۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

شکست انقلاب فرهنگی!

یکی از پایه های بحران حقانیت و بحران هویت رژیم کنونی شکست انقلاب فرهنگی و به همراه آن شکست اندیشه ایی است که با این انقلاب فرهنگی همراه بوده است.

پذیرش شکست انقلاب فرهنگی برای کشوری و مردمی با فرهنگ کهنسال نظیر ایران که چنین به فرهنگ همواره ارج  نهاده اند و  فریب انقلابی بر شالوده فرهنگی را به سادگی پذبرا گشته اند،  کار آسانی نیست .

من همان گونه که پیشتر هم در - موضوع انسان در تاریخ اجتماعی اش - عنوان داشته ام  و در این جا هم تکرارش می کنم، از سوی دیگر مخالفت با این  انقلاب فرهنگی  و اشاره به شکست و بی اساسی آن از همان  آغاز و نطفه از منظر  ضدیت فرهنگی   نیست.

 در این رابطه من نه مقایسه هستی فرهنگی انسان با هستی اجتماعی اش را درست می دانم و نه بر این نظرم در ایرانی با آن همه مشکلات عدیده اجتماعی و با آن فرهنگ والای انسانی آنچه روی داده است در اساس یک انقلاب فرهنگی بوده است.

اما پیش از همه بر یک جدایی پای می فشارم: و آن هم جدایی میان دین و فرهنگ و میان دین  و میان مکتب دین گرایی است.

امروزه بیش از پیش بسیاری از ما می دانیم  مردمی که خواه از نظر دینی و خواه از نظر فرهنگی دارای چنان  بار سنگین دینی و فرهنگی   بوده اند و در کشوری که دین و فرهنگ از دیرباز دارای چنان مقام رفیع بوده  است چنین مردمی نه از کمبود دین و نه از کمبود فرهنگ  رنج می بردند  تا چه رسد به این که زمانی در صدد براین بر آیند برای دست یابی به دین و فرهنگ از دست رفته قیام کنند.

البته این نافی این نیست که حوزه های دینی و حوزه های فرهنگی کشور مسائل خاص خود را از دیرباز به همراه داشته اند.

این که این هستی های انسانی در کشور به تحول، انقلاب و خانه تکانی نیاز داشته اند ویا نه پیوسته از امور خواص بوده است. اما آنچه به امور اقتصادی- اجتماعی و به طبع آن سیاسی مربوط میشود به همان میزان باید حق داد که مداخله خواص دینی و فرهنگی در حوزه های اقتصادی - اجتماعی و سیاسی مداخله در امور عمومی است که شایسته چنین خواصی نبوده و نیست.

بنابر این اجازه دهید مبحث بحران هویتی و بحران شکست انقلاب فرهنگی را از منظر دیگر مشاهده نکنیم.

حقیقت در کشور ما این است که ما نظر به مسائل عدیده اقتصادی- اجتماعی و به طبع آن سیاسی در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن و در یک کشور در حال گذار  در پیش از سه دهه از این تاریخ شاهد یک انقلاب و قیام مردمی بر علیه رژیم سلطنت بوده ایم.

در رابطه با انقلاب و قیام - که همگانی  بود - یک جابجایی و یک وارونه  سازی روی داده است که در آن نیروهایی مشارکت داشته  که در اصل بیشتر به یک تقلب و کلاهبرداری اجتماعی - سیاسی است.

 من  در این رابطه به این نظرم همان گونه که ما اکنون هم در ارتباط با کشورهای عربی به شکل آشکارتر آن مشاهده می کنیم  در پشت پرده سیاست  برای این که این انقلاب در ایران که در اصلش یک انقلاب با ریشه های اقتصادی - اجتماعی و سیاسی بوده به فرجامش نرسد زدوبند های سیاسی با بخشی از روحانیت به سرکردگی خمینی صورت گرفته است.

مسئله کلاهبرداری و وارونه سازی  و مسخ ماهیت انقلاب از اصل اولیه اش به اصل فرهنگی ماحصل همین زدوبندهای پنهان سیاسی بوده است.

اما مسئله به همین جا محدود نمی شود.

از سوی دیگر در تنازع دائمی میان دو کفه اجتماعی و تاریخی کشور یعنی کفه سنتی و مدرن این کلاهبرداری و مسخ ماهیت  به نحو گفته شده حائز یک اهمیت دیگری هم است.

از نظر من  آنچه که ما تاکنون هم مشاهده می کنیم این حقیقت است که کفه اجتماعی سنت تمایل چندانی به سیاسی شدن موصوع ندارد.

او همچنان در پشت انقلاب فرهنگی  و فرهنگی جلوه دادن مسائل اقتصادی -  اجتماعی و به تبع آن سیاسی کشور سنگر گرفته است و آنهم در شرایطی که نه تنها سنتی در عمل و سیاست شاهد شکست  بوده است بل که  کفگیر حجاب فرهنگی اش یعنی این ابزار سازی سیاسی از فرهنگ و فرهنگ سازی از دین  به ته دیگ خورده است.


اما به قولی چون رو نیست بل که سنگ پاست. از همین رو هم این سنتی ها با سماجت تمام کماکان در حال سر دادن این شعارند که در کشور اساس فرهنگ است و نه اقتصاد.

از همین منابع سنتی است که کماکان و یک ریز بر شیپور ضرورت یک انقلاب فرهنگی دیگر،  اما این بار یک انقلاب فرهنگی ضد دینی و متکی بر خرد  دمیده میشود.


این ها کماکان با  تکیه  بر دستاوردهای انقلاب فرهنگی در بیرون راندن رویکرد های اقتصادی و رویکرد های به زعم ایشان مارکسیستی و اکونومیستی و چنان با مسرت به روند اوضاع این سه دهه اخیر می نگرند که اگر نگوییم خودشان به سهم  خود زاده و لذا از میراث  خواران  این شرایط خلق شده توسط رژیم اند  بل که امروزه بعضا  از بهره مندان این شرایط می باشند.

بهر حال باید از نظر دور نیافکند که این رژیم دستاورد هایی در سیر انقلاب فرهنگی اش و در این راستا در بیرون افکندن رویکردهای سیاسی و اجتماعی گذشته داشته است. این سرکوب ها و کشتارها از مخالفان سیاسی انقلاب دروغین فرهنگی بی نتیجه نمانده اند.

از دیگر سو از دستاوردهایی این نظام خلق یک طبقه جدید فرهنگی و تحصیل کرده است که آس و پاس در این میان مانده اند و تنها اصلی که با آن قادر به تعیین هویت  خود است همین اصل فرهنگی است.

بخش قابل توجه از این طبقه نوین فرهنگی با دست رسی به اینترنت و دیگر رسانه ها قادر می گردد به عنوان مولود انقلاب فرهنگی و نظر به ماهیت فرهنگی اش  به  عملگان و باربران نوین انقلاب شکست خورده فرهنگی مبدل شوند.

این ها امروزه با برگرداندن سیخ کباب انقلاب فرهنگی با محوریت دین به محوریت خرد  پرچم یک انقلاب فرهنگی ضد دینی گشته اند.

به این ترتیب سنتی گذشته  امروز  از نو در پی آن است بار دیگر شانس خود را با یک انقلاب فرهنگی  نوین اما اینبار با خرد محوری  به آزمایش بگذارد.

از این رو  این ایرانی  این بار به ما وعده می دهد در انقلاب فرهنگی نوین با محوریت خردورزی جامعه نوین برپا خواهد شد/. سیاست و اقتصاد بر بنیان های خرد و خرد جمعی استوار خواهند شد. فرهنگیان با خرد ورزی و تاراندن ملایان به سازندگی کشور خواهند پرداخت و...


القصه ملاتاریا به حکومت افلاطونی یعنی خردتاریا مبدل خواهد شد!

چرا بازگشت از سطوح فرهنگی به سطوح اقتصادی - اجتماعی ضروری است؟

همان گونه که در جستار گذشته « معمایی به نام خرد و خردمند» هم عنوان شد ما در کشوری هستیم که در آن نظر به استبداد حاکم،  امر سیاست و مبارزات اجتماعی کشور که همواره با نهضت های مطالبه محور توامان  بوده اند،  سرکوب و تضعیف شده اند.

نظربه شدت این سرکوب،   از گذشته های  دور استبداد حاکم خلای سیاسی و اجتماعی موجود را با آلتر ناتیو های فرهنگی خود نظیر دین گرایی و خرد گرایی پر کرده است. به این اعتبار درجات شدت و توسعه  دین گرایی و  خرد گرایی حاکم در کشور با درجات حدت مبارزات اجتماعی - سیاسی مردمی رابطه معکوس دارند.

نگفته پیداست  فونکسیون اصلی استبداد در محروم سازی نیروهای اجتماعی کشور از مشارکت در مدیریت سیاسی و به این معنا هستی سیاسی کشور است.

بر این پایه هرباره هر مبارزه بر علیه استبداد حاکم  پیوسته در راستای  توسعه مشارکت سیاسی نیروهای اجتماعی و به این اعتبار توسعه  دمکراسی و مردم سالاری در کشور بوده است.

اما استبداد در کشور بدون پوشش های فرهنگی و استتار ایدئولوژیک مطرح نبوده است. در این راستا نباید از نظر دور انداخت مکاتب و ایدئولوژی هایی که هرباره استبداد   از آنها استفاده ابزاری نموده ، از تولید ات فرهنگی  کشور ند.

استبداد از راه مکتب دین گرایی با دین توده ها ارتباط بر قرار  می کند و مکتب خرد گرایی آن جامه  ایی است  که استبداد در صورت الزام در آن در می آید تا نیروهای اجتماعی را حتی الامکان از صحنه مبارزات اجتماعی و به تبع آن سیاسی کماکان به دور نگه دارد

بنابراین اگر هدف فعالیت نیروهای اجتماعی کشور و فراخوان آنها به صحنه سیاست کشور ، غلبه بر استبداد و بی تفاوتی و... باشد از موانعی که در سر راه جنبش مطالبه محور امروز قرار دارد مقابله با همین ظواهر ایدئولوژیک استبداد است که هرباره  به شکل تناوبی به نام دین و خرد از آن استفاده ابزاری می شود.

در یک کلام آنچه که امروزه در مصاف جنبش مطالبه محور مردمی  با  استبداد  از عمدگی برخوردار است مصاف با مکاتب و ایدئولوژی ها بنام خرد و دین می باشد

در این راستا برای مطرح شدن هرباره جنبش های مردمی و مطالبه محور باید وسیعا به ایدئولوژی زدایی و مکتب زدایی پرداخت.

باید در این راستا سرانجام به حیات نسخه نویسی های دینی و فکری و مکتبی پایان داد. راه چیرگی بر استبداد پیروی از این و یا آن تئوری و مکتب و ایدئولوژی نیست.

نظر به استبداد این  عمل سیاسی و اجتماعی است که در کشور ضعیف است.  بر این پایه  احزاب بیشتر به جای عملی بودن تئوریک و مکتبی اند.

از این رو بر آنهایی که بر این معضل پی برده اند از هر طیفی است که در جهت مطرح سازی نیروهای اجتماعی در صحنه فعالیت های اجتماعی و سیاسی کشور بکوشند.

بر این پایه در این راستا باید بر مبنای سازماندهی و بیسج نیروهای اجتماعی و ترقی خواه از هر طبف عمل نمود.

هیچ حزبی قادر نیست مدعی این باشد که نماینده کلیه نیروهای اجتماعی بنام ملت می باشد. پس شایسته این است هر حزبی به فراخور ماهیت سیاسی و اجتماعی اش وظبفه سازماندهی و تشکل یک نیروی اجتماعی ترقی خواه را  از موضع اتحاد با دیگر نیروهای ترقی خواه  بر عهده گیرد.

از این رو ما در آینده بیشتر به احزابی نیازمندیم که خود را حزب کارگر ، حزب طبقه متوسط، حزب کارفرمایان می نامند و هرباره تشکل و سازماندهی و طرح مطالبات آنها را عنوان می کنند.


در این احزاب هر قدرت مردم بیشتر متشکل و هر قدر مطالبات این مردم در هر حزب بیشتر محوری شد ما  گامی دیگر در جهت مکتب زدایی و ایدئولوژی زدایی بر داشته ایم و این امر در تحلیل نهایی به سیاسی شدن جو کشور کمک شایان توجه خواهد کرد و در مبارزه علیه استبداد مثمر ثمر واقع خواهد گردید.

معمایی بنام خرد و خردمند!

برای بسیاری از ما انسان ها مقوله خرد و خردمند به معمایی مبدل شده است.

به نظر می رسد علتی که  مقولات خرد و خردمند را برای ما به یک معما مبدل ساخته اند  مناسباتی باشد که این دو مقوله هرباره با اتیک - حکمت عملی - در طول زمان پیدا نموده اند. و از راه  پذیرش  معانی فرهنگی،  از معانی متعارفی شان گسسته شده اند.

بر پایه این مناسبات گفته می شود خرد و خردمند با اتیک و حکمت عملی مرتبط است .

ما از این ارتباط چنین می فهمیم که به ما گفته اند: خردمند دارای مسئولیت اخلاقی است. این مسئولیت پذیری  اخلاقی  به خردمند و خرد مفهومی اعطا می کند که آنرا از معانی متعارفی  اش بدور می سازد.

پس بهتر است در آغاز ازمعانی متعارفی شروع کنیم و سپس خرد و خردمند را در پرتو حکمت عملی - اتیک - مورد بررسی قرار دهیم.

از نظر متعارفی به نظر می آید هر انسانی صاحب خرد است و از این رو هر انسانی خردمند می باشد. به عبارت دیگر خرد یک خصیصه انسانی است. خرد از انسان جدایی ناپذیراست و انسان از خرد.

در این رابطه ما امروزه بهتر می دانیم که ضمیر انسانی مرکب از دو بخش احساسی و عقلی است.

خرد مرتبط است با ضمیر عقلی انسان که مغز در کانون آن قرار دارد. کارکرد مغر اندیشیدن نام دارد. ماحصل اندیشیدن  خرد و عقل است.

از آنجاییکه کلیه انسان ها می اندیشند پس دست یابی شان به خرد امری عادی است.

ضمیر انسان قادر به کارکرد  با و بدون ارتباط با دنیای خارج است. بر این پایه شرایطی را که در آن اندیشیدن بدون ارتباط با جهان خارج صورت می پذیرد و در این مورد بحث ما  شرایطی را که در آن اندیشیدن بدون رابطه با شرایط اجتماعی انسان  عملی می شود را شرایطی می گویند که اندیشیدن در آن مجرد از تجربه جامه عمل میپوشد و از این رو به به این حالت نظر به اساسی بدون اندیشه و خرد و ایده در آن،  اندیشه گرایی، ایده گرایی و ایده آلیسم گفته اند

ما به اسامی کاری نداریم. مهم برای ما مفاهیم و محتوای ها است.

از آنچه تاکنون گفته ایم به معانی فر هنگی که خرد و خردمند در طول زمان به خود گرفته اند نزدیک می شویم.

خرد در واقع مبدل به آن اندیشه مجردی در رابطه با جامعه شده است که انسان در ازای تجربیات علمی از موضوعات اجتماعی خود به شکل انتزاعی و از راه فرهنگی یعنی از راه خلاقیات های هنری و تصنعی به اندیشه و تئوری پردازی پیرامون شرایط اجتماعی انسان می پردازد.

از همین رو هم در طول زمان رفته رفته خرد و اندیشه از معانی متعارفی خود دور شده اند و بر بستر  زمان حائز معانی  فرهنگی گردیده اند.

بر این پایه خرد و خردمند مقولات فرهنگی اند  و در  دایره خلاقیات ها، آفرینش های انسانی مطرح می باشند

به عبارت اولی گرچه همه ما انسان ها بطور طبیعی دارای عقل و خرد بوده و به این اعتبار خردمند و عاقل و فاکر می باشیم اما به معنای فرهنگی آن خردمندان و اندیشمندان، ایدئولوگ ها یعنی ایده شناسان ، متفکرین و فلاسفه آنهایی هستند که در سایه حکمت عملی و اتیک به تئوری پردازی و اندیشه پردازی پیرامون هستی اجتماعی ما  دست می زنند.

 اما نظر به افتراق میان علم و خرد باید دانست خردمند ان و اندیشمندان و فلاسفه همان دانشمندان و علما نیستند. و در ارتباط با موضوع صحبت مان باید دانست که اندیشمندان و خردمندان  از جامعه شناسان نیستند.

بطور کلی آنچه خرد و خردمندی است نه علم است و نه سیاست.

علم نیست چرا که   این اندیشه و این خرد متکی بر تجربیات حسی نیست و ادعایش هم وجود ندارد. سیاست نیست چرا که سیاست نه علم است و نه خرد.


سیاست بخشی از شعور انسانی و به این اعتبار بخشی از هستی انسانی است.  هستی سیاسی انسان از راه هستی اقتصادی - اجتماعی اش تعیین میشود.

خواه هستی مادی و خواه هستی شعوری انسان  یرای   علم و خرد  موضوعاتی  برای شناخت می باشند. با این تفاوت که علم از راه تجربیات حسی به مضوعاتش می پردازد اما خردمند از راه تجریدات و تفکرات هرباره مجرد و ابستراکت.

از همین راه است که فرهنگ که محل آفرینش و خلاقیت های انسانی کانون گرم و محوای مناسبی برای پرورش خرد و خردمندان گردیده است.

به این اعتبار برای  خردمندان  فرهنگ انسانی اساسی است. این ها به تمامی مسائل انسانی از زاویه این شالوده فرهنگی می نگرند.

در رابطه با موضوع صحبت ما ، خردمندان به این نظرند که فرهنگ، خرد و اندیشه است که اساسی است و نه اقتصاد.

پای مسائل اجتماعی و انقلابات اجتماعی که پیش می آید ، خردمندان شیوه خود در برخورد به این مسائل کشوری و لشکری را دارند.

این ها در این رابطه به این نظرند که ریشه مسائل کشوری و لشکری اقتصادی نیست و یا آن گونه که خمینی می گفت مردم برای خربزه انقلاب نکرده اند.

از نظر خردمندان این انقلابات فرهنگی اند. اما این که در تحلیل نهایی این انقلابات فرهنگی از شالوده دینی برخوردارند و یا عقلی میان پیروان انقلاب فرهنگی اتحاد نظر وجود ندارد.




۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

به مناسبت روز جهانی کارگر!

یازده اردی بهشت  برابر با اول ماه مه روز جهانی کارگر است. در این روز کارگران جهان برای نمایش همبستگی  و اتحاد خود یک روز از کار خود را بر زمین خواهند نهاد.

هدف ازاین عمل نشان دادن اهمیت کاربطور کلی  و کار انسانی بطور اخص به منزله یکی از منابع اصلی ثروت انسانی در هستی ما انسان ها است. از این رو در این روز کارگران جهان متحدانه اعتراض خود را بر تقسیم ناعادلانه ثروت  به نمایش می گذارند.

به این مناسبت بد نیست نگاهی کوتاه و گذرا بر وضعیت کنونی کار انسانی در سطح جهانی بیاندازیم.

انقلاب نوین صنعتی - انقلاب انفورماتیک - آغاز گر  مرحله جدیدی در عصر نو که با انقلاب صنعتی اول آغاز گشت می باشد.

این انقلاب مبین یک عصر و دوران نوین برای ما انسان های جهان نیست. اما در عصر  و دوران نو مبین یک مرحله نوین برای آن  می باشد.

مرحله نوین برای هستی کارگران حائز اهمیت فراوان است.

مرحله نوین  تضاد کار یدی و کار فکری را از بین خواهد برد. با از بین رفتن کار یدی کارانسانی محدود به کار فکری خواهد شد. برای هستی کارگری این امر به این معنا است که کارگران متخصص و صاحبان کار فکری دیروز تا سر حد کارگران یدی نزول خواهند  نمود. و در ادامه این امر از این راه به حیات اریستوکراتی کارگری - این قشر مرفه کارگران و صاحبان کار فکری دیروز - پایان خواهد داد. با تبدیل کار یدی به کار فکری  جامعه کارگری به یک جامعه یکدست مبدل خواهد شد.

از دیگر سو مرحله نوین  برای هستی سرمایه داران حائز اهمیت می باشد.

 مرحله نوین به همان گونه که به طبقات درونی جامعه کارگری بسود کارفکری پایان داده  به همان گونه به موازات آن با آهنگی کم و بیش به سوی یکدستی در  جامعه بالا دست پیش خواهد رفت.معنای عملی آن برای سرمایه داران این است که به وضعیت طبقاتی درون جامعه سرمایه بسود کلان سرمایه داران خاتمه داده خواهد شد.

نتایج این عمل سقوط آزاد طبقات پایینی و متوسط جامعه سرمایه به درون جامعه کارگری و پولاریزاسیون کشور به دو قطب شدیدا متضاد  خواهد بود.

این فرآیند قطب بندی  اجتماعی که چنین ترسیم شد محصول فرآیند انقلاب نوین صنعتی است. اما در طول این تحول اقتصادی و اجتماعی دوران گذاری پدیدار خواهد شد.

در این دوران گذار بایستی مطالبات کارگری را به تناسب وضعیت نوین تنظیم نمود.

در سطح اروپا که در حال وحدت  است باید این حالت گذار با مطالبات نظیر


  • کاهش ساعات کار با هدف کار انسانی برای همه
  • افزایش دستمزدها
  • ارتقاء رفاه کارگری
  • ....
همراه ساخت.

باید دانست که کارگران جهان در همه جا خواهان حرکت به پیش،   کارگری کردن روند گلوبالیراسیون، و اجرای همه اقداماتی هستند که  به نحوی درد های زایش نوین اجتماعی را برای کارگران قابل تحمل تر می نماید

در سطح کشور های در حال گذار نظیر ایران کارگران خواهان انجام انقلاب اقتصادی و انقلاب سیاسی، پایان بخشی به استبداد و   تلاش در جهت دستیابی زیر ساخت های مهم اقتصادی می باشند .

نباید از نظر دور داشت کارگران جهان متحدانه در همه سطوح و ناموزونی های تکامل تاریخی  انزجار خود را با واپس گرایی در همه سطوح اعلام می دارند.

آنها در همه کشور ها پیرو روند به پیش  همراه با اشکالی  هستند که در آنها پیوسته به هستی و رفاه کارگری توجه می شود.



معضلی بنام ایدئولوژی را دریابیم! بخش پایانی

اندیشه جامعه سازی در  عصر نو که عصر انقلابات بوده است قوت گرفت. در کشور ما که یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن و در حال گذار و توسعه از شرایط سنتی به شرایط مدرن اجتماعی است،  اندیشه جامعه سازی طرفندی در دست جامعه سنتی برای انسداد پروسه گذار و توسعه بسوی نیمه مدرن کشور می باشد.

به عبارت دیگر سنتی ها- در طیف های مختلف اجتماعی -  در پی استفاده ابزاری از اندیشه جامعه سازی و به طبع آن مکتب وایدئولوژی - خواه دینی و خواه ضد دینی -  است تا از این راه جلوی فرآیند گذار و توسعه بسوی کفه مدرنیته در کشور را مسدود نگه دارند.


به عبارت نهایی ریشه اصلی و اجتماعی اندیشه جامعه سازی در محافظه کاری سنتی و در ارتجاع در کشور پنهان است.

بر این پایه ارتجاع سنتی برای مهار موج و حرکت تحولی و تاریخی در کشور با غوغاسالاری و  جوسازی  و ادعای کاذب مبنی بر این که:   ما هم هستیم و ما هم در پی ساختن جامعه ایم و ... ضمن اغتشاش اذهان از راه کثرت عرضه ها, مصنوعات و.. در پی مصون نگه داشتن خود از تحول و انقلاب  می باشد.

در حالی که اندیشه جامعه سازی که یک مولود  مکتبی و ایدئولوژیک می باشد سازی توخالی است که مانند دهل  شنیدن آن از دور خوش است. از نزدیک جامعه ایدئولوژیک هر قدر هم مبتنی بر خرد باشد هیچ نیست مگر باز سازی همان جامعه زوال یافته و کهنه ایرانی که این بار جامه دیگر مکتبی بر تن کرده است.

از همین رو وجه ممیزه اصلی اندیشه جامعه سازی در مکانیکی و جزمی و ضد تاریخی بودن  آن است.


اندیشه جامعه سازی نه تنها ضد تاریخی و مکانیکی است بل که از  دایره اعتبار تاریخی و اجتماعی هم خارج است.

اندیشه جامعه سازی در واقع یک پدیده فرهنگی و یک هنر و آفرینش انسانی است . یک پدیده تاریخی و اجتماعی نیست.

در اندیشه جامعه این تاریخ اجتماعی انسان نیست که داردخود را بازتولید می کند بل که این فرهنگ و قوه آفرینش و توان هنری انسان است.

اما این که چگونه انسان سنتی، از اعتبار و ارزش تاریخی افتاده هرباره در سایه اندیشه هنری و زیباشناسانه جامعه سازی در پی مصون نگه داشتن خود از گزندهای تاریخی  و اجتماعی است،   این  رابطه را بایستی بطور کلی بر پایه اصل رابطه انسان اجتماعی و ایدئولوژی توضیح داد.

برخلاف تصور مارکس ایدئولوژی ها روبنا ها و رو ساخت های هر بنای اجتماعی و تاریخی نیستند بل که مکاتب و ایدئولوژی ها مانند دیگر ساخته های فرهنگی ازیک حوزه دیگر هستی انسانی می باشند.

اما انسان اجتماعی از حوزه های هستی فرهنگی پیوسته حجاب هایی، روغن جلا هایی  برای هستی اجتماعی خود ساخته و پرورانده است.

او از مواد فرهنگی  موادی  ساخته است که بوسیله آن ظواهر بنای اجتماعی خود را رنگ و روغن زده است.

اما همان گونه که زیبایی  به رنگ و روغن نیست بل که برعکس توسل به رنگ و روغن برای پوشانیدن زشتی ها و نقصان هاست به همان گونه هم در تاریخ اجتماعی نیروهای بالنده از ظواهر فرهنگی و ایدئولوژیک و ساخته های هنری برای بزک چهره زیبای خود استنکاف دارند.

معضلی به نام ایدئولوژی را دریابیم! بخشش ششم

پس بدینسان نگاه مکتبی و ایدئولوژیک به جامعه انسانی هرباره واحد و یگانه است. اگر چه هرباره درانتقال و ترانسفر مکتب از مکتب دینی به مکتب ضد دینی شکل آن تغییر می کند.

در پایین قدری پیرامون آن توضح می دهم.

در رابطه مکتب و جامعه کلیت مکتب گری بر یک اصل اساسی استوار است و آن این که جامعه طبیعی وانسانی مانند یک ایدئولوژی و مکتب ساخته و و پرداخته ذهن  انسانی است. به عبارت دیگر هر جامعه انسانی از پیش در قالب یک مکتب  پرورانده و سپس بر  شالوده  همان مکتب عملی و پراکتیزه شده است.

 از همین رو این ها به این نظرند: هر جامعه بشری حائز یک شالوده مکتبی است که آنها این شالوده مکتبی را  به زبان دیگرجهان بینی می خوانند.  مقوله جهان بینی  در حقیقت ترجمه مقوله آلمانی به همین معناست. اما با این توضیح که آلمانی ها مطابق معمول راه خود را رفته و واژه جهانبینی را برای واژه ایدئولوژی اختراع نموده اند.

 در تحیلیل نهایی می توان گفت این ها به این ترتیب به ما می خواهند  این نظر را ارائه دهند:  همان گونه که برای هر مکتبی یک مکتب سازی وجود دارد برای هر نظام اجتماعی هم یک مکتب و ایدئولوژی به عنوان زیربنای ایدئولوژیک آن از موجودیت برخوردار است.

به عبارت اولی از منظر مکتبی و ایدئولوژیک هر فرماسیون اجتماعی - هر فرم از جامعه انسانی و هر جامعه - صورت پراتیک وعملی شده از یک تئوری و یک مکتب از پیش تعیین شده است.

در مناسبات اجتماعی  کنونی ایران بطور مثال این منظر به این اندیشه است که جامعه سنتی ایرانی بر پایه مکتب اسلامی بنا نهادشده است. از این رو ما بایستی اکنون جامعه نوین خود را   بر پایه خرد ورزی  بنا نماییم.

یعنی اگر تاکنون جامعه اسلامی بوده است این ها  در پی این هستند که من بعد یک جامعه ضد دینی، یک جامعه انسانی، یک جامعه علمی و یک جامعه مبتنی بر خرد  و یک جامعه .... برپا کنند

این ایده برپاسازی جامعه، یعنی جامعه ایی از پیش از موجودیت برخوردار نیست و عده ایی به عنوان مهندس، معمار، در اتاق های فکری شان هرباره در  صدد ساختن آن  برمی آیند،  را در کشور ما مدیون همین مکتبی های وطنی در رنگ های گوناگون شان هستیم.

در یک کلام به این می گویند اندیشه جامعه سازی. و اندیشه جامعه سازی صرف نظر از مدل آن  یک ایده مکتبی، ایدئولوژیک می باشد.

همان گونه که تاکنون مکررا تکرار شد: اندیشه جامعه سازی درکلیت آن در کشور ما به 2 صورت کلی وجود دارد


  • جامعه سازی درمکتب دینی
  • جامعه سازی در مکتب خرد گرایی
مبحث ما در این قسمت در رابطه با خرد گرایان است. یعنی مکتبی که بر این اندیشه استوار است که باید در برابر جامعه دینی موجود یک جامعه عفلی و مبتنی بر خرد بر پا کرد

ادامه دارد....

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

معضلی به نام ایدئولوژی را دریابیم! بخش پنجم

معضلی به نام ایدئولوژی در ایران را ادامه می دهیم با این نکته که معضل ایدئولوژیک در ایران تنها محدود به مکتب سازی از دین نیست.

به همان علل اجتماعی که ایدئولوژی و مکتب سازی از دین و مذهب در ایران باید وجود داشته باشد به همان علل اجتماعی مکتب سازی از وجوه متضاد دین هم ضروری است.

از همین روست که ما می بینیم که مکتب سازان در ایران به مکتب سازی از دین اکتفا نکرده  و به دکان رقبای دینی خود هم سرکی کشیده اند.

ماحصل این اقدام ظهور یک مکتب و ایدئولوژی ضد اسلامی  است که به گونه ایی  در تمامی عرصه های تئوریک و ایدئولوژیک با حریف اسلامی خود در رقابت میباشد

از همین رو ما مشاهده می کنیم که در منارعه ایدئولوژیکی که این دو با هم راه انداخته اند از جمله این موضوع مطرح است که مکتب اسلامی در رابطه با هنر و زیبا شناسی، در رابطه با موسیقی و فرهنگ نظر مساعدی ندارد.

و یا یک ایدئولوگ  ضد اسلامی دیگر به این نظر است که مکتب اسلام در رابطه با کار و اقتصاد و تولید و فلاحت و ... دارای احکام روشنی نیست.

سومی مکتب اسلام را از نظر سیاسی متهم به استبداد می کند.

چهارمی از نظر حقوقی و اخلاقی با اسلام مکتبی مخالف است

پنجمی به این نظر است که اسلام مکتبی بیشتر میلیتانت می باشد

ششمی فلسفه مکتب اسلام را بدور از خردورزی می داند و کاربرد عقل در مکتب اسلام را ناکامل، غیر اساسی و ... قلمداد می کند

و همین طور الی آخر...


جالب در رابطه با ایدئولوگ های ضد اسلامی و ضد دینی در این است که شما هرگز قادر به یک مباحثه منطقی با آنها که در آن متهم به جانبداری از دین و اسلام و .... شوید، نخواهید شد.

این ها اطمینان راسخ و مکتبی دارند که دین بطور کلی و اسلام علی الخصوص یک مکتب و یک ایدئولوژی با شالوده عقیدتی و لذا واهی بیش نیست.

از همین رو این ها به این نظرند که کلیت بنای یک مکتب دینی باژگونه است. یعنی به جای این بر روی پا قرار داشته باشد کله پاست.

در عوض مکتب دینی و اسلامی مکتبی قرار دارد که بر خرد و اندیشه ورزی استوار است. این ها در واقع پیرو چنین مکتبی هستند که راستین و حقیقی است.

از این رو در مکتبی که این ها ساخته و پرداخته اند دیگر مانند در مکاتب دینی و اسلامی  دیگر آن ضعف ها و نقصان های نامبرده در بالا مشاهده نمی شوند.

 به عبارت دیگر مکتب این ها ضد فرهنگی و ضد هنری و ضد موسیقی و.... نیست.
براستبداد متکی نیست.
از نظر حقوقی بر حقوق بشر استوار است و الی آخر..

بر پایه همین تضاد با مکتب دینی این ها به این نظرند که راهکرد مردم ایران در یک جایجایی ایدئولوژیک و مکتبی از مکتب اسلام و دینی به آن مکتبی است که این ها هرباره به اشکال گوناگون مبلغ آنند.

بر پایه همین رویکرد اگر تاکنون جامعه ایرانی بر پایه مکتب اسلامی به منزله جامعه اسلامی و دینی ساخته شده است این ها بر پایه مکتب و تئوری علمی  خود به این اندیشه اند که من بعد باید در ایران یک جامعه  مبتنی بر خردورزی که دیگر شالودی دینی ندارد برپا کنند...

ادامه دارد....

معضلی به نام ایدئولوژی را دریابیم! بخش چهارم

اما قبل از انکشاف بعدی مبحث اجازه دهید در همین رابطه مفهوم عملی  ایدئولوژی و حاکمیت یک نکته دیگری را هم مطرح نمایم که مهم است.

رابطه ایدئولوژی دینی و استبداد سیاسی تنها یک رابطه تئوریک و پراکسیس نیست.
اما وقتی چنین رابطه ایی میان تئوری و پراکسیس  مد نظر است نباید این نکته مهم را  از یاد برد که هرباره این ایدئولوژی نیست که استبداد را تعیین می کند بل که برعکس این استبداد است که ایدیئولوژی را هرباره رقم می زند.

درست بر پایه همین رابطه تئوری و پراکسیس- ایدئولوژی و استبداد است که نباید از نظر افکند تا مادامیکه و در هر جاییکه استبداد از موجودیت برخوردار می باشد شکل تظاهری و صورت تئوریک و ایدئولوژیک آن هم از موجودیت برخوردار می باشد.

این اشکال تئوریک و ایدئولوژیک در نسبت با پراکسیس استبدادی مولفه های متغیری اند و به انحاء گوناگون متظاهر میشوند. از همین رو هم است که در کشور ما نظر به سابقه طولانی و قدرتمندی استبداد و جامعه سنتی در کشور- یعنی این زیرساخت های اجتماعی و سیاسی ایدئولوژی و مکتب سازی - کارخانه های مکتب و تئوری و ایدئولوژی سازی وسیعا در کارند.

در چنین کشوری همان گونه که پیشتر عرض شد مکتب مارکسیسم بیشتر از خود مارکس شناخته شده و مورد ارج و احترام می باشد وبدست سنتی ها و مستبدین هر آنچه که برسد سریعا مبدل به یک مکتب و یک ایسم می گردد و بر شالوده آن فرقه و فرقه گرایی براه می افتد.

وجه دیگر رابطه ایدئولوژی و استبداد سیاسی باز می گردد به یکی از انگیزه ها و مولفه ها  پیدایش مکتب و ایدئولوژی.

ایرانیان  آزادی خواه و دمکرات امروز این تجربه را در انبان  آزمون های اجتماعی خود دارند که یکی از مولفه های مکتب و ایدئولوژی سازی و بخصوص ایدئولوژی های دینی کاربرد عملی آن در نظام استبدادی و نظام سنتی با  انگیزه استتار استبداد و نظام ارتجاع  در پس و در حچاب دین و عقیده می باشد.

این وجه استتاری و استحجابی ایدئولوژی به صورت یک اصل همواره و در همه جا  معتبر متظاهر میشود:

هیچ انسانی از نظر اجتماعی بالنده که به حقانیت تاریخی خود مطمئن است هرگز ضرورتی به حجاب ایدئولوژیک- در هر شکل و شمایل - در خود نمی بیند تا در پس آن قوای تاریخی خود را پنهان کند و برعکس

توسل به حجاب ایدئولوژیک و ضرورت کاربرد آن پیوسته از سوی آن نیروهای اجتماعی در کشور است  که آفتاب عمرشان به لب بام رسیده و تاریخا به احتضار و زوال رسیده و دیگر هرگونه حقانیت تاریخیشان را از دست داده اند یعنی  نظیر نیروهای سنتی در کشور کنونی ما.

از همین روست که در ایران نیروهای سنتی برای پوشانیدن ماهیت ارتجاعی خود   از ایدئولوژی  اسلامی  استفاده ابزاری نمودند و تا زیر پوشش نامی جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی و....  از انظار و داوری تاریخی مصون و در امان بمانند.

بنابر این از علل قوی بودن اسلامیسم- ایدئولوژی اسلامی - در ادوار اخیر در کشور را باید در رابطه اجتماعی سنت با مدرنیته جستجو کرد.

نیروهای سنتی  برهبری روحانیت مرتجع هرگز قادر به عیان ساختن نیات اجتماعی خود نمی بودند و برای مقبولیت عامه می بایستی جامه ایدئولوژیک بر تن می کردند

  در پس نقاب مکتبی در حقیقت  سنتی حقیر و محتضری پنهان است که برای مصون ماندن از گزندهای تاریخی  حجاب تئوریک و مکتبی  به تن کرده است

از همین رو هرگاه مدرن جامه دری کند و این حجاب ایدئولوژیک را که سنتی بر تن کرده است بر کنار نهاد به سنتی حقیری بر می خورد که برای عمل  در صحنه تاریخ هیچ چیز نوینی در چنته ندارد...

ادامه دارد....


معضلی بنام ایدئولوژی را دریابیم! بخش سوم

از رابطه ایده و ایدئولوژی - شناخت ایده - باز گردیم به معضلی بنام ایدئولوژی در سطح کشوری.

گفتیم مکتب سازان در سطح کشور در کارند تا از دین خدا گرفته تا نفس آدمی، هرآنچه را که در دسترس می یابند به یک مکتب و ایدئولوژی مبدل سازند و سپس در یک منازعه با یکدیگر- جنگ مکاتب - کل هستی انسانی را در سایه مکتب خود بنشانند.

برای یک نمونه از این منازعه ایدئولوژیک با انگیزه در سایه افکندن واقعیت های جاری و اجتماعی- اصل به فرع مبدل ساختن  و استتار واقعیت ها و موضوعات اجتماعی در پس ظواهر ایدئولوژیک - به نمونه دین اسلام و مذهب شیعه توجه نمایید.

در رابطه دین اسلام و مذهب شیعه بطور کلی دو نوع ایدئولوژی و مکتب وجود دارند که بخصوص در شرایط فعلی باهم در منازعه مکتبی  می باشند

  • اسلام گرایان که نظر مثبتی نسبت به دین اسلام و مذهب شیعه دارند
  • خرد گرایان و یا علم گرایان که نظر منفی به دین و مذهب اسلام و شیعه دارند

مکتب اسلام گرایی و شیعه گرایی برما پدیده روشنی است. این ها از دین اسلام یک مکتب و ایدئولوژی جامع و مانعی ، یک سیستم تمام و کمالی ساخته اند که در کلیه شئونات هستی انسانی و دنیوی و ... صاحب نظرمی باشد

از نظر مکتبی نه تنها  به صورت تئوریک یک اقتصاد اسلامی وجود دارد، بلکه تئوری اسلامی از دولت، حقوق و اخلاق از موجودیت برخوردار است.

همان گونه که شایسته هر ایدئولوژی دینی از این قبیل است نظر بر اشراف مکتب اسلامی و شیعی بر کلیه شئونات حیات انسانی در مکتب والای اسلامی برای علم و فرهنگ و هنر و موسیقی و ... هم تئوری و اصول خاص خود وجود دارد.

بهر حال القصه مکتب اسلام و شیعه یک مکتب جامع و مانعی است که با اشراف مطلق بر کلیه شئونات و حوزه های هستی انسانی برای کلیت آن اصول و احکامی از پیش تعیین شده دارد.

این ها مطالبی هستند که ما ایرانیان نظر به کثرت تکرار آن از کانال ها و تریبون های رسمی و غیر رسمی دیگر از بر شده ایم.

اما این مکتب سازی از دین اسلام و مذهب شیعه برای ما ایرانیان امروزی حائز یک مفهوم عملی هم می باشد.

کدام ایرانی خواهان آزادی و دمکراسی است که امروزه به مفهوم عملی مکتب سازی از دین اسلام و مذهب شیعه پی نبرده باشد؟

در این جا تنها ساختن یک مکتب و یک سیستم جامع و مانع که در تمام زمینه ها و شئونات زندگی انسانی اظهار نظر می کند و دارای احکام و اصول و قوانین از پیش تعیین شده توسط روحانیون مربوطه می باشد،  نیست. نه خیر. کار به همین جا ختم نمی شود.

بل که در عین حال و در کنار و بر پایه  آن مداخله و فضولی، جاسوسی و .. در تمامی امور و شئونات زندگانی انسانی و ایرانی اعم از این شئونات اجتماعی باشد و یا این که خصوصی باشد می باشد.

این ها بر این پایه نه تنها علامه دهرند بل که دماغشان را وارد هر مسئله و هر حوزه و هر حیطه از زندگانی انسان می نمایند هرقدر این مسئله خصوصی و شخصی باشد و برای آن هم حکمی از پیش تعیین شده دارند

این معنای مفهوم عملی مکتب سازی از دین اسلام و مذهب شیعه است.

آنها که مفهوم دولت و نظام مداخله گر و مطلقه استبداد را از نزدیک میشناسند بخوبی می دانند این ایدئولوژی و مکتب در واقعیت امر همان حکومت و نظام استبدادی در جامه ایدئولوژیک و مکتبی و به قولی در سطح تئوریک و نظری آن است.

ادامه دارد...


معضلی بنام ایدئولوژی را دریابیم! بخش دوم

در کشور ما مکتب سازی یک پدیده رایج و متداول و بسیار قدیمی است.کارخانه مکتب و تئوری سازی از دیر باز برپاست.

یک مکتب و ایدئولوژی تنها به یک سیستم تئوریک جامع و مانع ختم نمیشود. از پیامدهای هر مکتب و ایدئولوژی فرقه بازی و سکتاریسم و هزار و یک انشعاب است.

همان گونه که در آغاز هم اشاره شد شالوده های ایدئولوژی ها پیوسته دینی نیستند و الزامی برای این کار نیست . گاه حتی ضد دینی اند. به عبارتی دیگر به مکتب سازان و کارخانه مکتب سازی هر چه را بدهید او قادر به تبدیل آن به یک ایدئولوژی و مکتب و یا یک آموزه است.

در این رابطه محمد و مارکس، عزرائیل و جبرئیل ، زمین و زمان ، علم و دین .... فرقی باهم ندارند. مهم یک شالوده است.

متد مکتبیون و پیروان ایدئولوژی ها  از قرار زیر است:  به هنگام سخن پیرامون یک موضوع - حال هر موضوعی و بطور مثال اقتصاد - این خود موضوع نیست که در محور سخن قرار می گیرد بل که نظریه پردازی  و اندیشه پردازی هایی است که هرباره پیرامون آن شده است.

 بنابراین مهم هرباره برای منش مکتبی ، تئوری و تئوری پردازی است و نه اصل موضوع . بنابراین مکتبوین هنگام سخن پیرامون یک موضوع پیرو این سبکند که مدام از این سخن می گویند که پیرامون این موضوع چه تئوری ها و مکاتبی وجود دارند. این امر قدری اظهار به فضل سخنور را ارضاء می کند و وسعت دانش او را به رخ مخاطبان میکشاند و برای این کاسبی به سهم خود از الزامات است.

بطور مثال آزادی را مد نظر قرار می دهیم. هیچ فرد مکتبی و مکتب زده ایی مستقیم وارد موضوع آزادی نمی شود. این که سعی کند آزادی را به عینه و به تجربه بیان کند و غیره بل که از این در وارد می شود که بطور کلی پیرامون آزادی چه تئوری ها و مکاتبی وجود دارند. اصلا بهتر بگوییم. از نظر مکتبی  در ازای این که آزادی در وهله اول وجود داشته باشد و یک امر واقعی باشد در وهله اول یک اندیشه، یک ایده،  یک مکتب و یک تئوری است. و این مکتب و تئوری هم همان لیبرالیسم نام دارد و لیبرالیسم هم یعنی مکتب آزادی. و مکتب آزادی بر خود موضوع آزادی مقدم است.

بر پایه این تقدم در هر رابطه با آزادی در وهله اول با مکتب آزادی تماس گرفته میشود. اگر نفرتی بود نه مستقیما به آزادی بل که در وهله اول نسبت به لیبرالیسم ابراز میشود. و با بر عکس هر علاقه ایی وجود داشت این علاقه به مکتب آزادی یعنی لیبرالیسم نشان داده میشود.

یعنی به عبارت دیگر همیشه و در همه جا این مکاتب و تئوری ها هستند که در نظر مکتبی بر موضوعات مقدمند.

  همین گونه است بطور مثال  در مورد مسئله تکامل در طبیعت.  این تکامل در طبیعت نیست که در وهله نخست وجود دارد بل که تئوری پردازی داروین پیرامون آن است که در وهله نخست مهم است. یعنی بطوری سرانجام این نتیجه گرفته میشود : خوب . این هم یک نظریه ایی است در میان دریایی از دیگر نظریه ها.

 نمونه دیگر می آوریم.

از نظر مکتبی چون تئوری ها، اندیشه ها، ایده ها و برداشت ها اند که در گام اول مطرح و. مهمند مکتب سازان از همین رو تقدم اندیشه و ایده و تئوری و مکتب  و... بر موضوع را خود به یک سیستم و مکتب جامع و مانعی ایی تبدیل کرده اند تا مبادا روزی اساس کارخانه مکتب سازی شان از در پشتی مورد تهاجم قرار گیرد.

این ها بر این پایه به این نظرند همان گونه که خدا انسان و طبیعت و دنیا و جسم را ساخته به همان گونه هم این روح و ایده و اندیشه و تئوری و... است که هر باره بر موضوع اش مقدم است. از همین رو برای هر چیزی در این دنیا یک اندیشه ایی وجود دارد: اندیشه آزادی، اندیشه تکامل، اندیشه اقتصاد، اندیشه سیاست، اندیشه جامعه، اندیشه انسان، اندیشه طبیعت، اندیشه ....

اما ای کاش کار اندیشه ها به  اندیشه ها ختم میشد.

 باید در نظر داشت این ها این اندیشه ها و  ایده ها را همین طور بی هیچ علتی  نساخته اند که کار سپس بدون هیچ گونه پیامدی به همین اندیشه ها و ایده ها و به قول شان فلسفه هر چیز ختم شود. وجود اندیشه هر چیزی آنگاه به سهم خود وجود یک اندیشمند و متفکر و صاحب مکتب و  را الزامی می کند که به جای خود بر کن موضوع اندیشه کند و اندیشه هرچیزی را دریابد و  مانند پته ایی که بروی آب می ریزند و اسرار هویدا می کنند،  آنرا هویدا سازد.

از الزامات  دیگر ایده و تئوری پردازی این است که پیوسته مانند یک اصل در انظار محفوظ نگه داشته شود که هر انسانی برداشت خود را از یک موضوع واحد دارد که نظر او را از آن موضوع واحد تشکیل می دهد. بر این پایه هرباره نه تنها نظرهای گوناگون از یک موضوع واحد بل که بر همان پایه نظریه ها و تئوری های گوناگون راجع به یک موضوع واحد وجود دارند.

سرانجام این پرسش را مطرح میکنند: آیا به این ترتیب بطور کلی شناخت یک موضوع کلا ممکن است؟

از نظر مکتبی و تئوری پردازی پاسخ منفی است. علت آن بسیار ساده است:  چرا که برای یک موضوع میتواند به تعداد اندیشمندان و متفکرین آن موضوع نظر و نظریه وجود داشته باشد.

اما این که بعدها برای بیرون آمدن از این منجلاب نظری و تئوریک به روش هایی نظیر اجماع متوسل میشوند -یعنی اگر اکثریت دمکراتیک  پیرامون رابطه زمین و خورشید به این نظر بود که  خورشید بر حول زمین در گردش است و یا ادعای کاذب  دیگری نمود نظر به اصل  اجماع  باید حکم به حقانیت یک نظر و نظریه داد-  را من عامدانه از کنار آن می گذرم تا رشته کلام گسسته نشود.

ادامه دارد..

معضلی بنام ایدئولوژی را دریابیم! بخش اول

باید ایدئولوژی ها را- مکاتب را - به عنوان یک معضل اجتماعی جدی گرفت. آن میزان که جامعه های انسانی از ایدئولوژی ها- مکاتب - در رنجند از دین در رنج نیستند.

پذیرفتنی است که در بسیاری از موارد و از جمله در مورد دین اسلام و مذهب شیعه در کشور ما مرز میان دین و مکتب - ایدئولوژی - از بین رفته است

اما در رابطه با دین ، ایدئولوژی تنها متشکل از مکاتب دینی نیست. از همین رو رابطه دین و مکاتب پیوسته مانند دین و مکاتب دینی حسنه نیست و هستند مکاتبی که ضد دینی هستند. این ایدئولوژی های ضد دینی در رابطه با دین اسلام و مذهب شیعه  به همان میزان به مثابه یک مکتب و به عنوان یک معضل اجتماعی ایفاگر نقشند که مکاتب دینی می باشند.

ما امروز در ایران چنین ایدئولوژی های ضد دینی داریم که در یک مصاف با ایدئولوژی رسمی و حاکم می باشند.

از همین رو بخشی از نقدهایی که امروزه به دین اسلام در سایه ایدئولوژی رسمی و حاکم می شود از زاویه یک ایدئولوژی  و مکتب دیگر است.
من سعی می کنم در پایین قدری به انکشاف این موضوع بپردازم.


رابطه دین و ایدئولوژی دینی را می شناسیم. در این رابطه  دین و جامعه دینی- امت و کاتولیسه -  از یک امر دینی و عامی به یک امر خاص و خواص و مکتب جامع و مانع و به یک سیستم تمام و کمال ایدئولوژیک در می آید که طبقه ایدئولوگ ها و آموزگاران خود را در یک سلسله مراتب هرارشیک دارا است.

هر مکتب جامع و مانع و هر نظام ایدئولوژیک تمام و کمال  مبتنی است بر کلیت  مطلقه اجتماعی، علمی و فرهنگی و در مکاتب دینی این کلیت مطلقه بر شالوده دینی استوار است و در سایر مکاتب بر شالوده های دیگر.

در یک ایدئولوژی و مکتب کلیت هستی انسانی به شکل ایده ایی - ایدوی - و به صورت اندیشه در کنارهم در یک سیستم منظم و جامع  بر یک اساس معین تنظیم میشود.

مبنای عزیمت یک مکتب هستی انسانی نیست بل که خود مکتب است. از همین رو هر مکتبی مرکب از مجموعه جامعی از اصولی  است که  هرباره می کوشد هستی انسانی را در چارچوبه تنگ آن اصول بگنجاند. به این اصول آموزه های مکتبی می گویند. برای هر مکتب و آموزه مکتبی بنیان گذاری وجود دارد.

ادامه دارد....

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...