۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

قسمت نوزدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


بنابر این با توجه به مقطع کنونی تحول کشور ما دارای دو اردوگاه اصلی هستیم:

1- اردوگاه ارتجاع
2- اردوگاه مدرنیته و پیشرفت و انفلاب و تحول و توسعه

این که اردوگاه ارتجاع در پس اسلام وشیعه و یا در پس اسلام ستیزی و... پنهان شده است این ها همه بهانه هستند. این که این ها بر این اساس خود را مذهبی می خوانند به سند حوادث کشور می دانیم این ها همه بهانه ایی بیش نیستند و این ها همه حرفند.

پس بر پایه این دو حرف ها تقسیم اردوگاه واقعی فوق به دو دو اردوگاه زیر یعنی

1- مذهبی

2- ملی

بی اساس و ابداعی بیش نیست. لاکن بازاز روی همین نقاب هایی که این نیروهای اجتماعی به نام ملی و یا مذهبی و یا ملی - مذهبی بر چهره دارند می توان آنها را شناسایی کرد.

همان گونه که می دانید مرتجعین در کشور ما از یک چند دهه به این طرف خود را مذهبی و یا مکتبی خواندند و به این نحو اصطلاح ارتجاع مذهبی شکل گرفت که برخی هم با وارونه کردن عبارت ارتجاع مذهبی به مذهب ارتجاعی سعی نمودن مانند دیگر موارد به مزاح با تاریخ بپردازند.

از دیگر سو نیروهی ترقی خواه بودند که خود را ملی خواندند و از حاکمیت ملی پیروی نمودند. این اطلاق ملی بیشتر به بورژوازی لیبرال و لذا لیبرال ها تعلق د اشت و همه نیروهای ترقی خواه را در بر نمی گرفت. ولی به هرصورت بورژوازی ملی ایران در عین حال بورژوازی لیبرال و یا برعکس خوانده می شد.


در این میان اما نیروهایی وجود داشتند که نه از مرتجعین مذهبی بودند - مذهبیون و مکتبیون - و نه از ملیون و لیبرال ها، بل که مانند پلی میان ایندو عمل می کردند و به این ترتیب یک پایه شان در زمین ارتجاع جا گرفته بود و پایه دیگرشان در حیطه ترقی خواهان و لیبرال ها نشانده شده بود.

این ملی - مذهبی ها که به این شکل هم خصیصه های ارتجاعی برخورداربودند و با آن ها نرد عشق بازی می کردند وهم دارای وجه ملی و ترقی خواهی بودند و با لیبرال ها نشست و برخاست داشتند نظر به هویت دو زیستی شان میان دو اردوگاه نامیرده در فوق یعنی ارتجاع و ترقی خواهی در گشت و گذار می شدند

نباید فراموش کرد در کشور در حال گذار و تحولی از سنت به مدرنیته وجود نیروهای دوزیستی امری طبیعی است. بخصوص در کشور هایی که امر گذار طولانی و به یک خصیصه دائمی مبدل گشته بیش از همه این نیروهای دو زیستی هستند که با هویت و قوت گرفتن بیش از سایر نیروهای اجتماعی مطرح می باشند.

حال زمانی که جمهوری اسلامی به عنوان واکنشی در برابر مدرنیته داخلی پاگرفت این نیروهای میانی ملی - مذهبی بودند که قدم های اولیه را درجهت استقرار جمهوری اسلامی بر داشتند. گرچه تصور این نیروهای میانی از نظام جمهوری اسلامی فعلی نبود اما نظر به ناپیگیری و التقاطی که این نیروها از آن برخوردارند عملا مورد بهره برداری ارتجاع قرار گرفتند.

اما در مرور زمان همان گونه که می دانیم بخشی از اردوگاه ارتجاع که بیشتر از بخش مدنی -سنتی آن است در مقابل استبداد درونی موضع بندی نمود.

این بخش که از جمهوری خواهان قدیمی و شهری می باشند از دیر باز در کشور وجود داشتند و در واقع این ها در مقابل اشراف و استبداد سیاه روحانیت از پایگاه های جمهوریت و آزادی خواهی و مبارزه با خودسری محسوب می شدند

این جمهوری خواهان بعد ها در عصر اصلاحات شتابان شاهی بسوی مدرنیته با تبانی با مستبدین روحانی نظام جمهوری و از سوی دیگر حکومت اسلامی و روحانی را بوجود آوردند که روی هم رفته جمهوری اسلامی خوانده میشود.

در واقع این جمهوری اسلامی که ترکیبی از یک جمهوری سنتی و قرون وسطایی و تجاری - از نوع ونیزی در ایتالیا در قرون وسطی - از یکسو و از سوی دیگر یک استبداد روحانی نظیر واتیکان رم در همان عصر می باشد در انظار عمومی نه یک حکومت استبدادی است و نه یک جمهوری. بل که ترکیبی دو زیستی است که بسیاری آنرا از این رو محصول ملی - مذهبی می خوانند.

اما در این جا میان دو زیستی بودن جمهوری اسلامی و دو زیستی بودن ملی - مذهبی ها تفاوتی وجود دارد. دو زیستی بودن ملی - مذهبی میان دو هستی تاریخا مختلف اجتماعی است اما دو زیستی جمهوری اسلامی دو زیستی میان دو هستی تاریخا مختلف اجتماعی نیست بل که اختلاف میان مدنیت و سرمایه داری سنتی و بازاری از یکسو وازسوی دیگر حاکمیت دینی و اشرافی و مکتبی و غیر سکولار می باشد که چنان که گفتیم در قرون وسطی حتی دارای بار مبارزاتی بیش از این بوده است.

در قرون وسطی جمهوری خواهان بازاری و سرمایه داری سوداگر همین تخالف را با اشرافیت استبدادی و روحانیت حاکم داشتند که اکنون اصلاح طبان در درون حکومت برای تقویت جمهوری با مستبدین دارند. و از این بابت این مبارزه پدیده نوظهوری نیست با این تفاوت که در جمهوری اسلامی نظر به حاکمیت این جمهوری خواهان مبارزه کهن در جهارچوب نظام و در جهت اصلاح آن صورت پذیر می گردد...

این مسئله که در این جا به این نحو اشاره شد دست به دست موضوع میانه روی روبه توسعه ایی می دهد که نظر به کاهش بار رادیکالیزاسیون جامعه سنتی که قبلا به آن اشاره شد موضوع اصلاح طبان حکومتی را مطرح می کند که به عنوان بخش سکولار و مدنی نظام بیش از پیش به نیروهای ملی - مذهبی نزدیک می شوند.....


ادامه دارد...

آیا رامبوی نروژی تنها بود؟


به هیچ وجه نمی توان پنداشت فرد نروژی - اندرس برینگ برایویک از حزب دست راستی «پیشرفت» - یک رامبوی تنها در جنگل ها سرد سیر نروژ بوده است.

گرچه برایویک تنهاعمل نمود لاکن تنها نمی اندیشید. او محصول جامعه و محیطی بوده است که در آن زمانی چنین به نحو چندش آوری پرورش یافت. به این محیط پرورشی این فرد دست راستی که می اندیشیم می بینیم که چنین محیط در طول یک روز شکل نگرفت بل که فراورده همان جنگ فرهنگها و ستیزه دین هاست که شالوده آن چند دهه پیش از او نهاده شده بود.

امروز پس از برایویک این پرسش مطرح است آیا میوه های اروپایی این جنگ صلیبی از مدتها پیش برنامه ریزی شده امروز به این نحو به بار نشسته اند؟ آیا من بعد ما شاهد موجی از حملات تروریستی ازسوی "شمالی ها" خواهیم بود؟

سخن پیرامون این مسئله با این ابعاد وسیع که چند دهه از عمر گرانمان را به خود مشغول نمود کم نیست. اما من در این جا تصمیم دارم تنها به یک نکته اشاره کنم که به نظرم کمتر به آن اشاره شده است.

به حوادث از تاسیس جمهوری اسلامی ایران گرفته و سپس افغانستان طالبان و سرآخر یازده ستامبر - که ما بزودی در دهمین سالگرد آن هستیم - که می نگریم متوجه میشویم که با وقوع چنین رویدادهایی چهره دنیا رفته رفته در عرض جند دهه چنان دگرگون شد که در سراسر دنیا بر شالوده این دگرگونی های بوجو آمده، مردم دنیا متوجه وجود پدیده هایی شدند که جدا و مستقل از این رویدادها از دیرباز به عللی وجود داشته اند: اسلام و به تبع آن اسلام ستیزی.

از این رو بود که مراجعه به دکان اسلام و به تبع آن اسلام ستیزی و کاربرد از آن ها برق آسا فزونی یافتند. در کشور ما سنتی ها و دست راستی ها کشور هم به دو دسته تقسیم شدند. دسته ایی به رهبری روحانیت برای پیشگیری ازپبشرفت زیر لوای پیشرفت و انقلاب به اسلام روی آوردند و دسته دیگر که قدرت از دست رفته خود را عملا تجربه کرده بودند به اسلام ستیزی روی آوردند و این نیروها در واقع پیروان سلطنت بر افتاده بودند که اسلام ستیزی را با عرب ستیزی و نژادپرستی بسود دین و نژاد برتر آریایی در هم آمیختند که تا حدودی هم در رژیم پهلوی پایه گذاری شده بود..

در کشور های مسیحی همان گونه که نمونه نروژی آن را به ما بطور عیان نشان می دهد باز این دست راستی ها و فاشیستها بودند که علاقه وافر به اسلام ستیزی از دیر یاز موجود نشان دادند.

در دفاع و پشتیبانی از اسلام و به تبع آن اسلام ستیزی باید این حقیقت را بار دیگر خاطر نشان کنیم که پدیده هایی به نام اسلام و اسلام ستیزی به مراتب پدیده هایی قدیمی تر از حواداثی اند که در بالا به آن اشاره شده و در این چندین دهه قبل منجر به مطرح شدن و اسلام و اسلام ستیزی بطور فزاینده گشت.

اسلام ستیزی در واقع این پدیده فکری است که در چهارچوب آزادی اندیشه و نظر مطرح است. به این اعتبار همان گونه خود اسلام هیچ ارتباطی با سیاست ندارد به همان گونه هم اسلام ستیزی که مخالف آن است یک پدیده سیاسی نیست.

این نکته که در باره اسلام و اسلام ستیزی مطرح است و من در این جا به این نحو به آن اشاره می کنم مهم است و باید آنرا جدی گرفت. چرا که این حوادثی که از جمهوری اسلامی تا نروژ روی داده اند را با اسلام و به تبع آن با اسلام ستیزی برابر کردن اشتباه فاحش بزرگی است.

چراکه ما امروز به تجربه می دانیم نه این امر که پس از این رویدادهای دنیا در پس اسلام مطرح بود هر کسی را که مسلم بود و پیرو اسلام بود به تروریستهای جمهوری اسلامی و دست راستی ها طالبان و ... نسبت دادن کاری دست بود و است و نه پس از واقعه نروژ هر کسی را اسلام ستیز بود و است می توان به باند فاشیستهای نروژی منسوب کرد.

این نسبتهای اشتباهی متاسفانه هم در کشور ما و هم در اروپا و ... وجود دارند و این ها به خاطر این است که امر روشنگری و تفکیک افکار و اندیشه و ادیان از سیاست و مسائل اجتماعی یا وجود ندارد و یا اگر وجود دارد بسیار ضعیف است.

بر پایه همین نقصان ها در روشنگری و روشنفکری است که دین و افکار و اندیشه ها وسیعا برای اهداف سیاسی و اجتماعی ابزارسازی می شوند.

در کشور ما در امر ابزار سازی افکار و ادیان برای مقاصد سیاسی و اجتماعی هم آنهایی هستند که از اسلام جهت مقاصد سیاسی خود استفاده ابزاری می کنند و هم دیگر نیروهای دست راستی که در پس اسلام ستیزی یعنی قطب مخالف اسلام سنگر گرفته اند.

این ها هردو گروه از نیروهای دست راستی کشورما را تشکیل می دهند که در دو سنگر فکری متضاد اما با ماهیت اجتماعی مشترک در پس افکار و عقاید و اندیشه های مردم پنهان شده اند و آنرا هریک به شکل خود و به طبیعت و اقتضای سرشت خود مورد سوء استفاده سیاسی و اجتماعی قرار می دهند.

اما در حقیقت امر نه تنها حوادث نروژ بلکه کلیه این حوادث تا تاسیس جمهوری اسلامی و ... به ما مردم دنیا می فهماند که ما باید با روشنگری و روشن اندیشی خود اجازه ندهیم که این نیروهای دست راستی و رادیکال که در میان ما هستند برای اهداف سیاسی و اجتماعی خود گونه ایی از افکار و اندیشه ها و عقاید ما را که هر چند متضاد با هم مورد بهره برداری سیاسی خود قرار دهند و در پس آن سنگر گرفته و پنهان شوند.

چون همان گونه که به سند هزاران رویداد جهانی می بینیم مسئله این ها نه اسلام است و نه اسلام ستیزی. اسلام و اسلام ستیزی در حیطه مسائل عقیدی و فکری ما انسان ها مطرح اند و نظر به آزادی نظر و اندیشه و عقیده هر کسی آزاد است پیرو اسلام باشد و یا در ستیز با اسلام باشد.

پس بدین سان است از این حوادث که آخریش در نروژ بود جهت طرد نیروهای فاشیست و دست راستی در میان خود بکوشیم. نگذاریم که این نیروها از افکار و اندیشه های ما خواه در جهت اسلام و یا در خلاف جهت آن بسود حاکمیت فاشیستی خود بهره جویی کنند. در این راه فراموش نکنیم اینها نه مسئله شان اسلام و عرب است و نه زرتشت و ایران.







سندیکای کارگران نهاد جمهوریت و نهاد لیبرالیته


جمهور یعنی مردم و «جمهوریت» یعنی «مردمی بودن». به این اعتبار سندیکا به منزله نهاد مردمی یکی از نهاد های جمهوریت و سنگرحفظ و ثبات آن است.

اصل جمهوریت با اصل آزادی و لیبرالیته یکی است. اصل آزادی و جمهوریت یعنی این که جامعه انسانی و به عبارت ساده تر جمهور مردم آزادند و این آزادی به این معناست که جامعه بشری دارای جایگاه محوری است و سعادت آن هدف است. در ادامه محوریت جامعه بشری - جامعه و انسان محوری - به این معنی است که جمهور مردم - جمهوریت - سلطه پذیر نیست و به این اعتبار آزاد است.

از نشانه های آزادی مردم و جمهوریت عبارت است از حق مردم بر تشکیلات. یعنی این که مردم محقند خود را در یک تشکیلات سازماندهی کنند. بر شالوده این جمهوریت و لیبرالیته است که سندیکا به منزله نهاد مردمی معنا می یابد و مخالفت با آن ضدیت با آزادی و ضدیت با جمهوریت در کشور است.

از آزادی و جمهوریت گذشته موضوع حاکمیت و آقایی جمهور مردم یعنی جامعه مطرح است. به این حاکمیت که امری جداگانه از جمهوریت و آزادی است مردم سالاری و دمکراسی می گویند.

دمکراسی حق مردم و حق جمهور مردم است. حق دمکراسی - حق دولت و حق سالاری و حکومت - یعنی حق مردم در مشارکت در امور اداری کشور.

به این اعتبار اصل دمکراسی اصل جمهوریت و آزادی نیست. و به این اعتبار دمکراسی و جمهوری یکی نیستند. از همینجاست که برخی حکومت ها خود را جمهوری دمکراتیک می خوانند.

نظر به جدایی جمهوری و دمکراسی این پرسش مطرح است سندیکا به منزله یک نهاد مردمی و سمبل آزادی و جمهوریت چه رابطه ایی با مردم سالاری و دمکراسی دارد؟

آیا سندیکا به منزله یک نهاد فراگیر مردمی عامل و حامل دمکراسی و تثبیت دمکراسی موجود در یک کشور است؟

آیا سندیکا های مستقل ما در جهت تثبیت دمکراسی و مردم سالاری در کشورند؟ راستی کدام مردم سالاری و کدام حاکمیت ملی دمکراتیک ؟ آیا از این راه تثبیت جمهوری اسلامی و تثبیت آن به عنوان حاکمیت ملی - دمکراتیک مد نظر است؟


در پاسخ به این پرسش دو نظریه مطرح است:

نظریه اول- مطابق این نظر نهاد های مردمی و اجتماعی - که نهاد های مدنی خوانده می شوند - حق مداخله در امور سیاسی و حکومتی و ازجمله حق مداخله در امور دمکراسی را ندارند. بر پایه این نظر سندیکا که نهاد مردمی است ونه یک نهاد سیاسی نباید مانند یک نهاد سیاسی عمل کند. از این منظر تثبیت سندیکا عامل تثبیت دمکراسی و حکومت دمکراتیک و مردم سالاری که در کشور موجود است - حکومت ملی - دمکراتیک - نیست.

نظریه دوم - بر پایه نظریه دوم نهاد های مردمی و غیر سیاسی نظیر سندیکا نظر به فراگیر و توده ایی بودن بهترین ابزار در دست مردم برای حکومت کردن و آقایی و سالاری در کشورمی باشند. مطابق این نظر سندیکا قابل مقایسه با همان مجلس سنای رومیان است که در عهد باستان تمام اشراف را در خود مجتمع می ساخت. این نظر به این است چنانچه مردم از این حق برخوردارند که دارای تشکیلات باشند آنگاه باید از این حق منتهای استفاده را نمود. تشکیلات مردمی برای دور هم نشستن و خربزه خوردن نیست. مردم می خواهند از حق تشکیلات خود برای رفاه و برای سعادت خود بهره برداری کنند. والا تشکیلات به نفسه خود چیز مهمی نیست. مهم در امر تشکیل نهاد های مردمی اهدافی است که این تشکیلات ها دنبال می کنند. منع کارگران و منع نهاد های کارگری از مداخله در سیاست منجر به آن شده است که برای سندیکا ها حقوقی محدود و غیر سیاسی قائل شوند و این یک طرفند سرمایه داری است و باید جلوی آن گرفته شود.

همان گونه که می دانید دمکراسی ها کنونی دنیا نظریه دوم را برسمیت نمی شناسند. و در عوض برای کارگران در کنار سندیکا، این فراگیر ترین نهاد مستقل مردمی ، حق تشکیل حزب سیاسی قائل می شوند که مکمل سندیکاست و در بسیاری موارد به صورت بازوی سیاسی سندیکا و هیئت سیاسی منتخب از سوی سندیکا در حکومت ملی - دمکراتیک عمل می کند.





۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

قسمت هیجدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


به عبارت دیگر این رژیم که ما حالاداریم در واقعیت امر محصول آن محافظه کاری و آن جریان دست راستی و سنتی در ایران است که رادیکالیزه شده و به خشونت روی آورده و در روند رادیکالیزاسیون و روی آوری به خشونت بوده که خود را در هنگامه انقلاب ضد سلطنتی مصحلت جویانه و برای آنکه نان را به نرخ روزش مصرف کند و از حوادث جاری کشور بطور پوپولیستی به سود خود سواری گیرد، خود را به دروغ انقللابی و تحول خواه و ساختار شکن و... جلوه داد

این مسئله که می گویم در همه جای دنیا به همین نحو است. در همین نروژ هم که وقتی آن فرد دست راستی از حزب " پیشرفت " به چپی های کشور خودبا هدف قتل عام عمومی شان حمله ور شد برای توجیه اقدامش به این استدلال متوسل شد که در نتیجه بی فایده بودن رویه های "اصلاحاتی" برای حذف غده چرکینی که "چپ" نام دارد باید لاجرم به یک اقدام انقلابی متوسل شد و از اینرو او اقدام خود را یک «انقلاب محافظه کارانه» نامید.

در 33 سال پیش از این در کشور ما هم همین حوادث نظیر نروژ امروزی در حال روی دادن بود. این که قیام و خیزش مردمی به داد این محافظه کاران رادیکال رسید مطلب من در این جانیست. اما در حقیقت در آن سالها این دیگ محافظه کاران سنتی ایرانی بود که نظر به حوادث کشور مدام در حال جوشیدن و رادیکالیزه شدن بود.

حال قیام مردمی نتیجه هر چه بود عملا این شد که این محافظه کاران رادیکال نظر به بار رادیکالیته که در آن ها به تدریج انباشت شده بود سرانجام بیش از پیش به این روش متمایل گردند که برای حذف غده چرکینی که روند انقلاب و تحول اجتماعی کشور بسوی مدرنیته نام داشت و در برابر چشمانشان جاری بود باید دست به کار شد و با همراهی با انقلاب مردمی و به نام آن به جان انقلابیون افتاد و آنرا از پیشروی بیشتر جلو گرفت که دیدیم موفق هم شدند.

لاکن اگر در همان زمان - و این مبحث من در این جاست تا بر پایه آن اصلاح طلبان حکومتی را بهتر بشناسیم - دسته دیگر از محافظه کاران که تابع رویه "اصلاح" و پرهیز از خشونت و... بودند دست بالا می گرفتند آنوقت هرگز پیروان رویه خشونت و رادیکالیته و به اصطلاح امروزی انقلابی هرگز شانس این را نمی یافتند که در ادامه انقلاب مردمی رژیم خودشان را مستقر کنند.

در آنوقت نتیجه این میشد که یا یه اصلاح رژیم شاهنشاهی بپردازند و یا در هنگامه انقلاب شاهد این باشند که چگونه رژیم شاهنشاهی عملا به دست نیروهایی غیر خودی می افتاد.

اما ما دیدیم که نظر به عوامل عدیده ایی که در کشور در جریان بود محافظه کاری متمایل به رویه رادیکال و پیروی از مشی اعمال خشونت در دست یابی به اهداف خود گردید و نتیجه این شد که رژیم کنونی در ایران نطفه اش بسته شد که شگرد حکومتی اشت معرف حضورماست.

وانگهی تازه در روند حوادث بعدی است که در میان محافظه کاران حکومتی درنحوه اداره نظامشان که گفتیم نطفه اش بر یرهیز از راه "اصلاح" بسته شده بود اختلاف بروز نمود و برخی از رادیکال ها دیروزی به پیروی از مدل ملی - مذهبی ها راه اعتدال را پیشه خود قرار دادند.


اما این که ملی - مذهبی چه نیروهایی بوده و هستند که چنین مرتب از آن ها در نظم حاکن الگو برداری میشود و فرقشان با نیروهای مذهبی - قشری و رادیکال از یکسو و نیروهای ملی و لییرال از سوی دیگر در چیست؟ پاسخ ها به این پرسشها را به آینده موکول نماییم و در این جا به منظور پایه گذاری بحث های آتی قدری پیرامون رویه پرهیز از خشونت و اصلاح و ... توقف کنیم.

من بارها در طول این نوشته ها عرض کردم این یک اشتباه بزرگی است که ما ایرانیان مرتکب خواهیم شد هر آنگاه ما به هر علتی که است این هنگامه عظیم انقلاب و تحولی را - نام مهم نیست- که در کشور ما جاری است با طرح رنگ ها ، با طرح دین، با طرح یک انقلاب دیگر که عالی تر است و غیره در صدد برآییم که نادیده انگاریم، آنرا برکنار نهیم، و....

من با صلابت و با یقین این را می گویم لاپوشانی تحول اجتماعی جاری کشور پیوسته از زاویه ضدیت با آن بوده است و این محافظه کاران ایرانی در رنگ ها گوناگون بودند که پیوسته به گونه ایی در صدد این برامدند با آن چه که مدرنیته خوانده می شود و مشکل داشتند و قادر به هضم آن نبودند با مخفی کاری و با لاپوشانی خود به مقابله با آن بپردازند.

این ها در این راستا هرگز موفق نشدند که آشکارا وصریحا با مدرنیته مخالفت خوانی کنند بی آن که درصورت ابراز چنین مخالفتی هر قدر هم کوچک با انگ مرتجع و عقب مانده و امل مواجه نگشته باشند


ادامه دارد...


قسمت هفدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


بنابراین این روش که با لجن اصلاح طلبان حکومتی - که توصیفشان در پی خواهد آمد - حریف بورژوایی رادر مرحله انقلاب لیبرال دمکراتیک از میدان بدر کردن یک روش دمکراتیک نیست و بیهوده هم نیست که در منشاء خود این شیوه های برخورد از سوی نیروهایی دامن زده می شوند که اداعای دمکرات بودن را هم ندارند و در واقعیت امر هم دمکرات نیستند.

این ها پیروان انقلاب سوسیالیستی اند و به این معنی تعهد و وظایفی هم در انقلاب جاری ایران ندارند و بر عکس به این نظرند که تضعیف هرچه بیشتر این انقلاب واقعی بسود انقلابی است که خود در سر می پرورانند.


اما همان گونه که گفته شد بعد ها در سیر حوادث سیاسی آتی این ها به این صرافت افتادند و آنهم برای تضعیف لیبرال ها این را ابداع کرده اند که اصلاح طلبان حکومتی از لییرال ها و از بورژوازی لیبرال ایران هستند.


وانگهی چنان که پیشتر گفتیم این ادعا که اصلاح طلبان حکومتی نمایندگان بورژوازی لیبرال ایران هستند در واقعیت امر بیشتر به آن برداشتی که این جزم گرایان نسبت به سرمایه داری، و جامعه سرمایه داری و .... دارند درتناسب قرار می گیرد تا این که با واقعیت ایران مطابقت داشته باشد.

در عوض کسانی که واقعیت رویدادهای ایران را دنبال می کنند به خوبی می دانند که نه اصلاح طلبان حکومتی بل که نیروهای ملی - مذهبی نظیر نهضت آزادی ایران هستند که مطرحند و این اصلاح طلبان در واقع جناحی از رژیم بوده که به تدریچ به سمت این نیروهای ملی مذهبی تغییر جهت داده اند.

لاکن برغم این تغییر جهت در جناح چپ رژیم بسوی ملی - مذهبی های حکومتی و پارلمانی و... شکاف ایندو هیچگاه از بین نرفت. اما با این وجود می توان گفت در روند اوضاع کشوری این نیروهای ملی مذهبی بودند که برنده واقعی بوده اند.

اما این نیروها از همان آغاز تاسیس نظام حاکم به اشکال گوناگون برای بخش قشری نظام یک مسئله حل ناشدنی باقی ماندند.

شما از ملی - مذهبی ها که عبور کنید تازه می رسید به لیبرال ها و جبهه ملی و ... به عقب که بازگردید به اصلاح طلبان حکومتی نظیر خاتمی و تاج زاده و... بر می خورید که گفتیم از ملی - مذهبی ها تقلید می کنند.

در چشم قشریون رژیم فرقی نمی کند کدام گروه از این دستجات نامبرده بطور کلی همه این ها در یک دم لیبرال خوانده می شوند و این رویکرد قشری در مقابل لیبرال ها از همان آغاز تاسیس نظام وجود داشت و این ها مانند جن از بسم الله از لیبرال ها وحشت داشتند و بجا و بی جا هر کسی را که از خودشان نبود و در برابر قشری گری موضع داشت متهم به لیبرال بودن می کردند.

بر پایه همین قشری گری بود که نه تنها حزب توده - کیانوری- بل که بعد ها همین جزم گرایان پیرو انقلاب سوسیالیستی هر مرد و نامردی را که از راه می رسید و قشری نبود و ازجمله اصلاح طلبان حکومتی را که گفتیم اسوه و الگوشان ملی - مذهبی ها بودند لیبرال و سرانجام پایگاه سرمایه داری جهانی شده یعنی امپریالیسم و به قول این ها این دشمن اصلی انقلاب محافظه کار و مذهبی ایران می خواندند.

شما تصورش را بکنید در کشوری که انقلاب و تحول اجتماعی بسوی مدرنیته جریان دارد از سوی محافظه کاران سنتی" انقلابی" علیه مدرنیته فراخوانده می شود. اینها این "انقلاب" خود را یک انقلاب مذهبی و اسلامی و به این معنا یک انقلاب فرهنگی می خوانند که ما می دانیم که در اهداف اجتماعی خود تحول تاریخی و اجتماعی کشور بسوی لیبرال دمکراسی را که توصیفش دربالا آمد نشانه گرفته است.

بر شالوده همین هدف گذاری های محافظه کارانه است که ضدیت شدید این نیروها با لیبرال دمکراسی در ایران و به تبع آن با لیبرال ها و دمکرات ها و... معنا می یابد.

آنها ضمن این که از انقلاب و تحول جاری کشور بسوی مدرنیته بیزارند به نام انقلابی - یک انقلاب محافظه کار و دست راستی - یعنی به نام اقدامات رادیکال و پرهیز از آنچه ما در ایران به غلط اصلاح طلبی می خوانیم رژیم شان را در کشور مستقر کرده اند.

اما در عوض در برابر این رادیکال ها و "انقللابیون" دسته دیگری از محافظه کاران و سنتوین وطنی قرار دارند که از روش های انقلابی و رادیکال برای تحقق اهداف اجتماعی خویش ابا دارند و آنرا مذموم میشمرند.


طبیعی است که این رژیم حاصل کارکرد رادیکال ها و نه اصلاح طلبان بوده است . اما این که در روند موجودیت این نظام رادیکال یک نوع روش اصلاح طلبی در برخورد با مسائل کشوری شکل گرفته است این خود محصول حوادث و فضای ملتهب کشور است .

والا اگر از گذشته در محافظه کاران و سنتیون وطنی رویه اصلاح طلبی و پرهیر از روشهای رادیکال و به اصطلاح غلط امروزی انقلابی غلبه نداشت ما حالا اصلا رژیمی بنام جمهوری اسلامی در ایران نداشتیم...


ادامه دارد...



۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

قسمت شانزدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران

به این ترتیب باید بر ادعاهای دیرینه مالکیت بر انقلاب لیبرال دمکراتیک که منافی اصول دمکراسی وسیع است پایان داد. انقلاب لیبرال دمکراتیک را از آن بورژوازی لیبرال دانستن یعنی آنرا انقلاب بورژوا دمکراتیک خواندن به همان میزان بر انقلاب و تحول اجتماعی جاری در ایران ضربه وارد می سازد که که ما بخواهیم آنرا برعکس انقلابی برای کارگران و به سود کارگران تلقی کنیم.

وانگهی هر گروه اجتماعی مجاز است و طبیعی است که انتظارات و مطالبات خاص اجتماعی خود را از انقلاب و تحول جاری در کشور داشته باشد. جلو مردم را از آن گونه که هستند نمی توان گرفت مگر کمر به نابودی شان بست.

در غیر این صورت هر هستی اجتماعی شیوه خاص خود را از زیست اجتماعی دارد و لذا انتظارات و توقعات اجتماعی خود را و رویکرد مربوط به خود را داراست که آنرا هم تا مادام که هست وارد انقلاب و تحول اجتماعی و فضای کشور می کند

در عوض احساس مالکیت - بر انقلاب - که بوجود آمد آنوقت است که هر گروه مدعی مالکیت سعی خواهد نمود گروه حریف را از میدان بدر کند و این چون منافی دمکراسی وسیع است انقلاب را هم در برابر مخالفینش شکننده و ضربه پذیر خواهد کرد.

حال که سخن به مبحث مالکیت بر انقلاب کشید همان گونه که می دانید در انقلاب دمکراتیک یا ادعای مالکیت کارگری بر انقلاب وجود دارد و یا ادعای بورژوایی.

این هردو ادعای مالکانه به اشکال گوناکون خود را نشان میدهند که نمونه بارز آن ها همان ادعای رهبری و حکومتی است. بطور مثال انقلاب بورژوا دمکراتیک و یا انقلاب دمکراتیک به رهبری طبقه کارگر و...


این جزم گرایی که در طول این جستارها مکررا به آن اشاره شد و خود را درتئوری انقلاب سوسیالیستی متجلی می کند و گفتیم به عنوان "نیروی سوم" در پی جهش و دور زدن از مرحله انقلاب لیبرال دمکراتیک در ازای به فرجام رساندن آن است در حقیقت امر به این نظر است که ادعا های لیبرالیستی از مالکیت بورژوایی بر انقلاب لیبرال دمکراتیک حقیقت دارند و این نکته ایست که قبلا در بالا به آن پرداختیم.

ممکن است پاردوکسی جلوه کند اما حقیقت دارد که جزم گرایان و پیروان انقلاب سوسیالیستی بر این نظرند که ادعای لیبرالیستی دایر بر بورژوایی بودن انقلاب دمکراتیک و یا انقلاب لیبرال دمکراتیک به رهبری بورژوازی لیبرال بر حق است.

چون این ها این ادعا را برحق و مدعوین آن را بر نظرشان صائب می دانند لذا بر این باورند که بهتراست به شکل جزم گرایانه راه خود را گرفته و در ازای ادعای حریف، خود مدعی انقلاب سوسیالیستی شوند و مرحله تاریخی مطلوب کارگران را از سر گیرند بی آنکه در این راه ملزم به این باشند که به زمینه های مادی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی ضروری برای مرحله عالی تر تکامل اجتماعی کشور توجه کنند.

یه این میگویند در واقع انقلاب وارداتی و یا انقلاب بر پایه آرزوها نه بر پایه واقعیت کشوری. از همین روست به محض این که سخن از انقلاب لیبرال دمکراتیک، آزادی و دمکراسی در ایران که به میان آمد این جزم گرایان سریعا و بلافاصله به سراغ بورژوازی لیبرال رفته و یقه او را بابت سست عنصری و تزلزل در برابر ارتجاع می گیرند. اما این که خودمان- کارگران - برای این انقلاب چه کار کرده ایم و می کنیم به این نحو مستور باقی می ماند.

بنابراین در چارچوب مباحث این بخش شایسته است که در این نقطه باردیگر به این نکته اشاره شود که این یک رویه شایسته ایی نیست که ما کمبود هایی که در زمینه انجام انقلاب است را مانند توپ فوتبال به زمین حریف بورژوا پرتاب کنیم، بی آن که در این ما قدری به خودمان بیاندیشیم.

از سوی دیگر باید توجه داشت که در موارد بسیاری منشا چنین یکجانبه نگری ها به مسائل انقلاب و تحول دمکراتیک بر می گردد به این جزم گرایی که در این جستارها بارها از آن سخن رفت .

علت امر در این نهفته است که در واقع پیروان انقلاب سوسیالیستی مجبورند با بزرگ نمایی نقش بورژوایی لیبرال و پذیرش رهبری او در انقلاب دمکراتیک از یکسو بطور یکجانبه این بورژوازی را به خاطر سستی هایش در انقلاب مورد مذمت قراردهند و از سوی دیگر یعنی پس از رسیدن به این خواسته شان به این نتیجه گیری غلط برسند که این انقلاب تحفه ایی برای کارگران نیست پس همان بهتر که ما انقلاب خودمان را که عالی تر، و حتی برای عدالت اجتماعی و حل تضاد کار و سرمایه مناسب است، براه بیانداریم.

این در واقع شد حکایت همان که حالا که جستجوگر در پی یافتن مفقوده بی ارزش و عینی ماست چطور ما هم یک آدرس بنابر خواست و ذهنیت خود بدهیم تاشاید شی عالی تری از آنچه که گم کرده ایم یافت شد. این ها این گونه در پی مزاح با تاریخ کشورند.

درست به همین خاطر است که جزم گرایان و پیروان انقلاب سوسیالیستی از آن دیده تحقیر آمیزی که در خود نسبت به پروسه دمکراسی و آزادی در ایران می پرورانند و از آن رهبری که برای بورژوازی لیبرال در مرحله انقلاب جاری قائلند به این صرافت می افتند که اصلاح طلبان حکومتی را - که مبحث آتی ما به آنها اختصاص داده شده - با یک بزرگ نمایی درکانون نقادی های خود قرار دهند.

در واقع این انتقادها از بورژوازی لیبرال که به غلط به آدرس اصلاح طلبان حکومتی روانه می شوند ناشی از همان تحقیر نسبت به دمکراسی و توامان با تجلیلی است - که گفتیم به رغم پارادوکسی حقیقت دارد - که این جزم گرایان نسبت به بورژوازی لیبرال و نسبت به جایگاه او در انقلاب لیبرال دمکراتیک دارا هستند. بیشتر پیرامون این مطلب را در قسمت های دیگر راجع به اصلاح طلبان حکومتی پی خواهیم گرفت...

ادامه دارد...

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

قسمت پانزدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران

پس بیاییم باهم از گذشته ها عبرت بگیریم و از همین آلان از نو شروع کنیم. امرزو ما بیش از هر زمانی بهتر میدانیم که نظام لیبرال دمکراتیک در ایران هرگز مستقر نخواهد شد مگر بر پایه اردوگاهی از کارگران و صاحبان سرمایه واقتصاد نوین که در ساختار بالنده اجتماعی سازماندهی شده اند.

این مردمان با خانواده شان در مجموع با همه جوانب و حواشی شان، ایران امروز و ایران فردا را تشکیل می دهند. این ایران با همه تضاد کار و سرمایه درونی آن در تناسب قرار دارد با سطح جدید و مدرنی از اقثصاد کشور که عملا قابل رشد و نمو و عملا قابل دست یابی می باشد.

سکان دار و پایه های جمهوری، آزادی، دمکراسی وسیع ، استقلال و حاکمیت ایرانی و حقوق جهانی بشر در کشور ما همین مردم هستند.

این مردمان باید برغم همه اختلافات اجتماعی درونی با هم بر پایه پرنسیب های در فوق گفته شده از جمهوری ، آزادی و.... با هم متحد شود و نظام جدید سیاسی را بر پایه هستی بالنده اجتماعی خود استوار سازند.

این مردم باید مصمم شوند ، به خود نظم بدهند، از اختلافات درونی نهراساند، بازیچه دست مرتجعین نشوند، فریب سلطه جوبان خارجی را نخورند، دیگر مردمان ایران را به اراده و عزم راسخ خود برای اداره و رهبری کشور قانع سازند و....

بنابراین در این جا مخاطب سخنان من هم همین مردم هستند.

هیچ شکی نیست که نظر به تضا اجتماعی درونی در "اردوگاه تحول اجتماعی بسوی مدرنیته" اختلاف در روشها و تاکتیک ها وجود دارد.

اما این اختلافات هر قدر عظیم نباید باعث فروپاشی وحدت مدرنیته برای استقرار نظم جدید در کشور گردد.

ما باید این مسئله را از مسلمات تلقی کنیم که نظم جدید در خود از تضاد اجتماعی برخوردار خواهد بود و این شکاف اجتماعی در تمام طول حیات نظم نوین آنرا رها نخواهد کرد.

اما در همه حالات و در تمامی مشکلات کشوری مهم تر از مشاهده خود این تضاد چگونگی برخورد با آن و نحوه مهار و کنترل آن در طول تمام پروسه ایی است که این نظام نوین در حال پیاده کردن و انکشاف خوددر عرصه داخلی و در عرصه جهانی است.

از این رو شایسته است توجه ما در تمامی طول انکشاف فرآیند نظام نوین و مرحله لیبرال دمکراتیک تکامل اجتماعی و بهینه سازی تواندمندی های کشور معطوف بر عرصه و زمینه های داخلی و خارجی باشد.

ما باید نظر خود را به محیط و شرایطی که نظم نوین خود را در آن انکشاف می دهد متوجه کنیم و موانع داخلی و خارجی را جدی بگیریم و به همین علت هم به یکدیگر برای هزینه های پرداختی برای اتحاد و زحماتی که در این راه کشیده می شود امتیازات لازم را اعطاء کنیم.

در همین راستاست که باید بار نظام را مشترکا بر دوش بکشیم و تقسیم اجتماعی کشور نباید باعث گردد که وظایفی را که تاریخ مشترکا بر دوش همه ما نهاده به یکدیگر حواله دهیم.

در این راه باید سرمایه داران کارگران متحد خود را و کارگران سرمایه داران متحد خود را برغم تضاد اجتماعی موجود درک کنند

معنای دمکراسی وسیع عبارت است از مشارکت کارگران و سرمایه داران با هم در اداره امور کشور بر اساس انتخابات آزاد. لذا این انتخابات آزاد است که تعیین میکند که نظام کشور در هر دوره انتخاباتی با کدام روش اجتماعی - کارگری و یا بورژوایی اداره شود.

فراموش نباید کرد در تمام دورانی که نظام لیبرال دمکراتیک در حال انکشاف خود است صرف نظر از شکل آن- کارگری و یا سرمایه داری - در اصل و اساس تنها یک تاریخ و یک مرحله تکاملی است که به دو شکل در جریان است و ایندو شکل در اصل یکی می باشند و از هم جدایی ناپذیرند.

معنای دمکراسی وسیع این است که نظام رهبری - حکومتی - که انتخاباتی و پارلمانی است از پیش به رهبری و حکومت هیچ گروه اجتماعی تعیین نشود. به این اعتبار باید به مطالبه رهبری اتقلاب لیبرال دمکراتیک به رهبری این و یا آن گروه اجتماعی پایان داد.

باید دانست که مفهوم انقلاب لیبرال دمکراتیک نه آن است که لیبرالیسم از دولت لیبرال - سرمایه دار برای سرمایه داران فرموله می کند و کارگران از آن بیزارند و نه آن گونه که سوسیالیستها در ذهن خودمی پرورانند و سرمایه داران از آن متتفرند...

ادامه دارد...


قسمت چهاردهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


این مبحث اقتصاد و جامعه را پیش از بستن اجازه دهید در قالب کلمات دیگری ریخته و بگونه دیگری مطرح کنیم. بر بسیاری از خوانندگان مبحث رابطه سطح نیروهای مولده و سطح مناسبات اجتماعی مبحث دیر آشنایی است. رابطه اقتصاد و جامعه ایی که در شماره پیشین داشتیم در واقع همین مبحث رابطه میان سطح نیروهای مولده و سطح مناسبات اجتماعی است. از دیرباز در ارتباط با مبحث نیروهای مولده که امروزه از آن با عنوان نظام اقتصادی و یا شیوه های اقتصادی و تولیدی نام می بریم این مطاب مطرح بوده که تناسبی میان شیوه - فرماسیون - اقتصادی و فرماسیون اجتماعی وجود دارد. اهمیت این تناسب به قدری است که شیوه اقتصادی و تولیدی و یا هر سطح از تکامل اقتصاد کشور همواره با سطحی از تکامل اجتماعی یعنی با فرمی از جامعه بشری در تناسب و هم آهنگی قرارداشته است.

از اینرو گفته میشود که انسان ها - جامعه انسانی - به هنگام اقتصاد و تولید با نظمی خاصی اجتماعی وارد اقتصاد می شوند که نوع و سطح این نظام اجتماعی در تناسب قرار دارد با سطح تکامل اقتصاد و با شیوه ایی که با آن اقتصاد می شود. آن شیوه اقتصادی که در دل این نظام اجتماعی رشد می یابد تا زمانی که تناسب اقتصاد و جامعه حفظ شود به رشد و نمو خود ادامه میدهد. اما از زمانی که رشد نیروهای مولده و اقتصادی به درجاتی رسید که تناسبی با سطح تکامل نظام اجتماعی ندارد هنگامه انقلاب و تحول شروع میشود و در هنگامه انقلاب و تحول آن نظام اجتماعی که به نیروهای مولده و اقتصادی جدید پوشش می دهد نقش نیروهای انقلابی - اجتماعی جدید را ایفا می کند.

در این مبحث همان گونه که می بینید سخن از تضاد کار و سرمایه و یا ناعادلانه بودن و یا عادلانه بودن مناسبات اجتماعی و به تیع آن جامعه و نظم جدید نیست. بل که سخن بطور کلی از تناسب اقتصاد اجتماعی و جامعه انسانی است.

برای این بحث مهم این است که بدانیم مبحث انقلاب لیبرال دمکراتیک ایران یک مبحثی از تناسب اقتصاد و نیروهای مولده کشور از یکسو و از سوی دیگر جامعه انسانی در کشور است.

ما اگر بخواهیم سطح نیروهای مولده و اقتصادی کشور از "آن چه که هست" به آنچه که تاریخا باید باشد به مرحله عالی تر ارتقا دهیم به تناسب با سطح جدید نیروهای مولده و اقتصاد درکشور آن مناسبات اجتماعی و نظام اجتماعی پدیدار خواهد شد که با سطح جدید اقتصاد کشور در هم آهنگی قرار دارد آنگاه چنین نظامی در عمل صرف نظر از فرم و شکل آن سرمایه داری خواهد بود.

ما این مبحث را در ارتباط با راه رشد غیر سرمایه داری و سرمایه داری دولتی قبلا داشته ایم. اما این که این جزم گرایان برغم این دستاوردهای به اصطلاح تئوریک با رد همه این مباحث ارزنده به تکه های تئوری قدیمی انقلاب سوسیالیستی چنگ زده اند این مبحث دیگری و ریشه ها و علل خود را دارد.

به این ترتیب باز گردیم به مبحث رابطه درونی اردوگاه انقلاب و به دو تاکتیک کارگری و بورژوایی از انقلاب لیبرال دمکراتیک.
من قبلا هم اشاره کردم توپ انتقاد را به زمین هم پرتاب کردن بی آن که در این میان به ضعف های خود و به ضعف های عمومی توجه کنیم حلال مشکلات انقلاب ما نیست.

من معلوماتم قد نمی کند که ما از چه زمانی تلاش نمودیم مفهوم چنین اردوگاهی از نیروهی ترقی خواه - خواه کارگری و خواه بورژوایی - را درک کرده و بر پایه روح آن از همین حالا شالوده های دولت آینده را پایه گذاری کنیم.

براستی تاریخ نزدیکی کارگران و بورژوازی لییرال بر حول پرنسیب های انقلاب لیبرال دمکراتیک به چه زمانی باز می گردد؟ آیا چنین اردوگاهی اصلا تشکیل شده است؟ اگر آری علل از هم پاشیدگی آن چه بوده است؟ کوشش های بعدی در احیای آن چرا به نتیجه نرسیده اند؟ اگر این اتحاد احیاء نمی شود پس چگونه می توان با این وجود از استقرار نظام لیبرال دمکراتیک آتی سخن راند؟

ادامه دارد...

قسمت سیزدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


برای پی بردن هرچه بیشتر به بی پایه بودن چنین جزمی گری ها اجازه دهید بیش از همه وارد یک مبحث اصولی و به اصطلاح تئوریک شویم که به جهاتی کهنه تشت این جزمی گری در ایران را از بام هفتم به پایین خواهد افکند

همان گونه که میدانید - که حداقل جزمی گرایان آنرا می پذیرند - این هستی مادی - اقتصادی - انسان است که هستی اجتماعی - جامعه انسانی - را تعیین می کند. این اصل اول ناظر بر مناسبات اقتصاد اجتماعی و جامعه انسانی است. اصل دوم ناظر بر رابطه جامعه انسانی و نظام سیاسی است. بر پایه اصل دوم این هستی اجتماعی است که نظام سیاسی کشور را تعیین می کند.

اصل اول - فرم هستی اقتصادی انسان فرم هستی اجتماعی او را تعیین می کند - به شکل کوتاه شده: اقتصاد جامعه را تعیین می کند.

عکس این رابطه این خواهد بود که این جامعه است که اقتصاد را تعیین می کند.

حال چرا این اصل و اصول برای میارزه ما علیه جزم گرایی مهم هستند.

چون این اصل به ما می گوید که اقتصاد اجتماعی انسان از پویایی برخورداراست. چون در این جا از اقتصاد اجتماعی بشر به شکل یک کلیت انتظامی سخن به میان می باشد نظر به این پویایی و دینامیک نظام های اقثصاد اجتماعی می توانیم سرانجام چنین نتیجه گیری کنیم که نظام های اقتصادی دارای تاریخ تکاملی مخصوص به خود می باشند که چون این روند تاریخی - اقتصادی به مراحلی از سفلی به علیا تقسیم بندی می شود آنگاه در آن خودبخود هر مرحله اقتصادی و تاریخی گویای یک فرماسیون و شیوه اقتصادی خواهد بود.

ما قبلا هم به این نکته اشاره کرده بودیم که سرمایه داری که مد نظر ماست یک نظام اجتماعی و به این معنا یک جامعه است که در شکل منفرد آن از مناسبات اجتماعی تشکیل یافته است. بر شالوده صحبتی که ما در این جا داریم - برپایه اصل اول یعنی رابطه اقتصاد و جامعه - جامعه سرمایه داری درتناسب قرار می گیرد با یک فرم از اقتصاد اجتماعی که آنرا تعیین می کند.

به عبارت اولی یک فرم و سطحی از تکامل اقتصاد اجتماعی درتناسب قرار دارد با یکی از اشکال جامعه سرمایه داری.

شما اگر به این اصل و نتیجه گیری از آن توجه کنید پی خواهید برد که برخلاف تصور جزمی گرایی جامعه های سرمایه داری و به تبع آن اقتصاد هایی که این جامعه ها در شالوده خود دارند و بر آن استوارند با هم و در قیاس با هم یکی نیستند.

به این اعتبار جامعه سرمایه داری سنتی برابر با جامعه سرمایه داری مدرن نیست. چرا که هر یک از این جامعه ها- سرمایه داری - نمودار و گویای اجتماعی و تاریخی یک مرحله اقتصادی و مادی در کشور ما می باشند.

پس چنانچه از نظر اقتصادی و مراحل تکاملی آن به جامعه های سرمایه داری بنگریم هرگز به این نتیجه جزمی نخواهیم رسید که جامعه های سرمایه داری در ایران اعم از سنتی و مدرن باهم و در کنار هم و بدون تفاوت تاریخی از یک کلیت واحدی هستند که تفاوت تنها در این است که هریک لایه و یا قشری از یک کلیت اجتماعی واحد می باشد.

از این گذشته بر پایه اصل دوم داشتیم: این جامعه است که سیاست را تعیین می کند. بر این شالوده به نظام جمهوری اسلامی بنگرید. نظام سیاسی حاکم بر ایران بر اساس اصل دوم نمی تواند ازسوی یک جامعه ایی تعیین شده باشد که تاریخا وجود خارجی ندارد و تنها بطور تجریدی و از جمع بست دو جامعه سرمایه داری تاریخا و اقتصادا متفاوت برپایه جوهر مشترک سرمایه داری بوجود آمده است.

این که دو جامعه سرمایه داری به لحاظ اصل رابطه کار و سرمایه داری جوهر مشترکی هستند تنها یک تجریدی است که ما برپایه اصل و جوهر مشترک ایندو جامعه ها انجام می دهیم اما در عالم واقع این ها دو جامعه متفاوت و از هم جدا هستند و چنانکه در ایران می بینیم حتی با هم در یک منازعه تاریخی قرار دارند.

ادامه دارد....


قسمت دوازدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


بر گردیم به این مسئله که صرف نظر از خاستگاه اجتماعی این جزم گرایان رویکردشان ارتباطی با رویکرد کارگری ندارد.در طول این پروسه کشدار انقلاب که بیش از یک قرن و نیم طول کشیده است نه می توان جامعه کارگری را مصون از ضعف ها دانست و نه بورژوازی لیبرال - که در اردوگاه مدرن علیه سنت مطرح است - از این ضعف ها مبرا بوده است.


بهر حال این یک ضعف عمومی است که کل این اردوگاه اجتماعی و تاریخی را به عللی در بر گرفته است. نظر به تضاد درونی - تضاد کار و سرمایه - این اردوگاه بر کسی پوشیده نیست که میان روش کارگری و روش بورژوایی در انقلاب لیبرال دمکراتیک اختلاف وجود دارد. اما این اختلافات هر قدر هم فاحش باشند نباید روزی وحدت شکن گردتد.

از این دیده که انکار مرحله تکامل اجتماعی ایران عملی نیست ، یعنی از منظر ضرورت تاریخی حل تضاد موجود میان سنت و مدرنیته و لذا پیشبرد انقلاب و تکامل جاری کشور، از منظر چنین رویکرد تاریخی - که ما آن را به سهولت چنین می نامیم - به اختلافات و وحدت های میان اردوگاه مدرنیته نظر افکندن، آنگاه داده هایی حاصل می شوند که بر شالوده آن فرقی و مرزی ایچاد میشود با داده های منظری که جزمی است و به این اختلافات و وحدت ها در اردوگاه انقلاب از زاویه جزمی خود نظر می افکند

جزم گرایان در اصل و اساس خود انقلاب لیبرال دمکراتیک و مرحله همراه با آن را پذیرا نیستند. بر این پایه طبیعی است که چون از منظر تضاد کار و سرمایه مطلقا به مسائل اردوگاه ترقی خواهان نگریسته میشود اولا نه تنها این اردوگاه وجود خارجی نمی یابد و به تیع آن فقط تضاد کار و سرمایه مطرح است ثانیا چون هدف مشترک و وحدت بخشی که انقلاب و تحول اجتماعی لیبرال دمکراتیک باشد - و بر این پایه منافع مشترک - وجود خارجی ندارد آنگاه آنچه که به چشم می آید اختلافاتی است که گرچه از حقانیت برخوردارند اما عمده کردن آن عملا مانعی است در برابر منافع مشترک و حل آن.

بر این اعتبار هم است که از منظر جزمی روش های کارگری و روش های بورژوایی در انقلاب لیبرال دمکراتیک مطرح نیستند چرا که نتیجه منطقی این است که تاکتیک های مختلف پیوسته بر شالوده اهداف مشترک شکل می گیرندو زمانی که استراتژی واحد و وحدت بخشی وجود ندارد، هنگامی که ما- کارگران - خودمان را با بورژوازی لیبرال در یک اردوگاه بر علیه سنتی ها احساس نکنیم و تنها از منظر کار و سرمایه آنها را می بینیم آنگاه طبیعی است که با آنها هم اختلافی بر سر روشها و تاکتیکهای پیشبرد انقلاب لیبرال دمکراتیک نداریم.

به این ترتیب - یعنی بر شالوده منظر جزمی - آنگاه طبیعی است که عملا دو اردوگاه شکل می گیرند که یکی اردوگاه سرمایه داران است که در آن بورژوازی لیبرال به همراه بورژوازی سنتی مکان گرفته اند و دیگر اردوگاه کار است که کارگران با دیگر متحدان به اصطلاح زحمتکش خود در آن واقع اند.

به این ترتیب است که همه چیز پیرامون دو تاریخ و دو مرحله تاریخی و دو جامعه از سرمایه داری به هم میریزند. و من بعد دیگر دو بورژوازی و دو نیروی اجتماعی و طبقاتی که تاریخا و اجتماعا از هم مجزا هستند وجود نخواهند داشت . من بعد رویکرد تاریخی از وجود خارجی برخوردار نخواهد بود. من بعد فرقی میان مرحله تاریخی قرون وسطایی و مرحله نوین تاریخی وجود ندارند. من بعد این دو، دو جامعه متفاوت نیستند.
من بعد کل تاریخ بشری یه صورت جزمی مبدل می شود به تضاد اساسی کار و سرمایه که گفتیم یک مناسبات و روابط اجتماعی است. و به این ترتیب جامعه ها و نظام ها تا سر حد روابط و مناسبات اجتماعی شان فروکش می کنند و ....

بیهوده نیست که از منظر رویکرد جزمی دو بورژوازی ایران - سنتی و مدرن که از دو اردوگاه مختاف تاریخی و اجتماعی اند - در یک کاسه اجتماعی ریخته می شوند و هریک به سهم خود مبدل به دو قشر از اقشار مختلف یک طبقه واحد یعنی بورژوازی مبدل میگردند.

اما این بورژوازی که ماحصل وحدت این درهم ریزی جزمی است یک موجود تاریخی نیست. بل که یک موجود جزمی و انتزاعی است که برپایه تجریدات و انتزاعات فلسفه مآبانه و بر پایه جوهر مشترک سرمایه شکل گرفته است والا در عمل و در پراکسیس دارای وجود و هستی خارجی نیست.

بسیاری از خوانندگان از مواضع جزم گرایان پیرامون جمهوری اسلامی و جنگ قدرت درون آن مطلعند. از زمانی که یک بورژوازی در کارخانه تجرید و انتزاع زاده شد آنگاه تا زمانی که جمهوری اسلامی نظام سیاسی این بورژوازی تجریدی و جزمی مبدل شود فاصله ایی نخواهد بود.

بر پایه همین انتساب نظام حاکم به بورژوازی تجریدی است که جنگ قدرت میان سنتیون که در اردوگاه مرتجعین جاری است و منتسب به لایه های درونی بورژوازی سنتی در ایران می باشد مبدل به اختلافات و منازعات درونی میان اقشار و لایه های گوناگون بورژوازی تجریدی و جزمی می گردد.

جالب این است که بر پایه این منظر جزمی، بورژوازی تجریدی از دو لایه و قشر سنتی و مدرن تشکیل یافته و یکی خواهان ارجاع ایران و دیگری خواهان ترقی کشور می باشد و همین اختلافات منافع و رویکرد میان اقشار گوناگون بورژوازی تجریدی به میان جمهوری اسلامی ایران هم منعکس می گردد و آنرا مبدل به نظامی می سازد که تاریخا دارای ماهیت دوگانه است.

اما همان گونه که می دانید از این منظر تجریدی، آنچه اکنون عمده می باشد ، تضاد اساسی کار و سرمایه و رابطه کارگر و سرمایه داراست. بر پایه این تضاد نظام جمهوری اسلامی ایران نماینده سیاسی بورژوازی تجریدی و جامعه سرمایه داری تجریدی است. جامعه ایران سرمایه داری است و چون در ایران جامعه سرمایه داری غالب است به تبع آن نظام سیاسی آن هم که جمهوری اسلامی است نماینده جامعه غالب می باشد.

در ادامه می دانیم که این ها می گویند دیکتاتوری و دمکراسی دو روی یک سکه واحدند. دیکتاتوری از جامعه سرمایه داری جدایی ناپذیر است چرا که این دیکتاتوری یک دمکراسی برای جامعه سرمایه داری است. تمام لایه های بورژوازی اعم از مستبدین و دمکرات بر اعمال استبداد بر کارگران وحدت نظر دارند. و آن ترقی خواهی که فشر بورژوازی لیبرال می گوید تنها گفتمانی جهت فریب کارگران بیش نیست. ترقی و رهایی از یوغ وابستگی و غیره از رویاههای بورژوازی لیبرال است و اسطوره بیش نیست چرا که سرمایه داری یعنی وابستگی و وابستگی یعنی سرمایه داری و دیکتاتوری و سرکوب و..

ادامه دارد...



قسمت یازدهم - مقطع کنونی تکامل اجتماعی ایران- مرحله حاضرین انقلاب ایران


بنابراین این نیروی سوم از دوجهت مورد توجه قرار می گرفت و می گیرد. این دو مولفه " نیروی سوم" یکی این است که این تئوری یک نظریه کهنه اروپایی می باشد که در ایران همان گونه که گفته شد از اوایل قرون بیستم از سوی سلطان زاده و شرکاء مطرح میشد و از این بابت هچ ارتباطی به رویدادهای ایران پس از مشروطه و ناپیگیری گروه های مدرنیته در انجام اتقلاب دمکراتیک نداشت و هنوز هم ندارد. من بیشتر پیرامون این مسئله پایین تر صحبت خواهم کرد که چرا این مبحث ناپیگیری بورژوازی نوین در انجام انقلاب دمکراتیک از یکسو پر بها دادن و لذا کم بها دادن به این و یا آن نیروی مترقی در امر انقلاب لیبرال دمکراتیک است و ازدیگر سو توجیه ایی است برای پوشش دادن به جزمیت و ضدیت با رویکرد تاریخی که در این نگره اساسی است. و مولفه دیگر این "نیروی سوم" در این بود و است که این نیرو از آن رو خود را نیروی سوم یعنی نه جزو اردوگاه نیروهای سنتی- که چپ سنتی هم را شامل می شود - و نه ازشمار جبهه نیروهای مدرن - که کارگران و سرمایه داران مدرن را در بر می گیرد که با هم برعلیه سنت در یک اردوگاه قرار دارند- می خواندند که با زرنگی در پی جهش از روی تضاد جاری و موجود میان این دو اردوگاه نامبرده تاریخی بودند و هستند. یعنی در ازای تلاش و فراخواندن کارگران در حل این تضاد می خواهند آنرا با کم اهمیت جلوه دادن به اصطلاح خودشان دور بزنند. یعنی به عبارت عامیانه اگر این مطلب را بیان کنیم می خواهند به این ترتیب بگویند: ما - کارگران - نخواستیم این تضاد سنت و مدرنیته را، ما- یعنی کارگران- نخواستیم این تحول اجتماعی را ، این تضاد و این مرحله انقلاب بورژوایی است، کارگری نیست. از این رو کارگران بهتر است به مرحله انقلابی عالی تر خود، به حل تضاد کار و سرمایه بپردازند و وقت و انرژی شان را مصروف این انقلاب و تحول بی اهمیت و بورژوایی نسازند که برایشان ارمغانی نداردو...

من در این جا بارها به این نکته اشاره کردم: این تضاد تاریخی و اجتماعی که در این مقطع از انقلاب و تحول تاریخی و اجتماعی کشور- که لیبرال دمکراسی نام دارد - مطرح می باشد نظر به عوامل عدیده داخلی و خارجی حل آن به پروسه کشدار و ملالت آور و حتی بسیار مایوس کننده ایی مبدل شده است. این یک واقعیت است. باید پیرامون این واقعیت مکث کرد و چاره ایی اندیشید. باید در این رابطه به این پرسش پاسخ داد که آیا در عصر حاضر نظر به موانع یادشده انجام انقلاب لیبرال دمکراتیک و تکمیل روند تحول اجتماعی ایران بسوی مدرنیته و ... عملی است و یا نه؟ آیا نابودی ایرانی و مستحیل شدن آن در نظام های اجتماعی عالی تر سرمایه داری اروپایی از پیش برنامه ریزی شده نیست؟ ایا الزاما باید ایران هم به تنها و مستقلانه مانند برخی از کشورهای اروپایی به جامعه عالی تر مانند جامعه اروپایی خود را ترقی دهد و یا این که بهتر نیست که پروسه حل شدن در آن جوامع و فرهنگ ها را در پیش گیرد؟ ...

این ها همه پرسش های برحقی می باشند که در جای خود مطرح هستند. اما این پرسش ها به یک سو از سوی دیگر تئوری زنگ زده ایی مطرح است که در تمام طول این پروسه که ایرانی مدرن در مبارزه علیه سنت در تلاش برای ارتقاء اجتماعی ایران است مرتب و یکریز با نق زدن، با طرح تضاد های دیگر که حل شان در درجه اول در گرو همین تضاد میان سنت و مدرنیته است و غیره در پی این است که مدرنیته و ازجمله کارگران صنعتی از پرداختن به انقلاب لیبرال دمکراتیک سر باز زنند. من میان این آیه یاس خواندن ها که یک قرن بیشتر ادامه دارند و به سهم خود باعث طویل تر شدن پروسه انقلاب لیبرال دمکراتیک شده است از یکسو و از سوی دیگر آن چاره جویی هایی که در قرن حاضر پس از طولانی تر شدن راه انقلاب و تحول به ذهن دلسوزان آزادی و دمکراسی در ایران خطور می کند فرق قائلم و فرق هم دارند.

من نمی خواهم به این ترتیب نقش این گروه های سوم را در طولانی کردن این پروسه که گفتیم کشدار شده است بیشتر از آنچه که هست جلوه دهم. اما تصورش سخت نیست که اگر ما بخصوص در عرص 33 سال جمهوری اسلامی ایران تلاش می کردیم که انرژی خود را صرف انقلاب لیبرال دمکراتیک می کردیم و هی مرتب کارگران را بر سر دو راهی دمکراسی و یا سوسیالیسم قرار نمی دادیم مسلما تا حال در مبارزه علیه سنت وبرای مدرنتیه در ایران گام ها جلو تر از این واقع می شدیم که حالا در آن واقع هستیم.

اما برغم این خواست من نباید ساده لوح بود و زمانی از تحلیل منشاء اجتماعی و به اصطلاح طبقاتی این گونه تئوری ها مضایقه نمود.
در کشوری که مبارزه سنت و مدرنیته در نتیجه طولانی شدن آن این گونه به وضعیت رقت بار و مایوس کننده رسیده است چنین تئوری های خدمت گذار ارتجاع سنتی و یا امپریالیسم اگر هم از سوی آنها نباشند از سوی آنها همواره مورد استقبال قرار می گیرند.

حتی اگر چنین نسبت دادن هایی به جزم گرایان عاری از مبالغه نباشد در نهایت امر این می ماند که این ها را بخشی از اردوگاه مدرنیته نسبت دهیم که نظر به ضعف تاریخی و اجتماعی مدرنیته - کارگری - همین حالات ضعف را بخصوص در جنبش کارگری تبارز می دهند..

نباید فراموش کرد که کارگران نوین در هاله ایی از مردمانی در آغوش گرفته شده اند که زمانی ازسوی اردوگاه مخالف به سوی جامعه کارگری پرتاب شده اند البته بی آنکه هرگز فرصت آنرا بیایند که جذب کارگران شوند و از این رو یا در همان حالت حاشیه ایی و هاله ایی باقی می مانند و یا دوباره به وضعیت پیشین باز می گردند.

این میلیون ها انسان که بر نگین کارگری حلقه زده اند نسبت به راه و هستی و لذا آرمان های کارگری از ناپیگیر ترین انسان هایی اند که بر این پایه مرتب راه و آرمان ها، تردید ها و امیدها و... برگرفته ازهستی اجتماعی گذشته خودشان شان را که در هستی کارگری کماکان حفظ کرده اند، وارد جامعه کارگری می کنند .


ادامه دارد....

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...