۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

آیا نفس وجود حکومت و یا دولت به مفهوم اعمال دیکتاتوری است؟

نفس وجود دولت و یا حکومت به معنای تقابل با آزادی است و وجود آزادی در مدنیت از راه وجود دولت و حکومت محدود گشت. آزادی در مدنیت نه تنها از راه دولت و حکومت محدود گردید بلکه از نگاه فرودستان و جامعه فرودست اگر به مسئله بنگریم، نفس وجود جامعه فرودست و کار به معنای الزام وجود آزادی بخشی از انسان و به مفهوم فقدان آزادی است.

نباید فراموش کرد تنها جامعه ایی آزاد است که بر بالای آن جامعه و آن مردم دست دیگری نباشد و از این زاویه جامعه فرودست هرگز آزاد نبوده است و جامعه فرودست و کار  که آزاد نیست محصول مدنیت بوده و پیدایش دولت و حکومت در مدنیت هم در آغاز بر پایه حفظ همین برده داری جامعه فرودست و کار بنا نهاده شده بود.


اما آنچه تا کنون گفتیم رابطه آزادی و نفس وجود دولت و یا حکومت در مدنیت است. مدنیت در انکشاف تاریخی خویش، خود را برطرف می کند و بر این پایه دولت و یا حکومت در روند نهایی انکشاف تاریخی خویش، خود را سرانجام برطرف خواهد کرد

و این امر ممکن نخواهد شد مگر علل اجتماعی پیدایش دولت و حکومت یعنی مناسبات متضاد اجتماعی مدنی هرباره برطرف شوند.

اما همان گونه که مدنیت که مبتنی بر این تضاد اجتماعی است در انکشاف خویش برطرف خواهد شد به همان گونه هم در انکشاف مدنیت تضاد اجتماعی پایه ایی مطرحه در مدنیت هم برطرف خواهد گردید.

در راه انکشاف مدنیت حکومت و دولت های مدنی یا به صورت دیکتاتوری بوده اند و یا بصورت دمکراسی.

این که در این انکشاف مدنی دیکتاتوری ها متعلق به گذشته ها و دمکراسی ها متعلق به آینده های آن است، من وارد این مبحث نخواهم شد.
من می خواهم در این جا دو اصل زیر را باهم مقایسه کنم


  • نفس دولت و حکومت مغایر آزادی است
  • نفس هر حکومتی به مفهوم دیکتاتوری است.

نتیجه بلافصل این دو اصل این خواهد بود:

  • دمکراتیک ترین دمکراسی ها مغایر با آزادی انسانند چرا که یک حکومتند.

اما درست بر پایه همین نتیجه که دمکراتیک ترین دمکراسی ها مغایر با اصل آزادی انسان هستند  نمی توان و نباید به این  نتیجه بعدی  رسید که در عمل تضادی میان دمکراسی ها و دیکتاتوری ها در مدنیت وجود ندارد.

این برخورد ضد مدنی - ضدیت با مدنیت - در تمام طول تاریخ مدنیت ، او را همراهی کرده است. ما چنانچه از زاویه فرودستان و محرومان به مسئله و به تاریخ نظر افکنیم، از این دیده کلیت مدنیت صرف نظر از اشکال آن پیوسته نه تنها   به مفهوم فقدان آزادی برای محرومین بل که به همچنین به مفهوم محرمیت از سیاست، قدرت  و لذا ماحصل آن عملا  دیکتاتوری برای رنجبران بوده است.

از همین رو از همین منبع و از همین نظرگاه محرومین و رنجبران و ستمدیدگان طول تاریخ مدنیت است ادبیاتی وارد ادبیات سیاسی کشور شده است که بر آن پایه  نفس وجودی هر حکومتی به نفس وجودی دیکتاتوری گره میخورد و به زبان ساده  دولت و حاکمیت در کشور عملا معادل خود را در استبداد و دیکتاتوری می یابد.

از  نگاه محرومین دمکراتیک ترین حکومت های مدنی در عمل یعنی دیکتاتوری، یعنی استبداد و ترور در کشور.

این نگاه همان گونه که گفتیم تاریخ مدنیت و تحولات درونی آن و جابجایی های هرباره از دمکراسی به دیکتاتوری و برعکس را از زاویه محرومان و انسان ها رنجبریی مشاهده می کند که در طول تاریخ  پیوسته در   عزا و عروسی مدنیت مانند مرغان قربانی شده اند .

و این در حالی است که بشر امروزی اقرار به این حقیقت دارد که جامعه کار و کار منبع ثروت های انسانی است.

پس بشر ثروت مند با انگیزه تصاحب ثروت و انباشت آن در دست خود نسبت به سرچشمه های ثروت خویش یعنی نسبت به جامعه کار منتهای بهره برداری از مدیریت سیاسی کشور را برای مهار و کنترل شان انجام داده است.

این بشر بالا دست از این مدیریت سیاسی ابزاری برای سیادت اجتماعی خود ساخت و از این راه مدیرت سیاسی کشور به یک نهاد حکومتی و نهاد قدرت برای خویش مبدل ساخت.

اما امروزه  ما بیش از پیش  می دانیم ضمن حقانیت نظرگاه محرومین و رنجبران تاریخ که در طول تاریخ خاموش ناظر ستمهایی بودند که بر آنها اعمال میشد بی آنکه هرباره برای آن دادرسی جز اندیشه های اخروی و دینی باشد، تاریخ مدنیت در انکشاف خود دارای فراز و نشیب هایی از دمکراسی به دیکتاتوری و برعکس شده است.

از همین جاست که باید دانست نظرگاه های تاریخی  دارای حقانیت نسبی اند.

از همین رو اگر ما به رابطه دمکراسی و دیکتاتوری از زاویه رنجبران تاریخ بنگریم حق با آنها است : در بسیاری نفاط تاکنون خواه دیکتاتوری و خواه دمکراسی مدنی حاصلی برای آنها نداشته است.

اما این که پیوسته چنین بوده و این که در آینده ام حاصلی برای آنها نخواهد داشت و این که آیا براستی انکشافی که در طول تاریخ و در مدنیت در حال صورت پذیرفتن است حاصلی برای رنجبران نخواهد داشت ، من به این نظرم از این بابت حق با محرومین  و آن نظرگاهی که از این دسته از انسان ها مطرح میشود نیست.

به عبارت دیگر من به این نظرم روند فراشدی تاریخ سرانجام به سود محرومین و رنجبران و منجر به استقرار عدالت اجتماعی و آزادی و الغای دولت و یا حکومت خواهد شد.

و از این زاویه راه آزادی در آینده است و نه در گذشته و تاریخ همانگونه که مسئله مدنیت را مطرح نموده به همان گونه هم راه حل رفع آن را هم پیشرو خواهد نهاد.

بر این پایه مسئله محرومیت و مسئله عدالت اجتماعی در انکشاف مدنیت و در انکشاف تاریخ پاسخ خود را خواهد یافت و لذا بر محرومین و رنجبران است برای دست بابی به منافع شان و برای نیل به آزادی و عدالت اجتماعی  با تاریخ مدنی همراهی کنند.

از نظر من از الزامات این همراهی و خروج از نظرگاه های محدود ارج نهادن به افتراق موجود میان دیکتاتوری ها و دمکراسی هاست که در یک فراز و نشیب در مدنیت مطرح بوده اند و مطرح خواهند بود.

بی تفاوتی نسبت به این روند تاریخی و خود سرانه راه خود را پیش گرفتن یک راه حل تاریخی مطروحه در سر راه رنجبران و محرومین نیست.

همان گونه گفتیم از الزامات این همراهی از سوی کارگران و محرومین این است که در فراز و نشیب های تاریخی میان دمکراسی و دیکتاتوری در مدنیت مطرح است جانبدار باشند و گزینشی رفتار کنند و با بی تفاوتی از کنار آن نگذرند مطابق این شعار که خواه دیکتاتوری خواه دمکراسی فرقی برای محرومین ندارد عمل نکنند.

از این جاست که در پاسخ به این پرسش که آیا نفس حکومت و یا دولت به مفهوم دیکتاتوری است نظر به نسبیت مسئله ما در پاسخ دچار مشکل میشویم.

از دیده محرومین عالم تاکنون چنین بوده و اما از همان دیده باید من بعد باید دیگر چنین نباشد و آنهم  به این خاطر که محرومین برای رفع حکومت و دولت که تاکنون برایشان حکم دیکتاتوری را داشته باید مشارکت در آن و با کسب قدرت

  • اولا دیکتاتوری را برطرف سازند
  • ثانیا راه را برای انکشاف تاریخی دولت و حکومت با هدف الغای نهایی آن فراهم کنند
اما این همان گونه که مطرح شد با همراهی و در پیوند با مدنیت و انکشاف آن مقدور می گردد و نه با بی تفاوتی و یا با جدایی از آن.

در بستر همین همراهی و پیوند با مدنیت اگر به مسئله بنگریم مسئله قدرت یابی و مشارکت کارگران در قدرت سیاسی- دمکراتیزه کردن سیاست - مطرح میشود.

طرح مسئله قدرت سیاسی کارگران که به این گونه مطرح است و از قبل هم مطرح شده است به آن مفهومی نیست که پایه های آن بی تفاوتی و یا راه خود رفتن محرومین باشد که در گذشته هم مطرح بوده است.

بی تفاوتی ها و راه خود رفتن ها که در گذشته هم مطرح بوده است راه به جایی نخواهند برد. برای تکرار هم شده عرض می کنم مدنیت با همه مسائلی که به همراه آورده است یک ضرورت تاریخی و یک مرحله تاریخی در سیر تکامل اجتماعی بشر بوده و است.

این تکه و مرحله تاریخ که مدنیت دارد باید به انکشاف نهایی خود برسد تا برطرف شود، تا تاریخ همانگونه که زمانی مسئله را بدست داد  راه حلش  را هم خود بدست دهد.

واین همان پایه ای است که باید برآن اساس کارگران با این تکه تاریخ همراهی کنند و رسیدن به منافع آزادی بخش خود را با انکشاف آن پیوند زنند.
در این پیوند است که برای کارگران دمکراسی و دیکتاتوری این اشکال حکومتی در مدنیت یکسان نیستند. برای او این مقولات جهت دارند. بی جهت نیستند.

او دیگر اجازه نمی دهد که بر او دیکتاتوری اعمال کنند. با گرینش دمکراسی و  مشارکت در دمکراسی آنرا در مسیر انکشاف تاریخی هدایت خواهد کرد.

درباره دمکراسی نوین

مسئله آزادی و محدودیت هایی که مدنیت و حکومت-(دولت)- برای آزادی فراهم میکنند در تمام طول مدنیت و استقرار دولت مطرح بوده است و مطرح باقی خواهد ماند.

نخستین مخالفت ها با مدنیت و دولت با بدوی سازی و بازگشت به بدویت همراه بوده است. اما ما می بینیم که این نخستین پاسداران آزادی از راه بدوی سازی  قادر به مقابله با حرکت تاریخ نشده اند و مدنیت و دولت توانست خود را برغم مخالفتها کماکان مطرح نگه دارد.

مدنیت و دولت پس از چیرگی بر بدویت و آزادی های بدوی انسانی در طول روند تاریخی تا کنون دو مدل از مدنیت و حکومت را مطرح نمودند


  • استبداد و دیکتاتوری
  • دمکراسی

چنانکه مشاهده میشود دمکراسی و دیکتاتوری در طول تاریخ مدنیت بطور مرحله ایی جایگزین یکدیگر گردیده اند.

دمکراسی بورژوایی برای نخستین بار در قرون وسطی پس از پیدایش جامعه شهروندی پدیدار شد. به نام مردم و طبقه سوم شهروندان خواهان اعمال دمکراسی در برابر دو طبقه جامعه فنودالی گشتند: طبقه روحانیت و اشرافیت.

با آغاز انقلاب صنعتی و گسترش آن در سطح گیتی یک مرحله نوین تاریخی آغازیدن گرفت که تاکنون ادامه دارد. بر بستر عصر نوینی که با انقلاب صنعتی آغازشد دمکراسی نوین مطرح شد.

انقلاب صنعتی و عصر نو در واقع یک انشقاق میان طبقه سوم و مردم  را سبب می گردد. اگر در طول قرون وسطی  طبقه سوم  به نام نامی جامعه بورژوایی و شهروندان در برابر جامعه فئودالی و طبقات درونی آن یعنی روحانیت و اشرافیت بودند ، پس از آغاز روند انقلاب صنعتی و فرآیند آشکاری انشقاق در میان مردم و طبقه سوم عملا مردم و طبقه سوم به دو گروه اصلی تقسیم شدند

  • بورژوازی سنتی- از جامعه قدیمی شهروندان - مرکب از تجار، کسبه وصرافان و...
  • مردم نوین که محصول انقلاب صنعتی هستند و به دو گروه اصلی بورژازی صنعتی و پرولتاریای صنعتی تقسیم میشدند و یک گروه طبقه میانی که میان ایندو قراردارد
باید توجه داشت مقولات بورژوازی صنعتی ، پرولتاریای صنعتی باز می گردد به این که این گروه ها محصول انقلاب در صنعت می باشند.

نظر به این انشقاق در میان طبقه سوم که گفتیم در روند انقلاب صنعتی وسیع تر از گذشته میشود دمکراسی خواهی و مردم سالاری هم به تبع آن دچار انشقاق و دو شاخه شدن می گردد.

همان گونه که خوانندگان مطلع اند در انقلابات سیاسی که در آغاز برسرکردگی بورژوازی - بورژوازی سنتی - بر علیه اشرافیت و روحانیت  - این دو طبقه جامعه فئودالی - از سوی طبقه سوم  به وقوع می پیوستند این جامعه شهری و بورژوازی بود که عملا به قدرت می رسید.
یعنی محصول این پیروزی های اولیه و ماقبل انقلاب صنعتی در سراسر گیتی  عملا به قدرت رسیدن بورژوازی سنتی در قالب سلطنت و یا جمهوری بود. خواه در انگلستان و خواه در فرانسه این انقلابات سیاسی که ماقبل انقلاب صنعتی رخ دادند عملا قدرت سیاسی را بدست بورژوازی سنتی سپردند.  تلاش های بعدی روحانیت و اشرافیت در بر کرسی نشاندن جامعه فئودالی در روند نهایی موفقیت آمیز نبوده است.

از زمان آغاز روند انقلاب صنعتی و انشقاق درونی میان طبقه سوم و مردم تلاش های جامعه فئودالی - روحانیت و اشرافیت - از برای مهار انقلاب سیاسی توامان گردید با مساعدت های ضد انقلابی بورژوازی سنتی که برای مقابله با انقلاب صنعتی عملا به اتحاد با جامعه فئودالی و طبقات درونی آن یعنی روحانیت و اشرافیت در آمدند.

به عبارت دیگر  همراه با روند انقلاب صنعتی و آغاز عصر نو که نوید دهنده طلوع عصر نوینی گشت که تاکنون ادامه دارد بورژوازی سنتی که تا قبل از انقلاب صنعتی از مبارزان و سرکردگان انقلاب سیاسی بر علیه جامعه فئودالی - روحانیت و اشرافیت - بود صحنه مبارزه و انقلاب را به نفع اشرافیت و روحانیت ترک می کند.


اما متاسفانه  این نقطه عطفی را که انقلاب صنعتی در انقلاب سیاسی بوجود می آورد تاکنون به درستی ادراک و تبین نشده است.

 در این جا  دو ادراک که پس از این چرخش سیاسی که مسبب آن انقلاب صنعتی است و هر دو اشتباهند و در کشور ما هنور رایجند را  مد نظر قرار می دهیم.

  • بینش نخست همان بینش متعارفی و قدیمی است که انقلاب سیاسی را به همان صورت سنتی مد نطر دارد. در این رویه انقلاب سیاسی به سرکردگی بورژوازی سنتی مطرح است. این رویه اصلا قادر به درک این موضوع نیست که بورژوازی سنتی به خاطر انقلاب صنعتی و آغاز عصر نوین مدت ها است که در کشور ما صفوف مبارزان انقلابی علیه اشرافیت و روحانیت را ترک کرده است. این بورژوازی - بورژوازی سنتی - در انقلاب اسلامی با اتحاد با روحانیت طالب بازگشت - رستوراسیون و تجدید بنا- عملا به قدرت سیاسی رسید.
  • دیدگاه دوم به درستی قادر به مشاهده این که بورژوازی سنتی به عللی در ایران صفوف انقلاب سیاسی را ترک نموده و حتی در انقلاب اسلامی به قدرت سیاسی رسیده است می باشد. اما این دید گاه که از سوی بخش سنتی همان طبقه سوم  ارائه میشود نظر به ضدیت با انقلاب صنعتی و گروه های اجتماعی درونی آن - پرولتاریا و بورژوازی صنعتی - از فعل و انفعالات صورت پذیر گرفته شده به این نتیجه می رسد که به عهده همان نیروهای فرو دست سنتی است که در فقدان رهبری بورژوازی سنتی - یعنی آن رهبری که صفوف انقلاب را ترک کرده است - به عنوان ارکان مردمی و اصلی انقلاب در گذشته بعهده شان است که مبادرت به یک انقلاب اجتماعی کنند. 
دیدگاه دوم - انقلاب اجتماعی - اگر محصول سرخوردگی از انصراف بورژوازی سنتی از رهبری انقلاب سیاسی نباشد  در واقعیت امر بیانگرآن انشقاق و شکافی سنتی و قدیمی است که طبقه سوم و مردم از دیر باز در درون خود آنرا حمل می کرده است.  این انشقاق و شکاف محصول انقلاب صنعتی در صفوف طبقه سوم و مردم نیست بل که همان انشقاق و شکاف اجتماعی می باشد که  از گذشته های دور دست در میان مردم و طبقه سوم وجود داشته است. 

در این رابطه خاطر نشان میشود که طبقه سوم و مردم گرچه در برابر جامعه فئودالی و طبقات درونی آن - روحانیت و اشرافیت - باهم بودند اما در عمل به دو گروه اصلی اجتماعی یعنی بالادستان بورژوا و فرودستان کارگر تقسیم میشدند.

موضوع انقلاب اجتماعی نظر به این انشقاق اجتماعی میان مردم و طبقه سوم همان آتشکده فروزانی بود که هیچگاه در طول حیات طبقه سوم  شعله هایش فروکش  نکرده است و همواره خواست برابری و عدالت اجتماعی از سوی این دسته از مردم و طبقه سوم - فرودستان سنتی - مطرح و افروخته بوده است.

به عبارت امروزی تاریخچه این سوسیالیسم و کمونیسم باز می گردد به ادوار مزدکیان و به قیام هرباره فرودستان کشور برای استقرار عدالت اجتماعی و برابری و اشتراک در کشور

این دیدگاه دوم که رویه ایی ضد تاریخی و ضد انقلاب صنعتی را در درون خود به یدک می کشد در واقعیت امر به همین تاریخچه عدالت خواهی و اشتراک خواهی فرودستان سنتی کشور مرتبط است و به این اعتبار پدیده تازه ایی نیست.

اما این که این نیروهای کهن عدالت خواه در عصری که انقلاب سیاسی برهبری بورژوازی سنتی غروب کرده و عصر انقلاب صنعتی و عصر دمکراسی نوین آغازیدن گرفته به عنوان یک آلترناتیو اجتماعی مطرح می شود، مسئله دیگری است و باید در جای خود به بررسی آن پرداخت. 

اما از سوی دیگرما همان گونه که امروز بیش از گذشته می دانیم روند انقلاب صنعتی در کشور تنها موجد جامعه بورژا- صنعتی نیست بل که به موازات آن یک جامعه متحد کارگری را شکل می دهد: پرولتاریای صنعتی

میان این دوجامعه یک طبقه گذاری شکل میگیرد که به عنوان طبقه سوم  میان ایندو جامعه اصلی انقلاب صنعتی در گشت و گذار است.

باید توجه داشت منابع انسانی این نیروهای اجتماعی سه گانه جدید اگر بخواهیم در ادامه آنرا در سطح کشوری بازگو کنیم هیچ کس نیستند جز همان ایرانیانی که تاکنون به شکل سنتی می زیستند، اقتصاد و کار می کردند....

بنابرین این تحول اجتماعی در هر مرحله فرآیند آن بدون موافقت و مخالفت اجتماعی باقی نمیماند و سپری نخواهد شد.

بر پایه مشاهدات از رویدادهای جاری ما به خوبی می توانیم  به این نتیجه برسیم بر محور انقلاب صنعتی و جاری کشور که نقطه عطف همه این رویداد های اجتماعی است هرباره اتحادها و بلوک بندی های رنگارنگ اجتماعی میان نیروها شکل گرفته و شکل خواهد گرفت.

بر این اساس انقلاب صنعتی نه تنها قادر است نیروهای ارتجاع را که به شکل یک موازئیک مطرح اند هرباره برعلیه خود متحد گرداند بل که همزمان قادر است و باید کلیه آن نیروهای سه گانه اجتماعی که در بالا از آن ذکر شد را در سایه دمکراسی نوین گردهم آورد.

به این اعبتار دمکراسی نوین آن پرچم متحد کننده میان نیروهای ترقی خواه و ماحصل انقلاب صنعتی در کشور است که به آنها در زیر یک چتر واحد قوای متحده لازمه برای پیشبرد اهداف تاریخی شان را اعطا می کند.


از این جا باز می گردیم به نقطه آغاز این جستار که با نام آزادی شروع نمودیم. ما عملا در تاریخ مشاهده نمودیم راه مقابله با این ارمغان مدنیت یعنی دولت و حکومت ، بدوی سازی و بازگشت به نظام های قبیله ایی و اشتراکی بدویان و صحرانشینان که هرباره مدنیت و دولت در ایران را به مخاطره می افکند نیست و به عبارت دینی بازگشت به دین ناب محمدی و غیره.

این تلاش ها برای تضعیف مدنیت و دولت در کشور که هم اکنون هم در سطح کشور وسیعا جریان دارد و به سهم خود منبع جوشانی برای آزادی خواهی عده ایی از هموطنان است راه به جایی نخواهد برد.
در حقیقت راه برای رهایی از ارمغان مدنیت یعنی دولت و حکومت  و نیل به آزادی و محو دولت و حکومت ، دمکراسی است.

اما باید توجه داشت که دمکراسی نوعی از حکومت و دولت است. لذا این مسئله محو حکومت و دولت از کانال دمکراسی ممکن است در آغاز یک پارادوکس جلوه کند اما حقیقت دارد.

بهرحال اگر بدوی سازی آلترناتیو تاریخی نیست در عوض  نه مدل دیکتاتوری و استبداد و نه مدل دمکراسی به سبک سنتی برای ایران امروز یک آلترناتیو تاریخی نیست.

ما ایرانیان برای رسیدن به اهداف عالی تاریخی و محو حکومت و کسب آزادی  تنها باید اجازه دهیم که تاریخ خود را انکشاف دهد.

این مقابلاتی که ایرانیان هرباره به اشکال بدوی سازی  و طرح دمکراسی و یا دیکتاتوری و....- که همواره توامان با پوشش های دینی و عقیده تی و عدالت خواهی و..همراه است - از خود بروز میدهند در عمل  تنها به طولانی شدن و معوق کردن انکشاف تاریخ در کشور منجر خواهند شد اما مانع انکشاف آن نخواهند شد.

تنها راه رهایی و کسب آزادی در انکشاف نهایی مدنیت و دولت است. و مدنیت و دولت در انکشاف تاریخی  خویش در مرحله ایی از آن طرح دمکراسی نوین بر پایه همکاری نیروهای سه گانه اجتماعی را پیش روی ما می نهد

۱۳۹۱ فروردین ۴, جمعه

دمکراسی نوین

من مخالف اعمال آزادی بی قید و شرط سیاسی در ایرانی کنونی و در شرایط کنونی تاریخی کشورم . از نظر من این دمکراسی نیست بل که بازی با امر آزادی در یک مقابله کاذب با دمکراسی با هدف انحلال آنارشیستی هر نوع حکومت در کشور است .


 از سوی دیگر نباید از نظر دور انداخت این مطالبات موید این است که در ایران کنونی برداشت آنارشیستی از دمکراسی و آزادی وجود دارد و بخصوص این امر از سوی نیروهای وسیع بی هویت اجتماعی - نیروهای گذار - مطرح و وارد جو سیاسی کشور میشود.
 این نیروهای اجتماعی در واقعیت امر مخالف هر نوع حکومت و از جمله حکومت دمکراتیک هستند و نفس حاکمیت و ازجمله دمکراسی را مخالف امر آزادی می بینند. 


من به سهم خود در اصل مخالفتی با این اصل آنارشیسم ندارم که می گوید نفس حکومت کردن مغایر با اصل آزادی بشر است، اما لغو حکومت و یا دولت را در شرایط کنونی کشور - حکومت هیچ کس - و یا مدل برعکس آن یعنی حکومت همه- حکومت تمام خلقی - را صلاح و عملی نمی دانم.. و به سهم خود مخالف این بینش آنارشیستی هستم که در آن حکومت کردن به نفسه یعنی اعمال دیکتاتوری جلوه داده میشود. برخی از آنارشیستها همین بینش آنارشیستی از حکومت را به گونه دیگر مطرح می کنند.


 این ها در واقع برخی از پیروان دیکتاتوری پرولتاریا هستند و نه همه شان. جوهره اصلی برداشت آنارشیستی از حکومت که گفتیم برابر گردانی حاکمیت با دیکتاتوری است - این با اصل در بالا گفته شده و دایر بر مغایرت آزادی بشر با اصل حکومت کردن یکی نیست - و به جای خود منجر به این میشود که این دسته از آنارشیست ها - برخی از پیروان دیکتاتوری پرولتاریا - برخلاف دسته دیگر از آنارشیستها که در ایران کنونی خواهان اجرای آزادی بی قید و شرط سیاسی اند به این نظر باشند که این امر گرچه به جای خود درست است اما عملی نیست.


 و در ادامه به این نظرند: برای عملی کردن آزادی های بی قید و شرط سیاسی و لغو حکومت و دولت بایستی بدوا  و بطور مرحله ایی از کانال حکومت پرولتاریا - که آنها آنرا بر پایه بینش آنارشیستی شان - دیکتاتوری پرولتاریا می خوانند - عبور کرد.


در یک نگاه کلی ما در ایران به این نظرگاه ها پیرامون حکومت برمی خوریم: 




  • - دیکتاتوری و استبداد- در اشکال گوناگون
  • -حکومت همه خلق- حکومت تمام خلقی
  • -حکومت هیچ کس - الغای دولت و حکومت
  • -دموکراسی محدود و مشروط - دمکراسی نوین


من به شخصه برای ایران کنونی دمکراسی نوین را پیش نهاد می کنم.  

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

پسر جون، در چه رشته ای تحصیل کرده اید که به خودتون اجازه میده اید، بجای همه فیلسوفها و نظریه پردازهای علوم انسانی نظر بدهید؟


اخلاقی کردن امور سیاسی و اجتماعی از نظر من کار درستی نیست.  فکر میکنم باید مردم ایران که دارای منافع اجتماعی گوناگون و گاه متضادی اند را آن گونه که هستند بدوا درک کرد. بعضی از ایرانی ها - عمدتا از شهروندان و جامعه به اصطلاح مدنی - نظر به فقر و روند بالای پرولتاریزه شدن شهروندان و سقوط آزادشان به جامعه کارگری و  به حیطه لمپن پرولتاریا و حاشیه نشینی و... و از آن جایی که این جامعه شهری در تعیین سرنوشت سیاسی ایران به نحوی دست بالا دارد و تعیین کننده است ، نه از سر عشق به علی بل که از نفرت به یزید مبادرت به اقدامات و تصمیم گیری های میکند که سرانجام خودش به درد سر می افتد.

بطور نمونه یکی هم همین مراجعه به روحانیت پیرامون خمینی تا از شر مجاهدین و کمونیست ها و دمکرات ها و ... رهایی یابد.  این مورد همراهی با خمینی در ذهن من چنان نقش بسته  که من را رها نمی کند. شاید اشتباه باشد. اما برای من نقطه عزیمت بسیاری از تحلیل های امروزی  من است.

بر پایه همین مکانیسم عمل کننده سیاسی و اجتماعی به این اندیشه ام امروزه هم  مسائل همین طور در جربان است.  بسیاری از شهروندان نامبرده  امرور مانند دیروز نه از روی عشق به این حکومت  بل که از روی نفرت از اپوزیسیونی که در بالا نام بردم عمل می کنند و این برای خود اپوزیسیون پذیرفتنی نیست که بنام مجاهد، سلطنت طلب و یا کمونیست مورد نفرت بوده و  هستند.

منظور من در سطح عمومی نیست بل که در میان شهروندانی که هرباره تعیین کننده امور سیاسی در کشورند. لذا در چنین فضایی یک خلای سیاسی پدیدار میشود که در این ندانم کاری همه چیز برای چهره های مرموز و ناشناخته سیاسی که به یکباره از پشت پرده سیاسی ظاهر می شوند مهیاست.

فراموش نباید کرد که در کشور ما انتخابات مجلس هیچ گاه مورد استقبال عمومی نبوده و یا آنقدر نبوده که انتخابات ریاست جمهوری است. چرا؟

چون چنین شهروندانی که در اینجا مد نظر من است از این طریق با انتخاب فرد در برابر کل نظام ورهبری یعنی با استفاده از روزنه موجود مشغول بازی با نظامند بدون این که واقعا در پی کار جدی باشند و اصلا بخواهند که کار جدی صورت پذیر گردد.

خاتمی و 2 خردادی هم در چنین فضایی مطرح شده و از سوی چنین شهروندانی با حلوا حلوا روی دست بلند شد. حالا همان مردم و شهروندان نظر به روند اوضاع به پیسی افتادند. و نظر به نارضایتی فزاینده واکنش نشان می دهند اما آیا تغییر ماهوی یافته اند و بار دیگر طور دیگر عمل خواهند کرد و از این حرف ها. گمان نکنم. من حرفم سر آخر این است چگونه می شود خود را از شر سایه شوم چنین مردمی رهانید ؟ چگونه می توان مردمی دیگری را چنین نیستند وارد صحنه سیاسی کشور کرد که تعیین کننده باشند؟ والا تا از نظر دموگرافی مردم دیگر وارد صحنه سیاسی نشوند همین آش خواهد بود و همین کاسه. این نظر من است. شاید اشتباه باشد.


حال از من پرسیده اند این ترس و نگرانی که در بالا من از شهروندان مطرح نمودم به چه معناست. از نظر من عمده ترس و دلهره شهروندان - شهروندی به مفهوم بورژوا - در این است که روزی به رتبه کارگری سقوط کنتد. به این امر می گویند روند پرولتاریزاسیون. و پرولترها در واقع بخشی از جامعه بورژوا هستند که به فقر گرویدند. یعنی برخلاف جامعه کارگری که  از جامعه بالادست  نیست پرولتر از جامعه بلادست  می باشد و از این راه بر گرده جامعه کارگری سوار است.

این امر - دلهره - لذا موجب می شود که نفرت نسبت به جامعه کارگری از سوی جامعه مدنی هرگز  پایانی نیابد. این در حقیقت امر یک تنفر اجتماعی است. باید از یاد نبرد نخستین مدنیت ها همان جامعه  های برده داران بودند و نخستین جامعه های کار همان جامعه های برده ها. بر این اساس از همان زمان تا کنون  هم نفرت جامعه مدنی نسبت به جامعه کار و برده  تداوم یافته است. این نفرت در ایران هم به سهم خود عیان است. و ایران نه تنها یک کشور کارگری است بل که یک کشور مدنی و ضد کارگری هم است. در خانواده های شهری و شهروندی نفرت نسبت به جامعه کار و کارگری به صورت نفرت نسبت به عمله و.... ابراز میشودو بطور مثال اگر درس نخوانی عمله می شوی و از این حرفها


یک نکته را در رابطه با جامعه مدنی از یکسو و از سوی دیگر جامعه بورژوایی عرض کنم. مدنیت و اسکان یافتگی و به این اعتبار جامعه مدنی به مراتب قدیمی تر از جامعه بورژوایی و به این معنا جامعه شهروندی است. حقوقی را که جامعه شهروندی در قبال جامعه فئودالیته و حکومت استبدادی و مطلقه اش علم نمود و از آن پس در ایران هم به عنوان حقوق شهروندی اعتبار یافت همان حقوقی است که در واقع هیچ نیست جز جامعه شهری با همه دغدغه ها و همه آنچه یک شهروند در هستی اقتصادی و اجتماعی اش می باشد.

از نظر من حقوق شهروندی یک دستاورد تاریخی است و از این رو بایستی برتری و تفوق آن بر جامعه فئودالی و حکومت استبدادی اش را برای یک کشور  و برای ایران کنونی  به منزله یک دستاورد تاریخی  قلمداد کنیم. این را در  این جا عمدا عرض کردم که مبادا اشتباه شود که انتقادهایی که من به آنها دارم از سر نادیده انگاشتن این دستاورد تاریخی و لزوم این توفق در کشور می باشد.

اما من به عنوان کسی که از موضع جامعه کارگری به مسائل هرباره می نگرد به این نتیجه رسیده ام که جامعه بورژوایی و شهری در مطرح سازی خود و انکار جامعه کار و کارگری و به این اعتبار در خود محور بینی اش دچار همان  اشتباه است که او در مبارزه بر علیه جامعه فئودالی و  خود محور بینی  فئودالی و رنج های حاصله از آن، چنین مطلق بینی را مطرح نمود و به جهانیان نشان داد.

به عبارت ساده تر همان گونه که جامعه فئودالی زمانی که از کشور و جامعه انسانی سخن می راند تنها جامعه فئودالی و پرنسیب های آنرا مد نظر داشت ، به همان گونه هم بورژواها و شهروندان - هم ایرانی - وقتی از جامعه سخن می رانند تنها جامعه شهری را و پرنسیب ها و ارزش های درونی آنرا مد نظر دارند.

از همین رو از دیرباز در ایران تحصیل کرده گان ما یا از جامعه فئودالی و یا از جامعه شهری بوده اند - صاحبان فرهنگ - پیوسته در سخن از ایران و جامعه، چنان سخن  رانده اند که توگویی در کشور تنها یک جامعه وجود دارد. یعنی همان طور که در یک کشور یک دولت و یا حکومت حاکمیت دارد به همان گونه هم یک جامعه موجود است.

در این رابطه خوشبختانه نظر به آزادی خواهی که در جامعه شهری است این جامعه در روند خود ثابت نمود که میان دو مقوله جامعه و دولت- حکومت - افتراق وجود داشته و جامعه در جدایی از دولت و حکومت در پی استقلال اجتماعی از سیاست و دولت می باشد. ما این اثبات جدایی جامعه از دولت را مدیون جامعه بورژوایی و خردمندان او هستیم والا خردمندان جامعه فئودالی پیوسته از وحدانیت دولت و جامعه سخن می راندند و اکنون هم می رانند.

از زمانی که چشم های ما بر جدایی جامعه از دولت گشوده شد از همان زمان تا این نقطه که درک کنیم که در یک کشور تنها یک جامعه وجود ندارد فاصله زمانی نبود. من بر شالوده همین تنوع اجتماعی در سطح یک کشور است که به این نظرم جامعه کارگری هرگز جزیی از جامعه شهری نبوده است.

البته تلاش جامعه شهروندی با عمومی کردن حقوق شهروندی در امتزاج جامعه کارگری در جامعه شهری ستودنی است. من همان گونه که در آغاز عرض کردم این عبارات من را شما به عنوان مخالفت با این تلاش در جهت امتزاج ایندو جامعه و برای برابری - برادری و یا برای یک ملت بودن ندانید. من این ها را فقط عرض می کنم تا گفته باشم گرچه حقوق شهروندی در کشور ما فعلا یک ضرورت تاریخی است اما پایان تاریخ در کشور نیست.

از مطالبی که در بالا عرض کردم چند نکته را بار دیگر و بطور جداگانه تاکید می کنم.  و آن این که جامعه بورژوایی محصول انقلاب صنعتی نیست. بل که این جامعه کلان بورژوایی می باشد که هرباره و در همه جا که انقلاب صنعتی جاری، بطور نمونه در کشور ما در حال حاضر،  محصول انقلاب صنعتی است. از همین رو   این انقلاب همان انقلاب بورژوایی و یا  انقلاب بورژوا - دمکراتیک و یا لیبرال دمکراتیک  می باشد  که مانند یک انقلاب در جامعه بورژوایی  عمل میکند.

از این رو باید گفت نه تنها جامعه بورژوایی محصول انقلاب صنعتی نیست بل که آنچه که در اصطلاح عمومی و رایج کاپیتالیسم خوانده میشود هم محصول انقلاب صنعتی نیست.

تاریخ جامعه بورژوایی از کاپیتالیسم قدیمی تر است. و تاریخ کاپیتالیسم از تاریخ انقلاب صنعتی قدیمی است. اما قدیمی تر از همه این قدمت جامعه مدنی و مدنیت است در سطح جهانی می باشد.

مسئله مدنیت و جامعه مدنی در برابر مسئله عشایر، کوچ نشینی و دامداری مطرح است. این که چرا ما با این مسئله مدنی و به اصطلاح زنده نگه داشتن فرهنگ مدنی در ایران امروزی روبرو هستیم به این خاطر است که فرهنگ عشایری و قبیله ایی به علل تاریخی در ایران پیوسته مطرح بوده و حتی نظر به اقوام حاکمی نظیر اعراب ، ترک و مغول پیوسته زنده نگه داشته میشده است و به سهم خود این ها هرباره به سهم خود هستی مدنیت در ایران را به مخاطره می افکندند.

حالا در ایران از راه اسلام آخوندی باردیگر این فرهنگ چادر نشینان و قبیله ایی است که عمده شده و به طبع آن مسئله مدنیت و تمدن به این نحو دز کشور مطرح گشته است. اما با این وجود مسئله مدنیت با مسئله بورژوایی یکی نیست. اگر جفت مقوله مدنیت چادرنشینی و نظام قبیله ای و عشایری است وجه متضاد جامعه بورژوایی و شهری جامعه فئودالی و جامعه دهقانی است. نباید فراموش کرد که جامعه دهقانی و روستایی از نخسیتن فرماسیون های جامعه مدنی بوده اند. و مدنیت و اسکان یافتگی با جامعه فلاحتی آغازیدن نمود.

اما در خصوص جامعه کلان بورژوایی  باید عرض کنم ما این جامعه را که محصول انقلاب صنعتی است در ایران هنوز در دست ساخت داریم. جامعه کلان بورژوایی یک جامعه طبقاتی است یعنی در درون از رسته های گوناگون ترکیب یافته است. اساس دمکراسی بورژوایی همین ترکیب طبقاتی و درونی جامعه کلان بورژوایی است. اگر زمانی این آرایش طبقاتی از بین بروند یعنی چنانکه در روند تحولی اش در نقاطی از دنیا که این روند جاری است بطور نمونه در غرب، این آرایش طبقاتی در حال از بین رفتن هستند دمکراسی بورژوایی جای خود را به یک دیکتاتوری سرمایه خواهد داد و همین دیکتاتوری است که مانند شبح سایه اش را بر چنین کشورهایی که این روند تحولی در آنها جاری است افکنده است.

من برخلاف  عده ایی  به این نظرم اساس دمکراسی بورژوایی لیبرالیسم نیست.  همین عده به این باورند "دموکراسی محصول اندیشه لیبرالیسم در عرصه سیاسی و عمومی جامعه مدرن است" و این درست نیست.

لیبرالیسم و یا  جفت متضاد آن یعنی سوسیالیسم این ها مکاتبی بیش نیستند. در عوض نقطه عزیمت من مکاتب نیستند بل که جامعه های انسانی هستند. مبنای دمکراسی بورژوایی جامعه بورژوایی است. و در این جامعه ترکیب طبقاتی درونی آن است که خاستگاه دمکراسی است.

نباید از یاد برد که دمکراسی یک نظام حکومتی است. و اما به غیر از این است در مورد مکتب لیبرالیسم و جفت متضاد آن سوسیالیسم. من با  این عده  تا این حدود موافقم که بسته به این که جامعه کلان بورژوایی - جامعه مدرن  این ها - چگونه روندی را طی میکند -  یعنی روند رقابت آزاد و یا روند دولتی رشد و توسعه را ،  به این لحاظ  پیوسته در میان جامعه کلان بورژوایی لیبرالیسم و یا سوسیالیسم در دستور روز قرار می گیرد. به عبارت دیگر در ارتباط بودن شیوه رشد و توسعه و یا بهتر بگوییم شیوه هستی جامعه بورژوایی با  مکاتب لیبرالیسم و یا سوسیالیسم امر درستی است. 

اما این ها از نظر من تنها یک سوی مطلب را به این نحو  دارند مطرح میکنند و چند سده است که به کمک هم در یک دایره بسته با نقل از یکدیگر دارند فقط بک جانب قضیه را عنوان می کنند.

سوسیالیستها و لیبرالیستهای جامعه های کلان بورژوایی - جامعه مدرن  این ها - هرباره سعی میکنند به این و یا به آن شکل  هستی اجتماعی خویش را از خطر نابودی رهانیده و آنرا به طریقی حفظ کنند و تاکنون موفق هم شده اند چرا که اقبال تاریخی با آن ها بوده است.

اما روی دیگر این جامعه مدرن  آنها, یعنی آنچه آنها به طریقی در پی پنهان کردن آن هستند، جامعه کارگری است که به همان میران مدرن است که جامعه کلان بورژوایی مدرن می باشد. از نظر من این جامعه کارگری نه مبنای برای مکتب لیبرالیستی است و نه خاستگاهی برای سوسیالیسم - سوسیال دمکراسی - که از آن سخن رفت.

 این جامعه  در پی هیچ مکتب و تئوری نیست و در پی اثبات هیچ از این مکاتب هم نیست.  در این جا سخن فقط حول این محور است:

پیوسته آن مناسبات اجتماعی -  مناسبات انسان ها بر حول اقتصاد و تولیداجتماعی - که موجود است در هم آهنگی با سطحی از قوای اقتصادی و در همطرازی با نوعی از شیوه اقتصادی  می باشد. مناسبات اجتماعی مدرن- تقسیم انسان ها به دو جامعه کار و سرمایه - از این قاعده مستثنی نیست. بر پایه همین اصل مناسبات اجتماعی مدرن تا زمانی به موجودیت خود ادامه خواهند داد که در سایه شان رشد و توسعه قوای اقتصادی و تولیدی ممکن است. از زمانی که این رشد در قوای اقتصادی و تولید به درجاتی رسید که مناسبات اجتماعی مدرن از هم آهنگی و توازن با آن خارج گردید آنگاه دوران انقلابی جدیدی برای برقراری مناسبات جدید تر آغاز می گردد. از نظر من آنگاه  دیگر این جامعه کلان بورژوایی نیست که از این انقلاب منتفع خواهد شد بل که این جامعه مدرن کارگری است که از برقراری مناسبات جدیدتر سود خواهد برد و از آن در سطح جهانی برای رهایی خود بهره خواهد گرفت.

از این راه بار دیگر باز گردیم به موضوع لیبرالیسم و دمکراسی.

به نظر من در رابطه با مکتب لیبرالیسم  مارکسیستهای وطنی دچار اشتباه فاحشی اند . باید توجه داشت در کشوری که کارخانه مکتب سازی و فرقه سازی از عهد بوق شیوع داشته یعنی  در کشور اسکولاستیک و آخوندی بدیهی است به این مردم که در سایه این آخوندها پرورش یافته اند هرچه بدهید بلافاصله مبدل به مکتب می کنند.

بطور نمونه شما بگویید دمکراسی و مردم سالاری این ها از این مکتب دمکراسیسم می فهمند و بدنبال پدر این مکتب می گردند. شما بگویید کاپیتال این ها از آن مکتب کاپیتالیسم حالیشان میشود. به همین گونه است  که مقواه آزادی که در این کارخانه مکتب سازی مبدل به مکتب لیبرالیسم میشود، این ها جامعه را  به مکتب سوسیالیسم تغییر می دهند و همینطور الی آخر.

و سپس اطلاعات دانشگاهی مکمل این کارخانه مکتب سازی است که به شکل آکادمیک در توضیح  تاریخچه کوتاهی از این مکتب ها ضمیمه میشود  که معرف سطح آگاهی نویسنده است و هکذا.

این در واقع  روند کنونی در کشور ماست. اما آیا براستی هرباره تاریخ واقعی و تاریخ اجتماعی ما انسان ها  را این فلاسفه و این مکاتب ساخته و می سازند؟ آیا تاریخ ساخته اندیشه  اندیشمندان است؟ براستی تاریخ سرمایه داری و کاپیتالیسم به  چند سده پیش از این برمی گردد؟ قبل از پاسخ به این سوال به ایران بیاندیشید. در ایران تاریخ سرمایه و کار، جامعه سرمایه داران و جامعه عملگان و کارگران به چه سده ایی  باز می گردد؟

آیا برای ایجاد رابطه کارو سرمایه در ایران مکتبی، مکتب داری، اندیشمندی و یا فیلسوفی هم سراغ دارید؟ و یا این که شاید مانند آخوندها به این نظر باید باشیم که سرمایه داری را غربی ها در کشور وارد کرده اند و ما سابقا در عصر کلاه بوقی ها سرمایه داری و سرمایه دار و کارگر و از این حرفها نداشتیم؟

به همین صورت است حال در مورد سرمایه داری متکی بر رقابت آزاد و غیر صنفی. چیزی که در ایران به دل بسیاری مانده و پایین نمی رود سرمایه داری نیست بل که سرمایه داری آزاد و لیبرال است. این آخری محصول انقلاب صنعتی است. این را باید از آخوندها پذیرفت که ما در ایران سابقا سرمایه داری لیبرال و رقابتی نداشتیم.

سرمایه داری سابقا در ایران صنفی و غیر آزاد و کنترل شده و یا دولتی بود. اما کاپیتایسم چطور؟  کاپیتالیسم و رابطه کار وسرمایه را هم غربی ها وارد کرده اند؟

این را در رابطه با آن مکتبی می گویم که در همه جا وظیفه خود را دفاع از  کاپیتالیسم آزاد قرار داده است و این کاپیتالیسم آزاد و غیر دولتی را به سطح مکتب لیبرالیسم تئوری ریزه کرده است.

پرسش در این رابطه این است: این  کاپیتالیسم آزاد است که هرباره مولد مکتب لیبرالیسم  می باشد و یا این مکتب لیبرالیسم است که مولد سرمایه داری آزاد و غیر دولتی است.

از این گذشته من پرسشم این است اگر  کاپیتالیسم به شیوه دولتی و غیر خصوصی و آزاد پیش رفت و توسعه یافت نظیر چین آیا آنوقت دیگر این  کاپیتالیسم نیست؟

چه کسی گفته است که اگر  کاپیتالیسم در ایران به شیوه سوسیالیستی و چینی آن پیش رفت   نمود چون خصوصی و آزاد نیست پس دیگر سرمایه داری هم نیست؟

من به این طریق می خواهم توجه تان را  به نزاع میان سوسیالیستها و لیبرالیستها که بر حول نحوه حفظ کاپیتالیسم است جلب می کنم. همان گونه که پیشتر هم عرض کردم لیبرالیسم و سوسیالیسم این ها مکاتبی برای نحوه رشد و توسعه جامعه بورژوایی می باشند...

به مناسبت روز زن در ایران - هشت مارس




ستم جنسی یک پدیده بسیار کهن از عهد پاتریالکالیسم- مرد سالاری - و از زمانی است که انسان در جامعه اشتراکی اولی و مادر سالارنه- ماتریالکال - که مبتنی بر گردآوری بود به شکار که امر مردان گردید، روی آورد. سنگ بنای توفق مردان بر زنان را اقتصاد شکار بنا نهاد. مردان از آن زمان با گرم نگه داشتن تنور جنگ در جامعه اشتراکی در پی حفظ برتری جنسی خود بر زنان بر آمدند. اما آنجه مربوط به سرمایه گرایی و کاپیتالیسم میشود ما دیدیم و می بینیم که از همان زمان که در قرون وسطی رابطه کار و سرمایه شکل گرفت و سرمایه داری در کنار کارگری پدیدار گشت ، روابط جدید در صدد رفع ستم جنسی  زنان جهان برنیامد.  و کاپیتالیسم در روند تکاملی خود وقتی در برخی از نقاط دنیا با انقلاب صنعتی وارد مرحله آزاد و  غیر صنفی خود گشت، عصر جدیدی- مدرنیته را به جهانیان نوید داد که تاکنون دروازه آن بطور جهانی بروی کلیه ملل جهان گشوده است، لاکن این عصر جدید- مدرنیته - باز در پی حل ستم جنسی زنان نبود و نخواهد بود. ما امروز نظر به این مشاهدات و تجربیات بیش از پیش می دانیم که امر آزادی زنان با ام رهایی کارگران در عصر مدرنیته پیوند خورده است. به عبارت نهایی: زنان جهان آزاد نخواهند شد مگر این که کارگران جهان آزاد گردند. فرهاد واکف

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

به مناسبت روز زن در ایران -




  •  چريک فدايي خلق ایران

     مرضيه احمدی اسکويي


    من يک زنم
    من از ويرانه های دور شرقم
    زني که از آغاز با پای برهنه
    عطش تند زمين را در پي قطره ای آب درنورديده است
    زني که از آغاز با پای برهنه
    همراه با گاو لاغراش در خرمن گاه

    از طلوع تا غروب
    از شام تا بام، سنگيني رنج را لمس کرده است



    من يک زن ام
    از ايلات آواره ی دشت ها و کوه ها
    زني که کودک اش را در کوه به دنيا مي آورد
    و بزاش را در پهنه ی دشت از دست ميدهد
    و به عزا مي نشيند


    من مادرم
    من خواهرم
    من همسری صادقم
    من يک زنم
    زني از ده کوره های مرده ی جنوب
    زني که از آغاز با پای برهنه
    سراسر اين خاک تب کرده را
    درنورديده است

    من از روستاهای کوچک شمالم
    زني که از آغاز در شاليزارها و مزارع
    تا نهايت توان گام زده است

    من يک زنم
    کارگری که دست ها ی اش
    ماشين عظيم کارخانه را
    به حرکت درمي آورد
    هر روز توانايي اش را
    دندانه های چرخ ريزريز مي کند
    پيش چشمان اش
    زني
    که از عصاره ی جان اش
    پروارتر مي شود لاشه ی خوانخوار
    از تباهي خون اش
    افزونتر مي شود سود سرمايه دار
    زني که مرادف مفهوم اش
    در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
    وجود ندارد
    دست های اش سفيد
    قامت اش ظريف
    که پوست اش لطيف
    و گيسوان اش عطرآگين باشد

    من يک زنم
    با دست هايي که از تيغ تيز درد و رنج ها
    زخم ها دارد
    زني که قامت اش از نهايت بي شرمي شما
    در زير کار توان فرسا
    آسان شکسته است
    زني که در سينه اش
    دلي آکنده از زخم های چرکين خشم است
    زني که در چشمان اش
    انعکاس گل رنگ گلوله های آزادی
    موج مي زند

    من يک زن ام
    زني که مرادف مفهوم اش
    در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
    وجود ندارد
    زني که پوست اش
    آيينه ی آفتاب کوير است
    و گيسوان اش بوی دود مي دهد
    تمام قامت من
    نقش رنج و
    پيکرام تجسم کينه است
    زني که دستان اش را کار
    برای سلاح پروده است.

    من زني آزاده ام
    زني که از آغاز
    پابه پای رفيق و برادرام
    دشت ها را درنورديده است
    زني که پرورده است
    بازوی نيرومند کارگر
    دستان نيرومند برزگر

    من خود کارگر!
    من خود برزگر!

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

خوب کجا رفت آن همه همت برای تحریم انتخابات؟

از الزامات یک تحریم انتخاباتی فعال حضور بلافصل پس از انتخابات، ارائه تحلیل از نتایج آن، جمع بندی از فعالیت های انجام شده، دعوت به اکسیون بعدی و غیره می باشد.

در این رابطه مهم این است که نشان دهیم که حرکت تحریم یک حرکت با برنامه و هدف دار بوده است و  عدم حضور به معنای بی اعتنایی سیاسی بل که بر عکس از سر عنایت و هدفمندی و آگاهانه بوده است.

آیا ما اکنون از سوی فعالین تحریم شاهد چنین اقدامی نستیم. بجز معدودی که این جا و آنجا این پیروزی بزرگ را به مردم تبریک گفتند مابقی مانند لشکر از تاب افتاده از هرگونه حضور سیاسی در رابطه با انتخابات خود داری میکنند.

براستی علت در چیست؟ مگر ما بازنده این اقدام هستیم که این گونه سکوت کرده و  پی کار خود رفته ایم؟

از چه ناراحتیم؟ از این که حرکت 2 خرداد و سران را غافل گیرانه و موزیانه صفوف حرکت را شکسته وبدون اطلاع گسترده قبلی از  قصد مشارکت بدون لیست وبدون کاندیدی که در پیش دارند در انتخابات مجلس نهم شرکت کرده اند؟ من غالب نوشتجاتی را پس از انتخابات  بدستم رسید در همین رابطه بوده و انگار مطلب مهمتری وجود نداشته است.

راستی پیروز این انتخابات کدام فراکسیون از جناح های در قدرت می باشند؟ جبهه اصول گرایان و رهبری یا جبهه پایداری و حرکت انحرافی؟
 عواقب این انتخابات بر جنگ قدرت میان این انحصار طلبان در شرایط تحریم چه خواهد بود؟

بخشی از این آرامش پس از انتخابات را ما مدیون قول و قرار هایی باید بدانیم که حکومتیان در خفا میان هم گذاشته اند و در این میان حرکت 2 خرداد برای کسب امتیاز با این بازی همراه است.

شما اگر به نشریات حکومتی پس از انتخابات نگاه کنید این دستجات و ازجمله  2 خردادی ها متحدانه صدایی از خود در نمی آورند. به نظر می آید با تفاوق قبلی با رعایت عدالت کرسی های مجلس را میان خود تقسیم کرده باشند و در این میان این اصلاح طلبان سهم شان برای این سکوت هم یک چند کاندید  شده است

بهر حال ما کشورمان را خوب می شناسیم. این سکوت ها را باید هرباره به فال یک آرامش پیش از طوفان تلقی کرد. من از آن مطئنم.

فرق میان حرکت لیبرال دمکراتیک و حرکت شبه لیبرال و شبه دمکراتیک - 5

همان گونه که قبلا هم اشاره شد بخش وسیعی از ادبیات سیاسی که در ایران منتشر میشوند را ما مدیون این سوسیالیسم ارتجاعی و ضدیت شان با لیبرال دمکراسی در ایران، و از همین رو لیبرال دمکرات خواندن حرکت 2 خرداد به عنوان نماینده چنین حرکتی می باشیم.


همان گفته شد ادبیاتی از این قبیل به دو دسته سوسیال دمکراتیک - به سبک حزب طراز نوین - و ادبیات سوسیالیسم کارگری منقسم میشوند و این دو هر یک به شکل خود حرکت 2 خرداد در ایران را به عنوان یک حرکت لیبرال دمکراتیک به دنیا معرفی میکنند و از این راه بهترین خدمت ها را به این جریان نموده و می نمایند.

من در این جا در پی این هستم فرق میان لیبرال دمکراسی در ایران و حرکت اصلاحات رسمی را مطرح کنم. لذا برای یک جمع بندی هم که شده بار دیگر باز گردیم به افتراق برخورد میان دو چپ که هر دو از میراث های اجتماعی قرون وسطی در کشورمان می باشند در رابطه با حرکت  2 خرداد.

به ظاهر این هردو چپ نقاط مشترکی هم دارند. این دو در این نظر متفق القولند که حرکت 2 خرداد یک حرکت لیبرال دمکراتیک است.

در حالی که سوسیال دمکراسی رسمی - خواه آنها که  پیرامون فریبرز رئیس دانا در داخل گردهم آمده اند و خواه توده ایی و اکثریتی های خارج کشور -  فراکسیون 2 خرداد از نظام را به لیبرالیسم، نئولیبرالیسم و دیگر مکاتب سیاسی نسبت می دهند و پیرامون این به اندیشه مینشینند که آیا اصلا لیبرالیسم مولود همزاد کاپیتالیسم است و یا نه؟ و در همین گیرو دار خواهان سوسیالیسم، نابودی کاپیتالیسم  و عدم پیروی ایران از الگوهای غربی می شوند . این ها از هم اکنون صدای ناقوس  مرگ کاپیتالیسم را که در وال استریت  طنین  افکنده  از فاصله های دور تاریخی  در ایران شنیده اند و از هم اکنون با کسب موجوز در تهران و تبریز با برپایی نشست های سخنرانی به استقبال آن شتافته اند.

دسته دیگر از همین سنتی ها چپ که رادیکال تر تشریف دارند بیشتر به آزادی و رهایی جامعه کار در ایران سنتی از قید سلطه جامعه بورژوایی می اندیشند.

این ها هم به سهم خود حرکت 2 خرداد را نماینده آن بورژوازی در ایران می بیند که خواهان ترقی و انقلاب صنعتی و تحول اجتماعی است.

اما این ها همان گونه که جامعه کارگری در پی رهایی و آزادی از قید جامعه بورژوایی است از همان آغاز در پی یافتن مدینه گم گشته شان در نظام جمهوری اسلامی ایران بر نیامده اند.

این ها از همان آغاز رژیم را نماینده رسمی کل کاپیتالیسم در ایران، و کلیت بورژوازی در ایران خوانده و با نقد نظری و عملی به سوسیال دمکراسی رسمی و توده ایی راه خود را هم از رژیم و هم از توده ای ها جدا ساختند.

بر این ها هم مسلم است که ایران نباید راه پیروی از الگو های غربی را پیروی کند لا کن آنها میان آن سوسیالیسم کارگری که نمایندگی اش می کنند با سوسیال دمکراسی بورژوایی حزب طراز نوین از مدل روسی اش فرق قائل اند.

اما از همین منبع به سهم خود سیلی از ادبیات برعلیه لیبرالیسم، دمکراتیسم و دیگر مکاتب روان است تا در سایه افشای این فرقه ها و مکاتب سیاسی ایرانیان را از رهنمونی بسوی انقلاب صنعتی و مدرنیته و ... برحذر دارند.

در منظر این سوسیالیسم هم، حرکت 2 خرداد محکوم است و محکومیت او در این خلاصه می شود که در وابستگی از مکاتب سیاسی لیبرالیستی نماینده بورژوازی صنعتی و ترقی خواه در ایران است.

این ها هم به سهم خود واقعیت اجتماعی را به سطوح مکاتب  و پیروی از مکاتب و اندیشه ها انتزاع داده و در ازای نقد عملی و واقعی به نقد مکاتب سیاسی و فکری که هر باره مطرح می شوند مشغول میگردند.

سر آخر نباید فراموش کرد که نیروهای ارتجاعی در ایران  از هر رنگ و پرچم  از رویارویی مستقیم با هم گریزانند. آنها اختلاف در هستی اجتماع شان را هر باره در اختلاف در سطح اندیشه انتزاع کرده و در سطح مکاتب و عقیده ها بطور غیر مستقیم به نزاع با یکدیگر می پردازند.

فرق میان حرکت لیبرال دمکراتیک و حرکت شبه لیبرال و شبه دمکراتیک - 4

 از همین رو هم نظر به فرقی که میان پرولتاریای جامعه بورژوایی و خرد و سنتی از یکسو و از سوی دیگر جامعه کارگری سنتی وجود دارد میان دو سوسیال دمکراسی و دو نوع از عدالت خواهی اجتماعی که  در عصر قرون وسطی پیدا شده اند فرق وجود دارد.

همان گونه که در شماره نخست هم اشاره شد سنتی چپ به دو فراکسیون تقسیم میشود. این دو فراکسیون در واقعیت امر مبانی اجتماعی خود را در حیطه  سوسیالیسم سنتی و ارتجاعی که  آنرا مشترکا نمایندگی می کنند، مدیون همین افتراق موجود میان جامعه کارگری از یک سو و از سوی دیگر پرولتاری جامعه بورژوایی و خرد و سنتی  میباشند.

همان گونه که جامعه کارگری سنتی در تضاد با جامعه بورژوایی و خرد وسنتی قرار دارد به همان گونه هم آن سوسیالیسمی که این جامعه کارگری را در سطح آرمان های اجتماعی تبارز می دهد در تضاد با سوسیالیسم و یا آن سوسیال دمکراسی رسمی  می باشد که نماینده جامعه بورژوایی و عدالت خواهی بورژوایی است.

از همین رو سوسیالیسم کارگری و سنتی پیوسته در تلاش این بوده است که در همه جا بر تضاد موجود میان جامعه کارگری و جامعه بورژوایی در قرون وسطی پای بفشارد و تلاش سوسیال دمکراسی رسمی و توده ایی در لاپوشانی این تضاد را برملا سازد.

این رادیکالیته در واقع برخاسته از آن رادیکالیته است که جامعه کارگری سنتی برعلیه جامعه بورژوایی و خرد و سنتی در همه جا با خود به همراه می آورد.

بر درفش این سوسیالیسم رادیکال و کارگری نوشته شده است: کاپیتالیسم درایران باید فورا نابود کرد و برای نابودی کاپیتالیسم نیازی به فرجام انقلاب صنعتی و انقلاب لیبرال دمکراتیک و.... نیست.

این سوسیالیسم رادیکال و کارگری اختلاف میان سوسیال دمکراسی رسمی و لیبرال دمکراسی حکومتی را در چارچوب  اختلاف میان دو بورژوازی ارزیابی می کند.
او کلیت اختلافات درونی رژیم جمهوری اسلامی را بازتابی از اختلافات میان دو جامعه و دو نظام بورژوایی می داند که یکی از دل دیگری در حال تحول است.

از آنجاییکه این سوسیالیسم کارگری ارتجاعی است نظر به درجات ارتجاعی بودن خود در انتظار و همراهی با  فرجام این تحول بورژوایی- از یک جامعه بورژوایی به جامعه دیگر و به طبع آن تحول جامعه کارگری سنتی به جامعه کارگری مدرن - نیست.

این سوسیالیسم ویژگی خود را در بی اعتنایی به انقلاب صنعتی و بورژوایی و ضدیت با آن در ایران می بیند . در واقع ویژگی این سوسیالیسم در همین ارتجاعی بودن آن است.

ما در ایران تحلیل هایی را مدیون این سوسیالیسم ارتجاعی هستیم که منتهی به این می شوند که حرکت 2 خرداد نماینده بورژوازی کلان و صنعتی، نماینده جامعه بورژوایی نوین، نماینده لیبرال دمکراسی در کشور و از این راه بخشی از رژیم آخوندی عملا به یک جناح ترقی خواه و خواهان تحول و مدرنیته و ... مبدل میشود.

این سوسیالیسم ابایی ندارد که خود را بخشی از یک حرکت لیبرال و آزادی خواهانه برای رهایی و برای آزادی و.... بنامد . اما شدیدا دمکراسی به عنوان یک تفسیم قدرت میان طبقات بورژوایی را  رد می کند. او خواهان رهایی از سلطه جامعه بورژوایی است نه تقسیم قدرت میان دو جامعه کارگری و جامعه بورژوایی.

ادامه دارد..


فرق میان حرکت لیبرال دمکراتیک و حرکت شبه لیبرال و شبه دمکراتیک - 3

بهر حال ما بخشی قابل توجه ایی از ادبیات سیاسی که از سوی ایرانیان تولید میشود را مدیون این سوسیالیستها و لیبرالیستها، این سوسیال دمکرات ها و لیبرال دمکرات های درون نظام میباشیم که در پستوهای  خلوت رژیم پنهان هستند.

سوسیال دمکرات" و" لیبرال دمکرات" این ها بهر حال  اسامی هستند که این ها بروی خود نهاده اند".

براستی اهداف سوسیال دمکراسی  و لیبرال دمکراسی رسمی در چیست؟ این سوسیال دمکراسی و لیبرال دمکراسی که در سایه اصلاح رژیم آخوندی و ولایت مطلقه  هرباره ممکن می شوند  از چه تیره می باشند؟

هیچ شکی نیست که این دو جریان بازتابی از یک جامعه بورژوایی در ایران میباشند. این هر دو به این اعتبار یک حرکت بورژوایی  را در ایران نمایندگی می کنند. اما این بورژوازی ، بورژوازی کلان و مدرن و صنعتی نیست و از همین رو هم این دو جریان بازتاب منافع لایه ها و اقشار و طبقات گوناگون درون جامعه  خرده بورژوایی و سنتی ایران است.

ما بطور متداول این جامعه خرد و بورژوایی و سنتی را به نام طبقه متوسط سنتی می شناسیم.

جامعه بورژوایی، خرد و سنتی که پدیده نوظهوری در ایران نیست از لایه ها و اقشار و طبقات مختلف اجتماعی ترکیب یافته است. نظر به این ترکیب تقسیم آن به سوسیال دمکراسی و لیبرال دمکراسی امری طبیعی است.

لیبرال دمکراسی بر خلاف سوسیال دمکراسی بیشتر در میان اقشار و طبقات عالی تر این جامعه مدنی و سنتی متداول است. سوسیال دمکراسی نظر به عدالت خواهی اش بیشتر نماینده آرمان های اجتماعی اقشار و طبقات پایین جامعه بورژوایی و خرد و سنتی یعنی پرولتر این جامعه است.

جامعه بورژوایی و خرد و سنتی یک مولود همزاد دیگری هم دارد- یعنی همان گونه که بهمن همزاد اهریمن است -. این موجود همزاد جامعه مدنی ، جامعه کارگری و سنتی است که به موازات جامعه بورژوایی و سنتی در قرون وسطی شکل گرفت.

به عبارت دیگر همان گونه که در قرون وسطی کاپیتالیسم پدیدار شد - کاپیتالیسم ماقبل انقلاب صنعتی - به همان گونه هم برای تظاهر اجتماعی این کاپیتالیسم دو جامعه بورژوایی و کارگری در کنار و موازات هم در شهرها پدیدار شدند.

جامعه کارگری در قرون وسطی که در تقابل با جامعه بورژوایی پدیدار شد در همه جا جدا از جامعه بورژوایی و سازمان و لایه ها و اقشار درونی آن بود.

در این رابطه این بزرگترین اشتباه تحلیلی است که ما جامعه کارگری را که به موازات و در خارج از جامعه بورژوایی پدیدار شده را به سر حد یکی از طبقات درونی جامعه بورژوایی مبدل سازیم.

اما این اشتباه تحلیلی وجود دارد و مارکس هم به آن دامن زده است. بهرحال جامعه کارگری در قرون وسطی با پیدایش کاپیتالیسم در آن عصر به مثابه یک طبقه از طبقات درونی جامعه بورژوایی- یعنی همان گونه که در عصر باستان  پرولتاریا یه متزله یکی از طبقات درونی جامعه برده دار بود - پا به عرصه وجود ننهاد.

نباید فراموش کرد پرولتاریای باستان یک طبقه از طبقات جامعه ایی بود که کلیت این جامعه بر گرده جامعه فرودست استوار بود.

این پرولتاریا که بطور ادبی از جامعه باستان به عصر قرون وسطی منتقل شده در واقعیت قرون وسطی جامعه کارگری آن عصر نیست بل که بخشی از جامعه بورژوایی است که به فقر گراییده و به سطح جامعه کارگری تنزل کرده است.

ادامه دارد....

فرق میان حرکت لیبرال دمکراتیک و حرکت شبه لیبرال و شبه دمکراتیک -2

حال چه اصراری است که حرکت اصلاح حکومتی را می خواهند به این نحو یک حرکت لیبرالی و یا یک حرکت بورژوا - دمکراتیک  قلمداد کنند؟

این که این حرکت به نام نامی لیبرال دمکراسی انجام می گیرد علت نمی تواند باشد. بسیاری نیروهای سیاسی خود را به اسامی وارونه می نامند و این در عالم سیاست پدیده تازه ایی نیست.

از آن دسته چپ ها شروع کنیم که امروز در ایران گرد فریبرز رئیس دانا گرد آمده اند. رویه این دسته از چپ ها که در درون نظامند رویه ناآشنایی نیست.

همان گونه بر ناظرین سیاسی آشنا است حرکت اصلاحات حکومتی گرچه حرکتی است در تداوم خود از این چپ فاصله گرفت اما نباید از نظر دور داشت که این چپ در بنیان ها ی خود کماکان به عنوان یک حرکت اصلاح حکومتی معتبر است.

به هر حال به رغم انشعاب در چپ حکومتی و چرخش بخشی از چپ که خود را در حرکت 2 خرداد متبلور میسازد به حرکت شبه لیبرالی که نهضت آزادی آنرا در نظام نمایندگی می کند اما کلیت این چپ به منزله یک حرکت اصلاحات حکومتی به اعبتار خود باقی می ماند.

در شرایط کنونی این دو حرکت اصلاح حکومتی در زیر چتر حرکت سبز گردهم آمده اند و حلقه واصل و وحدت دهنده حرکت سبز می باشد.

منازعاتی که در سطوح ادبیاتی میان پیروان حرکت 2 خرداد که حول نشریه های نظیر مهرنامه، آسمان, شهروند امروز .... از یکسو و از سوی دیگر چپ مارکسیستی حکومت یعنی طیف حول فریبرز رئیس دانا جاری است و نظر به مشارکت 2 خردادی ها در انتخابات تحریم شده از کلیت سبز به درجات عالی خود رسید، گویای این است کشمکش میان سوسیالیسم حکومتی و لیبرالیسم درون نظام در پی خاتمه یافتن نیست.

سوسیالیستهای حکومتی که از سوی حربف چپ های توده ایی و یا چپ های مارکسیست خوانده می شوند درهر فرصت با تهاجم به مکاتب لیبرالیستی، با حمله به آنچه این چپ کاپیتالیسم می خواند، با حمله به غرب، با هم آوایی با حرکت وال استریت، در مخالفت آشکار با روند خصوصی کردن ها در ایران، با حمله به حذف سوبسید، با نشان دادن فقر وفائقه روز افزون ، با طرح همیشگی عدالت اجتماعی و حذف شکاف های طبقاتی و... درصدد می آیند  آرامش را از حریف سیاسی خود در نظام سلب کنند.

در جواب پیروان حرکت 2 خرداد ساکت ننشسته و با استفاده از آرشیو دولتی و برملا کردن اسناد خیانت های چپ توده ایی و علل رسوایی شکست سوسیالیسم واقعی در اتحاد جماهیر شوروی، استالینیسم وجاسوسی کاگ ب در ایران و...در صدد آن بر می آیدبا مانع تراشی راه های توسعه و برآمد این چپ در نظام و در کشور را مسدود کند.

علی الظاهر  در چنین فضایی از کشمکش ها درون  نظام نقطه مشترک میان ایندو فراکسیون درون نظام امر دمکراسی است. یعنی در واقعیت امر این دمکراسی و اصول اداره مشترک است که هرباره تنظیم کننده روابط و رفتار سیاسی این دو فراکسیون میباشد. توقع مشترک این دمکرات های درون نظام در این است که نظر به حفظ فضای دمکراتیک منازعات سیاسی نباید خطوط قرمز نظام را پشت سر نهد.

در چنین فضای دمکراتیکی که این دو فراکسیون اصلاح طلب در پستوهای  رژیم برای خود ساخته اند، در سایه ولایت مطلقه و دستگاه پلیسی-  امنیتی آن، که این پستوها را در زیر کنترل دارد دمکراسی پیش از  این که یک واقعیت باشد بیشتر امید به اصلاح و گشوده شدن فضای سیاسی بیشتر برای فعالیت این دستجات متعهد به نظام، کاسته شدن از سایه سنگین دیگر جناح های پرقدرت حکومتی و... می باشد

ادامه دارد...

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...