۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

کاپیتالیسم و آلترناتیو تاریخی آن!

  برخی از کاپیتالیسم و شکل مخالف آن یعنی از سوسیالیسم سخن می رانند.  اول از همه باید در نظر داشت این ها مکاتب نیستند. البته  می توان برپایه آن  ها مکتب سازی نمود و ابدئولوژی ساخت و از این حرف ها. این اما یک حرف دیگری است. اما تاجایی که به کاپیتالیسم واقعی مربوط می شود  و مبنای من در این جاست  نمی دانم که آیا این برخی  می دانند تاریخ کاپیتالیسم به مفهوم رایج و متداولش ازفاز انقلاب صنعتی و اختراع ماشین و رواج فابریک ها و... آغاز نگردیده است؟

 البته افرادی نظیر من  تاریخ کاپیتالیسم و کاپیتال گرایی را با تاریخ  مدنیت و آغاز برده داری پیوند می زنند و اما اگر از این نظر هم گذر کنیم مطابق نظر دیگر تاریخ کاپیتالیسم  به برهه ایی از زمان در قرون وسطی باز  می گردد. و این  باز تغییری در اصل موضوعی که بیان می شود ایجاد نمی کند.

در هر حالتی باید در نظر داشت کاپیتالیسم در گام اول یک پدییده اقتصادی - اجتماعی است. این پدیده در این جا خواه در شکل مناسبات آن - مکانیسم -  و خواه در شکل یک نظام اقتصادی - اجتماعی مد نظر است.

به این اعتبار کاپیتالیسم به عنوان یک مکانیسم در روند هستی پذیری و نظام پذیری اش به یک نظام اقتصادی - اجتماعی مبدل می گردد. فاصله اولی به دومی یک فرآیند کم و بیش طولانی است.

لاکن در مورد رژیم و نظام های سیاسی و این مورد که برخی از کاپیتالیسم  در وهله اول نه یک نظام اقتصادی - اجتماعی  بل که  بطور اتوماتیک  یک نظام سیاسی و یک نظام حکومتی و به این معنا دیکتاتوری سرمایه می فهمند، باید عرض کرد نظام های اقتصادی - اجتماعی مبنای نظام های سیاسی می باشند و اولی زیرساخت و دوم روبنا می باشد.


 البته نباید از نظر دور داشت نظام های اقتصادی - اجتماعی و برای این مبحث ما کاپیتالیستها از بدو هستی شان در هر کشور به دنبال این  هستند که نظام سیاسی آن  کشور را از آن خود کنند. در این رابطه یکی از موفقیت های انگلیسی ها در همین بوده است که  در قرون وسطی این ها   مدیریت سیاسی را به کاپینالیستها  محول نمودند.

 همین امر به سهم خود به این کشور مساعدت بسیار و اساسی  نمود که  بعد ها در  فاز  انقلاب صنعتی در انگلستان که یک انقلاب کاپیتالیستی بود مانعی سر راهشان پدیدار نگردد.

 اما  از این جا باز گردیم به ایران خودمان. ما در کشور از دیرباز مانند انگلستان و فرانسه نه داری نظام پارلمانی بودیم و نه مانند انگلیس  قدرت را  به کلاس کاپیتالیستهای ایرانی محول نمودیم. از همین رو آغاز متداول شدن انقلاب صنعتی و توسعه فابریک ها در ایران که بعدها و خیلی بعد شروع شد، همراه گشت  با برهه ایی از تاریخ سیاسی کشور  که در آن مقطع نفوذ روسیه و انگلیس در ایران به آنچنان مرحله از رشد خود رسیده بود که متاسفانه مانع از مدرنیزه کردن کشور  می گشت.

 در راستای همین موانع خارجی  بعدها که  محمد رضا شاه انقلاب صنعتی و سفید خود را به هر علل  آغاز  نمود این امر با مخالفین شهروندان سنتی، بازاریان و تجار ایرانی و .. به رهبری روحانیت مواجه شد.

 همان گونه که ما اکنون به سند کشورهای عربی می بینیم در ایران که بر پایه و در اثر اصلاحات شاهی شلوغ شد اروپایی ها و آمریکایی ها با مشاهده به مخاطره افکنده شدن قدرت شان در کشور مبادرت به یک ائتلاف قدرت با خمینی نمودند و اسباب سریع انتقال قدرت به آنها را فراهم کردند و متعاقب آن شاه ایران  را نظیر مبارک مصری از کشور فرا خواندند.

هدف این اقدامشان از انتقال قدرت سیاسی به سند همین کشورهای عربی این بود که پایه های قدرت سیاسی در کشور به دست نیروهای نیافتد که  به نحوی از انحا خارج از دایره اعتبار سیاسی شان می باشد و این امر برای  آنها که آنزمان  اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق هنوز از موجودیت برخوردار بوده مفهوم وسیعتری از امروز داشت.

 بنابراین اوصاف رژیم های کاپینالیستی که برخی مد نظشان است و آنرا در ایران از دیرباز مشاهده می کنند مفاهیم هرباره مجردی نیستند. به این اعتبار هم رژیم گذشته یک رژیم کاپیتالیستی بود هم رژیم کنونی و هم رژیم آتی که لیبرال دمکراتیک خواهد بود.

 اما همان گونه که پیشتر هم عرض نمودم نقصان اصلی در کشور ما این است که از ازمنه های کهن قدرت سیاسی مانند انگلستان و سپس فرانسه  به کاپیتالیستهای ایرانی سپرده نشد بل که حکومت ها در ایران پیوسته حکومت های وابسته و یا حکومت های فئودالی باقی ماندند که پایگاه  اجتماعی خود را داشتند و از همین رو مدام می کوشیدند این و یا آن پروژه که بسود و منافع اجتماعی خودشان بود  را به مرحله اجرا بگذارند و یا  اگر هم همان منافع ایجاب می کرد  با پروژه خودشان از در مخالفت در آیند.

 یعنی پیوسته در کشور یک کاست سیاسی تشکیل شده بود که مرتب ساز خود را می نواخت.و حالا هم همین طور است.

از این رو از نظر من چنین  مسائل اساسی در کشور را رها کردن - مسائلی که از دیرباز درکشور زیر ساختی نشده اند -  و متعاقب آن یکجانبه به کاپیتالیسم چسبیدن و در همان رابطه پای سوسیالیسم و عدالت اجتماعی را به میان کشیدن مفید به حال ما نبوده و نخواهد بود.

این را من هم در رابطه با پیروان کاپیتالیسم و هم در رابطه با مخالفانشان عرض می کنم. و تکرار می کنم از اشکالات اصلی در کشور ما این بوده و است که کاپیتالیسم ایرانی هرگز در قدرت سیاسی نبوده است و آنچه بوده نظیر  رژیم  فعلی یک کاست سیاسی بوده که دارای ریشه های فئودالی و اشرافی خاص خود بود اما در رابطه با همان ریشه های فئودالی و پایگاه اجتماعی اش-  فئودال ها - متعهد به یک نظام پارلمانی و مشورتی و به اصطلاح امروزی نهاد خرد جمعی نبود.

بنابر این نه از سر وجود کاپیتالیسم و نظام کاپیتالیستی - به مفهوم اقتصادی - اجتماعی آن - در کشور می توان به داوری نظام سیاسی آن کشور پرداخت و نه بر عکس از مبنای سیاسی وفئودالی و یا تئوکراتیک به این نتیجه اشتباه آمیز رسید که کاپیتالیسم و یا نظام کاپیتالیستی به مفهوم اقتصادی و اجتماعی اش در کشور موجود نیست و یا در صورت موچودیت   سلطه اجتماعی - اقتصادی خود را بر دیگر نظام های اقتصادی و اجتماعی کشور اعمال نمی کند.

بهر حال باید توجه داشت نظام کاپیتالیستی به مفهوم اقتصادی - اجتماعی  در کشور پیوسته در پی آن بوده است که از راه سلطه یابی اجتماعی - اقتصادی هم حائز سلطه سیاسی گردد و به این معنا  فرآیند کمال یابی  خود را به فرجام نهایی برساند.

اما این در کشور ما به علل عدیده داخلی و خارجی تاکنون میسر نشده و اگر هم می بینیم که کاپیتالیستها از راه سلطه اجتماعی - اقتصادی شان هم دارای نفوذ سیاسی  شده اند و یا نظیر رژیم شاه یک قشر از کاپیتالیستهای درباری و دولتی شکل گرفت که وابسته به خارج بودند  و یا نظیر رژیم کنونی در آن تجار و بازاریان و... سهیم گردیده اند و غیره این ها همه گواهی از این می دهند که در  سر راه تبدیل  سلطه اقتصادی - اجتماعی به قدرت و حاکمیت سیاسی  کاپیتالیست ها در کشور موانع وجود داشته است.

در این میان مهمترین فاکتور و پارامتر تحول اقتصادی- اجتماعی در نظام کاپیتالیسم در ایران است که در این رابطه باید به انقلاب در صنعت و تجارت کشور و موانع داخلی و خارجی سر راه آن اشاره نمود.

در رابطه با مبحث کاپیتالیسم در کشور و آلترناتیو تاریخی  آن باید یک نکته مهم را هم خاطر نشان ساخت.

همان گونه که می دانیم برخلاف بینش خرد گرایان و اندیشمندان - فلاسفه -  تاریخ اجتماعی انسان پیرو اندیشه ها و فلسفه های مصلحان جهان نیستند.

بطور مشخص تر  کاپیتالیسم - صرف نظر از تاریخ پیدایش آن در جهان و سپس توسعه و نظام پذیری و تحولات درونی آن در هر نقطه آن -  تاریخ اندیشه و تاریخ فلسفه نیست.

این کاپیتالیسم و تاریخ توسعه و تحول آن در هر نقطه را نه مصلحان کشورها خلق کرده اند و نه آلترناتیو تاریخی اش را این مصلحان خلق خواهند کرد.

تاریخ هر کشور همان گونه که در مقطعی از تکاملش کاپیتالیسم را خلق و سپس تکامل داد، همان تاریخ به همان علل و بیشتر  در مقطع دیگر از سیر تکامل خود نظام های اقتصادی- اجتماعی عالی تر و به تبع آن نظام سیاسی متکامل تر را خلق خواهد کرد.

اما هرباره باید دانست تاریخ تکامل اجتماعی انسان اگر ساخته و پاخته مصلحان و اندیشمندان کشورها نیست از دیگر سو شخصیتی جدا از انسان نیست.

این انسان است که هرباره در کشور خود تاریخ  آن کشور را می سازد و انسان آلت بی اراده دست تاریخ کشور خود نیست!

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

آقای خامنه ای مجمع تشخیص مصلحت را "مظهر خرد جمعی در نظام" دانست


اخیرا آقای خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی ایران و قدرت مند ترین مرد کشور با این که قدرت مطلقه اش در نظام فعلی نهادینه شده و از این رو بدون چون و چرا است در طی اظهارتی در دیدار و نشست با اعضای مجمع تشخیص مصحلت نظام به انتقاد هایی که در کشور در این رابطه وجود دارد در یک پاسخ گویی تلویحی به منتقدین قدرت مطلقه اش  به مورد خرد جمعی در نظام سیاسی کشور اشاره نمودند و با زیر سوال بردن موجودیت قدرت مطلقه در نظام کشور،  مجمع تشخیص مصلحت  را ،  "مظهر خرد جمعی در نظام" دانسته و تأکید کرد:


بخشی از اساسی‌ترین مسایل کشور در مجمع حل و فصل می‌شود که این موضوع نشانگر جایگاه بسیار مهم مجمع تشخیص مصلحت نظام است.

آقای رهبری در ادامه در تبیین جایگاه بسیار مهم و رفیع این مجمع که مظهر خرد جمعی در نظام است یعنی در واقع یک تو دهنی به دهان ولایت مطلقه فقیه و استبداد و مظهر خرد جمعی در کشور می باشد، افزود:

مشورت دادن به رهبری برای سیاستهای کلی نظام و تنظیم این سیاست‌ها که در واقع هندسه اساسی نظام و قوای سه گانه است، یکی از کارهای دارای اهمیت بالای مجمع تشخیص مصلحت نظام است.... وظیفه دیگر مجمع، تشخیص مصلحت در مواردی است که بن بست بوجود می‌آید

آقای رهبری که از موضع رفیع و مطلقه شان سخن می گفتند در ادامه اظهار داشتند: اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام باید در دوره جدید، ضمن حضور جدی، با پشتوانه کار‌شناسی و بررسی دقیق موضوعات، با طراوت و نشاط به وظایف خود عمل کند.

به این ترتیب ولی فقیه با یک چرخش دست، نظام مطلقه فقیه و رهبری را که به استبداد مطلقه فرد رهبری متکی - است به یک نظام متکی بر خرد جمعی مخالفین مبدل می گردانند و سرآخر به وظیفه این رکن اساسی -خرد جمعی- اشاره به نزدیک می دهند یعنی مشورت دادن به رهبری در تنظیم سیاست ها از راه بررسی دقیق موضوعات و به نحو با طرافت و نشاط و مثبت نگری و....

از سوی دیگر همان رهبری و حتما بار دیگر به صلاحدید مجمع مشورتی در سیاست گذاری های کلان کشوری سال جدید و جاری را  سال   «حمایت از تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی» نام  نهادند

و آقای هاشمی رفسنجانی در ارتباط با همین نام گذاری  در آغاز افتاحیه مجمع خرد جمعی اظهاراتی ارائه داشته اند که  خبر انلاین آنرا بدین گونه نقل کرده است:


به گزارش خبرآنلاين، اولين جلسه دوره جديد مجمع تشخيص مصلحت نظام، امروز با حضور اعضاي جديد تشكيل شد. آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در اين جلسه، با تبريك سال جديد و تشكر از حُسن همكاري كليه اعضاي دوره قبل و آرزوي موفقيت براي اعضايي كه در اين دوره حضور ندارند، به اعضاي جديد خيرمقدم گفت.
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به درايت و هوشمندي رهبري معظم ا نقلاب در نامگذاري امسال، اين نامگذاري را بسيار حساب شده و با توجه به شرايط موجود كشور عنوان كرد و افزود: حمايت از توليد، از ضروري‌ترين امور مقطع كنوني محسوب مي شود.
وي حمايت از سرمايه را به دليل نيازهاي داخلي كشور مهم ارزيابي كرد و گفت: به نظر مي‌رسد اين موضوع در بخش‌هاي منابع انساني و طبيعي مقداري در معرض ركود است كه در هر دو بخش نياز به برنامه‌ريزي كامل، به روز و پيگيري جدّي، ضروري به نظر مي‌رسد.
او توجه به حمايت از كار را نيز از ويژگي‌هاي خاص نامگذاري امسال توصيف كرد و گفت: نيروهاي كار موجود به ويژه تحصيلكرده‌ها كه به‌رغم آمادگي براي اشتغال، سرگردانند و همچنين صيانت از نيروهاي موجود در بخش‌هاي كشاورزي و صنعتي و مديريتي كشور بايد با توجه به تأكيد رهبري مورد توجه و عنايت خاص مسئولان قرار گيرد.

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، ضرورت عملي كردن عناوين نامگذاري امسال را به دور از شعارزدگي و صرفاً تبليغاتي، مورد تأكيد قرار داد و گفت: از كليه دستگاه‌ها و مسئولان نظام، به ويژه قواي مقننه، اجرائيه و قضايي انتظار مي‌رود، براي عملي كردن اين شعار، اقدامات جدّي‌تري انجام دهند.


پس با این  حساب نظام ولایت مطلقه فقیه با بازوی مشورتی اش که مظهر خرد جمعی نظام است به این  نظر  رسیده اند که نه این که بطور کلی و این از اهداف انقلاب بوده که کشور راه تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی را پیش گیرد، به هستی های انگلی در اقتصاد، جامعه و سیاست پایان دهد  بل که همان گونه که آقای رفسنجانی می فرمایند اين نامگذاري بسيار حساب شده و نشانه درایت و هوشمندی رهبری مفظم انقلاب و با توجه به شرايط موجود كشور  حمايت از توليد، از ضروري‌ترين امور مقطع كنوني محسوب مي شود

پس ایران کنونی که در سایه استبداد انگل ها و زالو ها در عرصه های گوناگون رنج می برد نظر به شرایط کنونی و تحریمی در پیروی از سیاست های هوشمندانه رهبر معظم انقلاب راه حمایت از تولید ات ، کار و سرمایه های  ایرانی پیش گرفته است.

راستی این به چه معنی است؟

آیا این به معنا است که نظام استبدادی و انگلی آخوندی به همراه   یک مشت دیگر  از انگل های اقتصادی و... که به جان و پیکر نحیف کشوری در حال توسعه نظیر ایران  افتاده اند حال به سر خرد آمده اند و  نظر به شرایط تحریمی که خود از مسببان اصلی آن هستند و این ها برحسب ماهیت اجتماعی شان عامدانه و آگاهانه و با سیاست و کیاست بر گردن کشور انداخته اند اکنون توبه سیاسی کرده و من بعد   سیاست و مدیرت کلان کشوری خود را تصمیم دارند به گونه ایی تنظیم  کنند که بر پایه خرد جمعی و کارشناسی عملی و پوزیتیو با کاربرد همه قوای کشوری و لشکری، با اختصاص دادن همه درآمدها کشور در جهت حمایت از کشاورزان، صنعتگران، کارگران و.... و هزینه کردن در آمدهای نفتی درمسیر گفته شده و پرهیز از اتلاف آنها در جهت مصارف بی هوده که نظام آخوندی و مکتبی و نظامی مسبب آن است و سر آخر با دست برداشتن از حمایت نظام مافیایی و انگلی و ضد تولید و ضد ملی که با نظام انگلی تر یعنی نظام آخوندی دست در دست پیوند خورده است انقلاب دیگری براه افتد و یا بهتر بگوییم آب های رفته از جوی را بازگشت داده و انقلاب ضد سطلنتی و ملی را دوباره و از نو راه اندازی کنند؟


آیا براستی از اظهارت رهبری پیرامون خرد جمعی و سال حمایت از تولیدات و سرمایه و کار ایرانی باید این گونه فهمید؟

به نظر من هر ایرانی حامی تولیدات و کار وسرمایه ملی و وطنی، هر ایرانی خواهان توسعه و قدرت گیری یک ایران تولیدی و مولد که ریگی در کفش ندارد و به نحوی از انحا بدور از زندگانی انگلی، ربا خواری، بنداز وبفروشی، واسطه گری ودلالی، دقل بازی، کلاهبرداری و ساندیس خواری ومزدوری ... امرار معاش می کند و سرآخر هر ایرانی آزادی خواه . مردم سالار و شریف که ارتباط میان آزادی و مردم سالاری و شرافت در فضای کشور و در مدیرت کلان کشور از یکسو و از سوی دیگر ایرانی مولد و ترقی خواه را بخوبی و بطور عملی میداند ، در شرایطی واقع است که عملا و نظر به این که خود دستی در کار دارد بر شالوده موازین تجربی و عملی خویش در کشور سخنان این دقلبازان کهنه کار سیاسی که بنام رهبری و رئیس مجمع در حال رنگ کردن و فریب دادن دوباره مردم در شرایط جدید و حساس کشوری می باشند را مظنه و  خود به تنهایی صحت و سقم آن را ارزیابی نماید.

اجازه دهید در یک کلام عرض کنم: این دقلبازان سیاسی نه خواهان این هستند و نه می توانند ایران عقب مانده و در مانده اما ثروت مند از دلار های نفتی را با خرد جمعی و از طریق کارشناسی بسوی تمدن های بزرگ و بسوی ایران مولد، ازاد و مردم سالار هدایت کنند.

این ها و سایر همپالگی هایشان در ایران با سوار شدن بر منابع عظیم و سرشار ثروت ملی کشور به طرق گوناگون نظیر بنیاد ها، کمیته های امام ، درآمدهای نفتی و غیره و غیره و نظر بر این بر این اساس گفته شده اجتماعی آن بنا و سازماندهی نظامی و سیاسی که به این شبکه عظیم دزدی و هستی انگلی به خود داده اند کوچکتر از آن هستند که اکنون یک الف آدم به نام رهبری که در این میان سرکرده همه دزد ها و دغلبازان و انگل ها و ... گشته است از امروز به فردا تغییر سیاست داده و ایرانی انگلی شان را به ایران تولیدی ما مبدل سازند.

عرض کردم والا هر فرد ایرانی دست اندرکار و دلسوز و شریف که از این ها نبوده و نیست بهتر از من  و بیشتر از من می داند که فرمایشات این رهبری و آن شریک دزدش رفسنجانی یک مشت خزعبلات با مصرف داخلی است.

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

شهروند کیست؟ بخش ششم

در راس طبقاتی که در ایران امروز   از  پس ماندگان انسانی و اجتماعی عصر فئودالیته و قرون وسطی  اند و عملا دیگر حائز هیچ قوه مولده و بالندگی  نمی باشند و به طبقات انگلی و سربار و ترمز برای حرکت کشور مبدل شده اند،   طبقه روحانیت قراردارد.

البته این سر مخروط ارتجاع کشور است. ما در ایران امروز اشرافیتی نداریم مگر ادعاهای اشرافی  و این به جای خود ضربه  بزرگی است که بر بدنه فئودالیته وارد شده است.

 لاکن دیگر طبقاتی که این روحانیت قرون وسطایی را بر سر کار نگه داشته اند و در سه دهه پیش با وساطت همین روحانیت مرتجع دارای قدرت سیاسی در کشور شده اند باید شهروندان سنتی، تجاری، کسبه، صرافان و... در شهر و روستاهای کشور  را نام برد.

در این مجموعه سنتی از شهروندان گذشته در شهرو روستا  نظر به رابطه فقر و ثروت طبقات و اقشار بالایی و دارای ثروت و مکنت، تجار و بنکداران، صرافان و بازاریان دم کلفت از همه بیشتر به چشم می آیند

از منظر شهروند امروز ایرانی و از منظر آن تحول اجتماعی که شهروند امروز  محصول آن است،  و در طی آن هستی میبابد  ایران گذشته، مدنیت پیشین و شهروند کهن  بخصوص در رده های بالا که حول و بر روحانیت پرسه می زنند مشتی زالو، انگل و بیکاره ایی بیش نیستند که هرباره خاصیت شان در این است که چگونه و از چه راه بازدارنده حرکت و تحول در کشور، و این که از چه راه ساده و آسانی خون مردم را در شیشه کرده و ثروت های باد آورده بانکی ، تجاری و ... به جیب بزنند.

از این منظر - شهروند نو - این شهروندان را شهروند خواندن اگر نگوییم خنده دار است اما جدا زور دارد.

این مشت شکمباره و هرزه و انگل و... را   که هرباره به تنها چیزی که در کشور برایشان مطرح نیست ارزش های شهروندی و حقوق شهروندی و احترام به دیگر شهروندان، به حقوق مدنی و حقوق پوپلیک  می باشد جدا زور دارد به خاطر ظواهر شهروند خواندن.

این ها امروزه به سرکردگی روحانیت مرتجع و اشرافی آن دارو دسته اجتماعی را  در کشور تشکیل می دهند که مانند یک غده سرطانی به جان شهروندان امروزی و حتی شهروندان دیروزی در لایه های پایینی افتاده اند.

باید توجه داشت این سطور اخیر بر پایه ارزش های شهروند امروزی و از منظر شهروند نو ایرانی نوشته شده اند والا حساب آندسته ایرانیانی که از همان آغاز مدنیت شهروند محسوب نمی شدند و در آغاز ما به آنها اشاره نمودیم از حساب شهروندان امروزی جدااست.

مبحث ما در این بخش پیرامون مناسبات شهروندان در طول تاریخی نسبت به یکدیگر است.

باید توجه داشت که در قرون وسطی این جامعه صنعتی و پیشه وران و صنعتگران بودند که بنام شهروند  ودر اتحاد با رعایا برعلیه روحانیت و اشرافیت  قیام نمودند و پیوسته بر حقوق شهروندی که از آن ها سلب شده بود تکیه داشتند.

پس از انقلاب صنعتی و فابریکی  شهروندانی که مدعی مولد بودن و بالندگی در کشورگشتند  و این ادعا را علم کردند  صاحبان فابریک بودند. این شهروندان نو به همراه طبقه میانی - کارشناسان، وکلا، مهندیسین و تکنیسین ها و.... /  درفش شهروندی را  علم ساختند و خواهان کسب حقوق شهروندی از دست طبقات حاکم و شهروندان پیشین شدند.

بر پایه موازین جدیدی که این شهروندان نو مطرح نمودند ، دیگر موازین گذشته شهروندی حائز اعتبار پیشین نبود و دیگر شهروند گری با آن مسئولیت های اجتماعی واخلاقی نمیتوانست در دنیای و ایران امروز از سوی شهروندان پیشین نمایندگی گردد .

حالا هم پس از انقلاب فابریکی در کشور بیش از یک سده است که میان موازین پیشین  و نوین شهروندی و در جوا ر و به موازات آن دو مبارزه کارگران بر علیه کلیه موازین شهروندی خواه نو و خواه کهن در جریان می باشد.

بدون تردید تاریخ کشور در مرحله جاری  اش با مبارزات اجتماعی شهروندان سنتی و نوین با یکدیگر رقم می خورد و جان مایه می گیرد.

البته مبارزان حقوق بشر و حقوق انسانی،  و برای استقرار عدالت اجتماعی و یک جامعه انسانی ،  ناظران خاموش این تنازع میان شهروندان کهن و امروزی نیستند و باقی  هم نخواهند ماند.

در عصر نو شهروند جدید ایرانی از هر جهت به همکاری و همراهی کارگران خود نیازمند است.

از همین رو این بزرگترین اشتباه شهروند امروزی است که به جهتی در ازای کارگران نو متحدان خود را در صفوف مقابل در میان شهروندان سنتی بجوید.

به نظر می آید در تعریف شهروند امروزی باید به واهمه این شهروند در برابر  بردگان امروزی اش  اشاره نمود.

شهروند امروزی مانند شهروند دیروزی با دو مشکل مواجه است


  • دستجاتی که او باید آنها را با وحشی و بربر خواندن از خود بدور سازد. و اما این کار در دنیای امروز به سادگی گذشته نیست
  • بردگانی که او بر گرده شان سوار است و در سطح جهانی دیر و یا زود  آزاد خواهند شد


شهروند کیست؟ بخش پنجم

و یا فئودال ها مبدل به نیروهای انگلی و پارازیت میشدند و سپس با انقلاب صنعتی این بورژوازی سنتی و فئودال بود که مبدل به زالوهای اجتماعی گشتند و مورد تنفر بورژوازی صنعتی و بالنده قرار گرفتند و...

این ها همه بر اساس تغییرات مدامی بود که در جامعه شهروندی  صورت پذیر می گردید و در خود مبدل به شالوده ایی می گشت که بر آن اساس در معانی شهروند کیست تغییر رخ دهد.


شهروندان پیوسته شهروندان پیشین و سلف خود را از درجه شهروندی ساقط کرده و با محروم سازیشان از حقوق شهروندی عذر تاریخی شان را خواستار شده اند.

همان گونه که در بالا گفته شد اسقاط نظام و جامعه و مناسبات برده داری توسط فئودالیته و سپس  انهدام کلیت فئودالیته در  شهر و روستا  توسط انقلاب صنعتی، این ها هرباره ممکن نبودند و امروز هم نمی شوند مگر هرباره شهروند نو با ادعای این که شهروند کهن مطابق با ارزش های شهروندی نیست، تاریخا زوال یافته ، فرسوده است، تاریخ مصرفش بسر آمده و ... او را از صحنه هستی خارج گرداند و یا اصلیت خارجش سازد و غیره.


ادراک این مکانیزم حذف تاریخی که همان راز مکانیزم تکامل و پیشرفت در مدنیت است برای ما ایرانیان که در میانه انقلاب صنعتی ایستاده ایم و گیر کرده ایم مهم است.

امروزه این خود شهروندان هستند که شهروندی را به شکل فئودالیته آن در شهر و روستا پذیرا نیستند و  از همین رو نمی پذیرند که شهروند امروز ایرانی به همان صورت سلفش در قرون وسطی یعنی به شکل فئودالی در شهرو روستا تعبیر و تفسیر شود.

 از این رو باید از شهروندان امروزی در ایران پذیرفت که عصر قئودالیته در  صنعت و فلاحت در کشور به سر آمده است. آن قوای مولده، تجاری و بانکی که نظامات فئودالی در صنعت و کشاورزی در کشور  داشته اند و آن اقتصاد و  نظام ها و نهاد هایی که فئودالیته در صنعت و فلاحت فرا خوانده بود و از قرن ها در کشور از موجودیت برخودار  اند  مدتها است که دیگر قادر به ارضای نیاز های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی و حقوقی و روحی کشور نیستند

این نظام ها و نهاد ها که در رژیم جمهوری اسلامی در یک رنسانس و رستوراسیون دوباره سازی  شده اند و از پایه های نظام سیاسی کشور و مدیریت قرار گرفته اند،  مدتها است یا به شکل فروپاشیده اش وجود دارد و یا به شکل وابسته و به اصطلاح مدرنیزه شده اش.

امروزه بر پایه ارزش های شهروند امروزی شهروند کهن ایران در صنعت و فلاحت یا ساقط شده است و یا بقایای این شهروند که هنوز باقی مانده دیگر حائز قوه مولد  و خلاقیت نیست.

به همین گونه است این واقعیت  در مورد  طبقات  جامعه فئودالی در شهرو روستا یعنی گروه های انسانی و اجتماعی جامعه شهروندی گذشته. مصداق می یابد

برای این منظور نگاهی بیاندازیم به طبقات انسانی که در فئودالیته در شهر و روستا مطرح بودند و هم اکنون کماکان در کشور  به شکل رسویات و ته مانده ها  از هستی برخوردارند لاکن از منظر شهروند امروزی نمی توانند شهروند محسوب گردند چرا که  حائز ارزش های شهروندی به مفهوم امروزی آن نیستند

ادامه دارد...

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

شهروند کیست؟ بخش چهارم

اما اگر جامعه زیردستان تاریخ جداگانه  ایی  و منفک از تاریخ مدنی وتاریخ شهروندی داشته است که به موازات تاریخ مدنیت کشیده میشود  در نگاه به تاریخ شهروندی و مدنی به این نکته بر می خوریم که این جامعه های یکی پس از دیگری از دل جامعه   پیش از خود سر بر آورده اند.

بطور نمونه جامعه فئودالی از جامعه برده داری و در نتیجه تکامل آن سر بر آورد و جامعه صنعتی در نتیجه جدایی صنعت از کشاورزی برای نخستین  از دل جامعه فئودالی پدیدار شد.


جامعه صنعتی در روند تکاملی خود  نظیر روند تکاملی جامعه فلاحتی - که  دو مرحله باستانی و قرون وسطی را درپی داشت -  تاکنون در روند تکاملی و انبساط خود چهار مرحله  را به خود دیده است


  • مرحله آغازین که صنعتگران به تنهایی تولید می کردند. مرحله پیشا کاپیتالیسم که با سلطه صنعت بر تجارت همراه است
  • مرحله صنفی و  سلطه مالی و تجاری کاپیتالیسم
  • مرحله کاپیتالیسم آزاد و مرحله سلطه صنعت
  • مرحله انحصاری و حاکمیت مالی کاپیتالیسم- امپریالیسم امروزی.


از این چهار مرحله جامعه صنعتی دو مرحله نخست در دوران فئودالیته بوده و با  فلاحت  در فئودالیته همراه و هم گام  بوده اند. در دوران فئودالیته صنعت از نظر تکاملی و رشد تفاوتی اساسی با سطح تکاملی نیروهای مولده در کشاورزی نداشت.

تازه با انقلاب صنعتی دوران جدید تاریخی شروع می شود. در دوران جدید تاریخی صنعت  دو مرحله را به خود می بیند


  • مرحله آزاد که با سلطه صنعت و تولید صنعتی همراه است
  • مرحله سلطه بانک ها. 

برای مبحث ما اما  نکته مهم در این رابطه این است که در نظر داشته باشیم هرباره همان گونه که جامعه های شهری و مدنی در طول زمان یکی پس از دیگری از بطن یکدیگر پدیدار شدند و به این اعتبار جامعه های نو جایگزین جامعه های کهن گشته اند به همان گونه هم شهروندان جدید  و بسیج در جامعه های نوین پدیدار شدند که در یک مبارزه اجتماعی بر علیه شهروندان قدیمی قرار گرفتند.

این امر تکامل اجتماعی بنابر این بر تغییر در مفاهیم شهروند و این که هرباره شهروند کیست موثر واقع گشت و آنرا در بستر دینامیسم تاریخی دستخوش پویایی و تحول دائمی نمود

این شهروندان در این مبارزه اجتماعی که میان کهنه و نو پیوسته در جریان بود  هرباره تنها با از درجه اعتبار تاریخی ساقط کردن نظام اجتماعی و مناسبات اجتماعی کهن و بر همان شالوده بی اعتبار ساختن مفهوم کهن از شهروندی و این که شهروند کیست قادر می شدند کهنه و سنتی را از میدان بدر و نو را جایگزین آن کنند...

از همین رو هم پیوسته در مفاهیم شهروند کیست تغییرات دائمی به وقوع می پیوست و اتفاق می افتاد که شهروند دیروزی - بطور نمونه برده دار - دیگر شهروند محسوب نمی گشت و  لذا از حقوق شهروندی محروم می گردید

ادامه دارد...



شهروند کیست؟ بخش سوم

بنابر این از همان آغاز مدنیت و شهروندی دو رویه در کنار و به موازات هم وجود داشته اند


  • رویه ایی که بر حقوق بشر و حقوق انسانی و برابری تکیه می کرده است
  • رویه شهروندی که بر حقوق مدنی  و بر اصل امتیازات و تبعیض متکی بود

البته همان گونه که می دانیم امروزه حقوق بشر و انسانی بیش از پیش مطرح شده و حقوق مدنی را به شکل پیشین  به کنار افکنده و یا دچار تغییرات عدیده نموده است.

امروزه حقوق مدنی و حقوق شهروندی به مفهوم حقوق خصوصی در برابر حقوق پوپلیک و یا حقوق دولتی مطرح می باشد.

اما از برجسته ترین حقوق مدنی و به این اعتبار خصوصی کما فی سابق اصل مالکیت بر ابزار تولیدات اجتماعی از دایره حقوق عینی و مادی  می باشد. بخش دیگر حقوق مدنی حقوق سوبژکتیو نظیر وراثت و ازدواج و... است که همان حقوق شخصی است که به فارسی به غلط حقوق ذهنی ترجمه شده است.

برای مبحث ما یعنی شهروند کیست این تقسیم بندی ها جالب توجه نیستند. نکته مهم هرباره این است که بن مایه مدنیت از آغاز  بر یک جدایی و تفکیک اجتماعی  نهاده شده بود و سپس در مراحل بعدی تکاملی هم بر همان شالوده پیشرفت نمود و دستخوش تغییر و تحولات گشت و تا جامعه مدنی و صنعتی امروزی تداوم یافت.

بر اساس همین تفکیک و تضاد اجتماعی هم کلیه  مقولات و مولفات نظیر دولت، جامعه، اقتصاد، مالکیت ، حقوق و...  تغییر و انبساط یافت.

به عبارت دیگر با تغییر و تحول در شهروندی و جامعه شهری مقوله شهروند هم دستخوش تغییر و تحول گردید.

 بر این اساس همان گونه که ما امروز بهتر از گذشته می دانیم در آغاز پرولتاریا بخشی از جامعه شهری و مدنی و بخشی از شهروندان بود که به منزله  طبقه ایی از جامعه بالا دست بر گرده جامعه کار و جامعه بردگان سواری می گرفت

 لذا این نکته که امروزه شایع است دایر بر این که پرولتاریای امروزی طبقه ایی از جامعه شهری و شهروندی است - یعنی آن گونه که شهروندان می فرمایند: طبقه ایی از جامعه ماست -  بر اساس تاریخ اجتماعی باستان تنظیم شده    لاکن  در این رابطه  باید دانست  در همان عصر باستان،  پرولتاریا قرابتی با جامعه برده و بردگان نداشت. و به عبارت  معکوس جامعه بردگان  در شمار شهروندان نبودند  و هرگز طبقه ایی از طبقات شهروندی محسوب نمی شدند.


بنابراین امروز در تدقیق مقوله شهروند کیست  باید نگاهمان معطوف به این نکته باشد   که به  مرور زمان  با آغاز انقلاب صنعتی و انقلاب در شهر  روابط اجتماعی نوینی پدیدار شده اند و در این روابط جدید جامعه کار و کارگران مانند باستان  جدا از جامعه سرمایه - سرمایه به مفهوم قدیمی و کلاسیک یعنی ابزار تولید اجتماعی -  و جامعه بالا دست روبه پیدایش نهاد.

به این  جامعه کار نوین بر اساس تاریخ باستان پرولتاریا نام نهادن و بر همان اساس جامعه کار و کارگران را از شهروندان تلقی نمودن بی شک خالی از لطف نیست. لاکن به همان میزان عاری از حقیقت است..

ادامه دارد...

شهروند کیست؟ بخش دوم

باید توجه داشت تاکنون در این رویه گفته شده تغییرات اساسی صورت نگرفته است. تغییرات کمی بسیاری کرده است اما در اصل مدنیت و شهر نشینی، شهری گری و ... یعنی در اصل این پدیده . تغییرات جوهری و کیفی روی نداده است.

چنان که گفته شد مدنیت و شهروندی و به تبع آن شهروند تا به امروز پیوسته با دو معضل داخلی و خارجی دست به گریبان بوده است:


  • دسته های خارجی که او آنها را درست و یا نادرست بربر و قبایل وحشی می خواند
  • جامعه کار داخلی که از نظر او یک پدیده اقتصادی محسوب می شد

سپس برای همان اهداف دوگانه فوق دایر کردن دستگاه عریض و طویل دولتی بود که در ارتباط گسست ناپذیری با جامعه مدنی، یعنی جامعه بالادست و به تبع آن شهروندان قرار داشت.

ساده ترین بیان کنیم: حق حکومت کردن یک حق  انسانی و بشری نبود - اختلاف میان حقوق بشر و حقوق مدنی - بل که یک حق شهروندی بود و هر انسانی یک شهروند نبود. بطور کلی دو جامعه وجود داشت. جامعه بالادست که صاحب دولت بود و جامعه فرودست و کارگر که یک فاکتور و هزینه اقتصادی محسوب می گردید.

از همین رو  تا به امروز بر شالوده این قواعد و قانون مندی ها  که اندرون  شهروندان و شهروندی گری باقی مانده است وبه آن  رویکرد شهروندی و مدنی  اطلاق میشود  به هر گروه انسانی جامعه اطلاق نمی شود: از این منظر جامعه یعنی همان جامعه شهروندی.این ها وقتی می گویند جامعه ما - ودر سابق آن را با مقوله دولت برابر می دانستند  در قاموس شهروندی همان جامعه مدنی است .

پس جامعه مدنی، جامعه شهری، شهروندی، دولت، اقتصادی بودن جامعه کار و کارگری و... این ها همه از مولفه های  شهروندی است و  هر عضو این جامعه که شهروند خوانده میشود این رویکرد و این مولفه ها و ارزش ها را کم ویا بیش  بطور اتوماتیک با خود به یدک می کشد.

از نظر من از بزرگترین کشفی که بر علیه رویکرد شهروندی و مدنی تاکنون شده این می باشد که نشان داده شده است که از همان بدو پیدایش جامعه مدنی و به این معنا شهروندی جامعه کار و جامعه برده هرگز جزیی و طبقه ایی از جامعه بالادست، و جامعه صاحب دولت نبوده است.

این بزرگترین دروغی است که تا کنون شهروندان به کارگران و جامعه کارگری  تحویل  داده اند و آن این که که توگویی جامعه کارگری و کارگران  طبقه ایی از طبقات جامعه و از این راه جامعه حاکم - بخوان جامعه مدنی - میباشد.

البته این نافی این نیست که جامعه شهروندی و جامعه مدنی در روند زمان به طبقات درونی منقسم شده است. و به این اعتبار از یک جامعه بدون طبقات  به یک جامعه طبقاتی مبدل گردیده است لاکن  این هرگز به این معنا نبوده و امروز هم نیست که جامعه شهری و شهروندی با آن طبقات درونی اش، جامعه کار و کارگران را به منزله یک طبقه  در اندرون خود منسجم داشته است. و به این معنا کارگر یک شهروند و یک بورگر و یا یک بورژوا می باشد

 تشخیص این نکته برای ادراک مقوله شهروندی چیست و شهروند در یک کشور کیست مهم است.

بهر حال باید در نظر داشت جامعه کارگری امروز اشکال مدرن از همان جامعه بردگان می باشد که در آغازش جامعه شهروندی درجدا از جامعه برده و بر اساس کار بردگان و با سلب آزادی و حقوق انسانی شان بنا نهاده و از این راه  صاحب دولت بود...

ادامه دارد..

شهروند کیست؟ بخش اول

پاسخ به این پرسش که« شهروند کیست» در حین سادگی ، آسان نیست.

آنچه که مسلم است این است که با وجود همه تغییر معانی که واژه شهروند از بدو پیدایش تاکنون یافته و در سطح جهانی و میان اقوام گوناگون دستخوش تغییر معانی بسیاری شده است، از آغاز به هر ساکن یک سرزمین و یک کشور شهروند نمی گفته اند.


اولین  مصاف شهروند با اقوام وحشی و بربر و بادیه نشین و کوچی و قبایل و عشایر و...بود.

از همیجا واژه مدینه، شهر، به مفهوم اسکان یافتگی و مدنیت و... ابداع شد. اسکان بافتگی  برخلاف بربریت با فلاحت همراه بود.و همراه با ایندو ساختن برج و بارو، دژ و قلعه و استحکامات متداول گشت.

تا امروز در بسیاری از زبان ها واژه شهر و شهروند به گونه ایی در ارتباط است با این مولفه های گفته شده پیرامون مدنیت و شهری نشینی.

به این مولفه ها مدنی و شهری باید یک مولفه دیگر و اساسی را که تاکنون از پیکر مدنیت و شهروندی گری خلاصی نیافته را اضافه نمود: و آن تضادی می باشد که از همان آغاز در روابط انسانی و اجتماعی مدنیت و شهرنشینی از موجودیت برخوردار بوده است و به عبارتی کلیت  جامعه مدنی  بر آن بهره کشی از کار انسانی استوار بوده که  او از جامعه برده و زیردست  می کرده است.

ذکر این مولفه انسانی و اجتماعی برای ادراک  موضوع « شهروند کیست» مهم است.  وجه مهم دیگر این مورد در ارتباط است با  فهم مقوله  هایی نظیر جامعه و دولت که پیوسته با مقوله شهروند مرتبط بوده اند.

باید مسئله را  چنین تصورکرد:

از همان آغاز جامعه شهری که انسان های درون آن خود را شهروند می خواندند و به زراعت اشتغال داشتند و در راستای جدایی کشاورزی از دامداری از اقوام خود جدا شده و در نقطه ایی اسکان یافته بودند  جامعه خود را بر پایه کار جامعه برده استوار ساخته بودند.

باید در نظر داشت جامعه برده گرچه  از نفوس بودند اما شهروند محسوب نمی شدند. چرا که از جامعه آزاد یعنی جامعه شهری نبودند.

جامعه شهری و به تبع آن شهروندان از مدیران و قضات کشور بودند و جامعه برده و جامعه کار از هر گونه حقوقی محروم بود.

به عبارت ساده تقسیم میان کار فکری و کار یدی شده بود. جامعه بالادست، دارای دولت بود، مدیر بود، حق قضاوت داشت، در یک کلام وجود داشت و جامعه کار  اصلا وجود خارجی نداشت مگر به صورت شی و ابژه. مگر به شکل مادی و اقتصادی.

پس در کنار وحشی ها و بربر ها این دسته دوم اجتماعی، جامعه کار بود که شهروند محسوب نمیشد و دارای دولت نبود، از حقوق شهروندی محروم، و  تابیعت دولتی نداشت، و به عبارت ساده تر اصلا داخل آدم محسوب نمیشد

ادامه دارد...


۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

شکست انقلاب فرهنگی!

یکی از پایه های بحران حقانیت و بحران هویت رژیم کنونی شکست انقلاب فرهنگی و به همراه آن شکست اندیشه ایی است که با این انقلاب فرهنگی همراه بوده است.

پذیرش شکست انقلاب فرهنگی برای کشوری و مردمی با فرهنگ کهنسال نظیر ایران که چنین به فرهنگ همواره ارج  نهاده اند و  فریب انقلابی بر شالوده فرهنگی را به سادگی پذبرا گشته اند،  کار آسانی نیست .

من همان گونه که پیشتر هم در - موضوع انسان در تاریخ اجتماعی اش - عنوان داشته ام  و در این جا هم تکرارش می کنم، از سوی دیگر مخالفت با این  انقلاب فرهنگی  و اشاره به شکست و بی اساسی آن از همان  آغاز و نطفه از منظر  ضدیت فرهنگی   نیست.

 در این رابطه من نه مقایسه هستی فرهنگی انسان با هستی اجتماعی اش را درست می دانم و نه بر این نظرم در ایرانی با آن همه مشکلات عدیده اجتماعی و با آن فرهنگ والای انسانی آنچه روی داده است در اساس یک انقلاب فرهنگی بوده است.

اما پیش از همه بر یک جدایی پای می فشارم: و آن هم جدایی میان دین و فرهنگ و میان دین  و میان مکتب دین گرایی است.

امروزه بیش از پیش بسیاری از ما می دانیم  مردمی که خواه از نظر دینی و خواه از نظر فرهنگی دارای چنان  بار سنگین دینی و فرهنگی   بوده اند و در کشوری که دین و فرهنگ از دیرباز دارای چنان مقام رفیع بوده  است چنین مردمی نه از کمبود دین و نه از کمبود فرهنگ  رنج می بردند  تا چه رسد به این که زمانی در صدد براین بر آیند برای دست یابی به دین و فرهنگ از دست رفته قیام کنند.

البته این نافی این نیست که حوزه های دینی و حوزه های فرهنگی کشور مسائل خاص خود را از دیرباز به همراه داشته اند.

این که این هستی های انسانی در کشور به تحول، انقلاب و خانه تکانی نیاز داشته اند ویا نه پیوسته از امور خواص بوده است. اما آنچه به امور اقتصادی- اجتماعی و به طبع آن سیاسی مربوط میشود به همان میزان باید حق داد که مداخله خواص دینی و فرهنگی در حوزه های اقتصادی - اجتماعی و سیاسی مداخله در امور عمومی است که شایسته چنین خواصی نبوده و نیست.

بنابر این اجازه دهید مبحث بحران هویتی و بحران شکست انقلاب فرهنگی را از منظر دیگر مشاهده نکنیم.

حقیقت در کشور ما این است که ما نظر به مسائل عدیده اقتصادی- اجتماعی و به طبع آن سیاسی در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن و در یک کشور در حال گذار  در پیش از سه دهه از این تاریخ شاهد یک انقلاب و قیام مردمی بر علیه رژیم سلطنت بوده ایم.

در رابطه با انقلاب و قیام - که همگانی  بود - یک جابجایی و یک وارونه  سازی روی داده است که در آن نیروهایی مشارکت داشته  که در اصل بیشتر به یک تقلب و کلاهبرداری اجتماعی - سیاسی است.

 من  در این رابطه به این نظرم همان گونه که ما اکنون هم در ارتباط با کشورهای عربی به شکل آشکارتر آن مشاهده می کنیم  در پشت پرده سیاست  برای این که این انقلاب در ایران که در اصلش یک انقلاب با ریشه های اقتصادی - اجتماعی و سیاسی بوده به فرجامش نرسد زدوبند های سیاسی با بخشی از روحانیت به سرکردگی خمینی صورت گرفته است.

مسئله کلاهبرداری و وارونه سازی  و مسخ ماهیت انقلاب از اصل اولیه اش به اصل فرهنگی ماحصل همین زدوبندهای پنهان سیاسی بوده است.

اما مسئله به همین جا محدود نمی شود.

از سوی دیگر در تنازع دائمی میان دو کفه اجتماعی و تاریخی کشور یعنی کفه سنتی و مدرن این کلاهبرداری و مسخ ماهیت  به نحو گفته شده حائز یک اهمیت دیگری هم است.

از نظر من  آنچه که ما تاکنون هم مشاهده می کنیم این حقیقت است که کفه اجتماعی سنت تمایل چندانی به سیاسی شدن موصوع ندارد.

او همچنان در پشت انقلاب فرهنگی  و فرهنگی جلوه دادن مسائل اقتصادی -  اجتماعی و به تبع آن سیاسی کشور سنگر گرفته است و آنهم در شرایطی که نه تنها سنتی در عمل و سیاست شاهد شکست  بوده است بل که  کفگیر حجاب فرهنگی اش یعنی این ابزار سازی سیاسی از فرهنگ و فرهنگ سازی از دین  به ته دیگ خورده است.


اما به قولی چون رو نیست بل که سنگ پاست. از همین رو هم این سنتی ها با سماجت تمام کماکان در حال سر دادن این شعارند که در کشور اساس فرهنگ است و نه اقتصاد.

از همین منابع سنتی است که کماکان و یک ریز بر شیپور ضرورت یک انقلاب فرهنگی دیگر،  اما این بار یک انقلاب فرهنگی ضد دینی و متکی بر خرد  دمیده میشود.


این ها کماکان با  تکیه  بر دستاوردهای انقلاب فرهنگی در بیرون راندن رویکرد های اقتصادی و رویکرد های به زعم ایشان مارکسیستی و اکونومیستی و چنان با مسرت به روند اوضاع این سه دهه اخیر می نگرند که اگر نگوییم خودشان به سهم  خود زاده و لذا از میراث  خواران  این شرایط خلق شده توسط رژیم اند  بل که امروزه بعضا  از بهره مندان این شرایط می باشند.

بهر حال باید از نظر دور نیافکند که این رژیم دستاورد هایی در سیر انقلاب فرهنگی اش و در این راستا در بیرون افکندن رویکردهای سیاسی و اجتماعی گذشته داشته است. این سرکوب ها و کشتارها از مخالفان سیاسی انقلاب دروغین فرهنگی بی نتیجه نمانده اند.

از دیگر سو از دستاوردهایی این نظام خلق یک طبقه جدید فرهنگی و تحصیل کرده است که آس و پاس در این میان مانده اند و تنها اصلی که با آن قادر به تعیین هویت  خود است همین اصل فرهنگی است.

بخش قابل توجه از این طبقه نوین فرهنگی با دست رسی به اینترنت و دیگر رسانه ها قادر می گردد به عنوان مولود انقلاب فرهنگی و نظر به ماهیت فرهنگی اش  به  عملگان و باربران نوین انقلاب شکست خورده فرهنگی مبدل شوند.

این ها امروزه با برگرداندن سیخ کباب انقلاب فرهنگی با محوریت دین به محوریت خرد  پرچم یک انقلاب فرهنگی ضد دینی گشته اند.

به این ترتیب سنتی گذشته  امروز  از نو در پی آن است بار دیگر شانس خود را با یک انقلاب فرهنگی  نوین اما اینبار با خرد محوری  به آزمایش بگذارد.

از این رو  این ایرانی  این بار به ما وعده می دهد در انقلاب فرهنگی نوین با محوریت خردورزی جامعه نوین برپا خواهد شد/. سیاست و اقتصاد بر بنیان های خرد و خرد جمعی استوار خواهند شد. فرهنگیان با خرد ورزی و تاراندن ملایان به سازندگی کشور خواهند پرداخت و...


القصه ملاتاریا به حکومت افلاطونی یعنی خردتاریا مبدل خواهد شد!

چرا بازگشت از سطوح فرهنگی به سطوح اقتصادی - اجتماعی ضروری است؟

همان گونه که در جستار گذشته « معمایی به نام خرد و خردمند» هم عنوان شد ما در کشوری هستیم که در آن نظر به استبداد حاکم،  امر سیاست و مبارزات اجتماعی کشور که همواره با نهضت های مطالبه محور توامان  بوده اند،  سرکوب و تضعیف شده اند.

نظربه شدت این سرکوب،   از گذشته های  دور استبداد حاکم خلای سیاسی و اجتماعی موجود را با آلتر ناتیو های فرهنگی خود نظیر دین گرایی و خرد گرایی پر کرده است. به این اعتبار درجات شدت و توسعه  دین گرایی و  خرد گرایی حاکم در کشور با درجات حدت مبارزات اجتماعی - سیاسی مردمی رابطه معکوس دارند.

نگفته پیداست  فونکسیون اصلی استبداد در محروم سازی نیروهای اجتماعی کشور از مشارکت در مدیریت سیاسی و به این معنا هستی سیاسی کشور است.

بر این پایه هرباره هر مبارزه بر علیه استبداد حاکم  پیوسته در راستای  توسعه مشارکت سیاسی نیروهای اجتماعی و به این اعتبار توسعه  دمکراسی و مردم سالاری در کشور بوده است.

اما استبداد در کشور بدون پوشش های فرهنگی و استتار ایدئولوژیک مطرح نبوده است. در این راستا نباید از نظر دور انداخت مکاتب و ایدئولوژی هایی که هرباره استبداد   از آنها استفاده ابزاری نموده ، از تولید ات فرهنگی  کشور ند.

استبداد از راه مکتب دین گرایی با دین توده ها ارتباط بر قرار  می کند و مکتب خرد گرایی آن جامه  ایی است  که استبداد در صورت الزام در آن در می آید تا نیروهای اجتماعی را حتی الامکان از صحنه مبارزات اجتماعی و به تبع آن سیاسی کماکان به دور نگه دارد

بنابراین اگر هدف فعالیت نیروهای اجتماعی کشور و فراخوان آنها به صحنه سیاست کشور ، غلبه بر استبداد و بی تفاوتی و... باشد از موانعی که در سر راه جنبش مطالبه محور امروز قرار دارد مقابله با همین ظواهر ایدئولوژیک استبداد است که هرباره  به شکل تناوبی به نام دین و خرد از آن استفاده ابزاری می شود.

در یک کلام آنچه که امروزه در مصاف جنبش مطالبه محور مردمی  با  استبداد  از عمدگی برخوردار است مصاف با مکاتب و ایدئولوژی ها بنام خرد و دین می باشد

در این راستا برای مطرح شدن هرباره جنبش های مردمی و مطالبه محور باید وسیعا به ایدئولوژی زدایی و مکتب زدایی پرداخت.

باید در این راستا سرانجام به حیات نسخه نویسی های دینی و فکری و مکتبی پایان داد. راه چیرگی بر استبداد پیروی از این و یا آن تئوری و مکتب و ایدئولوژی نیست.

نظر به استبداد این  عمل سیاسی و اجتماعی است که در کشور ضعیف است.  بر این پایه  احزاب بیشتر به جای عملی بودن تئوریک و مکتبی اند.

از این رو بر آنهایی که بر این معضل پی برده اند از هر طیفی است که در جهت مطرح سازی نیروهای اجتماعی در صحنه فعالیت های اجتماعی و سیاسی کشور بکوشند.

بر این پایه در این راستا باید بر مبنای سازماندهی و بیسج نیروهای اجتماعی و ترقی خواه از هر طبف عمل نمود.

هیچ حزبی قادر نیست مدعی این باشد که نماینده کلیه نیروهای اجتماعی بنام ملت می باشد. پس شایسته این است هر حزبی به فراخور ماهیت سیاسی و اجتماعی اش وظبفه سازماندهی و تشکل یک نیروی اجتماعی ترقی خواه را  از موضع اتحاد با دیگر نیروهای ترقی خواه  بر عهده گیرد.

از این رو ما در آینده بیشتر به احزابی نیازمندیم که خود را حزب کارگر ، حزب طبقه متوسط، حزب کارفرمایان می نامند و هرباره تشکل و سازماندهی و طرح مطالبات آنها را عنوان می کنند.


در این احزاب هر قدرت مردم بیشتر متشکل و هر قدر مطالبات این مردم در هر حزب بیشتر محوری شد ما  گامی دیگر در جهت مکتب زدایی و ایدئولوژی زدایی بر داشته ایم و این امر در تحلیل نهایی به سیاسی شدن جو کشور کمک شایان توجه خواهد کرد و در مبارزه علیه استبداد مثمر ثمر واقع خواهد گردید.

معمایی بنام خرد و خردمند!

برای بسیاری از ما انسان ها مقوله خرد و خردمند به معمایی مبدل شده است.

به نظر می رسد علتی که  مقولات خرد و خردمند را برای ما به یک معما مبدل ساخته اند  مناسباتی باشد که این دو مقوله هرباره با اتیک - حکمت عملی - در طول زمان پیدا نموده اند. و از راه  پذیرش  معانی فرهنگی،  از معانی متعارفی شان گسسته شده اند.

بر پایه این مناسبات گفته می شود خرد و خردمند با اتیک و حکمت عملی مرتبط است .

ما از این ارتباط چنین می فهمیم که به ما گفته اند: خردمند دارای مسئولیت اخلاقی است. این مسئولیت پذیری  اخلاقی  به خردمند و خرد مفهومی اعطا می کند که آنرا از معانی متعارفی  اش بدور می سازد.

پس بهتر است در آغاز ازمعانی متعارفی شروع کنیم و سپس خرد و خردمند را در پرتو حکمت عملی - اتیک - مورد بررسی قرار دهیم.

از نظر متعارفی به نظر می آید هر انسانی صاحب خرد است و از این رو هر انسانی خردمند می باشد. به عبارت دیگر خرد یک خصیصه انسانی است. خرد از انسان جدایی ناپذیراست و انسان از خرد.

در این رابطه ما امروزه بهتر می دانیم که ضمیر انسانی مرکب از دو بخش احساسی و عقلی است.

خرد مرتبط است با ضمیر عقلی انسان که مغز در کانون آن قرار دارد. کارکرد مغر اندیشیدن نام دارد. ماحصل اندیشیدن  خرد و عقل است.

از آنجاییکه کلیه انسان ها می اندیشند پس دست یابی شان به خرد امری عادی است.

ضمیر انسان قادر به کارکرد  با و بدون ارتباط با دنیای خارج است. بر این پایه شرایطی را که در آن اندیشیدن بدون ارتباط با جهان خارج صورت می پذیرد و در این مورد بحث ما  شرایطی را که در آن اندیشیدن بدون رابطه با شرایط اجتماعی انسان  عملی می شود را شرایطی می گویند که اندیشیدن در آن مجرد از تجربه جامه عمل میپوشد و از این رو به به این حالت نظر به اساسی بدون اندیشه و خرد و ایده در آن،  اندیشه گرایی، ایده گرایی و ایده آلیسم گفته اند

ما به اسامی کاری نداریم. مهم برای ما مفاهیم و محتوای ها است.

از آنچه تاکنون گفته ایم به معانی فر هنگی که خرد و خردمند در طول زمان به خود گرفته اند نزدیک می شویم.

خرد در واقع مبدل به آن اندیشه مجردی در رابطه با جامعه شده است که انسان در ازای تجربیات علمی از موضوعات اجتماعی خود به شکل انتزاعی و از راه فرهنگی یعنی از راه خلاقیات های هنری و تصنعی به اندیشه و تئوری پردازی پیرامون شرایط اجتماعی انسان می پردازد.

از همین رو هم در طول زمان رفته رفته خرد و اندیشه از معانی متعارفی خود دور شده اند و بر بستر  زمان حائز معانی  فرهنگی گردیده اند.

بر این پایه خرد و خردمند مقولات فرهنگی اند  و در  دایره خلاقیات ها، آفرینش های انسانی مطرح می باشند

به عبارت اولی گرچه همه ما انسان ها بطور طبیعی دارای عقل و خرد بوده و به این اعتبار خردمند و عاقل و فاکر می باشیم اما به معنای فرهنگی آن خردمندان و اندیشمندان، ایدئولوگ ها یعنی ایده شناسان ، متفکرین و فلاسفه آنهایی هستند که در سایه حکمت عملی و اتیک به تئوری پردازی و اندیشه پردازی پیرامون هستی اجتماعی ما  دست می زنند.

 اما نظر به افتراق میان علم و خرد باید دانست خردمند ان و اندیشمندان و فلاسفه همان دانشمندان و علما نیستند. و در ارتباط با موضوع صحبت مان باید دانست که اندیشمندان و خردمندان  از جامعه شناسان نیستند.

بطور کلی آنچه خرد و خردمندی است نه علم است و نه سیاست.

علم نیست چرا که   این اندیشه و این خرد متکی بر تجربیات حسی نیست و ادعایش هم وجود ندارد. سیاست نیست چرا که سیاست نه علم است و نه خرد.


سیاست بخشی از شعور انسانی و به این اعتبار بخشی از هستی انسانی است.  هستی سیاسی انسان از راه هستی اقتصادی - اجتماعی اش تعیین میشود.

خواه هستی مادی و خواه هستی شعوری انسان  یرای   علم و خرد  موضوعاتی  برای شناخت می باشند. با این تفاوت که علم از راه تجربیات حسی به مضوعاتش می پردازد اما خردمند از راه تجریدات و تفکرات هرباره مجرد و ابستراکت.

از همین راه است که فرهنگ که محل آفرینش و خلاقیت های انسانی کانون گرم و محوای مناسبی برای پرورش خرد و خردمندان گردیده است.

به این اعتبار برای  خردمندان  فرهنگ انسانی اساسی است. این ها به تمامی مسائل انسانی از زاویه این شالوده فرهنگی می نگرند.

در رابطه با موضوع صحبت ما ، خردمندان به این نظرند که فرهنگ، خرد و اندیشه است که اساسی است و نه اقتصاد.

پای مسائل اجتماعی و انقلابات اجتماعی که پیش می آید ، خردمندان شیوه خود در برخورد به این مسائل کشوری و لشکری را دارند.

این ها در این رابطه به این نظرند که ریشه مسائل کشوری و لشکری اقتصادی نیست و یا آن گونه که خمینی می گفت مردم برای خربزه انقلاب نکرده اند.

از نظر خردمندان این انقلابات فرهنگی اند. اما این که در تحلیل نهایی این انقلابات فرهنگی از شالوده دینی برخوردارند و یا عقلی میان پیروان انقلاب فرهنگی اتحاد نظر وجود ندارد.




  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...