۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

ادامه : فلاسفه تاریخ ساز نیستند! قسمت اول

این مبحث که تاریخ فلاسفه را می سازد و نه فلاسفه تاریخ را به کنارنهیم. ادامه مطلب را از همان نقطه پی گیریم که در جستار " تاریخ واقع شدن اندیشه اندیشمندان نیست " خاتمه دادیم.

در ارتباط با تاریخ دو نکته مطرح است که مهمند.


  • مورد نخست ارتباط تاریخ به عنوان موضوع با علم تاریخ است که این مورد  به تئوری شناخت مربوط میشود
  • مورد دوم دیگر مربوط به تئوری شناخت نیست بل که رابطه دو وجه تاریخ باهم است: ارتباط میان وجه اقتصادی- اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر وجه سیاسی. این مورد دوم در حقیقت خود یک رابطه عینی و تاریخی است که به سهم خود موضوع علم تاریخ است.

بنابراین اجازه دهید برای اختصار هم شده ما در این جا پیوسته از دو رابطه سخن برانیم

  • رابطه تئوری شناخت که به این معنا یک رابطه فلسفی است. فلسفه به مفهوم تئوری شناخت.
  • رابطه تاریخی. رابطه میان هستی اقتصادی - اجتماعی یا هستی سیاسی
آمیزش این دو رابطه باهم و ایجاد اغتشاش حاصله از آن رایج ترین پدیده در میان پیروان مارکس است.

از آنجا ییکه در این جستار پیوسته حول این اغتشاش باقی خواهیم ماند برای جلوگیری از آشفتگی  پیشنهاد می کنم که ما در آتی رابطه نخست در بالا را از سر سهولت هم شده رابطه فلسفی و رابطه دوم را یک رابطه تاریخی و عینی قلمداد کنیم.

این یک قرارداد میان من و خوانندگان است و دایره اعتبارش هم در چارچوب همین نوشته است مگر این که خلافش ثابت شود.

پس به این ترتیب باز گردیم به اغتشاش گفته شده در میان پیروان مارکس.

من در نوشته قبلی هم اشاره نمودم مبنای این اغتشاش از زمانی است که یک رابطه عینی و تاریخی به یک رابطه فلسفی مبدل میشود.

و به این ترتیب تمام آنچه که شالوده و زیربنای اقتصادی - اجتماعی خوانده میشود بر اساس یک رابطه فلسفی دارای یک روبنای معرفتی، علمی و ... می شود. یعنی کل روبنای تاریخی مبدل به علم می گردد.

به این صورت کلیت تاریخ  عبارت میشود از وجه  اقتصادی- اجتماعی آن . اما همان گونه که در فلسفه مادی مرسوم است همین اقتصاد- جامعه زیربنای یک روبنای معرفتی و شناختی و روحی واقع میگردد.

برای یاد آوری عرض می کنم: در فلسفه مادی این ماده است که روح یعنی معرفت را تعیین می کند. لذا درست بر همین اساس اغتشاش گران مدعی اند بر پایه فلسفه مادی در تاریخ  این هستی اقتصادی- اجتماعی است که معرفت سیاسی را و روبنای معرفتی انسان را معین میسازد.

اما من همان گونه که در بالا و در آغاز مطرح نمودم رابطه دوم یعنی رابطه تاریخی ارتباطی با فلسفه ندارد و تنها چیزی که این رابطه نیست یک رابطه فلسفی است. وبه عبارت دیگر رابطه اقتصاد- جامعه از یکسو با هستی سیاسی و نطام سیاسی اش یک رابطه فلسفی نیست. در این رابطه پای فلسفه و تئوری شناخت را پیش کشیدن مهمل بافی است.

اما حال غرض از این فلسفی کردن یک رابطه عینی و تاریخی در چیست؟ فایده و یا ثمرات آن در چیست؟

قبل از پاسخ به این پرسش اجازه دهید من یک نکته را عرض کنم که در رابطه با مارکس میباشد و مهم است. از دستاوردهای مارکس بگذریم او از نادر کسانی می باشد که  در حیطه مسائلی که  مطرح می کند بطور نمونه دولت تاریخی- که او آن را به دولت    طبقاتی؟؟ مبدل می سازد - و یا همین نمونه رابطه هستی تاریخی در زیربنا و روبنا که هر دو از اساسی و پایه ترین ارکان نظریات او می باشند موضوعات را به گونه ایی مطرح کرده است که عملا به دو و چند شاخه شدن در میان پیروان او منجر شده است و در این خود او می باشد که مقصر است.

به عبارت دیگر می خواهم عرض کنم مارکس گرچه دریچه ها و قلمرو های جدیدی را نظیر همین دو نمونه ما یکی دولت تاریخی و دیگری رابطه تاریخی میان زیربنا و روبنای تاریخی برروی بشریت گشود و به این جهت به طرز نبوغ آمیزی افق دید تاریخی بشر را پرفراخ نمود اما به همان میزان در قلمروهایی که او گشوده است به سهم خود اغتشاش و آشفتگی باقی نهاده است.

به این اعتبار مارکس هیچ قلمرو جدید و خود گشوده ایی را به فرجام نگذارد. سرزمین های جدیدی را گشود اما آنها را با آنارشی و آشفتگی  برای زندگان به میراث نهاد.

حال باز گردیم به همین نمونه هستی اجتماعی انسان شعور او را تعیین می کند.

اول از همه این هستی اجتماعی که یک هستی اقتصادی - اجتماعی است در هر دوره تاریخی در مراحلی از آن می تواند فراتر از یک هستی اقتصادی - اجتماعی رود و به این نحو تکاثر یابد و متعدد شود. یعنی در وحدانیت این هستی اجتماعی در هر دوره تاریخی تضمینی نیست.

نادیده انگاشتن این موضوع- یعنی احتمال و امکان تکاثر هستی های اجتماعی در هر دوره تاریخی - منجر به نظریه وحدانیت دولت طبقاتی و دولت اجتماعی مارکس - در ازای وحدانیت دولت تاریخی شده است.

 چنان که می دانیم در قاموس مارکس هر هستی اقتصادی- اجتماعی یک طبقه اجتماعی محسوب میشود. لذا  از نظر او در هر دوره تاریخی تنها یک جامعه - و تنها یک طبقه- از سلطه برخوردار بوده و دولت یعنی این روبنای  این جامعه - و طبقه -  همان دولت تاریخی است. از آنجاییکه دولت مافوق تاریخی وجود ندارد لذا از نظر مارکس دولت در هر دوره تاریخی - دولت تاریخی - همان روبنای جامعه- و طبقه - مسلط است که از راه دولت  صاحب سیادت و سلطه سیاسی میشود که پیوسته یک دیکتاتوری است

 از همین رو مارکس هر سیادت اجتماعی و هر سیادت سیاسی را بطور همزمان یک دیکتاتوری می خواند و بطور نمونه در مدرنیته مرتب از دیکتاتوری سرمایه سخن می راند. از نظر او هر دیکتاتوری در عین حال مطابق قوانین دیالکتیکی یک دمکراسی است.  در نمونه مدرنیته  دولت مدرن عبارت است از دیکتاتوری برعلیه کارگران و دمکراسی برای سرمایه داران.

این نظر مارکس همان گونه که من در نوشته دیگری "در هر دوره تاریخی تنها یک منفعت واحد و همگانی وجود دارد " به آن اشاره نمودم عملا به دو انشعاب در پیروان مارکس شده است.

حال به همین نحو است در مورد رابطه هستی اقتصادی - اجتماعی و هستی سیاسی که عرض شد یک رابطه فلسفی نیست.

دوما این هستی اقتصادی- اجتماعی که هرباره در ارتباط با شعور اجتماعی انسان است یک رابطه فلسفی نیست. بل که یک رابطه تاریخی است.
در این رابطه همانگونه که بارها اشاره شد سخن از ماده و روح، تئوری شناخت و از این حرف ها راندن مهمل بافی و دامن زدن به آشفتگی است.

اما از آنجاییکه این موضوع را مارکس با شتابی که در طرح مسائل و فتح سرزمین های نوین داشته نظیر دیگر مسائل بطور دوپهلو و ناروشن گذاشته است از همین رو هم میان پیروانش منجر به انشعاباتی شده که هر گروهی یک پهلوی این مطلب را گرفته اند.

از این جا دسته اکونومیستها منشعب شدند که به این نظرند در رابطه مذکور هستی عینی انسانی  تنها  همان هستی اقتصادی- اجتماعی است. مابقی در حکم شناخت و معرفت بر همین هستی مادی را دارند. اکونومیستها از اقتصاد سیاسی که به مفهوم اقتصاد مدنی است - پولیس یعنی مدنیت  و نه به معنای سیاست و پولیتیک بل که به مفهوم شهرنشینی در نخستین پولیس ها می باشد و اقتصاد این پولیس همان اقتصاد مدنی واقتصاد پولیس است که به فارسی به اقتصاد سیاسی ترجمه شده است-  و در حکم علم اقتصاد را دارد همان سیاست رابرداشت  می کنند و به این نظرند سیاست یعنی علم اقتصاد. و برابر با علم اقتصاد امروزی ما است. برای سند کاپیتال مارکس را به عنوان یک کتاب جامع و مانع در این زمینه مطرح سازند

دسته بعدی برعلیه اکونومیستها اند. و این ها متوجه این شده اند که پراتیک تاریخی نمیتواند محدود به حیطه اقتصاد و جامعه باشد بل که گستره آن  پراتیک و هستی سیاسی را هم در بر می گیرد. اما همین گروه هم با یک ناروشنی و آشفتگی در پی فلسفی کردن رابطه تاریخی افتاده اند  و از اغتشاشی که مارکس مسبب آن است نتوانستند رهایی یابند...

ادامه دارد...

تاریخ واقع شدن اندیشه اندیشمندان نیست

تاریخ واقع شدن اندیشه اندیشمندان نیست. معمول است که در ازای واقع شدن و یا به واقعیت پیوستن از واژه تحقق استفاده میشود. البته این وضع را به مراتب بدتر می کند تا بهتر. چرا که تحقق به معنای به حقیقت پیوستن است.در حالی که در این جا سخن بر سر به واقعیت و نه به حقیقت پیوستن  است.

در منظری که تاریخ روند واقع شدن اندیشه اندیشمندان است سرانجام به این وادی ختم میشود که در حقیقت و در اصل  یک رویکرد دینی است وآن اینکه   وجود اندیشه و اندیشمند بر وجود روند تاریخی مقدم  می باشد. بر این پایه توگویی قبل از آغاز تاریخ و برای آغاز تاریخ اندیشه و اندیشمند در خارج  و حومه تاریخ خیمه زده بوده است تا این فراورده ذهن او که اندیشه تاریخ نام دارد و عامه آنرا تاریخ می خوانند روند خود را از سر گیرد.

بهر حال در این منظر چون تاریخ در اصل  و مبدای خود یک اندیشه است- اندیشه تاریخ -  آنگاه برای ادراک اندیشه تاریخ باید تاریخ اندیشه را مطالعه نمود.

به این گونه است که تاریخ اندیشه مبنای شناخت تاریخ و مقدم بر شناخت تاریخ گشته است. همان گونه که مستحضرید این اندیشه و آن اندیشمند همان فلسفه و فیلسوف می باشند که از این راه به استحضار عموم می رسانند که تاریخ فلسفه مبنای کلیه تاریخ می باشد.

لذا از آن جاییکه ادعا این است که در پس هرچیز و مقدم بر هر چیز یک اندیشه نهفته است از همین رو هم بر پایه مقام اساسی و ریشه ایی فلسفه و اندیشه  به هنگام کاوش علت هر چیز گفته میشود فلسفه و حکمت آن چیز در این و آن است.

 الغرض فلسفه وجودی اندیشه گرایی در تقدم اندیشه بر تاریخ است.

ما در ایران امروز اندیشه گرایی را به شکل موسعی داریم و این حالت با حاکمیت ملایان در کشور وخیم تر از گذشته  شده است.

باید توجه داشت از اندیشه گرایی و خرد گرایی هم مدرن ها و هم سنتیون کشور  مورد بهره برداری می کنند. لاکن در یک کشور در حال توسعه و گذاری که  نیمه سنتی و نیمه مدرن است  مرحله  مدرنیته تاریخ چنان مه آلود ودر پس ابرهای تیره و تار پنهان گشته که شهروند معمولی و متوسط  و آرمان گرای ما بطور معمول آرمان گرایی تاریخی خود را با اندیشه گرایی و خردگرایی همراه میکند.

 "در نتیجه از نظر این شهروند متوسط  مدرنیته یک اندیشه - تاریخ - است و اندیشه مدرنیته را لذا باید "متحقق کرد.
.در مقابل برای او اندیشه سنتی مطرح است که کمابیش با اندیشه مدرنیته در چالش می باشد.

در پیاده کردن اندیشه مدرنیته و چالش با اندیشه سنتی است که به عنوان معمار تاریخ مدرنیته شهروند متوسط و متعارفی به تنش و کنش ساختن تاریخ و به زعم او جامعه مدرن می افتد.

در این بناسازی اما موانع متعدی در سر راه او قرار دارند. اول از همه همان قوه اندیشیدن است که عقیده و دین مانع او است. سپس عادت و سنت است. سرانجام خود پروژه اندیشه مدرن است که باید به درستی مهندسی شودو....

همان گونه که شهروند تحصیل کرده و اندیشمند به خوبی میداند و به مشکلات مهندسی اجتماعی و تاریخی واقف است در این راه تنها یک اندیشه و تئوری و فلسفه و... مطرح نیستند. حال دراین پرسش را او مطرح می کند و خود هم پاسخ می دهد که کدام اندیشه را باید به اصطلاح او تحقق بخشید؟

جواب: خرد جمعی.

این همان دمکراسی و ایده آل این شهروند متعارفی است. مراجعه به آرای عمومی و اجماع.

اما برای این منظور او باید پیشتر آگاهی رسانی و اندیشه رسانی کند. او باید اندیشه را- بطور مثال اندیشه مدرنیته - را به میان مردم ببرد. یعنی همان گونه که او معمولا مدعی میشود باید با آموزش عمومی در ارتقاط فرهنگ و آموزش عمومی کوشید.

بدین ترتیب این ها که می بینید آن حال و هوا شهروند امروزی در ارتباط با مدرنتیه است. اصلا کمتر به ذهن این شهروند خطور می کند که مدرنیته به عنوان یک تاریخ بدور از این حرف ها در کشور یک عینیت است.

خیر. او به این عینیت اعتنایی ندارد. مسئله او اندیشه مدرنیته است. اندیشه مدرنیته است که باید عینی شود. این پروسه عینی شدن اندیشه مدرنیته با آن عینیت مدرنیته یکی نیست. و حق هم با او است.

این عینیت مدرنیته یک عینیت تاریخی است اما آن اندیشه مدرنیته تنها یک اندیشه است. یعنی اندشیده شده است. عینیت نیست.

از همیجاست که گفته اند اندیشمندان - بخوان فلاسفه- در هر مرحله تاریخی آن مرحله را تنها اندیشه اند . در حالی که سخن بر سر  روند متغیر تاریخی است.

این روند دینامیک و پویای تاریخی که هرباره اندیشه میشود یک روند عینی است.

در مورد این تاریخ عینی گفته میشود:

 تاریخ روابط اقتصادی و اجتماعی آن شالوده ایی است که تاریخ سیاسی بر آن استوار میباشد.

به این ترتیب تاریخ سیاسی که مبنای اقتصادی و اجتماعی یافت دیگر تنها محدود به تاریخ شاهان نمی شود.

پس تاریخ عینی و تاریخ و نه تاریخ اندیشه و اندیشه است که مد نظر ما در این جاست. این تاریخ به مفهوم واقع شدن هرباره اندیشه نیست.

به عبارت معکوس این آن اندیشه نیست که این تاریخ را پدبد می آورد بل که این آن تاریخ است که این اندیشه را خلق می کند.

پس اجازه دهید ما این اندیشه را به کنار نهیم و به تاریخ بپردازیم که پویاست. و البته با این شعار:

اندیشمندان تاکنون تاریخ را تنها اندیشیده اند در حالی که سخن بر سر تاریخ است.

این تاریخ که در این جا موضوع صحبت ماست را نظر به موضوعیت جستار به اختصار به دو تاریخ اقتصادی- اجتماعی و تاریخ سیاسی منقسیم می کنیم.

در تاریخ شناسی این پرسش در آغاز برای مورخ مطرح میشود:

آیا تاریخ سیاسی تاریخ اقتصادی - اجتماعی را تعیین می کند و یا تاریخ اقتصادی- اجتماعی هرباره تاریخ سیاسی کشور را معین می کند؟

در چگونگی پاسخ به این پرسش هرباره مورخین به دو دسته بزرگ و در عین حال متضاد تقسیم می شوند


  • دسته اول به این نظرند که تاریخ اقتصادی- اجتماعی کشور تاریخ سیاسی آن را معین می کند
  • دسته دوم بر این نظرند که تاریخ سیاسی کشور اساسی است و تاریخ اقتصادی- اجتماعی کشور تابع تاریخ سیاسی آن است

در کشور ما که اندیشه گرایی مسلط است دسته دوم از مورخین در اکثریتند.
 البته نه بر  این اساس که تاریخ سیاسی و به تبع آن سیاست یک اندیشه است. بل که ازآن جهت که کارخانه اندیشه سازی بدنبال یک بهانه است و هستی سیاسی انسان بهترین بهانه ایی است که  بدست او میدهد.

هستی سیاسی انسان که اندیشه شد- به اندیشه مبدل شد  - آنگاه مورخ همان پرسش بالا را دوباره از خود می کند یعنی


آیا تاریخ سیاسی تاریخ اقتصادی - اجتماعی را تعیین می کند و یا تاریخ اقتصادی- اجتماعی هرباره تاریخ سیاسی کشور را معین می کند؟

اما اینبار تقسیم بندی جدیدی بوجود می آید:

  •  دسته اول :هستی اقتصادی- اجتماعی  اندیشه سیاسی را تعیین میکند
  • دسته دوم: اندیشه سیاسی هستی اقتصادی - اجتماعی انسان را معین میسازد

دسته دوم در حقیقت همان اندیشه گرایانی هستند که در بالا از آن سخن راندیم که این بار یک پله پایین تر آمده اند. در پله ایی که در گذشته بودند اساسا کل تاریخ اندیشه اساس تاریخ عینی بود. اما در پله پایین تر به این نظرند اندیشه سیاسی انسان هستی اقتصادی - اجتماعی او را تعیین میکند.

من در این جا به این دسته دوم کاری ندارم. پیرامون این ها به اندازه کافی صحبت شده و میشود. مدنظر من در این عمدتا دسته اول است که مدعی است

  •  دسته اول :هستی اقتصادی- اجتماعی  اندیشه سیاسی را تعیین میکند
این ادعا در واقع شکل پنهان و متاثر شده ایی است از همان  دسته دوم اما نه به آن حدت و شدت. بنابراین اجازه  دهید در این جا تمام توجه مان را معطوف به همین دسته نماییم


مدعیان این نظر که هستی اقتصادی - اجتماعی انسان اندیشه سیاسی او را تعیین می کند برای حقانیت ادعای شان متوسل به ماتریالیسم طبیعی میشوند.
در ماتریالیسم طبیعی رابطه ماده و شناخت موردبحث است. اما اندیشه سیاسی ارتباطی با شناخت هستی اقتصادی- اجتماعی انسان ندارد که برخی آن را یعنی سیاست را در ردیف علم اقتصاد یعنی اقتصادسیاسی قرار داده اند و از روی تشابه اسمی - اقتصاد سیاسی - به این نتیجه رسیده اند که هستی اقتصادی- اجتماعی اقتصاد سیاسی و به ترتیب اولی اندیشه سیاسی را تعیین میکند.

در این آشفته فکری است که چنان که می بینید سیاست در گام اول به اندیشه و در گام نهایی به علم اقتصاد مبدل شده است.

اما فایده این کارچیست؟

این ها در جواب چنین مدعی میشوند:

با انتقاد و شناخت دیالکتیکی از کاپیتالیسم  اندیشه سیاسی پرولتاریا حاصل میشود. این اندیشه مبنایی است که بر پایه آن جامعه و تاریخ آتی ساخته میشود.

ادعای آشنایی است مگر نه؟ ما این ادعا را قبلا هم داشته ایم. بر پایه همین ادعا بود که تاریخ واقع شدن اندیشه اندیشمندان است.

اما با این تفاوت که این بار اندیشه یک اندیشه علمی است. آنها این را سوسیالیسم علمی می خوانند.

سوسیالیسم علمی در واقع بنابر این ادعا همان اندیشه تاریخ است. اما اندیشه ها تاکنون بطور غیر علمی خلق شده اند. من بعد اما سیر تاریخ بر پایه اندیشه علمی است.


از همین رو این اندیشمندان که علمی می اندیشند با داشتن اندیشه علمی تاریخ آتی در پی بنای مرحله عالی انسانی میباشند. اما در این جا این پرسش مطرح است در کجا این اندیشمندان می خواهند اندیشه علمی خودراجامه عمل بپوشانند؟

در ایران! در ایران میتوان تئوری سوسالیسم علمی را پراکتیزه کرد. یعنی اندیشه را به عمل در آورد. اندیشه سوسالیسم علمی نقد دیالکتیکی کاپیتالیسم است. پیاده کردن اندیشه سوسیالیسم علمی یعنی امحای کاپیتالیسم در ایران.

آیا این اندیشه علمی دشمنانی هم دارد؟

بله. مکاتبی مانند لیبرالیسم مطرحند که علمی نیستند. بل که ایدئولوژی کاپیتالیستهاست. این اندیشه ارتباطی با کارگران ندارد.جامعه ایی که منافع کارگر را تامین میکند اندیشه علمی سوسیالیسم است که برپایه نقد کاپیتالیسم توسط مارکس تهیه و تنظیم شده است.

اما خوب این شد همان قصه ایی که فبلسوفان برای ما حکایت می کردند. مگر نه؟

نه. خیر! فیلسوفان تاکنون جهان را فقط آن گونه که می خواستند تفسیر کرده اند. سخن اما بر سر تغییر آن است. اندیشه سوسیالیسم  از زمانی که به یک علم مبدل شد برای تغییر آماده شد. ما می خواهیم جهان نو برپا کنیم و در همه جا و در ایران. و این شدنی است. اندیشه اش وجود دارد. فقط باید پرولتاریا را آگاه ساخت.

----------------------------------------------------------------------------------
خواننده همان گونه که متوجه شده است من تکه های آخری این نوشته را عمدا به شکل مکالمه در آورده ام تا اندیشه گرای که این بار در پوشش سوسیالیسم علمی تبارز می یابد به شکل مستقیم فرصت بیان خود را بیابد.

شما اگر سر و ته این نوشته را به هم مربوط کنید آنگاه متوجه خواهید شد که ما در یک دایره گرفتاریم و همان اندیشه گرایی همان شهروند متعارفی و متوسط است که زمانی با اندیشه مدرنیته و زمانی دیگر با اندیشه سوسیالیسم علمی در حال ور رفتن است.


۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

چرا در منظر مرتجعین تاریخ و مراحل هرباره تاریخی چنین وارونه میشوند؟

چرا در منظر مرتجعین تاریخ و مراحل هرباره تاریخی چنین وارونه میشوند؟

از این وارونه سازی نمونه هایی در زیر می آورم.

مورد اول مربوط میشود به انتقادی که مرتجعین سنتی به مشارکت جامعه کارگری در عصر مدرنیته - یعنی دوره تاریخی جاری در کشور- وارد می بینند.


از دیده سنتی و ارتجاعی  منافع اجتماعی و یا منافع طبقاتی گاه متضادی که در یک عصر تاریخی مطرح می باشند- بطور مثال در مدرنیته و یا در عصر سنتی تاریخ - هریک گویای یک منفعت تاریخی است و به این احتساب منازعات اجتماعی در یک دوره تاریخی بازگو کننده منازعات تاریخی میان نیروهای اجتماعی حائز منافع تاریخی متضاد می باشند.

حال چه عواملی این اندیشه و این بینش تاریخی را در مغز سنتی ها کاشته است بماند. لاکن برپایه این بینش -سنتی از تاریخ - هر مرحله تاریخی صرف نظر از جامعه ها و طبقات درونی که هرباره ممکن است در آن مطرح باشند، دارای یک منافع واحد و همگانی نمی باشد.

بطورمثال رشته هایی که سنتی ها را صرف نظر از روستایی و فئودالی، شهری و کاپیتالیستی و... به هم پیوند می دهد یک منفعت واحد تاریخی نیست.

از این دیده هستی همه این جامعه های سنتی - خواه نامبرده و خواه نام نبرده - که در قرون میانه پدیدار شده اند حول یک محور اقتصادی و اجتماعی در گردش نیستند و  این محور اقتصادی و اجتماعی از دیده سنتی مشخصه عصر تاریخی قرون میانه و هویت دهنده آن نمی باشد.

اما برخلاف رویکرد سنتی برتاریخ از زمانی که این محور اقتصادی و اجتماعی جابجا میشود و از زمانی که محور اقتصادی و اجتماعی جدیدی که موید درجات عالی تر رشد و تکامل اقتصادی و اجتماعی است پدیدار میشود یعنی از زمانی که عصر جدید تاریخی که مدرنیته نام دارد شروع به طلوع کردن می نهد از همان زمان هم تمام جامعه های روستایی و شهری سنتی ، به همراه آن تمامی طبقات درونی این جامعه ها حقانیت تاریخی خود را از دست می دهند.


اما تا آن زمان که تاریخ سنتی معتبر است و تا زمانی که قوای اقتصادی و اجتماعی این تاریخ در حرکت و در حال رشد و نمو است همه آن منازعات طبقاتی، منازعات اجتماعی و منازعاتی که میان شهر و روستا، میان بالایان و میان پایینیان و سرانجام میان این دو باهم صورت پذبر می گردد جملگی در یک ظرف تاریخی مطرح بوده و از همین رو هم تنها حائز یک ارزش و اعتبار تاریخی می باشند و نه بیشتر.

بر این پایه منازعات طبقاتی و اجتماعی عصر قرون وسطی میان نیروهای متضاد تاریخی نیست بل که در چارچوبه یک تاریخ واحد میان نیروهای اجتماعی گوناگون و گرچه متضاد اما دارای منافع واحد تاریخی است که هرباره روی می دهد.


به همین گونه است در عصر مدرنیته در منازعه میان جامعه کارگری و جامعه بورژوازی.

برخلاف نگرش سنتی و ارتجاعی از تاریخ و مراحل هرباره تاریخی و بخصوص در رابطه با مدرنیته منازعات اجتماعی و منازعات طبقاتی که در مدرنیته هرباره آتش آن شعله ور می شود و سپس فروکش می کند مبارزات نیروهای اجتماعی گرچه با منافع متضاد اما با منافع تاریخی واحدی است

این منافع تاریخی واحد و سراسری همان منافع واحد مدرنیته است که در قوای اقتصادی و اجتماعی عصر متبلور می شود. در مدرنیته تا مادامیکه قوای اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و نمو است برحول این محور همه منازعات اجتماعی هرقدر متضاد میان پرولتاریا و بورژوازی تنها برحول منافع واحد مدرنیته است که این دو در آن سهیم هستند.

و تازه از زمانی که انقلاب اقتصادی و رشد و نمو قوای اقتصادی و اجتماعی مدرنیته از حرکت ایستاد یعنی از زمانی که قوای اقتصادی و اجتماعی کشور به چنان درجاتی از رشد و تکامل خود رسید که دیگر هرگونه رشد اقتصادی بی معنی است از همان زمان هنگامه عصر جدید یعنی عصر انقلابات اجتماعی و پایان عصر انقلابات اقتصادی فرا می رسد.

اما تا آنزمان - همان گونه که در مورد عصر سنتی تاریخی هم بازگو شد- یعنی تا زمانی که در مدرنیته انقلاب صنعتی ممکن است و تا زمانی که قوای اقتصادی در پرتو روابط اجتماعی متضاد مدرنیته عملی است تا آن زمان هر گونه منازعات طبقاتی و منازعات اجتماعی میان جامعه و طبقات گوناگون مدرنیته بر حول ارزش های مدرنیته وتصاحب طبقاتی و اجتماعی آن ها میباشد.

و تا آنزمان همه منازعات اجتماعی و منازعات طبقاتی- درون اجتماعی - میان نیروهای نامتجانس و متضاد تاریخی نیست و نمی تواند باشد.

این ها که می گوییم به چه مفهوم است؟

این ها به این مفهوم است که برخلاف رویکرد سنتی و ارتجاعی از تاریخ  ومراحل تاریخی در کشور  هر مرحله تاریخی تا مادامیکه جاری و تا مادامیکه در رشد و نمو است همان منازعات درونی آن بر حول یک منفعت واحد تاریخی در چرخشند.

در این حالت همه این منازعات درونی در یک مرحله تاریخی با همه منافع متضاد اجتماعی و طبقاتی که در آن هرباره مطرح است تنها در حول تصاحب دستاوردهای تاریخی آن دوره تاریخی به سود جامعه و طبقه خود در جریان خواهد بود و مفهوم خواهد یافت.

و همین طور است در دوره ماقبل مدرن و همین طور است در دوره مدرن.

بنابراین نه آن منازعاتی که سنتی ها باهم دارند اعتبارشان از حیطه تاریخی قرون میانه عبور می کند و نه آن منازعاتی که هرباره پرولتاریا و بورژوازی یعنی مدرنها باهم دارند حقانیتش از دایره اعتبار مدرنیته و دستاوردهای تاریخی اش خارج است.

اما در کشوری نظیر ایران که در حال گذار از مرحله سنتی تاریخ به مرحله مدرنیته آن است هرباره آن وحدت های تاریخی است که برحول این و آن محور منافع واحد تاریخی صورت پذیرمیگردد.

برای این منظور و پی بردن به حقانیت این رویکرد تاریخی به سنتی ها ی کشور نگاه کنید.

این سنتی ها برغم همه منافع اجتماعی و یا منافع طبقاتی متضاد و گوناگون اما بر حول یک محور هستی بخش تاریخی یعنی حفظ روابط اقتصادی و اجتماعی به ارث رسیده از قرون میانه کشور و. به این معنا تحفیظ قوای اقتصادی و اجتماعی کهن در کشور باهم متحدند.

برحول همین محور وحدت بخش که مانند ریسمان الهی به آن چنگ زده اند تا متفرق نشوند است که هرباره سنتی های کشور در برابر نیروهای مدرن که به سهم خود از نظر اجتماعی و یا طبقاتی گوناگون و گاه متضاد می باشند وارد صحنه سیاسی کشور میشوند و متحدانه به رویارویی می پردازند و به روابط اقتصادی و اجتماعی مدرنیته نه می گویند.

اتفاقا ازآنجاییکه سنتی های کشور رمز موفقیت خود در حفظ این اتحاد تاریخی کشف کرده اند بر همان پایه است که تمام کوشش خود را در پراکنده نگه داشتن نیروهای مدرن کشور و اتحاد تاریخی شان بر حول منافع واحد تاریخی شان به خرج می دهند

لذا این علتی شده است که از همین ماخذ و منبع سنتی و ارتجاعی  این رویکرد در کشور وسیعا گسترش یافته است که نظر به متضاد و متجانس بودن مدرنیته و نظر به این که منافع طبقاتی و اجتماعی متضادی میان پرولتاریا و بورژوازی در عصر جاری و مدرنتیه در کشور وجود دارد لذا هرگز اتحادی مابین این نیروهای مدرن برحول منافع واحد تاریخی شان - که به سهم سنتی ها وجود ندارد-  شکل  نتواند گرفت.

چرا؟

سنتی در جواب می گوید: چون منافع طبقاتی و منافع اجتماعی متضاد در هر دوره تاریخی موید منافع تاریخی متضاد میان نیروهای اجتماعی و نیروهای طبقاتی است.

عجب!

پس تا این جا ما یک نمونه از وارونه سازی تاریخی به سبک سنتی را داشته ایم و وقتش رسیده به نمونه دیگر آن بپردازیم.

در نمونه دیگر سنتی ها تاریخ را بگونه دیگر وارونه می کنند تا جلو مدرنیته به عنوان تنها مرحله تاریخی برحق  و معتبر در کشور را مسدود کنند.

در این مورد سنتی ها به اصلاحات و تغییرات تدریجی متوسل میشوند. کیست که امروزه که به بیماری کرتینیسم مبتلا نیست دیگر  نداند تغییرات تدریجی و کمی در قوای اقتصادی  و صنعتی کشور  سرانجام به یک تغییر کیفی و یک انقلاب اقتصادی و صنعتی منجر میشود.
و کیست که نداند که همراه با هر مدل اقتصادی یک رابطه اجتماعی همراه است که در تناسب با درجات تکاملی آن قراردارد.  و نداند که در چارچوب این رابطه اجتماعی قوای اقتصادی تا مادام به تغییرات کمی و تدریجی خود ادامه خواهد داد تا این که نقطه زمانی فرا رسد که سطح قوای اقتصادی در اثر یک انقلاب و تغییر کیفی به چنان درجاتی نایل شود که گنجاندن قوای اقتصادی نوین و انقلابی در چارچوب روابط اجتماعی کهن دیگر ممکن نیست.

حال بر پایه این دانستنی ها که دیگر امروزه به سطوح مدارس هم راه یافته  این پرسش تاریخی مطرح است از چه زمانی انقلاب صنعتی و اقتصادی در ایران آغاز شده و از چه زمانی بر پایه قوای اقتصادی انقلابی روابط اجتماعی نوین در سطح کشور روبه توسعه نهاده است؟


به عبارت ساده تر پرسش ما پیرامون آغاز عصر مدرنتیه و پیرامون زمانی است  که از آن تاریخ ایران  از کشور سنتی به کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن  دوپاره شده است؟

به این ترتیب به دومین وارونه سازی سنتی ها که این بار از سوی اصلاح طلبان است نزدیک می شویم.

این ها در رد مدرنیته و در رد آن روابط اقتصادی - اجتماعی و به تبع آن نظام سیاسی که  با این روابط اقتصادی و اجتماعی مدرن در کشور همواره همراه است به ما می گویند که روند تاریخی یک روند از تغییرات کمی به تغییرات کیفی است.

این ها به ما میگویند در نتیجه تغییرات در تاریخ سنتی و مرحله سنتی تاریخ کشور است که مدرنیته و مرحله مدرن تاریخ کشور زاده میشود.

این ها به ما می گویند بطن هر مرحله تاریخی پیشین مانند  آشیانه ایی است که در آن مرحله عالی تر تاریخی درآن مراحل جنینی خود را برای تولد طی می کند. در آن در نتیجه تغییرات کمی به کیفی زاده میشود.

این ها به این ترتیب در رد مدرنیته که آنرا وارداتی و غربی  می دانند از راه بومی کردن روند تاریخی  ما را متوجه این می کنند که مدرنیته در ایران تنها می تواند ماحصل تغییرات تدریجی و کمی در یک فرآیند تاریخی از دل نظام های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی سنتی کشور سر بیرون آورد.

این ها به این ترتیب  مدرنیته ایرانی را پذیرا نیستند. این مدرنیته در منظر سنتی ها ماحصل رشد تدریجی و کمی و لذا یک تحول کیفی حاصله از جامعه ها و نظام های سنتی در ایران نیست.

بطورنمونه اگر خواهان نظام لیبرال دمکراتیک هستید این نظام در نتیجه تغییرات کمی و تدریجی یعنی در نتیجه اصلاحات در نظام سنتی جمهوری اسلامی حاصل می شود.

اگر بطور نمونه خواهان اقتصاد مدرن هستید این اقتصاد در  نتیجه تغییرات تدریجی و کمی در اقتصاد سنتی کشور تحصیل خواهد شد.

اگر جامعه مدرن می خواهید این جامعه های سنتی ایرانی هستند که هرباره باید به تدریج و به کمیت تغییر کنند.

از همین رو در دیده این سنتی ها در ایران تنها یک تاریخ و یک شرایط تاریخی و یک ... است که مفهوم دارد و تاریخ بعدی یعنی مدرنیته تنها در نتیجه همین تاریخ حاصل و کسب خواهد شد و آن تاریخ و جامعه همان تاریخ سنتی است.

این سنتی ها به همین ترتیب مدرنیته، انقلاب صنعتی، عصر روشنگری و رنسانس و.... که همه در غرب صورت  پذیرفته را متعلق به غربی ها می دانند و برای ایران همه این ها  را در چارچوب ایران و تاریخ سنتی ایران مطالبه می کنند.

بنابر این ما در عرصه بومی نه تنها باید از اسکولاستیک در روحانیت شروع کنیم بل که سرانجام به رنسانس برسیم.و.از رنسانس در یک رشد کاپیتالیسم سنتی و مرکانتلیستی که به شکل استعماری و کشور و قاره گشایی همراه بود به عصر روشنگری پای نهیم.  از عصر روشنگری به انقلاب صنعتی بومی وارد شویم. از انقلاب صنعتی بومی به نظام های لیبرال و دمکراتیک روی آوریم و در همه موارد هم دامن سنتی ها و بخصوص نظام جمهوری اسلامی را رها نکنیم که هر جاجتی است از همین امامزاده نصیب ایرانیان خواهد شد.

به غیر از این یعنی وارادت انقلاب. واردات انقلاب صنعتی، واردات تجهیزات و تکنیک و.... و اما اتفاقا درست همین واردات است که اساس کاپیتالیسمی است که امروز همه هستی سنتی ها بر محور آن در چرخش است یعنی در حالی که در سطح ادبیات این سنتی ها به چنین فراز هایی متوسل می شوند درعمل این واردات است که ناف اقتصاد و جامعه های سنتی به آن بسته شده است.

و بر این اساس اتفاقا کسی که در این در میان در حال بومی کردن است و نه در حال تبدیل عمل به فراز های شیرین همین مدرنیته است.

اما بومی کردن نه به سبک "صد سال تنهایی" و با اکتشاف دوباره اختراعات دیگران. این که ما دویاره در پی تغییرات کمی و کیفی اقتصاد سنتی خودمان باشیم تا انقلاب صنعتی و بومی خودمان را داشته باشیم بل که به شکل عملی و به شکلی که باید باشد.


در هر دوره تاریخی تنها یک منفعت واحد و همگانی وجود دارد

در هر دوره تاریخی تنها یک منفعت واحد و همگانی وجود دارد که هویت دهنده آن دوره میباشد. گذر از یک مرحله و آغاز مرحله جدید عبور از همین منفعت واحد و همگانی و دستیابی به منفعت واحد و همگانی جدید است. در اعصار گذار که دو مرحله درکنار هم قرار می گیرند، نظیر ایران کنونی یعنی در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن، هرباره این دو منفعت واحد و همگانی هستند که در تقابل با هم قرار می گیرند.

این منفعت واحد و همگانی در تصور هگل و هگلیان ایده مطلق و یا مرحله ایی از واقع  شدن  اندیشه مطلق و آسمانی می باشد. تاریخ از این منظر تنها اجرای مرحله به مرحله اندیشه مطلق است.

در عوض و در عالم واقع این منفعت واحد و همگانی هرباره در هر مرحله تاریخی به صورت یک رابطه اقتصادی و اجتماعی متظاهر میشود و همین رابطه و تاریخ آن است که پیوسته شالوده ایی می شود که بر آن اساس تمام آن دوره تاریخی انسان بنا می گردد.

از همین رو هم در هر دوره تاریخ بر پایه اصل منفعت واحد و همگانی هرگز دولت - به مفهوم کلاسیک آن یعنی کل نظام اداری- نمی تواند مافوق تاریخی باشد. به این اعتبار پیوسته دولت اعتبار و هویت خود را در چارچوبه همان دوره تاریخی و بر اساس همان رابطه اقتصادی و اجتماعی می یابد و حفظ می کند تا دوره جدید و منفعت واحد و همگانی جدیدی و دولت جدیدی ظاهر شود.

این مفاهیمی را که ما در اینجا در ارتباط با منفعت و هویت واحد در هر دوره تاریخی مطرح نمودیم و سپس آنرا بر اساس روابط اقتصادی و اجتماعی - برخلاف هگلیان که آن را بر اساس اندیشه مطرح می کنند- عنوان نمودیم یکی از کلی ترین تجریداتی است که در این زمینه می توان انجام داد.


اما در واقعیت تاریخی - که این تجریدات بسیار کلی از آن نشات گرفته  و به سان قوانین عام و کلی و تاریخ شمول و برای همه ادوار معتبر،  مصداق می یابد- در مجموع تنوع و تکاثر  به گونه ای است که تجریدات تنها شکل ساده ایی از یک پیچیدگی واقعی است.

از همین رو بزرگترین اشتباه این است که ما در ادامه و بر اساس این تجریدات و ساده کاری تجریدات دیگری را استوار کنیم که انسان را به کلی از واقعیت دور بسازد.


از همین مورد است - اشتباه کاری - مبحث دولت مافوق اجتماعی در ازای دولت مافوق تاریخی .

پایه و اساس دولت مافوق اجتماعی در ازای دولت مافوق تاریخی این اندیشه است که در هر دوره تاریخی بر اساس منفعت واحد و بر شالوده رابطه اقتصادی و اجتماعی واحد تاریخی تنها یک جامعه و تنها یک طبقه موجود است که مظهر حقانیت و حیات و هویت همان مرحله تاریخی است.

بطورنمونه در دوره سنتی- قرون میانه - این جامعه و طبقه قئودالیته  و در دوره مدرنیته این جامعه و طبقه بورژوازی است که مظهر اجتماعی و طبقاتی همان دوره تاریخی است و چون چنین است لذا در این دو دوره تاریخی دولت -  که از پیش از دولت تاریخی به دولت اجتماعی و طبقاتی مبدل شده است - عملا دولت یک طبقه و دولت یک جامعه  و  از این راه دولت در هر دوره تاریخی مبدل به یک دیکتاتوری و همزمان به یک دمکراسی مبدل میشود.

این بینش که در حقیقت منفعت واحد و همگانی بر اساس رابطه اقتصادی و اجتماعی در هر دوره تاریخی را مبدل به وحدانیت طبقاتی و یگانگی اجتماعی کرده است جدا به این نظر است  از آنجاییکه در یک تجرید در هر دوره تاریخی یک منفعت تاریخی و بر همان اساس یک دولت تاریخی  نتیجه شده است، پس توگویی بر همان اساس تجرید هم در عمل تاریخی الزاما یک جامعه و به این مفهوم تنها یک طبقه تاریخی از موجودیت برخورداراست و مابقی یا موجود نیستند و یا اگر موجودند حائز ارزش تاریخی نمی باشند و لذا موجودیت آنها وابسته به موجودیت همان طبقه و جامعه تاریخی است که به عنوان افسر موجودات در آن دوره هم سیادت اجتماعی و هم حکومت سیاسی می کند.

برای فهم این بینش باز گردیم به همان دو مثال تاریخ سنتی و تاریخ مدرن که برای کشوری نظیر ایران که نیمه سنتی و نیمه مدرن است طرح آن چندان بی مورد نیست.

بر پایه این بینش آنگاه خواهیم داشت : در دوره سنتی- این ها از همین رو هم دوره فئودالیته می خوانند -  تنها یک جامعه و به این معنا تنها یک طبقه معتبر تاریخی یعنی همان فئودالیته وجود داشته است. بر این پایه این ها در ادامه مدعی میشوند که دولت در دوره سنتی متعلق به جامعه و طبقه فئودالیته می باشد. از همینجا این ها همان استبداد و دیکتاتوری دولت در دوره سنتی را نتیجه می گیرند و سپس این تئوری شان را ارائه میدهند که در هردوره تاریخی دولت هرگز مافوق اجتماعی نیست و دولت پیوسته به یک طبقه و به یک جامعه در همان دوره تاریخی متعلق است و لذا در هر دوره تاریخی دولت مانند دولت دوره سنتی یک دیکتاتوری طبقاتی است.

باید توجه داشت   از این بینش به دولت سنتی بنگریم دولت سنتی از این رو دولت استبدادی و یک دیکتاتوری است که اجبارا در هر دوره تاریخی دولت یک دولت طبقاتی است. به عبارت این بینش: ما دولت مافوق طبقاتی و مافوق اجتماعی- مافوق یک جامعه - نداریم. براین پایه هر دولتی در هر دوره تاریخی یک دیکتاتوری و یک استبداد است. بنابراین، این که دولت در دوره سنتی استبدادی و دیکتاتوری است پدیده منحصر به فرد تاریخی نیست که مدرنها صدایشان بالا رفته است. چرا که بر پایه این بینش اساسا هر دولتی در هر دوره تاریخی عبارت است از دیکتاتوری آن جامعه و یا آن طبقه تاریخی که در آن دوره تاریخی دارای سیادت اجتماعی است و از راه این سیادت اجتماعی دارای سیادت سیاسی یعنی حاکمیت و دولت تاریخی می شود.

از این که این آب پاکی بر روی دیکتاتوری و استبداد قرون وسطایی ریختن است بگذریم و از این بگذریم که این بینش عملا در توضیح دیکتاتوری و استبداد قرون وسطایی ناتوان است و در عوض آن متوسل به تجریدات کلی پیرامون دولت در هردوره تاریخی می شود تا از وارونه کردن دولت تاریخی به دولت طبقاتی و اجتماعی آنگاه به توجیه استبداد و دیکتاتوری در قرون وسطی بپردازد،  از این ها و نظایرش بگذریم دو مورد است که در برخورد با این بینش بیش از همه توجه به آن مهم است.

اولا بازگشت این ها به ضرورت دیکتاتوری و این بار در جامه دیکتاتوری پرولتاریا است
و دوما این که در عصر مدرنیته این بینش به همان علل گفته شده به این نتیجه می رسد که دولت تاریخی در دوره مدرنیته عملا دولت طبقاتی و عملا دولت جامعه بورژوازی و عملا عبارت است از دیکتاتوری سرمایه بر کار.


ما در برخورد با این بینش هم به مورد اول آشناییم و هم به مورد دوم. اما من در این جا پیش از ادامه مطلب توجه ها را متوجه این نکته اساسی می کنم که ما در برخورد با این بینش با یک دستگاه فکری روبرویم که مسئله در این دستگاه فکری ریشه تر و دارای شاخ وبرگ های بیشتر از این هاست.

بطور مثال این موردی که من در این جا به آن اشاره نمودم  از آن شاخ و برگها و ریشه ها ست.

اجازه دهید قدری بیشتر مطلب توضیح دهم. در قرن میانه بر اساس رابطه اقتصادی و اجتماعی همان دوره تاریخی سرانجام در شهر و روستا جامعه هایی شکل گرفتند که مسئله دولت تاریخی را بیش از پیش مفهوم بخشیدند. دولت در قرون وسطی عملا دولت جامعه فئودالی با حذف جامعه رعایا بود. این خصیصه دولت به ارث رسیده از دوره تاریخی باستان بود که دولت عملا دولت جامعه برده داران و آزادگان بر علیه جامعه بردگان محسوب میشد. جامعه آزادگان اما یک جامعه طبقاتی بود.  یعنی آزادگان به طبقات مختلفه منقسم میشد و پرولتاریا هم بخشی از همین آزادگان فقیر بود که بر گرده بردگان می زیست. شالوده طبقاتی جامعه آزادگان مبنایی بود برای دمکراسی دوره تاریخی باستانی. در نتیجه تغییر و تحولات اجتماعی در روستا و تمرکز همه زمین در دست بزرگ زمینداران جامعه فئودالی جدید شالوده ریزی می شود و بر اساس روابط اقتصادی و اجتماعی جدید دوره تاریخی سنتی آغاز می شود. دولت سنتی که در آغاز دولت فئودالی بود بعدها با پیدایش شهرها در قرون میانه با جامعه های جدید شهری رویارو شد که دولت فئودالی را به مصاف می کشیدند. از همین جا مبحث  جمهوری و دمکراسی از سوی شهروندان در عصر میانه مطرح شد.

اما دولت در دوره سنتی مانند دوره باستان تنها می توانست بازتابنده روابط اقتصادی و اجتماعی دوره تاریخی خود باشد. براساس این روابط اقتصادی و اجتماعی در دوره سنتی دولت خواه در دست جامعه فئودالی و خواه در دست شهروندان و خواه بطور دمکراتیک میان همه آنها عملا یک دولت سنتی  و برای نیازهای اقتصادی و اجتماعی همان عصر بود و نه بیشتر.

از زمانی که بر پایه انقلاب اقتصادی جدید روابط اقتصادی و اجتماعی جدیدی شروع به توسعه و رشد نهاد همان گونه که می دانیم و در کشور ما هنوز جریان دارد دوره جدید مدرنیته پدیدار شد.

دوره جدید تاریخی- مدرنیته - هم مانند ادوار تاریخی پیشین خود تنها موید یک رابطه اقتصادی و اجتماعی تاریخی و تنها بازگو کننده یک منفعت واحد تاریخی بود و است.

در این دوره همان گونه که می دانیم تنها یک جامعه و یک طبقه از موجودیت برخوردارنیست. بر این پایه و بر اساس دولت تاریخی ، دولت مدرن تنها بازگو کننده منفعت واحدی است که در مدرنیته مطرح است.

بر پایه نظریه دولت تاریخی، دولت مدرن نمی تواند دولت مافوق تاریخی باشد اما  نظر به تعدد اجتماعی  می تواند دولت مافوق اجتماعی و به این معنا مافوق طبقاتی باشد.

مفهوم دولت تاریخی این است که دولت مدرن دولت روابط اقتصادی و اجتماعی عصر خود است. اما این روابط اقتصادی و اجتماعی واحد  در مدرنیته در اشکال اجتماعی متضاد  متظاهر میشود.

در مدرنیته نه تنها جامعه کارگری بل که جامعه سرمایه- به این مفهوم کاپیتالیسم در مدرنیته -  هر دو بطور همزاد اما بطور نامتجانس مظاهر یک منفعت واحد تاریخی و نمود های یک رابطه اقتصادی و اجتماعی واحد می باشند .

در مدرنیته هرباره دولت نماینده سیاسی همین رابطه اقتصادی و اجتماعی واحد است.

از این زاویه به مدرنیته بنگریم هیچ الزامی در این نیست که دولت تاریخی مانند دوره باستانی و یا مرحله فئودالیته از دوره سنتی  الزاما دولت یک جامعه و یک طبقه باشد.

به عبارت دیگر از این زاویه اگر به مدرنیته بنگریم دولت در مدرنیته الزامی نمی بیند که بی چون و چرا دولت جامعه بورژوازی باشد.

اما بر عکس بینشی که دولت تاریخی را به دولت اجتماعی و دولت طبقاتی مبدل می کند ناگزیرا به این نتیجه شوم می رسد که در مدرنیته - که در ایران جاری است - دولت باید در دست جامعه بورژوازی و در دست طبقه بورژوازی باشد.

او از وحدانیت منفعت تاریخی و دولت تاریخی همان گونه که توضیح داده شد و در این تکرار می شود هرباره تنها دولت طبقاتی و دولت یک جامعه را می فهمد که در آن دوره تاریخی مطرح است.

از همین روست که پیروان این بینش در برخورد به مدرنیته از پیش به دو دسته تقسیم شده اند


  • دسته اول در عصر مدرنیته برای پرولتاریا و جامعه کارگری در عصر مدرنیته حائز هیچ نفش مستقل سیاسی نیست.پرولتاریا یعنی جامعه کارگری در عصر تاریخی نسبت به دولت تاریخی و دولت مدرن حائز هیچ حقی سیاسی نیست. دولت تاریخی، دولت جامعه و طبقه بورژوازی است. دمکراسی درمدرنیته دمکراسی جامعه بورژوازی و طبقات درونی آن است. او از همین رو عصر مدرنیته را عصر بورژوازی می نامد. عصر بورژوازی از این منظر همان عصر جامعه بورژوازی و طبقاتی درونی آن است که سیادت اجتماعی دارد و از راه این سیادت هم بطور اتوماتیک دارای حاکمیت وسیادت سیاسی یعنی دولت تاریخی میشود. این ها وظابف پرولتاریا در دوره مدرنیته را به تشکلات سندیکایی  و دوری از سیاست و دولت بورژوازی محدود می کنند. این دسته اما فراموش می کند- این فراموشی هم محصول همان بینش کلی که در بالا توضیح داده شده و این تنها یک محصول و یک فراکسیون و نمود از آن بینش کلی است- جامعه کارگری در مدرنیته یعنی پرولتاریای بالنده همان قدر در منافع واحد تاریخی مدرنیته شریک است که جامعه بورژوازی  در آن منافع سهیم است. این دسته اما فراموش می کند در هر دوره تاریخی تنها یک منفعت واحد تاریخی از موجودیت برخوردار است که میان جامعه های همان دوره هرقدر نسبت به هم متضاد و نامتجانس تقسیم میشود. به عبارت دیگر این دسته از نظر دور می دارد که پرولتاریا بودن در مدرنیته همانقدر مدرن است که بورژوازی بودن در مدرنیته مدرن محسوب میشود. اینها هر دو از محصولات این دوره تاریخی یعنی مدرنیته بوده و حیاتشان را مدیون همان روابط اقتصادی و اجتماعی واحدی هستند که شاخص و هویت دهنده مدرنیته میباشد. نظر به همین در مدرنیته تا مادامیکه کارگری کردن وجود دارد جامعه بورژوازی خواه خصوصی باشد و خواه دولتی کاپیتالیسم در مدرنیته به حیات خود ادامه میدهد. این دسته می داند که در عصر تاریخی مدرنیته تنها یک منافع تاریخی وجود دارد. اما نمی داند که پرولتاریا برغم تضادش با جامعه بورژوازی در این منافع عصر شریک است.

  • دسته دوم اما  از همانجایی شروع می کند که دسته اول شروع میکند یعنی جامعه کارگری در مدرنیته دارای منافع تاریخی نیست. دسته دوم اما برخلاف دسته اول به مرحله عالی تر تاریخی و منفعت واحد آن و به تبع آن به روابط اقتصادی و اجتماعی آن دوره تاریخی  نظرها را اشاره مید هد. منافع تاریخی و روابط اقتصادی و اجتماعی مرحله عالی تر تاریخی که پس از مدرنیته مطرح است  نه جامعه کارگری و نه جامعه سرمایه داری را برسمیت میشناسد. از منظر منافع واحد تاریخی این دوره عالی تاریخی  و بر اساس روابط اقتصادی و اجتماعی این دوره نه کارگر معنی دارد و نه سرمایه دار. در این دوره دولت تاریخی از موجودیت برخوردار نیست. این جاست که ما اگر منفعت واحد این دوره تاریخی را منافع حقا تاریخی جامعه کارگری بدانیم آنگاه بر پایه منافع حقا تاریخی جامعه کارگری منافع تاریخی جامعه کارگری در اضمحلال جامعه کارگری و به تبع آن جامعه سرمایه داری است. در پرتو این منافع حقا تاریخی کارگری سهیم بودن کارگران در منافع تاریخی مدرنیته تنها به صورت منافع قابل تقسیمی برای دستیابی به منافع عالی انسانی مفهوم می یابد و قابل توجیه است. معمولا از این رو از منافع آنی و منافع آتی جامعه کارگری سخن به میان آمده است. براین پایه منافع آنی تاریخی قابل تقسیم و منافع آتی غیرقابل تقسیم است. منافع آنی در روابط اقتصادی و اجتماعی مدرنیته و با حفظ جامعه کارگری و برای بهبود موقعیت آن و منافع آتی در اضمحلال جامعه کارگری تامین میگردد. همان گونه که می دانید و در بالا هم مرتب تکرار شده است در هر دوره تاریخی هرباره تنها یک منفعت واحد تاریخی است که معتبر است و عمل می کند. بطور مثال در دوره مدرنتیه جامعه کارگری دارای دو منافع تاریخی نیست که هردو همزمان عمل کند. این که منافع آتی در کنار منافع آنی مطرح است این به مفهوم این نیست که هردو منافع حائز اعتبار و حقانیت تاریخی میباشند. از همینجاست که اختلاف با دسته دوم شروع میشود. در دوره ایی که مدرنیته  و منافع قابل تقسیم و منافع آنی کارگری مطرح است منافع آتی و غیر معتبر تاریخی را به هر نحو با منافع تاریخی مدرنتیه به تصادم کشانیدن وجه ممیزه این دسته دوم است. از همینجاست که این مبحث با دسته دوم در می گیرد پایان مدرنیته و آغاز عصر پسا مدرن را بر چه پایه ایی ارزیابی کرده اند؟ بر چه پایی به این نظرند که دوره جدیدی از روابط اقتصادی و اجتماعی در کشور که به پسا مدرن مشهور است آغاز گزدیده است؟ بر پایه چه فاکت هایی به این نظرید که عصر روابط اقتصادی و اجتماعی مدرنیته در ایران که هنوز در حال شکل گیری است شکل نگرفته به پایان خود رسیده است؟ اما ما در برخورد نزدیک تر با این دسته - دسته دوم - بیشتر پی بریم که مبنای حرکت این دسته فاکتها عینی اقتصادی و اجتماعی از اتمام فرآیند مدرنیته در کشور نیست بل که همان مبانی است که در آغاز به آن بیان شد. به عبارت دیگر بر اساس مبانی ذکر شده دو دسته از یک بینش کلی و اشتباه آمیز پدیدار شده اند که یکی بطور مطلق به وابسته بودن جامعه کارگری به جامعه بورژوازی می اندیشد و دسته دوم در عوض به همان علل خواهان گسست ارادی جامعه کارگری از بورژوازی و آغاز عصر جدید تاریخی است. دسته اول اگر با اشاره شداد و غلاظ به روابط اقتصادی و اجتماعی مدرنیته از آن راه جامعه بورژوازی را به صاحب و آقای مطلق این عصر تبدیل می کند بطوری که پرولتاریا در آن صاحب هیچ سهمی نیست، آنگاه دسته دوم ضمن پذیرش این آقایی مطلق تن به چنین بردگی نداده و آزاد منشانه و آقا منشانه در پی پیروی از منافع آتی کارگری است.

در این جا و به عنوان نتیجه است که باید گفت این دو دسته درواقع امر دو روی یک سکه اند. خواه دسته اول و خواه دسته دوم هر دو از یک منبع اشتباه آمیز ناشی میشوند.

توضیح ماهیت این منشای واحد، ریشه ها و شاخ و برگهای آن وظیفه این جستار بوده که در بالا سعی نمودم تا حد توان در تدقیق آن بکوشم.


۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

لیبرال دمکراسی کارگری یعنی چه؟


لیبرال دمکراسی کارگری یعنی ما کارگران با لیبرال دمکراسی و با جمهوری دمکراتیک و با مردم سالاری و آزادی برای ایران همراهیم و البته و صد البته از این لیبرال دمکراسی سیاست کارگری خود را درروند تاریخی اش تازمانیکه که اعتبار دارد، برای ارائه داریم.

 این یعنی ما جناح کارگری و سوسیال ، لیبرال دمکراسی هستیم. این یعنی  ما در طول این مرحله تاریخی در کشور در  اصول آزادی خواه و دمکراتیم اما در راه مان بی آنکه از این اصول تخطی کنیم کارگریم و راه کارگری برای اجرای این اصول تخطی ناپذیر تاریخی  داریم.

 این یعنی در مبارزه بر علیه دشمنان آزادی و دمکراسی و دشمنان تاریخی  در ایران باید بر کارگران به عنوان یک نیروی اجتماعی لیبرال دمکرات تکیه شود و ما از ستون های اصلی آنیم و حاضر به سازش با دشمنان تاریخی آزادی و دمکراسی در ایران نیستیم.

 از نظر ما این دشمنان تاریخی عبارتند از: در شهر کاپیتالیسم سوداگر و در روستا روابط اجتماعی و اقتصادی متحجر. ما حیات خود و بالندگی خود را در فرجام انقلاب صنعتی دیده و در طول این فرآیند که لیبرال دمکراسی به عنوان یک نظام سیاسی  آنرا همراهی می کند، به عنوان بخش فعال این نظام  پیوسته بر خواسته ها و حقوق کارگری پای خواهیم فشارد.

 به عبارت کلی لیبرال دمکراسی کارگری یعنی شرکت فعال کارگران و احزاب و تشکلات کارگری درروند انقلاب سیاسی و اقتصادی در تمام عرصه های سیاسی و اجتماعی کشور. ما در تمام مراحل جناح چپ و رادیکال انقلاب و پیرو حرکت به پیش و بدون سازش خواهیم بود و باقی خواهیم ماند.

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

کدام این دو رژیم اصلاح پذیرند : سلطنت مطلقه اشرافی یا ولایت مطلقه آخوندی؟

بعضی از پرسش ها از پیش یک انحراف را در خود برنامه ریزی کرده دارند.  نمونه ایی عرض می کنم. بطور مثال این پرسش:

 از راه های شناخت زیر کدام راه منجر به معرفت خواهد شد:

  • راه عرفان
  • راه عقل و فلسفه
  • راه علم و تجربه
ظاهر پرسش بسیار آراسته است. نظیر پرسش جستار ما: کدام این دو رژیم اصلاح پذیرند : سلطنت مطلقه اشرافی یا ولایت  مطلقه آخوندی؟

از توضیح نمونه ایی که آوردم آغاز می کنیم و سپس بر همان اساس به ادامه جستار می پرداریم.

پرسش نمونه در بردارنده یک نقض اساسی و از پیش برنامه ریزی شده میباشد. در این پرسش نوع شناخت یعنی شناخت بر جهان غیر مادی از قلم افتاده است. در واقع باید پرسش بدین گونه تنظیم میشد: از راه های شناخت بر جهان غیر مادی که در زیر آمده کدام راه  به معرفت برآن منجر خواهد شد.

در این شکل تنظیم پرسش از پیش مشخص است کدام شناخت مد نظر می باشد و برآن اساس این راه ها که اسامی اش در پی خواهد آمد به کدام معرفت اختصاص دارند.

اما چون چنین نیست و چون بسیار کلی مطرح شده است از همین رو هم پاسخ دهنده به یک درد سر بزرگ در پاسخ بدان دچار خواهدشد.

فرض کنیم او پیرو راه شناخت علمی و تجربی باشد و در هوا خواهی آن بنویسد. در عالم مادی این بدیهی و طبیعی است که آدمی از عرفان به عنوان راه شناخت نگوید. اما همان قدر بدیهی و طبیعی که در رابطه با عالم غیر مادی آدمی از راه عرفان سخن به میان بیاورد.

اما از آنجاییکه پرسش بسیار کلی است  از همین رو پاسخ دهندگان بیهوده در مقابل هم قرار می گیرند و حاصل این بیهودگی هم اغتشاش است و اغتشاش.

حال در مورد پرسش این جستار یعنی: کدام این دو رژیم اصلاح پذیرند : سلطنت مطلقه اشرافی یا ولایت مطلقه آخوندی؟ هم به نحوی به همین شکل اغتشاش برانگیز است.

این پرسش شما را ازپیش در یک دایره تنگی که خود از پیش تعیین کرده است یعنی انتخاب سلطنت مطلقه اشرافی و ولایت  مطلقه فقیه قرار می دهد. در همین دایره تنگ است که در برابر شما دو راه اصلاح و راه سرنگونی از پیش قرار دارند.

از سوی دیگر به زمینه ایی توجه بفرمایید که این پرسش به این نحو در آن مطرح است: یعنی کشوری که در آن در نتیجه سرنگونی سلطنت مطلقه ولایت مطلقه برسر کار آمد که در آن اوضاع به مراتب نه تنها بهبود نیافت بل که خراب تر هم شد.

یعنی در بر بستر چنین زمینه ایی که انقلاب در جهت بهبود و اصلاح نظام سیاسی و اجتماعی کشور نبود بل که برعکس برخلاف آن در جریان داشت از شما می پرسند براستی کدام وضعیت بهتربود اگر شما می آمدید سلطنت مطلقه را اصلاح می کردید و یا این که حالا بدنبال اصلاح ولایت مطلقه فقیه باشید؟


این جاست که آدم متوجه میشود  هم پیروان مطلق اندیش نظام پیشین و هم پیروان مطلق اندیش نظام ولایت کنونی از یک منشاء مطلقه و استبدادی به مسائل کشوری و لشکری برخورد می کنند و براستی بر این پایه کلیت کشور را بی آن فرصتی به مردم بدهند میان خود تقسیم کرده اند و به این ترتیب کلیت منازعات سیاسی و حکومتی کشور خلاصه و محدود میشود میان شاه سالاری و ملاسالاری و نه بیشتر.

در عوض من می پرسم مگر کار مردم و مردم سالاری در این خلاصه شده است که مرتب میان این نظام مطلقه و آن نظام مطلقه به فکر انقلاب و اصلاح بسود این و آن باشند؟ مگر این مردم کار بهتری و انتخاب بهتری که همان مردم سالاری باشد ندارند؟

اگر دارند پس آنگاه دست اندرکاران مردم سالاری بیایند و بنشینند پرسشهایی را مطرح کنند که در پاسخ به آنها مردم و مردم سالاری گامی به جلو بتواند بردارد.

در سالگرد پیروزی انقلاب محافظه کارانه بامورد است این پرسش ها و یا نظایرآنها را مطرح کنیم


  •  چرا در هنگامه قیام سراسری علیه نظام مطلقه سلطنتی،  انقلاب نیروهای ترقی خواه در سایه سنگین وشوم انقلاب محافظه کاران در نیمه راه باقی ماند و ییروز نشد؟

  • علت شکست انقلاب ترقی خواهان و پیروزی انقلاب محافظه کاران در چه عوامل اجتماعی سیاسی و.. در کشور نهفته است؟
  • چرا مردم سالاری، ترقی خواهی و انقلاب صنعتی قادر نشد در قیام سراسری بر روند اوضاع چیره شود؟
  • موقعیت کنونی این نیروها و شانس پیروزی شان در انقلاب آتی به چه گونه است؟
  • .........................................................................................
  • ..............................................................................


۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

انسان ها جهان دیگر و خدا را هریک به سبک خود تفسیر می کنند

گرچه جهان غیر مادی را  هرکس به سبک خود تفسیر می کند و به این گنوستیک  می گویند- موضوع مبحث این جستار- لاکن در آغاز باید به یک تقسیم بندی بنیادین توجه داشت و آن این که دو گروه انسان دیگر هم به غیر از گنوستیک ها هستند که یکی از آنها بنام آگنوستیک و دیگری آتئیست به موضوع جهان غیر مادی برخورد خاص خود را دارند که ذکر آن ها در آغاز بی فایده نیست.

تقسیم اولیه در واقع میان تئیست ها و آتیست هاست یعنی میان باورمندان به جهان غیرمادی و ناباوران به جهان دیگر. در حالیکه باورمندان - که به اختصار از این واژه استفاده می شود و منطور همان باورمندان به جهان غیر مادی است - پیرو نظریه دو جهان موازی هستند در عوض ناباوران به این نظرند که نظریه دو جهان موازی یک باور بیش نیست و تنها یک جهان مادی از موجودیت برخورداراست.

این در واقع اولین و بنیادی ترین تقسیم بندی است.

از این تقسیم بندی اولیه میان باورمندان و ناباوران بگذریم در مرحله دوم به یک تفسیم بندی میان باورمندان بر می خوریم. مومنین و باورمندان به دو دسته  نقسیم میشوند و این دوسته در واقع بنیادی ترین تقسیم بندی میان گروه باورمندان می باشد

1- گنوستیک ها
2-آگنوستیک ها


مبحث ما در این جا آگنوستیک  نیست. اما آگنوستیک ها آن دسته از باورمندان به جهان غیر مادی می باشند که برخلاف گنوستیک ها به این نظرند که جهان غیرمادی قابل شناخت نیست.

در عوض در نظر گنوستیک ها انسان قادر به دست یابی بر معرفت و شناخت از جهان دیگر می باشد.

چون مبحث ما پیرامون گنوستیک می باشد لذا از پایه ترین تقسیم بندی میان گنوستیک ها شروع می کنیم.

بنیادی ترین تقسیم بندی در میان گنوستیک از این قرار است:

راه شناخت برجهان غیر مادی بر سه نوع است:


  • راه عرفانی، احساسی و قلبی
  • راه عقلی و فلسفی
  • راه علمی و تجربی


منازعه ایی که میان گنوستیک ها بر محور این راه ها وجود دارد معرف حضور خوانندگان می باشد. من در این جا در پی این نیستم وقت را صرف توضیح این راه ها بنمایم. در این باب فقط توجه ها را جهت یادآوری به این نکته جلب می کنم که حوزه مبحث ما گنوستیک و شناخت جهان غیر مادی است. لذا باید دایره اعتباری این مبحث که معرفت به جهان دیگر است توجه را معطوف داشت.


از نظر من در دایره گنوستیک یکی از بنیادی ترین نکته رابطه انسان با جهان دیگر و با خداست.

چون ما در دایره گنوستیک می باشیم گنوستیک ها بر این نظرند که معرفت بر جهان دیگر از طریق یکی از راه های سه گانه ذکر شده در بالاممکن است.

به این سه راه در واقع می گویند اکتساب ایمان از راه قلب، عقل و یا علم.

من در این جا از کنار راه ها عقلی و علمی کسب ایمان و معرفت می گذرم و توجه ام را به راه عرفانی و احساسی و قلبی معطوف می کنم.

در راه عرفانی معرفت و شناخت جهان دیگر- الهیات عرفانی - به ارتباط مستقیم انسان با خدا تکیه می شود. در ارتباط مستقیم فرد با جهان دیگر و خدا است که عرفان به این نظر است هر فرد به ایمان و معرفت دست می یابد.

بنابراین اجازه دهید ما توجه مان را به همین مرتبه مستقیم ارتباط معطوف داریم.

همان گونه که پیداست حاصل این ارتباط مستقیم معرفت انسانی از جهان دیگر و ایمان است. چون در این جا سخن از ارتباط مستقیم است لذا هر انسانی در رابطه خاص خود به ایمان و معارف لازمه اش دست می یابد ولذا هر کس به شکل خود جهان دیگر را تفسیر می کند.

باید توجه داشت در این جا معرفت انسانی و ایمان ماحصل ارتباط مسقیم و ماحصل برداشت انسانی است. یعنی به عبارت دیگر فعل ارتباط  بر  معرفت  مقدم است.

در چنین حالتی تفسیر و هرمنوتیک جدا از ارتباط مستقیم نیست بل که ماحصل ارتباط مستقیم و همان معرفتی است که در نتیجه آن حاصل میشود.

برای این که حساسیت مطلب را خاطر نشان کرده باشم توجه ها را به این نکته جلب می کنم ما در این سطح از بحث در بنیادی ترین مرتبه یعنی ارتباط مستقیم فرد با جهان دیگر و خدا قرار داریم.

بنبابرین به این مرتبه بنیادین و اهمیت آن در کسب معرفت و ایمان از جانب انسان توجه بفرمایید.

در این مرتبه ایمانی و معرفتی هر انسانی به شکل انسانی خود به معرفت و به تفسیر جهان دیگر می رسد و به قولی الهیات خاص خود را دارد.

در این مرتبه هرمنوتیک همان ارتباط مستقیم انسانی برای کسب ایمان و معرفت است.
نظر به موضوع یعنی جهان غیر مادی  و خدا بدیهی است که در این هرمنوتیک  هر تفسیری و هر معرفتی و هر ایمانی و هر ... با تفسیر ، معرفت ، ایمان و.. دیگری فرق دارد.

از این جاست که می گویند هر ایمان و هر معرفت و هر تفسیر از خدا و جهان دیگر برداشت و نظر شخصی همان فرد  می باشد و لاغیر.

پس این نظر ها، برداشت ها، تفسیر ها، معرفت ها و ایمان ها و عقیده ها ...همه حکم و اعتبار شخصی و فردی از موضوعی بنام جهان دیگر و خدا دارند و لاغیر.

همین خصیصه است که باعث می شود که به تفسیر، معرفت، عقیده و ایمان و.. این ویژه گی را اعطا کند که ما معمولا می شناسیم یعنی همانی که در چنین مواقعی  در واکنش ابراز می داریم: خوب. این نظر و برداشت و تفسیر شما ست.

در حقیقت بن مایه عرفان اصیل هم همین است: خوب. این نظر و معرفت و برداشت و تفسیر خاص شماست. اما من به یک نظر و باور و برداشت دیگری هستم.

توجه داشته باشید در مرتبه ارتباط مستقیم و مرتبه معرفت و تفسیر انسان خود مفسر و عارف و خود در پی ایمان و شناخت می باشد.

در این مرتبه انسان خود بدنیال معارف الهی است.

شما این مبحث را داشته باشید و حال سعی کنید این عرفان اصیل را با یک عرفان کاذب و دروغینی مقایسه کنید که در یک مرتبه پایین تر از این مرتبه بنیادین جاری و مطرح است.

برای تفهیم مرتبه پایین تر از این مرتبه بنیادین توجه ها را جلب می کنم به حالتی که اگر قرار به این شود که فردی از افراد انسانی مقام و فعل ارتباط مستقیم با جهان دیگر را حقی بداند که تنها خاصه خود اوست. یعنی دیگر انسان ها را از توان ارتباط مستقیم محروم کند. به عبارت دیگر تنها اوست که پیامبر است. تنها اوست که قادر به دست یابی به معرفت و ایمان است. و مابقی تنها از راه او قادرند به معارف و ایمان دست یابند.


به این می گویند مرتبه ارتباط غیر مستقیم و از راه واسطه و پیامبر. این مرتبه از مرتبه ارتباط مستقیم و غیر واسطه و بدون پیامبر در رده پایین تری قرار دارد.


در همان مرتبه مستقیم بود که می گفتند چون معرفت و ایمان راه رستگاری و آزادی و رهایی انسان از یوغ جهان مادی است لذا اگر دین ندارید آزاده باشید. یعنی اگر مراتب پایین تری را که بنام دین و پیامبری و از این حرفها معتبرند  را قبول ندارید حداقل رسم وآیین آزادگی را از دست ندهید مومن باقی بمانید.

به این طریق می خواهم توجه ها را معطوف به این کنم که اهمیت عرفان اصیل در تکیه بر همین مرتبه بنیادین و مرتبه بی دینی  و یا ماقبل دینی بود.

به این معنا عرفان اصیل حائز جایگاه بنیادین بود و خود را معطوف به ارتباط مستقیم، بی واسطه و راه کسب ایمان و معرف انسان از جهان دیگر می نمود که در آن  هر  فرد خود مفسر و  خود به تنهایی عارف است.

اما برعکس در مقابل این عرفان اصیل  و بنیادین عرفانی دیگری وجود دارد که در مرتبه آغازین و ارتباط مستقیم مطرح نیست بل که در مرتبه دینی ودر مرتبه پایین تر.

عرفان درمرتبه دینی که آقای سروش هم در هرمنوتیک شان مطرح می کنند انسان را مواجه با معارف دینی از پیش داده شده از سوی اشخاص دیگر می کند.

در این عرفان و هرمنوتیک و ... انسان  در ارتبط مستقیم  با جهان دیگر نیست  بل که  در مواجهه  با معارف دینی و مثلا اسلامی است که از پیش در یک ارتبط مستقیم  و در یک مرتبه بنیادین از سوی دیگر افراد حاصل شده است.

از همین رو این هرمنوتیک وظیفه انسان را تفسیر همین معارف مکتوب و غیر مکتوب می کند که به دست او رسیده است.

همان گونه که عرفان آقای سروش هم مرتب تکرار می کند هر انسانی در تفسیر معارف انسانی و از جمله قرآن دارای برداشت و تفسیر خاص او ست.

و از همین جاست که این عرفان دینی و عرفانی که در مرتبه های پایین تر مطرح است همان قواعدی را که انسان در مرتبه بنیادین و در مرتبه ارتباط مستقیم داشته را وارد مرتبه تفسیر معارف دینی و قرآنی می کند.

بر طبق این قواعد آنگاه هر انسانی در مواجهه با معارف دینی و قرآنی برداشت   و تفسیر و معرفت خاص خود را دارد که در واقع نظر اوست.

توجه کنید با یک جایجایی رتبه در عرفان از عرفان بنیادین به یک عرفان نازل تر و دینی - بطور مثال اسلامی - همه چارچوبه ها در هم  می ریزد.

در عرفان اصیل و بنیادی هدف رساندن هر انسان به مقام آزادگی، رستگاری از راه ارتباط مستقیم و بدون واسطه بود. در این عرفان هر انسان حائز تفسیر و معرفت و.. خاص خود از جهان غیر مادی است و این نظر به موضوع هم طبیعی و بدیهی است.

اما در عرفان مبتذل و دینی این دین و این معارف دینی است که موضوع تفسیر و معرفت انسانی است. در این عرفان این معارف دینی  و کتابی و سنتی است که هر انسان برداشت و تفسیر خاص خود را از آن دارد و لذا نظر به موضوع این یک امر بدیهی و طبیعی نیست.

علتش ساده است. این که ما بگوییم معارف دینی و کتابی و سنت ها  همان قدر تفسیر بردار و همان قدر شخصی و همان قدر متنوع اند که معارف و تفاسیر انسانی از جهان غیر مادی متنوع و متکاثر است یک کذب محض است.

بطور مثال قرآن ، انجیل، تورات و... و بی شماری از معارفی که بر همان اساس نوشته اند وبه شکل سنت به ما منتقل کرده اند چیزهایی نیستند که گفته شود تفسیربردارند و لذا در معرفت به آن نمی توان به نفطه نظر واحدی رسید. چون این کتب آسمانی در حقیقت تنها یک برداشت و تفسیری فردی از موضوع جهان دیگر و خدا می باشند که به روش تحقیر انسان ها و به روش نادیده انگاشتن حق انسان های دیگر در داشتن تفسیر آزاد خود از موضوع به آنها تحمیل شده اند.

پس همان گونه که می بینیم هرمنوتیک عرفان مبتذل و دینی  متوجه آن معرفتی است که این معرفت خود حاصل یک تفسیر و یک هرمنوتیک مستقیم و از پیش داده شده میباشد و کار این هرمنوتیک دینی آنگاه تنها در اداراک همین معارف دینی و از پیش تعیین شده خلاصه میشود.

بطور نمونه این محمد، عیسی و موسی و ...اند که از قبل معارف و تفاسیرشان از جهان دیگرو خدا را کسب نموده ومنتقل می نمایند و مابقی انسان ها مانند گوسفندان به دنبال این ها راه افتادند و  لذا کارشان در تفسیر و ادراک معارف و تفاسیر این ها از موضوع خلاصه میشود.

جالب در این جا ابداع آقای سروش و هرمنوتیک ایشان است که مدعی است که در مرتبه دینی و در مرتبه ارتباط  غیر مستقیم  هر فرد برداشت و تفسیر خاص خود را از معارف دینی و از پیش تعیین شده را  دارد و از همین رو رسیدن به یک نظر واحد ممکن نیست و حتی نباید خواسته شود چرا که این برسم آزادگی و عرفان نیست.

بنابراین اگر روزی رسم رستگاری و به این معنا آزادگی و رهایی از جهان مادی در بنیادی شکل در رهایی از ادیان و مذاهب و تنها در تکیه بر برداشت و تفسیر و هرمنوتیک شخصی خلاصه میشد  در کشور ما از راه ابتذال عرفان و ادغام آن در دین اسلام و سپس در مذهب شیعه و تبدیل به یک عرفان اسلامی و عرفان تشیع مبدل به هرمنوتیک معارف اسلامی و قرآنی و... و از پیش تعیین شده مبدل می شود.

در عرفان اصیل غرص رهایی انسان ها از ادیان و مذاهب و منازعات و تصادمات بی پایان آنها و هدایت انسان ها به بنیادی ترین مرتبه در حوزه معرفت و ایمان به جهان دیگر یعنی باورمندی شخصی و مستقیم اما در در عرفان دینی هدف مسخ عرفان اصیل و تبدیل آن به شاخه ایی و زیر مجموعه ایی از کلیت دینی است.

باید توجه داشت که ما در کشور مان حرکتی را که با هدف اعطای این عزت به انسان که در حوزه باور و ایمان خود تمام مسئولیت را بعهده گیرد یعنی عرفان اصیل بوده ایم.

این حرکت  که با روشن دلی و روشن ضمیری  همراه است مقدمه همان آزادی خواهی اجتماعی که بعدها در مرحله انقلاب صنعتی مطرح میشود.

تا زمانی که انسان ایرانی به این روشن ضمیری در حیطه باور و ایمان به جهان دیگر نرسیده باشد هرگز مرحله بعدی یعنی آزادی خواهی اجتماعی و احترام به حقوق فردی یکدیگر ممکن نمی شود و یا به سختی ممکن خواهد شد.


۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

گزینش رئیس دولت کشور از میان کارخانه داران کشور!

با طرح ضرورت گزینش رئیس دولت از میان کارخانه داران کشور که به این شکل  فاحش مطرح میشود در پی آنم که نگاه ها را متوجه این موضوع کنم که کشوری که راه صنعتی کردن طی می کند نیازمند به مدیرانی  دردآشنا ، و مدیرانی است که از دل روابط اجتماعی و اقتصادی کشور سر بیرون آورده و به هر حالت بدور از مکتب ها، ایدئولوژی ها، ... می باشند.

البته و صد البته برای این منظور این که این مدیر سیاسی   الزاما از کارخانه داران و مدیران صنعتی باشد  منظور نظر نیست. من این را عمدا برای این برگزیده ام که به نگاه جهتی داده باشم.

در یک نظام انتخاباتی و دمکراتیک روسای اجرایی و دولتی از طریق مردم انتخاب خواهند شد و تعیین از پیش آنها از این و آن دسته اجتماعی بی هوده است.

لاکن گذشته از این ، مهم هرباره  این است به ضرورت هایی بیاندیشیم که کشور ما در راه صنعتی کردن به آن احیتاج دارد.

در این مسیر پایه ترین ضرورت ها حضور نیروهای اجتماعی سه گانه یعنی کارگران صنعتی، کارفرمایان صنعتی و طبقه مدرن میانی  در عرصه سیاسی و اداری کشور است.

این حضور مستقیم مردم از محسناتش یکی هم این است ضمن این که امر مردم به مردم سپرده میشود، به جای خود منجر به زدودن  و پالایش سیاست و مدیریت اداری کشور از آفات ایدئولوژی ها و مکتب ها و تئوری پردازان می شود که ما از دیرباز در سطح احزاب و دولت و مدیریت اجتماعی وسیاسی گرفتار آن هستیم.

دیر زمانی است  بر  بسیاری از مردمان دلسوز و ناظر بر امور کشور روشن شده است که یکی از معضلات اصلی کشور ما در سطح مدیریت ها حضور پررنگ و پر نفوذ مکتب گرایان و ایدئولوگ های رنگاوارنگ می باشد که هرباره در پی اثبات تئوری و ایدئولوژی خود کل دستگاه اجرای کشور را مانند گاری بدنبال مکاتب خود بسته اند.

از نظر من در واکنش به این معضل اجتماعی و سیاسی باید در گام اول نیروهای اجتماعی سه گانه به میدان سیاست خوانده شوند و مدیریت سیاسی کشور مستقیما به این نمایندگان مستقیم این نیروها از سطح کارگران، مدیران صنعتی و طبقه متوسط که کارشناسان و اهل فن را در می گیرد سپرده شود.

بی شک این نیروهای اجتماعی برای پیشبرد اهداف اجتماعی که به خوبی به آن آگاهی دارند نیاز به متخصصین و دانشمندان برای مشورت دارند که در درجه دوم باید به سازماندهی آن پرداخت.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

استقرار دیکتاتوری ها از راه انتخاب مردم

مسلما آنها که در پی استقرار دیکتاتوری پرولتاریا و مردمی از راه انقلاب بودند هرگز چنین روزی را نمی اندیشیدند که بر پایه چنین فعالیت های اجتماعی در نتیجه سرایت آن در بدنه نیروهای اجتماعی کنسرواتیو و مردمی جنبشی دست راستی با درجات گوناگون از رادیکالیته برانگیخته خواهد شد که روزی وبال گردن خود آنها خواهد گردید.

دیکتاتوری پرولتاریا یک حرکت فاشیستی نیست اما ایده پنهان در  آن  یعنی استقرار دیکتاتوری  از راه جنبش کارگری و توده ایی الگوی فاشیستها واقع گردیده است. فاشیستها که پیوسته مورد حمایت آشکار و پنهان سرمایه های مالی و انحصاری بوده اند اندیشه استقرار دیکتاتوری از راه انقلاب مردمی و توده ایی را از چپ های مدعی دیکتاتوری پرولتاریا عاریه گرفتند.

امروزه انقلاب های دست راستی و محافظه کارانه چنان عمومی شده است که در دستور روز برنامه های امپریالیستها در منطقه قرار گرفته است.

هدف  این برنامه ها استقرار دیکتاتوری ها و استبداد های نظیر استبداد ولایت فقیه نه از راه کودتا و راه نظامی آشکار بل که با مساعدت آشکار و پنهان کودتا و قشون نظامی راه اندازی جنبش های دست راستی و محافظه کار و به این معنا انقلاب و رفراندم و از این راه برپایی نظام های پادشاهی و دیگر مدل هایی از نظام فردی نظیر ولایت مطلقه فقیه ست.

همان گونه که در بالا ذکر شد چپ هایی که در پی دیکتاتوری پرولتاریا و به قول خود شان دمکراسی پرولتری یعنی حکومت مردمی از راه انقلاب کارگری اند استدلال های خاص خود و در نهایت اهداف ترقی خواهانه ایی دارند که به جای خود محفوظ است. و از اینرو همه آنهایی که سعی کرده اند این چپ را به فاشیسم متهم کنند مطلقا در اشتباه اند.

اما جالب در این میان نحوه استدلات این چپ پیرو دیکتاتوری مردمی است که مشابهات با استدلاتی دارد که راست فاشیست از آن بهره برداری می کند.

در کشور ما نظر به جوان و بالنده بودن پرولتاریا یعنی در کشوری که ظاهرا 93 درصد صنایع مدرن کمتر از 50 نفر پرسنل دارند و همین مقدار 63 درصد اشتغال کشور را به خود اختصاص می دهند و اقتصادی که نظر به فائق بودن بخش سنتی و تجاری بر آن در معرض فروپاشی است در چنین کشوری طبیعی است که صرف نظر از هسته مرکزی از جامعه کارگری- که این هم پس از انقلاب مورد ضربات سهمگینی قرار گرفت- هاله گسترده ایی از توده های سنتی بر حول این هسته مرکزی پرولتاریا وجود دارند که از نظر اجتماعی بسیار متغیر و درارتباط با شرایط سنتی در شهر وروستا می باشند.

از کانال همین ارتباطات اجتماعی است که مدام راست و محافظه کار اجتماعی سموم خود را بر بدنه پرولتاریای جوان و بالنده ایران تزریق می کند.

در همین سمپاشی ها دست راستی در جامعه کارگری است که اندیشه های گوناگون دیکتاتوری مردمی در هم می آمیزند و برآیند آن در نهایت بسود نیروهای فاشیست تمام میشود.

استقرار دیکتاتوری ها از راه انتخاب مردم در واقع یکی از همین سمپاشی های دست راستی است که با دیکتاتوری پرولتاریا در بستر چنین درهم آمیزی هسته چپ و پوسته ضخیم دست راستی فرصت مناسبی برای آمیزش می یابد.

اندیشه حاکم بر نظریه استقرار دیکتاتوری از راه انتخاب مردم بسیار ساده و به همان میزان هم قدیمی و عامه فهم است.

وجه اولیه این اندیشه انتقام گیری است. جوهر سنتی و دست راستی این اندیشه در این است که جامعه سنتی که تناسبی با نظام سیاسی دمکراتیک ندارد با علم به این تناسب در پی دمکراسی نیست بل که در پی انتقام و جابجایی دیکتاتوری است.

به این اعتبار پایگاه اجتماعی و طبقاتی دیکتاتوری در جامعه سنتی تغییر می کند اما دیکتاتوری باقی میماند. بطور مثال آن گونه در کشور ما روی داد از دست اشرافیت فئودالی و سرمایه داری وابسته به خارج  درفقدانشان مبدل به دیکتاتوری آخوندی و بازاریان و سرمایه داران تجاری می گردد.

وجه دوم این اندیشه تحریف از دمکراسی است. بر این پایه دمکراسی همان روی دیگردیکتاتوری است. در این اندیشه سنتی هر حکومتی در نفس خود یک دیکتاتوری برعلیه و همزمان برای صاحبان آن یک دمکراسی است. پس فقط این می ماند که دمکراسی و دیکتاتوری را که حکومت نام دارد از آن خود نمود.

وجه سوم این اندیشه سنتی باز در ارتباط است با تحریف دمکراسی اما این بار در نحوه استقرار دیکتاتوری و استقرار حکومت. بر پایه این اندیشه دیکتاتوری ها نظر به رفراندم و نظر به انقلاب مردمی و نظر به استقبال و مقبولیت مردمی مبدل به حکومت های مردمی می گردند.

در این وجه دمکراسی یک نوع حکومت که در تضاد اجتماعی و تاریخی با دیکتاتوری قرار دارد نیست، در  این وجه به عبارت دیگر دمکراسی نظام سیاسی متناسب با انقلاب صنعتی کشور نیست بل که دمکراسی همان  وجه مقبولیت مردمی دیکتاتوری است.

وجه مقبولیت عامی دیکتاتوری همان مبحث بیعت است که در فقه شیعه هم از دیرباز تئوریزه شده است. بر پایه تئوری بیعت و مقبولیت آنگاه یک نظام  حکومتی- پادشاهی و امامت -  برپایه استقبال مردمی نه تنها برپا بلکه به همان میزان هم مبدل به حکومت مردمی می گردد.

این تعریف مردم سالاری و مردمی بودن حکومت های پادشاهی و امامت بر اساس مقبولیت عامه همان تحریف سنتی از دمکراسی است که امروز از سوی طیف های گوناگون محافظه کاران و نیروهای دست راستی مورد بهره برداری قرار می گیرد.

از همین به حرف درآوردن سنتی از مفهوم دمکراسی و مردم سالاری است که پیروان بازگشت نظام پادشاهی در ایران به دنبال مردم افتاده اند و ایده رفراندم برای انتخاب نظام پادشاهی آری و نه را به میان توده های سنتی شهرو روستا برده اند.

بر این اساس قرار است در یک رفراندم توده های سنتی شهر وروستا در تجدید بیعت خود با نظام پادشاهی از عاملان بازگشت رضا پهلوی دوم به تخت سلطنت در ایران گردند. و به این ترتیب  از راه یک انقلاب مردمی دیکتاتوری دیگر که در عامه مردم مقبولیت  دارد بر سر کار آید.

چنان که می بینید  این همان فائق بودن جامعه و اندیشه سنتی در فضای سیاسی کشور است و در همین حیطه غالب است که داریم دهه ها در دور خود دوران می کنیم و در پوسته خود باقی مانده ایم.

پس بدینسان جای دارد گفته شود: راه رهای کشور در رهایی از جامعه سنتی و رویه های سنتی است. و این ممکن نیست مگر این  که روزی و سرانجام پیروان ترقی خواهان اجتماعی در ایران مهر خود را بر روند اوضاع اجتماعی کشور بکوبند و بر محافظه کاری که بر فضای سیاسی و اجتماعی کشو غلبه دیرین دارد  از این راه فائق آیند. به امید چنین روزی.




۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

زمان انتخاب : رضا پهلوی دوم


یک موردی را که پیروان نظام پادشاهی در مباحثاتشان با پیروان جمهوری پیوسته به آن اشاره دارند و برای رد استقرار جمهوری در ایران اقامه می کنند شرایط اجتماعی عقب مانده و به تناسب آن سطح نازل شعور سیاسی و اجتماعی بخش قابل توجه ایی از اهالی کشور می باشد. این خوب است که این ها به این نحو اقرار می کنند که اساس پادشاهی بر چه شرایط اجتماعی و شعوری اهالی هرباره اتکاء دارد و این درحقیقت تمجید غیر مستقیم ایشان از نظام جمهوری است.






اما در مورد پادشاهی رضا پهلوی دوم در ایران نظر به موردی که پیروان او در خصوص سطح نازل اجتماعی و فرهنگی ایرانیان اظهار می دارند باید یک نکته ایی را من اضافه کنم. توجه شما را من به این ترتیب به سطح بالای ارتجاع و توامان با آن خیانت و مزدوری برای دول خارجی جلب می کنم که در کشور ید طولایی دارد. به نظر من در چنین زمینه سیاهی نظام سلطنت در ایران برای ابتلا به خیانت و ارتجاع ضعیف ترین نظام و تشکیلات اداری است که می تواند ایرانی ترقی خواه و استقلال خواه برپا کند.



بنابر این بر حسب اتفاق همان علل اجتماعی و فرهنگی را که پهلوی دوستان هرباره در رد نظام جمهوری در ایران مطرح می نمایند بهترین عللی هستند که چرا ما در ایران به یک نظام مردمی و جمهوری نبازمندیم که چنان سازماندهی شده باشد که مو لای درزش نرود و جا برای خیانت فردی و ارتجاع باقی نگذارد و این به این نظر من نظام جمهوری است و نه نظام پادشاهی در ایران.






من به بدی  پهلوی  کنونی نمی اندیشم. به وعده هایی که کنون مقام ایشان به ما هرباره می دهند فکر نمی کنم. به نسل آتی و بیدار کنونی نمی اندیشم...دغدغه من همواره پس از این پهلوی است. یعنی زمانی که یکی از دخترانشان- چون فرزند ذکور ندارند - مقام پادشاهی را برعهده گیرند و نسلی که درد های نسل کنونی ما را  ندارد، بیاید و خائنینی که به تدریح در حول دربار و... جمع شده اند وارد کارشوند....

 پیروان محمدرضا شاه در وصف این شاه می گویند که او در آغاز مستبد نبود. استبداد او پس از وقایاع سیاسی، ترور به مقامش، وقابع جبهه ملی و حزب توده و... شروع به پیدایش نهاد. اتفاقا همین استدلال را هم پیروان نظام جمهوری اسلامی در باره خمینی و فرقش با خامنه ای اقامه میکنند. این ها می گویند این گروه ها بودند که نظام را به خشونت هدایت نمودند و اساسی ترین فرق خمینی و خامنه ای در همین کاربرد خشونت قابل توجیه و بدون توجیه است. اتفاقا همین مباحث و استدلات در توجیه دیکتاتوری را ما در زمان جانشینی همین پهلوی خواهیم داشت یعنی زمانی که نسل آینده شاهد استقرار دوباره دیکتاتوری شد که این بار باز از آستین سلطنت پهلوی بیرون زده است.


باید نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور وارد میدان سیاست شوند

حذف نیروهای اجتماعی ترقی خواه از صحنه سیاسی کشور هدف اصلی همه استبداد ها و دیکتاتوری ها بوده است. خلاف جریان این رود شنا کردن به این معنا است که  نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور اعم از کارگران صنعتی، کارفرمایان صنعتی و طبقه میانی نوین وارد میدان سیاست شوند.

از این رو بر گروه ها و احزاب و افراد ترقی خواه است که به این مهم توجه کنند و بر موانعی  که بر سر این راه وجود دارد فائق آمده  سعی کنند که هرباره این نیروهای اجتماعی کشور به جای احزاب و گروه ها و افراد مطرح شوند.

نباید فراموش کرد قدرت نیروهای اجتماعی قوت احزاب و گروه ها و افراد مربوط خواهد بود .

ما برای استقرار نظام آزاد و دمکراتیک نه تنها به فعالیت کنونی نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور نیازمندیم بل که در فردای همین استقرار که از راه اکتیویته این نیروها تنها ممکن می شود ما باردیگر به حضور هرباره این نیروهای اجتماعی در صحنه حیات کشور نیازمند خواهیم شد.

مردم سالاری و حاکمیت مردم تنها در سایه حضور مردم در صحنه سیاسی واجتماعی کشور ممکن می شود.

برای این منظور باید از هم اکنون نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور برای استقرار و حفظ نظام آزاد و دمکراتیک به فعالیت فراخوانده شوند


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...