برداشتی که من از کاپیتالیسم دارم آنرا در زبان خودمان مترادف سرمایه گرایی می گرداند. سرمایه گرایی و یا کاپیتالیسم که یک ایسم است این پرسش را در برابر ما قرار می دهد که سرمایه چیست؟
از سرمایه دو تعریف کلی وجود دارد
1- سرمایه عبارت از وسایل تولید و اقتصاد- نیروهای مولده - و کم وبیش از آغاز فعالیت اقتصادی انسان را همراهی کرده است . سرمایه به این مفهوم - به مفهوم اقتصاد- اجتماعی - جزء لایتجزای اقتصاد اجتماعی است. در این مفهوم سرمایه منشای ثروت اجتماعی و یا همان بهره انباشت شده می باشد و رابطه ثروت و سرمایه بر شالوده رابطه میان اقتصاد و جامعه به قرار زیر است : .سرمایه پدیده اقتصادی است و ثروت پدیده اجتماعی.
از این نگره بر سرمایه , از آغاز سرمایه داری وجود داشته است. چرا از آغاز از سوی جامعه انسانی در حین فعالیت اقتصادی این و یا آن شکل مالکیت و داشتن سرمایه اعمال شده است.
در این نگرش به سرمایه، سرمایه داری را از سرمایه گرایی جدامی کند. همان گونه که بهره برداری با بهره گرایی، داشتن ثروت با ثروت گرایی و.... هرباره فرق دارند.
2*- در نگره دوم سرمایه جدا از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم نیست و در واقع سرمایه مولود و معلول سرمایه گرایی است. به این اعتبار سرمایه همیشه نبوده است بل که از زمانی که وسایل اقتصادی و تولید - همانی که گروه اول آنرا فی نفسه سرمایه می خواند- در مالکیت و در دست عده ایی که کاپیتالیست نامیده می شوند با هدف بهره کشی از انسان هایی دیگر که در این رابطه کارگر خوانده میشوند، قرار می گیرد در عمل این وسایل مبدل به سرمایه میگردند. در این نظر شکل نخستین سرمایه، ثروت است که در قالب پول سپس در چرخه اقتصادی مبدل به سرمایه یعنی وسایل تولید با هدف کسب سود می گردد.
بر شالوده این نگره کاپیتالیسم سابقا وجود نداشته است و در عصر نو با صنعت بزرگ پدیدار گشته است. گرچه برخی بر کاپیتالیسم مدرن نوعی کاپیتالیسم غیرمدرن مشروط می سازند* اما بطور کلی سرمایه گرایی و بهره گرایی و غیره را در ارتباط مستقیم با کارمزدی قرار می دهند و این رابطه اجتماعی به اواخر قرون میانه به این طرف مربوط می سازند.
من به شخصه بر نظر اولم. اما در مورد سرمایه گرایی و کاپیتالیسم و آنهم در شکل مدرن آن به این نظرم که سرمایه گرایی از آغاز مدنیت و از آغاز تقسیم انسان ها به دو جامعه بالادست و فرودست پدیدار شده است. از این نظر ، برده داری هم سرمایه گرایی است.
اما سرمایه گرایی و کاپیتالیسم در قالب مدرن و در قالب بهره کشی از کار مزدی همان است که نظریه دوم می گوید و می توان آن را پذیرفت.
در واقع برداشت غالب از سرمایه گرایی و کاپیتالیسم همان است که پیرامون کاپیتالیسم و کارمزدوری رواج دارد و نظریه دوم ارائه می دهد. به عبارت دیگر بیشتر ما کاپیتالیسم را همین می شناسیم که نظریه دوم می گوید.
برای این که نشان دهم که این نظریه دوم در عمل به مانع بر خورده است اجازه دهید نکاتی را در این رابطه خاطر نشان سازم که از نظر شناخت موضوع بحث مهم است.
بر پایه نظریه دوم از سرمایه و سرمایه گرایی بخش خصوصی جزء لایتجزای کاپیتالیسم می باشد یعنی اگر سرمایه دولتی گشت کاپیتالیسم هم نابود میشود. بنابراین از نگره دوم است که خصوصی بودن سرمایه های اقتصادی کشور یک فاکتور مهم در سرمایه گرایی یعنی کاپیتالیسم می باشد.
در ارتباط با مبحث سیاسی و دمکراسی این نگره به این اندیشه است که سرمایه گرایی و به مفهوم اولی سرمایه خصوصی از پایه دمکراسی در کشور می باشد.
یعنی به عبارت دیگر با دولتی شدن سرمایه های اقتصادی کشور نه تنها کاپیتالیسم از بین می رود بل که نظام سیاسی - دمکراتیک هم که حیاتش را مدیون خصوصی بودن سرمایه داری می باشد مبانی موجودیت خود را از این راه از دست خواهد داد.
در جواب من به این نظرم که نباید شکی کرد که پایه های دمکراسی در کشور در قدم اول متکی بر همان جامعه ایی است که به طبقات تقسیم شده و در کلیتش این جامعه، جامعه سرمایه داران کشور خوانده میشود. در قدم دوم و کمتر حائز اهمیت حیات این دمکراسی منوط به وجود جامعه کارگری است .
به این اعتبار از نظریه دوم پذیرفتنی است که پایه دمکراسی وجود طبقات در جامعه سرمایه داران است. به عبارت دیگر وجود جامعه کارگری برای وجود دمکراسی حائز اهمیت اساسی نیست.
و در ادامه از نظریه دوم پذیرفتنی است که در صورت از بین رفتن طبقات در جامعه سرمایه و در صورت دولتی شدن سرمایه ها عملا دیکتاتوری مستقر خواهد شد اما پذیرفتنی نیست که با دولتی شدن سرمایه ها و یا با دولتی شدن جامعه سرمایه، کاپیتالیسم از بین خواهد رفت چرا که حیات کاپیتالیسم برخلاف حیات دمکراسی بر وجود کارگران و جامعه کارگری منوط است.
در تحلیل نهایی چنین خواهیم داشت
هستی دمکراسی در کشور منوط به طبقات درونی جامعه سرمایه و هستی کاپیتالیسم منوط به هستی جامعه کارگری است.
به عبارت دیگر اگر برای دمکراسی به طبقات درونی جامعه سرمایه نیاز است لاکن شرط وجودی کاپیتالیسم نوین کارمزدوری است.
در یک جا بخش خصوصی سکان دار دمکراسی است و در جایی دیگر جامعه کارگری سکان دار کاپیتالیسم نو است.
بنابر همین اصل است که در صورت دولتی شدن سرمایه ها گرچه دمکراسی پایه های وجودی خود را از دست خواهد داد - این دمکراسی پایه های خود را هم در روند انحصاری شدن تمرکز سرمایه ها هم از دست خواهد داد- لاکن در این حالت یعنی با دولتی شدن سرمایه، کاپیتالیسم از بین نخواهد رفت. نمونه کشور چین.
پس بدینسان بسته به این که توجه مان به دمکراسی و یا کاپیتالیسم نو باشد نتاجی مختلفی از دولتی کردن سرمایه های اقتصادی کشور حاصل میشوند.
به عبارت دیگر: گرچه خصوصی بودن سرمایه ها و دمکراسی باهمند اما ایندو یار قدیمی تنها شکل کاپیتالیسم نیستند.دولتی کردن شکل دیگر آن می باشد.
در وجود کاپیتالیسم نو روابط مزدوری هرباره شرط است. این موجودیت کارگری است که به کاپیتالیسم شرایط زیست می دهد. دولتی کردن سرمایه ها در صورت وجود رابطه کار مزدوری تنها به معنای موجودیت کاپیتالیسم در فرم دولتی و غیر خصوصی آن است.
اما با از بین رفتن شکل خصوصی سرمایه ها، خواه در روند تمرکز سرمایه به سرمایه انحصاری و خواه در صورت دولتی شدن آن عملا این به معنای از بین بردن پایه های اجتماعی دمکراسی است.
به عبارت دیگر برای حیات دمکراسی شرط اساسی وجود جامعه سرمایه در فرم آزاد و وجود طبقاتی می باشد که جامعه سرمایه را شکل می دهند. در صورت دولتی شدن و تمرکز در جامعه سرمایه پایه های دمکراسی هم از بین خواهد رفت..
اما برای موجودیت کاپیتالیسم نو شرط اولیه و اساسی وجود کار مزدوری است که هرباره با بازتولید خود کاپیتالیسم نو را بازتولید می کند. وبرعکس برای از بین رفتن کاپیتالیسم نو باید کارمزدی از بین برود و دولتی کردن در صورت وجود کارمزدی راه چاره نیست.
جمع بندی:
- 1- نه سرمایه و داشتن سرمایه بل که شکل سرمایه داری مهم است.
- 2- سرمایه داری از آغاز وجود داشته است اما سرمایه گرایی در دوره ایی از حیات بشر نمودار شده است.
- 3- سرمایه گرایی نو بر کار مزدی استوار است.
- 4- ثروت مادی بشری حاصل ادغام کار و سرمایه می باشد
- 5-در رابطه میان ثروت یعنی جامعه و اقتصاد یعنی سرمایه پیوسته این پرسش مطرح بوده است که کدام جزء در خدمت جزءدیگری است : جامعه در خدمت اقتصاد و یا اقتصاد در خدمت جامعه
- 6- در پاسخ به پرسش5 کاپیتالیسم و بهره گرایی حاصل شده است که کاپیتالیسم نو تنها شکل و مراحله ایی از تکامل آن است.
----------------------------------------------------------------------------
* .
Geld und Ware sind nicht von vornherein Kapital, sowenig wie Produktions- und Lebensmittel. Sie bedürfen der Verwandlung in Kapital. Diese Verwandlung selbst aber kann nur unter bestimmten Umständen vorgehn, die sich dahin zusammenspitzen: Zweierlei sehr verschiedne Sorten von Warenbesitzern müssen sich gegenüber und in Kontakt treten, einerseits Eigner von Geld, Produktions- und Lebensmitteln, denen es gilt, die von ihnen geeignete Wertsumme zu verwerten durch Ankauf fremder Arbeitskraft; andrerseits freie Arbeiter, Verkäufer der eignen Arbeitskraft und daher Verkäufer von Arbeit. Freie Arbeiter in dem Doppelsinn, daß weder sie selbst unmittelbar zu den Produktionsmitteln gehören, wie Sklaven, Leibeigne usw., noch auch die Produktionsmittel ihnen gehören, wie beim selbstwirtschaftenden Bauer usw., sie davon vielmehr frei, los und ledig sind. Mit dieser Polarisation des Warenmarkts sind die Grundbedingungen der kapitalistischen Produktion gegeben. Das Kapitalverhältnis setzt die Scheidung zwischen den Arbeitern und dem Eigentum an den Verwirklichungsbedingungen der Arbeit voraus. Sobald die kapitalistische Produktion einmal auf eignen Füßen steht, erhält sie nicht nur jene Scheidung, sondern reproduziert sie auf stets wachsender Stufenleiter. Der Prozeß, der das Kapitalverhältnis schafft, kann also nichts andres sein als der Scheidungsprozeß des Arbeiters vom Eigentum an seinen Arbeitsbedingungen, ein Prozeß, der einerseits die gesellschaftlichen Lebens- und Produktionsmittel in Kapital verwandelt, andrerseits die unmittelbaren Produzenten in Lohnarbeiter.
Kral Marx
Kapital
*-Der Ausgangspunkt der Entwicklung, die sowohl den Lohnarbeiter wie den Kapitalisten erzeugt, war die Knechtschaft des Arbeiters. Der Fortgang bestand in einem Formwechsel dieser Knechtung, in der Verwandlung der feudalen in kapitalistische Exploitation. Um ihren Gang zu verstehn, brauchen wir gar nicht so weit zurückzugreifen. Obgleich die ersten Anfänge kapitalistischer Produktion uns schon im 14. und 15. Jahrhundert in einigen Städten am Mittelmeer sporadisch entgegentreten, datiert die kapitalistische Ära erst vom 16. Jahrhundert. Dort, wo sie auftritt, ist die Aufhebung der Leibeigenschaft längst vollbracht und der Glanzpunkt des Mittelalters, der Bestand souveräner Städte, seit geraumer Zeit im Erbleichen.
Karl Marx
Kapital
„In der gesellschaftlichen Produktion ihres Lebens gehen die Menschen bestimmte, notwendige, von ihrem Willen unabhängige Verhältnisse ein, Produktionsverhältnisse, die einer bestimmten Entwicklungsstufe ihrer materiellen Produktivkräfte entsprechen. Die Gesamtheit dieser Produktionsverhältnisse bildet die ökonomische Struktur der Gesellschaft, die reale Basis, worauf sich ein juristischer und politischer Überbau erhebt, und welcher bestimmte gesellschaftliche Bewußtseinsformen entsprechen. Die Produktionsweise des materiellen Lebens bedingt den sozialen, politischen und geistigen Lebensprozeß überhaupt. Es ist nicht das Bewußtsein der Menschen, das ihr Sein, sondern umgekehrt ihr gesellschaftliches Sein, das ihr Bewußtsein bestimmt.“
– Karl Marx
من قبل از این به ترجمه این متن اصلی و آلمانی برای خوانندگان این سطور که به زبان آلمانی آشنایی ندارند بپردازم تکیه می کنم که مبحث و جستار مارکس یک مبحث جامعه شناختی و پیرامون جامعه است. مارکس در این جستار وقتی از هستی اجتماعی انسان سخن می راند مد نظر او جامعه انسانی است.
از نظر او در رابطه میان اقتصاد اجتماعی -که او آنرا به غلط تنها هستی اجتماعی انسان تلقی می کند - با نظام های سیاسی و حقوقی و... به قرار زیر است :
در این رابطه ، هرباره این نظام اقتصادی است که نظام های سیاسی و حقوقی اش را تعیین می کند. در این رابطه هرباره نظام های سیاسی و حقوقی و.. همان شعور اجتماعی انسان را تشکیل میدهند . در یک تحلیل نهایی آنگاه چنین خواهیم داشت:
این نظام اقتصادی- اجتماعی است که نظام های سیاسی و حقوقی را هرباره تعیین می کند. به عبارت اولی هرباره این هستی اجتماعی انسان است که شعور اجتماعی اش را تعیین می کند و نه بر عکس. صورت برعکسش چنین خواهد بود: این نظام های سیاسی و حقوقی هستند که نظام های اقتصادی را تعیین می کنند. به طریق اولی این شعور اجتماعی انسان است که هستی اجتماعی او را معین می سازد.
حال ترجمه متن:
در تولید اجتماعی از هستی خود، انسان ها وارد یک مناسبات معین، ضروری و مستقل از اراده شان، می شوند، یعنی مناسبات تولیدی، که این به درجاتی معینی از توسعه نیروهای مولده مادی شان مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی آن ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد ، یعنی آن شالوده واقعی، که بر پایه آن روبنانی سیاسی و حقوقی خود را می افرازد ، آن هاییکه با فرم های معینی از شعور اجتماعی مطابقت دارند. شیوه تولیدی از هستی مادی فرآیند های اجتماعی، سیاسی و روحی هستی را مشروط می کند. این شعور انسان ها نیست که هستی آنها، بل که برعکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند.
کارل مارکس
ترجمه از فرهاد واکف
پس اجازه دهید پس از این ترجمه تحت الفظی به یک ترجمه صیقل خورده و آزاد از آن داشته باشیم که برای فهم بیشتر مطلب ضروری است.
مارکس می گوید: به هنگام تولید و اقتصاد- به مفهوم اجتماعی آن - انسان ها از این راه وارد مناسبات تولیدی معینی میشوند که این مناسبات معین تولیدی و اقتصادی هرباره با درجات معینی از نیروهای مولده آن مطابقت دارد. کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی و مادی آن ساختار اقتصادی و مادی از جامعه شان را تشکیل می دهد که در عمل آن شالوده واقعی و مادی میباشد که بر پایه آن کلیه روبناهای سیاسی و حقوقی و روحی جامعه استوار شده اند. منطور آن روبناها می باشد که هرباره با اشکال معینی از شعور اجتماعی انسان ها مطابقت دارند. به عبارت دیگر باید گفت: این شیوه تولید و اقتصادی است که فرایندهای اجتماعی و سیاسی و روحی انسان ها را مشروط می کند. یعنی این شعور انسان ها نیست که هستی مادی و اقتصادی انسان ها را تعیین می کند بل که بر عکس این هستی اجتماعی انسان هاست که شعور آنها را تعیین می کند. کارل مارکس - ترجمه آزاد - فرهاد واکف
همان گونه که خوانندگان آگاه مطلعند، مارکس در کاپیتال به اندازه لازم از شیوه تولید کاپیتالیستی گفت و نوشت. این شیوه تولیدی را پس از مرگش، انگلس کاپیتالیسم نام نهاد. ما اگر این را به فارسی خودمان برگردانیم میشود سرمایه گرایی. سرمایه گرایی و یا کاپیتالیسم قانون مندی های خود را دارد. این قانون مندی ها جهان شمولند. بی عدالتی اجتماعی که می گویند که تنها با نابودی کاپیتالیسم و سرمایه گرایی عملی میشود در کاپیتالیسم ذاتی است. به عبارت دیگر آن انسان هایی که به هنگام تولید و اقتصاد اجتماعی در ایران وارد یک مناسبات تولیدی معینی در کشور شده اند که مارکس آنرا سرمایه گرایی و یا کاپیتالیستی می خواند، باید بدانند که این مناسبات تولیدی یعنی این کاپیتالیسم در ایران با درجات معیتی از نیروهای مولده و اقتصادی کشور در هم آهنگی و مطابقت می باشد. اما این آگاهی و اطلاع ما از موضوع یعنی از کاپیتالیسم و تطابقش با درجات از سطح تکامل نیروهای مولده کشور کافی نیست. همان گونه که کافی نیست که بدانیم این کاپیتالیسم ناعادلانه است و باید نابود شود. یعنی بدانیم که مناسباتی است میان کارگر و کاپیتالیست ایرانی و از همین رو هم چون تاعادلانه است پس باید نابود شود. یعنی همان نحوه استدلالی که پیروان انقلاب سوسیالیستی در ایران ادعا های خود از نابودی بلافصل کاپیتالیسم در ایران را بر آن استوار کرده اند.
مارکس بلافاصله می افزاید نه فقط این مناسبات تولیدی که در هرفابریک جداگانه ایی و در هر واحد تولیدی کشور یافت می شود که در آن کارگر و کاپیتالیست ایرانی در برابر هم جبهه گرفته اند، بل که - به این جا توجه بفرمایید- نقل قول باز: کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی و مادی آن ساختار اقتصادی و مادی از جامعه شان را تشکیل می دهد که در عمل آن شالوده واقعی و مادی میباشد که بر پایه آن کلیه روبناهای سیاسی و حقوقی و روحی جامعه استوار شده اند. منطور آن روبناها می باشد که هرباره با اشکال معینی از شعور اجتماعی انسان ها مطابقت دارند.
من از دوستان خواننده و مشتاق خواهش می کنم به این عبارت مارکس که می گوید کلیت این مناسبات تولیدی و اقتصادی یعنی کلیه فابریک ها و کلیه واحدی های تولید که در آن کاپیتالیسم عمل می کند روی هم رفته و نه به تنهایی ساختار و نظام اقتصادی و مادی جامعه کاپیتالیستی را تشکیل می دهد توجه خاص عنایت نمایند.
براستی این عبارت به چه معناست؟ این به این معناست: آن هستی اجتماعی و به عبارت دیگر آن جامعه که کاپیتالیسم در ایران خوانده میشود در زیر بنای اقتصادی خود یک ساختار و نظام اقتصادی از کلیت آن مناسبات تولیدی است که این آخری کاپتیالیسم نام دارد.
پس به این ترتیب می توان چنین نتیجه گرفت که مد نظر مارکس نه فقط مناسبات ناعادلانه کاپیتالیستی - که در کاپیتال وقت خود را صرف توضیحش می کند - بل که کلیت مناسبات تولیدی و اقتصادی که ساختار و نظام کاپیتالیستی خوانده میشود باید در درجه اول شکل گیری نماید. از نظر او فرایند شکل گیری ساختار و نظام کاپیتالیستی از اقتصاد و تولید همان فرآیند شکل گیری تدریجی شالوده مادی جامعه کاپیتالیستی در کشور است. یعنی همان فرآیندی که در کشوری به نام ایران هنوز ادامه دارد و تشکیل آن به موانع داخلی و خارجی بر خورده است.
خواهش می کنم توجه بفرمایید: مارکس در ادامه به این نظر است که صرف نظر از نحوه شکل گیری این شالوده اقتصادی از کاپیتالیسم در یک کشور، بطور نمونه در انگلستان، و در ایران و در آلمان و....، در فرجام این روند است که مناسبات تولیدی و مادی از کاپیتالیسم با هم در یک ساختار و نظام اقتصادی به هم گره می خورند و با هم آن ساختار و نظام اقتصادی را بوجود می آورند که پایه مادی ایی میشود برای یک جامعه نوین در یک کشور!
در ادامه مارکس به این نظر است که این هستی و این ساختار اقتصادی که در هر کشور و نقطه در طول فرایندی کم و بیش طولانی پدیدار می شوند ، به تناسب در طی یک روندی نظام های سیاسی و حقوقی خاص خود را تعیین می کنند. یعنی همان مبحث نظام سیاسی دمکراتیک و همان مبحث حقوق جهانی بشر در ایران و .... این در واقعیت امر به این معنا است که در طول شکل گیری ساختار اقتصادی کاپیتالیستی به تناسب با آن نظام دمکراتیک مطرح است که از سوی ساختار در حال شکل گیری اقتصادی آن فراخوانده میشود.
به عبارت مارکس: این نظام دمکراتیک نیست که نظام اقتصادی کاپیتالیستی را تعیین می کند بل که این نظام اقتصادی کاپیتالیستی است که نظام دمکراتیک را تعیین می کند.
به عبارت دیگر در طول فرآیند تشکیل ساختار اقتصادی کاپیتالیستی در کشور که همان پروسه رشد سطحی از نیروهای مولده در کشور می باشد- بطور مثال از صنایع دستی به اتوماسیون و ماشین و... - نیاز این ساختار اقتصادی رو به تکوین به یک نظام دمکراتیک و نظام حقوقی متناسب با خود می باشد. در این نظام دمکراتیک و حقوقی است که ساختار در حال تکوین کاپیتالیستی رسمیت سیاسی و حقوقی می یابد و به قولی تازه با این برسمیت شناختن است که روند تکوین جامعه کاپیتالیستی در تمام ابعاد رو به کمال می نهد.
من در این جا عامدانه از کنار اشکالاتی که به این عبارت مارکس وارد است گذر می کنم و خوانندگان را در این فرصت تنها به این نکته توجه می دهم که صرف نظر از انتفاداتی که به مارکس در این زمینه وارد است و من در سایت های دیگر مرتب انتفاد های وارده را متذکر شده ام، هسته اصلی مطلب است که درست می باشد. هسته اصلی مطلب مارکس این است: در هر جامعه و در هر هستی اجتماعی - این دو یکی می باشند - این جامعه است که از یکسو از سوی زیربنای هستی مادی خود تعیین و از سوی دیگر این جامعه است که روبنای سیاسی خود را تعیین می کند. پس هستی اجتماعی انسان ها هم تعیین می شود و هم تعیین می کند. هستی اجتماعی انسان ها همان بنای اجتماعی آنها است که از سوی زیر بنای اقتصادی شان تعیین می شود. و بنای اجتماعی انسان ها همان شالوده ایست که روبنای سیاسی خود را تعیین می کند.
حال این مارکس کجا و آن ادعای پیروان انقلاب سوسیالیستی در ایران حاضر کجا؟ من بارها در جاهایی دیگر عرض کردم. این چپ پروسه تکوینی جامعه کاپیتالیستی و به تناسب آن نظام دمکراتیک لازمه آنرا را عامدانه و آگاهانه رد می کند. این عمل ماهیت ارتجاعی این چپ را مشخص می سازد. این چپ برای موجه کردن هستی اجنماعی واپس گرای خود خویش را ریاکارانه در پس مارکس گرایی پنهان ساخته است. از نظر من و همان گونه که در بالا نشان دادم این چپ و مارکس یکی نیستند. این ها دو تا هستند. این چپ فقط در تلاش این است که برای مقبول جلوه دادن هستی ارتجاعی خود، آنرا در جامه مارکس گرایی ارائه کند که شاید از این راه مورد قبول جنبش کارگری ایران واقع گردد. منظور من همان جنبش کارگری و همان جامعه کارگری در ایران است که در طول تکوین جامعه کاپیتالیستی در ایران در تکوین و در حال تولد یافتن می باشد.