۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

زمین بر روی شاخ گاو - بخش دوم

گفتیم در باور و ادیان قدیمی آریایی ،  زمین  - نه کره زمین . چرا که این ها هنوز به غیر کروی بودن زمین باور داشتند - نه تنها بر روی شاخ گاو واقع شده بود بل که این گاو نر و زمین که ماه های اردی بهشت ، دی و شهریور نماد های تقویمی آن بودند در واقع یکی بودند.

اشه و ارتا و یا اردی ، نظام و نظم خاکی را بیان می کردند. شاه و شهریاری ، قدرت و زور، بار وری  - برای همین هم گاونر- همه نماد های زمینی و خاکی بودند. خاک خود از عناصر چهارگانه آتش، هوا - خاک و  آب محسوب می شد.
 ماه در جوار گاو سمبل زمین و خاک بود و جایگاهی در سمت چپ را اشغال می کرد.  از همین رو پادشاهان کلاهانی بر سر می نهادند که مانند هلال ماه و یا شاخ گاوان بود که ایندو شبیه هم بودند


در این رابطه اشاره چند نکته بی هوده نیست. اول از همه این که در باور ایرانیان در این دوره هوا و آسمان نخستین نماد از عناصر چهار گانه است در خور توجه از نظر زمانی است.

آتش و آذر در واقع نخستین  عنصر از عناصر چهار گانه محسوب میشد و روح و روان آدمی را انسان های قدیمی تر به این باور بودند که از آتش ساخته شده است.

ارتباط روح و آتش ، که آذر  نماد جاودانگی و امرداد بود  منجر به پرستش آتش که در عین حال نماد پاکی بود میگشت. بر پایه این باور هستی یعنی روح آتشکده دیرینه پابرجاست


آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش...
سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد
«سیاوش کسرایی»


اما به نظر می رسد در این مقطع زمانی تغییراتی در باور های این مردمان پدیدار شده است که فاصله آن با قدما کم و بیش آشکار است. بر شالوده باور های جدید همه چیز از آتش و آذر شروع نمی شود بل که مایه می گیرد اما آغاز نمی گردد.

آتش و آذر پاک یعنی روح القدوس که به شکل فره ایزدی و مرغ آتش - ققنوس - و همای سعادت که ورای اشه و فرای اشته و ورای ارته و فرای اردی  واقع است گرچه از سوی اسپید مندان  که نمادشان اسفند و سپیدی است و مقامشان بروی زمین نخستین مقام است - طبقه روحانیت که طبقه اول محسوب میشد -  از اهورا مزدا به شاهان و اشراف یعنی طبقه دوم بروی زمین که در واقع نماد زمین و نظم می باشند اعطاء می شد اما لاکن باید دانست که آتش و روح القدوس که روحانیون و اسپید مندان مانند زرتشت  که پیامبران و واسطه ها میان آسمان و زمین بودند به پادشاهان و ناظمان نظم خاکی به ودیعه میگذاردند  و آنها را به این ترتیب با فره ایزدی محشور می ساختند در حقیقت در باورهای جدید تنها جزیی از آسمان و مهر و خورشید و خور داد   قلمداد میشد.

به این ترتیب در این باورها گرچه آتش و روح و پاکی با آسمان و خورشید و هوروس و... درهم می آمیخت لاکن در شالوده اش این مهر و عشق و رحمت ، نور و روشنانی بود که مقام اول را در تحلیل نهایی  اتخاذ می نمود.

اهورامزدا در این باورها در حقیقت گرچه آتش و پاکی و روح مقدس از آن او بود لاکن او بود که آسمان و عنصر هوا نماد او محسوب میشد و او بود که ماه های بهمن، مهر و خورداد از او محسوب میشدند.

در این مکان جای دارد که قدری پیرامون سپید  مردان و دین کاران سخن رانیم.

می دانیم طبقه اول روحانیت بود. این روحانیت بود که شاهان و خسروان حلقه جاودانگی که نماد  آتش و جنگاوری، گردان و پهلوانی یعنی فروردین و فرا ترانا بود را دریافت می کردند.

جامه این روحانیون سپید و به رنگ ما اسفند و ماه برف بود. از دیگر ماه های این طبقه ماه آبان و  تیر بود. سپید جامگان و از جمله زرتشت که در جامه سپید  ظاهر می شدند در واقع نمایندگان  اهورا مزدا بروی کره خاکی محسوب میشدند.

اسپند مردان در کنار همیشه اسپندان - امش اسپندان  و یا امشاسپندان و فرشتگان و فره اشته گان، فر زانگان   - مقام مهمی محسوب میشدند که عبور از آنها به سادگی ممکن نبود.

همان گونه که آسمان و خورشید برای خود نماد هایی داشتند روحانیون هم برای خود نماد هایی داشتند. همان گونه که نماد های آسمان با آتش - عنصر هوا و آتش - در هم می آمیزند  نماد های آب و زمین هم در هم می آمیزند.

بر این اساس ماه ، زمین ، آب ، مار ، زن و گاو ، دین و دیانا  گرچه جدا از هم ولی همان گونه که روحانیون با شاهان مرتبط بودند ایندو هم باهم ارتباط داشتند.



ادامه دارد....

زمین بر روی شاخ گاو - بخش اول


در باور های آریایی ها گاو نماد نیرو، قدرت و حاکمیت، پادشاهی و باروری و خاک بود  همان گونه که ماه همین مظاهر را به سهم خود در آسمان به نمایش می گذاشت.
از همین رو این ها  بر این باور بودند که زمین بر روی شاخ گاو است.در مجمع النورین در این رابطه آمده است


'... بعضى ذکر فرموده‌اند که زمين بر روى يک شاخ گاو است هر وقتى‌که آن شاخ خسته مى‌شود. آن گاو سر خود را حرکت مى‌دهد و مى‌جنباند و زمين را مى‌اندازد بر روى شاخ ديگر و هر موضع از زمين که بر روى شاخ گاو قرار مى‌گيرد آن قطعه زلزله مى‌شود... (مجمع‌النورين ص ۲۵۰) م


این باور که زمین بر روی شاخ گاو است و این گاو همان زمین و خاک،  و نماد زورمندی و پادشاهی است را یونانی ها به گونه دیگر باور داشتند. در نزد یونانیان این گاو به   اطلس مبدل میشود

در مسیحیت که این اطلس به مسیح مبدل میگردد در واقع رنج های زمین بر دوش مسیح قرار می گیرد که اطلس وار بار زمین و گناهای آنرا بر دوش می کشد. در مسیحیت عیسی  مقام شاهی خود را از دست نمی دهد. او شاه زمین و آسمان بطور همزمان باقی می ماند.

در نزد آریایی ها نماد عشق و رحمت و مهر و محبت ،نور و روشنایی آسمان و خورشید است. آن کوه رحمتی که سابقا کوه مهر نام داشت و در مجموعه تخت جمشید و پاسارگاد واقع است در همین رابطه دین و آیین مهر است.

در مسیحیت هم ما به همین دین عشق و مهر بر می خوریم که اساس آیین مسیحیت  واقع شده است.

در آیین و دین مهر ، ماه مهر اولین ماه سال است و با جشن مهرگان همراه است. آغاز سال با ماه مهر و پاییز سنت میان رودان و از جمله عبریان است که طبعا برای مسیحیت امری نا آشنا نیست.

در آسمان ها خورشید نماد مهر و محبت و روشنایی است که از مشرق زمین سر بیرون می آورد و از همین رو هم در تصاویر باستانی نماینده اهورا مزدا  و نماد فره وشی و فروهر از سمت راست تصویر ظاهر میشود و از سمت چپ نماد خاک و زمین، اطلس زمانه یعنی پادشاه که مظهر نظم و نظام یعنی اشه و ارتا می باشد پدیدار می گردد.

در رابطه با نماینده اهورا مزدا سخن کم رانده نشده است. این درست است  آن که درجانب راست تصویر مشاهده میشود اهورا مزدا نیست. اما او نماینده دینی و نماد فره وشی و فروهر و نماینده اهورا مزدا بر روی زمین و خاک است. از همین رو هم بیهوده  و بی ربط نیست که زردتشتیان بعدها   از آن برای خود و فره وشی و فروهر  نمادی ساختند و با بهتر بگویم نمادی که از این مراسم بعدها پدیدار شد را که شکل مختصری از مراسم تحلیف روحانی  پادشاه است را به نماد روحانی و به نماد دین خود مبدل ساخته اند.

این که گفته شود فروهر یعنی فره ارتا و فره اشته و یا فرشته در سلسله مراتب پنچ گانه  یعنی تن ، جان ، روان  ضمیر یا وجدان مقام پنجم را دارد از این روست که این فرشته و فروهر که برخی مایلند آنرا دانش و شناخت و فره انگ و یا فرهنگ  برگردان کنند در واقع همان دین و همان معرفت الهی است که به شکل فرشته و پیام آور، در فرد نهاد می شود و در صورت کردار و گفتار و پندار نیک باقی و در غیر این صورت مانند مرغ سعادت انسان را ترک می کند.

به نظر می آید این فره اشته و فرشته و فروهر با دیگر فره ها و فرهنگ ها که انسان از برخوردار است یکی نیست. در کنار فره وشی و فروهر که نماد دین و حقیقت الهی  و اهورا مزدا بروی زمین است دیگر فره ها هم وجود دارند نظیر فره آریایی، فره کیانی ،فره ایزدی و...

در این نمونه ها فره به مفهوم و یا چم  دیگری است. ما امروزه هم فرهنگ و یا فره  نگ را به مفهوم منش و روش و یا ذات و جوهر  - فروهر - نژاد و تخمه بکارمی گیریم. به نظر می آید در مقولات  مانند فریدون فر و یا فره ایزدی و فره مندی و... این فره ها و فره نگ ها به چم ذات و نژاد و تخم و تیره و... معنی می دهد.

به عبارت دیگر در منظر قدما انسان ها نه تنها از نظر فره و نژاد و فرهنگ و قومیت منقسم میشوند بل که پای رسته های اجتماعی پیش می آید که بر آن اساس بطور نمونه شاهان و اشراف با دیگر انسان متمایز می گردند.

بر این اساس باید دانست شرط اولیه تحلیف روحانی و دریافت حلقه قدرت و پادشاهی و یا این که همای سعادت بر روی فرد سایه افکند الزام این بود که فرد از فره کیانی برخوردار میبود و سپس از این راه حائز فره ایزدی گردد.

من به این ترتیب می خواهم به این نکته اشاره کنم گرچه فروهر و یا جوهر و گوهر و ذات به ودیعه گذارده در انسان ها یعنی همان ذات پنجم و فره وشی و فروهر و فرشته و... در افراد در این باور ها با تولد آغاز می گردید و برای این هم فروهر و ذات و نمایندگانی هم بروی زمین و خاک موجود بودند که از تیره اسپید مندان و اسفند و تیر و آبان محسوب می شدند یعنی در واقع همان رسته روحانیت لاکن باید از نظر دور نداشت آن حلقه قدرت و زور و حاکمیت و پادشاهی را برخی از فریدون فران دریافت می کردند هر مرغ سعادت و یا شاهین و فروهری نبود که بر سر هر کس و ناکسی سایه افکند.

به عبارت دیگر در این جا دو نکته وجود دارند که باهم فرق دارند.

نکته اول همان فروهر و ذات مقدس است که مظهر پاکی و جاودانگی ، تقدس و دیانیت، نیکی و... است و نکته دیگر که نماد آن حلقه، خورشید و آذر، و آتش و شیر ، پادشاهی و قدرت است.

 به نظر می آید گرچه در آغاز این دو فروهر یکی بودند اما بعدها این دو از هم جدا شدند یعنی در واقع عده ایی از عده دیگر چنان ممتاز شدند که به اندیشه جدایی این دو فروهر و توجیه این جدایی از هم افتادند.

ادامه دارد...



۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

فروهر، فره وشی و همای سعادت


در آیین مهر - آیین آسمان و خورشید - عنصر اول از عناصر چهارگانه با آتش که نماد روح، جاودانگی و امرداد، فروردین و آذر است ، شروع نمی شود.

در این آیین ماه نخست نظیر ماه عبریان  در سرزمین میان رودان ماه مهر است.

با ماه مهر که نماد آسمان، هوا است  دوماه دیگر همراه اند:  بهمن و  و خرداد.

بهمن یا به من و وه من و به مینو نماد اهورا مزداست. جفت متضاد بهمن و یا به من  انگره من، انگره مینو و یا اهریمن است که در تقویم جایی ندارد. ذکر اهریمن از این بابت مهم است که جایگاه بهمن و اهریمن در صدر این سلسله مراتب معلوم میشود.

همان گونه که پیشتر گفته شد ماه سوم که نماد آسمان و خورشید است ماه خرداد  و یا خور داد است.

بنابراین  بهمن و مهر و خرداد که سه نماد آسمان و خورشید اند از نخستین ماه هایی  یک ربع سال می باشند. صدر ماه به ترتیب زیر می باشند


  • مهر - آبان - آذر - دی
  • بهمن - اسفند - فروردین - اردی بهشت
  • خرداد - تیر - مرداد - شهریور

  • مهر - بهمن - خرداد
  • آبان - اسفند - تیر
  • آذر - فروردین -امرداد
  • دی - اردی بهشت - شهریور

  • آسمان
  • آب
  • آتش
  • خاک
با نماد آب ادامه می دهیم.

آب ، آبان ، اسفند و اسپند و تیر از ماه هایی اند که نماد دین می باشند.

آذر و آتش ، فرور دین و یا وره ترانا و امرداد  نماد های روح، جاودانگی می باشند. فروهر و فره وشی به همین ماه ها یعنی آذر و فروردین و امرداد در پیوند است.

رابط میان آسمان، خورشید و خاک و زمین آبان، اسپند مردان ، تیر یعنی دین و دین کاران می باشند.

نماد خاک ماه های دی، اردی بهشت و یا ارتی وهیشته و شهریور و یا شهر یاور می باشد.

نام شاهان با همین نماد خاک، دی و اردی بهشت و شهریور می باشد. این ماه ها نماد های نظم یعنی اشه و  ارتا می باشند و شهریاران و پادشاهان  حافظ این نظم م باشند.

در تصاویری که ما گاه در تخت جمشید و بیستون و.. می بینیم دین کاران که اسپید مندان می باشند - آبان ، اسفند و تیر - حلقه آتش و امرداد که تکه ایی از روح اهورا مزداست را به نام فره یزدی و یا همای سعادت به پادشاه وقت تسلیم می کند.

از سوی دیگر اگر شیر نماد آسمان و خورشید است گاو نماد دی و اردی بهشت و شهریور است و از همین رو هم شاهان اولیه کلاهی با شاخ گاو بر سر می نهادند .

نزاع شیرو گاو در واقع نزاع بر سر باوری است.

جمع بندی:

مهر نماد آسمان، آبان نماد دین آذر نماد جاودانگی و روح القدس و دی نماد شهریاری است. به همین گونه و ترتیب است در مورد بهمن، اسفند ، فروردین و اردی بهشت که به ترتیب نماد آسمان، دین ،  جاودانگی و شهریاری میباشند.
خرداد، تیر ، مرداد و شهریور در حقیقت سه ماه دیگر از همین ترتیب ، آسمان، دین، جاودانگی و شهریاری می باشند.

در تصاویری که   نماد  اسمان، اهورا مزدا،  فره وشی  را که حلقه جاودانگی  و حلقه آتش یعنی همان همای .سعادت و یا ققنوس یونانی و سی مرغ ایرانی است  به نماد زمین یعنی شهریار اعطا می کند در واقع مراسم تحلیف روحانی  پادشاه از سوی روحانی وقت می باشد.



۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

برنامه هسته ایی آری یا نه؟

پیش از همه باید عنوان داشت نه تنها در مورد برنامه هسته ایی بل که در خصوص کلیه برنامه های دیگر که متوجه منافع عمومی میشود و حکومت و یا نظام سیاسی کشور مسئول آن ها است تا مادامیکه نظام سیاسی و حکومتی کشور دمکراتیک و آزاد نیست این تنها یک رویکرد سیاسی است - مخالف و یا موافق برنامه - هرباره امکان تظاهر و اجرا می یابد.

بر این پایه پیش از ابراز موافقت و یا مخالفت با برنامه هسته ایی و یا برنامه هسته ایی با اهداف نظامی و ... ما ایرانیان بهتر است نگاه هامان را متوجه نظام سیاسی و حکومتی کشور نماییم و در این رابطه از خاطر نیاندازیم در یک نظام آزاد و دمکراتیک سیاست های کشوری و لشکری بطور آزاد و دمکراتیک اتخاذ و به مرحله اجراء در می آیند.

بنابراین در فقدان چنین پیش شرط آزاد و دمکراتیک و در فقدان یک نظام سیاسی آزاد و دمکراتیک هر نظری حتی نظری در مخالفت با برنامه های هسته ایی اگر به شکل آزاد و دمکراتیک ابراز نشود تکرار و تطابق با نظام استبدادی حاکم است اما به شکل دیگر.

با عزیمت از این مقدمه من نظر خودم را پیرامون برنامه هسته ایی در ایران به اطلاع عموم می رسانم.

من مخالف برنامه هسته ایی به دوجهت می باشم

  • از جهت مخالفت با برنامه های هسته ایی بطور کلی
  • از جهت مخالف با برنامه های هسته ای از سوی حکومت های استبدادی، مرتجع ... که برنامه هسته ایی در دست شان عموما امنیتی تا اقتصادی است.
مورد اول به حدلازم گویاست و ما امروزه به مضرات برنامه های هسته ایی و این که عصر چنین برنامه هایی بطور جهانی بسر آمده به اندازه لازم آشناییم و نیاز به توضیح چندان نیست.

اما مورد دوم که در ارتباط با مورد اول است توجه ها را معطوف به این می کند که کشورهای در حال گذار و پیشرفته امروزی باید برای نیازهای توسعه اقتصادی و صنعتی کشور به دنبال منابع دیگر انرژی به غیر از منابع هسته ای باشند.

در این رابطه امر صلاحدید انرژی بایستی به عنوان یک اقدام کارشناسانه و عملی در چهارچوب موازین اقتصادی با محاسبات صرفا علمی, عملی و اقتصادی  قلمداد و تلقی شود.

 از همین رو توجه به چشم انداز های منایع انرژی در یک کشور در حال گذار و توسعه که در مسیر صنعتی کردن خود می باشد باید  به منرله یک اقدام زیربنایی- اقتصادی در کنار  دیگر اقدامات زیرساختاری- اقتصادی نظیر راه ها- راه آهن و.... مورد نظر قرار گیرد.

اما برای این اهداف توسعه اقتصادی در کلیتش در عصری که ما در آن بسر می بریم نظام سیاسی و حکومتی کشور یکی از مهمترین ارکان و پیش شرط های اجرای آن است.

نظر به این مسئله که جمهوری اسلامی ایران در مسیر توسعه اقتصادی - اجتماعی کشور گام بر نمی دارد بل که برعکس از ترمزهای اصلی توسعه اقتصادی - اجتماعی کشور می باشد لذا برنامه های هسته ایی که به ارث رسیده از عصری در کشور است که ایران در نظام سلطنتی مسیر انقلاب صنعتی و توسعه را طی می نموده است عملا در دست این رژیم  به برنامه های امنیتی و نظامی مبدل میشوند

از همین رو ست که همان گونه که اخیرا همان بان گی مون اظهار داشت: جمهوری اسلامی ایران قادر نیست یعنی در شرایطی نیست که صلح آمیز بودن برنامه های هسته ایی اش یعنی در خدمت توسعه اقتصادی و اجتماعی کشور بودن را ثابت کند.

بنابر این چون این حکومت قابل اعتماد نیست و چون معیار های یک حکومت ترقی و توسعه خواه را در سطح جهانی دارا نیست از همین رو هم برنامه های هسته ایی در دست این حکومت عملا و ناخواسته حائز چنین  جنبه نظامی و امنیتی و خوفناک میشود.

اما مورد هسته ایی در سطح جهانی از زاویه حقوقی هم مطرح است. همان گونه که حق هر کشوری است که مسیر توسعه اقتصادی و اجتماعی و به تبع آن سیاسی را طی کند - یا نکند - به همان سان هم حق ایران است که برای این منظور به زیر ساخت های انرژی خود توجه اش را معطوف کند و راه هسته ایی و یا دیگر راه ها را به کمک بطلبد.
بنابر این مسئله هسته ایی از نظر حقوقی - این که حق ایران است و یا نیست - نباید مطرح باشد. اما مسئله از زاویه امنیت جهانی مطرح است.

این مبحث امنیت و صلح جهانی و مخاطرات حاصله از هسته ایی شدن حکومت جمهوری اسلامی از مباحثی است که امروزه پیرامون آن به وفور صحبت میشود.

ناظرین به این مباحث به نحوه استدلال موافقین و مخالفین هستی شدن رژیم متحجر ایران آشنایی دارند.
از نظر من ورود به دایره چنین مباحثی و اثبات این که پلیس صلح و امنیت جهانی کدام کشور و کشورهایند، آیا کشورهای دارای سلاح هستی خود از مسببان به مخاطره افکندن امنیت و صلح تاکنونی جهان نبوده اند؟ و دیگر پرسش ها و مسائل از این قبیل بی آن در حقانیت شان تردیدی باشد در سطح مسائل بودن و فراموشی هرباره عمق مسائل هسته ایی است.

شکی نیست که روابط جهانی عادلانه نیست. جهان میان ابرقدرت ها و جهان خواران تقسیم شده است و در این میان بار آن بر دوش کشورهای عقب مانده و در حال توسعه سنگینی می کند.

اما این مبحث هرباره بازگشت به همان مبحث آغازین ماست و آن این که ایران کشوری در حال گذار و توسعه است که در آن نظام ارتجاعی و قرون وسطایی حاکمیت دارد که برای تبدیل به یک کشور با نفوذ و پرقدرت در منطقه و جهان باید به موانع داخلی و خارجی غلبه کند.

به عبارت دیگر مسئله تقسیم جهان به حیطه های قدرت و در این رابطه طرح رویای ابر قدرتی ایران در منطقه و جهان طرح یک راه حل نیست بل که طرح مسئله و در واقع نقطه عزیمت ما در رابطه با مسئله هسته ایی است.

از همین رو ما ایرانیان خواهان ترقی و توسعه اقتصادی - اجتماعی کشور و به تبع آن تحول سیاسی بسوی آزادی و دمکراسی باید در نظر داشته باشیم این مسیری که ما در جاده ترقی و تحول اقتصادی - اجتماعی و سیاسی ایران هرباره طی می نماییم پاسخ شایسته به بی عدالتی در سطح جهانی خواهد بود و نه طرح و اجرای برنامه های نظامی و جنگ طلبانه.

به دیگر عبارت نه توجیه بی عدالتی نظام جهانی بل که نحوه مقابله با آن است که اختلاف ما با رژیم متحجر و نظامی ایران است.

راهی که ما و سیاست ما به روی ایرانیان می گشاید راه ترقی و توسعه اقتصادی - اجتماعی با هدف قویمند نمودن توانهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی کشور است یعنی قوایی که در سطح جهانی کارساز و عمل کننده برای رفع بی عدالتی تحمیلی بر کشور در نظام جهانی کنونی اند.

اما در عوض و در قبال آن رژیم متحجر آخوندی در حیطه داخلی و خارجی متوسل به نیروهای نظامی، منهدم کننده، زندان ها، خشونت و... می شود تا پیش گیرنده ناملایمات هرباره اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در سطح داخلی و خارجی باشد.

فراموش نباید کرد این همان رژیم است که گنجشک را با توپ می زند و در برابر هر ناراضی یک زندان و یک جلاد استخدام کرده است.


در چارچوب چنین زمینه سیاسی که این رژیم گسترده و حاکم نموده است بدیهی است که نیروهای ترقی خواه اجتماعی ایران صرف نظر از مقام اجتماعی شان نمی توانند و نباید با سیاست های هسته ایی این رژیم هم صدایی کنند که خانمان برانداز وبرای کشور جنگ طلبانه می باشد.

بر این پایه ما وارونه سازی مسائل کشوری و جهانی و تعیین الویت های اقتصادی- اجتماعی، سیاسی و نظامی به سبک این رژیم ارتجاعی را بسود کشور و منافع آن در سطح جهانی ارزیابی نمی کنیم و از همه آزادیخواهان و دمکرات های کشور خواهانیم برای نجات کشور از این افریده ارتجاع که کمر به نابودی کشور بسته اند با توجه به عمق مسائل جهانی در پرهیز از سطحی نگری های حقوقی ، سیاسی و اقتصادی و.... با برنامه های هسته این رژیم به هیچ نحو همصدایی ننمایند و نگذارند از این راه با برانگیختن عرق های ملی و احساس استقلال خواهی ایرانی بازیچه دست رژیم آخوندی شوند.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

ایزوله از نیروهای اجتماعی راه رهایی ممکن نیست

  ایزوله و مجرد از نیروهای اجتماعی - و در این جا به اختصار نیروهای ترقی خواه و مدرن کشور مد نظر است -  و فقط با اتکاء به   اندیشه با هدف جستن یک راه عقلانی  ما قادر به یافتن راه حل سیاسی و یک نظام سیاسی متناسب با شرایط کنونی کشور که پاسخ گوی معضلات سر بر فلک کشیده آن باشد، نیستیم. در یک کلام راه حل سیاسی و اجتماعی فلسفه بافی و اندیشه بافی نیست.

بی  شک آن هایی که پای نیروهای اجتماعی نظیر کارگران، سرمایه داران و طبقه متوسط نوین را به میان می کشند نیمی از راه را به ما نشان می دهند.

هیچ شکی نیست  از این سه نیروه هیچ یک به تنهایی توانانی رهایی ایران از دست افریده ارتجاع ، واپس گرایی، مکتب گرایی، فرقه بازی و.... را ندارند.

هر راه تنهایی که این نیروهای ترقی خواه پیش روی ما می نهند نظیر دیکتاتوری پرولتاریا و یا دیکتاتوری بورژوازی و یا دیکتاتوری طبقه متوسط  راه به جایی نخواهد بود و با هر توجیه ایی پاسخ گوی نیازهای زمانه در کشور نیست.

اما حسن این دیکتاتوری های  سه گانه  و نامبرده در بالا در این است که هریک حداقل نیمه راه را به ما نشان می دهند. منظور از نیمه راه یعنی پرهیز از یک راه عقلانی و فیلسوف منشانه و در عوض روی آوری به راه های سیاسی و اجتماعی برای حل معضلات سیاسی و اجتماعی است.

وشما اگر به این دیکتاتوری ها- من برای سهولت آنها را به اصطلاح رایج اما غلط به این گونه دیکتاتوری می خوانم -  که از زمانه پیش در کشور مطرح بوده اند بنگرید متوجه خواهید شد وجه مثبت در همه این راه ها هرباره  تکیه بر این و یا آن نیروی اجتماعی و ترقی خواه برای حل معضلات کشوری و لشکری بوده است.

به نظر من راه درست کنونی در پسرفت از دستاوردهایی که ما در این زمینه داریم نیست بل که بر عکس  ما باید وجه مثبت این دیکتاتوری های سه گانه دیروزی را که همانا در کلیت تکیه بر نیرو های اجتماعی بطور کلی است را  مبدل به وجه مثبتی برای راه دمکراتیک امروزی آن کنیم

این تبدیل در واقع  همانا در دمکراتیزه کردن مشارکت نیروهای اجتماعی سه گانه در  عمل در ازای ایزوله سازی از نیروهای اجتماعی و جستجوی راه های غیر اجتماعی و سیاسی و به اصطلاح فلسفی و عقلانی برای مسائل غیر عقلانی و فلسفی یعنی برای مسائل و مشکلاتی است که عمدتا مربوط به همین سه نیروی اجتماعی و ترقی خواه در کشور می شود و اگر هم نمی شود آنگاه حل کلیه مسائل سیاسی و اجتماعی کشور از راه تامین منافع این سه نیروی اجتماعی ممکن می گردد.

الغرض راه حل در دمکراتیزه کردن آلترناتیو سیاسی و اجتماعی در ازای انتلکتوالیزه کردن و ابستراکت کردن هرباره آنها و فرار از نیروهای اجتماعی و ترقی خواه  با آن منافع حتی متضاد شان می باشد

به عبارت دیگر در عوض بستن چشم های خود بروی واقعیت نیروهای اجتماعی سه گانه و سپردن خود به وادی عقلانیت و فلسفه که سرآخرش این است که ما نمی دانیم کدام راه را باید طی کرد و. یا این که بهترین راه جمع بست همه راه هاست و از این آشفته فکری های اندیشمندانه و فیلسوف منشانه در این است که تکیه بر نیروهای اجتماعی را ازدست ندهیم و آنرا از شکل یکجانبه و تک طبقاتی گذشته به فرم دمکراتیک امروزی درآوریم.

اینقدر منفی بافی نکنیم. مثبت نگری راه رهایی است!

اینقدر نگوییم: کدام بیاید مهم نیست. مهم این است این برود. این اندیشه درستی نیست. اگر صحیح بود کشور به چنین وضع وخیمی دچار نمی شد. این منفی بافی است. مثبت نگری راه رهایی است.

مثبت نگری  در این رابطه یعنی خود بیگانگی را کنار نهادن و وارد صحنه مبارزه اجتماعی شدن. یعنی خود را آلترناتیو ساختن. یعنی این گفتن:

ما هستیم. ما مردمیم!

منفی بافی را کنار گذاشتن و خود مطرح سازی در عرصه سیاسی و اجتماعی یعنی مسئولیت را بدست گرفتن. یعنی بلوغ سیاسی نشان دادن. یعنی زیربناهای یک جامعه مسئول و بر آن پایه حکومت مردمی را ریختن.

این مردم باید  هرباره احزاب سیاسی شان را فرا بخوانند و وارد عرصه سیاسی کنند و نه بر عکس. عکسش این است که مانند وضعیت کنونی این احزاب سیاسی اند که یا جدا از مردم عمل می کنند و یا بیهوده فراخوان مردمی  برای حرکت صادر می کنند. روز قیام تعیین می کنند و غیره.

از قدیم در این رابطه گفته اند : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

نه خدا  و نه شاه هیچیک دادرس ما نتوان خواهند بود.

عیب بزرگ مملکت ما که بسیاری از دلسوزان و ناظر سیاسی و اجتماعی به شکلی عنوان کرده اند پشت صحنه بودن نیروهای اجتماعی و متقابلا به نسبت پیش صحنه بودن افراد و گروه ها و احزاب سیاسی است.

البته نباید تقابلی ما بین این دو ایجاد کرد. احزاب و فعالین باید باشند اما در رابطه معضلی که ما داریم باید توجه داشت که تعیین کننده هرباره نیروهای اجتماعی کشورند.

نکته دیگر در همین رابطه که با مثبت نگری همراه است این است که مثبت نگری در پی ثبت و اثبات و استوار و اقامه کردن است. این گفتمان که:  ما می دانیم چه نمی خواهیم - نفی کردن - اما نمی دانیم چه می خواهیم، ثبت کردن - کار نشد.

از عده ایی مردم که نمی دانند و نمی توانند و نمی خواهند بدانند بگذریم نیروهای بالنده و ترقی خواه و مردمی باید بدانند، باید بخواهند و باید مثبت نگری کنند والا پیوسته همین آش خواهد بود و همین کاسه.

بدیهی است در این راه موانعی وجود دارد. یکی از این موانع این است که به موازات شکست مردم  ترقی خواه ایران در برپایی یک نظام لیبرال و دمکراتیک و غلبه مرتجعین و مستبدین بر انقلاب مردمی بر علیه سلطنت ، از همان فردای این نظام ارتجاعی و واپس گرا که حامی منافع مرتجعین در شهر و روستاست ما سلطنت طبان را داریم که خواهان اعاده نظام سلطنتی هستند.

در سایر کشورها هم که انقلاب شد وسلطنت به زیر افکنده شد به همین نحو بوده که این ها به موازات تلاش نمودند نظام سلطنتی را باز گردانند  و حتی در برخی از کشور نظیر فرانسه برای مدتی هم موفق بوده اند.

اما در کشور ما این ها از عاملین مسدود نگه داشتن راه مثبت نگری شده اند. این ها پیوسته نوع نظام آتی : جمهوری و یا سلطنت را مسکوت گذارده اند و محول به رای و رفراندم مردم کرده اند و بر این پایه پیوسته این اندیشه را ارائه و گسترش داده اند مهم نیست که کدام در پی می آید: سلطنت و یا جمهوری ،  مهم همواره این است که ولایت برود.

اندیشه اصلی این منفی نگری سیاسی و مجهول نگه داشتن فعلی نوع نظام جمهوری و یا سلطنت  لشکرکشی از انبوه توده های بی هویت سیاسی است. یعنی در واقع تکرار تراژدی خمینی و رهبری کاریسماتیک ارتجاع سنتی است.

القصه از این منبع مرتب یک منفی نگری سیاسی و مجهول سازی و راز آمیزی سیاسی پیرامون نوع نظام آتی در راه بوده است که برنیروهای ترقی خواه اجتماعی است که بر این شیوه غلبه کنند و با مثبت نگری به آن میدان بیشتر ندهند.

در این رابطه مهم منبع شناسی آفات سیاسی است و سپس  با مثبت نگری مقابله با آن است.

نتیجه:

الغرض بر نیروهای  اجتماعی و ترقی خواه است که وارد صحنه سیاسی شوند. این نیروها باید "اندیشه های" سیاسی را در شکل مطالبات اجتماعی وارد صحنه کنند. این نیروها پایه های مدرنیته اند و مدرنیته را این ها روزی در کشور به فرجامش خواهند رساند والا در پشت سر این نیروها و بدون اطلاع این مردم تنها با اتکاء بر احزاب سیاسی  در پس درهای بسته با نظارت  از ما بهتران کار به جایی نخواهد رسید که لا اقل آینده روشنی برای این نیروها به ارمغان آورد.

از قدیم گفته اند: صلاح خویش خسروان دانند. به امید پیروزی و سرافرازی ایرانی مترقی، آزاد و دمکرات

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

هیجدهم برومر لوئی بناپارت - 3





هیجدهم برومر لوئی بناپارت 
قسمت هفتم - ناکامل
کارل مارکس
3




يک "فکر ناپلئونى" ديگر، تثبيت سلطه کشيشان به عنوان ابزار حکومت است. ولى اگر آن قطعه زمينهاى تازه احداث شده (ايام ناپلئون)، به دليل توافق ماهَويش با جامعه، وابستگيش به نيروهاى طبيعى و اطاعتش در قبال اقتدار (دولتى)، که از بالا مواظب و حامىِ اوست، به طور طبيعى ديدگاهى مذهبى داشت، قطعه زمين سراپا بدهکار، که روابطش با جامعه و قدرت هم رضايتبخش نيست، و پايش را ناگزير فراتر از گليم محدود خودش دراز کرده، بطور طبيعى ضد مذهبى ميشود. آسمان يار شاطر دلپذيرى براى تکه زمينى بود که تازگى به چنگ دهقان افتاده بود، بخصوص که باران و هواى خوب هم از آسمان نازل ميشود. ولى همين که کار به جايى رسد که قطعه زمينى در کار نباشد و دهقان دلش را به آسمانى که بر وى تحميل شده است خوش کند اين آسمان ديگر بار خاطر است، و کشيش ديگر بصورت سگ تعميد يافته پليس زمينى، مظهر ديگرى از "فکر ناپلئونىِ" ديگر، درميآيد که ايام بناپارت ثانى، برخلاف دوره ناپلئون، وظيفه‌اش زير نظر گرفتن دشمنان نظام دهقانى در شهرها نيست، بلکه زير نظر گرفتن دشمنان بناپارت در روستاهاست. لشگرکشى به رم، دفعه ديگر، در خودِ فرانسه اتفاق خواهد افتاد ولى در جهتى بکلى خلاف آن چيزى که موسيو مونتالامبِر ميخواست.

"فکر ناپلئونىِ" اساسى، بالاخره، فکر تفوق ارتش بود. ارتش "تکيه‌گاه شرف" دهقانان خرده‌مالک بود، در حکم خودِ آنها بود که تغيير شکل يافته و بصورت قهرمان مدافع شکل جديد مالکيت در برابر خارجى درآمده باشد که در عين حال در جهت شُکوه و عظمت مليت تازه به دست آمده آنان ميکوشيد و دنيا را هم ميچاپيد و منقلب ميکرد. اونيفورم ارتشى حکم لباس دولتى خودِ دهقان را داشت، جنگ، چکامه آنان بود، و قطعه زمين پدرى، که در پندارشان گسترده‌تر و سرراست‌تر ميشد، ميهن، و ميهن‌دوستى شکل اعلاى احساس مالکيتشان.

 ولى دشمنانى که دهقان فرانسوى در برابر آنان حال ميبايد از مالکيتش دفاع کند، ديگر قزاقها نيستند، بلکه مأموران اجراى دادگسترى و مأموران مالياتى‌اند. قطعه زمين هم ديگر جزوى از به اصطلاح خاک ميهن نيست، بلکه سندى است که مشخصات آن در دفاتر بانک رهنى ثبت شده است. خود ارتش هم ديگر گل سرسبد نسل جوان دهقانى نيست، گل باتلاقى "لمپن" پرولتارياى روستا است. اين ارتش حالا قسمت اعظمش از بَدَلها و جايگزينها تشکيل ميشود، درست مثل خودِ بناپارت که بَدَل و جايگزين ناپلئون است. عمليات قهرمانى اين ارتش هم حال منحصر به سرريز به خانه‌هاى روستائيان و بزن و بنند آنان است، يعنى کارى که ژاندارمرى بايد انجام دهد، و آنگاه که تناقضهاى داخلى نظام، رئيس جمعيت ١٠ دسامبر را ناگزير متوجه خارج از مرزهاى فرانسه کند، آن روز روزى است که پس از چند جنگ و گريز راهزنانه، بجاى شاخه‌هاى درخت غار، ضربات پياپى دشمن نصيب وى ميگردد.

چنانکه پيداست، همه "فکرهاى ناپلئونى" فکرهايى متناسب با منافع خرده‌مالکىِ هنوز توسعه نيافته‌اند که تازه در آغاز جوانىِ خود باشند. اين فکرها با منافع خرده‌مالکى که آن دوره جوانى را پشت سر گذاشته و به کمال پيرىِ خود رسيده است تناقض دارند. اينها توهمات حالت نزع خرده‌مالکى‌اند، واژه‌هايى که تبديل به جمله، و جانهايى که تبديل به شبح ميشوند. ولى نقيضه امپراتورى براى رهايى توده ملت فرانسه از زير بار سنت، و نشان دادنِ تخاصم موجود ميان جامعه و دولت در شکل خالص آن ضرورى بود. با انحطاط روزافزون نظام خرده‌مالکى، کل بناى دولتى که بر مبناى آن تأسيس شده بود فرو ميريزد.

 مرکزيت دولتى که جامعه مدرن بدان نيازمند است فقط بر پايه ويرانه‌هاى دستگاه حکومتىِ نظامى و ادارى که در گذشته براى مبارزه با فئوداليسم اختراع شده بود، ميسر است. {شکسته شدن ابزار (ادارىِ) دولت، مرکزيت دولتى را به خطر نخواهند انداخت. دستگاه ادارى فقط شکل پست و خشن مرکزيت [سياسى] است، که هنوز از عفونت ضد خود، يعنى فئوداليسم، کاملا پاک نشده است. دهقان فرانسوى، با نوميد شدن از احياى امپراتورى ناپلئونى ايمان خودش به قطعه زمين را از دست ميدهد، همه بناى دولتى برپا شده بر مبناى قطعه زمين را واژگون ميسازد، و بدين سان انقلاب پرولتاريايى آن همسرايى لازم را که بدون آن، تکنوازى او، در بين تمام ملتهاى دهقانى، به مرثيه‌اى مرگبار تبديل ميگردد سرانجام بدست ميآورد.}.

وضعيت دهقانان فرانسوى براى ما از معماى انتخابات ٢٠ و ٢١ دسامبر که بناپارت ثانى را به قله سينا رهنمون شد، آن هم نه براى گرفتن لوح ده فرمان، بلکه براى صادر کردن قوانين، پرده برميدارد. {راستى را که ملت فرانسه، در اين چند روزه شوم، در قبال دمکراسى به زانو درآمده‌اى که هر روز دعا ميکند: "اگر حق رأى عمومى نباشد، خدا بداد ما برسد" مرتکب گناهى مرگبار شد. ستايشگران حق رأى عمومى البته نميخواهند از نيروى شگفت‌انگيزى که کارهاى بزرگى به نفع آنان انجام داده است، دست بکشند، نيرويى که بناپارت ثانى را به ناپلئون، شائول را به پولس مقدس، و شمعون را به پطرس حوّارى تبديل کرده است. روح قومى از طريق صندوق آراء با آنان سخن ميگويد همچنان که خداىِ حزقيالِ نبى با استخوانهاى خشکيده سخن گفت: "(خداوند يهوه به اين استخوانها چنين ميگويد: اينک من روح به شما در ميآورم تا زنده شويد.)}

بنابراين پيدا بود که بورژوازى انتخاب ديگرى جز بناپارت ندارد. استبداد يا هرج و مرج، و بورژوازى استبداد را برگزيد. وقتى که در شوراى کنستانس ، "پوريتن"ها از زندگانىِ بى بند و بار پاپها شکايت کردند و افسوس خوردند که چرا کارى در جهت بهبود اخلاقى که در ضرورت آن شکى نبود انجام نميگيرد، کاردينال پيير ديلى با صدايى شبيه به غرش رعد بر سرشان فرياد کشيد که "نجات کليساى کاتوليک فقط از شخص شيطان ساخته است، و شما از فرشتگان مدد ميطلبيد!". بورژوازى فرانسوى هم در روز بعد از کودتا فرياد کشيد: "فقط رئيس انجمن ١٠ دسامبر هنوز ميتواند جامعه فرانسوى را نجات دهد. مالکيت را فقط دزدى، مذهب را شهادت دروغ، خانواده را حرام‌زادگى، و نظم را بى‌نظمى ميتواند نجات دهد"!

بناپارت، حکم قوه اجرائى مسقل شده از جامعه‌اى را دارد که بنام خودش عمل ميکند و به اين عنوان احساس ميکند که پاسدارى از "نظم بورژوايى" رسالت اوست. ولى نيروى اين "نظم بورژوايى" در طبقه متوسط است. به همين دليل است که بناپارت خود را به عنوان اين طبقه معرفى ميکند و بيانيه‌هايى با همين برداشت منتشر ميسازد. اما، اگر خود وى به قدرتى رسيده براى آن است که توانسته است نفوذ سياسى اين طبقه متوسط را در هم بشکند، همچنان که هر روز در هم ميشکند. بنابراين وى (در واقع)، نقش رقيب نيروى سياسى و ادبى طبقه متوسط را بازى ميکند.

 ولى او با حمايت از منافع مادى اين طبقه، قدرت سياسيش را دوباره زنده ميکند. به همين دليل، راه چاره وى اين است که ضمن از بين بردن معلول، در هر جايى که سر و کله‌اش پيدا شود، علت را نگاه دارد. در حالى که اين همه بدون اينکه مختصر اشتباهى در تشخيص علت و معلول رخ دهد امکانپذير نيست، چون علت و معلول، هر دو، در ضمن عمل و تأثير متقابل خود، خصلت متمايز کننده خويش را از دست ميدهند. اينجاست که به فرمانهاى تازه‌اى نياز پيدا ميشود تا خط تمايز را با آنها پاک کنند. بناپارت، در عين حال، به عنوان نماينده دهقانان و مردم، با بورژوازى مخالفت ميکند و خواستار آن است که در چارچوب جامعه بورژازى، به عنوان مرجعيت عام جامعه از منافع طبقات پايين دفاع کرده سعادت آنها را تضمين کند. اينجا است که فرمانهاى تازه‌اى صادر ميشود که پيشاپيش هوش از سر دولتمردان "سوسياليستهاى حقيقى"ميربايد.

 ولى بناپارت قبل از هر چيز در نقش رئيس جمعيت ١٠ دسامبر، نماينده لمپن-پرولتاريا، قشرى که خود او بدان تعلق دارد، و اطرافيان و حکومت و ارتش وى همه از همان قشر هستند، ظاهر ميشود؛ هدف اين گروه، قبل از هر چيز، مراقبت از منافع خويش و بجيب زدن پولهاى "بخت‌آزمايى کاليفرنيا" از خزانه عمومى است. بناپارت، با فرمان، بى فرمان و به رغم همه فرمانهايى که صادر ميکند حقا که رئيس جمعيت ١٠ است.

تلاشهاى از هر جهت متناقض اين مرد بيانگر تناقضهايى است که در حکومت او وجود دارد، حکومتى که کورمال کورمال رفتن‌هاى آشفته، که گاه در صدد بدست آوردن دل اين طبقه است، و گاه مهياى خوار کردن اين يا آن طبقه ديگر، سرانجام هم به نتيجه‌اى نميرسد جز اينکه همه آنها را در عين حال بر ضد خود بشوراند. اين تزلزل عملى با مشى همايونى و قاطع مشهود در اقدامات حکومتى که با سربراهىِ کامل از مشىِ عمو تقليد ميشود، تضادى خنده‌دار دارد.

بنابراين صنعت و تجارت، کسب و کار طبقه متوسط، در زير سايه حکومتى نيرومند ميبايست، مانند گلهايى که در گلخانه‌اى گرم پرورش مييابند، بسيار شکوفا باشند. به همين دليل، امتيازهاى راه آهن است که يکى پس از ديگرى صادر ميشود. ولى بايد به فکر لمپن-پرولتارياى طرفدار بناپارت هم بود و آنها را هم به نوايى رساند - اينجاست که پاى شيادى واقفان به اسرار امتيازات راه آهن در بورس بميان ميآيد. ولى چون هيچ سرمايه‌اى براى ساختن راه آهن پا پيش نميگذارد، بانکها را مجبور ميکنند که به سهام شرکتهاى راه آهن مساعده بيشترى بدهند. 

ولى مسأله استفاده شخصى از بانک هم مطرح است، اينجاست که دستى به سر و گوش بانکها هم کشيده ميشود: بانک ديگر مجبور نيست هر هفته "بيلان" منتشر کند. قرارداد بانک با دولت قرارداد شير است، بنحوى است که از هر جهت به نفع بانک است و به ضرر دولت. ولى براى مردم هم بايد کار ايجاد کرد. پس دستور داده ميشود کارهاى عام‌المنفعه راه بيفتد. ولى چون ساختمانهاى عمومى عوارض عمومى عوارض مالياتىِ مردم را بالا ميبرد، مالياتها را، با کاهش بهره سپرده‌ها از ٥ به ٥/٤ درصد کاهش ميدهند. از آنجا که طبقات متوسط هم نبايد سرشان بى کلاه بماند، ماليات شراب را، براى مردمى که آن را "به صورت خرده‌فروشى" ميخورند دو برابر ميکنند و براى طبقات متوسطى که خريدهاى شرابشان "به صورت عمده" است به نصف تقليل ميدهند.

 اتحاديه‌هاى کارگرى موجود منحل ميشوند، ضمن آنکه در باب مناقب انجمنها و اتحاديه‌هاى آتى از هر سو داد سخن داده ميشود. بايد به کمک دهقانان شتافت. بنابراين بانکهاى اعتبارى ارضى ايجاد ميشود که نتيجه کار آنها تسريع بدهکار شدن دهقانان و تمرکز مالکيت در دست عده‌اى محدود است. ولى از اين بانکها بايد براى پول درآوردن از طريق مصادره اموال خاندان اورلئان هم استفاده کرد. منتها چون هيچ سرمايه‌دارى آماده پذيرفتن اين شرط که در فرمان نيامده نيست، اين بانکهاى ارضى به حالت فرمان صِرف باقى ميماند، و قس على‌هذا!

بناپارت دلش ميخواست همه او را پدر نيکخواه همه طبقات جامعه بدانند. ولى هر چيزى که او به يکى از طبقات ميدهد، ناگزير بايد از طبقه‌اى ديگر بگيرد. همان گونه که در دوران "فروند" ميگفتند دوک دو گيز منّت‌گذارترين مرد فرانسه است چرا که وى تمام املاکش را در خدمت هوادارانش نهاده بود که بهره‌مندى از آنها را مديون شخص وى بودند، بناپارت هم دلش ميخواهد منت‌گذارترين مرد فرانسه باشد و کارى کند که همه مالکيت و کار فرانسه به دِين شخصى وى تبديل شود. دلش ميخواهد کل فرانسه را بدزدد تا بعد آن را به خود فرانسه هديه کند، چون رياست جمعيت ١٠ دسامبر اقتضا ميکند که وى چيزى را که بايد متعلق به او باشد بخرد. و همه چيز هم بدرد خريدن ميخورد، همه نهادهاى دولت، سنا، هيأت دولت، قوه قانونگذار، لژيون دونور، مدال نظامى، رختشويخانه‌ها، کارهاى عالم‌المنفعه، راه آهن، ستاد کل گارد ملى بدون سرباز، املاک مصادره‌اى خاندان اورلئان، همه و همه. هر مقامى در ارتش و دستگاه دولتى وسيله‌اى براى خريدن ميشود.

 ولى از همه مهمتر در اين بازار، که در آن مرتب از فرانسه ميگيرند تا چيزى را که از وى دزديده‌اند به خودش پس بدهند، "درصد"هاست که در طى معاملات به جيب رئيس جمعيت ١٠ دسامبر ريخته ميشود. سخنى که کنتس اِل، معشوقه کنت دو مورنى ، در باب مصادره اموال خاندان اورلئان به طعنه گفت که "اين اولين پرواز عقاب است" در مورد همه پروازهاى اين عقاب، که البته بيشتر به کلاغ ميماند تا به عقاب، صادق است. اين مرد و هوادارانش هر روز سخن آن راهب ايتاليايى را براى خود تکرار ميکنند که خطاب به مرد خسيسى که با آب و تاب فراوان حساب مال و منالى را ميکرد که سالهاى سال بايد بنشيند و از آنها استفاده کند ميگفت: بجاى اينکه مال و منالت را بشمرى بهتر است حساب کنى ببينى چند سال ديگر از عمرت باقى مانده.

 براى آنکه در حساب سالها اشتباه نکنند، دقيقه‌ها را ميشمرند. در دربار، در وزارتخانه‌ها، در رأس ادارات و ارتش، جماعت عجيب و غريبى هجوم آوردند که در بهترين حالت هم معلوم نيست از کجا سر و کله‌شان پيدا شده، دار و دسته‌هاى پرهياهو از غربتى‌هاى گرسنه و غارتگر که در لباسهاى پر زرق و برق خويش با وقارى خنده‌دار چنان ميلولند که بيننده به ياد صاحب منصبان امپراتورى سولوک ميافتد. براى آنکه تصورى از اين قشر عاليمقام جمعيت ١٠ دسامبر داشته باشيم کافى است در نظر بگيريم که اينان در اخلاق پيرو وِرون- کرامول هستند و بزرگترين متفکرشان هم گرانيه دو کاسانياک است. در ايامى که گيزو، در دوران وزارتش، از گرانيه دو کاسنياک، در روزنامه‌اى گمنام، عليه اپوزيسيون سلطنتى استفاده ميکرد، معمولا در تعريف از وى ميگفت: "شاهِ مقلدان". ولى درست نيست که دربار و دار و دسته‌هاى بناپارت را حتى با دوران نيابت سلطنت يا لوئى پانزدهم مقايسه کنيم. زيرا به قول مادام ژيراردن، "فرانسه چندين بار حکومت معشوقه‌ها را تجربه کرده ولى حکومت فواحش مذکّر را ديگر تاکنون بخود نديده بود".

بناپارت که از يک سو گرفتار الزامات متناقض موقعيت خويش است، و از سوى ديگر، مثل يک شعبده‌باز گرفتار اينکه حواس بينندگانش را با تردستى‌هاى جديد دائم بخود جلب کند که ببينند "بدل" ناپلئون مشغول چه کارى است، و در نتيجه، خود را ناچار ميبيند که هر روز "نيمچه" کودتايى راه بياندازد، دست به کارهايى ميزند که کل اقتصاد بورژوايى را آشفته ميکند، به همه چيزهايى که از نظر انقلاب ١٨٤٨ مقدس مينمود دست ميبَرَد، کارى ميکند که گروهى از مردم تسليم انقلابند و گروهى ديگر شائق به انقلابى ديگر، و بنام نظم، هرج و مرج ميآفريند ضمن آنکه با آلوده کردن حکومت به پليدى و با رسواى خاص و عام کردنش، ديگر حرمتى براى حکومت باقى نگذاشته است. بناپارت به تقليد از کيش تقديس نيم تنه تِرِو ، پرستش رداى ناپلئونى را در پاريس تجديد ميکند، ولى روزى که رداى امپراتورى سرانجام بر دوشهاى لوئى بناپارت بيفتد، مجسمه مفرغى ناپلئون در ميدان واندوم سرنگون خواهد شد.



هیجدهم برومر لوئی بناپارت - 2




هیجدهم برومر لوئی بناپارت 
قسمت هفتم - ناکامل
کارل مارکس
2




ولى در اعتراض به اين سخنان خواهند گفت پس شورشهاى دهقانى در نيمى از فرانسه، و لشگرکشى‌هاى نظامى بر ضد دهقانان، و به زندان انداختن و تبعيد گروه گروه از جمعيت دهقانى چه؟

از زمان لوئى چهاردهم به اين سو، فرانسه اين گونه آزاد و اذيت و تعقيب دهقانان را "به جرم فعاليتهاى عوامفريبانه" به خود نديده بود.

ولى بهتر است دچار اشتباه نشويم. خاندان بناپارت‌ها نماينده دهقان انقلابى نيست، بلکه نماينده دهقان سنتىِ محافظه کار است؛ نه آن دهقانى که خواستار رهايى از قيد شرايط اجتماعىِ هستى خويش است که در همان قطعه زمين خرده‌مالکى خلاصه ميشود، بلکه آن دهقانى که، برعکس، خواهان تقويت اين شرايط است؛ نه آن دسته از مردم روستاها که ميخواهند جامعه کهن را با نيروى خود و به يُمن همکارى نزديک با شهرها براندازند، بلکه برعکس، آن دهقانى که به دليل مقيد بودنش در اين نظام کهن، خواستار آن است که خود و خانواده‌اش، در پرتو شبحى که از امپراتورى در ذهن اوست، از همه آفات مصون بمانند و همواره جزو بهره‌مندان باشند. خاندان سلطنتى بناپارت‌ها نماينده روشن اندیشی نيست، نماينده موهوم‌پرستى دهقانى است، نماينده داورى دهقان که نه، نماينده پيشداورى اوست، نماينده آينده که نه، نماينده گذشته، نماينده سِوِن  که نه، نماينده وانده است.

سه سال تسلط خشونت‌بار جمهورى پارلمانى عامل رهايىِ بخشى از دهقانان فرانسوى از پندار ناپلئونى‌شان بوده و انقلابى، هر چند سطحى، در آنان پديد آورده است، ولى هر بار که اين دهقانان به حرکت درآمدند بورژوازى با سرکوب کردنشان آنان را عقب راند. در دوره جمهورى پارلمانى، آگاهى مدرن دهقانان با آگاهى سنتى آنان در تعارض قرار گرفت. همين فرايند به شکل مبارزه‌اى پيوسته ميان آموزگاران و کشيشان ادامه يافت.

 بورژوازى آموزگاران را سرکوب کرد. براى نخستين بار، دهقانان کوشيدند در برابر اقدام حکومت نگاره‌اى مستقل از خود نشان دهند. اين تضاد هم به صورت تعارضهاى دائمى ميان شهرداران و استانداران و رؤساى شهربانى‌ها بروز کرد. بورژوازى (باز هم به حمايت از يک دسته برخاست و) شهرداران را برکنار کرد. سرانجام، دهقانان بسيارى از نقاط، در دوره جمهورى پارلمانى، بر ضد تخم و تَرَکه خودشان، يعنى ارتش، قيام کردند.

 بورژوازى با استفاده از حکومت نظامى و اعدام، سزاى اين عملشان را کف دستشان گذاشت، و حالا همين بورژوازى براى وضع دهقانان، "اين انبوه بى‌سر و پاى هيچکاره"، که وى را رها کرده و به بناپارت پيوسته است اشک تمساح ميريزد. خود بورژوازى است که امپراتورى‌طلبى توده‌هاى دهقانى را بشدت تقويت کرده، خود اوست که شرايط پديدآورنده اين مذهب دهقانى را ايجاد و حفظ کرده است. راستى هم که بورژوازى بايد از حماقت توده‌هاى دهقانى مادام که محافظه کار هستند و از ذکاوت آنان، آن دَم که انقلابى ميشوند، بترسد.

در شورشهايى که روز بعد از کودتا رخ داد، بخشى از دهقانان فرانسوى، اسلحه بدست، بر ضد رأى خودشان در ١٠ دسامبر ١٨٤٨ شعار دادند. درسهاى ١٨٤٨ به بعد عاقل‌ترشان کرده بود. آنها تعهدى براى دوزخ تاريخ سپرده بودند، ولى تاريخ از کلمه تعهد اتخاذ سند کرد. از اين گذشته، اکثريت آنان هنوز آنچنان زندانى پندارهاى خودشان بودند که درست در انقلابى‌ترين ايالت فرانسه، باز هم جمعيت روستايى به نفع بناپارت رأى داد. از نظر آنان مجلس ملى نگذاشته بود که بناپارت به نيّات خود عمل کند و تصور ميکرد که وى فقط قيد و بندهايى را که شهرها بر دست و پاى دهقانان نهاده بودند گسسته است. خام انديشى آنان حتى بحدى بود که فکر ميکردند در کنار ناپلئون ميتوانند کنوانسيون هم برپا کنند.

پس از آنکه انقلاب کبير دهقانان نيمه وابسته به زمين را به مالکان آزاد تبديل کرد، ناپلئون شرايط بهره‌بردارى آرام از قطعه زمينى را که بتازگى نصيب دهقانان شده بود تقويت کرد و دستور داد مقرراتى در اين زمينه وضع شود تا شور و شوق جوانىِ دهقانان به مالکيت ارضاء گردد. ولى درست همان قطعه زمين، همان نوع تقسيم‌بندى و شکل مالکيتى که ناپلئون با مقررات خود آنها را تحکيم کرد امروزه عامل افلاس و بدبختى دهقان فرانسوى است. درست همين شرايط مادى‌اند که دهقان فئودال فرانسوى را به خرده‌مالک و ناپلئون را به امپراتور تبديل کرد.

 دو نسل کافى بود تا به نتيجه اجتناب‌ناپذير زير برسيم: بدتر شدن روزافزون وضع کشاورزى، بدهکار شدن روزافزون کشاورز. شکل ناپلئونى مالکيت که در آغاز قرن نوزدهم شرط ضرورى رهايى و ثروتمندى جمعيت دهقانى فرانسه بود، در طول اين قرن، بعلتِ اصلىِ بردگى و فقر وى تبديل شده است. و اين درست اولين فکر از "فکرهاى ناپلئونى" است که بناپارت دوم بايد از آنها دفاع کند. اگر وى هنوز با دهقانان در اين پندار شريک باشد که علت بدبختى آنان را بايد نه در ذات خود خرده‌مالکى، بلکه در بيرون آن، در مجموعه‌اى از اوضاع و احوال فرعى، جستجو کرد همه آزمايشها و تجاربى که وى بدانها دست خواهد يازيد محکوم به اين‌اند که همچون حباب صابون در برخورد با واقعيت روابط توليدى از هم بپاشند.

توسعه اقتصادى خرده‌مالکى روابط دهقانان با ديگر طبقات جامعه را سراپا تغيير داده است. در ايام ناپلئون قطعه قطعه کردن زمين فقط باعث تکميل نظام رقابت آزاد و صنايع بزرگ - که ابتداى کارشان در شهرها بود - در روستاها شد. حتى در برخورد مساعدى که طبقه دهقانى از آن بهره‌مند گرديد به نفع جامعه جديد بورژوايى بود. اين طبقه تازه بوجود آمده، در واقع ادامه نظام بورژوازى و گسترش و تعميم آن به مناطقى در آن سوى دروازه شهرها، يعنى کمک به تحقق آن در مقياس ملى بود. وجود اين طبقه نوعى اعتراض همه جا حاضر بر ضد اشرافيتى بود که سرنگون شده بود. 

مساعدت‌هايى که به اين طبقه ميشد براى آن بود که وى بيش از هر طبقه ديگرى پايگاهى براى حمله به اقدامات مربوط به احياى فئودالها بشمار ميرفت. ريشه‌هايى که خرده‌مالکى در خاک فرانسه دواند مانع از رساندن هرگونه غذايى به فئوداليسم شد. از موانعى که اين نظام خرده‌مالکى ايجاد کرد سدى طبيعى پديد آمد که نميگذاشت خداوندگاران گذشته توده دهقانى دوباره دست به حمله زنند. ولى در جريان قرن نوزدهم، نزولخوار شهرى جاى فئودالها، رهن جاى کمکهاى اربابى، و سرمايه بورژوازى جاى مالکيت ارضى اشراف سابق را گرفت. قطعه زمين دهقان فقط بهانه‌اى است براى سرمايه‌دار تا سود، بهره، و اجاره زمين را خود به جيب بزند و مسئوليت اين که مزد دهقان چگونه تأمين خواهد شد هم به گردن خود دهقان بيفتد.

بدهکارى سنگين وامهاى رهنى که بر دوش دهقان فرانسوى تحميل ميشود به تقريب به اندازه بهره سالانه تمامى ديون عمومى در انگليس است. خرده مالکى، که توسعه آن ناگزير اين نوع بردگى در قبال سرمايه را بهمراه دارد، توده ملت فرانسه را به صورت غارنشينان آغاز تاريخ درآورده. شانزده ميليون دهقان (با زنان و کودکانشان) در زيرزمين‌هايى زندگى ميکنند که تعداد زيادى از آنها يک سوراخ بيشتر ندارد، در بخش کوچکى از اين زيرزمين دو منفذ ديده ميشود و تنها مرفه‌ترين دهقانان هستند که منازل زيرزمينى‌شان داراى سه منفذ است.

 در حالى که نقش پنجره‌ها براى خانه مانند نقش حواس آدمى براى سر اوست. نظم بورژوايى، که در آغاز قرن، دولت را به نگهبانى و مراقبت و دفاع از قطعه زمين به تازگى شکل گرفته گماشته بود و به زمينها هم با برگ غار کود ميرساند، حالا به خون‌آشامى تبديل شده که خون و مغز خرده‌مالکان را ميمکد و در ديگ کيمياگران سرمايه سرازير ميکند. مجموعه قوانين ناپلئونى ديگر چيزى جز مجموعه اعدامها و حراج اجبارىِ مايملک دهقانان نيست.

 بر چهار ميليون گداى رسمى، ولگرد، تبهکار و روسپىِ موجود در فرانسه (شامل اطفال و غيره)، پنج ميليون آدميزاد در لبه پرتگاه را هم بايد افزود که يا خودشان در روستا هستند، يا اينکه با کهنه و پاره و اطفال خود دائم از روستاها به شهرها، و برعکس، در رفت و آمدند. بنابراين نفع دهقانان، برخلاف دوره ناپلئون، ديگر با نفع بورژوازى، با نفع سرمايه توافق ندارد بلکه برعکس تناقض دارد. به همين دليل، دهقانان، متحدان و راهنمايان طبيعى خود را در وجود پرولتارياى شهرها مييابند که وظيفه آن تلاش براى سرنگونى نظم بورژوازى است. ولى آن حکومت نيرومند و مطلق‌العنان - و اين دومين "فکر ناپلئونى" است که ناپلئون دوم بايد به تحقق درآورد - درست همان حکومتى است که بايد از اين "نظم مادى" با استفاده از زور دفاع کند. بنابراين "نظم مادى" مورد بحث شعارى است که دائم در همه بيان‌نامه‌هاى بناپارت عليه دهقانان شورشى تکرار ميشود.

در کنار وامهاى رهنى که سرمايه بر خرده‌مالکى تحميل ميکند، ماليات هم بار ديگرى بر دوش اين نظام است. ماليات سرچشمه حيات بوروکراسى، ارتش، کليسا و دربار، خلاصه تمامى دستگاه ادارى قوه اجرايى است. حکومت نيرومند و مالياتهاى سنگين دو اصطلاح مترادفند. خرده‌مالکى، بعلت ماهيتش، پايگاهى براى دستگاه ادارى نيرومند و برون از شمار است. برابرى سطح روابط و اشخاص و در نتيجه، امکان اينکه قدرت مرکزى بر روى همه نقاط توده دهقانى تأثيرى برابر اِعمال کند، از مواردى است که زير تأثير خرده‌مالکى پديد آمده است. 

خرده‌مالکى است که باعث نابودى قشر اشرافيتى ميشود که ميانجى توده مردم و قدرت مرکزى است. بنابراين، خرده‌مالکى عاملى است که از هر سو سبب دخالت مستقيم قدرت مرکزى و اِعمال نفوذ و مباشرت اندامهاى مستقيم وى ميشود. خرده‌مالکى حتى اضافه جمعيت بيکارى ايجاد ميکند که چون نه در دِه زمينى دارد و نه در شهرها مکانى، در نتيجه به عنوان صدقه‌اى محترمانه دنبال مقامى در دستگاه ادارى ميگردد و سبب ميشود که مقامهايى به همين منظور در آن دستگاه ايجاد شود. 

در ايام ناپلئون، اين کارکنان پرشمار حکومتى فقط بطور مستقيم مولد نبودند به اين معنا که به کمک مالياتهايى که دولت وصول ميکرد براى طبقه دهقان تازه تشکيل شده، همان چيزى را به صورت کارهاى عام‌المنعفه انجام ميدادند که بورژوازى با صنعت خصوصى تازه پاىِ خود هنوز قادر به انجام دادن آن نبود. ماليات دولت، بنابراين، وسيله ضرورى اِعمال فشار براى نگاهداشتنِ مبادلات ميان شهر و روستا بود. چون در غير اينصورت خرده‌مالک، مانند مورد نروژ و بخشى از سوئيس، به عنوان روستايىِ از خود راضى، هرگونه رابطه‌اى با شهرى را قطع ميکرد.

 ناپلئون با گشودن بازارهاى جديدى به زور سرنيزه و با غارت کردن قاره، مالياتهايى را که وصول کرده بود با اصل و بهره يکجا برگرداند. اين مالياتها در آن زمان انگيزه‌اى براى رشد صنايع دهقانى بود در حالى که حالا آخرين شاهى همين صنايع را از وى ميگيرند و وضعى پيش ميآورند که سرانجام در برابر فقر روزافزون کارى از آنها ساخته نباشد. دستگاه ادارىِ سترگى آراسته به انواع زيورها و پرواربندى شده، اين است آن "فکر ناپلئونى" که بيش از همه به ناپلئون دوم لبخند ميزد.

 چرا نبايد چنين فکرى به مذاق وى خوش بيايد، به مذاق کسى که خود را ناگزير ميبيند تا در کنار طبقات حقيقىِ جامعه، "کاستِ" مصنوعا پديد آمده‌اى بسازد که مسأله حفظ نظام بناپارت براى وى به موضوع کارد و چنگال تبديل ميشود؟ به همين دليل، يکى از نخستين عمليات مشعشع بناپارت بالابردن حقوق کارمندان و رساندن آن به ميزان سابقش و ايجاد قشرهاى تازه‌اى از حقوق‌بگيران بيکاره بود.


ادامه دارد...

هیجدهم برومر لوئی بناپارت - 1



هیجدهم برومر لوئی بناپارت

قسمت هفتم - نا کامل

کارل مار کس

1



تنها در دوره ناپلئون دوم است که دولت به نظر ميرسد کاملا مستقل شده است. ماشين دولت در برابر جامعه بورژوايى به نظر ميرسد آنچنان تقويت شده است که ديگر براى وى مهم نيست که آدمى همچون رئيس جمعيت ١٠ دسامبر بالاى سرش باشد، عيّار خود ساخته از خارجه آمده‌اى که مشتى سربازنماى مست، که با عرق و کالباس سبيلهايشان چرب شده، و دائم هم بايد چرب شود، بر سرِ دستش بلند کرده، و به افتخار وى هورا کشيده‌اند. نوميدى اندوهگنانه، احساس وحشتناک يأس و تحقيرى که در سينه فرانسه چنگ انداخته و راه نفس کشيدنش را بند آورده است از همينجاست. فرانسه احساس ميکند که دامن عفّتش را لکه‌دار کرده‌اند.


با همه اينها قدرت دولت پا در هوا نيست. بناپارت نماينده طبقه کاملا مشخصى است که حتى ميتوان گفت از پرشمارترين طبقات فرانسه است: طبقه دهقانان خرده‌مالک.


همچنانکه بوربن‌ها خاندانِ سلطنتىِ نماينده مالکيت بزرگ ارضى، و اورلئان‌ها خاندانِ سلطنتىِ نماينده پول بودند، بناپارت‌ها خاندان سلطنتىِ نماينده دهقانان، يعنى توده مردم فرانسه‌اند. بناپارت برگزيده دهقانان بناپارتى که تابع مجلس بورژوايى باشد نيست، بناپارتى است که (درِ مجلس را ميبندد و) نمايندگان را متفرق ميکند. ده سال تمام، شهرها موفق شدند معناى انتخابات ١٠ دسامبر را قلب کنند و نگذارند دهقانان دوباره امپراتورى را برقرار سازند. به همين دليل، کودتاى ٢ دسامبر ١٨٥١ فقط براى تکميل حرکت ١٠ دسامبر ١٨٤٨ بود.


دهقانان خرده‌مالک توده عظيمى را تشکيل ميدهند که تمامى اعضاى آن در وضعيت واحدى بسر ميبرند بى آنکه روابط گوناگونى آنها را به هم پيوند داده باشند. شيوه توليدشان بجاى پديد آوردن روابط متقابل در بين آنان، سبب جدايى آنها از يکديگر ميشود. وضع بد ارتباط در فرانسه و فقر دهقانان اين جدايى را شديدتر هم ميکند. بهره‌بردارى از قطعه زمين فردى هيچگونه تقسيم کار، هيچگونه از روشهاى علمى و در نتيجه، هيچگونه تنوع در توسعه، هيچگونه تنوع در استعدادها، و هيچگونه غناى روابط اجتماعى را موجب نميشود. هر يک از خانواده‌هاى دهقانى، به تقريب، خود به وجه کامل از عهده نيازمنديهاى خويش برميآيد، خود بطور مستقيم مهمترين بخش مصرفىِ مورد نياز خود را توليد ميکند و بدين سان وسايل معيشت خويش را بيشتر از راه مبادله با طبيعت بدست ميآورد تا از طريق مبادله با جامعه. قطعه زمين است و دهقان و خانواده‌اش، و درکنار آن، قطعه زمينى ديگر با دهقانى ديگر و خانواده‌اى ديگر.

 تعدادى از اين خانواده‌ها يک ده را تشکيل ميدهند، و تعدادى از اين دهات يک بخش را، بدينسان توده عظميم ملت فرانسه از کنار هم نهادن مقاديرى که نام واحدى دارند بوجود آمده، به تقريب به همان نحوى که کيسه‌اى پر از سيب زمينى تشکيل يک کيسه سيب زمينى را ميدهد. تا آنجا که ميليونها خانواده دهقانى در شرايط اقتصادى‌اى بسر ميبردند که آنها را از يکديگر جدا ميسازد، و نوع زندگى، منافع ومعلومات آنها را با زندگى، منافع و معلومات ديگر طبقات جامعه در تضاد ميگذارد ميتوان آنها را طبقه‌اى واحد دانست. اما اين خانواده از آنجا که بين دهقانان خرده‌مالک فقط پيوندى عملى وجود دارد، و از آنجا که شباهت منافع آنان موجب هيچگونه اشتراکى، هيچگونه ارتباط ملى يا سازمان سياسى در بين آنان نيست طبقه محسوب نميشوند.

 به همين دليل اينان از دفاع از منافع طبقاتى خود به نام خويش ناتوانند و نميتوانند اين کار را از طريق مجلس يا با وساطت آن انجام دهند. آنان قادر نيستند خود نماينده خويش باشند و ديگرى بايد نمايندگىِ آنان را بعهده بگيرد. نمايندگانشان نيز بايد در عين حال در نظر آنان در حکم اربابشان، به مثابه اقتدارى برتر، در حکم نيروى حکومتى به معناى مطلق کلمه باشند که از آنان در برابر ديگر طبقات حمايت ميکند و باران و هواى مساعد را از آسمان بر آنان نازل ميسازد. بنابراين عالى‌ترين وجه بيان نفوذ سياسى دهقانان خرده‌مالک درتبعيت جامعه نسبت به قوه اجرايى متجلى ميشود.


سنت تاريخى، اين باور معجزه‌آسا را در جان دهقانان فرانسوى ايجاد کرده که مردى موسوم به ناپلئون باعث تجديد تمامىِ شُکوه و عظمت آنان خواهد شد. و دست بر قضا آدمى هم پيدا شد که فکر کرد آن مَرد خود اوست چرا که با استفاده ازماده‌اى از قوانين ناپلئونى که ميگويد: "تحقيق در رابطه پدر و فرزندى اشخاص ممنوع است" خودش را ناپلئون ميناميد. اين مرد پس از آنکه بيست سالى را به ولگردى و ماجراجويى‌هاى شرم‌آور گذراند، حال در پرتو تحقق آن افسانه، به مقام امپراتورى فرانسه رسيده است. فکرى که هميشه در سر برادرزاده بود با فکرى که همواره در کله اعضاى پرشمارترين طبقه از جمعيت فرانسه وجود داشته تطبيق ميکرد و به همين دليل هم به حقيقت پيوست.



ادامه دارد.....

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند! قسمت دوم

اما براستی ما از تزهایی درباره فویرباخ مارکس چه استناطی داریم؟

شاید بهتر است این تزها را از پایین به بالا بخوانیم تا معمای این تزها حل شود.

فیلسوف ها تاکنون دنیا راگوناگون تفسیر کرده اند. سخن اما بر سر تغییر آن است.

این در واقع قطع رابطه و وداع مارکس با فلسفه مادی - به مفهوم تئوری شناخت به شیوه مادی - و پیوست او به تاریخ است.
نقصان اصلی فلسفه مادی تاکنون و از جمله فلسفه فویرباخ در یک کلام در غیر تاریخی بودن و طبیعی بودن آن است.

اما پرسش در این است اگر فلسفه مادی وارد تاریخ شود- آنگاه به چه نتایجی منجر خواهد شد؟

برای پاسخ به این پرسش باید به رابطه میان تاریخ و علم تاریخ توجه خویش را معطوف کرد. از این نظر این تاریخ است که علم تاریخ را معین می کند. به عبارت معکوس علم تاریخ بازتاب تاریخ در ذهن انسان است.

پس بدینسان باید توجه ها را معطوف تاریخ نمود.

اما زمانی که مارکس فلسفه را رها و هم خود را متوجه تاریخ نمود به چه معارف و علومی از تاریخ رسید؟

در پاسخ به این پرسش باید به تزهای مارکس پیرامون فویرباخ فیلسوف توجه مان را بازگردانیم.

مارکس که در پی علم و معرفت تاریخ است در مشاهدات تاریخی اش متوجه پراکسیس انسانی میشود.

اما پرسش در همین جاست: مارکس این پراکسیس و هستی تاریخی را به چه شکل دیده است؟

  • پراکسیس و هستی تاریخی تنها در .وجه اقتصادی - اجتماعی آن یعنی نظیر اکونومیستها؟
  • پراکسیس و هستی تاریخی در وجه اقتصادی- اجتماعی و در وجه سیاسی و روبنایی؟

شما می توانید تمام یازده تز مارکس درباره فویرباخ را هزاران بار زیر و رو کنید اما هر گز به این نتیجه نخواهید رسید که مارکس در معرفت و علمش بر تاریخ، پراکسیس تاریخی را در هر دو وجه اش مورد نظر دارد.

در این جا پیش از همه متن فارسی تزها که از سوی من از متن آلمانی به فارسی بر گردانده شده است.



١ 

نقصان اصلی کلیه ماترياليسم تاکنونی - از جمله فويرباخ - در اين است که عینیت، واقعيت، محسوسات، تنها به فرم ابژه یا به فرم مشاهده تلقی می‌شود. اما نه به عنوان فعاليت محسوس انسانی، پراکسیس، نه به طرز سوبژکتیو. از همین رو این شد که جنبه فعال، در تضاد نسبت به ماترياليسم، از جانب ايده‌آليسم بسط داده شد،اما فقط به طرز انتزاعی، چرا که ایده الیسم طبیعتا فعاليت واقعی و محسوس را به عنوان چنین چیزی نميشناسد. فويرباخ ابژه های محسوس و از ابژه های فکری واقعاً جدا را می‌خواهد اما او خود فعالیت انسانی را به عنوان فعالیت عینی نمينگرد. از همین رو در "جوهر مسيحيت" تنها رفتار تئوریک را به عنوان فعاليت خالص انسانی مشاهده میکند، درحالیکه پراکسیس تنها درفرم کثیف و یهودی اش تلقی وقلمداد میکند.. او از این رو اهميت فعاليت "انقلابی"، "پراتیک -انتقادی" را در نمييابد.


٢ 

اين پرسش که آيا تفکر انسانی به حقيقت عينی نایل میشود،پرسشی تئوریک نیست بلکه یک پرسش پراکتیکی است. در پراکسیس انسان بایستی حقيقت، يعنی واقعيت و قدرت و این جهانی بودن تفکرش را اثبات کند. منازعه پیرامون واقعيت یا عدم واقعیت یک تفکر، تفکری که از پراکسیس خود را ایزوله کرده است، یک پرسش ناب اسکولاستیک است.


٣ 

آن آموزه ماترياليستی که مبتنی براین است که انسان‌ها محصول محیط و تربيت و انسان‌های عوض شده لذا محصول محیط دیگر و تربیت تغییر کرده می‌باشند ، فراموش می‌کند که محیط درست از جانب انسان‌ها تغییر می‌یابد و اینکه مربی خود تربیت باید شود. این آموزه ناگزيرا منجر به این می‌شود که جامعه را به دوبخش تخلیص کند، به دو بخشی که یکی بر فراز جامعه ارتقاء داده میشود (مثلا نزد رابرت اوئن). تقارن تغييرمحیط و فعاليت انسانی تنها به عنوان پراکسیس متحول کننده میتواند تلقی وسپس به طرز عقلانی فهمیده شود.

٤ 

فويرباخ، از فاکت از خود بیگانگی دینی، از دوتا سازی عالم به جهان دینی و از پیش تعیین شده و دیگری جهان واقعی عزیمت می کند. کار او در این خلاصه میشود، جهان دینی را در اساس دنیوی اش منحل کند. او نادیده می انگارد که پس از فرجام این کار،اصل کار هنوز برای انجام باقی‌مانده است. و آن این واقعیت که اساس دنیوی خود را خودبخود برطرف میسازد و اینکه اگر یک رایش مستقل خود را در ابرها تثبیت می کند، این امر درست بر مبنای از خودگسیختگی و خود باخود در تضاد بودن این اساس دنیوی قابل توضیح می باشد. این اساس دنیوی به نفسه باید در وهله اول در تضادش فهمیده شود و سپس ازطریق برکنار کردن تضاد از راه پراتیک انقلابی شود. پس به بطور نمونه پس از این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده مقدس کشف شد، آنگاه بایستی آن اولی بطور جداگانه در تئوری مورد انتقاد قرار گیرد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گردد

٥ 

فويرباخ، ناراضی ازتفکر انتزاعی، مشاهدات محسوس را مطلبه می نماید، اما او محسوسات را نه به عنوان فعالیت انسانی و محسوس تلقی میکند.

٦ 

فويرباخ جوهر دينی را به جوهر انسانی مضمحل میسازد. اما جوهر انسانی، انتزاعی در هر فرد جداگانه ایی لانه کرده ایی نیست .. در واقعیتش اين جوهر گروهی از روابط اجتماعی است.

فويرباخ که وارد نقد اين جوهر واقعی نمی‌شود ، از این رو ناگزير است:

١- از فرایند تاريخی انتزاع و تجرید کند، وضمیر دینی را به خود وانهاده قلمداد نماید ویک فرد منتزع- ایزوله شده- انسانی را پیش‌فرض گیرید

٢-و از اینرو در نزد او جوهر انسانی تنها به عنوان یک «نوع»، به عنوان یک عامیت درونی، لال و بسیاری از افراد را بطور طبیعی به هم پیوند دهنده تلقی شود.

٧ 

فويرباخ از همین رو نمی‌بیند که " ضمیر دينی" خود یک محصول اجتماعی است و اینکه فرد انتزاعی، یعنی فردی که او آنالیزه اش می کند، در واقعیت امر به یک فرم از جامعه معین تعلق دارد.

٨ 

هستی اجتماعی جوهرا پراکتیکی است. کلیه رموزی که تئوری را به رموزیت منحرف می کنند، راه حل عقلانی شان را در پراکسیس و در فهم این پراکسیس می یابند.

٩ 

بالاترين مدارجی که ماترياليسم مشاهده ایی به آن نایل می‌شود ، منظور ماتریالیسمی است که محسوسات را نه به عنوان فعالیت پراکتیکی می فهمد، عبارت است از مشاهده افراد جداگانه در «جامعه شهروندی».م

١٠ 

خاستگاه ماتریالیسم قدیمی جامعه»شهروندی»است. خاستگاه نوع نوین آن جامعه انسانی، یا انسانیت اجتماعی است

١١ 

فيلسوف ها دنیا را تنها گوناگون تفسیر کرده اند. سخن اما بر سر تغییر آن است.


ادامه دارد...

تزهایی درباره فویرباخ




تزهایی درباره فویرباخ


کارل مارکس
برگردان از آلمانی: فرهاد واکف




١ 

نقصان اصلی کلیه ماترياليسم تاکنونی - از جمله فويرباخ - در اين است که عینیت، واقعيت، محسوسات، تنها به فرم ابژه یا به فرم مشاهده تلقی می‌شود. اما نه به عنوان فعاليت محسوس انسانی، پراکسیس، نه به طرز سوبژکتیو. از همین رو این شد که جنبه فعال، در تضاد نسبت به ماترياليسم، از جانب ايده‌آليسم بسط داده شد،اما فقط به طرز انتزاعی، چرا که ایده الیسم طبیعتا فعاليت واقعی و محسوس را به عنوان چنین چیزی نمي شناسد. فويرباخ ابژه های محسوس و از ابژه های فکری واقعاً جدا را می‌خواهد اما او خود فعالیت انسانی را به عنوان فعالیت عینی نمي نگرد. از همین رو در "جوهر مسيحيت" تنها رفتار تئوریک را به عنوان فعاليت خالص انسانی مشاهده میکند، درحالیکه پراکسیس تنها درفرم کثیف و یهودی اش تلقی و قلمداد میشود. او از این رو اهميت فعاليت "انقلابی"، "پراتیک -انتقادی" را در نمي يابد.


٢ 

اين پرسش که آيا تفکر انسانی به حقيقت عينی نایل میشود،پرسشی تئوریک نیست بلکه یک پرسش پراکتیکی است. در پراکسیس انسان بایستی حقيقت، يعنی واقعيت و قدرت و این جهانی بودن تفکرش را اثبات کند. منازعه پیرامون واقعيت یا عدم واقعیت یک تفکر، تفکری که از پراکسیس خود را ایزوله کرده است، یک پرسش ناب اسکولاستیک است.


٣ 

آن آموزه ماترياليستی که مبتنی براین است که انسان‌ها محصول محیط و تربيت و انسان‌های عوض شده لذا محصول محیط دیگر و تربیت تغییر کرده می‌باشند ، فراموش می‌کند که محیط درست از جانب انسان‌ها تغییر می‌یابد و اینکه مربی خود تربیت باید شود. این آموزه ناگزيرا منجر به این می‌شود که جامعه را به دوبخش تخلیص کند، به دو بخشی که یکی بر فراز جامعه ارتقاء داده میشود (مثلا نزد رابرت اوئن).م



 تقارن تغييرمحیط و فعاليت انسانی تنها به عنوان پراکسیس متحول کننده میتواند تلقی وسپس به طرز عقلانی فهمیده شود.

٤ 

فويرباخ، از فاکت از خود بیگانگی دینی، از دوتا سازی عالم به جهان دینی و از پیش تعیین شده و دیگری جهان واقعی عزیمت می کند. کار او در این خلاصه میشود، جهان دینی را در اساس دنیوی اش منحل کند. او نادیده می انگارد که پس از فرجام این کار،اصل کار هنوز برای انجام باقی‌مانده است. و آن این واقعیت که اساس دنیوی خود را خودبخود برطرف میسازد و اینکه اگر یک رایش مستقل خود را در ابرها تثبیت می کند، این امر درست بر مبنای از خودگسیختگی و خود باخود در تضاد بودن این اساس دنیوی قابل توضیح می باشد. این اساس دنیوی به نفسه باید در وهله اول در تضادش فهمیده شود و سپس ازطریق برکنار کردن تضاد از راه پراتیک انقلابی شود. پس به بطور نمونه پس از این که خانواده زمینی به عنوان راز خانواده مقدس کشف شد، آنگاه بایستی آن اولی بطور جداگانه در تئوری مورد انتقاد قرار گیرد ودر پراتیک مورد دگرگونی واقع گردد

٥ 

فويرباخ، ناراضی ازتفکر انتزاعی، مشاهدات محسوس را مطلبه می نماید، اما او محسوسات را نه به عنوان فعالیت انسانی و محسوس تلقی میکند.

٦ 

فويرباخ جوهر دينی را به جوهر انسانی مضمحل میسازد. اما جوهر انسانی، انتزاعی در هر فرد جداگانه ایی لانه کرده ایی نیست .. در واقعیتش اين جوهر گروهی از روابط اجتماعی است.

فويرباخ که وارد نقد اين جوهر واقعی نمی‌شود ، از این رو ناگزير است:

١- از فرایند تاريخی انتزاع و تجرید کند، وضمیر دینی را به خود وانهاده قلمداد نماید ویک فرد منتزع- ایزوله شده- انسانی را پیش‌فرض گیرید

٢-و از اینرو در نزد او جوهر انسانی تنها به عنوان یک «نوع»، به عنوان یک عامیت درونی، لال و بسیاری از افراد را بطور طبیعی به هم پیوند دهنده تلقی شود.

٧ 

فويرباخ از همین رو نمی‌بیند که " ضمیر دينی" خود یک محصول اجتماعی است و اینکه فرد انتزاعی، یعنی فردی که او آنالیزه اش می کند، در واقعیت امر به یک فرم از جامعه معین تعلق دارد.

٨ 

هستی اجتماعی جوهرا پراکتیکی است. کلیه رموزی که تئوری را به رموزیت منحرف می کنند، راه حل عقلانی شان را در پراکسیس و در فهم این پراکسیس می یابند.

٩ 

بالاترين مدارجی که ماترياليسم مشاهده ایی به آن نایل می‌شود ، منظور ماتریالیسمی است که محسوسات را نه به عنوان فعالیت پراکتیکی می فهمد، عبارت است از مشاهده افراد جداگانه در «جامعه شهروندی».م

١٠ 

خاستگاه ماتریالیسم قدیمی جامعه»شهروندی»است. خاستگاه نوع نوین آن جامعه انسانی، یا انسانیت اجتماعی است

١١ 

فيلسوف ها دنیا را تنها گوناگون تفسیر کرده اند. سخن اما بر سر تغییر آن است.

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...