۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

تحول اجتماعی کشور بسوی مدرنیته را جدی بگیریم


ضرباتی بسیاری و گاه غیر قابل جبرانی رژیم جمهوری اسلامی به مدرنیته و به تحول و انقلاب اجتماعی کشور بسوی مدرنیته وارد نمود.

یکی از این ضربات که به روح و روان مردم کشور وارد شده تخریب چهره انقلاب و تحول اجتماعی کشور است. از واژه انقلاب و تحول اجتماعی کشور شروع کنیم. براستی تصور عمومی و بخصوص نسل جوان از انقلاب بطور کلی و انقلاب در جامعه - انقلاب اجتماعی چه گونه است؟

براستی کدام نیرو در کشور به غلط هرباره که از انقلاب و تحول - در این جا پیوسته انقلاب به مفهوم اجتماعی آن مد نظر است - سخن است آنرا در مقابل اصلاحات و تغییر قرار می دهد؟

این کدام نیروست که می گوید اصلاحات آری انقلاب و تحول خیر؟

مگر این تحول و انقلاب و آن اصلاحات و تغییر چیست که این گونه در باور عمومی اولی چنین منفور و دیگری چنین محبوب شده است؟


ما قادر نیستم به این پرسش ها و نظایر آن پاسخ دهیم مگر این که به این نکته توجه مان را جلب کنیم که ایران کشوری است نیمه سنتی و نیمه مدرن و از دیرباز چنین کشوری در حال تحول و انقلاب از نیمه سنتی اش به نیمه مدرن آن بوده است.

این انقلاب و تحول اجتماعی بسوی مدرنیته مصمم بوده - اراده تاریخی- به ایران جامعه عالی تری اعطاء کند. قوای اجتماعی را بهینه سازد . کشور را قوی تر از گذشته در جهان معرفی کند. این خویشکاری ها این مرحله از تاریخ تکامل اجتماعی کشور بوده و ما ازاین مراحل تکاملی وانقلابی در کشور هم از قبل داشته ایم و سطح کنونی اجتماعی کشور در واقع محصول روند طولانی همین انقلاب ها و تحولات از آعاز بشر ایرانی تا کنون بوده است.

این انقلاب ها و تحولات منافی اصلاحات وتغییر ات اجتماعی در کشور نبوده اند و اکنون هم نیستند بل که در واقعیت امر همین اصلاحات و تغییرات هستند که در یک جمع کلی انقلاب و تحول اجتماعی خوانده میشوند.

بعنی در حقیقت اصلاحات و تغییر ات اجتماعی کشور جزیی از روند تحولی و انقلابی یک کشور می باشند و هیچ انقلاب و تحولی بدون تغییر و اصلاح ممکن نیست. این تغییر و اصلاح است که انقلاب و تحول را ممکن می سازد.

تغییرات و اصلاحات که در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن در حال وقوع هستند و یا اراده جمعی بر این است که چنین تغییرات و اصلاحاتی صورت پذیر گردند در واقعیت خود جزیی از همین روند طولانی انتقال ایران از یک کشور سنتی به یک کشور مدرن می باشد.

نظر به این امر ما می توانیم از این انتقال یا بطور کلی از آن به عنوان یک انقلاب و یا بطور جزیی از آن به منزله یک اصلاح و تغییر سخن بگوییم. و چون در این جا از تغییرات و اصلاحاتی که سخن است اصلاحات و تغییراتی است که در راستای تحول و انقلاب اجتماعی کشور بسوی مدرنیته است از اینرو چنین تغییر و اصلاحاتی تغییر و اصلاحات انقلابی نام دارند.

درعوض آن ، آن تغییر و اصلاحاتی که انقلابی و تحول ساز نیستند- رفرم- و بسوی مدرنیته رهنمون نمی شوند آن تغییر و اصلاحاتی می باشند که ضد انقلابی و ضد تکاملی اند. چنین تغییر و اصلاحاتی معمولا در نیمه سنتی کشور و با هدف این صورت می گیرند که جامعه سنتی و در حال فروپاشی را مرمت و اصلاح کنند. - رفرم سنتی -
به این قبیل اصلاحات که با هدف مرمت بنای کهنه جامعه صورت پذیر می گردند اصلاحات محافظه کارانه و دست راستی نام می نهند که واژه انقلاب محافظه کارانه نظر به رابطه اصلاحات و انقلاب هم از همین جا منشاء گرفته است.

ما آن ضرباتی که در واقع در آغاز از آن سخن راندیم که بر روح و روان کشور وارد شده را از سوی همین انقلاب محافظه کارانه و دست راستی داریم که در نتیجه چهره انقلاب و تحول و به همراه آن اصلاح و تغییر در کشور به طور کلی لکه دار و لجن مال شده است.

واز همین منبع انقلاب محافظه کارانه و دست راستی است که در فضای کشور این تصور غلط پراکنده واز آن آکنده می شود که توگویی انقلاب امری لایتجزا از خشونت است - اگر بخواهیم بزبان رنگ سخن بگوییم انقلاب همیشه سرخ است-

ما این برداشت یک رنگی از انقلاب و تحول اجتماعی را مدیون انقلاب محافظه کارانه و دست راستی در کشور هستیم که به تبع آن این ایده غلط توسعه و قوت یافته است که توگویی در عوض خشونت و انقلاب محافظه کارانه بهتر است به اصلاحات و تغییرات محافظه کارانه متوسل شد.

اما این اصلاحات و تغییرات محافظه کارانه که سرخ نیست و به ظاهر از مدتی سبز شده است براستی چپست و وجه ممیزه آن در چیست؟

اساس و بنمایه این اصلاحات و تغییرات محافظه کارانه و دست راستی در پرهیز از خشونت در در دست یابی به همان اهداف انقلاب محافظه کارانه و دست راستی است یعنی در حفظ و اصلاح جامعه سنتی کشور و مرمت بنای کهنه ایی که از هزاران سال به این سو به ما ارث رسیده است.

اصلاح طلبی محافظه کارانه و دست راستی در پی مرمت و اصلاح همین جامعه و به تبع آن نظام سیاسی آن است.

از همین روست که این محافظه کاران خواه به اصطلاح انقلابی هایش و خواه اصلاح طلبانش در پی آنند که در برابر تحول و انقلاب کشور بسوی مدرنیته تا توان دارند به هر شکل ممکن جلو دار این روند تحولی شوند که در کشور ما نظر به این مقاومت ها و علل دیگر براستی بسیار طولانی شده است.


برای جدی گرفتن تحول اجتماعی کشور باید از این رو این محافظه کاران رنگاوارنگ سنتی را جدی گرفت. برای مدرنیته این تحول نقش حیاتی و هستی بخش دارد و از این رو مبنای بسیاری رویکرد های اجتماعی و از جمله مبنای مدرنیته برای حقانیت اجتماعی و سیاسی اوست.

از این رو بیاییم به نام مدرنیته این تحول و انقلاب اجتماعی بسوی مدرنیته را جدی بگیریم و آنرا محوری سازیم. حیات مدرنیته وبه این معنا حیات کشور به این جدیت بستگی دارد.

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

بیاییم این بحث نجات کشور در سایه حکومت مدرن را عمده کنیم


برای این که بتوانیم مبحث نجات کشور در سایه حکومت مدرن را مطرح تر از گذشته نماییم باید به عنوان پیش شرط اولیه و اصلی آن بدانیم و بخواهیم بدانیم که چرا حکومت مدرن بر پایه شرایط اجتماعی و تاریخی کنونی ایران یک حکومت حقه است

و در پیش کشیدن همین مبحث پی خواهیم برد که این امر ممکن نیست مگر این که بر موانع سر راه این اقدام چیره شد. عمده این مانع که مسدود کننده مطلب "حکومت مدرن ، حکومت حقه کنونی" مانع رویکرد خلقی و یا مردم گرایی- پوپولیسم راست گرایانه ایی می باشد که از منش خلقی گذشته به ما به ارث رسیده و از نظر اجتماعی پایگاه درنیمه سنتی جامعه ایران دارد.

بنابراین اجازه دهید از همین خلق گرایی دست راستی و سنتی به منزله مانع اولیه آغاز کنیم . در قدم اول یاد آور می شوم حوزه بحث ما درچارچوپ مطلب سکولاریته و جمهوری یعنی این که منشاء حکومت حقه در کشور انسان ایرانی است می باشد. ما از این حیطه خارج نمی شویم و به قطب مقابل در کشور یعنی اسلام گرایان کاری هم نداریم که از ریشه با ما مخالفند. این در واقع نخستین حق و حقانیتی است که ما برای خود قائلیم. انسان و همراه با آن انسان ایرانی در واقع کف و پایه همه مباجثاتی که ما در این جا داریم را تشکیل می دهد و جمع این انسان همان خلق و مردمند که مستحضرید. و این خلق هم در ایران که کشوری کثیر االمله است فقط فارس و ترک و ... نیست.

این ها آن مفروضات از پیش تعیین شده ماست. این بحث ما بر همین تعینات استوار شده است. در این رابطه فقط یک مهم را خاطر نشان می سازم تا ما بیشتر به ابعاد جنایات جمهوری اسلامی پیش ببریم.


این که ما در کشور در بسیاری جوانب به عقب باز گشته ایم مبحث تازه ایی نیست. یکی از این موارد واپس رفتن ما همین مبحث حکومت مدرن ، حکومت برحق است. باید توجه داشت در ایران کنونی جایی برای مباحثی نظیر مبحثی که ما کنون داریم نمانده است و در عوض آن عمده مباحث حول مباحث پایه ایی و کف مطالبات ما یعنی حکومت انسانی در ازای حکومت روحانی - الهی است و این جای تاسف بسیار باقی می گذارد.

اما این که بر پایه این حکومت انسانی یعنی برشالوده این کف مطالبات ما کدام حکومت انسانی را می خواهیم برپا کنیم :حکومت سنتی و یا حکومت مدرن؟ کدام حکومت انسانی برحق است؟ گذشته و یا آینده؟ کدام گروه اجتماعی و کدام جامعه باید جلو دار تغییر و تحول باشد ؟ و غیرو ذالک این ها همه به خاطر خطری که همه ما سکولارها را خواه سنتی و خواه مدرن تهدید می کند در پستو ها باقی مانده اند و در کلیت همه ما مشغول عبای و نعلین ملا گشته ایم. خوب این از مظاهر پس رفت است. این ها از دستاورد های جمهوری اسلامی است که مدرن ها از آن سودی نمی برند و از این رو نباید خاموش بنشینند و باید مباحث حداکثری در سکولاریته و جمهوری را پیش بکشند و در این راه هم نهراسند که بگویند که« ما بر حقیم» و این حق را به استدلال عمل و تاریخ برای خود قائل شوند که عصر حاضر عصر مدرنتیه در کشور است. زمان زمانه آنهاست.

همان گونه که در بالا ذکر شد در این راه مدرن ها به مانع سنتی خلق گرایی و مردم گرایی بر می خورند. همین که ازکف مطالبات سکولاره که مورد تهدید دشمن اسلامیست است خواستید پا فراتر بگذارید و خواستید نوع حکومت را از نظر اجتماعی و از نظر جمعیت شناسی- دموگرافی - معین کنید بلافاصله به این خلقیون بر می خورید. من در جایی دیگر - در مقاله« ما بر حقیم حتی اگر جمهوری اسلامی نخواهد» - خاطر نشان ساختم این رویکرد خلقی و سنتی در حقیقت امر روی دیگر همان «هیچ خلقی» اسلامیستی است و بیهوده نیست که این خلقیون و این اسلامیستها در موارد بسیاری با هم همکاری داشته اند و دارند.

به نظر می آید و این نظر هم چندان دور از واقع نیست که این خلقیون از آن رو این وبای اسلامیستها را بر جسم و روح کشور افکنده اند تا ما چنان در کف مطالبات خود محصور باقی بمانیم که هرگز از رویکرد سنتی و خلقی فراتر نرویم.

استدلال من در این رابطه این است. یک نگاه ساده به رویکرد خلقی نشان می دهد که اساس این رویکرد همان اصل اصلی و پایه ایی و به همان میزان ابتدایی حکومت انسانی است که بنای همه جمهوری ها و همه سکولاریته ها بر آن استوار است.

در واقع رویکرد خلقی از این اساس و بدویت فراتر نمی رود بل که در عوض آنرا تئوریزه و به شکل یک سیستم تمام و کمالی درمی آورد. - سکولاریسم سنتی

بر مبنای این سیستم- سکولاریسم در فرم سنتی آن- آنگاه خواهیم داشت که حکومت ها نه تنها انسانی باید باشند- اصل سکولاریته و جمهوری- بل که در یک کشور حکومت به همه مردم و به همه گروه های اجتماعی، و به همه جامعه ها و به همه تعلق دارد و بر اساس این تعلق عمومی حکومت بایستی از این که این و یا آن گروه حق حکومت را از آن خود بداند به هر علت و دلیل پرهیز کرد.

این درظاهر اعلام یک آشتی و صلح عمومی در کشور است. اما این درواقع این صلح خواهی نیست بل اعلام جبونانه اختتام مبارزه سیاسی و اجتماعی با هدف پیشگیری تحول اجتماعی در کشور در حال گذار ازنیمه سنتی به نیمه مدرن و در یک کشوری است که انقلاب اجتماعی بسوی مدرنیته جریان دارد و به تبع آن هم خواست کسب قدرت سیاسی از سوی مدرنیته - حکومت مدرن و برحق - پیوسته زنده است، می باشد.

این درواقع پاشیدن خاک در چشم مدرنیته برای صرف نظر کردن از مبارزه برای کسب قدرت سیاسی در کشور و در عصری است که مبارزه سیاسی بر حول حاکمیت چنین عمده و تعیین کننده است.

من به این ترتیب توجه خوانندگان را به این نکته جلب می کنم که رویکرد مبارزه با حاکمیت امپریالیستی و بیگانه و... طرح تضاد خلق و امپریالیسمی را که این خلقی ها زمانی مطرح می کردند در همان زمان مسلما ضرورت مبارزه سیاسی بر حول کسب حکومت را برحق و ضروری می دانستند و هیچ مسئله ایی نبود. یعنی در آن زمان در رابطه با حکومت بیگانگان از این که حکومت باید ملی و ایرانی باشد نه سخنی از صلح بود و نه در ادامه سخن از پرهیز از مبارزه سیاسی و یا احیانا در این رابطه پرهیز از خشونت.

اما چرا کنون به یک باره هم پرهیز از مبارزه سیاسی و هم پرهیز از کسب حکومت و پرهیز از خشونت و غیره چنین تئوریزه و ایدئولوگیزه و به صورت سیستم جامع و مانعی در می آید؟

آیا این اتفاقی است؟ آیا این اتفاقی است که در گذشته باید گفته می شد که در برابر اجنبی ما برحقیم که حکومت کنیم و در این راه هم همین خلقی ها از کاربرد خشونت هم ابایی نداشتند و حالا درمیان خود به این پایان دهیم که چه کسی برحق است؟

این که گفته میشود «همه برحقیم» و یا «هیچ ایرانی برحق نیست. الله برحق است» یعنی این دو رویکردی که تا به امروز دوش به دوش هم در فضای سیاسی کشور یکدیگر را مشایعت می کنند و به این نحو همدیگر را تکمیل می کنند ، درعمل و نه در سطح حرف و ادعا یعنی همین جمهوری اسلامی یعنی حکومت سنتی حی و حاضر.

علتش ساده است: چون در یک کشور گذار و حرکت و تحول بسوی مدرنتیه نمی توان هم در سکون گذشته باقی ماند، جامعه فاسد و مبتذل و زوال یافته پیشین و حکومتی بر اساس آنرا مطالبه کرد و هم در موضع آینده و مراحلی از منزلگاه تکامل و تحول اجتماعی که در پیش روی ماست قرار گرفت و حکومت نمود. با چنین حرکت کج دار و مریز حرکت و ترقی اجتماعی مقدور نیست و مطابق با موازین پویایی و حرکت اجتماعی نیست

یک حکومت نیمه سنتی و نیمه مدرن در یک کشور در حال توسعه بسوی مدرنیته یک رویای سنتی است که در عمل همان حکومت اسلامی و همان حکومت جمهوری همزمان یا در واقع همین حکومت جمهوری اسلامی است.

اما پیش ازادامه بحث و پرداخت به دو استدلال چوبین خلقی ها- سنتی ها به این مبحث ضرورت تغییر و اصلاح جامعه توجه کنید که به پیش کشیده می شود. این مبحث را این ها در مقابله با ضرورت انقلاب و تحول مطرح می کنند. این ها می گویند تغییر اصلاحی جامعه سنتی و حکومت آن که مقدور است عاملی می باشد که ضرورت تحول و انقلاب اجتماعی و سیاسی در ایران را باطل می کند. این ها می گویند جامعه سنتی و به تبع آن نظام سیاسی آن اصلاح و تغییر پذیر است و از این رو ضرورتی برای انقلاب و تحول اجتماعی و سیاسی وجود ندارد. برای تکمیل چنین ادعا می شود که امر تغییر و اصلاح جامعه سنتی در واقعیت امر همان پروسه تغییری است که در فرایند تدریجی خود کشور باید طی کند تا روزی در ادامه آن به مدارج عالی اجتماعی برسد. به عبارت دیگر با تغییر و اصلاح و مرمت جامعه سنتی و نظام سیاسی متناسب با آن است که جامعه مدرن زاییده می شود و هر جامعه مدرنی زاییده همین تغییرات و اصلاحات تدریجی در بنای کهنه جامعه سنتی آن است.

این ها در واقع این نظریه جامعه شناختی پیرامون تکامل و قانون مندی های آنرا به این شکل مسخ شده ارائه می دهند تا سرانجام ماهی خود را از این آب گل آلود شده بگیرند که در فرجام خود هیچ نیست جزء این مطلب که جامعه سنتی و حکومت آن اصلاح پذیر بوده و احتیاجی به نیمه مدرنیته و موجود کشور و به جامعه مدرن و در حال تکوین کشور نیست که در جوار جامعه سنتی موجود است و داعی نظام سیاسی خود را دارد.

بر پایه این ادعا جامعه مدرن و نظام سیاسی آن در واقع هیچ نیست جزء همان شکل اصلاح شده و تغییر یافته کهنه بنای سنتی که مرمت یافته است.

در این رابطه به دو استدلال بعدی این خلقی ها توجه کنید: یکی ادعا های دیکتاتور منشانه ایی است که در کشور ما از سوی این یا آن قشر و طبقه وجود دارد بطور مثال از سوی روحانیت و یا از سوی سرمایه داران و یا کارگران و... و دومی فاکتور و اصل کمیت و یا همان اصل اکثریت اهالی است


این «خلقی ها» در واقع رویکرد سیستماتیک و شماتیزه شده خود را که آنرا به سرحدات دگم رسانده اند تنها زمانی می توانند زنده نگه دارند که هر باره که از سوی مدرن ها این ادعا شد که «ما بر حق هستیم" و« ما آن مردم و خلق هستیم» و «. مقطع کنونی تاریخ ایران به مدرن این حقانیت و برحق بودن را اعطاء می کند» آنگاه سریعا مسئله لیبرالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا و یا اصل استبداد نعلین را پیش بکشند و به این نحو مدعی شوند« خوب این همان استبداد و دیکتاتوری شد که ما داشته و داریم.» « سرانجام این رویکرد که می گوید "ما محقیم" و" نه خلق ایران"یعنی دیکتاتوری ».

یعنی توگویی برای ما ایرانیان هیچ راهی نمانده است ما باید پیوسته یا در وادی های دیکتاتوری ها روزگار بگذرانیم و یا در آنارشی و بی حکومتی. چون این آخری در واقع روی دیگر همان حکومت خلقی است.

اجازه دهید این مورد آخری را بیشتر توضیح دهم. این که رویکرد خلقی خواستار حکومت تمام خلقی است و اما به حکومت هیچ خلقی و به حکومت الهی منتهی می شود و سرآخر از آن استبداد نعلین بیرون می آید ادامه همان ایده و رویکرد است که می گوید حکومت را به همه واگذاریم تا برغم تضاد ها اجتماعی و تاریخی از آن برای هریک سهمی برسد.

این ها در ادامه برای اجرای این ایده شان به سراغ یک گروهی رفتند که در واقع یک گروه اجتماعی نیست. یعنی روحانیت را پیدا نمودند. روحانیت در واقعیت امر یک گروه و طبقه اجتماعی نیست و این که درست همین گروه غیر اجتماعی می تواند میان گروه های اجتماعی و سیاسی واسطه و نقش ریش سفید را بازی کند در اصل خود یعنی همان ایده «تمام خلقی» این خلقی ها که می بینیم در عمل یعنی در همین رژیم جمهوری اسلامی حی و حاضر تو زرد از آب در آمده است.

مورد دیگر استدلال چوبین این خلقی ها همان اصل اکثریت اهالی در کشور است. این دمکراتیست ها و پوپولیستهای سنتی که دمکراسی و جمهوری را تا سر حد عوام فریبی کاهش داده اند درکشان از دمکراسی هیچ نیست مگر همین رویکرد تمام خلقی شان که گفتیم روی دیگر آن همان هیچ خلقی ملایان حاکم است.

اساس این رویکرد فاکتور جمعیت و کمیت در تعیین کیفیتی به نام حقانیت و برحق بودن و حق حکومت کردن است. بر شالوده این رویکرد دمکراسی ها و جمهوری ها و حق حکومت کردن و به تبع آن قانون گذاری بر پایه خواست اکثریت اهالی تعیین می شوند و آن دمکراسی و جمهوری برحق است که متکی بر اکثریت اهالی کشور می باشد که طبعا دمکراسی ها و جمهوری های سنتی نظیر فلورانس و ونیز در قرون وسطی مد نظرشان می باشد.

این جمهوری خواهان و دمکرات های خلقی و سنتی در واقع دارای رویکردی هستند که این رویکرد متکی است به جامعه سنتی در کشور. عرض کردم حوزه بحث ما میان جمهوری خواهان و دمکرات ها است. ما در این جا با اسلامیستها و ملایان که از ریشه با ما هر دو گروه خواه جمهوری خواهان سنتی و خواه مدرن مخالفند بحثی نداریم. ما می خواهیم به این ترتیب روشن کنیم که چرا حکومت مدرن بر حق است و چرا حکومت سنتی برحق نیست.

ما می خواهیم در میان جمهوری خواهان و دمکرات ها به مبانی اشاره کنیم که در تعیین حکومت حقه تعیین کننده هستند.

جالب در این جا استدلال سنتی ها و خلقیون از فاکتور جمعیت و اکثریت اهالی است. این ها از آرایی سخن می گویند که از صندوق های رای بیرون می آیتد و در تعیین حقانیت نظام سیاسی در کشوراساسی هستند. این ها به این ترتیب از فاکتور پیروزی یعنی از اکثریتی سخن می گویند که در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن «سنتی ها» از آن بر خوردارند. اینها مبنای شان در تعیین حقانیت یک حکومت همان فاکتور کمیت و جمعبت است و در این راه هم با مغلطه به اصل اکثریت و اقلیتی - به صندوق های رای- متوسل می شوند که در هر دمکراسی اساس اداره آن کشور است.

اما توجه داشته باشید. در این جا ما درواقع با نوعی شامورته بازی به شکل سنتی آن روبرو هستیم. چون ما در این جا می خواهیم نوع حکومت دمکراتیک را تعیین کنیم - سنتی با مدرن- در حالیکه صرف نظر از نوع آن مدرن و یا سنتی در هر دمکراسی این یک اصل است که برای کارکرد باید به صندوق های رای مراجعه کرد.

در مراجعه به صندوق های رای در حقیقت امر این نوع حکومت دمکراتیک - یعنی سنتی و یا مدرن - نیست که هر باره تعیین می شود و بوجود می آید - یعنی حقانیت آن - بل که هرباره این حکومت موجود - سنتی یا مدرن است که به این ترتیب عمل می کند و فونکسیون می یابد.

اما هرباره پیش شرط اولیه چنین کارکرد و فونکسیونی از یک حکومت و نظام سیاسی وجود و هستی اولیه چنین حکومت دمکراتیکی است. به عبارت دیگر مبحث حقانیت در حوزه مباحث دمکراسی پایه تر از حوزه مباحث انتخاباتی است و مبحث حقانیت بر صندوق های رای تقدم و اشراف دارد.

بر این شالوده است اگر ما می گوییم در ایران نیمه سنتی و نیمه مدرن و در حال تحول اجتماعی بسوی مدرنیته حقانیت تاریخی با مدرن ها و نیمه اجتماعی مدرن کشور است این نه از این روست که از لحاظ دموگرافی و کمی مدرن ها الزاما- تاکید می کنم الزاما - در مقایسه با کل اهالی و جمعیت کشور و یا در مقایسه با سنتی ها اکثریت اهالی کشور را تشکیل می دهند و از سوی دیگر این به این معنا نیست که حکومت مدرن و برحق در درون نظام خودمتکی بر اصل و شیوه اکثریت و اقلیت و صندوق های رای نیست.

این دو مبحث - حقانیت و صندوق های رای- را در هم ریختن در واقع همان شامورتی بازی سنتی است که سرانجام آن هم بسود نه این دمکراسی خواهی و نه آن دمکراسی خواهی در ایران بل که به سود مستبدین رنگاوارنگ است که در اساس با هر نوع دمکراسی خواهی خواه سنتی و خواه مدرن در کشور مخالفند.

اما ریشه این دغل بازی در مباجث اجتماعی نظیر دیگر مباحث جامعه شناختی سنتی پیرامون انقلاب اجتماعی، اصلاحات اجتماعی، جمهوری و دمکراسی، سرمایه داری و ... ریشه در جامعه سنتی در حال احتضار دارد.

زمانی که نظر به این احتضار و زوال تاریخی وزنه حقانیت و برحق بودن تاریخی و اجتماعی موجود نیست طبیعی است که به تبع آن سنگینی آن بر روی جوانب دیگر که موجود است نهاده می شودبطور نمونه بروی فاکتور کمیت و آنهم با این ادعا که ما در اکثریتیم پس حق باماست.

و اتقاقا درست با همین ادعا بود که جمهوری اسلامی این نظام فاشیستی و سنتی و دست راستی قدرت سیاسی کشور را روزگاری بدست گرفت و اتفاقا تا به امروز از همین منبع جوشان اکثریت اهالی است که ایده حقانیت سنتی در کشور تغذیه و آبیاری میشود.

در عوض و در مقابل آن باید مدرن ها برای نجات کشور ایده حقانیت حکومت مدرن را عمده کنند. حکومت مدرن در مقطع کنونی از تاریخ تکامل اجتماعی کشور برحق است چرا که متکی برآن جامعه بالنده و در حال تکوین در کشور است که تاریخا برحق است.

این تغییر و تحول اجتماعی کشور است که مبنای حقانیت حکومت هاست. جامعه سنتی و بر اساس آن هر نظام سیاسی متناسب بر آن محتضر ، فرسوده، زوال یافته و به این معنا نابرحق است و باید برود و تاریخا هم روزی خواهد رفت. این رسم و قانون پویایی و حرکت اجتماعی در کشور است. و بر پایه همین قانون مندی و پویایی اجتماعی است که گفته می شود حکومت مدرن ، حکومت برحق است و باید متحقق شود و واقعیت یابد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

!ما بر حقیم حتی اگر جمهوری اسلامی نخواهد


برحق بدون و یا حقانیت - لگیتیمه - با قانونی بدون یعنی لگالیته - قانونیت - یکی نیست. لگالیته را می توان به مفهوم دینی آن با مشروعیت برابر دانست . اما در کشور ما مقوله حقانیت به غلط در واژه مشروعیت ترادف خود را یافته است. مبحث حقانیت یعنی برحق بودن و منشاء حقانیت اما یک مبحث بسیار داغ و مهمی را تشکیل میدهد که پرداخت به آن موضوع این نوشته است.

حقانیت و منشاء آن در قیاس با قانونیت که گفتیم که این آخری به مفهوم دینی آن مشروعیت میشود مفهوم وسیع تر وکلی تری است و به این معنا لگیتیمه بر لگالیته اشراف دارد.

حقانیت و برحق بودن را اگردر رابطه با قانون واقع گردانیم و با هم مقایسه کنیم آنگاه اولی اشاره دارد به حق قانون گذاری و دومی مطابقت با قانون وضع شده و به این معنا قانونی بودن یعنی اولی حق حکومت کردن است و دومی در یک حکومت موجود به معنای امر مطابقت امور و نهادها و... یک حکومت با قانون موضوعه و به این معنا قانونی بودن آن ها می باشد.

در رابطه با حقانیت و برحق بودن که گفتیم به حق حکومت کردن منتهی می شود در کشور ما بطور کلی دو مبحث جاری است:

1-مبحث سکولاریته
2- مبحث اسلامیستی

از آنجاییکه افتراق این دو جریان به حد لازم روشن است من برای ادامه مبحث این جستار با اشاره کوتاه از کنار آن گذر می کنم. اسلامیستهاحق حکومت کردن نظیر بسیاری ازحقوق دیگر را به صاحب حق یعنی الله متعلق می دانند. در عوض در رابطه با سرور، رب، صاحب، آقایی بنام الله ، در واقع فرد مسلمان مکلف و موظف، بنده و برده و غلامی بی حقوقی بیش نیست که تنها در سایه الطاف الهی و ... محتملا صاحب حقی میشود... اما با این وجود حق حکومت و حق قانون گذاری که این دو به هم مرتبطند از حقوق الهی باقی می مانند و انسان بنده و مسلم در عوض از آن بی بهره خواهد بود.

در برابر اسلامیستها پیروان سکولاریته قرار دارند که انسان را محق و صاحب حقوق می دانند و بر این شالوده حق حکومت و به تبع آن قانون گذاری را حق انسانی و از حقوق حقه ایرانیان می شمارند.

این مبحث نظر به تکرار مکرر آن در ایران بر بسیاری از ما دیرآشناست. موضوع مبحث این جستار بیشتر پیرامون توضیح این مسئله است که چرا در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرنی نظیر ایران سرانجام غلبه با رویکرد اسلامیستها و منجر به شکست سکولاریته گشته است.

همان گونه مستحضرید موضوع برحق بودن انسان ایرانی برای حکومت کردن و به تبع آن قانون گذاری یک مبحث کلی است. در جزئیات امر پیوسته این موضوع مطرح میشود که در یک کشور بر پایه حقوق انسانی کدام نیروی اجتماعی و کدام دسته از گروه مردم حق استفاده از حق حکومت کردن و به تبع آن قانون گذاری را دارا هستند؟

درست همین امر جزئی از کلیتی به نام حقانیت در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن که از سوی دیگر به لحاظ طبقاتی و قومی متلون است همواره یکی از موضوعات داغ و مهم میان گروه های مختلف از ایرانیان را تشکیل می داده است و پیوسته این پرسش در فضای کشور مطرح بوده که کدام مردم دارای حق حکومت کردن است؟ همه یا هیچیک؟ گروه های عالیه و یا مردم فرودست؟ سنتی ها یا مدرن ها؟ فارسها یا ترک ها؟ دمکراتیک - مدرن یا تمام خلقی به کلیت تمام ایران؟ راستی کدام؟

وانگهی این مباحثات به این وسعت نمی توانسته روزی مطرح بوده باشد مگر این که انسان ایرانی صرف نظر از رسته و گروه اش روزی به حقوق انسانی خود در سایه یک استبداد شرقی و کهن سال آگاه و از خواب گران هزاران ساله بیدار شده باشد.

اما همان کسانی که مردم را در طول قرن ها در کشوری کهن سالی نظیر ایران در خواب عمیق نگه داشته بودند و در این فاصله برای تحمیر ایرانی از اعمال هر گونه ابزاری دریغ نداشته اند طبعا با آغاز و اوج گیری منازعات حقوقی ایران حول حکومت و قانون گذاری برای این که مهر پایانی به این منازعات داخلی کوبیده باشند و بار دیگر سایه شوم استبداد و بی حقوقی را بر ایرانیان افکنده باشند، باز به همان شگرد همیشگی در پاسخ به پرسشهای فوق این که کدام مردم؟ همه یا هیچیک راه ساده خود را پیشنهادند که موفق هم بود: باید به این مباحث کدام گروه اجتماعی در کشور برحق است؟ همه یا سنتی ها؟ و... پایان داد. چرا که هیچ ایرانی و هیچ انسانی صاحب حق حکومت کردن نیست. این الله است که صاحب حق است. وبه این ترتیب تاج قدرت و پادشاهی که میان ایرانیان تازه بیدار شده دست به دست می گشت به آسمان ها پرتاب گشت تا از این راه دوباره بر سر روحانیت فرود آید که آمد.

عکس برگردان همین رویکرد روحانی که می گوید که حق حکومت به هیچ ایرانی تعلق ندارد در واقع این رویکرد سنتی است که می گوید این حق متعلق به همه ایرانیان است.

دررواقع این دو تمامیت اندیشی دو روی یک سکه اند. تمامیت اندیشی مورد اول که همان حکومت جمهوری اسلامی ایران است معرف حضورماست و لازم به توضیح بیشتر نیست. اما روی دیگر این سکه که در واقع زیر بنای رویکردی است که جمهوری اسللامی بر آن استوار است باید مورد بررسی بیشتر قرار گیرد.

چنانچه ما به خاستگاه اجتماعی جمهوری اسلامی ایران یعنی به آن ارکان و ستون هایی اجتماعی که نظام حاکم کنونی در کشور بر آن استوار است و از آن مایه و قوا می گیرد بنگریم آنگاه به همان جامعه سنتی و میرای ایرانی می رسیم که از دیر باز تنها جامعه غالب کشور است که در برابر هرگونه تحول اجتماعی بسوی مدرنیته مقاومت نشان می دهد.

از همین سرچشمه هستی بخش برای نظام جمهوری اسلامی ایران است که رویکرد تمام خلقی ، الزام فقدان حکومت، حکومت یعنی زور و استبداد و دیکتاتوری، دمکراسی یعنی فقدان حاکمیت، و انواع و اقسام چنین نظریه های منشای خود را مدیون آن است.

در حقیقت امر این جمهوری اسلامی در یک کشور نیمه سنتی و نیمه مدرن نظیر ایران هم یک حکومت سنتی است که دارای رنگ و لعاب مدرنیته می باشد و در اصل خود صرف نظر از عدم موفقیت های این پروژه برای این اختراع شده که ارضاء کننده نیاز های حیاتی جامعه سنتی برای یک حکومت تمام خلقی باشد.

بنابر این چنانچه به این مبداء و منشای پروژه ایی بنام جمهوری اسلامی ایران بنگریم و از روی آن به منازعات درونی جامعه سنتی و حکومتش نظر افکنیم که اکنون در سر خیابانها جریان دارد و از آن فراتر به پس همان منازعاتی بنگریم که میان مبداءاجتماعی و نظام سیاسی در قالب سنت در جریان است آنگاه متوجه خواهیم شد که در همه موارد این جامعه سنتی و مبدا است که با سماجت تمام در برابر نظام سیاسی خود مسئولانه در پی حفاظت و اصلاح آن بر پایه موازین تمام خلقی و... خویش می باشد.

اما در واقعیت امر پروژه اصلی » تمام خلقی« جمهوری اسلامی ایران - که در ظاهر خود تنها یک پروژه » هیچ خلقی « است - در عمل اما نه تمام خلقی است آنگونه که جامعه سنتی می خواهد و نه هیچ خلقی یعنی الهی است که مد نظر روحانیت است بل که حکومت استبداد نعلین می باشد. چرا ذکر این نکته مهم است؟

برای این که شکست جمهوری اسلامی ایران تنها شکست روحانیت و حکومت آن در ایران نیست بل مهم تر و اصلی تر و پایه ایی تر از آن شکست جامعه سنتی در ارائه پروژه سپر تمام خلقی و آشتی ملی است.

جامعه سنتی در واقع با علم کردن این سپری که در پس آن موضع گرفته بر این مقصد است که با اعلام خاتمه مبارزه سیاسی و اجتماعی، پرهیز از سیاست و حکومت ، ارجاع اهالی به دیانت، یعنی با پاشیدن خاک در چشم حریف مدرنیته خود در عمل و سرانجام این خود باشد که عاجز از هجوم مدرنیته در عصر نو به تنهایی اعمال قدرت و حاکمیت نماید.

اما ما در عمل می بینیم که سرانجام این روحانیت است که از این مهلکه پیروز درآمده و چاه کنان سنتی خود در درون چاه باقی مانده اند.

این جاست که چاه کنان به فکر اصلاح، افتاده اند و این جاست که باید پرسید آیا اصلاح نظام سیاسی سنتی از حکومت روحانی به یک حکومت سکولار، به یک حکومت سنتی دیگر اما دمکراتیک، به یک جمهوری اما غیر اسلامی ولی سنتی ممکن است؟

آیا بازگشت به بنیان های اصلی جمهوری اسلامی یعنی یک حکومت نیمه سنتی و نیمه مدرن، تبدیل یک حکومت هیچ خلقی به حکومت تمام خلقی ممکن است؟ آیا پایین آمدن از طبقه هفتم آسمان ولایت به زمین حکومت انسانی ممکن است؟

آیا رواج دوباره منازعات انسان ها ایرانی از هر رنگ و قوم و جامعه و ... ممکن است؟ آیا دویاره سیاسی کردن فضای مبارزه اجتماعی و پرهیز از ابزار دین و عقیده برای این منظور ممکن است؟

و سرانجام جامعه سنتی باید پاسخگر این پرسش باشد که سیاست که به اصل خود بازگشت و زمینی و انسانی شد آنگاه این پرسش مطرح است منشای حقانیت و برحق بدون در میان انسان ها در چیست؟

توجه کنید: راستی منشای حقانیت و لگیتیمه در میان انسان ها کدام است؟ به عبارت روشن تر سپس پرسش دیگر چنین مطرح نیست که انسان ها منشاء حقانیت هستند بل که چنین مطرح است منشاء حقانیت در میان انسان ها کدام است؟ اولی کف پرسش است و دومی یک پرسش حداکثری است.

در طرح و پاسخ به این پرسش است که ما پی می بریم که چرا جامعه میرای سنتی ایران که در برابر تحول اجتماعی در کشور عاجز است هرباره آماده است در ازای طرح و پاسخ به این پرسش کلیت آنرا - کف پرسش را - که امری سکولاریته است بسود روحانیت باطل کند.

به این ترتیب به کن این مطلب پی می بریم که چرا روحانیت با مساعدت چاه کنان سنتی به قدرت رسید و بطور مشخص چرا که جامعه سنتی محتضر در مبارزه دائمی و بی وقفه میان خود و مدرنیته سرانجام ترجیح داده است تاج بر حق بودن را که مدتی دست بدست میان انسان های ایرانی می چرخید به آسمان ها پرتاب کند تا سرانجام بر سر روحانیت فرود آید.

اما در این جا، بیاییم با هم این پرسش را دوباره میان خود مطرح کنیم که در میان انسان ها و دریک جمهوری براستی منشاء حقانیت اکدام است؟
یطور مشخص کدام جامعه در یک کشور در حال گذار و توسعه برحق است که حکومت کند: جامعه سنتی و یا جامعه مدرن؟ ارزش های تعیین حقانیت اجتماعی کدامند؟ چگونه می توان جامعه ایی را میرا و محتضر و جامعه دیگری را بالنده و درحال تکوین تعیین کرد؟

به این ترتیب باز گردیم به این نکته مهم که آیا تحولی اجتماعی در ایران جاری است یا نه؟ آیا این انقلاب و تحول اجتماعی باید پی گرفته شود یا نه؟

در پاسخ به این پرسش ها و یافتن ریشه های حقانیت میان انسان ها و در یک جمهوری است که پی می بریم این که روزی سنتی های ایرانی در برابر حریف مدرنتیه یعنی جامعه در حال پیدایش خود را به دروغ انقلابی و انقلاب خود را اسلامی و الهی خوانده اند این امر از کدام دروغ بزرگ نشات می گرفته است و این دروغ گویی ریشه آن در کدام عجز در برابر تحول اجتماع جاری کشور وبه تیع آن از کدام عجز در برابر حقانیت میان انسان ها ریشه گرفته است.

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

قسمت بیست و چهارم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


این که مسئله حاکمیت بیگانه و به این معنای از خود بیگانگی در کشور ما یک معضل بسیار قدیمی را تشکیل می دهد که از بارز ترین عارضه های آن گسست در رشته تاریخی و به این معنا روال فرهنگی در کشور ماست صحبت من در این جا نیست.

سخن ما در این جا پیرامون مرحله انقلاب و تکامل اجتماعی کشور است و در تعیین مقطع تکامل اجتماعی کشور از حاکمیت بیگانه و بیگانگی سخن به میان آوردن در واقعیت همان رویکرد سنتی است که امر تحول اجتماعی را با مبارزه برای رهایی کشور از یوغ حاکمیت بیگانه برابر می گرداند تا در پس دروغین چنین مبارزه ایی به خود چهره تحول خواه اعطا کند یعنی درعمل چهره ضدیت اش با تحول اجتماعی در کشور را به این نحو پنهان سازد.

از دیگر سو این به معنای بی اهمیت بودن مبارزه برای رهایی کشور از یوغ بیگانگان و به این معنا استقرار حکومت ملی نیست. امر استقرار حکومت ملی در کشور حتی اگر هم بخواهد در مبارزه با حاکمیت امپریالیستی باشد با امر انقلاب و تحول اجتماعی کشور یکی نیست.

این درست است که مسئله حاکمیت امپریالیستی به منزله حاکمیت غیر ملی یکی از موانع سد راه انقلاب لیبرال دمکراتیک در کشور است اما ماهیت انقلاب و تحول اجتماعی کشور بر اساس این مانع تعیین نمی شود.

در همین راستا برخلاف تصور سنتی از مسئله، ما در کشورمان نه دارای نظام امپریالیستی هستیم و نه آن شرایطی که به کشور در حال گذار و در حال توسعه از سوی امپریالیسم بطور مستقیم و غیر مستقیم تحمیل می شود را می توان نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم خواند.

حقیقت این است که رویکرد نظام امپریالیستی در قبال کشور بهره کشی و حاشیه سازی و قمر سازی کشور بر حول محور نظام امیریالیستی به عنوان حلقه های فرعی و مکمل آن است.

بر این شالوده برخورد نظام امپریالیستی در برابر تحول اجتماعی کشور بر پایه منافع خودی است. از همین روست که او در قبال جامعه سنتی در حال فروپاشی و جامعه مدرن در حال تکوین کشور از این زاویه حرکت می کند که در هر مرحله کدام شیوه تا سر حد نابودی کل کشور بسود اوست.

او در برابر هیچ یک از این دو جامعه تعهدی ندارد بل که حاکمیت بیگانه و امپریالیستی ایجاب می کند که با هدف آمدن و چابیدن کشور را تا سرحدات سقوط نهایی هدایت کند.

چون چنین است لذا هر نیمه کشور خواه نیمه سنتی و خواه نیمه مدرن ، خواه سرمایه داری سنتی و خواه سرمایه داری مدرن کشور در برابر این حاکمیت بیگانه در معرض نابودی نهایی است.

اما این مقاومت از روی تنازع بقا در برابر حاکمیت بیگانه را مبدل به یک انقلاب ساختن و آنرا انقلاب ضد امپریالیستی نامیدن و بر این شالوده مقطع انقلاب ایران را تعیین کردن یک شیوه سنتی است.

همان گونه که در بالا گفته شد غرض اصلی از این رویکرد در واقع طفره رفتن از این نکته است که حرکت سنتی در واقعیت امر یک حرکت انقلابی نیست و او تنها در پس مقاومت در برابر نیروهای بیگانه و طرح حاکمیت ملی است که می تواند ماهیت ارتجاعی خود را بپوشاند و به آن صفت ترقی خواهانه اعطا کند.

اما در منظر رویکرد مدرن هر حکومت ملی به نقسه یک حکومت مترقی نیست. و جوهر حکومت مدرن و مترقی در مبارزه با امپریایسم تعیین نمی شود.

بل که در عوض شیوه حاکمیت مدرن در دفاع از حاکمیت ملی مغایر با شیوه حکومت ملی سنتی است. ما در جمهوری اسلامی ایران عملا می بینیم که شیوه های ارتجاعی در دفاع از حاکمیت ملی که تا سرحد چه ماجراجویی هایی تنزل می یابد...

ادامه دارد...



۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

قسمت بیست و سوم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


اگر این ادعا شود که در ایران همه مسائل به نحوی بر حول محور جامعه سنتی می گردد، چندان ادعای بی اساسی نخواهد بود.

دراین « جامعه سنتی محوری » ضدیت با لیبرال دمکراسی ازمولفه های اصلی را تشکیل میدهد. در این رابطه توجه خوانندگان را به این دشمن مشترک سنتیون جلب می کنم که از چپ تا راست سنتی مانند جن از بسم الله از این لیبرال ها متنفرند.

البته ضدیت با لیبرال دمکراسی به صورت ضدیت با لیبرال ها تظاهر می یابد. چرا که همان گونه که پیشتر گفته شد سنتیون بلاستثنا لیبرال ها را به عنوان رهبری لیبرال دمکراسی قبول دارند و لاغیر و از نظر آنها کاسه انقلاب لیبرال دمکراتیک درتمامیت آن زیر نیم کاسه لیبرال هاست.

از دیگر مولفه های این سنت محوری همان اصلاح طلبی است که پی اصلاح و مرمت نظام های اجتماعی جامعه سنتی است.

سنت محوری از آن جاییکه جامعه سنتی را جامعه محوری کشور می داند همان جامعه را هم اساس استقلال و حاکمیت ملی تلقی نموده و از این رو تحول اجتماعی کشور بسوی جامعه عالی تر را پروسه ایی نافی حاکمیت ملی و استقلال کشور می داند.

بر این پایه تضاد اصلی کشور ضدیت جامعه سنتی با امپریالیستهاست. بر پایه این نظریه است که رویکرد انقلاب محافظه کارانه و دست راستی شکل می گیرد و سنتیون به ادعا می شوند پیشگیری از تکامل اجتماعی بسوی مدرنتیه در واقع پیشگیری از توسعه نظام امپریالیستی و وابستگی و لذا دیکتاتوری سرمایه در کشور است.

از این رویکرد لیبرال ها و جامعه رو به رشد ایران پایگاه حضور امپریالیسم محسوب می شوند.

فرقی نمی کند به کدام شکل مهم این است که این تهاجم انقلابی و تکاملی بایستی نفی شود. برای این اشکال می توان فرم تهاجم فرهنگی، تهاجم دینی ، و تهاجم اجتماعی و... قائل شد. در هر حالت باید به دشمن با اتهام وابستگی به بیگانگان از صحنه معادلات کشور به دورش ساخت.

اگر زمانی عدالت اجتماعی مد نظر است تحقق عدالت اجتماعی در همین جامعه سنتی مد نظر است. این نظریه را پیروان جزم اندیشی نمایندگی می کنند.

این ها در واقع در پی عادلانه کردن جامعه سنتی از راه محو شکاف طبقاتی آن هستند. به عبارت دیگر آن جامعه بی طبقه ایی که نه محصول فرایند رشد و تکامل اجتماعی است، بل که در واقع همان جامعه سنتی ایران است که با باطل کردن شکاف های طبقاتی آن می توان آنرا به جامعه عادلانه مبدل ساخت.

بیهوده و اتقاقی نیست که رویکرد جزمی بدون تحول اجتماعی وبدون رشد نیروهای مولده کشور در پی عالانه کردن جامعه کشور است. این جامعه که جزم اندیشان از آن به عنوان جامعه ایران سخن می رانند همان جامعه سنتی است.

لاکن افتراق اصلاح طلبان و "انقلابیون" سنتی در حقیقت امر برحول محور همین جامعه سنتی آشکار می شود

1-اصلاح طلبان در پی اصلاح جامعه سنتی هستند

2- عدالت جویان سنتی در پی آنند از راه حذف شکاف طبقاتی درجامعه سنتی آنرا به جامعه عادلانه مبدل سازند

در چنین فضایی است که کلیه سنتیون در تنفر از لیبرال ها - که آنرا با لیبرال گرایی و لیبرالیسم برابر می سازند - مدافع حکومت ملی - دمکراتیک در ازای حکومت لیبرال دمکراتیک می شوند.

این حکومت ملی - دمکراتیک که در تضاد عمده سنتیون ایرانی علیه امپریالیسم به خود هویت می بخشد در پایگاه اجتماعی خود متکی است بر جامعه سنتی صرف نظر از شکلی که این جامعه به خود می گیرد.

همان گونه که گفتیم تمام سنتیون پیرو حکومت آخوندی نیستند. درمیانشان هم سکولار یاقت می شود. همه پیرو رژیم سلطنت نیستند. از دمکرات ها هم میانشان وجود دارد.

همه دمکرات نیستند . سوسیالیسم هم پیروانی میان سنتوین داراست. بهر حال از همه نحله های سیاسی با یک استثنا و آنهم لیبرال ها در جامعه سنتی وجود دارند.

تنها این ضدیت با لیبرال ها است که وجه تسمیه تمام سنتیون صرف نظر از نحله های سیاسی ازچپ و راست درمیانشان است.

عرض کردم این مخالفت در واقع ضدیت با لیبرال ها نیست بل که ضدیت با یک تحول اجتماعی در کشور است که تحول اجتماعی در مقطع کنونی کشور ما را تشکیل می دهد و سنتیون این مرحله از تکامل اجتماعی را امری زیر رهبری لیبرال ها می دانند و به این ترتیب این مرحله ر ا با نام لیبرال ها تعیین هویت می کنند...


ادامه دارد...


۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

قسمت بیست و دوم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


این که دو جریان نامبرده پیوسته با هم مطرح میشوند اتفاقی نیست. به یک اعتبار دو جریان اصلاح طلبی و جزم اندیشی دو روی یک سکه می باشند. اگر چه به ظاهر یکی اهل تفریط و دیگری اهل افراط می باشد لاکن در واقعیت امر مکمل یکدیگر هستند.

بهرحال این سیمای کشور ماست، کشوری که در گذار از شرایط اجتماعی سنتی به شرایط مدرنتیه پروسه تحولی آن به یک روند کشدار و طولانی مبدل شده و به ظاهر تصمیم هم ندارد به این زودی ها به این وضعیت تاسف آور خود پایان دهد.

طبیعی است در چنین کشوری هم اصلاح طلبان سنتی پیداشوند که در پی مرمت شرایط پیشین کشوری اند و در این راه رویه خود را به نام تغییرات تدریجی که هیچ نیست جز ادامه همان محافظه کاری سنتی به شکل دیگر به ما عرضه دارند و از دیگر سو هم جزم اندیشانی که به ما پیشنهاد کنند که از تلاش بیهوده در راه تحول لیبرال دمکراتیک کشور سر باز زنیم چرا که این امر در عمل همان اقدام بیهموده محافظه کاران سنتی و مرمت جامعه سرمایه داری سنتی است.

و آنچه در این فضای تاسف بار پیوسته قربانی می شود تحول و تکامل اجتماعی کشور بسوی مدرنتیه یعنی این انقلاب ضروری و جاری کشور است.

از دیگر سو این وضعیت موید غلبه نیروهای ارتجاع و سنتی بر شرایطی است که مدرنیته خوانده میشود.

ما در راه نفی این غلبه باید این را از شمار مبارزه تاریخی و اجتماعی خود مان دراه تحقق خویش بشماریم که در عرصه های گوناگون به استقبال تقابل با جزم اندیشان و اصلاح طلبان پرداخته و در هر حیطه در یک مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر از تحول لیبرال دمکراتیک در کشور حمایت کنیم.

من در این جستارها تلاش نمودم که بر شالوده همین روح به سهم خود به استقبال این تقابل برای تحقق لیبرال دمکراسی در ایران بشتابم که امید وارم مورد پسند دوستان واقع شده باشد.

در ادامه مبحث پیرامون مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران بدنیست به مسئله مرحله لیبرال دمکراتیک از نگاه یک انقلاب ملی برای حاکمیت ملی مورد بررسی قرار دهیم.

مهم ترین موردی که ما را در این بخش از مباحث به خود مشغول می کند این پرسش است که آیا رشد و توسعه سرمایه داری - نوبن - و به تبع آن جامعه کارگری در عصری که سرمایه داری مرتب در حال جهانی شدن است ممکن است یا نه؟
شکی نیست آن سرمایه داری که در حال جهانی شدن است آن سرمایه داری است که در حال تمرکز سرمایه داری در دست یک عده می باشد. به این اعتبار یکی از مولفه های چنین سرمایه داری جهانی و فراملیتی تمرکز سرمایه است.

چنین سرمایه داری متمرکز و جهانی چون وطن ندارد یا متمایل به یک حکومتی به همان تناسب فراملیتی است و یا تا آن زمان آماده همکاری با حکومت های گوناگون و اتحادیه های متشکل از حکومت هاست. نظیر اتحادیه اروپا.


اما برخلاف تصور سنتیون حاکمیت ملی - دمکراتیک حائز مضمون لیبرال دمکراتیک است. و این در عمل به این معناست که آن سرمایه داری که در جهانی شدن و متمرکز شدن می باشد آماده آمیختن و امتزاج سرمایه داری سنتی ایران در اشکال جانبی و تجاری در خود می باشد. در شبکه ایی که سرمایه داری به شکل جهانی در حال ساختن است نقش سرمایه داری سنتی ایران و همراه با آن حاکمیت سنتی اش در بخشهای بسیار فرعی صنعتی و یا در بخش تجاری- تجارت مواد تولیدی از کشور های پیشرفته صنعتی - خلاصه میشود.

به عبارت کلی در این شبکه جهانی از سرمایه داری مکانی برای رشد نیروها ی مولده کشوردر نظر گرفته نشده است .
در عوض بهینه سازی توان مندی های اقتصادی و تولید کشور که حاکمیت ملی پیش روی خود قرار می دهد روندی است که برخلاف آن سرمایه داری است که به مرحله ایی ازتکامل خود رسیده است که اکنون سیر جهانی و متمرکز شدن خود را می پیماید


از همین روست که حکومت ملی در ایران تنها می تواند دارای مضمون لیبرال دمکراتیک داشته باشد و یا در اصل حاکمیت ملی در ایران ممکن نیست. به این اعتبار حفظ اصول حاکمیت ملی - دمکراتیک در یک حکومت سنتی به سند موجودیت جمهوری اسلامی عملا بی اساس است.

در صورت اخیر شکل چنین حکومتی در ایران یک دیکتاتوری کم و بیش عریان با گرایش شدید به دیکتاتوری نظامی است.

ادامه دارد...


۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

قسمت بیست و یکم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


ماحصل این قطب بندی دروغین این شده که کلیت تحول لیبرال دمکراتیک ایران به شکل بی اساسی در قالب اصلاح طلبان ایرانی به دنیا معرفی شود. و این شده که لیبرال دمکراسی ایران و به همراه آن بورژوازی لیبرال ایران - که معمولا این دو از سوی جزم گرایان یکی تلقی می شوند - در هیئت تنگ و بی وقار اصلاح طلبان حکومتی سخنگویان کذایی خود را بیابد.


از کانال همین پیروان انقلاب سوسیالیستی است که به هر گونه دلایل متوسل جسته می شود تا این گونه جلوه داده شود که توگویی پیروان انقلاب لیبرال دمکراتیک و به همراه آن بورژوازی لیبرال و ملی ایران در هراس از نیروی کار و لذا نابودی سرمایه داری و لذا در دلهره از انقلاب سوسیالیستی و کارگری در پی اصلاح جمهوری اسلامی از کانال سخنگویان حکومتی شان یعنی اصلاح طلبان حکومتی می باشند.

و در عوض پیروان انقلاب کارگری و ضد سرمایه داری در قطب مخالف قرار دارند که خواهان نابودی کلیت رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی اعم از بورژوازی لیبرال تا بورژوازی سنتی آن می باشند.

در حول این سناریوی وارونه کردن در عوض «اصلاح طلبان» قرار دارند که به سهم خود سعی دارند رویدادهای جاری را این گونه جلوه دهند که توگویی پیروان دمکراسی در کشور در عوض رویه های انقلابی گری و ضدیت گرایی و... در پی تغییرات تدریجی و اصلاحاتی هستند

این ها به ما می گویند رویه اصلاحات در عوض رویه انقلابی و رادیکال پیوسته در پی تغییرات تدریجی و اجتماعی است و از شیوه های براندازی و تغییرات ناگهانی پرهیز دارد.

بنابر این در مکان جای دارد که در یک مصاف با رویه های اصلاحاتی اصلاح طلبان حکومتی در دفاع از انقلاب لیبرال دمکراتیک و رویه های ساختار شکنانه و ساختار دهنده آن بپردازیم.

اتفاقا این نکته که در طی یک سلسله جستارها در این مکان به اوج خود رسید در ادامه مطالب پیشین است که پرداخت به آن در شماره های پیشین وعده داده شده بود.

همان گونه که می دانید و در این سلسله جستارها بارها به آن اشاره شد انقلاب لیبرال دمکراتیک متکی بر رویکرد تاریخی است و در عوض رویکرد جزمی اندیشی شالوده رویه پیروان انقلاب سوسیالیستی در ایران را تشکیل می دهد


چون مباحث ما در اوج خود به این نفطه رهنمون شد که اصلاح طلبان حکومتی به سهم خود در پس رویه تغییرات تدریجی سنگر گرفته اند و به جای خود این رویه در برابر رویه انقلابی و... قرار داده می شود و سرانجام چنین جلوه داده می شود که توگویی در این جا تنها یک رابطه دوقطبی میان اصلاح طلبان حکومتی و پیروان روش تدریجی از یکسو و از سوی دیگر جزم اندیشی و پیروان انقلاب سوسیالیستی از موجودیت برخورداراست، لذا شایسته است در ادامه تقاب از چهره این اصلاح طلبان حکومتی و رویه های تدریجی شان برافکنیم و نشان دهیم که رویه لیبرال دمکراتیک تقارنی با رویه اصلاح طلبان حکومتی ندارد و این که علی رغم آن از سوی جزم اندیشان چنین ادعا می شود که توگویی رویه اصلاحاتی اصلاح طلبان همان رویه پیروان انقلاب و تحول لیبرال دمکراتیک می باشد که سرانجام راه به جایی نمی برد و از این رو باید به فکر یک آلترناتیو تاریخی دیگر بود و هکذا... در کلیت خود از مقتضات دستگاه فکری پیروان انقلاب سوسیالیستی نشات گرفته در حقیقت خود ارتباطی با واقعیت امر ندارد.

همان گونه که در پیش در این سلسله جستارها به این نکته مکررا اشاره شد رویکرد تاریخی به معنای توجیه نظام های کهن و میرا و پشتیبانی از نظام های استبدادی و دیکتاتوری و سرانجام مرمت و اصلاح بنا های کهنه و فرسوده تاریخی از این قبیل نیست. این درست است که رویکرد تاریخی نادیده انگاشتن مراحل تکامل اجتماعی، جهش ها از این مراحل و ... را نمی پذیرد و در این راستا در تقابل با جزم اندیشی در قبال مقطع کنونی تاریخ اجتماعی قرار می گیرد، لاکن معنا و مفهوم این تقابل با جزم اندیشی این نیست که رویکرد تاریخی به تبع خود در پی مشاطه گری و مرمت نظام های کهن اجتماعی موجود کشور و از جمله جامعه سنتی ایران و نظام حکومتی آن یعنی جمهوری اسلامی است.

در ادامه - و این مهم است - رویکرد تاریخی در مخالفت با تحول و انقلاب اجتماعی، گونه به گونه شدن، از حالتی به حالت دیگر شدن و.... نیست. برعکس بنابر رویکرد تاریخی ، ایران از دیرباز در شرایط گذار تاریخی و اجتماعی، در حال تحول از شرایط سنتی و قرون وسطایی به شرایط عالی تر است که مدرنیته خوانده می شود.

از این رو بر پایه رویکرد تاریخی در ایران در حال گذار و توسعه از هم اکنون دو حالت و شرایط تاریخی از نظر تاریخی متفاوت در جوار هم وجود دارند که هر یک از آن ها گویای یک مقطع از تکامل اجتماعی کشور ماست.

از منظر رویکرد تاریخی تغییرات تدریجی و کمی که منجر به آغاز یک تحول اجتماعی در کشور می شود همان پروسه ایی است که پیشتر در ایران به وقوع پیوسته و از این رو بر اساس چنین تغییراتی در دل جامعه سنتی و میرای کشور است که اکنون بطور حی و حاضر ما از شرایط اجتماعی بالنده و عالی تری برخورداریم که روبه تکامل می باشد.

به عبارت دیگرآن نطفه ای که بنام جامعه نوین در نتیجه تغییرات کمی و تدریجی در شکم تاریخ گذشته بسته می شود از پیش از هستی برخوردار است. این نطفه که جامعه مدرن - کار و سرمایه - نام دارد در نتیجه تغییرات کمی و تدریجی شکل گرفته و در نتیجه تغییرات کمی و تدریجی که به خود می بیند به نوزادی مبدل می شود.

بنابر این در این جا دو مرحله از تغییرات کمی و تدریجی وجود دارد

1- مرحله ایی که منجر به پیدایش نطفه می شود- نطفه بندی

2- مرحله ایی از تغییرات کمی و تدریجی که نطفه پیدا شده به خود می بیند تا برای زایش آماده گردد.

در ایران ما مرحله نطفه بندی را در گذشته - در عصر قرون وسطی - داشته ایم. اما مرحله دوم که مرحله تبدیل نطفه جامعه نوین از مرحله جنینی به مرحله زایش است - عصر نوین - همان پروسه تغییرات کمی و تدریجی است که پیرامون مشکلات آن در سایه رژیم سنتی منازعه وجود دارد.

رژیم جمهوری اسلامی ایران از آنجاییکه از نظام های کهن اجتماعی است لذا این علتی می شود که در برابر زایش نظام های نوین از مراحل جنینی مقاومت نشان دهد و سعی کند که در عوض در خدمت پرورش جنین های جامعه عالی تربودن عملا در خدمت نظام های کهن اجتماعی، توسعه و مرمت و اصلاح آن ها باشد.

در ایران در حال گذار و توسعه و تحول بسوی مدرنیته پیوسته این پرسش مطرح است که نظام سیاسی موجود در خدمت پرورش و توسعه کدام جامعه از جامعه های سنتی و مدرن است؟
آیا در خدمت جامعه سنتی و میراست و یا در خدمت جامعه جنینی و در حال تکوین؟

آیا از تحول و توسعه جاری در کشور پشتیبانی سیاسی می کند و یا در برابر آن ایستاده است و از جامعه های روبه احتضار دفاع می کند؟

و ما می بینیم که جمهوری اسلامی آن بنای سیاسی است که به منظور نجات و مرمت و اصلاح نظام های اجتماعی کهن کشور بر سر کار آمده است.

حال درارتباط با اصلاح طلبان حکومتی مان ما می بینیم که این ها در پی مرمت و اصلاح این بنای کهنه ای اند که جمهوری اسلامی نام دارد.

آیا می توان این مرمت و اصلاح بنای کهنه را به نام پیروی از رویکرد تاریخی و پیروی از تغییرات تدریجی و یرهیز از اقدامات شتبازده انقلابی گری نامید؟

آیا این مرمت بنای کهنه همان پیروی از انقلاب لیبرال دمکراتیک است؟

دو جریان در کشور با کمک هم سعی دارند هریک به روش خود به این پرسش پاسخ مثبت دهند:

1- اصلاح طلبان حکومتی

2- جزم اندیشان پیرو انقلاب سوسیالیستی

ادامه دارد...

قسمت بیستم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


در این جا سخن ما پیرامون اصلاح طلبان حکومتی است. لذا بد نیست در این مکان قدری هم پیرامون لفظ اصلاحات و افتراق آن با رفرم مکث کنیم.

در بسیاری زبان های زنده دنیا مقوله رفرم و اصلاحات با هم یکی نشانده میشوند در حالی که چنین ترادفی درست نیست. رفرم به آن گونه اصلاحاتی گفته می شود که به منظور به ریشه و اصل برگرداندن صورت می پذیرد. ر- فرم به این اعتبار یعنی به فرم اصلی و اولیه بازگشتن و یا بازگرداندن .

علت اصلی ایده رفرم که در مورد نظام ها سیاسی و نظام های دینی پیشنهاد می شود از آنجا برخاسته شده که چون این نهاد ها در طول زمان از اصل خود دور می شوند و به این معنا دفرمه می شوند از این رو این نظر پدیدار شد که با اصل رفرم می توان به این نهاد ها فرم اولیه شان را بازگردانید.

بطور نمونه در مورد رفرماسیون دین مسیحیت هم انگیزه اصلی از رفرم همین بازگشت مسیحیت به اصل گذشته خویش بوده است.

ما در ایران رفرم یعنی بازگشت به گذشته خویش را داشته ایم.

در مورد اصلاحات به معنای رفرم باید دقت داشت که هرباره رفرم- بازگشت به گذشته خویش - در کدام خویشتن خویش جاری است. ما برای این منظور بایستی عرصه های هستی و خویشتن خویش را از پیش روشن کنیم.

نظر به همین عرصه هاست که هرگونه رفرم و بازگشت به گذشته خویش بد و مذموم نیست. چون سخن ما در رابطه با اصلاح طلبان حکومتی باید توجه داشت طرح رفرم در عرصه حکومتی و در رابطه با جمهوری اسلامی به این معناست که ما خواهان بازگشت جمهوری اسلامی ایران به اصل اولیه خود نظیر بازگشت به عصر طلایی امام باشیم. بهر حال به این اصلاحات که رفرم نام دارد کسی تحت نام اصلاحات نمی تواند اشکالی بگیرد.

اما اصلاحات روبه بیشی هم وجود دارد که در مباحثه پیرامون مرحله انقلاب مطرح است. در این جا اصلاحات به مفهوم ترقی و پیشرفت اجتماعی از شرایط سنتی به شرایط عالی مدرنیته است.

در مبحث اصلاحت به معنای توسعه و گذار به مدرنیته باید توجه داشت دو نکته مطرح است.

1- اصلاح حکومت از حکومت سنتی به حکومت مدرن

2- انجام اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی از سوی حکومت سنتی

معمولا بیش از این که اصلاح حکومت وقت مطرح باشد این نکته مطرح - نکته دوم - است که آیا اصلاحات در عرصه های گوناگون اجتماعی از سوی حکومت سنتی ممکن است یا نه؟

اما همانگونه که میدانید در ایران درعوض این پرسش مطرح شده که آیا جمهوری اسلامی ایران اصلاح پذیر است یا نه؟

در حقیقت امر بایستی این پرسش مطرح می بود که آیا جمهوری اسلامی ایران اصلاح گر است یا نه؟

و منظور از اصلاح گری در سایه جمهوری اسلامی هم نه بازگردانیدن کشور به شرایط گذشته از جامعه سنتی که معمولا جمهوری اسلامی بنابر جوهر اجتماعی و تاریخی اش به آن گرایش دارد، یعنی حالت ر - فرم اجتماعی بل که اصلاحت اجتماعی کشور بسوی مدرنیته مطرح است.

در مورد اصلاحات بسوی مدرنیته باید توجه داشت که این امر همان تحول تدریجی و گونه به گونه شدن اجتماعی کشور از حالت سنتی به حالت مدرنیته اجتماعی است.

این اصلاحات یک اصلاحات انقلابی و تاریخی است. در این اصلاحات انقلابی و تاریخی این نکته مطرح است که آیا کشور از نظر تاریخی و اجتماعی اصلاح پذیر است یا نه؟

ما دیدیم که جزم گرایان که منکر اصلاحات لیبرال دمکراتیک هستند مدعی می باشند در عصر امپریالیسم مفروضشان امر اصلاحات لیبرال دمکراتیک در ایران امکان پذیر نیست. آنها در عوض به ما می گویند لیبرال دمکراسی یک راه اصلاحی کشور نیست باید بدنیال آلترناتیو تاریخا عالی تر از آن بود.

در مقابل این اصلاح طلبان حکومتی هستند که امر اصلاح جمهوری اسلامی ایران را در ازای اصلاح کشور مطرح می کنند.

اما این اصلاحی که اصلاح طلبان حکومتی مطرح می کنند برابر با اصلاحات لیبرال دمکراتیکی که ما مطرح می کنیم نیست. در اصلاحات لیبرال دمکراتیک که اصلاح نظام های اجتماعی کشورگنجانیده شده اصلاح جامعه مدرن کشور، توسعه مدرنیته، نظم و ساختار پذیری جامعه مدرن ایران اعم از کار و سرمایه، در یک کلام اصلاح به پیش و انقلابی کشور به سوی جامعه بالنده و مدرن کشورمطرح می باشد. در این اصلاح ما می خواهیم در نهایت جامعه مدرن را که از نظر نظام سیاسی کنون دارای نظام سیاسی خود نیست داری نظم و ساختار سیاسی متناسب با خود نماییم.

در این اصلاحات بطور کلی انتظام و نظم و ساختار پذیری کلیت مدرنتیه اجتماعی مد نظر است.

اما در عوض در اصلاحی که اصلاح طلبان حکومتی مطرح می کنند همان اختلاف کهنه در جامعه سنتی و قرون وسطایی مطرح است که از قدیم میان اشراف و مردم وجود داشته است. در چنین منازعه ایی مسئله تحول اجتماعی کشور از سنت به مدرنیته و انتظام پذیری سازه های مدرنتیه در کلیه عرصه های اجتماعی مطرح نیست.


جالب این جاست که میان این اصلاح طلبان حکومتی از یکسو و ازسوی دیگر جزم گرایانی که پیرو انقلاب سوسیالیستی هستند یک قطب بندی کاذبی بوجود آمده است.

بر پایه این قطب بندی یک طرف خواهان اصلاح جامعه سنتی وبه تبع آن نظام سیاسی آن که جمهوری اسلامی است می باشد و در قطب دیگر پیروان انقلاب سوسیالیستی قرار دارند که مدعی هستند که آنجه اصلاح طلبان می خواهند یک اصلاح لیبرال دمکراتیک است و این در عصر جهانی شده سرمایه داری عملی نیست.



ادامه دارد...


۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

قسمت نوزدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


بنابر این با توجه به مقطع کنونی تحول کشور ما دارای دو اردوگاه اصلی هستیم:

1- اردوگاه ارتجاع
2- اردوگاه مدرنیته و پیشرفت و انفلاب و تحول و توسعه

این که اردوگاه ارتجاع در پس اسلام وشیعه و یا در پس اسلام ستیزی و... پنهان شده است این ها همه بهانه هستند. این که این ها بر این اساس خود را مذهبی می خوانند به سند حوادث کشور می دانیم این ها همه بهانه ایی بیش نیستند و این ها همه حرفند.

پس بر پایه این دو حرف ها تقسیم اردوگاه واقعی فوق به دو دو اردوگاه زیر یعنی

1- مذهبی

2- ملی

بی اساس و ابداعی بیش نیست. لاکن بازاز روی همین نقاب هایی که این نیروهای اجتماعی به نام ملی و یا مذهبی و یا ملی - مذهبی بر چهره دارند می توان آنها را شناسایی کرد.

همان گونه که می دانید مرتجعین در کشور ما از یک چند دهه به این طرف خود را مذهبی و یا مکتبی خواندند و به این نحو اصطلاح ارتجاع مذهبی شکل گرفت که برخی هم با وارونه کردن عبارت ارتجاع مذهبی به مذهب ارتجاعی سعی نمودن مانند دیگر موارد به مزاح با تاریخ بپردازند.

از دیگر سو نیروهی ترقی خواه بودند که خود را ملی خواندند و از حاکمیت ملی پیروی نمودند. این اطلاق ملی بیشتر به بورژوازی لیبرال و لذا لیبرال ها تعلق د اشت و همه نیروهای ترقی خواه را در بر نمی گرفت. ولی به هرصورت بورژوازی ملی ایران در عین حال بورژوازی لیبرال و یا برعکس خوانده می شد.


در این میان اما نیروهایی وجود داشتند که نه از مرتجعین مذهبی بودند - مذهبیون و مکتبیون - و نه از ملیون و لیبرال ها، بل که مانند پلی میان ایندو عمل می کردند و به این ترتیب یک پایه شان در زمین ارتجاع جا گرفته بود و پایه دیگرشان در حیطه ترقی خواهان و لیبرال ها نشانده شده بود.

این ملی - مذهبی ها که به این شکل هم خصیصه های ارتجاعی برخورداربودند و با آن ها نرد عشق بازی می کردند وهم دارای وجه ملی و ترقی خواهی بودند و با لیبرال ها نشست و برخاست داشتند نظر به هویت دو زیستی شان میان دو اردوگاه نامیرده در فوق یعنی ارتجاع و ترقی خواهی در گشت و گذار می شدند

نباید فراموش کرد در کشور در حال گذار و تحولی از سنت به مدرنیته وجود نیروهای دوزیستی امری طبیعی است. بخصوص در کشور هایی که امر گذار طولانی و به یک خصیصه دائمی مبدل گشته بیش از همه این نیروهای دو زیستی هستند که با هویت و قوت گرفتن بیش از سایر نیروهای اجتماعی مطرح می باشند.

حال زمانی که جمهوری اسلامی به عنوان واکنشی در برابر مدرنیته داخلی پاگرفت این نیروهای میانی ملی - مذهبی بودند که قدم های اولیه را درجهت استقرار جمهوری اسلامی بر داشتند. گرچه تصور این نیروهای میانی از نظام جمهوری اسلامی فعلی نبود اما نظر به ناپیگیری و التقاطی که این نیروها از آن برخوردارند عملا مورد بهره برداری ارتجاع قرار گرفتند.

اما در مرور زمان همان گونه که می دانیم بخشی از اردوگاه ارتجاع که بیشتر از بخش مدنی -سنتی آن است در مقابل استبداد درونی موضع بندی نمود.

این بخش که از جمهوری خواهان قدیمی و شهری می باشند از دیر باز در کشور وجود داشتند و در واقع این ها در مقابل اشراف و استبداد سیاه روحانیت از پایگاه های جمهوریت و آزادی خواهی و مبارزه با خودسری محسوب می شدند

این جمهوری خواهان بعد ها در عصر اصلاحات شتابان شاهی بسوی مدرنیته با تبانی با مستبدین روحانی نظام جمهوری و از سوی دیگر حکومت اسلامی و روحانی را بوجود آوردند که روی هم رفته جمهوری اسلامی خوانده میشود.

در واقع این جمهوری اسلامی که ترکیبی از یک جمهوری سنتی و قرون وسطایی و تجاری - از نوع ونیزی در ایتالیا در قرون وسطی - از یکسو و از سوی دیگر یک استبداد روحانی نظیر واتیکان رم در همان عصر می باشد در انظار عمومی نه یک حکومت استبدادی است و نه یک جمهوری. بل که ترکیبی دو زیستی است که بسیاری آنرا از این رو محصول ملی - مذهبی می خوانند.

اما در این جا میان دو زیستی بودن جمهوری اسلامی و دو زیستی بودن ملی - مذهبی ها تفاوتی وجود دارد. دو زیستی بودن ملی - مذهبی میان دو هستی تاریخا مختلف اجتماعی است اما دو زیستی جمهوری اسلامی دو زیستی میان دو هستی تاریخا مختلف اجتماعی نیست بل که اختلاف میان مدنیت و سرمایه داری سنتی و بازاری از یکسو وازسوی دیگر حاکمیت دینی و اشرافی و مکتبی و غیر سکولار می باشد که چنان که گفتیم در قرون وسطی حتی دارای بار مبارزاتی بیش از این بوده است.

در قرون وسطی جمهوری خواهان بازاری و سرمایه داری سوداگر همین تخالف را با اشرافیت استبدادی و روحانیت حاکم داشتند که اکنون اصلاح طبان در درون حکومت برای تقویت جمهوری با مستبدین دارند. و از این بابت این مبارزه پدیده نوظهوری نیست با این تفاوت که در جمهوری اسلامی نظر به حاکمیت این جمهوری خواهان مبارزه کهن در جهارچوب نظام و در جهت اصلاح آن صورت پذیر می گردد...

این مسئله که در این جا به این نحو اشاره شد دست به دست موضوع میانه روی روبه توسعه ایی می دهد که نظر به کاهش بار رادیکالیزاسیون جامعه سنتی که قبلا به آن اشاره شد موضوع اصلاح طبان حکومتی را مطرح می کند که به عنوان بخش سکولار و مدنی نظام بیش از پیش به نیروهای ملی - مذهبی نزدیک می شوند.....


ادامه دارد...

آیا رامبوی نروژی تنها بود؟


به هیچ وجه نمی توان پنداشت فرد نروژی - اندرس برینگ برایویک از حزب دست راستی «پیشرفت» - یک رامبوی تنها در جنگل ها سرد سیر نروژ بوده است.

گرچه برایویک تنهاعمل نمود لاکن تنها نمی اندیشید. او محصول جامعه و محیطی بوده است که در آن زمانی چنین به نحو چندش آوری پرورش یافت. به این محیط پرورشی این فرد دست راستی که می اندیشیم می بینیم که چنین محیط در طول یک روز شکل نگرفت بل که فراورده همان جنگ فرهنگها و ستیزه دین هاست که شالوده آن چند دهه پیش از او نهاده شده بود.

امروز پس از برایویک این پرسش مطرح است آیا میوه های اروپایی این جنگ صلیبی از مدتها پیش برنامه ریزی شده امروز به این نحو به بار نشسته اند؟ آیا من بعد ما شاهد موجی از حملات تروریستی ازسوی "شمالی ها" خواهیم بود؟

سخن پیرامون این مسئله با این ابعاد وسیع که چند دهه از عمر گرانمان را به خود مشغول نمود کم نیست. اما من در این جا تصمیم دارم تنها به یک نکته اشاره کنم که به نظرم کمتر به آن اشاره شده است.

به حوادث از تاسیس جمهوری اسلامی ایران گرفته و سپس افغانستان طالبان و سرآخر یازده ستامبر - که ما بزودی در دهمین سالگرد آن هستیم - که می نگریم متوجه میشویم که با وقوع چنین رویدادهایی چهره دنیا رفته رفته در عرض جند دهه چنان دگرگون شد که در سراسر دنیا بر شالوده این دگرگونی های بوجو آمده، مردم دنیا متوجه وجود پدیده هایی شدند که جدا و مستقل از این رویدادها از دیرباز به عللی وجود داشته اند: اسلام و به تبع آن اسلام ستیزی.

از این رو بود که مراجعه به دکان اسلام و به تبع آن اسلام ستیزی و کاربرد از آن ها برق آسا فزونی یافتند. در کشور ما سنتی ها و دست راستی ها کشور هم به دو دسته تقسیم شدند. دسته ایی به رهبری روحانیت برای پیشگیری ازپبشرفت زیر لوای پیشرفت و انقلاب به اسلام روی آوردند و دسته دیگر که قدرت از دست رفته خود را عملا تجربه کرده بودند به اسلام ستیزی روی آوردند و این نیروها در واقع پیروان سلطنت بر افتاده بودند که اسلام ستیزی را با عرب ستیزی و نژادپرستی بسود دین و نژاد برتر آریایی در هم آمیختند که تا حدودی هم در رژیم پهلوی پایه گذاری شده بود..

در کشور های مسیحی همان گونه که نمونه نروژی آن را به ما بطور عیان نشان می دهد باز این دست راستی ها و فاشیستها بودند که علاقه وافر به اسلام ستیزی از دیر یاز موجود نشان دادند.

در دفاع و پشتیبانی از اسلام و به تبع آن اسلام ستیزی باید این حقیقت را بار دیگر خاطر نشان کنیم که پدیده هایی به نام اسلام و اسلام ستیزی به مراتب پدیده هایی قدیمی تر از حواداثی اند که در بالا به آن اشاره شده و در این چندین دهه قبل منجر به مطرح شدن و اسلام و اسلام ستیزی بطور فزاینده گشت.

اسلام ستیزی در واقع این پدیده فکری است که در چهارچوب آزادی اندیشه و نظر مطرح است. به این اعتبار همان گونه خود اسلام هیچ ارتباطی با سیاست ندارد به همان گونه هم اسلام ستیزی که مخالف آن است یک پدیده سیاسی نیست.

این نکته که در باره اسلام و اسلام ستیزی مطرح است و من در این جا به این نحو به آن اشاره می کنم مهم است و باید آنرا جدی گرفت. چرا که این حوادثی که از جمهوری اسلامی تا نروژ روی داده اند را با اسلام و به تبع آن با اسلام ستیزی برابر کردن اشتباه فاحش بزرگی است.

چراکه ما امروز به تجربه می دانیم نه این امر که پس از این رویدادهای دنیا در پس اسلام مطرح بود هر کسی را که مسلم بود و پیرو اسلام بود به تروریستهای جمهوری اسلامی و دست راستی ها طالبان و ... نسبت دادن کاری دست بود و است و نه پس از واقعه نروژ هر کسی را اسلام ستیز بود و است می توان به باند فاشیستهای نروژی منسوب کرد.

این نسبتهای اشتباهی متاسفانه هم در کشور ما و هم در اروپا و ... وجود دارند و این ها به خاطر این است که امر روشنگری و تفکیک افکار و اندیشه و ادیان از سیاست و مسائل اجتماعی یا وجود ندارد و یا اگر وجود دارد بسیار ضعیف است.

بر پایه همین نقصان ها در روشنگری و روشنفکری است که دین و افکار و اندیشه ها وسیعا برای اهداف سیاسی و اجتماعی ابزارسازی می شوند.

در کشور ما در امر ابزار سازی افکار و ادیان برای مقاصد سیاسی و اجتماعی هم آنهایی هستند که از اسلام جهت مقاصد سیاسی خود استفاده ابزاری می کنند و هم دیگر نیروهای دست راستی که در پس اسلام ستیزی یعنی قطب مخالف اسلام سنگر گرفته اند.

این ها هردو گروه از نیروهای دست راستی کشورما را تشکیل می دهند که در دو سنگر فکری متضاد اما با ماهیت اجتماعی مشترک در پس افکار و عقاید و اندیشه های مردم پنهان شده اند و آنرا هریک به شکل خود و به طبیعت و اقتضای سرشت خود مورد سوء استفاده سیاسی و اجتماعی قرار می دهند.

اما در حقیقت امر نه تنها حوادث نروژ بلکه کلیه این حوادث تا تاسیس جمهوری اسلامی و ... به ما مردم دنیا می فهماند که ما باید با روشنگری و روشن اندیشی خود اجازه ندهیم که این نیروهای دست راستی و رادیکال که در میان ما هستند برای اهداف سیاسی و اجتماعی خود گونه ایی از افکار و اندیشه ها و عقاید ما را که هر چند متضاد با هم مورد بهره برداری سیاسی خود قرار دهند و در پس آن سنگر گرفته و پنهان شوند.

چون همان گونه که به سند هزاران رویداد جهانی می بینیم مسئله این ها نه اسلام است و نه اسلام ستیزی. اسلام و اسلام ستیزی در حیطه مسائل عقیدی و فکری ما انسان ها مطرح اند و نظر به آزادی نظر و اندیشه و عقیده هر کسی آزاد است پیرو اسلام باشد و یا در ستیز با اسلام باشد.

پس بدین سان است از این حوادث که آخریش در نروژ بود جهت طرد نیروهای فاشیست و دست راستی در میان خود بکوشیم. نگذاریم که این نیروها از افکار و اندیشه های ما خواه در جهت اسلام و یا در خلاف جهت آن بسود حاکمیت فاشیستی خود بهره جویی کنند. در این راه فراموش نکنیم اینها نه مسئله شان اسلام و عرب است و نه زرتشت و ایران.







سندیکای کارگران نهاد جمهوریت و نهاد لیبرالیته


جمهور یعنی مردم و «جمهوریت» یعنی «مردمی بودن». به این اعتبار سندیکا به منزله نهاد مردمی یکی از نهاد های جمهوریت و سنگرحفظ و ثبات آن است.

اصل جمهوریت با اصل آزادی و لیبرالیته یکی است. اصل آزادی و جمهوریت یعنی این که جامعه انسانی و به عبارت ساده تر جمهور مردم آزادند و این آزادی به این معناست که جامعه بشری دارای جایگاه محوری است و سعادت آن هدف است. در ادامه محوریت جامعه بشری - جامعه و انسان محوری - به این معنی است که جمهور مردم - جمهوریت - سلطه پذیر نیست و به این اعتبار آزاد است.

از نشانه های آزادی مردم و جمهوریت عبارت است از حق مردم بر تشکیلات. یعنی این که مردم محقند خود را در یک تشکیلات سازماندهی کنند. بر شالوده این جمهوریت و لیبرالیته است که سندیکا به منزله نهاد مردمی معنا می یابد و مخالفت با آن ضدیت با آزادی و ضدیت با جمهوریت در کشور است.

از آزادی و جمهوریت گذشته موضوع حاکمیت و آقایی جمهور مردم یعنی جامعه مطرح است. به این حاکمیت که امری جداگانه از جمهوریت و آزادی است مردم سالاری و دمکراسی می گویند.

دمکراسی حق مردم و حق جمهور مردم است. حق دمکراسی - حق دولت و حق سالاری و حکومت - یعنی حق مردم در مشارکت در امور اداری کشور.

به این اعتبار اصل دمکراسی اصل جمهوریت و آزادی نیست. و به این اعتبار دمکراسی و جمهوری یکی نیستند. از همینجاست که برخی حکومت ها خود را جمهوری دمکراتیک می خوانند.

نظر به جدایی جمهوری و دمکراسی این پرسش مطرح است سندیکا به منزله یک نهاد مردمی و سمبل آزادی و جمهوریت چه رابطه ایی با مردم سالاری و دمکراسی دارد؟

آیا سندیکا به منزله یک نهاد فراگیر مردمی عامل و حامل دمکراسی و تثبیت دمکراسی موجود در یک کشور است؟

آیا سندیکا های مستقل ما در جهت تثبیت دمکراسی و مردم سالاری در کشورند؟ راستی کدام مردم سالاری و کدام حاکمیت ملی دمکراتیک ؟ آیا از این راه تثبیت جمهوری اسلامی و تثبیت آن به عنوان حاکمیت ملی - دمکراتیک مد نظر است؟


در پاسخ به این پرسش دو نظریه مطرح است:

نظریه اول- مطابق این نظر نهاد های مردمی و اجتماعی - که نهاد های مدنی خوانده می شوند - حق مداخله در امور سیاسی و حکومتی و ازجمله حق مداخله در امور دمکراسی را ندارند. بر پایه این نظر سندیکا که نهاد مردمی است ونه یک نهاد سیاسی نباید مانند یک نهاد سیاسی عمل کند. از این منظر تثبیت سندیکا عامل تثبیت دمکراسی و حکومت دمکراتیک و مردم سالاری که در کشور موجود است - حکومت ملی - دمکراتیک - نیست.

نظریه دوم - بر پایه نظریه دوم نهاد های مردمی و غیر سیاسی نظیر سندیکا نظر به فراگیر و توده ایی بودن بهترین ابزار در دست مردم برای حکومت کردن و آقایی و سالاری در کشورمی باشند. مطابق این نظر سندیکا قابل مقایسه با همان مجلس سنای رومیان است که در عهد باستان تمام اشراف را در خود مجتمع می ساخت. این نظر به این است چنانچه مردم از این حق برخوردارند که دارای تشکیلات باشند آنگاه باید از این حق منتهای استفاده را نمود. تشکیلات مردمی برای دور هم نشستن و خربزه خوردن نیست. مردم می خواهند از حق تشکیلات خود برای رفاه و برای سعادت خود بهره برداری کنند. والا تشکیلات به نفسه خود چیز مهمی نیست. مهم در امر تشکیل نهاد های مردمی اهدافی است که این تشکیلات ها دنبال می کنند. منع کارگران و منع نهاد های کارگری از مداخله در سیاست منجر به آن شده است که برای سندیکا ها حقوقی محدود و غیر سیاسی قائل شوند و این یک طرفند سرمایه داری است و باید جلوی آن گرفته شود.

همان گونه که می دانید دمکراسی ها کنونی دنیا نظریه دوم را برسمیت نمی شناسند. و در عوض برای کارگران در کنار سندیکا، این فراگیر ترین نهاد مستقل مردمی ، حق تشکیل حزب سیاسی قائل می شوند که مکمل سندیکاست و در بسیاری موارد به صورت بازوی سیاسی سندیکا و هیئت سیاسی منتخب از سوی سندیکا در حکومت ملی - دمکراتیک عمل می کند.





  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...