۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

انسان ها جهان دیگر و خدا را هریک به سبک خود تفسیر می کنند

گرچه جهان غیر مادی را  هرکس به سبک خود تفسیر می کند و به این گنوستیک  می گویند- موضوع مبحث این جستار- لاکن در آغاز باید به یک تقسیم بندی بنیادین توجه داشت و آن این که دو گروه انسان دیگر هم به غیر از گنوستیک ها هستند که یکی از آنها بنام آگنوستیک و دیگری آتئیست به موضوع جهان غیر مادی برخورد خاص خود را دارند که ذکر آن ها در آغاز بی فایده نیست.

تقسیم اولیه در واقع میان تئیست ها و آتیست هاست یعنی میان باورمندان به جهان غیرمادی و ناباوران به جهان دیگر. در حالیکه باورمندان - که به اختصار از این واژه استفاده می شود و منطور همان باورمندان به جهان غیر مادی است - پیرو نظریه دو جهان موازی هستند در عوض ناباوران به این نظرند که نظریه دو جهان موازی یک باور بیش نیست و تنها یک جهان مادی از موجودیت برخورداراست.

این در واقع اولین و بنیادی ترین تقسیم بندی است.

از این تقسیم بندی اولیه میان باورمندان و ناباوران بگذریم در مرحله دوم به یک تفسیم بندی میان باورمندان بر می خوریم. مومنین و باورمندان به دو دسته  نقسیم میشوند و این دوسته در واقع بنیادی ترین تقسیم بندی میان گروه باورمندان می باشد

1- گنوستیک ها
2-آگنوستیک ها


مبحث ما در این جا آگنوستیک  نیست. اما آگنوستیک ها آن دسته از باورمندان به جهان غیر مادی می باشند که برخلاف گنوستیک ها به این نظرند که جهان غیرمادی قابل شناخت نیست.

در عوض در نظر گنوستیک ها انسان قادر به دست یابی بر معرفت و شناخت از جهان دیگر می باشد.

چون مبحث ما پیرامون گنوستیک می باشد لذا از پایه ترین تقسیم بندی میان گنوستیک ها شروع می کنیم.

بنیادی ترین تقسیم بندی در میان گنوستیک از این قرار است:

راه شناخت برجهان غیر مادی بر سه نوع است:


  • راه عرفانی، احساسی و قلبی
  • راه عقلی و فلسفی
  • راه علمی و تجربی


منازعه ایی که میان گنوستیک ها بر محور این راه ها وجود دارد معرف حضور خوانندگان می باشد. من در این جا در پی این نیستم وقت را صرف توضیح این راه ها بنمایم. در این باب فقط توجه ها را جهت یادآوری به این نکته جلب می کنم که حوزه مبحث ما گنوستیک و شناخت جهان غیر مادی است. لذا باید دایره اعتباری این مبحث که معرفت به جهان دیگر است توجه را معطوف داشت.


از نظر من در دایره گنوستیک یکی از بنیادی ترین نکته رابطه انسان با جهان دیگر و با خداست.

چون ما در دایره گنوستیک می باشیم گنوستیک ها بر این نظرند که معرفت بر جهان دیگر از طریق یکی از راه های سه گانه ذکر شده در بالاممکن است.

به این سه راه در واقع می گویند اکتساب ایمان از راه قلب، عقل و یا علم.

من در این جا از کنار راه ها عقلی و علمی کسب ایمان و معرفت می گذرم و توجه ام را به راه عرفانی و احساسی و قلبی معطوف می کنم.

در راه عرفانی معرفت و شناخت جهان دیگر- الهیات عرفانی - به ارتباط مستقیم انسان با خدا تکیه می شود. در ارتباط مستقیم فرد با جهان دیگر و خدا است که عرفان به این نظر است هر فرد به ایمان و معرفت دست می یابد.

بنابراین اجازه دهید ما توجه مان را به همین مرتبه مستقیم ارتباط معطوف داریم.

همان گونه که پیداست حاصل این ارتباط مستقیم معرفت انسانی از جهان دیگر و ایمان است. چون در این جا سخن از ارتباط مستقیم است لذا هر انسانی در رابطه خاص خود به ایمان و معارف لازمه اش دست می یابد ولذا هر کس به شکل خود جهان دیگر را تفسیر می کند.

باید توجه داشت در این جا معرفت انسانی و ایمان ماحصل ارتباط مسقیم و ماحصل برداشت انسانی است. یعنی به عبارت دیگر فعل ارتباط  بر  معرفت  مقدم است.

در چنین حالتی تفسیر و هرمنوتیک جدا از ارتباط مستقیم نیست بل که ماحصل ارتباط مستقیم و همان معرفتی است که در نتیجه آن حاصل میشود.

برای این که حساسیت مطلب را خاطر نشان کرده باشم توجه ها را به این نکته جلب می کنم ما در این سطح از بحث در بنیادی ترین مرتبه یعنی ارتباط مستقیم فرد با جهان دیگر و خدا قرار داریم.

بنبابرین به این مرتبه بنیادین و اهمیت آن در کسب معرفت و ایمان از جانب انسان توجه بفرمایید.

در این مرتبه ایمانی و معرفتی هر انسانی به شکل انسانی خود به معرفت و به تفسیر جهان دیگر می رسد و به قولی الهیات خاص خود را دارد.

در این مرتبه هرمنوتیک همان ارتباط مستقیم انسانی برای کسب ایمان و معرفت است.
نظر به موضوع یعنی جهان غیر مادی  و خدا بدیهی است که در این هرمنوتیک  هر تفسیری و هر معرفتی و هر ایمانی و هر ... با تفسیر ، معرفت ، ایمان و.. دیگری فرق دارد.

از این جاست که می گویند هر ایمان و هر معرفت و هر تفسیر از خدا و جهان دیگر برداشت و نظر شخصی همان فرد  می باشد و لاغیر.

پس این نظر ها، برداشت ها، تفسیر ها، معرفت ها و ایمان ها و عقیده ها ...همه حکم و اعتبار شخصی و فردی از موضوعی بنام جهان دیگر و خدا دارند و لاغیر.

همین خصیصه است که باعث می شود که به تفسیر، معرفت، عقیده و ایمان و.. این ویژه گی را اعطا کند که ما معمولا می شناسیم یعنی همانی که در چنین مواقعی  در واکنش ابراز می داریم: خوب. این نظر و برداشت و تفسیر شما ست.

در حقیقت بن مایه عرفان اصیل هم همین است: خوب. این نظر و معرفت و برداشت و تفسیر خاص شماست. اما من به یک نظر و باور و برداشت دیگری هستم.

توجه داشته باشید در مرتبه ارتباط مستقیم و مرتبه معرفت و تفسیر انسان خود مفسر و عارف و خود در پی ایمان و شناخت می باشد.

در این مرتبه انسان خود بدنیال معارف الهی است.

شما این مبحث را داشته باشید و حال سعی کنید این عرفان اصیل را با یک عرفان کاذب و دروغینی مقایسه کنید که در یک مرتبه پایین تر از این مرتبه بنیادین جاری و مطرح است.

برای تفهیم مرتبه پایین تر از این مرتبه بنیادین توجه ها را جلب می کنم به حالتی که اگر قرار به این شود که فردی از افراد انسانی مقام و فعل ارتباط مستقیم با جهان دیگر را حقی بداند که تنها خاصه خود اوست. یعنی دیگر انسان ها را از توان ارتباط مستقیم محروم کند. به عبارت دیگر تنها اوست که پیامبر است. تنها اوست که قادر به دست یابی به معرفت و ایمان است. و مابقی تنها از راه او قادرند به معارف و ایمان دست یابند.


به این می گویند مرتبه ارتباط غیر مستقیم و از راه واسطه و پیامبر. این مرتبه از مرتبه ارتباط مستقیم و غیر واسطه و بدون پیامبر در رده پایین تری قرار دارد.


در همان مرتبه مستقیم بود که می گفتند چون معرفت و ایمان راه رستگاری و آزادی و رهایی انسان از یوغ جهان مادی است لذا اگر دین ندارید آزاده باشید. یعنی اگر مراتب پایین تری را که بنام دین و پیامبری و از این حرفها معتبرند  را قبول ندارید حداقل رسم وآیین آزادگی را از دست ندهید مومن باقی بمانید.

به این طریق می خواهم توجه ها را معطوف به این کنم که اهمیت عرفان اصیل در تکیه بر همین مرتبه بنیادین و مرتبه بی دینی  و یا ماقبل دینی بود.

به این معنا عرفان اصیل حائز جایگاه بنیادین بود و خود را معطوف به ارتباط مستقیم، بی واسطه و راه کسب ایمان و معرف انسان از جهان دیگر می نمود که در آن  هر  فرد خود مفسر و  خود به تنهایی عارف است.

اما برعکس در مقابل این عرفان اصیل  و بنیادین عرفانی دیگری وجود دارد که در مرتبه آغازین و ارتباط مستقیم مطرح نیست بل که در مرتبه دینی ودر مرتبه پایین تر.

عرفان درمرتبه دینی که آقای سروش هم در هرمنوتیک شان مطرح می کنند انسان را مواجه با معارف دینی از پیش داده شده از سوی اشخاص دیگر می کند.

در این عرفان و هرمنوتیک و ... انسان  در ارتبط مستقیم  با جهان دیگر نیست  بل که  در مواجهه  با معارف دینی و مثلا اسلامی است که از پیش در یک ارتبط مستقیم  و در یک مرتبه بنیادین از سوی دیگر افراد حاصل شده است.

از همین رو این هرمنوتیک وظیفه انسان را تفسیر همین معارف مکتوب و غیر مکتوب می کند که به دست او رسیده است.

همان گونه که عرفان آقای سروش هم مرتب تکرار می کند هر انسانی در تفسیر معارف انسانی و از جمله قرآن دارای برداشت و تفسیر خاص او ست.

و از همین جاست که این عرفان دینی و عرفانی که در مرتبه های پایین تر مطرح است همان قواعدی را که انسان در مرتبه بنیادین و در مرتبه ارتباط مستقیم داشته را وارد مرتبه تفسیر معارف دینی و قرآنی می کند.

بر طبق این قواعد آنگاه هر انسانی در مواجهه با معارف دینی و قرآنی برداشت   و تفسیر و معرفت خاص خود را دارد که در واقع نظر اوست.

توجه کنید با یک جایجایی رتبه در عرفان از عرفان بنیادین به یک عرفان نازل تر و دینی - بطور مثال اسلامی - همه چارچوبه ها در هم  می ریزد.

در عرفان اصیل و بنیادی هدف رساندن هر انسان به مقام آزادگی، رستگاری از راه ارتباط مستقیم و بدون واسطه بود. در این عرفان هر انسان حائز تفسیر و معرفت و.. خاص خود از جهان غیر مادی است و این نظر به موضوع هم طبیعی و بدیهی است.

اما در عرفان مبتذل و دینی این دین و این معارف دینی است که موضوع تفسیر و معرفت انسانی است. در این عرفان این معارف دینی  و کتابی و سنتی است که هر انسان برداشت و تفسیر خاص خود را از آن دارد و لذا نظر به موضوع این یک امر بدیهی و طبیعی نیست.

علتش ساده است. این که ما بگوییم معارف دینی و کتابی و سنت ها  همان قدر تفسیر بردار و همان قدر شخصی و همان قدر متنوع اند که معارف و تفاسیر انسانی از جهان غیر مادی متنوع و متکاثر است یک کذب محض است.

بطور مثال قرآن ، انجیل، تورات و... و بی شماری از معارفی که بر همان اساس نوشته اند وبه شکل سنت به ما منتقل کرده اند چیزهایی نیستند که گفته شود تفسیربردارند و لذا در معرفت به آن نمی توان به نفطه نظر واحدی رسید. چون این کتب آسمانی در حقیقت تنها یک برداشت و تفسیری فردی از موضوع جهان دیگر و خدا می باشند که به روش تحقیر انسان ها و به روش نادیده انگاشتن حق انسان های دیگر در داشتن تفسیر آزاد خود از موضوع به آنها تحمیل شده اند.

پس همان گونه که می بینیم هرمنوتیک عرفان مبتذل و دینی  متوجه آن معرفتی است که این معرفت خود حاصل یک تفسیر و یک هرمنوتیک مستقیم و از پیش داده شده میباشد و کار این هرمنوتیک دینی آنگاه تنها در اداراک همین معارف دینی و از پیش تعیین شده خلاصه میشود.

بطور نمونه این محمد، عیسی و موسی و ...اند که از قبل معارف و تفاسیرشان از جهان دیگرو خدا را کسب نموده ومنتقل می نمایند و مابقی انسان ها مانند گوسفندان به دنبال این ها راه افتادند و  لذا کارشان در تفسیر و ادراک معارف و تفاسیر این ها از موضوع خلاصه میشود.

جالب در این جا ابداع آقای سروش و هرمنوتیک ایشان است که مدعی است که در مرتبه دینی و در مرتبه ارتباط  غیر مستقیم  هر فرد برداشت و تفسیر خاص خود را از معارف دینی و از پیش تعیین شده را  دارد و از همین رو رسیدن به یک نظر واحد ممکن نیست و حتی نباید خواسته شود چرا که این برسم آزادگی و عرفان نیست.

بنابراین اگر روزی رسم رستگاری و به این معنا آزادگی و رهایی از جهان مادی در بنیادی شکل در رهایی از ادیان و مذاهب و تنها در تکیه بر برداشت و تفسیر و هرمنوتیک شخصی خلاصه میشد  در کشور ما از راه ابتذال عرفان و ادغام آن در دین اسلام و سپس در مذهب شیعه و تبدیل به یک عرفان اسلامی و عرفان تشیع مبدل به هرمنوتیک معارف اسلامی و قرآنی و... و از پیش تعیین شده مبدل می شود.

در عرفان اصیل غرص رهایی انسان ها از ادیان و مذاهب و منازعات و تصادمات بی پایان آنها و هدایت انسان ها به بنیادی ترین مرتبه در حوزه معرفت و ایمان به جهان دیگر یعنی باورمندی شخصی و مستقیم اما در در عرفان دینی هدف مسخ عرفان اصیل و تبدیل آن به شاخه ایی و زیر مجموعه ایی از کلیت دینی است.

باید توجه داشت که ما در کشور مان حرکتی را که با هدف اعطای این عزت به انسان که در حوزه باور و ایمان خود تمام مسئولیت را بعهده گیرد یعنی عرفان اصیل بوده ایم.

این حرکت  که با روشن دلی و روشن ضمیری  همراه است مقدمه همان آزادی خواهی اجتماعی که بعدها در مرحله انقلاب صنعتی مطرح میشود.

تا زمانی که انسان ایرانی به این روشن ضمیری در حیطه باور و ایمان به جهان دیگر نرسیده باشد هرگز مرحله بعدی یعنی آزادی خواهی اجتماعی و احترام به حقوق فردی یکدیگر ممکن نمی شود و یا به سختی ممکن خواهد شد.


۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

گزینش رئیس دولت کشور از میان کارخانه داران کشور!

با طرح ضرورت گزینش رئیس دولت از میان کارخانه داران کشور که به این شکل  فاحش مطرح میشود در پی آنم که نگاه ها را متوجه این موضوع کنم که کشوری که راه صنعتی کردن طی می کند نیازمند به مدیرانی  دردآشنا ، و مدیرانی است که از دل روابط اجتماعی و اقتصادی کشور سر بیرون آورده و به هر حالت بدور از مکتب ها، ایدئولوژی ها، ... می باشند.

البته و صد البته برای این منظور این که این مدیر سیاسی   الزاما از کارخانه داران و مدیران صنعتی باشد  منظور نظر نیست. من این را عمدا برای این برگزیده ام که به نگاه جهتی داده باشم.

در یک نظام انتخاباتی و دمکراتیک روسای اجرایی و دولتی از طریق مردم انتخاب خواهند شد و تعیین از پیش آنها از این و آن دسته اجتماعی بی هوده است.

لاکن گذشته از این ، مهم هرباره  این است به ضرورت هایی بیاندیشیم که کشور ما در راه صنعتی کردن به آن احیتاج دارد.

در این مسیر پایه ترین ضرورت ها حضور نیروهای اجتماعی سه گانه یعنی کارگران صنعتی، کارفرمایان صنعتی و طبقه مدرن میانی  در عرصه سیاسی و اداری کشور است.

این حضور مستقیم مردم از محسناتش یکی هم این است ضمن این که امر مردم به مردم سپرده میشود، به جای خود منجر به زدودن  و پالایش سیاست و مدیریت اداری کشور از آفات ایدئولوژی ها و مکتب ها و تئوری پردازان می شود که ما از دیرباز در سطح احزاب و دولت و مدیریت اجتماعی وسیاسی گرفتار آن هستیم.

دیر زمانی است  بر  بسیاری از مردمان دلسوز و ناظر بر امور کشور روشن شده است که یکی از معضلات اصلی کشور ما در سطح مدیریت ها حضور پررنگ و پر نفوذ مکتب گرایان و ایدئولوگ های رنگاوارنگ می باشد که هرباره در پی اثبات تئوری و ایدئولوژی خود کل دستگاه اجرای کشور را مانند گاری بدنبال مکاتب خود بسته اند.

از نظر من در واکنش به این معضل اجتماعی و سیاسی باید در گام اول نیروهای اجتماعی سه گانه به میدان سیاست خوانده شوند و مدیریت سیاسی کشور مستقیما به این نمایندگان مستقیم این نیروها از سطح کارگران، مدیران صنعتی و طبقه متوسط که کارشناسان و اهل فن را در می گیرد سپرده شود.

بی شک این نیروهای اجتماعی برای پیشبرد اهداف اجتماعی که به خوبی به آن آگاهی دارند نیاز به متخصصین و دانشمندان برای مشورت دارند که در درجه دوم باید به سازماندهی آن پرداخت.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

استقرار دیکتاتوری ها از راه انتخاب مردم

مسلما آنها که در پی استقرار دیکتاتوری پرولتاریا و مردمی از راه انقلاب بودند هرگز چنین روزی را نمی اندیشیدند که بر پایه چنین فعالیت های اجتماعی در نتیجه سرایت آن در بدنه نیروهای اجتماعی کنسرواتیو و مردمی جنبشی دست راستی با درجات گوناگون از رادیکالیته برانگیخته خواهد شد که روزی وبال گردن خود آنها خواهد گردید.

دیکتاتوری پرولتاریا یک حرکت فاشیستی نیست اما ایده پنهان در  آن  یعنی استقرار دیکتاتوری  از راه جنبش کارگری و توده ایی الگوی فاشیستها واقع گردیده است. فاشیستها که پیوسته مورد حمایت آشکار و پنهان سرمایه های مالی و انحصاری بوده اند اندیشه استقرار دیکتاتوری از راه انقلاب مردمی و توده ایی را از چپ های مدعی دیکتاتوری پرولتاریا عاریه گرفتند.

امروزه انقلاب های دست راستی و محافظه کارانه چنان عمومی شده است که در دستور روز برنامه های امپریالیستها در منطقه قرار گرفته است.

هدف  این برنامه ها استقرار دیکتاتوری ها و استبداد های نظیر استبداد ولایت فقیه نه از راه کودتا و راه نظامی آشکار بل که با مساعدت آشکار و پنهان کودتا و قشون نظامی راه اندازی جنبش های دست راستی و محافظه کار و به این معنا انقلاب و رفراندم و از این راه برپایی نظام های پادشاهی و دیگر مدل هایی از نظام فردی نظیر ولایت مطلقه فقیه ست.

همان گونه که در بالا ذکر شد چپ هایی که در پی دیکتاتوری پرولتاریا و به قول خود شان دمکراسی پرولتری یعنی حکومت مردمی از راه انقلاب کارگری اند استدلال های خاص خود و در نهایت اهداف ترقی خواهانه ایی دارند که به جای خود محفوظ است. و از اینرو همه آنهایی که سعی کرده اند این چپ را به فاشیسم متهم کنند مطلقا در اشتباه اند.

اما جالب در این میان نحوه استدلات این چپ پیرو دیکتاتوری مردمی است که مشابهات با استدلاتی دارد که راست فاشیست از آن بهره برداری می کند.

در کشور ما نظر به جوان و بالنده بودن پرولتاریا یعنی در کشوری که ظاهرا 93 درصد صنایع مدرن کمتر از 50 نفر پرسنل دارند و همین مقدار 63 درصد اشتغال کشور را به خود اختصاص می دهند و اقتصادی که نظر به فائق بودن بخش سنتی و تجاری بر آن در معرض فروپاشی است در چنین کشوری طبیعی است که صرف نظر از هسته مرکزی از جامعه کارگری- که این هم پس از انقلاب مورد ضربات سهمگینی قرار گرفت- هاله گسترده ایی از توده های سنتی بر حول این هسته مرکزی پرولتاریا وجود دارند که از نظر اجتماعی بسیار متغیر و درارتباط با شرایط سنتی در شهر وروستا می باشند.

از کانال همین ارتباطات اجتماعی است که مدام راست و محافظه کار اجتماعی سموم خود را بر بدنه پرولتاریای جوان و بالنده ایران تزریق می کند.

در همین سمپاشی ها دست راستی در جامعه کارگری است که اندیشه های گوناگون دیکتاتوری مردمی در هم می آمیزند و برآیند آن در نهایت بسود نیروهای فاشیست تمام میشود.

استقرار دیکتاتوری ها از راه انتخاب مردم در واقع یکی از همین سمپاشی های دست راستی است که با دیکتاتوری پرولتاریا در بستر چنین درهم آمیزی هسته چپ و پوسته ضخیم دست راستی فرصت مناسبی برای آمیزش می یابد.

اندیشه حاکم بر نظریه استقرار دیکتاتوری از راه انتخاب مردم بسیار ساده و به همان میزان هم قدیمی و عامه فهم است.

وجه اولیه این اندیشه انتقام گیری است. جوهر سنتی و دست راستی این اندیشه در این است که جامعه سنتی که تناسبی با نظام سیاسی دمکراتیک ندارد با علم به این تناسب در پی دمکراسی نیست بل که در پی انتقام و جابجایی دیکتاتوری است.

به این اعتبار پایگاه اجتماعی و طبقاتی دیکتاتوری در جامعه سنتی تغییر می کند اما دیکتاتوری باقی میماند. بطور مثال آن گونه در کشور ما روی داد از دست اشرافیت فئودالی و سرمایه داری وابسته به خارج  درفقدانشان مبدل به دیکتاتوری آخوندی و بازاریان و سرمایه داران تجاری می گردد.

وجه دوم این اندیشه تحریف از دمکراسی است. بر این پایه دمکراسی همان روی دیگردیکتاتوری است. در این اندیشه سنتی هر حکومتی در نفس خود یک دیکتاتوری برعلیه و همزمان برای صاحبان آن یک دمکراسی است. پس فقط این می ماند که دمکراسی و دیکتاتوری را که حکومت نام دارد از آن خود نمود.

وجه سوم این اندیشه سنتی باز در ارتباط است با تحریف دمکراسی اما این بار در نحوه استقرار دیکتاتوری و استقرار حکومت. بر پایه این اندیشه دیکتاتوری ها نظر به رفراندم و نظر به انقلاب مردمی و نظر به استقبال و مقبولیت مردمی مبدل به حکومت های مردمی می گردند.

در این وجه دمکراسی یک نوع حکومت که در تضاد اجتماعی و تاریخی با دیکتاتوری قرار دارد نیست، در  این وجه به عبارت دیگر دمکراسی نظام سیاسی متناسب با انقلاب صنعتی کشور نیست بل که دمکراسی همان  وجه مقبولیت مردمی دیکتاتوری است.

وجه مقبولیت عامی دیکتاتوری همان مبحث بیعت است که در فقه شیعه هم از دیرباز تئوریزه شده است. بر پایه تئوری بیعت و مقبولیت آنگاه یک نظام  حکومتی- پادشاهی و امامت -  برپایه استقبال مردمی نه تنها برپا بلکه به همان میزان هم مبدل به حکومت مردمی می گردد.

این تعریف مردم سالاری و مردمی بودن حکومت های پادشاهی و امامت بر اساس مقبولیت عامه همان تحریف سنتی از دمکراسی است که امروز از سوی طیف های گوناگون محافظه کاران و نیروهای دست راستی مورد بهره برداری قرار می گیرد.

از همین به حرف درآوردن سنتی از مفهوم دمکراسی و مردم سالاری است که پیروان بازگشت نظام پادشاهی در ایران به دنبال مردم افتاده اند و ایده رفراندم برای انتخاب نظام پادشاهی آری و نه را به میان توده های سنتی شهرو روستا برده اند.

بر این اساس قرار است در یک رفراندم توده های سنتی شهر وروستا در تجدید بیعت خود با نظام پادشاهی از عاملان بازگشت رضا پهلوی دوم به تخت سلطنت در ایران گردند. و به این ترتیب  از راه یک انقلاب مردمی دیکتاتوری دیگر که در عامه مردم مقبولیت  دارد بر سر کار آید.

چنان که می بینید  این همان فائق بودن جامعه و اندیشه سنتی در فضای سیاسی کشور است و در همین حیطه غالب است که داریم دهه ها در دور خود دوران می کنیم و در پوسته خود باقی مانده ایم.

پس بدینسان جای دارد گفته شود: راه رهای کشور در رهایی از جامعه سنتی و رویه های سنتی است. و این ممکن نیست مگر این  که روزی و سرانجام پیروان ترقی خواهان اجتماعی در ایران مهر خود را بر روند اوضاع اجتماعی کشور بکوبند و بر محافظه کاری که بر فضای سیاسی و اجتماعی کشو غلبه دیرین دارد  از این راه فائق آیند. به امید چنین روزی.




۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

زمان انتخاب : رضا پهلوی دوم


یک موردی را که پیروان نظام پادشاهی در مباحثاتشان با پیروان جمهوری پیوسته به آن اشاره دارند و برای رد استقرار جمهوری در ایران اقامه می کنند شرایط اجتماعی عقب مانده و به تناسب آن سطح نازل شعور سیاسی و اجتماعی بخش قابل توجه ایی از اهالی کشور می باشد. این خوب است که این ها به این نحو اقرار می کنند که اساس پادشاهی بر چه شرایط اجتماعی و شعوری اهالی هرباره اتکاء دارد و این درحقیقت تمجید غیر مستقیم ایشان از نظام جمهوری است.






اما در مورد پادشاهی رضا پهلوی دوم در ایران نظر به موردی که پیروان او در خصوص سطح نازل اجتماعی و فرهنگی ایرانیان اظهار می دارند باید یک نکته ایی را من اضافه کنم. توجه شما را من به این ترتیب به سطح بالای ارتجاع و توامان با آن خیانت و مزدوری برای دول خارجی جلب می کنم که در کشور ید طولایی دارد. به نظر من در چنین زمینه سیاهی نظام سلطنت در ایران برای ابتلا به خیانت و ارتجاع ضعیف ترین نظام و تشکیلات اداری است که می تواند ایرانی ترقی خواه و استقلال خواه برپا کند.



بنابر این بر حسب اتفاق همان علل اجتماعی و فرهنگی را که پهلوی دوستان هرباره در رد نظام جمهوری در ایران مطرح می نمایند بهترین عللی هستند که چرا ما در ایران به یک نظام مردمی و جمهوری نبازمندیم که چنان سازماندهی شده باشد که مو لای درزش نرود و جا برای خیانت فردی و ارتجاع باقی نگذارد و این به این نظر من نظام جمهوری است و نه نظام پادشاهی در ایران.






من به بدی  پهلوی  کنونی نمی اندیشم. به وعده هایی که کنون مقام ایشان به ما هرباره می دهند فکر نمی کنم. به نسل آتی و بیدار کنونی نمی اندیشم...دغدغه من همواره پس از این پهلوی است. یعنی زمانی که یکی از دخترانشان- چون فرزند ذکور ندارند - مقام پادشاهی را برعهده گیرند و نسلی که درد های نسل کنونی ما را  ندارد، بیاید و خائنینی که به تدریح در حول دربار و... جمع شده اند وارد کارشوند....

 پیروان محمدرضا شاه در وصف این شاه می گویند که او در آغاز مستبد نبود. استبداد او پس از وقایاع سیاسی، ترور به مقامش، وقابع جبهه ملی و حزب توده و... شروع به پیدایش نهاد. اتفاقا همین استدلال را هم پیروان نظام جمهوری اسلامی در باره خمینی و فرقش با خامنه ای اقامه میکنند. این ها می گویند این گروه ها بودند که نظام را به خشونت هدایت نمودند و اساسی ترین فرق خمینی و خامنه ای در همین کاربرد خشونت قابل توجیه و بدون توجیه است. اتفاقا همین مباحث و استدلات در توجیه دیکتاتوری را ما در زمان جانشینی همین پهلوی خواهیم داشت یعنی زمانی که نسل آینده شاهد استقرار دوباره دیکتاتوری شد که این بار باز از آستین سلطنت پهلوی بیرون زده است.


باید نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور وارد میدان سیاست شوند

حذف نیروهای اجتماعی ترقی خواه از صحنه سیاسی کشور هدف اصلی همه استبداد ها و دیکتاتوری ها بوده است. خلاف جریان این رود شنا کردن به این معنا است که  نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور اعم از کارگران صنعتی، کارفرمایان صنعتی و طبقه میانی نوین وارد میدان سیاست شوند.

از این رو بر گروه ها و احزاب و افراد ترقی خواه است که به این مهم توجه کنند و بر موانعی  که بر سر این راه وجود دارد فائق آمده  سعی کنند که هرباره این نیروهای اجتماعی کشور به جای احزاب و گروه ها و افراد مطرح شوند.

نباید فراموش کرد قدرت نیروهای اجتماعی قوت احزاب و گروه ها و افراد مربوط خواهد بود .

ما برای استقرار نظام آزاد و دمکراتیک نه تنها به فعالیت کنونی نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور نیازمندیم بل که در فردای همین استقرار که از راه اکتیویته این نیروها تنها ممکن می شود ما باردیگر به حضور هرباره این نیروهای اجتماعی در صحنه حیات کشور نیازمند خواهیم شد.

مردم سالاری و حاکمیت مردم تنها در سایه حضور مردم در صحنه سیاسی واجتماعی کشور ممکن می شود.

برای این منظور باید از هم اکنون نیروهای اجتماعی ترقی خواه کشور برای استقرار و حفظ نظام آزاد و دمکراتیک به فعالیت فراخوانده شوند


۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

آیا دمکراسی حلال همه مسائل اجتماعی و سیاسی ماست؟

آیا دمکراسی حلال همه مسائل اجتماعی و سیاسی ماست؟


 نه نیست.

 دمکراسی یک نظام سیاسی متناسب با جامعه صنعتی است. دمکراسی هرباره با  جامعه صنعتی صعود می کند و افولش را هم زمانی مدیون افول جامعه صنعتی است.

نه تنها دمکراسی بل که هیچ نظام سیاسی دیگری و سیاست بطور کلی به تنهایی حلال مشکلات اجتماعی نیست تا چه رسد به دمکراسی.

نظام های سیاسی نظام ها روبنایی اند. این نظام های اجتماعی و به تبع آن نظام های اقتصادی اند که هرباره زیربنایی می باشند.

دمکراسی به عنوان نظام سیاسی و سیاست از شمار شعور اجتماعی انسان است. این هستی اجتماعی و این نظام اجتماعی است که سیاست و شعور سیاسی  فرد  و به تبع آن دمکراسی را تعیین می کند.

دمکرات بودن و یا مستبد بودن ما ماحصل محیط و هستی اجتماعی ماست. آنها که مستبدند این نتیجه آن نظام اجتماعی  و آن جامعه ایی است که از آن بر می خیزند و منشاء اجتماعی خود را مدیون آن هستند.

برای این منظور برای رهایی از استبداد های سیاسی  باید عمل زیر بنایی یعنی اجتماعی و اقتصادی صورت پذیر گردد. دمکراسی یک آموزه و یک مکتب نیست که گقته شود باید برای دمکراتیزه کردن کشور به ارتقاء سطح آموزش علمی و فرهنگی مردم پرداخت.

خیر.  برای دمکراسی و دمکراتیزه کردن کشور باید انقلاب اقتصادی و صنعتی  و به تبع آن فرآیند مدرنیزاسیون اجتماعی ایران را به فرجامش رساند.

اما در این مکان این پرسش مطرح است آیا دمکراتیزاسیون  و به تبع آن مدرنیزاسیون و ایندوسترالیزاسیون کشور حلال تمام مسائل کشوری است؟

خیر. نه چنین نیست. این دروغ بیش نیست که این پروسه های نامبرده حلال تمام مصائب اجتماعی کشوری اند.

این بزرگ نمایی یک مرحله تکاملی و مطلق و خدایی کردن آن است. اصلا هیچ مرحله تاریخی و از جمله مرحله لیبرال دمکراتیک کشور حائز چنین مقام و جایگاه مقدس و مطلقی نیست.

از سوی دیگر آیا این به این معناست که ما دچار افراط دیگری شویم و یعنی همان گونه ارتجاع سنتی در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن خواهان آن است بیاییم به جان این روند ها بیافتیم و ازآنها صرف نظر کنیم چون این ها دارای مقام مقدس و الهی نیستند و حلال همه مشکلات اجتماعی ما نیستند؟

 و یا آن گونه که سوسیالیست های مکانیکی و ارتجاعی - یعنی دهقانی و پیشه وری - می گویند مابیاییم نظر به بحران در کشور های صنعتی از روند های نامبرده جلو گیری کنیم؟

نه خیر- این ها هرباره تنها آن افراط هایی اند که ارتجاع سنتی در واهمه انقلاب صنعتی و اقتصادی و تبعات اجتماعی اش در کشور در ذهن ما می افکند.

نه انقلاب صنعتی آن الهی آسمانی است که بخواهد حلال تمام مشکلات ما باشد و نه آنی است که این مرتجعین می گویند. این انقلاب یک مرحله ضروری تاریخی و اقتصادی و اجتماعی و به تبع آن سیاسی در تاریخ اجتماعی کشور ماست که باید و حتما به فرجام خود نزدیک شود.

همان گونه که ایران از نظر اجتماعی و تکاملی در قیاس با برخی کشورهای آسیایی و افریقایی و... در سطح بالاتر اجتماعی واقع است و این را مدیون تاریخ تکامل اجتماعی پیشین و تاکنونی اش می باشد  به همان گونه هم اگر ما ازغربی ها و برخی از آسیایی ها و... عقب مانده تریم این را مدیون تاریخ تکامل اجتماعی ما که مسدود شده است می باشیم.

پس بدینسان برای رهایی باید به پیشرفت اقتصادی- اجتماعی و به تبع آن پیشرفت سیاسی پای فشاری کنیم. باید در این راه از خاطر نیاندازیم مرحله صنعتی و دمکراسی در تاریخ تکامل اجتماعی کشور تنها حکم یک پله و مرحله در کلیت تاریخ اجتماعی ما را دارد که به سهم حلال بعضی از مشکلا ت اجتماعی ما که محصول گذشتگان و ماحصل سطح نازل کنونی اجتماعی ماست, خواهد بود.

بنابراین این مرحله چنانچه حلال همه مشکلات اجتماعی ما نیست اما حلال مشکلات بسیاری را که جامعه قرون وسطایی و سنتی و ... ایجاد نموده اند خواهدبود.سرکه نقدی است که بهتر از حلوای نسیه مراحل عالی تر اجتماعی است که فاصله شان نسبت به شرایط اجتماعی نازل کنونی مان معرض می باشد.

دمکراسی یک نظام سیاسی برای جامعه صنعتی است و نه یک راه ومسلک فرقه ایی و فرهنگی



بر بسیاری از دوستان و ایرانیان معلوم است که ما ایرانیان در کلیت در برخورد به مسائل کشوری و لشکری به دو دسته تقسیم می شویم

  • دسته نخست پیروان منش فردی و به همان میزان فرهنگی 
  • دسته دیگر پیروان رویه اجتماعی و محیط و لذا در صورت لزوم انقلابی 



مبحث جامعه و فرد یک مبحث قدیمی است. بسیاری به موضوع این مبحث و اختلافات و نظریات درونی آن آشنایی دارند.



از نظر من نکته ایی که در این رابطه هرباره مطرح می باشد تنها رابطه فرد و جامعه ، جزء و کل نیست بل که این نکته مهم و زیربنایی می باشد که این مبحث فرد و جامعه هرباره در کدام ساختار و نظام اجتماعی جریان دارد.



اگر از عهد بوق تا کنون مبحث فرد و جامعه مطرح بوده اما باید در نطر داشت که از آن عهد نا شناخته تاکنون جامعه و ساختار اجتماعی و به طبع آن رفتار فردی ثابت نبوده است.



نکته من در این جا همین گوناگونی در جامعه ها در سطح کشوری و جابجایی و حال به حال دیگر شدن هرباره این جامعه ها در سیر تاریخی است.



از نظر من اهمیت این موضوع در کشوری که از نظر اجتماعی نیمه سنتی و نیمه مدرن می باشد و در حال گذار از کفه سنتی به کفه مدرن می باشد مهم و اساسی است.



تصورش را بکنید که اگر اتاق فکر رژیم و جامعه شناسان امنیتی رژیم برای منحرف کردن اذهان از تصادم و تنازع جاری میان جامعه های سنتی و مدرن در ایران بخواهند در طی یک سازماندهی به گسترش مباحث فردی و مسئولیت ها فردی و دامن زنند.... آنگاه چه وضعی پیش خواهد آمد؟



به عبارت دیگر مسئله این است :



ما باید و محقیم که تصادم و تنازع جاری میان دو کفه اجتماعی کشور - یعنی میان کفه سنتی و کفه مدرن - را در هیچ موردی از نظر دور نداریم. در سلسله حلقه های مسائل و تضاد های اجتماعی هر کشوری پیوسته یک حلقه اصلی و عمده وجود دارد که حل دیگر تضاد و گره ها از کانال حل تضاد همین حلقه اصلی می گذرد که باید به همین علت آنرا در دست گرفت و از نظر دور نیافکند.







و درست به همین جهت برای منحرف کردن توجه انظار عمومی از این حلقه و تضاد اصلی و عمده است که تلاش زیاد می شود که مسائل انحرافی و موضوعات جانبی و غیر عمده ، عمدگی پیدا کنند و جانشین حلقه و تضاد اصلی گردند.



من در این جا به دو نمونه مهم اشاره می کنم.


  • عمدکردن تصنعی تضاد میان دین و ضد دین. میان اندیشه وباور. یعنی این کهنه تضاد میان عقلیون وفلاسفه با آخوند ها


  • عمده کردن تضاد کار و سرمایه و فقر و ثروت و موضوع استقرار عدالت اجتماعی، یعنی یک کهنه مسئله اجتماعی در کشور و جهان از عهد دقیانوس که می دانیم هرگز هیچ کشور عقب مانده ایی به تنهایی قادر به حل آن نشده و نخواهد شد تا چه رسد که ما با عمده نمودن آن بخواهیم در حیص و بیص منارعه اجتماعی میان سنت و مدرنیته با علم کردن و استفاده ابزاری از آن سدی در راه انقلاب صنعتی و اقتصادی در کشور بر پا نماییم




جالب در دو نمونه بالا در این است که هستند کسانی که هم در این و هم در آن همزمان دست دارند. این ها که مدعی رادیکالیته در طرح مطالباتند در تنظیم خواسته ها به سیم آخر نهاده اند و به قول خودشان حق خود می دانند که بهترین ها را برای ایرانی آرزو کنند.



عرض کردم. اشتباه نکنید . موضوع در سطح آرزو کردن بهترین ها و حدا اکثر ها و قانع نبودن هرباره به حداقل های مطالبات نیست بل که همان گونه که ما در رابطه با مبحث فرد و جامعه می بینیم صرف نظر از حقانیت این موضوعات و مطالبات ما از طرح آن چه اهدافی را دنبال می کنیم؟



بگذارید برای ادامه بحث هم شده به همین موضوع به اصطلاح اصلاح فرهنگ فرد در جامعه بپردازیم.



این موضوع اصلاح فرهنگی فرد در نوع و در مکان خود مبحث نادرستی نیست. نادرست استفاده ابزاری از اصلاح فرهنگی فرد در جامعه برای توجیه فرسودگی جامعه مسلط و از نظر سیاسی حاکم است.



یعنی به عبارت دیگر سعی شود با پیش کشی مبحث اصلاح فرهنگی فرد از یکسو, از سوی دیگر تضاد عمده و اصلی که تنازع میان جامعه های سنتی و مدرن در کشور است و این حقیقت که بر حسب این تنازع مسئله حاکمیت مطرح می باشد, را بخواهیم از در بیرون کنیم.



در بیرون سازی تضاد عمده و اصلی از انظار عمومی به عنوان تنها کشمکش اصلی که از کانال آن حل دیگر تضاد های اجتماعی کشور ممکن میشود، می باشد که مرتجعین در تلاشند با شکاندن همه کاسه و کوزه ها بر سر فرد و با معرفی کردن فرد به عنوان مسب اصلی نابسامانی های اجتماعی کشور فشار را از سر جامعه سنتی و نظام سیاسی آن که جمهوری اسلامی است بر دارند.





این در واقع ادامه همان فرافکنی است که مرتجعین تاکنون به انحاء مختلف انجام داده اند. در این فرافکنی است که خارجی ها مسبب بدبختی فلاکت بار کشوری ند.



یعنی اگر با هستی اجتماعی مان روز بروز وخیم تر میشود نه جامعه سنتی و حاکمیتش بل که این اهالی کشور, این فرد فرد ماست که مقصر است. این فرهنگ نازل فردی ماست.



برهمین اساس همان خمینی مرتجع در همان آغاز انقلاب می گفت هی نگویید که انقلاب برای ما چه کارکرد از خود بپرسید که خودتان برای انقلاب چه کار کردید.



این یعنی به جای پرورش مردمی که مطالبات خود را تنظیم و هرباره مصمم بر روی آن پافشاری کنند پرورش مردمی در انفراد منشی بی سابقه در یک خود خوری و خود سوزی هرباره به این اندیشه باشند که چه میزان دیگر برای فداکاری در چنته دارند و اگر مشکلی است بدانند اشکال از خودشان است.



بطور مثال عرض می کنم. به همین مورد دمکراسی نگاه اندازیم.



بر پایه این خودخوری هایی که می خواهند براه بیاندازند آنگاه دمکراسی نه یک نظام سیاسی است که در تناسب با جامعه صنعتی و مدرنتیه است بل که اگر ما استبداد سیاسی داریم این بخاطر است که ما جملگی و بطور فرهنگی استبداد در فرهنگ ماست. یعنی همان گونه که پادشاهی در فرهنگ ماست، دین جزئی از فرهنگ ماست، به همان گونه استبداد جزء لایتجزای فرهنگ ماست.



و برعکس اگر غربی ها دمکراسی دارند به خاطر این است که این دمکراسی از فرهنگ شان نشات گرفته، از دین مسحیت شان منبعث شده است. از فرهنگی که ما نداریم.



از این ها گذشته این تحول اجتماعی و توسعه اجتماعی و مدرنیزاسیون و این حرف ها که راه انداخته اند این حسن را دارد که مردم خواهان ترقی از اندیشه تغییر و تحول اجتماعی و تعییر و تحول سیاسی دور ساخته و متوجه فرد خودشان می کند.



یعنی به جای این که نگاه ها هرباره متوجه سیستم و نظام های اجنماعی وسیاسی و تحول آن باشد متوجه تغییر و تحول منش و فرهنگ فردی است.



از این نگاه دیگر انسان ها موجودات اجتماعی نیستند و این هستی های اجتماعی نیستند که هرباره شعور اجتماعی افراد را تعیین می کند یعنی تعیین می کند که فرد مستبد و یا دمکرات باشد یعنی دمکراسی یک نظام سیاسی مرتبط با جامعه و نظام اجتماعی مدرن نیست بل که منش و راه و مسلک فردی و فرهنگی است. یعنی قابل مقایسه با ادیان، با فلسفه ها و با مرام ها و مسلک و مکتب ها که هرباره این و یا آن فرقه پیش نهاد می کند...



در رابطه با این راهکردهایی که در برابر ما می گذارند من به این نظرم آبشخور اصلی این ها همه همان جامعه سنتی و محتضر است که در هراس از نابودی و اضمحلال در برابر مدرنیته روی به تاکتیک های این چنین برای فرافکنی مشکلات روی می آورد تا از این راه حریف را از میدان مبارزه اجتماعی که عمده است بدور کند.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

این کدام جامعه است که در ایران از آن چنین سخن به میان است؟


 این کدام جامعه است که در ایران از آن چنین هرباره سخن  به میان است؟  در یک کشور درست است که ماپیوسته یک نظام سیاسی واحد داریم. اما این که  گفته شده که به همان میزان هم فقط یک جامعه از موجودیت برخوردار است، از نظر من اشتباه تاکنونی بوده که جامعه شناسان مرتکب شده اند.

 به نظر من بر این اساس این اشتباه است که بیاییم و هریاره بگوییم

 جامعه ایران این است و فلان نیست. جامعه ایران سرمایه داری است و یا سرمایه داری نیست. جامعه ایران به اصلاح احتیاج دارد. و یا این که باید جامعه نو بر پا کرد و از این حرف ها.

 البته  ما محقیم در سطح کلی صرف نظر از عداد جامعه و نظام های اجتماعی در کشور در یک مخرج مشترک کلی  مباحثی را ارائه دهیم که در مورد همه این جامعه ها و نظام های کشوری صادق  باشند. در این سطح من حق می دهم که  آدمی  در خصوص دو  رابطه  جامعه و فرد مطالبی مطرح کند که حائز ارزش کلی و عام  جامعه شناسانه باشند.

 لاکن در این سطح مطالبی که ما می گوییم  چون هرباره کلی اند باید  مدام جانب احتیاط را نگه داشت. یک نمونه عرض می کنم. 

همین اصلاحات و تغییرات کمی و تدریجی که اصلاح طلبان کشور  به آن اشاره می کنند. در این رابطه این پرسش مطرح است این کدام جامعه است که دچار چنین تغییرات تدریجی شده است؟ جامعه سنتی و میرای کشور و یا جامعه نوین و بالنده کشور؟

 اگر جامعه نو زمانی در ازمنه های گدشته در نتیجه تغییرات کمی و تدریجی از دل جامعه فرسوده و زوال یافته جوانه زد و هم اکنون به سان مولود آن در جوارش روبه رشد و توسعه است ، یعنی همان میزان و معیاری که برآن شالوده اش ایران را کشور در حال گذار و توسعه می خوانند. ،

پس در این جا این پرسش مطرح میشود تغییرات کمی و تدریجی در جامعه زوال یافته و میرای به کدام مقصد منتهی می شوند و چه فایده ایی دارند که این گونه اصلاح طلبان کشور که از همین جامعه سنتی منشاء می گیرند اصلاح آنرا در طول زمان خواهان هستند؟

 نظریه دو جامعه و یا جامعه های کثرالعده در یک کشور این حسن را هم برای توضیج مسائل کشور دارد که برآن اساس هرباره می توان نیروهای کنسرواتیو و نیروهای ترقی خواه کشور را به سادگی بر حسب محور این و یا آن جامعه از یکدیگر به سادگی تشخیص داد.
 بر این اساس است که من به این نظرم اصلاح طلبان سنتی کشور ما که در پی اصلاح جامعه سنتی و نجات آن از فروپاشی و زوال تاریخی اند بخشی از محافظه کاران کشورند که به سهم خود در برابر ترقی خواهی و تحول اجتماعی کشور بسود جامعه بالنده ایستاده اند

یر پایه این نظریه ،  ما پی می بریم هر جامعه و نظام اجتماعی در سطح یک کشور نظام سیاسی خاص خود را  مطالبه میکند و با به آن در رابطه با نظام سیاسی موجود کشور می رسد و یا  در صورت عدم هماهنگی با آن در مخالفت با آن در می آید. از این نظر استبداد و نظام استبدادی در تناسب با جامعه سنتی  در کشورند.

 اما بر عکس نظام لیبرال دمکراتیک معرف سیاسی جامعه بالنده ایرانی است. بر پایه این نظریه هر جامعه نظام سیاسی خاص خود را دارد. سنتی ها در ایران نظام سیاسی خود را دارند و مدرن ها  طالب نظام سیاسی خود  می باشند که لیبرال دمکراسی است.


بر پایه همین نظریه است که همواره باید از روی جریانات سیاسی و اجتماعی شروع  کرد  و هرباره خاستگاه نیروهای اجتماعی را بطور تاریخی معین نمود. بر پایه این نظریه جریان لیبرالی هرگز نمی تواند جریانی متعلق به یک جامعه بسته و قرون وسطایی نطیر جامعه سنتی که در ایران داریم باشد. از همین رو شما با هزار سریشم هم نمی توانید اسلامیستهای ما را که از محافظه کاران کشورند را با جامعه مدرن و به طبع آن لیبرال دمکراسی پیوند دهید. به همین طور آقای موسوی و الگویش آقای خمینی را.

جامعه سنتی و قرون وسطایی و فرسوده و زوال یافته ما که در معرض فروپاشی است و در این زوال یافتگی تاریخی مذبوحانه دست و پا می زند و براستی وبال گردن جامعه مدرن بالنده ماشده است هر گز نظام دمکراتیک را بوجود نمی آورد و از نظر سیاسی  تنها درتناسب با یک نظام استبدادی است و از همین رو هم رژیم کنونی دستپروده همین جامعه فرسوده است.

 این جامعه با هیچ اصلاحی و نظام سیاسی آن باهیچ تغییرات کمی و تدربجی بسود بهبودی که بسود جامعه بالنده و نظام سیاسی آن باشد از مرگ نجات نخواهد یافت و محتوم به نابودی است. این ارواحی نظیر خمینی و موسوی و... که این جامعه احضار کرده و مدام هم به ما می خورانند که جامعه ما و .... باید چنین و چنان کند جامعه ما چنین و چنان است و این در تمام سطوح فرهنگی ، ملی و حتی دانشگاهی وقتی دارند از جامعه ما می گویند در واقع فقط دارند از جامعه سنتی و فرسوده شان و گشادی و پهنایش می گویند و بس. 

از این رو دمکراتیزه کردن جامعه سنتی و روابط اجتماعی زوال یافته بی پایه ترین حرف هایی است که دانشگاه های سنتی کشور دارند هرباره و یکریز به خورد دنیا می دهند. در عوض این جامعه بالنده و باز کشور است که در تناسب با نظام لیبرال دمکراتیک قرار دارد و در این رژیم به گروگان گرفته شده است.

 این جامعه بالنده همان روابط اجتماعی است که نظام سیاسی خود را که آزاد و دمکراتیک است روزی در کشور و در سطح ملی به کرسی خواهد نشاند.

 به این ترتیب مردم ایران که هرباره مد نظر ماست از نظر اجتماعی به دو نیروی متضاد تفسیم میشوند. اندیشمندان و متفکرین این دو دسته مردم هم به سان همان مردم به دو دسته اند.

 اندیشمندان سنتی که مدام جامعه سنتی و بسته را مد نظر دارند هرگز موفق دمکراتیزه کردن این جامعه بسته نخواهند شد این وعده های شیرینی است که سنتی ها به خود در مصاف با مذرنیته می دهند وبیشتر برای خود فریبی و بیرون راندن حریف اجتماعی از میدان است.

 متاسفانه نظر به استیلایی که این سنتی ها در کشور بدست آورده اند در این چندین دهه بیش از هر زمانی با هیاهو و قدرت خود را مطرح کرده اند و موسوی ها و.. همه از تشعشعات همین امواج هستند که تنها امیدش باقی مانده که بزودی فروکش نموده و از بین بروند.

 از این جهت به این نظرم که سعی نکنیم با کلی گویی های جامعه شناختی و سطحی نگری ها آن شکاف تاریخی و اجتماعی که میان دو جامعه سنتیون و جامعه مدرنیته در کشور وجود دارد را لاپوشانی کنیم.

 سنتیون و محافظه کارهای کشور ما رهبران خود را داشته و دارند و به همان سان هم جامعه بالنده رهبران خود را در همه سطوح داشته و پرورش داده اند. بر این حساب خمینی و موسوی کجا و مصدق وفاطمی و سامی و فروهر و.... کجا. این دو دنیا مختلف در ایرانند.

 همان گونه که گفته شد این شکاف اجتماعی تا سرحد اندیشمندان این دو گروه اجتماعی هم منعکس است. دغدغه ها و نجوه نگرش این دو اندیشمتدان به مسائل مردمشان یکسان نیست. در برخورد به دین، به دولت ، به اقتصاد ، خانواده و... این ها پیوسته راهشان از هم جدا میشود.

 بطور مثال به آقای سروش بنگرید. با هیچ سریشمی شما نمی توانید این اندیشمند جامعه سنتی را به جامعه مدرن کشور و اندیشمندانش بچسبانید. نحوه نگرش ها و نحوه استدلال ها بطور کلی فرق می کند.

در مورد جنبش خفته سبز!


 در نظر من ظهور یک اسلامیست سوسیالیستی نظیر موسوی که ناگهان از پستوهای اداری و فرهنگی نظام سربر آورده و از سوی خاتمی که ادعای نزدیکی به نیمه محافظه کاران و نیمه ملیون داشت برای جانشینی خود به دنیا معرفی گشت، بی حساب و کتاب نبوده است.

 جالب این است زمانی که ایشان از جانب خاتمی معرقی شدند گوشتشان چنان تلخ بود که حتی نهضت آزادی در طی یک مذاکره چند ساعته با ایشان بدون نتیجه بازگشتند و از این رو بلاتکلیف آقایان کروبی و موسوی را به عنوان کاندیداتور خود برگزیدند که خالی از عریضه نباشد.

همان گونه که ما امروز بهتر می دانیم نظر به روندی که حرکت اصلاحات طی نموده بود چپ نظامی که آبشخور این حرکت بود در اوج خود به سنن سنتی چپ پشت پا زده  و  در عمل به تدریچ  مبدل به پیروان لیبرالیسم در ایران گردیده بود. 

این امر به سنتی چپ که شاهد روند اوضاع بود خوش ننشست. و از این رو پس از علم شدن   احمدی نژاد که ادعاهای سوسیالیسم دولتی  را داشت و اما در اواخر دوره ریاست جمهوری نهم معلوم گشت که قادر نیست  سنتی چپ را فریب داده و بدور خود بسیج کند ظهور ناگهانی موسوی سوسالیست خبر خوشایندی بود که سنتی چپ  را شادمان نمود.

از سوی دیگر مردم به هیجان آمده از اوضاع که برای بر کناری احمدی نژاد و یارانش به میدان آمده بودند پس از ظهور ناگهان موسوی و برکنار رفتن خاتمی مدعی لیبرالیسم صحنه را ترک نکردند و بدنبال موسوی راه افتادند.

 در این هنگامه از کسانی که با شهامت خود را بر علیه این جابجایی به سخن در آورد آقای حشمت الله طبرزدی بود که در حیرت این واقعه در مصاحبه با صدای آمریکا جانب آقای کروبی را گرفت.

 خود آقای کروبی هم متوجه این تغییر ناگهانی خط سیر امور گشت و در کمپینی که هواداران موسوی قصد برهم زدن آن را داشتند اجبارا و ناخواسته   بر علیه موسوی به سخن درآمد.

  در این فاصله  اعتراضات اجتماعی اقشار کنون مردم در کانون توجه جهانیان قرارداشت که پیش از  انتخابات در سطح کشور به اوج خود رسیده بود و این حرکات سپس پس از سرکوب حرکت اعتراضی - انتخاباتی از دیده ها پنهان شد و در فضای امنیتی مصنوعا ایجاد شده افول نمود.

 ما امرور بیش ار پیش میدانیم که دامنه حمایت از موسوی تا به بخشی از سپاه و ارگان ها نظامی و انتظامی و حتی امنیتی رژیم کشیده می شده است.

 اما نظر به اراده رهبری انتخابات به پیروزی و ابقای احمدی نژادی منجر گشت که بعدها پیش از پیش معلوم شد  که او از این  ارائه خدمات در بیرون راندن حرکت اصلاحات از صحنه سیاسی کشور خواهان سهم و مزد جناحی اش از رهبری می باشد که نزاع تاکنون ادامه دارد.

 این اختلاقات نظر به تداوم آن این امید را در حرکت خفته سبز زنده نگه میدارد که احتمالا روزی به عللی مراجعه به آنها برای نجات هستی نظام ممکن شود.

 پس از آن که انتخابات با ابراز اراده رهبری بسود ریاست جمهور قبلی پایان خونینی یافت برغم خواسته اصلاح طلبان و آقای موسوی حرکت خیابانی  گسترده ایی شکل گرفت که در طی یک سری عملیات اکروباتیک با رهبری داهیانه،آفای موسوی رفته رفته بسود تداوم حیات نظام به خواب رفت.

 در این جا باید در نظر داشت این مردمی که برای رسیدن به خواسته های خود راه انتخابات را برگزیده بودند بدیهی است که در پی سرنگونی نظام سیاسی کشور نبودند. همین امر هم  مهر خود را برغم خونین شدن بعدی حرکت سبز بر ماهیت نهضت باقی نهاد و از مسالمت آمیز بودن آتی آن چیزی کسر ننمود.

شاید این امر برای آندسته که خواهان سرنگونی نظام باشند پدیده خوشایندی نباشد اما در جواب به این دسته باید خاطر نشان ساخت که حرکت سبر از ماهیت یک حرکت انتخاباتی برخوردار بوده و در اشکال آغازین آن همان حرکت انتخاباتی مردم در چارچوبه نظام برای گزینش ریاست جمهور مطلوب خود در نظام جمهوری اسلامی ایران بوده است. و درست با این شروط بوده که آقای موسوی وارد میدان انتخاباتی شده بودند . اما این که این حرکت به خون کشیده را سپس به حرکتی بر علیه خود نظام مبدل کنند و آنرا با نهضت های اجتماعی در کشور پیوند زنند ایده اولیه و انگیزه اصلی آقای موسوی از مشارکت در انتخابات نبوده است.

 بدیهی است پس از عمل سرکوب ابشان در یک شوک کامل با درایت سعی نمودند با دل داری و همصدایی با معترضین با مهارت حرکت اعتراضی را خوابانده و به یک حرکت سبز خفته مبدل سازند که پیوسته دارای پتانسیل بیداری برای انجام وظیفه در قبال نظام را دارا می باشد.

اخیرا آقای رفسنجانی در رابطه با لزوم وجود یک حرکت با پتانسیل مردمی چنین اظهار داشتند:


هاشمی ‌رفسنجانی:" مردم در صحنه نباشند، حکومت اسلامی شکل نمی‌گيرد.

ايسنا رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت:

 برای برپايی حکومت اسلامی، اگر مردم پا به ميدان گذاشتند و بر پيمان خود استوار ماندند، کار به سامان می‌رسد".



نباید از خاطر انداخت رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام از جمله کسانی قلمداد میشوند که به صحنه گردانی پشت برده حرکت اصلاحات و جنبش  به خواب رفته سبز متهم  می باشند.


۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

آشتی ملی در منازعه تاریخی میان روابط سنتی و روابط مدرن

بر بسیاری از ایرانیان پوشیده نماند که خمینی در لشکری اش بر علیه مدرنیته و مظاهر آن در کشور نظیر لیبرال دمکرات ها، آزادی احزاب، و آزادی پوشش، آزادی بیان و... تنها نبود.

این ها که با نام مسمای لیبرال ها معرفی شدند در واقع آن دسته ایرانیانی بودند که در  روابط جدید اجتماعی جای داشتند و انقلاب اقتصادی و صنعتی کشور در طی یک قرن و نیم به این طرف موجد آن ها  بود.

خمینی و شرکاء در حمله به آزادی خواهان و ترقی خواهان کشور از هیچ اقدامی کوتاهی ننمودند. این ها که از روند اصلاحات بسوی مدرنیته دل چرکینی داشتند در یک انقلاب محافظه کارانه و دست راستی با بسیج همه نیروهای ارتجاع از روابط کهن ارتجاعی با یک هجوم سراسری به جملگی مظاهر تمدن جدید در کشور یورش بردند.

بر این مرتجعین به رهبری خمینی  از پیش یک نکته روشن و قطعی بود:  آن ایرانیانی را که این ها زیر اسم شب لیبرال ها در پی سرکوب آن بودند  آن روابط اجتماعی بود که در طی چندین دهه در نتیجه انقلاب اقتصادی و صنعتی  روبه گشترش نهاد بود و می رفت  در تداوم خود جایگزین روابط اجتماعی پیشین و سنتی و همراه با نظامات حقوقی و قانونی گذشته گردد.

انقلاب خمینی که کلیه ارتجاع را در پشت سر خود در بسیج داشت در واقع قیام برعلیه این روند دگرگونی اجتماعی در کشور بود که این ها اکنون به نام لیبرال ها موسومش کرده بودند.

موسوم کردن مدرن ها به لیبرال ها محسنات کمی نداشت. در صفوف ارتجاع که در پشت خمینی اجتماع کرده بودند چپی هم وجود داشت که از لیبرال ها دل خونی داشت. این ها که تاکنون آزادی خواهی را با لیبرالیسم برابر می کنند  با دمکرات خواندن خود و این که ما لیبرال نیستیم و لیبرال همان لیبرالیسم است لیبرالیسم یعنی کاپیتالیسم و از این حرف ها آن سوسیالیسمی را ارائه می دهند که از انقلاب صنعتی و عقوبه های اجتماعی آن در کشور نظر مساعدی نداشتند.

آنها در منازعه میان دو تاریخ یعنی سنت و مدرنیته  به عنوان جناح چپ کفه سنتی کشور از روند مدرنیزه و صنعتی کردن کشور دل خوشی نداشتند.

سنتی های چپ صرف نظر از درجات رادیکالته در آنها در نهایت در پی سوسیالیستی و به زعم خودشان عادلانه کردن جامعه سنتی در کشورند و این امر نظر به قدمت جامعه سنتی در ایران دارای ید طولایی است و پدیده تازه ایی نیست.

به این اعتبار تاریخ این سوسیالیسم بر می گردد به تاریخ خود جامعه سنتی در ایران و به موازات همان جامعه کشیده شده است.

هسته اصلی این چنین عدالت خواهی در واقع نخستین همبودگی هایی است که در حیطه شهری در ماقبل از پیدایش نظام کاپیتالیستی سنتی  ازهستی برخوردار بوده است.

از این هسته اصلی تا کنون دو مرحله کاپیتالیستی پشت سر گذاشته است. مرحله نخست همان کاپیتالیسم سنتی و صنفی است و دیگری کاپیتالیسم مدرن و صنعتی که در حال توسعه می باشد و از سوی کاپیتالیسم نخست راه تکاملش مسدود شده است.

بر شالوده این نخستین شهروندان در قرون میانه سوسیالیسم و عدالت خواهی از دیرباز در کشور وجود دارد که شدیدا واپس گرایانه و محافظه کارانه است.

برخورد این سوسیالیسم به کاپیتالیسم تاریخی نیست. این ها اساسا  دارای متد تاریخی به تغییر و تحولات اجتماعی کشور نیستند و نظر مساعدی به آن ندارند. این که در روند تاریخی و با طی مراحل اجتماعی در کشور در فرجام خود عدالت اجتماعی مستقر می گردد روش برخورد این سوسیالیسم نیست. از همین رو هم به این سوسیالیسم ارتجاعی ، سوسیالیسم مکانیکی گفته اند.

پایگاه دیگر این سوسیالیسم می تواند در روستاهای کشور در شیوه های تولیدی ماقبل کاپیتالیستی و در حیطه اقتصاد خرد دهقانی و خردمالکانی باشد که از روند توسعه کاپیتالیسم که برایشان حکم سلب مالکیت دارد متضرر می شوند و لذا نظر مساعدی به آن ندارند.

نظر به هاله گسترده ایی که پرولتاریای جوان و در حال رشد را از این خرده مالکان شهری و روستایی فرا گرفته است طبیعی است که نظر به نوسان مدام پرولتاریا به حیطه های این حواشی از همین کانال است که این سوسیالیسم ارتجاعی و قرون وسطایی در میان کارگران ایران مطرح است.

همان گونه که گفته شد وجه ممیزه و اصلی این سوسیالیسم تنفر از تاریخ و تکامل اجتماعی است واز این رو  هم در نحوه نگرش اجتماعی این سوسیالیسم ما به جزمیتی بر می خوریم که از این رو می توان به سوسیالیسم مکانیکی نام نهاد.

سوسیالیسم مکانیکی در تنفر خود از تکامل و تاریخی تنها به نابودی کاپیتالیسم می اندیشد. اما این که این نابودی باید به شکل تکاملی و تاریخی باشد یعنی امری را که پرولتاریا دنبال می کند وجه قوت این سوسیالیسم نیست.

لشکرکشی خمینی در واقع احضار همه ارواح مرده و زنده تاریخ ارتجاع کشور با امید پیشگیری از تحول شتابان کشور بسوی تمدن ها وروابط جدید اجتماعی بود.

ما اکنون که به پیکره این ارتجاع عریض و طویل کشور می نگریم بیشتر پی می بریم این ارتجاع با این وسعت و با آن امید دروغینی که روحانیت سنتی در دلشان ایجاد کرده بود هرگز نمی توانست یکدست باشد و یکدست عمل کند.

از همین رو این ها که در یک کشتی واحد  گردهم آمده بودند ضمن حفظ نوک حملات خود علیه مدرنیته و کاپیتالیسم - به زعمشان غربی -  و لیبرال ها و تمامی مظاهر آن،  رفته رفته در روند اوضاع کشوری اختلافات و تضاد های درونی شان برجسته گشت.

حال بر پایه این اوضاع جدید بوجود آمده آتش دمکراسی به سبک سنتی و آشتی ملی  بهمان سبک میان این مرتجعین زبانه کشیده است.

در نگرش به این مطالبه وشوق به دمکراسی و آشتی ملی است که لیبرال  دمکرات ها و. ترقی خواهان باید از خود پرسشگر این باشند که سهم این ها در این آشتی ملی و دمکراسی خواهی سنتی کدام است؟

آیا برای آنها در این دمکراسی سهمی هم در نظر گرفته اند؟

وضعیت منازعه قدیمی میان  ارتجاع و ترقی در این دمکراسی و آشتی ملی چه خواهد شد؟

ایران در فردای این آشتی ملی و دمکراسی کدام مسیر را در پیش خواهد گرفت: به پیش و یا به پس؟


همان گونه که وضعیت مصر هم نشان می دهد منطقه به دو دسته کلی تقسیم شده است و در این تقسیم بندی اسامی رساننده کامل محتوای سیاسی هر دسته نیستند

1- جبهه محافظه کاران
2- جبهه لیبرال ها


محافظه کاران فقط گروه های اسلامیست نیستند. همان گونه هم لیبرال ها فقط  متشکل از حزب لیبرال نیست.  این ها اسامی اند  که معمولند همان گونه که محافظه کاران ایرانی ما هم از همان روز های اول تمامی ایرانیان مدرن و ترقی خواه  را زیر چتر لیبرال ها گرد آورده اند و هر مرتجعی که ذره از ترقی خواهی در ایرانی احساس نمود او را با مهر لیبرال تلاش نمود از صحنه سیاسی کشور خارج کند به همان گونه امروز هر ایرانی آزادی خواه و دمکرات و خواهان ترقی در کشور لیبرال خوانده میشود. لیبرال بودن در ایران اسم شبی است  که بر آن اساس می توان ترقی خواه و مرتجع در ایران را از هم جدا کرد.


انقلاب صنعتی و لیبرال دمکراسی و موضع کارگران در قبال آن

معمولا از سوی ارتجاع قرون وسطایی و کاپیتالیسم سوداگر و... این خرده گرفته می شود این که چنانچه پرولتاریا در امر انقلاب صنعتی و لیبرال دمکراسی فعالانه مشارکت کند و جناح رادیکال  کارگری و سوسیال آنرا به خود اختصاص دهد، این عین همان قضیه کچل موفرفری است و منافی امر کارگران برای رهایی از کاپیتالیسم و استقرار جامعه واحد جهانی است.

این ارتجاع که به اهمیت پرولتاریا در انقلاب بر علیه خود پی برده است از این رو خواهان دور نگه داشتن کارگران ایران از این منازعه تاریخی میان دو نوع کاپیتالیسم و دو نوع نظام افتصادی و سیستم  صنعتی و... در  ایران است

از این رو این ارتجاع به لطایف الحیل سعی می کند تا پرولتاریای ایران را از روند فرجام انقلاب صنعتی در پرتو لیبرال دمکراسی  دور داشته و حتی اللمکان از آنها متحدان طبیعی بر علیه دشمنان خود یعنی لیبرال ها و دمکرات ها بسازد.

برای این منظور درگام اول تلاش می کند در زمانی که نوک حملات لیبرال دمکراسی  و انقلاب بر علیه او نشانه رفته است درمیان جبهه انقلابیون به تضاد کار و سرمایه اشاره دهد که می دانیم صفوف انقلابیون لیبرال دمکرات را از هم میگسلد.

در همین راستا اما این ارتجاع هرباره از نظر دور نگه می دارد که خود او هم بر تضاد اجتماعی و تضاد کار وسرمایه متکی است. تضاد کار و سرمایه و کاپیتالیسم پدیده  هایی نیستند که تنها محصول روند انقلاب صنعتی باشند.

به این اعتبار انقلاب صنعتی انقلابی است اقتصادی و غیر اجتماعی. یعنی این انقلاب  علیه کاپیتالیسم و چنین جامعه ایی نیست. جامعه کاپیتالیستی در این انقلاب دستخوش تحول نمی گردد. کاپیتالیسم باقی میماند و انقلاب متوجه صنعت و شیوه های تولیدی  و اقتصادی می گردد. از این جا است که گفته اند انقلاب صنعتی یک انقلاب اقتصادی است و یک انقلاب اجتماعی نیست.
از این رو اگر این ارتجاع ،  پرولتاریا را متوجه تضاد کارو سرمایه در جبهه لیبرال دمکراسی می نماید در واکنش باید گفت تضاد کار وسرمایه در جامعه کاپیتالیستی سنتی و قرون وسطایی و صنفی و... به مراتب غیر انسانی تر از تضاد کار و سرمایه ایی است که در جامعه کاپیتالیستی نوین از موجودیت برخوردار است. برای این منظور بطور نمونه به ایران امروزی و وضعیت بی حقوقی و بی قانونی کارگران در آن نگاه کنید.

درست همین معضل است که اکنون بر کشور سایه افکنده است. در ایران کنونی این جامعه کاپیتالیستی سنتی است که بر کشور مستولی است. نظر به همین استیلا است که جامعه کاپیتالیستی و روابط بورژوازی کلان و پرولتاریا در نیمه راه پیدایش خود در جا زده اند.

در سایه این استیلا است که ارزش ها و شیوه های کهن از کاپیتالیسم بر کشور مستولی می باشند. بر این شالوده ما در ایران  آنقدر که از کاپیتالیسم  عقب مانده و استیلایش و به طبع آن از عدم رشد یافتگی کاپیتالیسم مدرن در رنجیم از خود کاپیتالیسم مدرن و صنعتی در رنج نیستیم.

این یک نکته مهمی است که در یک کشوری نظیر ایران که نظر به انقلاب اقتصادی و صنعتی جاری درونی به آن کشور در حال گذار و توسعه و در حال رشد نام نهادند  نباید از نظر دور داشته شود.

مظاهر استیلای روابط و نظام قرون وسطایی بر نظامات در حال تکوین و مدرن که حال و هوای خاص خود را دارند بیش از این هاست.

ما می توانیم به این مظاهر در همه جنبه های اقتصادی، حقوقی ، اجتماعی و سیاسی و... اشاره کنیم و به تفضیل در هر حوزه انبوهی از شواهد و قرائن در محکومیت سیستم های ارتجاعی ارائه دهیم.

من در این مکان برای نمونه به نظام حقوقی و قانونی که بنام فقه اسلامی به ما تحویل داده میشود، اشاره می نمایم. شما خود به نظام استبدادی و دیکتاتوری آخوندی توجه تان را معطوف کنید که در حوزه سیاسی مطرح است.

این نظام حقوقی و قانونی که بنام شریعت و فقه اسلامی و شیعی به ما تحویل داده می شود در واقعیت امر هیچ نیست مگر بیان گر حقوقی و قانونی جامعه های روستایی و شهری و صنفی از فلاحت و. صنعت در ایران عصر میانه.

این نظام حقوقی و قانونی در تناسب کامل قرار دارد با نظام های اجتماعی همان عصر یاد شده در کشور که کنون بر ما مستولی شده اند.

 از همین رو انقلاب اقتصادی که به طبع خود جامعه جدیدی از کاپیتالیسم و روابط نوینی از کار وسرمایه را در کشور توسعه می دهد در صدد است در انجام وظایف تاریخی اش به حیات ننگین نظام های کهن و قرون وسطایی کشور در شعبات گوناگون پایان دهد و پایان هم خواهد داد اگر اجازه دهند این انقلاب به فرجام خود برسد.

از همین جا بدنیست به این نکته اشاره شود این انقلابی که در برابر چشم ما جاری است یک فلسفه و یک اندیشه و یک خرد نیست بل که یک واقعیت جاری است.

این یک واقعیت تاریخی است که دارد بدین گونه در برابر رویت ما عمل می کند. این را در این رابطه مطرح می کنم که یک انقلاب و تحول تاریخی یک عمل فکری و فلسفی نیست بل یک واقعیت تاریخی است. انقلاب یک کار دستی نیست.

آن ارتجاعی که در این جا بدین گونه مد نظر ماست در گام بعدی این توهم را اشاعه می دهد که توگویی یک تحول تاریخی - از مرحله به مرحله ایی دیگر شدن - یک کار دستی است یعنی توگویی می توان به اراده این و آن جامعه را ساخت و این و آن جامعه و نظام را سازمان دهد.

از همین رو این ارتجاع پرولتاریا را به سازندگی نظام و جامعه فارغ از کار وسرمایه یعنی آن جامعه عالی و نهایی فرا می خواند که درارتباط با منافع تاریخی و اجتماعی پرولتاریاست.

اما همان گونه که یاد آور شدیم این فراخوانی تنها یک  استفاده ابزاری  از تمنایت تاریخی و اجتماعی پرولتاریا است والا دارای ارزش دیگری نیست.

براستی پرولتاریای در حال تکوین و پراکنده ایران که به اقرار همه ناظران اجتماعی مانند بورژوازی نوین هنوز به عنوان یک نیروی اجتماعی ، یک طبقه  و یک جامعه شکل یافته وجود خارجی ندارد و در منتهای ضعف روزگار می گذاراند چگونه می تواند جلو روند تاریخی، جلوی روند پیدایش و رشد یافتگی خود را مسدود کند؟

در واکنش به ما می گویند این پرولتاریا باید در نطفه بیش از آن که این مناسبات اجتماعی نوین در جامه یک نظام و ساختار متشکل شود خفه شود. یعنی این منتهای خواهش ارتجاع ایران است که انقلاب صنعتی از درون در جنین خفه و نابود گردد.

در همین راستا ما را به نظامات  و جامعه های کاپیتالیستی غرب اشاره می دهند که اشکال سر برآورده  از همین جنینی  است که اکنون در ایران در حال تکوین و بدنیا آمدن می باشد.

بر این اساس به ما خاطر نشان می شود. ما این تکامل را نخواستیم. مشاهدات جامعه های غربی به ما می فهماند ما باید هم اکنون نظام کاپیتالیستی غربی در ایران را در شرایط جنینی اش در نطفه خفه کنیم تا پیش از این فرصت این را بیابد خود را در یک نظام و ساختار اجتماعی سازمان  دهد.

در واکنش پرسیده میشود : چه نظام و جامعه ایی را باید به جای جامعه ایی را که در بطن تاریخ خفه کرده ایم برپا کنیم؟ مگر می توان به دست خود این و آن جامعه و نظام را به دلخواه برپا کرد؟ مگر نظام های تاریخی محصول کار دستی من و شماست؟

اگر جامعه واحد جهانی که مد نظر پرولتاریاست، اگر انقلاب اجتماعی و نابودی هر گونه نظام کاپیتالیسم و رفع تضاد کار وسرمایه مد نظر است این ها ماحصل کار دستی پرولتاریا در هیچ کشوری به تنهایی نیست و نخواهد بود.

جامعه واحد جهانی و انقلاب اجتماعی محصول یک روند جهانی از ادغام جامعه ها و نظام های اقوام و ملت ها  دنیاست. جامعه واحد جهانی و عاری از استثمار و طبقات و... در هیچ کشوری جداگانه ایی به تنهایی قابل پیاده شدن نیست.

فرق انقلاب اقتصادی و پیدایش روابط جدید کار وسرمایه و به طبع آن جامعه های کارگری و سرمایه داری در سطح یک کشور بطورجداگانه  با انقلاب اجتماعی در این است که اولی در سطح ملی ممکن است، اما انقلاب اجتماعی در سطح ملی عملی نیست. یعنی این ممکن است که در کنار نظام های و جامعه های کهن کاپیتالیستی و یا فئودالی اشکال جدید جامعه های از رابطه کار و سرمایه شکل گیرند اما در کنار آنها  شکل گیری جامعه واحد جهانی ممکن نیست.

 از همین رو باید خاطر نشان ساخت آن اشکال گذار اجتماعی را  که به سوی جامعه واحد جهانی در سطح کشور ها و در سطح ملی پیش بینی کرده اند در نفس خود یک جامعه و نظام جداگانه نیست بل که حالت گذار از اشکال ماقبل جامعه واحد جهانی به جامعه عالی می باشد. به این معنا و اعتبار ما جامعه ایی جداگانه و در سطح ملی که سوسالیستی باشد نداریم.

براین پایه تمام کوشش ها برای برپایی سوسیالیسم به منزله یک جامعه جداگانه منجر به ناسیونال سوسیالیسم، منجر به بوروکراسی و... می گردد و این ها با اهداف عالی اجتماعی پرولتاریا فرسنگ ها فاصله دارند.


از این گذشته سوسیالیسم در سطح ملی یعنی ناسیونال سوسیالیسم از این رو در مغایرت با جامعه واحد واشتراکی - جهانی است چون جامعه واحد جهانی محصول عالی ترین انقلاب های اقتصادی و رشد اقتصادی و فنی است.  از این رو در جامعه واحد جهانی رشد و توسعه امری مربوط به گذشته است. انسان دغدغه اقتصادی  ندارد بل که به عنوان میراث خوار عالی ترین رشد های اقتصادی به حل دیگر مسائلی می پردازد که دارای اعتبار اجتماعی ، حقوقی ، فرهنگی و ... می باشند.

اما ناسیونال سوسیالیسم یعنی سوسیالیسم در سطح ملی یا باید متکی به نظام های کهن اقتصادی و اجتماعی کشور، سطح عقب مانده تولیدی کشور باشد و در کنارآن با فروش نفت ارتزاق کند و به قولی عدالت اجتماعی خود را برپا دارد و یا این که برای ارتقای سطح تکامل نیروهای مولده و اقتصادی کشور مبادرت به رشد اقتصاد کشور نماید.

لاکن رشد اقتصادی و انقلاب اقتصادی از مظاهر انقلاب اجتماعی نیستند. انقلاب اجتماعی ماحصل عالی انقلاب های اقتصادی است و نه موجد و عامل آن. به عبارت ساده تر در انقلاب اجتماعی برخلاف انقلاب اقتصادی سخن از رشد و توسعه بی پایه است. در انقلاب اجتماعی رشد و توسعه اقتصاد، دغدغه اقتصادی متعلق به اعصار گذشته انسانی است.

اما درعوض ما در ایران کنونی عملا در گذار یک تحول اقتصادی و با دغدغه های رشد نیروهای مولده کشور از این رهگذر قرار داریم. جامعه و نظام های کهن انسانی در برابر چشمان ما در حال فروپاشی و در برابر چشمان ما نظام های  دیگر انسانی در جوار آن در حال شکل گیری می باشند. آنچه در مقابل ما در حال رخ دادن است از این حال به حال دیگر شدن است و این هر دوحالت در کنارهم وجود دارند.

ما در ایران کنونی هم جامعه کهن از کاپیتالیسم را داریم و هم جامعه نوین و در حال تکوین از کاپیتالیسم. این همجواری یک فلسفه و اندیشه نیست که بخواهیم بگوییم نمی خواهیم و یا می خواهیم. یا این که ترجیح دهیم که ما باید این و یا آن اندیشه را از سر خود بدرکنیم وغیره.

برخلاف آنچه به ما می گویند این دو کاپیتالیسم و این دو جامعه دو جناح از یک کاپیتالیسم و نظام نیستند. از زاویه بورژوازی به مسئله بنگریم، این دو بورژوازی- بورژوازی سنتی و خرد و کلان بورژوازی و مدرن - دو یک جناح از یک طبقه و یا دو طبقه از یک جامعه واحد نیستند.

در همین راستا رژیم جمهوری اسلامی نظام سیاسی کل بورژوازی خواه بورژوازی سنتی و قرون وسطایی و خواه بورژوازی لیبرال و ترقی خواه و صنعتی نیست.

شکی نیست این دو بورژوازی یکدست نیستند و گرچه  هر یک به لایه ها و طبقات درونی خود تقسیم میشوند اما باید در نظر داشت اختلافات درونی نظام جمهوری اسلامی بازتابی از اختلافات درونی سنتی ها و لایه های درون بورژوازی سنتی است نه میان دو بورژوازی و دو سیستم اقتصادی و دو کاپیتالیسم.

 نظر داشت این مسئله از این جهت مهم است که از این راه ضدیت نظام سیاسی کنونی است که با اتکاء به نظام های کهن و کاپیتالیستی - سنتی -  در شهر و روستا با انقلاب اقتصادی و صنعتی و از این را با مولودات اجتماعی آن یعنی مناسبات بورژوازی نوین و پرولتاریا آشکار می شود.

از دیگر سو این که این ارتجاع و اصلاح خواهان درونی آن پخش نموده اند تغییرات کمی به تغییرات کیفی مبدل میشود و اصلاح به انقلاب منجر خواهد شد بی پایه ترین موردی است که میتوان ارائه داد.

در این رابطه باید پرسیده شود در تنارع میان سیستم ها، میان دو کاپیتالیسم و دو نظام و.... منظور کدام اصلاح نظام ها است که منجر به انقلاب می شود؟

مگر ما در عصری هستیم که در سرانجام فرآیند اصلاح و تغییرات تدریجی در نظام های قرون وسطایی  ازصنعت و اقتصاد و.. سرانجام ازدل آن نظام های عالی تر جوانه زند؟

مگر ما این نظام های جوانه زده را در قالب انقلاب صنعتی از دیر باز درکشورمان نداریم؟ مگر این نظام های جدید نیستند که زمانی در یک فرآیند طولانی از تغییر های تدریجی و کمی به انقلاب صنعتی و اقتصادی مبدل شده اند و کنون از یک قرن و نیم به این طرف در کشور جاری اند؟

 اتفاقا  امروز در راستای همین منازعه میان کهنه و نو در اقتصاد و جامعه و سیاست است که توجه ها بایستی متوجه تضاد و شکافی گردد که اکنون در سایه نظام سیاسی کنونی بیش از پیش عمده گردیده و آن تضاد و شکاف میان نظام های پیشین و نظام های نوین است که تحول یکی به دیگری در کشور از دیرباز جریان دارد.

 از همین روست که  اکنون ما باید توجه مان را  متوجه همین  دیگردیسی جاری نماییم و از  راه حل همین تضاد و شکاف عمده است که انقلاب صنعتی و اقتصادی رشد و توسعه خواهد یافت، استبداد نابود و لیبرال دمکراسی حاکم خواهد شد و...

والا تضاد کار و سرمایه دیگری که ماحصل انقلاب صنعتی و درنتیجه حل تضاد قبلی رشد و توسعه  است هنور در پروسه تغییرات تدریجی و کمی و نضج یافتن است و از این رو هم  راه حلی که در خود روند توسعه نهفته  است  در طول زمان  و به تدریج  در برابرچشمان ما ظاهر خواهد گردید.

 بر این پایه راه حل جدید  یک کار دستی نیست بل که ماحصل پختگی و درجات رشد یافتگی همین تضادی است تاریخا پیدا شده و تاریخا هم نابود خواهد شد.

در همین راستاست که باید پرسید: مگر همین تضاد کار وسرمایه جدید نیست که در روند تکاملی اش تضاد کار و سرمایه قبلی را ازبین می برد؟

مگر کاپیتالیسم صنعتی و به اصطلاح غربی نیست که جایگزین کاپیتالیسم سوداگر و تجاری و... می گردد؟ مگر این تحول اقتصادی و فنی نیست که به حیات ننگین کاپیتالیسم به اصطلاح شرقی پایان می دهد؟ مگر این چرخه تاریخ نیست که در این نابودی و پیدایش دست دارد؟

اگر این ها واقعیت های تاریخی اند به همان حساب و قانون مندی روزی هم در روند چرخه تاریخی تضاد جدید از کار و سرمایه بدست نابودی سپرده خواهد شد.

اما تا آن زمان وظایف پرولتاریا در حال پیدایش در سطح کشور در چیست؟

این وظابف هر چه باشند و یا نباشند  درهمراهی با نظام های کهن اجتماعی که در نتیجه انقلاب اقتصادی و پیدایش پرولتاریا در حال فروپاشی می باشند نیست و نخواهد بود.

این همراهی و همصدایی به هر علتی  بزرگترین خیانتی است که پرولتاریای ایران به خود خواهد کرد.

ما باید اجازه دهیم که چرخ تاریخ کشور بطور کنکرت  به جلو به حرکت درآید. از این دست برداریم نظام های که در حال شکل گیری اند را با فلسفه بافی و ... به بخشی از نظام های کهن تاریخی و یا نظام هایی فرسوده و بی اعتبار تاریخی نسبت دهیم.

ما باید به سطح تکاملی و تاریخ اجتماعی کشور خودمان توجه مان را معطوف کنیم.  زوال و حقانیت نطام  ها و جامعه ها کنکرت و نسبی اند. آن جامعه ها و نظام ها که در کشورهای دیگر و پیشرفته، تاریخ مصرفشان بسر آمده الزاما هنوز به این معنا نیست که تاریخشان در سطح کشورما هم بسر آمده است.

بطور مشخص انقلاب اقتصادی و صنعتی در کشورمان هنوز جاری و تاریخا هنوز معتبر و دارای حقانیت می باشد. این که این انقلاب در سایر کشور ها وارد فاز های عالی تر اجتماعی گشته است مربوط به تاریخ آن کشور هاست. این درست که ما می توانیم و باید در آینه آنها آتیه خودرا مشاهد کنیم اما این به این معنا نیست که ما باید برپایه این مشاهده با هراس به دامن ارتجاع خودمان بیافتیم و با آنها هم آغوشی نماییم.

شکی نیست که پرولتاریا در انقلاب اقتصادی وفنی جاری جناح رادیکال این انقلاب است. اوست که باید در همه موارد به انقلاب جاری پای بفشارد و در برابر سست عنصری های بورژوازی نوین خواهان حرکت به پیش در همه موارد باشد.

این که پرولتاریا جناح سوسیال و کارگری انقلاب سیاسی یعنی انقلاب لیبرال دمکراتیک جاری است به آن معنا نیست که مرتجعین می گویند و این  به همان معنا کچل موفرفری باشد. بل  که به این معناست که پرولتاریا در انقلاب اقتصادی و سیاسی جاری خود را  به عنوان شاخه سوسیال و کارگری لیبرال دمکراسی و انقلاب صنعتی معرفی کند.

کارگران باید درامر روند آزادی خواهی و دمکراسی در کشور این روند را با مطالبات اجتماعی و سوسیال خود در هم آمیزند.

آیا این به معنای خواستن انقلاب اجتماعی است؟

نه. خیر. این به معنای خواستار شدن اصلاحات اجتماعی و سوسیال در روند انقلاب اقتصادی و سیاسی است. جایی که انقلاب اجتماعی ممکن نیست اصلاحات اجتماعی است که ممکن  میگردد و نباید هم از آن صرف نظر کرد.

و پرولتاریا باید توجه اش را به همین اصلاحات اجتماعی و سوسیال در طی پروسه انقلاب اقتصادی و سیاسی نماید و بداند چنین اصلاحاتی در سطح کشور مان و در تاریخ کنونی ممکن و شدنی است.

 لاکن  این اصلاح اجتماعی و سوسیال که گفته می شود به مفهوم سوسیالیسم نیست. بی شک ارزش آن  در سطح یک  سوسیالیسم بورژوایی است اما الزاما نباید به عنوان سوسیالیسم بورژوایی عرضه شود.

این که بخشی از بورژوازی نوین با سوسالیسم بورژوایی  با کارگران همراهی خواهد کرد امری مربوط به بورژوازی است و نباید پرولتاریا را چنان مفتون خود سازد که از یاد ببرد منافع اجتماعی و تاریخی پرولتاریا در انقلاب اجتماعی و برپایی جامعه واحد جهانی است که تامین میشود. سوسیالیسم بورژوایی کعبه آمال اجتماعی پرولتاریا نیست و این آرمان ها باوجود کاپیتالیسم با همه درجات رشد یافتگی آن  اجرا شدنی نیستند و نخواهند شد.

بهر حال مهم همواره این است و خواهد بود که از یاد نبریم که مشارکت پرولتاریا در انقلاب اقتصادی و سیاسی از بابت فایده هایی  است که او در امر دمکراسی و آزدیخواهی نسیب خود می کند.

از امور اصلاحات سوسیال که بگذریم دیگر محسنات انقلاب اقتصادی و سیاسی آزادی تشکل و ... مشارکت در قدرت سیاسی است.

هم آزادی و هم دمکراسی اگر با اصلاحات سوسیال و کارگری در هم آمیزند به پرولتاریای ایران در روند انقلاب صنعتی جایگاهی را عرضه می کنند که در مقایسه با وضعیت فعلی که کاپیتالیسم عقب مانده با چیرگی  وعقب نگه داشتن رشد صنایع, اعمال خفقان و بگیر و ببند و.... به او تحمیل کرده اند قابل مقایسه نیستند.

جزئیات این اصلاحات کارگری و اجتماعی، آزادی و دمکراسی به هر کارگر فعال امروزی که در پی اجرای حق تشکیل سندیکا، حقوق درمانی، بیمه، قانون کار ، و.... می باشد بهتر از دیگران روشن است و توضیح آن در این جا بی فایده است.

این  موارد است که با  تشکیل جناح کارگری و سوسیال  در انقلاب لیبرال دمکراتیک  مد نظر ماست.

این خواسته ها را  در پرتو اشعه داغ و سوزان انقلاب جهانی سوزاندن ، عین این می ماند  که بخواهیم  به ازای حلوای نسیه از سیلی نقد گذشت کنیم .

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...