام جهانی سرمايه که به ‌قول خيلی از مارکسيست ها يک رابطه “مرکز - پيرامونی”، “متروپل و حاشيه ” و از ويژه‌گی های اجتناب ناپذير مناسبات تاريخی “توسعه يافتگی” با “توسعه نيافتگی” است، را مورد بررسی قرار مي‌دهيم.

http://efsha.squarespace.com/blog/2009/11/1/307488497223.htm

من در جواب این دوست شفیقمان پاسخی آماده نمودم به قرار زیر که نظر به اهمیت آن با ویرایش به اطلاع می رسانم.


در مورد امت گرایی و کاتولیسیسم . من به این نظرم که این از جوانب حکومت تئوکراتیک- نظامی و فئودالی است. در مورد کشوری که در حال گذار و انتقال تاریخی از چنین شرایطی به شرایط مدرنیته است طبیعی است که نظر به وجود هر دو عناصر نو و کهنه در کنار هم و  نظر به عوامل داخلی و خارجی تا مدتی به این و آن کفه و به پیش و پس تمایل خواهد داشت.

 از نظر من این نوسانات اجتماعی در کلیه پروسه های تحولی و تکاملی از موجودیت برخوردار بوده است. و امر طبیعی و از پیش شناخته شده ایست. اما در این حالت گرگ و میشی و گذار که سپیده تاریخی در حال دمیدن و بالندگی است چه عوامل داخلی و خارجی هرباره منجر به عقب گرد و پس رفت اجتماعی بسود نظامات فئودالی و پیشین میشوند از نظر من نقش دول ذی نفع در ایران که از مظاهر عدم استقلال ایران می باشند را باید مطرح نمود.

 در این رابطه نظر به عدم استقلال و به این معنا آزادی ایران در صحنه میان مللی گذار ایران به مدرنیته دستخوش دستکاری ها بسیاری شد. از نظر من وابستگی اقتصادی و سیاسی عملا باعث گردید که در ایران نظامات پیشین فروپاشیده اما در ازای آن و به میزان پاشیدگی سازندگی ایجاد نگردد. بل که در عوض اقتصاد های دول ذی نفع در ایران جایگزین نظامات اقتصادی فروپاشیده در ایران گردند و کشور سیر وابستگی اقتصادی طی نماید.

 این امر به جای خود نیروهای کهن و فروپاشیده را ترغیب به اعتراض و قیام بر علیه آن روندی مهلک می کند که در اصل و اساس باید انقلابی، بالنده و ... برای کشور باشد لاکن نظر به وابستگی عملا هدایت کشور بسوی بازار فروش کالاهای خارجی و وابستگی کشور و انهدام نیروهای مولده سنتی و کهن و باز دارندگی ایجاد نیروهای مولده جدید و مدرن می باشد.

 از نظر من بر بستر این معضل که دول ذی نفع در ایران و مصر و .... ایجاد کرده اند نیروهای کهن در پس پرده تئولوژی و امت گرایی رو به رشد می نهند. و دست بر اتفاق منفعت این دول خارجی در همین است که موجبات رشد و ترغیب همین نیروهای سیاسی و اجتماعی در قبال نیروهای اجتماعی وسیاسی خواهان تحول اجتماعی و مدرنیته و.... را فراهم کنند. آنگونه که ما تاکنون دیده ایم رشد نیروهای کهن در پوشش های سوسیالیستی، دینی و... از یکسو مانعی است در برابر نیروهای لیبرال و دمکرات و.... و ار سوی دیگر بهانه ایی است در دست دول خارجی برای حضور نظامی وسیاسی خود در منطقه که از آن هزار استفاده داخلی و خارجی میشود.

 حال این مسائل که در خصوص یک کشور در حال توسعه و گذار که مبدل به بازار فروش دول قدرمند جهانی گردیده را از نزدیک تر مد نظر قرار دهیم.

از نظر من  نتیجه این بررسی هر چه باشد تداوم تابعیت از کشورهای مادر و پیروی از فازهای عالی تر تکامل و انقلاب اجتماعی در آنها نیست. کشورهای مانند انگلیس و فرانسه و آلمان و... این پروسه گذار و نوسانات را که ما اکنون داریم پیشتر از ما داشته اند. حال چطور شد که آنها بر این مشکلات گذار و توسعه فائق آمده اند و به مراحل عالی تر تکامل و انقلاب اجتماعی نایل آمده اند و ما نه؟

 چرا ما در جا زده ایم و پس رفت نموده ایم و آنها پیشرفت ؟ من در این جا قصد وارد شدن به پاسخ گویی به این پرسشهای مطروحه را ندارم بل که از این طربق می خواهم به این نکته اشاره کنم ما باید به سیادتی که این کشورها در همه زمینه ها بر ما ایجاد کرده اند پایان دهیم.

 از جمله این سیادت ها سلطه در زمینه سیاسی و فکری است. در راستای همین سیادت سیاسی وفکری است که برخی مرحله تکامل و انقلاب اجتماعی ذر کشور را تابع مرحله و فاز تکاملی و تحولی در کشور های مادر و دارای سلطه می کنند. بطورنمونه چون انگلیس و فرانسه و آمریکا و ژاپن و... در مرحله امپریالیستی تکامل کاپیتالیسم و به تبع آن مرحله سوسیالیستی تکامل اجتماعی خود می باشند پس کشور های متبوع و وابسته و بازار همه به تبع همان کشور ها باید در پی انقلاب سوسیالیستی و .. باشند.

 از نظر من این یعنی همان غلاده سیادت و استعمار را بر گردن خود پذیرفتن. این یعنی همان وابستگی و تابعیت. والا از منظر ایرانی آزاد و مستقل اندیش بدیهی است که مرحله تکامل اجتماعی کشور ما بر پایه مقتضایت داخلی ما تعیین میشود نه بر اساس مقتضیات داخلی انگلیس، آمریکا و ... . 

بر این اساس کدام ایرانی آزاد و مستقل اندیش به این نظر می افتد که کشور باید اکنون سیر نابودی کاپیتالیسم را طی کند؟ و یا بهتر بگوییم اصلا قادر به نابودی کاپیتالیسم در ایران می باشد؟ این که کاپیتالیسم در فلان کشور مادر به فلان درجه از تکامل خود رسیده است چه ربطی دارد با درجات تکاملی کاپیتالیسم در ایران؟چه ارتباطی دارد با درجات تکامل اجتماعی در کشور ما؟

 از دیگر سو اگر کاپیتالیسم در کشورهای انگلیس و مادرو.... در روند تکاملی اش به آن این مساعدت را نموده است که شرایط فئودالی و قرون وسطایی بدر آیند و به آنها در موازنه قوا در سطح جهانی چنین مساعدت اعطا نموده است، آنگاه چرا وقتی به ایران رسید ما باید جلو رشد و تکامل کاپیتالیسم را بگیریم و مسدود کنیم ؟ چرا ما باید چنین ستمی را در حق کشور خودمان روا داریم؟ مگر همین کشور ها در نتیجه رشد و تکامل مراحل کاپیتالیسم از سفلی تا علیا نیست که اکنون به مرحله نابودی کاپیتالیسم رسیده اند، پس چرا ما برای نابودی کاپیتالیسم در کشور نباید زمینه های رشد و تکامل کاپیتالیسم در ایران را فراهم کنیم؟ مگر درجات نازل رشد و تکامل کاپیتالیسم در ایران یکی از عوامل شکست ما در سطح جهانی و لذا سلطه پذیری مانیست؟.....


در پاسخ به این پرسش ها و مشابهات من به این نظرم هر ایرانی آزاد و مستقل اندیش اصلا مشکلی پیدا نخواهد کرد چرا که این پرسش ها همه از فراورده های تابع اندیشی و وابستگی و زیر سلطگی و سلطه پذیری است. در راستای همه سلطه پذیری در ضمیر خود است که چنین متداول گشته که همه کاسه ها و کوزه ها را بر سر کاپیتالیسم خرد کنند.


 به ما گفته میشود: کاپیتالیسم در سطخ کشور و در سطح جهانی باید نابود گردد. کاپیتالیسم عامل این همه وابستگی و این همه فقر و بی عدالتی و...در سطح جهانی و کشوری است.... این ها به این ترتیب اندیشه سوسیالیسم را با اندیشه رهایی کشور از زیر سلطه خارجی ها به هم پیوند داده و تا آن جا پیش رفته اند که برای هر معضل در کشور نابودی کاپیتالیسم و استقرار سوسیالیسم را نسخه نویسی می کنند.

 از نظر این ها همان گونه که در سطح جهانی کاپیتالیسم ریشه همه معضلات انسانی است به همان ترتیب هم سوسیالیسم حلال همه مصائب انسانی در سطح جهانی خواهد بود. از همین جا است که این عده بر این اندیشه اند که رشد امت گرایی و اسلامیسم در کشور محصول کاپیتالیسم می باشد. و راه حل آن نابودی کاپیتالیسم و استقرار سوسیالیسم می باشد.

 یعنی کاپیتالیسم کشورهای مادر با تعاون کاپیتالیسم در ایران تحجر، امت گرایی، فناتیسم و...را رشد و توسعه میدهند تا از این راه هم به حیات ننگین خود در بهره کشی کار ارزان ادامه دهند و هم وابستگی به کاپیتالیسم خارجی تداوم یابد.

 این ها در ادامه به این نظرند کاپیتالیسم داخلی و خارجی برای تداوم حیات در بهره کشی و وابستگی به دیکتاتوری و استبداد نیازمندند. برای تکمیل اضافه می کنند: این دیکتاتوری همان دیکتاتوری سرمایه بر کار است. کاپیتالیسم در همه جا یعنی دیکتاتوری سرمایه. دیکتاتوری از کاپیتالیسم گسستنی نیست.

 از همین رو راه دمکراتیزه کردن کشوردر پیوند با راه سوسیالیزه کردن و نابودی کاپیتالیسم در آن می باشد.سرانجام این شعار دادن ها با این جمله به پایان می برند که امپریالیسم آخرین مرحله تکامل کاپیتالیسم و عصر گندیدگی آن است. این عصر در ایران و در سطح جهانی مدتهاست که آغاز شده است و مدتها است که عصر کنونی عصر انقلابات پرولتری است....


 خوب . این ها همه درست. در ایران چی؟ کاپیتالیسم در ایران در کدام مرحله از تکامل خود است؟

در ایران چی؟ در ایران این کدام کاپیتالیسم و کدام مرحله از مراحل این کاپیتالیسم است که مسبب تمامی این معضلات کشوری است؟ مگر در هر کشور کاپیتالیسم مراحل تکاملی خاص خود را از سفلی تا علیا دارا نیست؟ در ایران کاپیتالیسم در چه از مراحل تکاملی خود می باشد؟

 بیاییم با مستقل اندیشی و بدون وابستگی این پرسش ها را طرح کنیم و در پی پاسخ آنها باشیم.دشمنی و خصومت با کاپیتالیسم به جای خود چیز خوبی است. اما وابستگی و عدم استقلال اندیشی هم چیز با ارزشی است. خصومت با کاییتالیسم باهمه درجات شدت آن نباید عاملی گردد که ما به دامن عدم استقلال اندیشی ودر ضمیر خود به وابستگی در بغلطیم. نباید باعث گردد که ما از فهم بدوی ترین اصول انهدام کاپیتالیسم یعنی انکشاف کاپیتالیسم دور بمانیم.

 این مخالفین دو آتشه کاپیتالیسم در کشور که آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا کاپیتالیسم در ایران را نابود کنند اتفاقا از کسانی 
اند که کمتر از همه به نابودی عملی کاپیتالیسم در کشور و در سطح جهانی می اندیشند و در پی یک راه حل عملی برای آن هستند. 

از نظر من بر این اساس این برخورد هایشان در راستای نابودی کاپیتالیسم نیست و نباید از این منظر به آنها نگریست.در سطح کشوری پایه های این نوع شعار دادن ها را باید در میان اقشار و طبقات سنتی و کهن آن شرایط اجتماعی در کشور جستجو نمود که فروپاشیده، وابسته گشته و هم از داخل و هم از خارج تحت فشار قرار دارند

.به عبارت دیگر در یک کشور در حال گذار و توسعه که تحت سلطه واقع گشته و وابسته است و در روابط میان مللی قادر به رشد و گذار مستقل و از این راه تکامل و تحول اجتماعی خود نیست  هرباره در پس سد عظیم آب های راکدی جمع میشوند که گاه در یک وزش باد به حرکت در می آیند و در این حرکت است که در ضمیر آب های مرده سودای سد شکنی نقش می بندد.

 اما در بهترین حالت باید این حرکات را به عنوان آخرین دست و پا زدن های محتضرین دانست و نه بیشتر. اما از این جا بازگردیم به سطح رشد و تکامل کاپیتالیسم درایران.

 از نظر من کایپتالیسم در ایران از مرحله سنتی، صنفی و ماقبل آزاد ش به مرحله آزاد آن می باشد. و اتفاقا این نبرد میان صنفی و آزاد است که به نحوی کلیه حوادث کلان و خرد کنونی کشور را تحت شعاع خود قرار داده است.

 به این معنا این منازعه درونی کاپیتالیسم ایرانی در راه آزاد سازی خود از نظام صنفی، بسته و فئودالی به نظام آزاد و رقابتی است که چنین کشور را به لرزه انداخته است. اتفافا همین کاپیتالیسم آزاد و رقابتی است که در سطح جهانی به سدهای کاپیتالیسم هایی برخورد نموده است که جهان را به تسخیر خود در آورده اند و از این راه مانع رشد و تکامل او در سطح کشوری شده اند. 

تصورش را بنمایید نیروهایی که این کاپیتالیسم در صورت انکشاف خود و رفع موانع داخلی و خارجی در سطح کشوری آزاد می سازد چنان عظیم است که بخش فراوانی از مصائبی که ما اکنون با آن دست بر گریبانیم برطرف خواهند شد و از جمله همین امت گرایی، واپس گرایی، مکتب گرایی و ...  را باید نام برد .


به عبارت اخری چنانچه به این کاپیتالیسم بالنده و آزاد بنگریم وجود و رشد امت گرایی و مکتب گرایی و.... نه ماحصل رشد آزاد کاپیتالیسم بل که در نتیجه انسداد چنین کاپیتالیسمی در کشور است. در کشور ما امت گرایی ، مکتب گرایی و .. دیگر مظاهر تئوکراسی و استبداد آخوندی در ارتباط تنگاتنگ با کاپیتالیسم صنفی و فئودالی و بسته قرار دارند.

 در واقع از حامیان داخلی استبداد و تئوکراسی و .... همین کاپیتالیسم صنفی و سوداگر و قرون وسطایی است که از خاصیت های آن سلطه سرمایه مالی و تجاری بر سرمایه صنعتی در آن است.

 به این اعتبار نظر به این که در امروز پایه های استبداد و دیکتاتوری و وابستگی در ایران همین کاپیتالیسم فئودالی و صنفی است لذا آن کاپیتالیسم که در نتیجه رشد و توسعه آزادانه کاپیتالیسم باید نابود شود و نابود هم خواهد شد همین کاپیتالیسم کهنه و سنتی و ارتجاعی کشور است.

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

ولایت مطلقه فقیه یعنی تجدید و بازتولید حاکمیت فئودالی روحانیت

ولایت مطلقه فقیه یعنی تجدید و بازتولید - رستوراسیون - حاکمیت فئودالی روحانیت. این را ما می دانیم و نیازی به بازپرداخت آن نیست.

 با این احتساب ولایت مطلقه فقیه از همان آغاز باز تاسیسش گزینه نا درستی بوده است. این نوع حکومت بنابر ماهیت اجتماعی و فئودالی آن تو دهانی بزرگی بوده است بر دهان ملت.

آن که می گفت من دولت تعیین می کنم و من تو دهان این دولت می زنم در حقیقت منظورش تو دهان ملت کوبیدن بوده است.

اشکال از همین جا شروع شد. به هر علتی حق انتخاب نوع دولت وقتی به یک فرد و به یک فرد مرتجع و به یک آخوند مرتجع داده میشود، وقتی ملت از حق خود در انتخاب نوع دولت صرف نظر می کند و این حق را به یک آخوند مرتجع و فئودال منش واگذار می کند نتیجه همین می شود که حالا می بینید. حال به قول ما ایرانی ها خر بیاور و باقلا بار کن.

خوشبینی نسبت به دول ذی نفع در ایران به کنار. آنها قسم خورده به خدمت به ملت خودشان هستند. صد مرحبا به آنها. اما این دولت ها اگر در درون استقلال دارند. اگر در درون آزادند، اگر در درون پیرو پیشرفتند و... اما در بیرون  صد هشتاد درجه خلاف آن عمل می کنند و این دوگانگی میان سیاست درونی و سیاست خارجی پیوسته چنین بوده است.

بر این حساب این دول از همان آغاز ابر و باد و مه و خورشید و فلک را بکار گرفتند تا ولایت  مطلقه فقیه  باز تاسیس و به عنوان آلترناتیو جانشین حکومت پادشاهی در ایران گردد.

حال با این محاسبات داخلی و خارجی این حکومت استبدادی از پستوهای تاریخ کشور مان بیرون آورده شد و در یک انقلاب مردمی با دست مردم به کرسی قدرت نشانده شد.و اجرای این پروژه از این بهتر نمی شود.

اما این ها همه در کلیتش به یک طرف. طرف دیگر کشور ماست. کشوری که در حال تحول از شرایط قرون وسطایی به شرایط مدرنیته است.

این کشور از نظر اجتماعی نیمه سنتی و نیمه مدرن دارای یک هزار مشکل داخلی و خارجی است. به این اروپا نگاه کنید. ایران از نظر قومیتی قابل قیاس با اروپا و به سهم خود یک اروپای کوچک است که ملت های گوناگونی از دیرباز در یک نظام فئودالی و اریستوکراتیک و حتی در سابق تئولوژیک در کنار هم در زیر سقف یک کشور و یک دولت گرد هم آمده اند.

این ملت ها و این جامعه های ملی از فرآیند تحولات اجتماعی در کشور یعنی  از کفه سنتی و فئودالی در شهر و روستا به کفه مدرنیته و صنعتی کم وبیش سهمی برد ه اند و بیدار شده اند.

اوضاع اجتماعی ایران به علل آغاز فرآیند تحولات اجتماعی بسوی مدرنیته دستخوش تغییر و تحولات فراوان شده است.

نظر به سلطه دول خارجی و نارسایی های نظام فئودالی - اریستوکراتیک و تئوکراتیک - در گذشته  کشور از نظر اقتصادی با هزار ویک  رشته اقتصادی به خارج وابسته گشته است.

تنوع شرایط اجتماعی - اقتصادی و تضادها میان سطوح درآمدی  اهالی ، تقسیم مردم به فقیر و ثروتمند، به سنتی و مدرن و .... این ها از مسائل و معضلات عدیده و حل ناشده مردم ماست.

حال شما این دو طرف را یعنی یک طرف پروژه باز گشت و بازسازی حکومت تئوکراتیک منهای اشرافیت را و در طرف دیگر این معضلات اجتماعی و اقتصادی راکنار هم می گذارید آنگاه با یک حساب دو   دو تا چهار تا به این نتیجه می رسید که از همان آغاز هم عیان بود

این آخوند ها و این حکومت آخوندی قادر به اداره کشور نیستند و کشور سرانجام به ورطه سقوط و ورشکستگی، جنگ داخلی، کشت و کشتار و .... هدایت خواهند کرد. و این طور هم شده است.


این که در آغاز گفته شد  نوع حکومت ولایت مطلقه گزینه مناسبی برای کشور نبوده است همین است. والا میزان و معیار دیگری که بر پایه آن بتوانیم این حکومت آخوندی و اسلامی را مظنه کنیم وجود ندارد و نخواهد داشت.

بر همین پایه این از همان طرفند های استبدادی است که هرباره  سعی  میشود از روی رفتار و کردار  سازمان ها و گروها،  بطور نمونه از وجود یک  دسته ایرانی که خواهان بازگشت و باز سازی دوباره رژیم پهلوی هستند  و یا از روی یک دسته نیروهای ارتجاعی و سنتی دیگر که خواهان احیای یک دیکتاتوری دیگر در کشورند این نظر را در میان اهالی القاء کند که توگویی استبداد آخوندی نه جوهری و ماهوی بل که ماحصل  فرآیند خشونت و لذا یک روند استبدادی شدن رژیم اسلامی در مبارزه علیه گروه ها و سازمان ها و می باشند که ماهوا همانقدر مرتجع و دیکتاتورند که رژیم جمهوری اسلامی است.

این جمله یک مقدار طولانی شد اما  محتوای آن این بود: یعنی می خواهند به ما بیاندازند که در یک کلام اگر این رژیم این شد که حالا است نتیجه خطاهای اپوزیسیون، خشونت طلبی گروه ها و در یک کلام نباید رابطه  حکومت و مردم را سیاه و سفید دید.

راست می گویند. مزخرفترین شعار این بود و خواهد بود که هرباره بیاندیشم که دیو که رود فرشته در آید.

در مبارزه اجتماعی پای خدا و حق را به پیش کشیدن و به خود اجتماعی خویش صورت الهی و چهره دشمن را با سیاهی اندوده کردن از مهمل ترین اقداماتی است که می توان  به آن مبادرت کرد و اما...

و اما باز چنین بینش را کیست که نداند  باید به پای همین مرتجعین و همین مستبدین و اذنابشان که در همان مکتب درس آموخته اند  نوشت.  والا کدام ایرانی سکولار و لائیک و کدام ایرانی مدرن و مترقی در عالم سیاست و مبارزات اجتماعی پای عقیده و الهیات و خدا و ... را به میان آورده و می آورد؟

بهر حالت باید هوشیار بود. باید حساب گروه ها و آلترناتیو سازی ها و اپوزیسیون گری ها و.... را از حساب این رژیم ملاتاریا جدا ساخت. اگر ما آلترناتیو و اپوزیسیون درست و حسابی نداریم اگر  لیبرال دمکراسی ضعیف است و اگر مدرنیته  از نظر اجتماعی عصا بدست راه می رود و....


این ها همه در کلیتش هیچ یک توجیه برای الزامی استبداد و استبداد شاهی و استبداد آخوندی و استبداد .... در ایران نمی شود. و نباید بشود

و هرباره معیار و میزان و نقطه عزیمت برای حکومت حقه در ایران باید معضلات و مشکلات اجتماعی و اقتصادی ایران و راه حلی سیاسی و حکومتی مناسب و تاریخی و مطابق بر زمانه برای آنها باشد.

و نه این که این و یا آن گروه چنین و چنان کرده است و یا این که برای توجیه استبداد آخوندی نگاه ها را به ادعای رضا پهلوی دوم و مسعود رجوی اول معطوف کنیم.

در بهترین حالت اگر رضا پهلوی، رضا دوم و مسعودرجوی  به دیکتاتور دیگری مبدل شده  است این ها نه علت بل که محصول همین استبداد ملاتاریا است و باقی خواهد ماند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

اسناد و مدارک گواهی میدهند...

اسناد و مدارک گواهی از مداخله دول خارجی ذی نفع در کشور در رویدادهای  حوادث قیام علیه رژیم سطنتی می دهند. مطابق این اسناد این دول برهبری دولت ایالات متحده آمریکا در پیروی سیاست دیرینه دولت انگلیس  از برپایی یک حکومت اسلامی در ایران موفق شدند این حکومت را سرانجام در کشور برپا سازند.

ارتجاع سیاه برهبری خمینی در ادامه همین سیاست قادر می گردد با استفاده از ناآرامی و قیام سرانجام حکومت اسلامی مطلوب را در کشور برقرار کند.

واکنش نیروهای اجتماعی کشور به  این تلاش های کشور برباد ده یکسان نبوده است.

در مقابل و در تضاد با این مساعی که نافی استقرار حکومت ملی، مستقل، پیرو انقلاب صنعتی و مدرن و دمکرات و آزاد ... بوده است طیف نیروهای ترقی خواه، لیبرال دمکرات واقع بودند.

این نیروها از همان آغاز هم در  برابر ارتجاع داخلی برهبری خمینی قرار داشتند و هم در برابر دول ذی نفع در ایران برهبری آمریکا.

از منظر نیروهای ترقی خواه، آزادی خواه و خواهان مردم سالاری اگر بخواهیم به ارتجاع داخلی و دول ذی نفع در ایران بنگریم آنگاه باید گفت نه ارتجاع داخلی در کشور نیروهای اجتماعی یکدستی را تشکیل می دادند و نه دول ذی نفع خارجی.

در این رابطه نکته ایی که تاکنون هم مطرح است برخورد نیروهای لیبرال دمکرات در قبال نیروهای ارتجاعی کشور در شهر و روستا می باشد.

در برابر نیروهای ارتجاعی کشور و حرکاتشان و منازعات درونی شان و سرانجام اتحادشان بر علیه لیبرال دمکرات ها
من تنها قادرم یک نکته را پس از این همه کشمکش ها و فراز و نشیب ها عنوان کنم.

مهترین ضربه ایی که بر پیکر نحیف لیبرال دمکراسی تا کنون در این رابطه وارد آمده ناشی از تکیه بر نیروهای ارتجاعی، در ازای تکیه بر اتحاد درونی نیروهای ترقی خواه و لیبرال دمکرات بوده است.

در توجیه تاکتیک اتکاء بر نیروهای ارتجاعی معمولارویه «حرکت همه چیر هدف هیچ چیز»  یاری دهنده بوده است. این نظر گاه معمولا اهداف نهایی لیبرال دمکراسی را قربانی تاکتیک و حرکت می کند و تا جایی پیش می رود که صرف مخالفت و صرف قیام و اعتراض نیروهای اجتماعی کافی است که ماهیت ارتجاعی و اهداف شوم تاریخی این نیروها که برضد لیبرال دمکراسی است نایده انگاشته شوند.

از همین رویه است که مطالبه آزادی مطلق و بی قید و شرط سیاسی ناشی می شود.

این بینش عملا عنایتی به ماهیت  نیروهای ارتجاعی ندارد. صرف اعتراض و مخالفت این نیروها ارتجاعی پیوسته موجبی است که به بهانه های گوناگون اتحاد عمل و حتی پیروی از نیروهای ارتجاعی و انتقال آنها به صفوف انقلاب و حرکت آزادی و. دمکراسی خواهی تجویز شود.

بطور مثال ماهیت ارتجاع سیاه و اتحاد شوم این ارتجاع با دول ذی نفع  در صورت لزوم برای بر پایی یک حکومت اسلامی در ایران یک پدیده نا آزموده و نا شناخته ایی را تشکیل نمی داده است. نسل ها در ایران دست های پنهان استعمار در پس ارتجاع سیاه و شیخ و شاه را تجربه کرده بودند.

پس چگونه است به سرعت ماهیت ارتجاع سیاه برهبری خمینی و تلاش او در سرکوب انقلاب و لیبرال دمکراسی در کشور نادیده انگاشته شده و  از همان آغاز نیروهای لیبرال دمکرات متحدانه بر علیه این ارتجاع دست به مقاومت و قیام نمی زنند؟

برای پاسخ به این پرسش لازم می دانم به نقش نیروهای میانه نیشین و دو آلیستی اشاره کنم که به نام ملی و مذهبی میان ارتجاع و انقلاب در نوسان بودند و بر اساس نوسانات و تزلزل اجتماعی شان بذر آشتی و مماشات و به همان اندازه توهم نسبت به ارتجاع را درمیان صفوف انقلاب و لیبرال دمکراسی  پراکنده می کرده اند.

نباید فراموش کرد ارتجاع سیاه برهبری خمینی با مساعدات این نیروهای سانتریستی موفق شد ارتجاع و ضد انقلاب در کشور را در جامه انقلاب  بار دیگر مستقر سازد و در ادامه موفق شد حرکت مردم بسوی آزادی و دمکراسی را مسدود سازد و حکومت ارتجاع و نعلین را  از نو از پستوهای تاریخ کشور بیرون آورده و در کشور بازسازی کند.

خمینی و ارتجاع سیاه که از همان آغاز با مساعدت آمریکا مترصد به قدرت رسیدن و سرکوب انقلاب و لیبرال دمکراسی درکشور بود هرگز به مقاصد خود بدون کمک ملی - مذهبی ها که میان ارتجاع سیاه و لیبرال دمکراسی مانند پلی ایستاده اند نمی توانست دست یابد.

این نیروهای میانه نشین تا به امروز از عوامل توهم پراکنی پیرامون حوادث ایران، نقش ارتجاع سیاه، دول ذی نفع و.... می باشند.
جالب توجه در این رابطه نحوه تاریخ نویسی این میانه نشینان از وقایع انقلاب و... در ایران است.

این ها خوانندگان را در انبوه از رویدادهای منفرد سرگرم و سرانجام چنین جلوه می دهند که توگویی این ها نه از ماهیت ارتجاع سیاه در ایران چیزی می دانستند و نه از ماهیت دول ذی نفع.

به ظاهر بر این ها نظر به ناآگاهی در تنه انقلاب رابطه پنهایی دول ذی نفع با ارتجاع به رهبری خمینی و مقاصد ایندو در سرکوب انقلاب و لیبرال دمکراسی روشن می گردد.

این ها بطور مثال حرکت نمایشی سفارت گیری که شوی نمایشی و محصول همکاری آمریکا و ارتجاع سیاه برای گمراهی مردم بوده است را این چنین جلوه می دهند که توگویی آمریکا عامدانه برای وارد کردن ضربه بر چهره انقلاب و اتهام حکومت به تروریسم خود از صحنه گردانان پنهانی این گروگانگیری بوده است.

به یک عبارت دیگر ارتجاع سیاهی که از دیرباز توسط آمریکا در آب نمک خوابیده شده و به عنوان آلترناتیو برای روز مبادا در نظر گرفته شده با این که مدت زمانی است که در اتحاد با آمریکاست و با این که طرح حکومت اسلامی در ایران از دهه ها پیش طراحی شده و از ماه ها در کشور به مرحله اجرا درآمده و کلیت بازگشت دوباره خمینی نیتجه همین اجرا طرح قدیمی است این ها مسائل را این گونه جلوه می دهند که توگویی در سینه حوادث براین ها طرح توطئه آمریکا و خمینی بر علیه نیروهای ملی مذهبی و بطور مثال علیه آقای بنی صدر و یا بازرگان و... آشکار شده است.

و به این نحو کلیه این اقدامات از پیش تعیین شده و دیرینه تا سرحد یک سری توطئه علیه قهرمان ملی و مذهبی تنزل داده میشود. ماجرای گروگان گیری به همین گونه در چارچوب اقدامی مشابه علیه پرستیژ همین نیروها جلوه داده می شود...

در این جاست که باید گفت نه تنها اقدامات سازش کارانه  ملی مذهبی با ارتجاع سیاه برای کشور خانمانسوز بوده است بل که این توهم پراکنی ها که این ها به نام تاریخ نویسی و یا بهتر بگوییم قهرمان سازی و شخصیت سازی راه انداخته هیچ ثمری برای کشور نخواهد داشت.

در ازای این ما باید امروز به ضعف نیروهای لیبرال دمکرات و چرایی عدم اتحاد هرباره شان و عدم مقاومت متحدانه آنها در برابر ارتجاع و مداخله گران خارجی که کمر به سرکوبشان بسته بودند و موفق هم شدند  بیافکنیم و این علل را جستجو و پیداو برطرف سازیم.

والا تن دادن به توهم پراکنی ها ملی مذهبی که کلیه در راستای توجیه خودشان و در راستای قهرمان سازی و راه اندازی کیش شخصیت برای قهرمان رمان خودشان می باشد  انقلاب و لیبرال دمکراسی را به جایی راهنمون نخواهد شد.


۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

کاپیتالیسم و آلترناتیو تاریخی آن!

  برخی از کاپیتالیسم و شکل مخالف آن یعنی از سوسیالیسم سخن می رانند.  اول از همه باید در نظر داشت این ها مکاتب نیستند. البته  می توان برپایه آن  ها مکتب سازی نمود و ابدئولوژی ساخت و از این حرف ها. این اما یک حرف دیگری است. اما تاجایی که به کاپیتالیسم واقعی مربوط می شود  و مبنای من در این جاست  نمی دانم که آیا این برخی  می دانند تاریخ کاپیتالیسم به مفهوم رایج و متداولش ازفاز انقلاب صنعتی و اختراع ماشین و رواج فابریک ها و... آغاز نگردیده است؟

 البته افرادی نظیر من  تاریخ کاپیتالیسم و کاپیتال گرایی را با تاریخ  مدنیت و آغاز برده داری پیوند می زنند و اما اگر از این نظر هم گذر کنیم مطابق نظر دیگر تاریخ کاپیتالیسم  به برهه ایی از زمان در قرون وسطی باز  می گردد. و این  باز تغییری در اصل موضوعی که بیان می شود ایجاد نمی کند.

در هر حالتی باید در نظر داشت کاپیتالیسم در گام اول یک پدییده اقتصادی - اجتماعی است. این پدیده در این جا خواه در شکل مناسبات آن - مکانیسم -  و خواه در شکل یک نظام اقتصادی - اجتماعی مد نظر است.

به این اعتبار کاپیتالیسم به عنوان یک مکانیسم در روند هستی پذیری و نظام پذیری اش به یک نظام اقتصادی - اجتماعی مبدل می گردد. فاصله اولی به دومی یک فرآیند کم و بیش طولانی است.

لاکن در مورد رژیم و نظام های سیاسی و این مورد که برخی از کاپیتالیسم  در وهله اول نه یک نظام اقتصادی - اجتماعی  بل که  بطور اتوماتیک  یک نظام سیاسی و یک نظام حکومتی و به این معنا دیکتاتوری سرمایه می فهمند، باید عرض کرد نظام های اقتصادی - اجتماعی مبنای نظام های سیاسی می باشند و اولی زیرساخت و دوم روبنا می باشد.


 البته نباید از نظر دور داشت نظام های اقتصادی - اجتماعی و برای این مبحث ما کاپیتالیستها از بدو هستی شان در هر کشور به دنبال این  هستند که نظام سیاسی آن  کشور را از آن خود کنند. در این رابطه یکی از موفقیت های انگلیسی ها در همین بوده است که  در قرون وسطی این ها   مدیریت سیاسی را به کاپینالیستها  محول نمودند.

 همین امر به سهم خود به این کشور مساعدت بسیار و اساسی  نمود که  بعد ها در  فاز  انقلاب صنعتی در انگلستان که یک انقلاب کاپیتالیستی بود مانعی سر راهشان پدیدار نگردد.

 اما  از این جا باز گردیم به ایران خودمان. ما در کشور از دیرباز مانند انگلستان و فرانسه نه داری نظام پارلمانی بودیم و نه مانند انگلیس  قدرت را  به کلاس کاپیتالیستهای ایرانی محول نمودیم. از همین رو آغاز متداول شدن انقلاب صنعتی و توسعه فابریک ها در ایران که بعدها و خیلی بعد شروع شد، همراه گشت  با برهه ایی از تاریخ سیاسی کشور  که در آن مقطع نفوذ روسیه و انگلیس در ایران به آنچنان مرحله از رشد خود رسیده بود که متاسفانه مانع از مدرنیزه کردن کشور  می گشت.

 در راستای همین موانع خارجی  بعدها که  محمد رضا شاه انقلاب صنعتی و سفید خود را به هر علل  آغاز  نمود این امر با مخالفین شهروندان سنتی، بازاریان و تجار ایرانی و .. به رهبری روحانیت مواجه شد.

 همان گونه که ما اکنون به سند کشورهای عربی می بینیم در ایران که بر پایه و در اثر اصلاحات شاهی شلوغ شد اروپایی ها و آمریکایی ها با مشاهده به مخاطره افکنده شدن قدرت شان در کشور مبادرت به یک ائتلاف قدرت با خمینی نمودند و اسباب سریع انتقال قدرت به آنها را فراهم کردند و متعاقب آن شاه ایران  را نظیر مبارک مصری از کشور فرا خواندند.

هدف این اقدامشان از انتقال قدرت سیاسی به سند همین کشورهای عربی این بود که پایه های قدرت سیاسی در کشور به دست نیروهای نیافتد که  به نحوی از انحا خارج از دایره اعتبار سیاسی شان می باشد و این امر برای  آنها که آنزمان  اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق هنوز از موجودیت برخوردار بوده مفهوم وسیعتری از امروز داشت.

 بنابراین اوصاف رژیم های کاپینالیستی که برخی مد نظشان است و آنرا در ایران از دیرباز مشاهده می کنند مفاهیم هرباره مجردی نیستند. به این اعتبار هم رژیم گذشته یک رژیم کاپیتالیستی بود هم رژیم کنونی و هم رژیم آتی که لیبرال دمکراتیک خواهد بود.

 اما همان گونه که پیشتر هم عرض نمودم نقصان اصلی در کشور ما این است که از ازمنه های کهن قدرت سیاسی مانند انگلستان و سپس فرانسه  به کاپیتالیستهای ایرانی سپرده نشد بل که حکومت ها در ایران پیوسته حکومت های وابسته و یا حکومت های فئودالی باقی ماندند که پایگاه  اجتماعی خود را داشتند و از همین رو مدام می کوشیدند این و یا آن پروژه که بسود و منافع اجتماعی خودشان بود  را به مرحله اجرا بگذارند و یا  اگر هم همان منافع ایجاب می کرد  با پروژه خودشان از در مخالفت در آیند.

 یعنی پیوسته در کشور یک کاست سیاسی تشکیل شده بود که مرتب ساز خود را می نواخت.و حالا هم همین طور است.

از این رو از نظر من چنین  مسائل اساسی در کشور را رها کردن - مسائلی که از دیرباز درکشور زیر ساختی نشده اند -  و متعاقب آن یکجانبه به کاپیتالیسم چسبیدن و در همان رابطه پای سوسیالیسم و عدالت اجتماعی را به میان کشیدن مفید به حال ما نبوده و نخواهد بود.

این را من هم در رابطه با پیروان کاپیتالیسم و هم در رابطه با مخالفانشان عرض می کنم. و تکرار می کنم از اشکالات اصلی در کشور ما این بوده و است که کاپیتالیسم ایرانی هرگز در قدرت سیاسی نبوده است و آنچه بوده نظیر  رژیم  فعلی یک کاست سیاسی بوده که دارای ریشه های فئودالی و اشرافی خاص خود بود اما در رابطه با همان ریشه های فئودالی و پایگاه اجتماعی اش-  فئودال ها - متعهد به یک نظام پارلمانی و مشورتی و به اصطلاح امروزی نهاد خرد جمعی نبود.

بنابر این نه از سر وجود کاپیتالیسم و نظام کاپیتالیستی - به مفهوم اقتصادی - اجتماعی آن - در کشور می توان به داوری نظام سیاسی آن کشور پرداخت و نه بر عکس از مبنای سیاسی وفئودالی و یا تئوکراتیک به این نتیجه اشتباه آمیز رسید که کاپیتالیسم و یا نظام کاپیتالیستی به مفهوم اقتصادی و اجتماعی اش در کشور موجود نیست و یا در صورت موچودیت   سلطه اجتماعی - اقتصادی خود را بر دیگر نظام های اقتصادی و اجتماعی کشور اعمال نمی کند.

بهر حال باید توجه داشت نظام کاپیتالیستی به مفهوم اقتصادی - اجتماعی  در کشور پیوسته در پی آن بوده است که از راه سلطه یابی اجتماعی - اقتصادی هم حائز سلطه سیاسی گردد و به این معنا  فرآیند کمال یابی  خود را به فرجام نهایی برساند.

اما این در کشور ما به علل عدیده داخلی و خارجی تاکنون میسر نشده و اگر هم می بینیم که کاپیتالیستها از راه سلطه اجتماعی - اقتصادی شان هم دارای نفوذ سیاسی  شده اند و یا نظیر رژیم شاه یک قشر از کاپیتالیستهای درباری و دولتی شکل گرفت که وابسته به خارج بودند  و یا نظیر رژیم کنونی در آن تجار و بازاریان و... سهیم گردیده اند و غیره این ها همه گواهی از این می دهند که در  سر راه تبدیل  سلطه اقتصادی - اجتماعی به قدرت و حاکمیت سیاسی  کاپیتالیست ها در کشور موانع وجود داشته است.

در این میان مهمترین فاکتور و پارامتر تحول اقتصادی- اجتماعی در نظام کاپیتالیسم در ایران است که در این رابطه باید به انقلاب در صنعت و تجارت کشور و موانع داخلی و خارجی سر راه آن اشاره نمود.

در رابطه با مبحث کاپیتالیسم در کشور و آلترناتیو تاریخی  آن باید یک نکته مهم را هم خاطر نشان ساخت.

همان گونه که می دانیم برخلاف بینش خرد گرایان و اندیشمندان - فلاسفه -  تاریخ اجتماعی انسان پیرو اندیشه ها و فلسفه های مصلحان جهان نیستند.

بطور مشخص تر  کاپیتالیسم - صرف نظر از تاریخ پیدایش آن در جهان و سپس توسعه و نظام پذیری و تحولات درونی آن در هر نقطه آن -  تاریخ اندیشه و تاریخ فلسفه نیست.

این کاپیتالیسم و تاریخ توسعه و تحول آن در هر نقطه را نه مصلحان کشورها خلق کرده اند و نه آلترناتیو تاریخی اش را این مصلحان خلق خواهند کرد.

تاریخ هر کشور همان گونه که در مقطعی از تکاملش کاپیتالیسم را خلق و سپس تکامل داد، همان تاریخ به همان علل و بیشتر  در مقطع دیگر از سیر تکامل خود نظام های اقتصادی- اجتماعی عالی تر و به تبع آن نظام سیاسی متکامل تر را خلق خواهد کرد.

اما هرباره باید دانست تاریخ تکامل اجتماعی انسان اگر ساخته و پاخته مصلحان و اندیشمندان کشورها نیست از دیگر سو شخصیتی جدا از انسان نیست.

این انسان است که هرباره در کشور خود تاریخ  آن کشور را می سازد و انسان آلت بی اراده دست تاریخ کشور خود نیست!

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

آقای خامنه ای مجمع تشخیص مصلحت را "مظهر خرد جمعی در نظام" دانست


اخیرا آقای خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی ایران و قدرت مند ترین مرد کشور با این که قدرت مطلقه اش در نظام فعلی نهادینه شده و از این رو بدون چون و چرا است در طی اظهارتی در دیدار و نشست با اعضای مجمع تشخیص مصحلت نظام به انتقاد هایی که در کشور در این رابطه وجود دارد در یک پاسخ گویی تلویحی به منتقدین قدرت مطلقه اش  به مورد خرد جمعی در نظام سیاسی کشور اشاره نمودند و با زیر سوال بردن موجودیت قدرت مطلقه در نظام کشور،  مجمع تشخیص مصلحت  را ،  "مظهر خرد جمعی در نظام" دانسته و تأکید کرد:


بخشی از اساسی‌ترین مسایل کشور در مجمع حل و فصل می‌شود که این موضوع نشانگر جایگاه بسیار مهم مجمع تشخیص مصلحت نظام است.

آقای رهبری در ادامه در تبیین جایگاه بسیار مهم و رفیع این مجمع که مظهر خرد جمعی در نظام است یعنی در واقع یک تو دهنی به دهان ولایت مطلقه فقیه و استبداد و مظهر خرد جمعی در کشور می باشد، افزود:

مشورت دادن به رهبری برای سیاستهای کلی نظام و تنظیم این سیاست‌ها که در واقع هندسه اساسی نظام و قوای سه گانه است، یکی از کارهای دارای اهمیت بالای مجمع تشخیص مصلحت نظام است.... وظیفه دیگر مجمع، تشخیص مصلحت در مواردی است که بن بست بوجود می‌آید

آقای رهبری که از موضع رفیع و مطلقه شان سخن می گفتند در ادامه اظهار داشتند: اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام باید در دوره جدید، ضمن حضور جدی، با پشتوانه کار‌شناسی و بررسی دقیق موضوعات، با طراوت و نشاط به وظایف خود عمل کند.

به این ترتیب ولی فقیه با یک چرخش دست، نظام مطلقه فقیه و رهبری را که به استبداد مطلقه فرد رهبری متکی - است به یک نظام متکی بر خرد جمعی مخالفین مبدل می گردانند و سرآخر به وظیفه این رکن اساسی -خرد جمعی- اشاره به نزدیک می دهند یعنی مشورت دادن به رهبری در تنظیم سیاست ها از راه بررسی دقیق موضوعات و به نحو با طرافت و نشاط و مثبت نگری و....

از سوی دیگر همان رهبری و حتما بار دیگر به صلاحدید مجمع مشورتی در سیاست گذاری های کلان کشوری سال جدید و جاری را  سال   «حمایت از تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی» نام  نهادند

و آقای هاشمی رفسنجانی در ارتباط با همین نام گذاری  در آغاز افتاحیه مجمع خرد جمعی اظهاراتی ارائه داشته اند که  خبر انلاین آنرا بدین گونه نقل کرده است:


به گزارش خبرآنلاين، اولين جلسه دوره جديد مجمع تشخيص مصلحت نظام، امروز با حضور اعضاي جديد تشكيل شد. آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در اين جلسه، با تبريك سال جديد و تشكر از حُسن همكاري كليه اعضاي دوره قبل و آرزوي موفقيت براي اعضايي كه در اين دوره حضور ندارند، به اعضاي جديد خيرمقدم گفت.
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به درايت و هوشمندي رهبري معظم ا نقلاب در نامگذاري امسال، اين نامگذاري را بسيار حساب شده و با توجه به شرايط موجود كشور عنوان كرد و افزود: حمايت از توليد، از ضروري‌ترين امور مقطع كنوني محسوب مي شود.
وي حمايت از سرمايه را به دليل نيازهاي داخلي كشور مهم ارزيابي كرد و گفت: به نظر مي‌رسد اين موضوع در بخش‌هاي منابع انساني و طبيعي مقداري در معرض ركود است كه در هر دو بخش نياز به برنامه‌ريزي كامل، به روز و پيگيري جدّي، ضروري به نظر مي‌رسد.
او توجه به حمايت از كار را نيز از ويژگي‌هاي خاص نامگذاري امسال توصيف كرد و گفت: نيروهاي كار موجود به ويژه تحصيلكرده‌ها كه به‌رغم آمادگي براي اشتغال، سرگردانند و همچنين صيانت از نيروهاي موجود در بخش‌هاي كشاورزي و صنعتي و مديريتي كشور بايد با توجه به تأكيد رهبري مورد توجه و عنايت خاص مسئولان قرار گيرد.

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، ضرورت عملي كردن عناوين نامگذاري امسال را به دور از شعارزدگي و صرفاً تبليغاتي، مورد تأكيد قرار داد و گفت: از كليه دستگاه‌ها و مسئولان نظام، به ويژه قواي مقننه، اجرائيه و قضايي انتظار مي‌رود، براي عملي كردن اين شعار، اقدامات جدّي‌تري انجام دهند.


پس با این  حساب نظام ولایت مطلقه فقیه با بازوی مشورتی اش که مظهر خرد جمعی نظام است به این  نظر  رسیده اند که نه این که بطور کلی و این از اهداف انقلاب بوده که کشور راه تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی را پیش گیرد، به هستی های انگلی در اقتصاد، جامعه و سیاست پایان دهد  بل که همان گونه که آقای رفسنجانی می فرمایند اين نامگذاري بسيار حساب شده و نشانه درایت و هوشمندی رهبری مفظم انقلاب و با توجه به شرايط موجود كشور  حمايت از توليد، از ضروري‌ترين امور مقطع كنوني محسوب مي شود

پس ایران کنونی که در سایه استبداد انگل ها و زالو ها در عرصه های گوناگون رنج می برد نظر به شرایط کنونی و تحریمی در پیروی از سیاست های هوشمندانه رهبر معظم انقلاب راه حمایت از تولید ات ، کار و سرمایه های  ایرانی پیش گرفته است.

راستی این به چه معنی است؟

آیا این به معنا است که نظام استبدادی و انگلی آخوندی به همراه   یک مشت دیگر  از انگل های اقتصادی و... که به جان و پیکر نحیف کشوری در حال توسعه نظیر ایران  افتاده اند حال به سر خرد آمده اند و  نظر به شرایط تحریمی که خود از مسببان اصلی آن هستند و این ها برحسب ماهیت اجتماعی شان عامدانه و آگاهانه و با سیاست و کیاست بر گردن کشور انداخته اند اکنون توبه سیاسی کرده و من بعد   سیاست و مدیرت کلان کشوری خود را تصمیم دارند به گونه ایی تنظیم  کنند که بر پایه خرد جمعی و کارشناسی عملی و پوزیتیو با کاربرد همه قوای کشوری و لشکری، با اختصاص دادن همه درآمدها کشور در جهت حمایت از کشاورزان، صنعتگران، کارگران و.... و هزینه کردن در آمدهای نفتی درمسیر گفته شده و پرهیز از اتلاف آنها در جهت مصارف بی هوده که نظام آخوندی و مکتبی و نظامی مسبب آن است و سر آخر با دست برداشتن از حمایت نظام مافیایی و انگلی و ضد تولید و ضد ملی که با نظام انگلی تر یعنی نظام آخوندی دست در دست پیوند خورده است انقلاب دیگری براه افتد و یا بهتر بگوییم آب های رفته از جوی را بازگشت داده و انقلاب ضد سطلنتی و ملی را دوباره و از نو راه اندازی کنند؟


آیا براستی از اظهارت رهبری پیرامون خرد جمعی و سال حمایت از تولیدات و سرمایه و کار ایرانی باید این گونه فهمید؟

به نظر من هر ایرانی حامی تولیدات و کار وسرمایه ملی و وطنی، هر ایرانی خواهان توسعه و قدرت گیری یک ایران تولیدی و مولد که ریگی در کفش ندارد و به نحوی از انحا بدور از زندگانی انگلی، ربا خواری، بنداز وبفروشی، واسطه گری ودلالی، دقل بازی، کلاهبرداری و ساندیس خواری ومزدوری ... امرار معاش می کند و سرآخر هر ایرانی آزادی خواه . مردم سالار و شریف که ارتباط میان آزادی و مردم سالاری و شرافت در فضای کشور و در مدیرت کلان کشور از یکسو و از سوی دیگر ایرانی مولد و ترقی خواه را بخوبی و بطور عملی میداند ، در شرایطی واقع است که عملا و نظر به این که خود دستی در کار دارد بر شالوده موازین تجربی و عملی خویش در کشور سخنان این دقلبازان کهنه کار سیاسی که بنام رهبری و رئیس مجمع در حال رنگ کردن و فریب دادن دوباره مردم در شرایط جدید و حساس کشوری می باشند را مظنه و  خود به تنهایی صحت و سقم آن را ارزیابی نماید.

اجازه دهید در یک کلام عرض کنم: این دقلبازان سیاسی نه خواهان این هستند و نه می توانند ایران عقب مانده و در مانده اما ثروت مند از دلار های نفتی را با خرد جمعی و از طریق کارشناسی بسوی تمدن های بزرگ و بسوی ایران مولد، ازاد و مردم سالار هدایت کنند.

این ها و سایر همپالگی هایشان در ایران با سوار شدن بر منابع عظیم و سرشار ثروت ملی کشور به طرق گوناگون نظیر بنیاد ها، کمیته های امام ، درآمدهای نفتی و غیره و غیره و نظر بر این بر این اساس گفته شده اجتماعی آن بنا و سازماندهی نظامی و سیاسی که به این شبکه عظیم دزدی و هستی انگلی به خود داده اند کوچکتر از آن هستند که اکنون یک الف آدم به نام رهبری که در این میان سرکرده همه دزد ها و دغلبازان و انگل ها و ... گشته است از امروز به فردا تغییر سیاست داده و ایرانی انگلی شان را به ایران تولیدی ما مبدل سازند.

عرض کردم والا هر فرد ایرانی دست اندرکار و دلسوز و شریف که از این ها نبوده و نیست بهتر از من  و بیشتر از من می داند که فرمایشات این رهبری و آن شریک دزدش رفسنجانی یک مشت خزعبلات با مصرف داخلی است.

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

شهروند کیست؟ بخش ششم

در راس طبقاتی که در ایران امروز   از  پس ماندگان انسانی و اجتماعی عصر فئودالیته و قرون وسطی  اند و عملا دیگر حائز هیچ قوه مولده و بالندگی  نمی باشند و به طبقات انگلی و سربار و ترمز برای حرکت کشور مبدل شده اند،   طبقه روحانیت قراردارد.

البته این سر مخروط ارتجاع کشور است. ما در ایران امروز اشرافیتی نداریم مگر ادعاهای اشرافی  و این به جای خود ضربه  بزرگی است که بر بدنه فئودالیته وارد شده است.

 لاکن دیگر طبقاتی که این روحانیت قرون وسطایی را بر سر کار نگه داشته اند و در سه دهه پیش با وساطت همین روحانیت مرتجع دارای قدرت سیاسی در کشور شده اند باید شهروندان سنتی، تجاری، کسبه، صرافان و... در شهر و روستاهای کشور  را نام برد.

در این مجموعه سنتی از شهروندان گذشته در شهرو روستا  نظر به رابطه فقر و ثروت طبقات و اقشار بالایی و دارای ثروت و مکنت، تجار و بنکداران، صرافان و بازاریان دم کلفت از همه بیشتر به چشم می آیند

از منظر شهروند امروز ایرانی و از منظر آن تحول اجتماعی که شهروند امروز  محصول آن است،  و در طی آن هستی میبابد  ایران گذشته، مدنیت پیشین و شهروند کهن  بخصوص در رده های بالا که حول و بر روحانیت پرسه می زنند مشتی زالو، انگل و بیکاره ایی بیش نیستند که هرباره خاصیت شان در این است که چگونه و از چه راه بازدارنده حرکت و تحول در کشور، و این که از چه راه ساده و آسانی خون مردم را در شیشه کرده و ثروت های باد آورده بانکی ، تجاری و ... به جیب بزنند.

از این منظر - شهروند نو - این شهروندان را شهروند خواندن اگر نگوییم خنده دار است اما جدا زور دارد.

این مشت شکمباره و هرزه و انگل و... را   که هرباره به تنها چیزی که در کشور برایشان مطرح نیست ارزش های شهروندی و حقوق شهروندی و احترام به دیگر شهروندان، به حقوق مدنی و حقوق پوپلیک  می باشد جدا زور دارد به خاطر ظواهر شهروند خواندن.

این ها امروزه به سرکردگی روحانیت مرتجع و اشرافی آن دارو دسته اجتماعی را  در کشور تشکیل می دهند که مانند یک غده سرطانی به جان شهروندان امروزی و حتی شهروندان دیروزی در لایه های پایینی افتاده اند.

باید توجه داشت این سطور اخیر بر پایه ارزش های شهروند امروزی و از منظر شهروند نو ایرانی نوشته شده اند والا حساب آندسته ایرانیانی که از همان آغاز مدنیت شهروند محسوب نمی شدند و در آغاز ما به آنها اشاره نمودیم از حساب شهروندان امروزی جدااست.

مبحث ما در این بخش پیرامون مناسبات شهروندان در طول تاریخی نسبت به یکدیگر است.

باید توجه داشت که در قرون وسطی این جامعه صنعتی و پیشه وران و صنعتگران بودند که بنام شهروند  ودر اتحاد با رعایا برعلیه روحانیت و اشرافیت  قیام نمودند و پیوسته بر حقوق شهروندی که از آن ها سلب شده بود تکیه داشتند.

پس از انقلاب صنعتی و فابریکی  شهروندانی که مدعی مولد بودن و بالندگی در کشورگشتند  و این ادعا را علم کردند  صاحبان فابریک بودند. این شهروندان نو به همراه طبقه میانی - کارشناسان، وکلا، مهندیسین و تکنیسین ها و.... /  درفش شهروندی را  علم ساختند و خواهان کسب حقوق شهروندی از دست طبقات حاکم و شهروندان پیشین شدند.

بر پایه موازین جدیدی که این شهروندان نو مطرح نمودند ، دیگر موازین گذشته شهروندی حائز اعتبار پیشین نبود و دیگر شهروند گری با آن مسئولیت های اجتماعی واخلاقی نمیتوانست در دنیای و ایران امروز از سوی شهروندان پیشین نمایندگی گردد .

حالا هم پس از انقلاب فابریکی در کشور بیش از یک سده است که میان موازین پیشین  و نوین شهروندی و در جوا ر و به موازات آن دو مبارزه کارگران بر علیه کلیه موازین شهروندی خواه نو و خواه کهن در جریان می باشد.

بدون تردید تاریخ کشور در مرحله جاری  اش با مبارزات اجتماعی شهروندان سنتی و نوین با یکدیگر رقم می خورد و جان مایه می گیرد.

البته مبارزان حقوق بشر و حقوق انسانی،  و برای استقرار عدالت اجتماعی و یک جامعه انسانی ،  ناظران خاموش این تنازع میان شهروندان کهن و امروزی نیستند و باقی  هم نخواهند ماند.

در عصر نو شهروند جدید ایرانی از هر جهت به همکاری و همراهی کارگران خود نیازمند است.

از همین رو این بزرگترین اشتباه شهروند امروزی است که به جهتی در ازای کارگران نو متحدان خود را در صفوف مقابل در میان شهروندان سنتی بجوید.

به نظر می آید در تعریف شهروند امروزی باید به واهمه این شهروند در برابر  بردگان امروزی اش  اشاره نمود.

شهروند امروزی مانند شهروند دیروزی با دو مشکل مواجه است


  • دستجاتی که او باید آنها را با وحشی و بربر خواندن از خود بدور سازد. و اما این کار در دنیای امروز به سادگی گذشته نیست
  • بردگانی که او بر گرده شان سوار است و در سطح جهانی دیر و یا زود  آزاد خواهند شد


شهروند کیست؟ بخش پنجم

و یا فئودال ها مبدل به نیروهای انگلی و پارازیت میشدند و سپس با انقلاب صنعتی این بورژوازی سنتی و فئودال بود که مبدل به زالوهای اجتماعی گشتند و مورد تنفر بورژوازی صنعتی و بالنده قرار گرفتند و...

این ها همه بر اساس تغییرات مدامی بود که در جامعه شهروندی  صورت پذیر می گردید و در خود مبدل به شالوده ایی می گشت که بر آن اساس در معانی شهروند کیست تغییر رخ دهد.


شهروندان پیوسته شهروندان پیشین و سلف خود را از درجه شهروندی ساقط کرده و با محروم سازیشان از حقوق شهروندی عذر تاریخی شان را خواستار شده اند.

همان گونه که در بالا گفته شد اسقاط نظام و جامعه و مناسبات برده داری توسط فئودالیته و سپس  انهدام کلیت فئودالیته در  شهر و روستا  توسط انقلاب صنعتی، این ها هرباره ممکن نبودند و امروز هم نمی شوند مگر هرباره شهروند نو با ادعای این که شهروند کهن مطابق با ارزش های شهروندی نیست، تاریخا زوال یافته ، فرسوده است، تاریخ مصرفش بسر آمده و ... او را از صحنه هستی خارج گرداند و یا اصلیت خارجش سازد و غیره.


ادراک این مکانیزم حذف تاریخی که همان راز مکانیزم تکامل و پیشرفت در مدنیت است برای ما ایرانیان که در میانه انقلاب صنعتی ایستاده ایم و گیر کرده ایم مهم است.

امروزه این خود شهروندان هستند که شهروندی را به شکل فئودالیته آن در شهر و روستا پذیرا نیستند و  از همین رو نمی پذیرند که شهروند امروز ایرانی به همان صورت سلفش در قرون وسطی یعنی به شکل فئودالی در شهرو روستا تعبیر و تفسیر شود.

 از این رو باید از شهروندان امروزی در ایران پذیرفت که عصر قئودالیته در  صنعت و فلاحت در کشور به سر آمده است. آن قوای مولده، تجاری و بانکی که نظامات فئودالی در صنعت و کشاورزی در کشور  داشته اند و آن اقتصاد و  نظام ها و نهاد هایی که فئودالیته در صنعت و فلاحت فرا خوانده بود و از قرن ها در کشور از موجودیت برخودار  اند  مدتها است که دیگر قادر به ارضای نیاز های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی و حقوقی و روحی کشور نیستند

این نظام ها و نهاد ها که در رژیم جمهوری اسلامی در یک رنسانس و رستوراسیون دوباره سازی  شده اند و از پایه های نظام سیاسی کشور و مدیریت قرار گرفته اند،  مدتها است یا به شکل فروپاشیده اش وجود دارد و یا به شکل وابسته و به اصطلاح مدرنیزه شده اش.

امروزه بر پایه ارزش های شهروند امروزی شهروند کهن ایران در صنعت و فلاحت یا ساقط شده است و یا بقایای این شهروند که هنوز باقی مانده دیگر حائز قوه مولد  و خلاقیت نیست.

به همین گونه است این واقعیت  در مورد  طبقات  جامعه فئودالی در شهرو روستا یعنی گروه های انسانی و اجتماعی جامعه شهروندی گذشته. مصداق می یابد

برای این منظور نگاهی بیاندازیم به طبقات انسانی که در فئودالیته در شهر و روستا مطرح بودند و هم اکنون کماکان در کشور  به شکل رسویات و ته مانده ها  از هستی برخوردارند لاکن از منظر شهروند امروزی نمی توانند شهروند محسوب گردند چرا که  حائز ارزش های شهروندی به مفهوم امروزی آن نیستند

ادامه دارد...

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

شهروند کیست؟ بخش چهارم

اما اگر جامعه زیردستان تاریخ جداگانه  ایی  و منفک از تاریخ مدنی وتاریخ شهروندی داشته است که به موازات تاریخ مدنیت کشیده میشود  در نگاه به تاریخ شهروندی و مدنی به این نکته بر می خوریم که این جامعه های یکی پس از دیگری از دل جامعه   پیش از خود سر بر آورده اند.

بطور نمونه جامعه فئودالی از جامعه برده داری و در نتیجه تکامل آن سر بر آورد و جامعه صنعتی در نتیجه جدایی صنعت از کشاورزی برای نخستین  از دل جامعه فئودالی پدیدار شد.


جامعه صنعتی در روند تکاملی خود  نظیر روند تکاملی جامعه فلاحتی - که  دو مرحله باستانی و قرون وسطی را درپی داشت -  تاکنون در روند تکاملی و انبساط خود چهار مرحله  را به خود دیده است


  • مرحله آغازین که صنعتگران به تنهایی تولید می کردند. مرحله پیشا کاپیتالیسم که با سلطه صنعت بر تجارت همراه است
  • مرحله صنفی و  سلطه مالی و تجاری کاپیتالیسم
  • مرحله کاپیتالیسم آزاد و مرحله سلطه صنعت
  • مرحله انحصاری و حاکمیت مالی کاپیتالیسم- امپریالیسم امروزی.


از این چهار مرحله جامعه صنعتی دو مرحله نخست در دوران فئودالیته بوده و با  فلاحت  در فئودالیته همراه و هم گام  بوده اند. در دوران فئودالیته صنعت از نظر تکاملی و رشد تفاوتی اساسی با سطح تکاملی نیروهای مولده در کشاورزی نداشت.

تازه با انقلاب صنعتی دوران جدید تاریخی شروع می شود. در دوران جدید تاریخی صنعت  دو مرحله را به خود می بیند


  • مرحله آزاد که با سلطه صنعت و تولید صنعتی همراه است
  • مرحله سلطه بانک ها. 

برای مبحث ما اما  نکته مهم در این رابطه این است که در نظر داشته باشیم هرباره همان گونه که جامعه های شهری و مدنی در طول زمان یکی پس از دیگری از بطن یکدیگر پدیدار شدند و به این اعتبار جامعه های نو جایگزین جامعه های کهن گشته اند به همان گونه هم شهروندان جدید  و بسیج در جامعه های نوین پدیدار شدند که در یک مبارزه اجتماعی بر علیه شهروندان قدیمی قرار گرفتند.

این امر تکامل اجتماعی بنابر این بر تغییر در مفاهیم شهروند و این که هرباره شهروند کیست موثر واقع گشت و آنرا در بستر دینامیسم تاریخی دستخوش پویایی و تحول دائمی نمود

این شهروندان در این مبارزه اجتماعی که میان کهنه و نو پیوسته در جریان بود  هرباره تنها با از درجه اعتبار تاریخی ساقط کردن نظام اجتماعی و مناسبات اجتماعی کهن و بر همان شالوده بی اعتبار ساختن مفهوم کهن از شهروندی و این که شهروند کیست قادر می شدند کهنه و سنتی را از میدان بدر و نو را جایگزین آن کنند...

از همین رو هم پیوسته در مفاهیم شهروند کیست تغییرات دائمی به وقوع می پیوست و اتفاق می افتاد که شهروند دیروزی - بطور نمونه برده دار - دیگر شهروند محسوب نمی گشت و  لذا از حقوق شهروندی محروم می گردید

ادامه دارد...



شهروند کیست؟ بخش سوم

بنابر این از همان آغاز مدنیت و شهروندی دو رویه در کنار و به موازات هم وجود داشته اند


  • رویه ایی که بر حقوق بشر و حقوق انسانی و برابری تکیه می کرده است
  • رویه شهروندی که بر حقوق مدنی  و بر اصل امتیازات و تبعیض متکی بود

البته همان گونه که می دانیم امروزه حقوق بشر و انسانی بیش از پیش مطرح شده و حقوق مدنی را به شکل پیشین  به کنار افکنده و یا دچار تغییرات عدیده نموده است.

امروزه حقوق مدنی و حقوق شهروندی به مفهوم حقوق خصوصی در برابر حقوق پوپلیک و یا حقوق دولتی مطرح می باشد.

اما از برجسته ترین حقوق مدنی و به این اعتبار خصوصی کما فی سابق اصل مالکیت بر ابزار تولیدات اجتماعی از دایره حقوق عینی و مادی  می باشد. بخش دیگر حقوق مدنی حقوق سوبژکتیو نظیر وراثت و ازدواج و... است که همان حقوق شخصی است که به فارسی به غلط حقوق ذهنی ترجمه شده است.

برای مبحث ما یعنی شهروند کیست این تقسیم بندی ها جالب توجه نیستند. نکته مهم هرباره این است که بن مایه مدنیت از آغاز  بر یک جدایی و تفکیک اجتماعی  نهاده شده بود و سپس در مراحل بعدی تکاملی هم بر همان شالوده پیشرفت نمود و دستخوش تغییر و تحولات گشت و تا جامعه مدنی و صنعتی امروزی تداوم یافت.

بر اساس همین تفکیک و تضاد اجتماعی هم کلیه  مقولات و مولفات نظیر دولت، جامعه، اقتصاد، مالکیت ، حقوق و...  تغییر و انبساط یافت.

به عبارت دیگر با تغییر و تحول در شهروندی و جامعه شهری مقوله شهروند هم دستخوش تغییر و تحول گردید.

 بر این اساس همان گونه که ما امروز بهتر از گذشته می دانیم در آغاز پرولتاریا بخشی از جامعه شهری و مدنی و بخشی از شهروندان بود که به منزله  طبقه ایی از جامعه بالا دست بر گرده جامعه کار و جامعه بردگان سواری می گرفت

 لذا این نکته که امروزه شایع است دایر بر این که پرولتاریای امروزی طبقه ایی از جامعه شهری و شهروندی است - یعنی آن گونه که شهروندان می فرمایند: طبقه ایی از جامعه ماست -  بر اساس تاریخ اجتماعی باستان تنظیم شده    لاکن  در این رابطه  باید دانست  در همان عصر باستان،  پرولتاریا قرابتی با جامعه برده و بردگان نداشت. و به عبارت  معکوس جامعه بردگان  در شمار شهروندان نبودند  و هرگز طبقه ایی از طبقات شهروندی محسوب نمی شدند.


بنابراین امروز در تدقیق مقوله شهروند کیست  باید نگاهمان معطوف به این نکته باشد   که به  مرور زمان  با آغاز انقلاب صنعتی و انقلاب در شهر  روابط اجتماعی نوینی پدیدار شده اند و در این روابط جدید جامعه کار و کارگران مانند باستان  جدا از جامعه سرمایه - سرمایه به مفهوم قدیمی و کلاسیک یعنی ابزار تولید اجتماعی -  و جامعه بالا دست روبه پیدایش نهاد.

به این  جامعه کار نوین بر اساس تاریخ باستان پرولتاریا نام نهادن و بر همان اساس جامعه کار و کارگران را از شهروندان تلقی نمودن بی شک خالی از لطف نیست. لاکن به همان میزان عاری از حقیقت است..

ادامه دارد...

شهروند کیست؟ بخش دوم

باید توجه داشت تاکنون در این رویه گفته شده تغییرات اساسی صورت نگرفته است. تغییرات کمی بسیاری کرده است اما در اصل مدنیت و شهر نشینی، شهری گری و ... یعنی در اصل این پدیده . تغییرات جوهری و کیفی روی نداده است.

چنان که گفته شد مدنیت و شهروندی و به تبع آن شهروند تا به امروز پیوسته با دو معضل داخلی و خارجی دست به گریبان بوده است:


  • دسته های خارجی که او آنها را درست و یا نادرست بربر و قبایل وحشی می خواند
  • جامعه کار داخلی که از نظر او یک پدیده اقتصادی محسوب می شد

سپس برای همان اهداف دوگانه فوق دایر کردن دستگاه عریض و طویل دولتی بود که در ارتباط گسست ناپذیری با جامعه مدنی، یعنی جامعه بالادست و به تبع آن شهروندان قرار داشت.

ساده ترین بیان کنیم: حق حکومت کردن یک حق  انسانی و بشری نبود - اختلاف میان حقوق بشر و حقوق مدنی - بل که یک حق شهروندی بود و هر انسانی یک شهروند نبود. بطور کلی دو جامعه وجود داشت. جامعه بالادست که صاحب دولت بود و جامعه فرودست و کارگر که یک فاکتور و هزینه اقتصادی محسوب می گردید.

از همین رو  تا به امروز بر شالوده این قواعد و قانون مندی ها  که اندرون  شهروندان و شهروندی گری باقی مانده است وبه آن  رویکرد شهروندی و مدنی  اطلاق میشود  به هر گروه انسانی جامعه اطلاق نمی شود: از این منظر جامعه یعنی همان جامعه شهروندی.این ها وقتی می گویند جامعه ما - ودر سابق آن را با مقوله دولت برابر می دانستند  در قاموس شهروندی همان جامعه مدنی است .

پس جامعه مدنی، جامعه شهری، شهروندی، دولت، اقتصادی بودن جامعه کار و کارگری و... این ها همه از مولفه های  شهروندی است و  هر عضو این جامعه که شهروند خوانده میشود این رویکرد و این مولفه ها و ارزش ها را کم ویا بیش  بطور اتوماتیک با خود به یدک می کشد.

از نظر من از بزرگترین کشفی که بر علیه رویکرد شهروندی و مدنی تاکنون شده این می باشد که نشان داده شده است که از همان بدو پیدایش جامعه مدنی و به این معنا شهروندی جامعه کار و جامعه برده هرگز جزیی و طبقه ایی از جامعه بالادست، و جامعه صاحب دولت نبوده است.

این بزرگترین دروغی است که تا کنون شهروندان به کارگران و جامعه کارگری  تحویل  داده اند و آن این که که توگویی جامعه کارگری و کارگران  طبقه ایی از طبقات جامعه و از این راه جامعه حاکم - بخوان جامعه مدنی - میباشد.

البته این نافی این نیست که جامعه شهروندی و جامعه مدنی در روند زمان به طبقات درونی منقسم شده است. و به این اعتبار از یک جامعه بدون طبقات  به یک جامعه طبقاتی مبدل گردیده است لاکن  این هرگز به این معنا نبوده و امروز هم نیست که جامعه شهری و شهروندی با آن طبقات درونی اش، جامعه کار و کارگران را به منزله یک طبقه  در اندرون خود منسجم داشته است. و به این معنا کارگر یک شهروند و یک بورگر و یا یک بورژوا می باشد

 تشخیص این نکته برای ادراک مقوله شهروندی چیست و شهروند در یک کشور کیست مهم است.

بهر حال باید در نظر داشت جامعه کارگری امروز اشکال مدرن از همان جامعه بردگان می باشد که در آغازش جامعه شهروندی درجدا از جامعه برده و بر اساس کار بردگان و با سلب آزادی و حقوق انسانی شان بنا نهاده و از این راه  صاحب دولت بود...

ادامه دارد..

شهروند کیست؟ بخش اول

پاسخ به این پرسش که« شهروند کیست» در حین سادگی ، آسان نیست.

آنچه که مسلم است این است که با وجود همه تغییر معانی که واژه شهروند از بدو پیدایش تاکنون یافته و در سطح جهانی و میان اقوام گوناگون دستخوش تغییر معانی بسیاری شده است، از آغاز به هر ساکن یک سرزمین و یک کشور شهروند نمی گفته اند.


اولین  مصاف شهروند با اقوام وحشی و بربر و بادیه نشین و کوچی و قبایل و عشایر و...بود.

از همیجا واژه مدینه، شهر، به مفهوم اسکان یافتگی و مدنیت و... ابداع شد. اسکان بافتگی  برخلاف بربریت با فلاحت همراه بود.و همراه با ایندو ساختن برج و بارو، دژ و قلعه و استحکامات متداول گشت.

تا امروز در بسیاری از زبان ها واژه شهر و شهروند به گونه ایی در ارتباط است با این مولفه های گفته شده پیرامون مدنیت و شهری نشینی.

به این مولفه ها مدنی و شهری باید یک مولفه دیگر و اساسی را که تاکنون از پیکر مدنیت و شهروندی گری خلاصی نیافته را اضافه نمود: و آن تضادی می باشد که از همان آغاز در روابط انسانی و اجتماعی مدنیت و شهرنشینی از موجودیت برخوردار بوده است و به عبارتی کلیت  جامعه مدنی  بر آن بهره کشی از کار انسانی استوار بوده که  او از جامعه برده و زیردست  می کرده است.

ذکر این مولفه انسانی و اجتماعی برای ادراک  موضوع « شهروند کیست» مهم است.  وجه مهم دیگر این مورد در ارتباط است با  فهم مقوله  هایی نظیر جامعه و دولت که پیوسته با مقوله شهروند مرتبط بوده اند.

باید مسئله را  چنین تصورکرد:

از همان آغاز جامعه شهری که انسان های درون آن خود را شهروند می خواندند و به زراعت اشتغال داشتند و در راستای جدایی کشاورزی از دامداری از اقوام خود جدا شده و در نقطه ایی اسکان یافته بودند  جامعه خود را بر پایه کار جامعه برده استوار ساخته بودند.

باید در نظر داشت جامعه برده گرچه  از نفوس بودند اما شهروند محسوب نمی شدند. چرا که از جامعه آزاد یعنی جامعه شهری نبودند.

جامعه شهری و به تبع آن شهروندان از مدیران و قضات کشور بودند و جامعه برده و جامعه کار از هر گونه حقوقی محروم بود.

به عبارت ساده تقسیم میان کار فکری و کار یدی شده بود. جامعه بالادست، دارای دولت بود، مدیر بود، حق قضاوت داشت، در یک کلام وجود داشت و جامعه کار  اصلا وجود خارجی نداشت مگر به صورت شی و ابژه. مگر به شکل مادی و اقتصادی.

پس در کنار وحشی ها و بربر ها این دسته دوم اجتماعی، جامعه کار بود که شهروند محسوب نمیشد و دارای دولت نبود، از حقوق شهروندی محروم، و  تابیعت دولتی نداشت، و به عبارت ساده تر اصلا داخل آدم محسوب نمیشد

ادامه دارد...


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...