۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

مارکس و جایگاه تزهای او درباره فویرباخ - قسمت اول

همان گونه که در چند جستار جداگانه سعی نمودم دیدگاه مارکس و منعکس شده در تزهایش درباره فویرباخ را مورد نقد و بررسی قرار دهم به همان روال در پی آنم در این جستار همان مارکس را از زاویه دیگر در این تزها  وارد یک تجزیه و تحلیل سازم.

تاکنون ما مارکس را به عنوان یک مارکسی مشاهده نمودیم که بر علیه جامعه شهروندی و نقد آکادمیک و سطحی و بدور از عمل  این جامعه بر علیه دین،  شوریده بود.

ما دیدیم که انتقاد مارکس مربوط به منتقدان بورژوایی دین است که در رفع دین به اشاعه علم و ترویج علم بسنده می کنند. این منتقدان بورژوایی دین ناتوان از ادراک ریشه های اجتماعی و تاریخی دین یعنی ریشه های عملی دین می باشند.

آنها به ریشه های علمی ، فقدان آگاهی و فقدان علمیت انسان در ییدایش باورهای دینی اکتفا می کنند و از همین رو برای رفع جهان دینی به ابزار آموزش علمی و آگاهی بسنده مینمایند.

مارکس علیه این رویه بورژوایی و آکادمیک به دین موضع منفی دارد و راه رهایی انسان از باورهای دینی را در تغییر جهان واقعی جستجو می کند.

من در این جستار به تجزیه و تحلیل همین موضع منفی مارکس بر علیه جامعه شهروندی در قبال دین می پردازم.

این که جامعه بورژوایی در قبال دین برخورد آکادمیک دارد و از این رو قادر در برطرف کردن دین نیست، این سوی مطلب است. این سو را مارکس پیشتر بیان نمود.

اما سوی دیگر مطلب این است که باور های دینی دارای جایگاه اساسی نیستند. به عبارت دیگر در کلیت هستی انسانی مقام دین فرع بر اصل این هستی است.

 از این رو نقدی که بر فویرباخ مطرح است نه تنها در این است که او برای رفع دین راه حل های اجتماعی ندارد بل که هم در این است که فویرباخ مقام دین در انسان را به یک مقام اساسی و زیربنایی مبدل می سازد.

از این رو او نه تنها در روش   رفع دین دچار اشتباه است بل که در  اساسی و زیربنایی کردن یک مسئله فرعی و غیر پایه ایی و انسانی  یعنی دین در خطا میباشد.

به این اعتبار این منتقد بورژوایی دین پیرامون نقش منفی دین در میان انسان دچار مبالغه است. او دین را ریشه اصلی معضلات انسانی قلمداد می کند و به این اندیشه است که تاریخ تاکنون یک تاریخ دینی بوده و من بعد باید تاریخ به شکل انسانی و سکولارش ادامه یابد.

مارکس متوجه این برخورد بورژوایی به دین شده است که چگونه جامعه شهروندی در پی حواله دادن معضلات اجتماعی به سوی دین است.

از این رو باید توجه داشت که مارکس در پی یک قطب بندی با فویرباخ بر حول یک موضوع اساسی به نام دین نیست.

به عبارت دیگر اختلاف مارکس با فویرباخ  در این است که راه رهایی انسان  در وهله اول از کانال رهایی از دین نیست. رهایی از دین نقطه عزیمت نیست بل که نقطه فرجام است.

از همین جا ست که مسئله جایگاه اندیشمندان و فلاسفه و به این نام اندیشمندان اجتماعی مطرح می شود که مارکس به این ترتیب این پیامبران و مصلاحان اجتماعی را پیامبران دروغین قلمداد می کند که پیروی از آنها راه به جایی نخواهد برد.

بنابر این در این جا دو نکته مطرح است


  • نقد عملی دین 
  • غیر اساسی بودن نفد دین بطور کلی

بر پایه مورد دوم یعنی غیر اساسی بودن نقد دین بطور کلی مارکس نقد دین را در عمل و پراتیک اجتماعی رها نمی کند اما آن را اساسی و ریشه ایی و نقد آنرا نقد زیربنایی نمی داند.

از همین رو این اساسی برای او میشود که او کار نقد دین را رها کند و اما مطمئن است که با کاری که در پراتیک اجتماعی از سر گرفته نقد دین هم به فرجام خواهد رسید.

بنابر این در مبحث مارکس و جایگاه تزهایش درباره فویرباخ بایستی به این نکته توجه داشت که مارکس در پی احیای فویرباخ در یک مدل اجتماعی نیست. یعنی همان فویرباخی که برایش دین اساسی لاکن اینبار همان اهداف اساسی در عرصه اجتماعی و تاریخی دنبال میشوند.

به عبارت دیگر گرچه مارکس دین ستیزی را رها نمی کند اما دین ستیزی را از اعتبار اساسی و زیر بنایی اش که در نزد منتقدان بورژوایی به دین است خارج می سازد. برای مارکس زیر بنا و نقد زیر بنایی در جای دیگر واقع است و نه در منزلگاه دین و نقد دین.


تا حال این نکته اول پیرامون مارکس و جایگاه تزهایش بود. نکته دوم اما متوجه دین و غیر زیر بنایی بودن نقد دین نیست.

مارکس می گوید

 این اساس دنیوی به نفسه باید در وهله اول در تضادش فهمیده شود و سپس ازطریق برکنار کردن تضاد از راه پراتیک انقلابی شود. پس به بطور نمونه پس از این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده مقدس کشف شد، آنگاه بایستی آن اولی بطور جداگانه در تئوری مورد انتقاد قرار گیرد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گردد

این به این معنا است که جهان واقعی- نه دین و جهان دینی که نقد و بررسی آن اساسی نیست -  - باید در وهله اول تضادش مورد شناخت علمی قرار گیرد. در وهله دوم این تضاد از راه عملی برطرف شود.

او می گوید

هستی اجتماعی جوهرا پراکتیکی است. کلیه رموزی که تئوری را به رموزیت منحرف می کنند، راه حل عقلانی شان را در پراکسیس و در فهم این پراکسیس می یابند.
بنابر این چون موضوع هستی اجتماعی است و چون  این  هستی اجتماعی یک پدیده عملی است لذا نه تنها معضلات اجتماعی جنبه عملی دارند بل که راه حل های این معضلات  هم  حائز جنبه عملی  میباشند

از همین رو :بایستی این هستی اجتماعی را بطور جداگانه در تئوری وعلم مورد انتقاد قرار داد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گرداند 

این جمله آخری در واقع چکیده اصلی پیام مارکس است. یعنی


باید هستی اجتماعی را بطور جداگانه در تئوری و علم مورد انتقاد و در عمل و پراتیک مورد دگرگونی قرار داد.

ادامه دارد...

مارکس و فویرباخ و برخورد این دو به دین

مطالبی که فویرباخ بر علیه دین مسیحیت مطرح می نموده از جهاتی یاد آور مطالبی است که امروز بر علیه دین اسلام  در راه است.
اول از هر چیز باید دانست ما امروز نقد و بررسی ها ی دینی و اسلامی خود را به شیوه علمی و در دایره دین شناسی و بطور نمونه اسلام شناسی پیش می بریم.

از این جهت نقد و بررسی دین مانند گذشته دیگر از تکالیف فلسفه نیست. ذکر این مورد از این جهت مهم است که مارکس در رابطه با فویرباخ نکته زیر مطرح می کند:


فويرباخ، از فاکت از خود بیگانگی دینی، از دوتا سازی عالم به جهان دینی و از پیش تعیین شده و دیگری جهان واقعی عزیمت می کند. کار او در این خلاصه میشود، جهان دینی را در اساس دنیوی اش منحل کند. او نادیده می انگارد که پس از فرجام این کار،اصل کار هنوز برای انجام باقی‌مانده است.


کاری که فویرباخ به فرجام می رسانید در واقع امروز دین شناسی به انجام آن می پردازد و کار علم دین در این خلاصه می شود جهان دینی را آن گونه که است بر اساس جهان واقعی مورد نقد و بررسی قرار دهد.
لودویک فویرباخ

نقد مارکس به فویر باخ اما به همین جا ختم نمی شود او در ادامه و در نقد بر کار فویر باخ می گوید:


او نادیده می انگارد که پس از فرجام این کار،اصل کار هنوز برای انجام باقی‌مانده است. و آن این واقعیت که اساس دنیوی خود را خودبخود برطرف میسازد و اینکه اگر یک رایش مستقل خود را در ابرها تثبیت می کند، این امر درست بر مبنای از خودگسیختگی و خود باخود در تضاد بودن این اساس دنیوی قابل توضیح می باشد. این اساس دنیوی به نفسه باید در وهله اول در تضادش فهمیده شود و سپس ازطریق برکنار کردن تضاد از راه پراتیک انقلابی شود. پس به بطور نمونه پس از این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده مقدس کشف شد، آنگاه بایستی آن اولی بطور جداگانه در تئوری مورد انتقاد قرار گیرد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گردد

مارکس در این جا چند نکته را مطرح می کند که در کانون توجه ماست.

اولا به  ریشه پیدایش دین اشاره می کند. او در این رابطه چنین می گوید:

و اینکه اگر یک رایش مستقل خود را در ابرها تثبیت می کند، این امر درست بر مبنای از خودگسیختگی و خود باخود در تضاد بودن این اساس دنیوی قابل توضیح می باشد.

به عبارت دیگر اگر یک جهان دینی و مستقل خود را در ابرها تثبیت می کند ریشه پیدایش این جهان دینی در جهان واقعی است. و در این است که  جهان واقعی از خود گسیخته و از خود بیگانه شده است.

مارکس به این ترتیب به از خود بیگانگی انسان ها در جهان واقعی به منزله ریشه پیدایش دین و علت پیدایش جهان دینی یعنی جهانی که بطور مستقل در پس ابرها تثبیت شده است اشاره میکند و این نقد را به فویرباخ وارد می داند که حتی اگر از نظر  برطرف کردن دین خواسته باشیم به نقد دین بنگریم برطرف کردن دین در جهان واقعی تنها در گرو تغییر جهان واقعی است.

به این ترتیب نگاه ها متوجه این نکته می شوند که منتقدینی که دین را از نظر تئوریک و ارشادی و آموزشی در پی برطرف کردن آن هستند باید بدانند دین محصول از خودبیگانگی اجتماعی انسان در جهان واقعی است و چون دارای ریشه اجتماعی و تاریخی می باشد لذا بدون رفع این ریشه اجتماعی از خود بیگانگی انسان هرگز برطرف نخواهد شد.

ما امروز همین روش آکادمیک  و فویر باخی در برخورد با  اسلام در ایران داریم. مارکس علت نحوه برخورد آکادمیک به دین را  این گونه توضیح می دهد:



خاستگاه ماتریالیسم قدیمی جامعه»شهروندی»است. خاستگاه نوع نوین آن جامعه انسانی، یا انسانیت اجتماعی است


 به عبارت دیگر تا زمانی جامعه شهروندی موجود است چنین برخورد آکادمیک به دین یعنی بدون نظر داشت تغییر اجتماعی هم وجود خواهد داشت. او در رابطه با این برخورد آکادمیک و فویر باخی به دین یعنی بدون نظر داشت تغییرو تحول اجتماعی در جوهر و اساس واقعی می گوید:



فويرباخ که وارد نقد اين جوهر واقعی نمی‌شود ، از این رو ناگزير است:

١- از فرایند تاريخی انتزاع و تجرید کند، وضمیر دینی را به خود وانهاده قلمداد نماید ویک فرد منتزع- ایزوله شده- انسانی را پیش‌فرض گیرید

٢-و از اینرو در نزد او جوهر انسانی تنها به عنوان یک «نوع»، به عنوان یک عامیت درونی، لال و بسیاری از افراد را بطور طبیعی به هم پیوند دهنده تلقی شود.



٧ 

فويرباخ از همین رو نمی‌بیند که " ضمیر دينی" خود یک محصول اجتماعی است و اینکه فرد انتزاعی، یعنی فردی که او آنالیزه اش می کند، در واقعیت امر به یک فرم از جامعه معین تعلق دارد.


 و سپس در مورد همین هستی اجتماعی که جهان دینی محصول آن است می گوید

کارل مارکس

٨ 

هستی اجتماعی جوهرا پراکتیکی است. کلیه رموزی که تئوری را به رموزیت منحرف می کنند، راه حل عقلانی شان را در پراکسیس و در فهم این پراکسیس می یابند.


به این ترتیب در سراسر این تزها پیرامون فویرباخ و ناقد دین،  این نحوه آکادمیک و غیر اجتماعی دین شناسان و منتقدان دین ها هستند که مد نظر مارکس می باشد. 

مارکس به این ترتیب به این نظر است که میان نقد و بررسی دین در جامعه شهروندی و از منظر این  جامعه و نقد و بررسی دین از منظر جامعه عالی اشتراکی که بدنبال جامعه شهروندی می آید فرق وجود دارد.

از نظر او جامعه شهروندی به یک برخورد و نقد علمی و آکادمیک و سپس ارشادی و آگاه گرایانه به دین اکتفا می کند در حالیکه پیروان جامعه اشتراکی عملا با برطرف کردن تضاد های درونی در جهان واقعی که منشاء واقعی پیدایش دین می باشند در پی رفع عملی دین  برخواهند آمد




۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند! قسمت پایانی

"به عنوان جمعبندی از پنج شماره پیشین در باب " فلاسفه تاریخ ساز نیستند دراین شماره پایانی اجازه دهید به این مطلب بپردازیم  که تاریخ واقعی در خور این می باشد همان گونه که مارکس هم اظهار داشت در وهله نخست  جدا  از فلسفه و فیلسوف ،  جدا  از دین و اندیشه و ادبیات و هنر و فرهنگ - که این ها همه در جای خود تنها در حکم جلای بنای تاریخند -  به تنهایی  مورد شناخت علمی قرار گیرند - که در این راه پیوسته متد علمی از فلسفه مادی راهبر خواهند بود  - و سپس تاریخ شناخت شده و وافعی در پراتیک تاریخی اش یعنی  در راستای پویایی  و روند تاریخی مورد تغییر و تحول قرار گیرد.

بنابر این در این جا دو مسئله مطرح است


  • حرف و ظواهر ادبی، هنری و فرهنگی، دینی و فلسفی
  • عمل و پراتیک تاریخی، واقعیت و هستی تاریخی

عمل و پراتیک تاریخی بطور کلی و ساده شده مشتمل از دو هستی است
  • هستی اقتصادی - اجتماعی
  • هستی سیاسی

پیوسته همان رابطه ایی را که در زندگانی خصوصی حرف با عمل افراد دارد همان رابطه را در حیات اجتماعی تاریخ واقعی با تاریخ ادبی، فرهنگی، دینی و... دارد.

تاریخ حرف، تاریخ دین، تاریخ هنر، اندیشه و فرهنگ و.... در قبال تاریخ واقعی و عملی یعنی تاریخ اقتصادی، حقوقی، اجتماعی و سیاسی در حکم همان جلا و رنگ و روغنی است که بر بنا ها زده می شوند .

ما انسان ها باید تاریخ واقعی و عملی مان را نه از روی حرف هایی، جلا هایی که ما هرباره در هر مرحله تاریخی بکار گرفته ایم بل که باید بر شالوده تاریخ واقعی یعنی تاریخ اقتصادی وحقوقی، اجتماعی و سیاسی هر دوره مورد شناسایی  و مورد برخورد و داوری قرار دهیم.

اما در این رابطه مثل همیشه موضع مارکس مغشوش و آمیخته با نا روشنی است
 با دو مورد از قبیل اغتشاش این سلسله نوشته ها رابه این ترتیب به پایان می بریم.

  • و همان گونه که در  زندگانی شخصی،   ما میان آنچه انسان در باره خود داوری می کند و می گوید و آنچه او واقعا است و رفتار می کند فرق قائل می شویم، به همان گونه هم   باید در حیطه مبارزات تاریخی میان فرازها و تخیلات احزاب سیاسی از یکسو و از سوی دیگر ارگانیسم واقعی و منافع واقعی شان، تصوراتشان و واقعیت شان فرق قائل شد.

هیجدهم برومر لویی بناپارت  ص. 148 - 135



  • ‎"آدم باید به همین میزان ناچیز به خود این تصور را راه دهد که توگویی سخنگویان دمکرات حال همه جملگی سمسارند- کهنه و مختلط فروش - و یا مفتون چنین افرادی هستند. آنها می توانند از نظر تحصیلات شان و موقعیت فردی شان از زمین تا آسمان از این دسته متمایز باشند. اما آنچه آنها را به نمایندگان خرده شهروندان می سازد، این است که، آنها در کله شان از آن محدودیت هایی نمی توانند فراتر روند که گروه اول در زندگی از آنها نمی توانند بیرون آیند، و این که آنها از همین رو از نظر تئوریک به همان تکالیف و راه حل هایی نایل می شوند، که منافع مادی و موقعیت اجتماعی ، گروه اول را در پراتیک به آنسو هدایتشان میکنند. این در کلیتش رابطه نمایندگان سیاسی و ادبی یک طبقه نسبت به طبقه ایی است که نمایندگی اش میکنند."

 مارکس بخش سوم هیجدهم برومر


پایان


ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند! قسمت پنجم

همان گونه که در شماره نخست " ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند" هم اظهارشد ما در ارتباط با موضوع مبحث مان با دو رابطه کلی مواجه هستیم

من در این جا همان تکه را-  از آن نوشته را  - در این مکان تنها  تکرار و کپی می کنم



در ارتباط با تاریخ دو نکته مطرح است که مهمند

  • مورد نخست ارتباط تاریخ به عنوان موضوع با علم تاریخ است که این مورد  به تئوری شناخت مربوط میشود
  • مورد دوم دیگر مربوط به تئوری شناخت نیست بل که رابطه دو وجه تاریخ باهم است: ارتباط میان وجه اقتصادی- اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر وجه سیاسی. این مورد دوم در حقیقت خود یک رابطه عینی و تاریخی است که به سهم خود موضوع علم تاریخ است.

بنابراین اجازه دهید برای اختصار هم شده ما در این جا پیوسته از دو رابطه سخن برانیم

  • رابطه تئوری شناخت که به این معنا یک رابطه فلسفی است. فلسفه به مفهوم تئوری شناخت.
  • رابطه تاریخی. رابطه میان هستی اقتصادی - اجتماعی یا هستی سیاسی
مطالب بالا عین مطالبی است که در شماره نخست داشتیم.

از نظر من تزهایی درباره فویرباخ فیلسوف  مربوط میشوند با مورد اول یعنی تاریخ واقعی به منزله موضوع علم تاریخ. و در این رابطه ماتریالیسم و یا بهتر بگوییم فلسفه مادی در تاریخ عبارت  از این گفتمان است که در نظر داشته باشیم

 پیوسته این تاریخ واقعی است که موضوع علم تاریخ و تئوری انتقادی است. در این رابطه باید در نظر داشت تاریخ واقعی نه تنها  علم تاریخ و تئوری انتقادی را تعیین می کند بل که به سهم خو تاریخ دینی، تاریخ ادبی و تاریخ فلسفی، که هرباره تنها کوشیده اند تاریخ واقعی را  به شکل خود منعکس کنند،  را هم تعیین می کند.

اما در رابطه با مورد دوم ما مواجه با یک رابطه واقعی و یک رابطه تاریخی هستیم.

در مورد دوم سخن بر سر رابطه میان دو وجه تاریخی و دو وجه از هستی تاریخی است:

رابطه میان وجه اقتصادی - اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر وجه سیاسی.


اهمیت افتراق این دو مورد - یکی مورد فلسفی و دیگری مورد تاریخی - در این است که اگر ما این دو را در هم آمیزیم عملا وجه سیاسی در تاریخ واقعی را یعنی تاریخ سیاست و تاریخ دولت ها را مبدل به تاریخ دینی و تاریخ ادبی و تاریخ اندیشه و... می نماییم.

و به نظر من در آثار مارکس این درهم آمیزی متاسفانه  وجود دارد و به بیان معکوس انفکاک مورد فلسفی از مورد تاریخی ضمانت قوی و شفاف نمی یابد.

همان گونه می دانیم  در منظر مارکس  یک بنا و ساختمان از دو قسمت تشکیل یافته است
  • زیر بنا
  • روبنا
برای بسیاری از پیروان مارکس زیر بنا همان مناسبات اقتصادی - اجتماعی و روبنا عبارت است از

  • دین
  • علم
  • فلسفه- روش فکری
  • هنر و ادبیات
  • سیاست - دولت
به عبارت دیگر نه تنها آنچه که در رابطه با فویرباخ مطرح بود یعنی دین و یا علم تاریخ بل که همچنین در مورد سیاست و دولت ما با یک روبنای اجتماعی روبرو هستیم که آن را یک زیر بنای واقعی که همان تاریخ اقتصادی - اجتماعی است معین می کند.

از همین رو پیروان مارکس در جوار روبنای سیاسی از یک روبنای ایدئولوژیک و دینی و علمی و فلسفی سخن می رانند که هرباره توسط  زیر بنای مادی و اقتصادی - اجتماعی معین می شود.

از همین جاست که باید برسید براستی در یک بنای واقعی که یک آرشیتکت برپا می سازد کدام بخش از  ساختمان روی بنا  را تشکیل می دهد؟

زیر بنا که در ریز خاک مدفون و پنهان است. آن چه روبنا است به ظاهر آن است که بر روی خاک  واقع  و بر پا شده است.

اما  هربنایی دارای یک شیروانی و یک خر پشته ایی هم است که بروی سقف ساختمان بنا می کنند.

از نظر من ما انسان ها در مشاهده هربنایی نه متوجه سطح زیربنایی و مدفون در خاکش هستیم و نه چندان توجه مان را معطوف به شیروانی و خرپشته اش می کنیم. بنا از نظر واقعی گرچه از همه این ها در کلیتش تشکیل میشود اما ما  در وهله اول مد نظر مان بیش از همه آن تکه از ساختمان است که معمولا در آن سکونت می گزینند.

ما اگر این تکه از بنا را که زندگی روز مره درآن جاری است را مد نظر گیریم و آنرا به هستی تاریخی  منتقل نماییم, آنگاه آنچه در برابر چشمان ما جاری است همان  بنای جامعه است.

از نظر من بنای جامعه دارای یک زیر بنای اقتصادی است. همان بنای جامعه دارای یک شیروانی و روبنای سیاسی است که به منزله حفاظت بنای جامعه از عوامل اجتماعی عمل میکند .

اما در مورد دین، فلسفه و هنر و ادبیات در نظر من این ها همه در حکم رنگ و روغن هایی هستند که هرباره بربنای اجتماعی زده می شوند و در قبال اصل بنا حکم فرعی و ظاهری ، آرایشی و بزکی را دارند.

همان گونه که آدمها را نمی توان از روی ظواهرشان شناخت به همان گونه داوری در باره بناها از روی رنگ و روغنی که بهشان زده اند اشتباه بزرگی است.

همان گونه که بزک ها می توانند اشتباهی و بی ارتباط با بنا بکار گرفته شوند به همان گونه هم آرایش و بزک بنا های اجتماعی می تواند غلط انداز باشند

ادامه دارد...

ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند! قسمت چهارم

کسانی که به زندگی مارکس آشنایی دارند بهتر می دانند مارکس پس از این نتیجه گیری عملا فلسفه را رها کرد و نوشته های خود در این رابطه و از جمله اثر بزرگش ایدئولوژی آلمانی اش را به دست انتقاد جونده موش ها سپرد و به کار علمی- تئوریک و کار عملی که اولی انتقادی و دومی انقلابی و دیگرگون ساز بود، روی آورد.


من در این جا توجه ام معطوف این نکته است این قطع رابطه مارکس با فلسفه بر اساس این بود که او همان گونه که در آخرین تز از تزهایی پیرامون فویرباخ ابراز می دارد:  این فلاسفه نیستند که تاریخ را می سازند

تز 11


فيلسوف ها دنیا را تنها گوناگون تفسیر کرده اند. سخن اما بر سر تغییر آن است.


اما درباره تغییر دنیای واقعی و یا تاریخ واقعی او بر این نظر است که این تغییر از آنجاییکه یک تغییر در جهان واقعی و نه یک تغییر در جهان دینی و یا جهان اندیشه ها و... است  لذا باید در جدایی از جهان دینی و جهان اندیشه ها و.... و بطور مستقل و فی نفسه و بطور خودبخود  در نظر گرفته شود.

بر پایه این استقلال جهان واقعی و تاریخ واقعی از جهان دینی و جهان اندیشه ها ... است که او بر این نظر است که با رهایی جهان دینی و جهان اندیشه ها بایستی بطور تئوریک و پراتیکی - نظری و عملی - وقت خود را مصروف جهان واقعی و تاریخ واقعی کرد.

در تمرکز بر جهان و تاریخ واقعی بطور نظری و عملی ،  وظیفه  کارتئوریک نقد نظری جهان واقعی و وظیفه پراتیک ، انقلابی کردن جهان واقعی است.

و به نظر می آید بر همین دو کار است که مارکس مابقی عمرش را مصروف آن نمود.

اما از این جا باز می گردیم به مطلبی که در آغاز و در شماره نخست این سلسله مباحثات عنوان کردیم.

مارکس گرچه پس از این نتیجه گیری کار فلسفی را بسود کار علمی و انقلابی رها می کند لاکن در کارهای علمی   و نظری اش به گونه ایی عمل می کند که برای عده ایی جای این شبهه را باقی می نهد که توگویی مارکس درعلم و تئوری هنوز در پی طرح مسائل فلسفی است.

از این مورد است رابطه میان دو وجه تاریخ واقعی یعنی وجه اقتصادی - اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر وجه سیاسی.

مارکس در این رابطه چنین می گوید:


در تولید اجتماعی از هستی خود، انسان ها وارد یک مناسبات معین، ضروری و مستقل از اراده شان، می شوند، یعنی مناسبات تولیدی، که این به درجاتی معینی از توسعه نیروهای مولده مادی شان مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی آن ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد ، یعنی آن شالوده واقعی، که بر پایه آن روبنانی سیاسی و حقوقی خود را می افرازد ، آن هاییکه با فرم های معینی از شعور اجتماعی مطابقت دارند. شیوه تولیدی از هستی مادی فرآیند های اجتماعی، سیاسی و روحی هستی را مشروط می کند. این شعور انسان ها نیست که هستی آنها، بل که برعکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند.


شما به این متن به دقت توجه کنید. برای بسیاری این گفتمان مارکس عبارت است از یک گفتار فلسفی یعنی تبیین ماتریالیسم تاریخی که می گفت

تاریخ واقعی تاریخی دینی را معین می کند، خانواده زمینی راز خانواده مقدس است و...


ادامه دارد.....


ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند! قسمت سوم

همان گونه که پیشتر هم عنوان کردم فهمیدن تزهایی پیرامون فویرباخ بدون مشکل نیست. به نظر من برای این منظور بهتر است از تز چهارم آغاز کنیم و آنرا مبنای بررسی برای فهم و نقد و بررسی آنها واقع سازیم:

تز 4 

فويرباخ، از فاکت از خود بیگانگی دینی، از دوتا سازی عالم به جهان دینی و از پیش تعیین شده و دیگری جهان واقعی عزیمت می کند. کار او در این خلاصه میشود، جهان دینی را در اساس دنیوی اش منحل کند. او نادیده می انگارد که پس از فرجام این کار،اصل کار هنوز برای انجام باقی‌مانده است. و آن این واقعیت که اساس دنیوی خود را خودبخود برطرف میسازد و اینکه اگر یک رایش مستقل خود را در ابرها تثبیت می کند، این امر درست بر مبنای از خودگسیختگی و خود باخود در تضاد بودن این اساس دنیوی قابل توضیح می باشد. این اساس دنیوی به نفسه باید در وهله اول در تضادش فهمیده شود و سپس ازطریق برکنار کردن تضاد از راه پراتیک انقلابی شود. پس به بطور نمونه پس از این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده مقدس کشف شد، آنگاه بایستی آن اولی بطور جداگانه در تئوری مورد انتقاد قرار گیرد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گردد 





همان گونه از این تز مستفاد میشود مبحث مارکس با فویرباخ پیرامون دین و تاریخ دین و ادبیات و... است.


همان گونه که می دانیم بر پایه شالوده بینش دینی  جهان دوگانه است: این دو جهان که به موازات هم کشیده شده اند و اساس بینش دینی را تشکیل می دهند عبارتند از 



  • جهان دینی
  • جهان واقعی و دنیوی
مارکس به ما می گوید : فویرباخ ماتریالیست و پیرو ماتریالیسم قدیمی و طبیعی و غیر تاریخی از فاکت از خود بیگانگی دینی از دوتازسازی جهان به جهان دینی و جهان واقعی عزیمت می کند.

مارکس به ما می گوید فویرباخ ماتریالیست جهان دینی را بر پایه جهان واقعی قرار می دهد و اولی را به نفع دومی منحل میکند. یعنی جهان دینی را بر اساس جهان واقعی توضیح می دهد.

به عبارت دیگر بر پایه اصول ماتریالیسم بطور کلی، فویرباخ ماتریالیست به این نظر است که 

این جهان واقعی  است که جهان دینی را تعیین می کند و نه بر عکس.

مارکس این فرمولبندی فویرباخ را به گونه دیگر مطرح می کند

خانواده زمینی راز خانواده مقدس می باشد.

تا این جا این دو ماتریالیسم یعنی یکی ماتریالیسم قدیمی و فویرباخی و دیگر ماتریالیسم نوین و تاریخی مارکس باهم پا دریک کفش دارند و در یک کشتی نشسته اند.

اختلاف  مارکس و فویرباخ ظاهرا از این جا شروع می شود

  مارکس می گوید: فویرباخ به عنوان یک فیلسوف نادیده می انگارد که پس از  ابراز این حقیقت فلسفی که جهان واقعی ، جهان دینی را معین می کند،اصل کار هنوز برای انجام باقی‌مانده است. و آن این  کار است که جهان واقعی خود را خودبخود برطرف میسازد.

یعنی به عبارت دیگر فیلسوف ها تاکنون جهان واقعی - دنیا- را تنها گوناگون تفسیر کرده اند. سخن اما بر سر تغییر آن است.

از این است که اختلاف مارکس با فلاسفه و از جمله فیلسوف های مادی شروع می شود. از همین جاست که مارکس فلسفه را رها می کند و به تاریخ واقعی می پیوندد .

او علت این پیوست را این گونه تشریح میکند

 جهان واقعی خود را خودبخود برطرف میسازد.


مارکس این عبارت کوتاه را که تاریخ واقعی نیاز به فلسفه  ندارد و تاریخ واقعی تاریخ فلسفه نیست و این فلسفه نیست که تاریخ واقعی را می سازد سپس چنین توضیح می دهد:


 این اساس دنیوی به نفسه باید در وهله اول در تضادش فهمیده شود و سپس ازطریق برکنار کردن تضاد از راه پراتیک انقلابی شود.


این به چه معناست؟

این به این معناست:

جهان و تاریخ واقعی باید در گام نخست در تضاد های درونی  و تاریخی و واقعی اش فهمیده شود. این گام اول است.
در گام دوم باید از راه پراتیک و عمل انقلابی در بر طرف کردن این تضاد ها کوشید تا آنها را رفع کرد.

برای کسانی که متوجه نشده اند آنگاه چنین در مجموع توضیح می دهد:

 پس به بطور نمونه پس از این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده مقدس کشف شد، آنگاه بایستی آن اولی بطور جداگانه در تئوری مورد انتقاد قرار گیرد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گردد.

مارکس می خواهد بگوید:

پس از این که جهان واقعی از راه  فلسفه به عنوان رازجهان دینی  کشف شد آنگاه برماست با رها کردن فلسفه و پرداخت به تاریخ  جهان واقعی را بطور تئوریک و نظری   مورد انتقاد و بطورپراتیکی و عملی   مورد دیگر گونی قرار دهیم.

ادامه دارد....

ایرانویج - قسمت پنجم

ما اگر به ترتیب  خدا شاه روحانیت که در  شماره پیشین آمده بدقت بیاندیشیم آنگاه پی خواهیم برد که این همان تثلیث خدا شاه میهن است که در پنچ رور اول هر ماه گنجانیده شده است.

اما برای این منظور که این تثلیت  را بتوان بدینگونه در پنچ روز نخست هرماه گنجانید پیشتر نیاز به یک  اصلاحی بوده  تا از این راه ماه اسفند  را که سابقا ماه همیشه اسپیدنگان و سپید جامگان و روحانیت بوده را به ماه زن  و زمین مبدل کرد و جنش اسفندگان را در همین رابطه براه انداخت.

و این در حالی است که در ادیان باطل گذشته مقام روحانیت پس از مقام اهورامزدا واقع بوده است و ترتیب آن در دین میترایی از این قرار بود


  •  مهر - بهمن - خرداد
  • آبان - اسفند - تیر
  •  آذر - فروردین - مرداد
  • دی - اردی بهشت - شهریور
به  عبارت دیگر

  • خدا
  • روحانیت
  • آتش و جاودانگی
  • شاه و زمین
پس نتجه بگیریم. مطابق آن چه تاکنون آورده شد چنانچه ما این تغییرها  و اصلاحات دینی را  در پرتو متد تاریخی که توصیفش رفت مورد مطالعه قرار ندهیم آنگاه فهم بسیار از مسائل برایمان دشوار خواهد. چرا چون ما بر خلاف متد تاریخی دین زرتشی را که از راه پارسیان هندوستان برایمان باقی مانده نظیر آیات منزل و این که آن را به اشتباه آیینی تلقی خواهیم که توگویی از آغازش  به همین گونه ثابت و غیر پویا بوده است.

برای این که متد تاریخی را بیش از پیش به توضیح کشانده باشیم  به همین دین موسوم به دین مادی و آیین میترایی باز می گردیم.

همان گونه که پیشتر هم اشاره کردیم معمولا یک دوره کیانیان و دوره شاهان مطلقه ایی بر تاریخ ایران متصور میشود که  در آن طبقه روحانیت و طبقه جنگاوران و شاهان در هم ادغام بودند. معمولا به این دوره , عصر کی ها و کوی ها و کرپان ها گفته می شود.

اتفاقا در تاریخ روم هم ما به همین دوره پادشاهان مطلقه و سپس دوره جمهوری برمی خوریم. دوره شاهان مطلقه  که بیشتر به صورت افسانه آورده شده همان عصر رومولوس و ره موس میباشد که عصر پادشاهی مطلقه در تاریخ روم محسوب میشود.

روم ها این عصر را دوره توران ها می خوانند و توران ها را با دیکتاتورها فرق می نهند.

بهر حال در بازسازی تاریخ باید تاریخ واقعی را از تاریخ افسانوی، یابه عبارت دیگر تاریخ واقعی را از تاریخ دینی و یا تاریخ ادبی فرق نهاد.

پیوسته در این رابطه این قاعده فرمانفرماست:

 این تاریخ واقعی است که تاریخ افسانوی و دینی و یا ادبی را معین می کند و نه برعکس.

و تاریخ واقعی عبارت است از تاریخ اقتصادی - اجتماعی و تاریخ سیاسی.

در رابطه با موضوع مبحث ما ،  برای بازسازی تاریخ ایران و ایرانویچ ما نیازمند به فاکت هایی در حیطه اقتصادی، اجتماعی - حقوقی ،  و سیاسی کشور هستیم تا بر آن اساس تاریخ واقعی  ایران  و ایرانویچ را بازسازی کنیم

بر پایه اصلی که در تناسب تاریخ واقعی و تاریخ دینی ارائه شد بازسازی تاریخ واقعی ایران بر شالوده تاریخ دین و تاریخ ادبیات و افسانه ها عاری از مشکل نخواهد بود.

نه این که افسانه ها، ادبیات و دین تاریخ واقعی را منعکس نمی کنند. اما در این انعکاس پیرو قواعدی هستند که ادبیات ودین و افسانه  هرباره  بر آن استوار می باشند.

دین ، ادبیات و افسانه زبان ها علمی نیستند ، گرچه  از پایه های اجتماعی و تاریخی برخوردارند اما تنها از تاریخ و جامعه زمانه مایه نمی گیرند و از این گذشته تعهدی در بازتاب واقعیات زمانه ندارند.

ادامه دارد....






۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

ایرانویج - قسمت جهارم

پس  چنانچه  به موازات بهمن،  اهریمن هم وجود داشته، پس آنگاه  از منظر دینی که شالوده اش را مدیون  بهمن و اهورا   می باشد،  - مزدیسنا - از دین اهریمن - دیویسنا-  تنها می توان در شکل منفی آن یعنی همان شکل بر ما ایرانیان آشنا سخن راند.

گفتیم از منظر دین زرتشتی ،  دین اهریمنی نه تنها دین هندوان بوده بل که از این منظر دین میترا و دین گاو کشان و دین زیر زمینی - از همین جا آیین زورخانه -  هم که آیین پهلوانی و آیین جنگاوران و شوالیه ها و کیانیان محسوب میشده،  به جای خود  در شمار ادیان باطل و شیطانی و متعلق به دیوان و کیانیان و کرپان ها محسوب میگشت.

بنابر این دین جدید یعنی دین زرتشتی که امروزه برای بسیاری یک اصل در بی نهایت جلوه می کند در تاریخ دین ایرانیان متعلق به یک دوره ایی نه چندان دور است.

نظر به این مسئله و نظر به این که همین دین در دوره ساسانیان و سپس در دوره اسلامی در هند دستخوش تغییر و تحولات گشت اتکاء به میرات دینی زرتشتیان برای بازسازی تاریخ دینی ایرانیان تنها در حکم اتکاء به یک دوره از این فرآیند طولانی و دینی است که مدام در بستر تاریخ واقعی در تغییر و تحول بوده است.


درست همین نکته - نحوه نگرش - که از نظر بسیاری بدور نگه داشته شده به سهم خود بازسازی تاریخ دین در ایران پیش از اسلام را  از نظر متدولوژی دچار مشکلات شگرفی نموده است

بر پایه همین خطای متدولوژیک در بررسی تاریخ دین ایرانیان است که بسیاری دین اصلاح شده زرتشتیان را به منزله  تنها اساسی  تلقی می کنند که توگویی بر آن شالوده می توان تاریخ طولانی دین ایرانیان را بازسازی نمود.

نمونه  های متعددی را می توان آورد که نشان می دهد که در دین زرتشتی بر خلاف دین پیش از او یعنی در دینی که زرتشتیان آن را دین باطل شده قلمداد می کردند بسیاری موارد با وجود به عاریه گیری از دین باطل در دین جدید به گونه دیگر مطرح است.

بر همین اساس است که در نظر من همان سلسله مراتبی را که سه دین ابراهیمی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام به خود تجربه کرده اند همین روند تحولی را دین آریایی در مراتبی دیگر و به شکل دیگر به خود دیده است.

حال به عهده ماست که نظر به این که مراحل اولیه و پیشین  از یک دینی که امروز دین زرتشت خوانده میشود و این مراحل  دیگر موجود نیستند و حتی خود این دین زرتشت درکشور اصلی اش یعنی ایران از  خانه بیرون رانده شده،  بر اساس فاکت های از هم گسیخته تاریخی  دویاره آن را  تا حد امکان بازسازی کرد.

اما مهم در این رابطه در نظر من مهمتر از فاکت  ها و داده های تاریخی نحوه پرداخت این داده هاست و در این رابطه روش تاریخی یعنی روشی که دین را به صورت یک فرآیند به مراحل گوناگون تقسیم می کند که بدنیال هم می آیند و... تنها روش درست علمی است.

بر پایه همین روش علمی و تاریخی است که اگرما به ادیانی که در ایرانویج مطرح بوده اند نظر افکنیم متوجه خواهیم شد که آنچه ما امروز به نام میراث دینی ، زرتشتیان در دست داریم اشکال تغییر یافته از ادیان دیگر بوده که گرچه بعدها به نام ادیان باطل  اما لاکن زمانی از دین های رسمی کشور محسوب میشدند و آنچه دین زرتشت و دین پاک خوانده میشود در واقع هستی اش را مدیون همین ادیان باطل می باشد.

من در این جا بارها از بهمن و اهریمن این دو جفت همزاد زوروان سخن راندم. اگر این فرض درست باشد که به مینو یعنی بهمن همان اهور مزدا است آنگاه می توان ثابت نمود که نه تنها بهمن همان اهورا مزدا است بل که مهر و خرداد هم اسامی دیگری از همان اهور مزدا بوده اند. می گویم بوده اند چرا که در دین اصلاح شده زرتشی دیگر چنین نیست.

همان گونه که می دانیم  هریک از روز های یک ماه برای خود نامی داشته اند  یعنی  اولین روز  هر ماه «روز  اهورا مزدا»، روز دوم  روز بهمن  ، روز سوم  اردیبهشت  روز چهارم  شهریور  و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» نامیده میشده است.


اما چرا؟ چرا باید چنین ترتیبی باشد



  • روز اهورا مزدا
  • روز بهمن
  • روز اردی بهشت
  • روز شهریور
  • روز اسفند
ما وقتی به این ترتیب بدقت نگاه می کنیم  آنگاه به مراتب زیر بر می خوریم

  • روز نخست روز اهورا مزدا 
  • روز دوم روز  اهورا مزدا
  • روز سوم روز شهریاران 
  • روز چهارم روز شهریاران
  • روز پنجم روز دین
و به عبارت دیگر

  • روز خدا
  • روز شاه
  • روز روحانیت



ادامه دارد....

ایرانویج - قسمت سوم

بهر حال این زور وان که حکم نقش پدر را دارد دارای دو فرزند یکی بهمن و دیگری اهریمن بود. بهمن و اهریمن به این قرار آنجا هستند تا نماد ثنویت و دوآلیسم باشند. این همان دوآلیسمی است که زمانی بعدها مانی پیامبر سعی نمود در یک ر - فرم یعنی بازگشت به گذشته های  دینی خویش آنرا زنده و احیاء کند که موفق نشد.

در زبان های اروپایی امروز عبارت" مانی وار یعنی دوآلیستی به مسائل برخورد کردن یعنی دنیا را سیاه و سفید دیدن" در واقع از همین جا نشات می گیرد. بهر حال مانی پیامبر در دوره ساسانیان   تنها یک رفرماتور و محی الدین بود و نه بیشتر که سعی داشت همان گونه که امروزه برخی در پی برگرداندن مسیحیت - پروتستان -  و اسلام - عرفان ضد شریعت -  به گذشته های اولیه شان می باشند آیین ایرانیان را به ثنویت آغازینش باز گرداند که شباهت زیادی به آیین هندو قدیمی داشت.


پس در این جا مهم این است که در نظر داشته باشیم که پش از این که آیین ایرانیان به مرور زمان دستخوش تغییر و تحول گردد دارای یک وضعیت دیگری بود.

بر همین اساس عده ایی به این نظرند آیین ماد ها و یا دین مغ های مادی - کرپان ها - بیانگر همین وضعیت پیشین دین ایرانیان بوده است.

ماد ها بی ارتباط با سیستان نبودند اما مکان اصلی شان در جنوب رود ارس و در منطقه آذر آبادگان و یا آذر بایجان امروزی بود. در این سرزمین امپراطوری ماننا واقع بود و این ها مرتب با امپراطوری آشور در نبرد بودند.

 به ظاهر در همین منطقه جدایی دیو یسنا یان  از  آثوره یسنایان - مزدیسنایان - باید صورت پذیرفته باشد که بی ارتباط با سیستان هم نبوده است.

دیو یسنایان برخلاف مزدیسنایان و یا  پیروان آهورا مزدا  از روحانیونی بر خوردار بودند که آنرا  کرپان می نامیدند. این کرپان ها از طبقه اول جامعه زمان خود بودند و   قدرت بسیاری داشتند.

جالب در این جا در این است که گفته میشود که با اصلاحاتی که پیامبر زردشت در دین ایرانیان وارد کرد این اصلاحات در واقع متوجه همین طبقه روحانیت که کرپان نامیده میشوند بود.

این که آیین کرپان ها آیین دیو پرستی بود معلوم نیست. اما گفته میشود که این آیین همان آیین میترای گاو کش بود و گاوکشی در واقع یک عمل زشت و عمل دیو صفتانه بوده است.

بهر حال به نظر می آید در عصری که میترا و مهر و آذر و آتش در مرکز کانون دیانت قرار داشت و دیو یستانی و مزدیستانی در یک ثنویت از هم چندان جدا نبودند در کنار آیین های که بعد ها تداوم یافت آیین گاو کشی که با نام میترا همراه بود رواج داشت که بعدها از سوی زرتشت مورد اصلاح قرار گرفت و تقبیح شد.

در هر صورت در ارتباط با این کریان ها یعنی روحانیون و مغ های  دین قدیمی است که سخن از مغ های مادی به میان میاید و به ظاهر مغ ها یعنی روحانیون که   قبل از زرتشت و اصلاح دینی اش کرپان خوانده میشدند پیرو آیین میترا بودند که در دیده اصلاح گری به نام زرتشت این آیین یک کیش  دیو پرستی بوده است.

بهر حال اگر بر روایات بتوان تکیه نمود این دیو پرستی  با آن دیو پرستی که ایرانیان معتقد بودند که در نزد هندیان رواج دارد یکی نبوده است.

نکته مهم در ارتباط با مسئله ثنویت و همزادی بهمن و اهریمن در این است که اصلاحات زرتشی هرگز نتوانست بطور کلی رد پای کرپان ها و یا آیین دیو پرستی و دین باطل... را از دین اصلاح شده ودین پاک برچیند.

در اوستا آمده است که سه تن و یا سه خاندان از این کرپان ها در برابر دین زرتشت و اصلاحات او مقاومت کردند اما سرانجام این سه خاندان که اوسیج، کوی  و بندو خوانده میشوند شکست خوردند.

بهر حال در عصر کوی ها و کیانیان  یعنی کی قباد ها و کی خسروها و....عنصر پادشاهی و روحانیت در هم ادغام بودند و پادشاه در عین حال  فرد اول روحانی محسوب میشد. نظر به این مسئله این امر باید مربوط به ازمنه های بسیار پیشین بوده باشد.

عصر کوی و کیانان و کرپاتان و دیوان اگر هم مانند دیگر اعصار افسانه سرایی شده اما در اصل یک افسانه ویا یک تکه از تاریخ دین نیست. بل که واقعیت و تاریخ واقعی است که برای ما اما به صورت افسانه و یا بهتر بگوییم یه صورت یک  دور باطل از یک دین  و  یک دین باطل و قدیمی و آنهم از سوی روحانیون زرتشیان که خود را پیرو دین پاک می دانستند به شکل تکه ایی از تاریخ دین به ما به میراث  رسیده است و از همین رو هم با روایات دینی و در انبوهی از ابرهای شعائر دینی گرفتار مانده است.

لاکن از این ها گذشته به نظر می آید که  در آغاز به موازات به مینو و یا بهمن که مظهر نیکی بوده موجود دیگری وجود داشته که انگره مینو و یا اهریمن خوانده میشده است که نماد پلیدی محسوب میشد.

ادامه دارد...

ایرانویج - قسمت دوم

بهرحال در عصری که تاریخ نویسی - و یا بخوان شجره نویسی - با دین و یا افسانه سرایی باهم پا در یک کفش داشتند،  عده ایی بروی این کره خاکی پیرامون گذشتگان خود چنین می پنداشتند که در عصر زور وان یعنی در زمان های بی کران از این تاریخ مردمانی که به دایوا ها و اسوره ها تفسیم میشدند در کنار هم  می زیستند

در این مقطع زمانی - عصر زور وان - نه آیین مزدا یسنا وجود داشت و نه آیین دیوا یسنا.  به عبارتی دیگر  ایرانیان با هندیان باهم بودند. و این ظاهرا زمانی است که ایرانیان هنوز در پایگاهی به نام  ایران پایگاه و ائرانا بایگاه و ایرانا وایجاه با همزادان هندی شان می زییند و برودت و کدورتی هم میانشان وجود نداشت

اگر ما بر روایت شاهنامه  تکیه کنیم منطقه بعدی بعد از ترک  پایگاه ایران منطقه سیستان امروزی است. به ظاهر ایرانیان این منطقه جدید را باز به نام سرزمین قبلی خود ایران می نامند چرا که بسیاری محققین ایران بایجاه را در حوزه  سیستان امروزی رقم می زنند.

این سیستان ظاهرا دارای نقش کلیدی بوده و نه تنها برای پارس بل که برای سرزمین ماد هم دارای جایگاه و پایگاه کلیدی بوده است.

اما به این ترتیب باز گردیم به عصر زور وان و عصری که هنوز سرما اهوره ها و دایوه ها را از هم جدا نکرده بود.

همان گونه که می دانیم در ایران دیو مظهر سیاهی و زشتی و پلیدی و نماد آیین بد می باشد.  لاکن دانش امروزی ما به ما می گوید که  اگر این مقوله چنین در ایران منفور گردیده لاکن در میان هندوان قضیه کاملا بر عکس آن  در جریان افتاد.

دیو که یک واژه از زبان سانسکریت است در معنا عبارت است از خدا. و جالب در این است که هم واژه دایوا  از این راه وارد زبان های اروپایی گشته است و هم واژه خدا و گودا و گود و... و این البته برای اقوامی که خود را ازیک ریشه مشترک هندو اروپایی می دانند، نکته کم اهمیتی نیست.

بهر حال دیو ها و دیوان و خدا یان  آن گونه که ایرانیان و اسورا  پرستان  از آن چهره منفوری ساختند در آغاز و حتی همین امروزه میان هندوان و هندویسم پداید منفور و پلیدی که از سیاهی و تاریکی سر بیرون می آورند نیستند بل که برعکس.

اتفاقا در میان هندویسم رفته رفته این اسوره ها و اهوره ها به پدیده های منفوری که منشای پلیدی می باشند مبدل گشتند.

حال قدری پیرامون این اسوره که میان ما ایرانیان به اهوره و اهورا مزدا مبدل شده است.

در انشای اسوره و اسورا ما باید به نکات زیر توجه کنیم. در اصل باید اسوره را با  به صورت اثوره یعنی با   ث فارسی خواند   TH = تی وها لاتین نوشت

این اثوره که با تی و ها لاتین نوشته میشود را هم می توان اتوره خواند و هم اهوره قرائتش کرد. آتورا و آذورا و آذر و آتش در نظر من دیگر مشتقات همین اهورا و اثورا و یا آتورا می باشند.

در نهایت از اهورا معنای هستی به مفهوم روح جاویدان سر بیرون می آورد. و از همین کانال در ارتباط قرار می گیرد یا آیین پرستش چهار عنصر اصلی که با آتش شروع می شود و آتش و یا آذر نماد روح و روحانیت و معنویت است.




به این ترتیب باید اهورا و اثورا و اتورا را به چم هستی برگرداند و نه آن گونه که برخی به این پندارند که اهورا به مفهوم آقا و سرور می باشد.

ریشه لغوی اهورا در واقع آه و یا آت و آث و آذ می باشد که بعد ها مبدل به هت، هث و هس و یا ذی و زی و.... مبدل شده است.

زی و ذی و ژی و زن و گن و ... این ها در واقع به یک معنا هستند.

سرانجام این اهورا مزدا که به مفهوم ک یک هستی دانا و هوشیار و خردمند همان است که هندیان به آن ایورا ودا می گویند.

ایورا پیدا و یا  اهورا هویدا یعنی هستی آشکار و  زندگانی روشن.

از این جا باز گردیم به زور وان که با زمان بی کران و زمان ا - کران  برابر است. گفتیم این زور وان  که تصویری از آن در همین سایت  موجود است چنان که در تصویر می بینید پیکر آن با مار پیچیده شده است.

جالب در این تصویر  در این است که سر این زور وان  از سر یک شیر است. شیر نماد خورشید و مهر و میترا است. این همان شیری است که بعد ها با نماد زمین به نبرد می پردازد. و مار چنانکه در شماره پیشین گفتیم نماد اژدها و دایوا می باشد


ادامه دارد...

ایرانویج - قسمت اول


 در فر گرد یکم از وندیداد اوستا چنین آمده است


نخستین سرزمین و کشور نیکی که من - اهوره مزدا - آفریدم ،  ائیرییانَم وَئِجو بود بر کرانهٔ رود دایتیا  ی نیک. پس آن گاه اهریمن همه تن مرگ بیامد و به پتیارگی "اژدهاً را در رود دایتیا بیافرید و زمستان دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید.


به نظر می آید این زمستان  اهریمن آفریده که بر جهان هستی در کنار رود دایتیا چیره شد و اسوره ایی موسوم به اثوره مزدا- اهورا مزدا -   از آن به این نحو منفی سخن می راند و به  برادر همزادش، دیوای هندیها،  نسبت می دهد  ازعللی باشد که این دسته از مردمان آریایی که زمانی در ازمنه های دور دست در کنار رود ناشناخته ایی به نام دای تیا می زیستند از آن دیار و پایگاه اولیه و از همزادان هندیشان به سر زمین هایی که امروزه فلات ایران نامیده باشد رانده باشد. و شاید هم این برودت که آفریده برادران هندی است بطور نمادین مظهر یک برودت اجتماعی و همبودگی انسانی بوده است. بهر حال خواه این و خواه آن  در این جا این همان   عللی بر ما ناشناخته از مهاجرت عده ایی از انسان هاست که بدین گونه از آن افسانه سازی و دین سازی شده است .



در عکس  بالا که از کشور کامبوج است چنان که مشاهده میشود در یک تندیس ابر اثوره - اسورا و یا اهورا و اتورا -  که ماهیش اثورا نام دارد در حال چنگیدن با یکی از همین اژدها بد طینت است که او آنرا به دیوای رقیب نسبت می دهد. باید دانست در دین مشترک اولیه این مردمان که از آن ها در اینجا سخن است دیو و اسوره دو موجود متضاد هم می باشند که مدام در نبرد بایکدیگرند.در پایین باز به این مطلب باز می گردیم اما در این جا از سرمای دیو آفریده شروع می کنیم و به ارتباطش با اژدها می پردازیم.


سرما به زبان روسی یعنی ماروس که بی شباهت به واژه مار فارسی امروزی ما نیست. مار نماد آب است. شکل مار   تشابه بسیاری به بستر یک رودخانه  دارد که به سان مار بر زمین شیار افکنده است.


در بسیاری از تصاویری که بعدها شکل گرفته اند و مربوط به کیش  میترا و یا مهر گاو کش  می باشد تصویری از حضور مار هم مشاهده میشود






موسس کلیسای ارمنستان ازنیک  مطلب ارزنده ایی در این  رابطه  دارد که قبل از همه با هم بخوانیمش و سپس به پیرامون ماجرای مهاجرت از سرزمین در کنار رود دای  تیا به علت سرمای  دیو آفریده بپردازیم:





مغان می‌گویند پیش از اینکه چیزی موجود بود، نه آسمان نه چیزهای آفریدهٔ دیگر که در آسمان و زمین هستند یک زوروان ویژه‌ای وجود داشت که به معنای سرنوشت (بخت) یا درخشش نیرو (فر یا فرنه) است. هزار سال او قربانی کرد دارای پسری شود که او را می‌خواست اورمیزد (اهورامزدا) بنامد که می‌بایست آسمان و زمین و هر چیزی را که در آنها است می‌آفرید. پس از اینکه وی هزار سال قربانی کرد، نشست تا بیندیشد او گفت

 «قربانی که من پیشکش می‌کنم مگر به چه کار باید بیاید؟ براستی من فرزندی بنام اورمیزد دارا خواهم شد یا آنکه تلاش‌های من بیهوده خواهد بود؟»

 وی در اندیشه فرو رفته بود که اورمیزد و اهریمن در زهدان بوجود آمدند. اورمیزد در پی قربانی‌هایی که زوروان پیشکش کرده‌بود و اهریمن در پی تردیدش. زوروان چون از این آگاهی یافت گفت

 «دو پسر بدنیا خواهند آمد، نخستین را که به پیش من در آید، پادشاه خواهم کرد.»

همینکه اورمیزد از این اندیشهٔ پدر آگاهی یافت، نزد اهریمن آن را آشکار کرد. اهریمن همینکه این سخن را شنید زهدان را شکافت و رفت تا به پیش پدر در آید. پدر پرسید «تو کیستی؟» اهریمن گفت «من فرزند تو هستم.» زوروان پاسخ داد «فرزند من دارای بوی خوش است و روشن تو تاریک و بد بوئی.» هنگامیکه این دو با هم سخن می‌گفتند اورمیزد به هنگام درست زائیده شد، روشن و خوشبو و رفت پیش پدر خود درآید. پس زوروان دانست که این فرزندش اورمیزد است که برایش قربانی کرده‌بود و شاخه‌های قربانی (برسم) را که در دست داشت و با آن قربانی می‌کرد، گرفت و با این سخنان به اورمی‌زد داد. «تاکنون من برای تو قربانی می‌کردم از این پس تو باید برای من قربانی کنی.» در حالیکه شاخه‌ها را به اورمیزد می‌داد زوروان او را آفرین کرد. در این هنگام اهریمن به پیش زوروان در آمد و گفت «آیا تو اینرا پیمان نکرده بودی هر یک از فرزندان من که نخست پیش من آید او را پادشاه خواهم کرد؟» زوروان برای آنکه پیمان خود را نشکند گفت

 «تو ای هستی پلید به تو شهریاری نه هزار ساله داده خواهدشد و ارومیزد باید سرور تو باشد. پس از نه هزار سال باید که اورمزد شهریاری کند و هر چه که او می‌خواهد باید که روی دهد.» پس اورمیزد و اهریمن در کار پدید آوردن هستی‌های آفریده شدند و هر چه که اورمی‌زد می‌کرد همه خوب بود و راست و هر چه اهریمن می‌کرد پلید و وارونه.







چنان که در این روایت می خوانیم فره و فرنه که بعدها به فره ایزدی و فروهر و فره وشی و... مبدل شد و در عین حال مفهوم همای سعادت و بخت و اقبال خوش  را حفظ نمود در آغاز در ارتباط با زوروان یعنی این باور بوده است که پیش از این که چیزی موجود باشد زمان بی کران و یا زمان اکران که زوروان نام دارد و پدر خوب و بد درکنارهم بود وجود داشت.

ادامه دارد...

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...