۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

بخش هفتم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


دو مورد کلی از مطالعات کلی متون شیعه مستفاد می شود

1- رابطه جماعت شیعه با سلطان و دولت زمان

2-رهبری جماعت شیعه در فقدان امام شیعیان

در مورد رهبری جماعت در فقدان امام ما مواجه با این مسئله اساسی هستیم که شیعه تنها امام معصوم و اهل بیت را صالح برای امامت میدانست . علت وجودی شیعه پس از فقدان محمد در واقع همان علتی است که شیعه را در عصر غیبت امام خود ملزم به انتظار او می کند و انتخاب هر فرد دیگری غیر از امام ناقض اصل امامت و فلسفه وجوذی شیعه است و لذا بی اعتبارمی باشد. شیعه یعنی امامت اهل بیت و معصومین که فقدان آن یعنی اینکه امامت به پایان رسیده و در عصر غیبت کبری باید منتظر مهدی بود. این انتظار در آغاز چنین طولانی تصور نمی شد. لذا تا مادام که طولانی نبود فقدان رهبری جماعت شیعه و انتظار آن قابل توجیه و تحمل بود و از هم پاشیدگی آن جلو می گرفت ..

قبل از ادامه لازم به تاکید است که گرچه زمان موافق فلسفه وجودی شیعه12 امامی نبود اماادامه حیات آن تنها با حفط انتظار ممکن بود والا در صورت ارتکاب هر اقدام دیگری از سوی جماعت شیعه 12 امامی این به معنای زیر پا گذاشتن اولی ترین اصول موجودیت آن بود.

پس بدینسان یک نکته از پیش در مورد شیعه 12 امامی در عصر غیبت کبری مشخص است: فقدان امامت و رهبری. اینکه جماعت شیعه با این وجود چگونه اداره می شود مسئله ایی است که این چماعت تنها در تطابق با شرایط جدید قادر به حل آن می گردد.

از دیگر سو رابطه جماعت شیعه با سلطنت و دولت زمان بود. تا زمان جمهوری اسلامی چیزی که مطرح نبود حذف سلطنت بود. خواه در دوره صفوی و خواه در دوره قاجار رابطه جماعت و سران آن با سلطنت و نحوه این ارتباط از نکات مورد بحث بود. کشمکش میان این دو بر سری رهبری و سلطه بر دیگری وجود داشت اما حذف دیگری و حذف سلطنت مطرح نبود.

حتی یک نکته را از پیش می توان مشخص کرد و آن اینکه ذر فرهنگ زبان ایرانی تنها این سلطنت بود که در مفهوم برابر با دولت و حکومت شناخته می شد. گرچه در عالم واقع ولایت فقیه هم گرجه در حوزه محدود قضایی و زیر نظر سلطنت بود در نوع خود حکومت محسوب می شد. اما نظر به این تعریف از حکومت فقهای شیعه می توانستند مشارکت قضایی و آموزشی خود را در حکومت و سلطنت توجیه و به حساب عدم حکومت که آنرا شایسته امام می داستند و یا آنرا تحت عنوان "خود را در اختیار حکام ظالم قرار دادن" توحیه کنند. بنابراین گرجه در مواردی تقسیم قدرت وجود داشت اما چون سلطنت در دست فقها نبود آنها این را به حساب عدم حاکمیت خود می گذاشتند. اما درعوض بسیاری بودند که هر نوع حکومت را رد می کردند و کماکان در انتظار بسر می بردند.

برای مبحث سکولاریته در حقیقت امر همین حالت انتظار و فقدان رهبری مهم است چرا که شرایط مناسبی را برای عدم مداخله جماعت و سران آن در امور دولتی تقدیم می کند. به عبارت دیگر شرایطی که شیعه در سرانجام خود به آن رسید در واقعیت امر شرایط مناسبی برای تشکیل دولت سکولار بدون مشارکت کلیسای رسمی بود. اما این که چرا با این وجود دولت در ایران مسیر سکولاریته را طی ننمود علت آنرا باید نه در عوامل دینی و مساعد نبودن شرایط از نظر دینی و مذهبی بلکه در علل سیاسی و در استبداد دانست که هرگونه تشکیل مجمع قانون گذاری با مشارکت اریستوکراتی و عوام را رد می کرد. بنابر این این مسیری را که رم در اروپا طی نمود چنانچه در ایران ممکن نگشت را باید علت آنرا در استبداد شرقی جستجو کرد که هیچ گونه تمایلی بر همکاری با مردم را نداشت. درغیر این صورت همانگونه که راه دین و مذهب برای تشکیل دولت و سلطنت سکولار فراهم بود.

اتفاقا از سوی همین سلطنت بود که برای الزامات استبدای آن تلاش در تحریف مبانی شیعه 12 امامی به وصفی که در بالا رفت شروع شد. گام اول در این زمینه را دولت صفوی در دعوت ملایان لبنانی برداشت و گام بعدی را ترکهای قاجار برداشتند و خمینی آنرا به بالاترین حد نصاب تحریف وبی پایه کردن خود رساند.

براین اعتبار اگر ما بخواهیم مسیر مباحث دینی و مذهبی را طی کنیم در طی آن به مصالح بیشتری در جهت تمایل مذهب شیعه 12 امامی برای عدم مداخله در سیاست بر می خوریم تا بر عکس آن.

مشکل اصلی ما در ایران نه در حیطه مذهبی و دینی بلکه در حوزه سیاسی و دولتی است.

برای نشان دادن مشکل سیاسی ما توجه تان را به خواندن این سطور جلب می کنم که چگونه فرد مذکور در پی عوام فریبی مردم است:

1-

آن گونه که نويسنده می گويد وقتی گروهی از شيعيان اماميه- که بعداً به شيعيان دوازده امامی معروف شدند- در اواخر قرن سوم هجری به نظرية غيبت امام دوازدهم معتقد شدند، تمامی شئونی که تابدان روز آنها را متعلّق به امام معصوم می دانستند- مانند امر به معروف و نهی از منکر، جهاد ابتدايي، اقامة حدود، جمع آوری زکات و خمس و اقامة نماز جمعه- را تعطيل کردند و اقامة مجدّد آنها را منوط به ظهور امام معصوم نمودند و از همکاری با حکومتهای وقت- حتی اگر شيعه و دوستدار اهل بيت بودند- نيز خودداری کردند. آراء متقدّمين شيعه دربارة بعضی از اين احکام خواندنی است، مثلاً شايد برايتان جالب باشد که بسياری از متقدّمين شيعه رأی بر اباحه- و حتّی اسقاط- سهم امام از خمس دادند و حتّی برخی از آنان از شيعيان خواستند سهم امام را از خمس مالشان جدا کنند و آن را دفن کرده يا به دريا بيندازند چون باور داشتند موقع ظهور حضرت زمين کنوز خود را برای ايشان آشکار خواهد کرد.

اين رويکرد در درازمدّت مشکلات زيادی را برای جوامع شيعی ايجاد کرد، چرا که اموری که در جوامع آن روز از لوازم زندگی اجتماعی بودند تعطيل شده بودند بدون اينکه جايگزينی برايشان ارائه شده باشد. بايد در نظر داشت که در جوامع آن روز نظام اجتماعی و حقوقی تماماً وابسته به دين بود؛ عنوان مثال تعطيلی امر قضا و حدود به معنی تعطيلی کامل نظام حقوقی جامعه بود يا تعطيلی امر به معروف و نهی از منکر و جهاد فلج شدن کامل سيستم اجتماعی-امنيتی جامعه را به همراه داشت. به عبارت دیگر شاید جدایی دین از دولت شاید در این عصر با در نظر گرفتن پیشرفتهای فکری آدمی جذّاب باشد، در آن زمانها بیشتر حرکتی سلبی و قهر مانند بود بدون اینکه بدیل عملی و جذابی را ارائه دهد، در واقع بدیل ارائه شده توسط متقدمین شیعه، سکوت، انتظار و تقیه بود.اين امر گروهی از علمای شيعه در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم را به اين فکر واداشت که در چارچوب گفتمان شيعی راه حلّی را برای اين مشکل پيدا کنند چرا که از يک سو دوران غيبت بيش از آنکه شيعيان ابتدايي گمان می کردند طولانی شده بود و از ديگر سو حکومتهايي شيعی مانند آل بويه تشکيل شده بودند که نياز به سيستم قضايي و دفاعی داشتند. از اين رو آنان ايدة«نيابت عامة علما» را مطرح کردند که بر مبنای آن در عصر غيبت علمای مذهب می توانند برخی از مسؤوليتهاي معصوم را به نيابت از او به عهده بگيرند. آنان اين تئوری را بر تعدادی از احاديث نقل شده از پيامبر اکرم (ص) و ائمه دربارة «فقها» و «راويان حديث» و نيز توقيع منتسب به امام زمان متکی کردند.

نخستين تحوّلی که از رهگذر نظرية «نيابت عامه» در رويکرد شيعه نسبت به مسألة غيبت صورت گرفت فتح باب اجتهاد بود. شايد برايتان جالب باشد که بدانيد شيعيان اوليه اجتهاد را حرام می دانستند چرا که خود را متّصل به امامان می دانستند که از نظر آنان دارای علم الهی و عصمت بودند و اهل سنّت را به خاطر به کار بردن «قياس» به عنوان يکی از منابع استخراج احکام فقهی سرزنش می کردند، در دهه های نخستين بعد از غيبت نيز شيعيان دوازده امامی احکام شرعی را از طريق رجوع به احاديث نقل شده از امامان استخراج می کردند و اجتهاد را از اين باب که دانش حاصله از آن صد در صد نيست و به اصطلاح «ظنّی» است باطل می شمردند، اولين کسی که قائل به فتح باب اجتهاد شد «حسن بن عقيل نعمانی» در اوايل قرن چهارم بود که معاصر کلينی به شمار می رفت. بعدها در اوايل قرن پنجم افرادی مانند «شيخ مرتضی علم الهدی» و «شيخ طوسی» که از شاگردان «شيخ مفيد» بودند اين فکر را بسط بيشتری دادند و بين شيعه جا انداختند. پيروان اين طرز فکر از آن پس به عنوان «اصوليون» معروف شدند.

در مقابل اصوليون «اخباريون» قرار داشتند که اجتهاد را باطل می دانستند و عمل به يک حديث ضعيف نقل شده از اهل بيت را بر عمل ظنّی مبتنی بر اجتهاد مرجّح می دانستند. اخباريون به شدّت به اصوليون تاختند و آنان را به تعدّی از اصول شيعه، بدعت و حتّی سنّی شدن متهم کردند. آنان همين طور افراد غير معصوم را ناتوان از ارزيابی روايات اهل بيت می دانستند و پذيرفته شدن متدولوژی «علم رجال» توسّط اصوليون را که بر مبنای آن احاديث را به صحيح، حسن، موثّق و ضعيف تقسيم می کردند را به شدّت مورد حمله قرار می دادند.

1

http://hajiakbari.wordpress.com/2009/09/02/کودتای-اخیر-و-جدال-تاریخی-اصولیون-اخبا/


ادامه دارد...

بخش ششم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


زمانیکه در جامعه های گوناگونی که عرب در قرن هفتم میلادی از آن برخوردار بود در یکی از آنها در مکه محمد نخستین جماعت اسلام را پایه گذاری نمود این جماعت اسلامی که حاوی دین اسلام بود برای آن که به اهداف خود برسد فراز و نشیبهای متعدی را طی نمود.پس از مرگ محمد 632 که خود را بنابر سنت یهود خاتم الانبیا می خواند در میان امت اسلامی برای پیشوایی آن اختلاف نظر پدیدار شد. برای این بحثی که ما در اینجا داریم این مبحث اختلاف نظر در ارتباط با مبحث غیبت در شیعه 12 امامی مهم است. لازم به یاد آوری است که به موازات جماعت اسلامی اعرابی که به عللی متحد شده بودند توانستند دولت بزرگ عربی از آسیای ضغیر تا شمال آفریقا را پایه گذاری کنند. در خصوص علل موفقیت اعراب سخن کم نیست. اما برای این مبحث ما مهم تاریخ تشکیل دولت عربی است که مدتها پس از تشکیل جماعت اسلامی در مکه پدیدار شده است. تمیز افتراق این دو از هم یعنی تشکیل جماعت اسلامی در مکه و دولت اسلامی برای درک اختلافات بعدی میان اعراب مهم است.

میان اعراب بطور کلی 2 رویکرد بروز می کند

  • 1-حرکت بر مبنای دولت تازه التاسیس
  • 2-حرکت بر پایه جماعت اسلامی

در حرکت بر مبنای جماعت اسلامی به سهم خود اتفاق نظر وجود نداشت. گروهی که خود را پیروان علی می خواندند به این نظر بودند که پیشوایی جماعت اسلامی باید به شکل موروثی از خانه مجمد و خاندان او برگزیده شود. آنها علی و خاندان او را معصوم و مقدس و برای امامت جماعت اسلامی مناسب تلقی می کردند. در مقابل کسانی بودند که انتخاب را از میان سران جماعت و بر پایه تشخیص اجماع سران درست می دانستند. و اصل معصومیت را هم نمی پذیرفتند. حرکت بر پایه جماعت تنها تا دوره خلفای راشدین پیش رفت و در دوره بعدی در عصر خاندان امیه حرکت بر مبنای دولت و موروثی شدن آن در خاندان امیه متداول گشت.

اختلاف این دو دوره نه در حاکمیت دینی و مذهبی بل که در این رابطه میان جماعت اسلامی و دولت بود. در عصر بنی امیه دولت بر جماعت اسلامی حاکم بود و در عصر نخستین این جماعت اسلامی بود که بر دولت حکومت می کرد. در عصر نخست و مدینه و سپس کوفه مرکز فرماندهی و در عصر دوم سوریه و شام مرکز فرماندهی بود.

این دو نظریه تقدم و تاخر جماعت اسلامی و دولت به صورت یک مسئله اختلاف میان سنی و شیعه ادامه یافت. در آغاز شیعه بود اما سنی وجود نداشت. در تمام دوره نخست و دوره بنی امیه قرآن تنها مبنای قانونی حکومت بود. تازه این در دوره بنی هاشم بود که حدیث به مثابه منبع موازی با قران رایج شد و بر اساس این دو منبع موازی سپس بعد ها فقه اسلامی پدیدار شد.

پس بدینسان در آغاز تا پایان دوره بنی امیه 750 میلادی تنها منبع رسمی و دولتی برای قانون قرآن است. از زمان امامت علی تا غیبت امام 12 شیعه در سال941 میلادی شیعه امامی متکی بر امامان معصوم به عنوان پیشوای جماعت اسلامی خود هستند که حضور و اتصال به آنها به فردی دیگری اجازه قد علم کردن نمیدهد. در این دوران اتصال و حضور نه فقیه ای است و نه سخن از مکاتب اخباری و اجتهادی که بعدها ظهور می کنند.

وضعیت شیعه را می توان در متن زیر که توسط آشنايی با مرکز مطالعات و پاسخ گويی به شبهات - اندیشه قم تهیه شده بهتر دریافت-1-

پرسش :نظر مشهور فقها راجع به تشكيل حكومت اسلامي در زمان غيبت امام ـ عليه السّلام ـ چيست؟ آيا تشكيل حكومت را واجب مي‌دانند يا خير؟ چرا؟

پاسخ :پاسخ به اين سؤال در دو بخش قابل بررسي است. بخش اول مربوط به نظرية مشهور فقها در باب حكومت اسلامي در زمان غيبت است و بخش دوم مربوط به وجوب يا عدم وجوب تشكيل حكومت اسلامي، در بخش اول، به علت جلوگيري از اطالة بحث، تنها اشاره‌اي اجمالي به نظرية تعدادي از فقهاي مشهور خواهيم داشت.

به اين ترتيب:

1. مرحوم كليني متوفي 329 هـ .ق از آنجا كه مرحوم كليني متعلق به مكتب «قم»[1] بوده لذا هيچ كتاب فقهي از خود برجاي نگذاشته است. ليكن ايشان در مهم‌ترين كتاب خود كه يكي از برجسته‌ترين كتاب قابل اعتماد علماي شيعه است، ‌احاديثي در خصوص مسأله ولايت فقيه بيان كرده‌اند. از مهمترين اين احاديث، حديث مقبولة عمربن حنظله است كه تمامي علما از اين حديث شريف براي اثبات ولايت فقيه، بهره ‌گرفته‌اند.

2. شيخ صدوق، م 380 هـ .ق ايشان يكي ديگر از تابعين مكتب قم بوده و يكي از مهمترين آثار شيعي در باب حديث، مربوط به وي مي‌باشد. ايشان در كتاب «من لايحضره الفقيه» احاديث زيادي در باب ولايت فقيه آورده است. از جمله مقبولة عمر بن حنظله.امّا توجه به اين مطلب لازم است كه چون علماي مكتب قم، كتب فقهي از خود برجاي نمي‌گذاشته‌اند، لذاكتب اخباري آنان، به منزلة رسالة عمليه و فتواي ايشان مي‌باشد

. 3.شيخ مفيد، م 413 ايشان، اولين فقهي است كه بحثي مبسوط در باب ولايت فقيه مطرح نموده است. وي ضمن استناد به مقبولة عمر بن حنظله در كتاب «مقنعه» چنين مي‌گويد: «هر كس كه براي ولايت، چه از نظر علم و فقاهت و چه از نظر مديريت و تدبير و قدرت، صلاحيت نداشته باشد، تصدي اين منصب بر او حرام مي‌باشد، زيرا او از طرف صاحب الامر (عج) مأذون نيست.»

[2] 4. ابوالصلاح حلبي، م 447 وي در كتاب «كافي» فصل تنفيذ الاحكام، ص 422، تصريح مي‌كند: «فقيه مي‌تواند در اجراي حكم كه شامل اقامة حدود و تعزيرات است، با احراز شرايطي از قبيل علم، تقوا، قدرت، عقل، رأي و بصيرت، حكم كرده و آن را تفويض نمايد.» گرچه از اين بيان چنين نتيجه گرفته مي‌شود كه فقيه تنها در باب قضا ولايت خواهد داشت. ليكن بايد توجه به اين مطلب نمود كه اقامة حدود، تعزيرات و حكم به آنها مخصوص به مقام ولايت و سلطنت الهي مي‌باشد و در اكثر موارد نيازي به شاكي خصوصي نيست. در حالي كه مرحوم ابوالصلاح حلبي اين امر را به عهدة فقها گذاشته است.

5. ابن ادريس حلّي ابن ادريس حلي از بزرگان علماي شيعه و كتاب «سرائر» ايشان از بزرگترين مراجع فقهي تشيع به شمار مي‌رود. وي در اين كتاب ضمن استناد به مقبولة عمر بن حنظله، پذيرش مسئوليت از طرف سلطان جور را، واجب مي‌داند. «زيرا اين ولايت، مصداق امر به معروف و نهي از منكري است، كه بر او متعين شده است، چه آن كه او در حقيقت از جانب ولي عصر (عج) داراي نيابت مي‌باشد... مردم نيز موظفند به او مراجعه نمايند و حقوق اموال خويش را به او تحويل دهند و حتي خود را براي اجراي حدود در اختيار وي قرار دهند.»[3]

6. محقق حلي م 676 وي در مواضع متعددي در كتاب «شرايع الاسلام» مباحثي در خصوص ولايت فقها مطرح نموده است، از جمله در باب متاجر، امر به معروف و نهي از منكر و باب قضا، امّا از مجموع سخنان ايشان در موارد مذكور اين گونه بر مي‌آيد كه وي ولايت مطلقه و عام فقها را در زمان غيبت مورد ترديد قرار داده است. گرچه ايشان از باب اقامة حدود و اجراي برخي از احكام غيرقابل تعطيل اسلام، ولايت در امور حسبه را مختص فقها مي‌داند.

7. علامه حلي م 726 علامه حلي، مهم‌ترين آراء فقهي خود را در كتاب‌هاي «مختلف»، «تذكرة الفقها» و «ارشاد» بيان داشته است، وي در كتاب ارشاد باب امر به معروف مي‌گويد: «و للفقيه الجامع الشرايط الافتاء و هي العدالة و المعرفه بالاحكام الشرعيه عن ادلّتها التفصيليه. اقامتها (الحدود) و الحكم بين الناس بمذهب اهل الحق و يجب علي النّاس مساعدته علي ذلك و المؤثر لغيره ظالمٌ.»

1

http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=4&id=3787&urlId=1376



ادامه دارد...


بخش پنجم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


برای پیشگیری از ناروشنی و در هم برهمی مطالب اجازه دهید در آغاز این بخش به عنوان یک جمع بندی موقت هم که شده اشاره زود گذری داشته باشیم به مقصد نهایی این مطالب و اینکه ما تاکنون چه مسیری از آن را پیموده ایم.

بنابر برداشت سیاسی که دوست عزیز و اندیشمندمان آقای اسماعیل نوری علا پیرامون علت وجودی جماعت های دینی و مذهبی که ما آنها را برای سهولت کلام نهاد و تشکیلات کلیسا خواندیم ایشان سرانجام و در تحلیل نهایی به این نتیجه می رسند که جدایی میان نهاد کلیسا و نهاد دولت در واقع جدایی میان دو نهاد سیاسی و دو نهاد دولتی ازهم هستند. از این رو ایشان نظریه دو دولت موازی را ارائه می دهند که در یک یکسوی آن دولت کلیسا و واتیکان قم قرار دارند و در کفه دیگر آن دولت سکولار تهران. ایشان این جداسازی دودولت را سکولاریسم نو می خوانند. ایشان در ادامه به این نظرند که ولایت مطلقه فقیه در ایران در خدمت تئوری سکولاریسم نو می باشد. استدلال ایشان برای این منظور این است که ولایت مطلقه فقیه موجب انسجام سازمانی نهاد کلیسا در سایه یک دولت متمرکز موسوم به واتیکان قم شده است.در زیر چتر چنین تشکیلات واحدی عملا جدایی دو نهاد دولتی و سیاسی کلیسا و دولت سکولار سهل تر است. ایشان بر پایه این نظریه به این گمانند از هم اکنون ولایت مطلقه فقیه زمینه های جدایی دولت قم از دولت تهران را فراهم کرده است. به عبارت دیگر ایشان علت عدم موفقیت این طرح در گذشته تاریح کشورمان را در عدم فراهم بودن زمینه های عملی اجرای طرح سکولاریسم نو تلقی نموده که بدینسان ولایت مطلقه فقیه ناخواسته عملا در راستای احرای این طرح خدمت گذاری نموده است. از این الحاظ استقرار ولایت مطلقه فقیه یک ضرورت تاریخی بوده است. از دیگر سو تئوری واتیکان قم آقای نوری علا متوجه کاتولیسم شیعه است یعنی متوجه آن مذهبی در اسلام که اصلاح نشده است و الزامی هم به اصلاح و رفرم یعنی پالایش آن از سیاست زدایی نیست. از اینرو ایشان وقعی به پیش شرط های سکولاریته و عصر روشنگری نظیر رفرماسیون یعنی پروتستانیسم اسلامی که ما از آن در اینجا بنام رنسانس اسلامی یاد بردیم نمی نهند. در ادامه تصمیم داریم به دیگر پیشرط های طلوع عصر روشنگری اشاره کنیم

1-شیعه در حال انتظار

2-رویه سکوت و سخن نگفتن

3-رویه عدم شناخت آنجهان

ما اگر اروپامرکزی را به کنار نهیم در خواهیم یافت که در کشور ما بسیاری از زمینه های یک عصر روشنگری و سکولار بدون این که ولایت مطلقه فقیه در این سه دهه حیات ننگپن و سیاهش زمینه های آنرا برای ما فراهم کرده باشد و فراهم کند مهیا بوده است. متاسفانه ما در عوض توجه به این سرمایه های غنی و بهره برداری از آن با بی اعتنایی و بدبینی به تاریخ کشورمان برخورد می نماییم. متاسفانه ما وقتی به گذشته تاریخ کشور مان باز می نگریم در عوض ثبت وقایع مثبت با تارک بینی ها توام با تنفر از آن سر باز می گردانیم ولذا کار ما معطوف به نسخه نویسی از تاریخ اروپا می شود. یکی از نکات مثبت تاریخ ما که برای اهداف سکولاریته مهم است پرهیز مذهب رسمی و شیعه 12 امامی از حکومت و سیاست بر مبنای اصل انتظار و غیبت است

ادامه دارد...


بخش چهارم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


برای روشن گردانیدن آن تضادی که در این عبارت نقلی از دوست اندیشمند و عزیزمان آقای اسماعیل نوری علا پنهان است توجه گرامی تان را به ترکیب یکایک عبارتشان در یک تجزیه و تحلیل ادبی آن جلب می کنم.

ایشان می نویسند

همچنين، وجه سياسی يا سياست زدهء اسلام را می‌توان، هم در سطح کل اين دين و هم در سطح مذاهب (سنی و شيعه) و فرق آنها (مثلاً، شيعهء زيدی، شيعهء اسماعيلی و شيعهء دوازده امامی) و خرده مکاتب اين فرق (مثل مکاتب اجتهادی/ اصولی و اخباری، و شيخی و بابی)، مشاهده و تعقيب کرد.

راستی در این نوشتار وجه سیاسی یا سیاست زدگی به چه معناست؟ این اسلامی که ایشان مطرح میکنند مسلما اشاره به همان کلیت پر جنبه اسلامی است. پس می توان نتیجه گرفت منظور نظر ایشان این است که اسلام در کلیت دارای وجه سیاسی است. به عبارت دیگر دین اسلام چند وجهی است و یک وجه آن همان وجه سیاسی اسلام است. که ما آنرا برای سهولت کلام اسلام سیاسی می خوانیم. آقای نوری علا بر این نظرند که اسلام سیاسی ماحصل سیاست زدگی اسلام است.

ما از سیاست زدگی نظیر هر نوع "زدگی" دیگر مانند غرب زدگی و یا آفتاب زدگی و... چنین متوجه می شویم که ابتدا ساکن باید پدیده ایی وجود داشته باشد تا بر آن اساس سپس آن پدیده موجود و دارای هویت دچار آن " زدگی " و بدعت شود. این پدیده از قبل موجود اسلامی راستی گویای چه نوع هویت و موجودی است؟ دینی یا سیاسی؟

ایشان می گویند اسلام داری وجه سیاسی در نتیجه سیاست زدگی می باشد. من می گویم در نتیجه پس این دین اسلام بوده است که دچار سیاست زدگی شده است. و دینی که از راه سیاست زدگی دارای وجه سیاسی و وجه دنیوی می شود در تحلیل نهایی فقط دارای یک وجه یعنی وجه دینی نیست بلکه از راه سکولاریزاسیون دینی دارای وجه سیاسی و سکولار هم می شود. اما از دیگر سو خود این امر مصداقی است بر اینکه وجه دینی از وجه سیاسی و سکولار جداست.. به عبارت دیگر مصداقی برای این است که باید پیوسته دو وجه سیاسی و دینی را از هم جدا کرد. تلاش در راه این جدا سازی از زاویه سیاسی به مفهوم سکولاریته و از زاویه دینی یعنی رفرماسیون و اصلاح دین .

از اینرو جنبش رفرماسیون دینی یعنی همان جنبش درویشی آقای نوری علا مقدمه ایی دینی برای طلوع عصر روشنفکری است و ما در منطقه و از جمله در ایران خوشبختانه دارای کوشش در راه این مقدمه سازی و تمهید برای طلوع عصر روشنفکری بوده ایم.

بدون چنین تمیهداتی و بدون چنین پیش شرط هایی طلوع عصر روشنفکری بعید به نظر می رسد. وبه همین اعتبار شکست چنین آمادگی سازی هایی دینی و فرهنگی در واقع شکست آغاز عصر روشنفکری است. همان گونه که در آغاز بخش قبلی پیرامون نهضت سکولار عرض شد در مورد هر جنبشی از جمله نهضت رفرم دینی صدق می کند و مطابق آن ما می توانیم در بررسی راندمان کار و درجات موفقیت و پیشرفت نهضت رفرماسیون دینی و درویشی در ایران و منطقه به بحث بنشیینم و موانع سد راه آن را توامان با فراز ها نشیبهای بوجود آمده مورد برسی قرار دهیم اما این مبحث در نوع خود با ارزش جدا از ماهیت خود نهضت و تعریفی که برای آن وجود دارد می باشد. نهضت رفرماسیون دینی به معنای آب در آونگ کوبیدن نیست و در پی جدا سازی وجه سیاسی از آنچه که دین خوانده می شود می باشد. رفرماسیون دینی از آنرو یک رنسانس و یک حرکت بنیادگرایی دینی است که در پی بازگشت به گذشته دینی و معنوی و پالایش دین از سیاست زدگی روزگار است.

اما ما تنها زمانی توانای ادراک جنبش رفرماسیون دینی می شویم که از پیش پذیرفته باشیم که هر دینی دارای هویت جداگانه و متفاوت از پدیده سیاسی است. و بر آن اساس از پیش بپذیریم که نهاد کلیسا و نهاد جماعت و نهاد امت نهاد سیاسی نیستند.

اما دیدیم که آقای نوری علا بر خلاف این نظرند و بر این نظرند که

هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است

و این درست نیست. جماعت های دینی و مذهبی که ما آنها را در این جا برای سهولت مطلب نهاد کلیسا می خوانیم صرف وجودی و فعالیت شان خودبخود یک حزب سیاسی و یک پدیده سیاسی نیستند.

در واقع، عليرغم سخنانی که برخي از مصلحين و خيرخواهان و اصلاح طلبان اجتماعی در مورد وجود و سابقهء تفکر جدائی دين از حکومت در برخی از نحله‌ها و فرق اسلامی بيان می‌دارند، نگاهی کوتاه به گذشتهء طولانی اسلام اين نکته را روشن می‌کند که از نخستين روز ورود پيامبر اسلام به شهر يثرب (مدينهء کنونی ـ 652 ميلادی) تا به همين امروز، در نگاه همهء>«دينکاران» اسلامی، مذهب و حکومت همواره به هم درآميخته بوده اند.

و درست همین درآمیختگی دینی و سیاسی است که مورد توجه رفرماسیون دینی است که در پی از هم گسستن و جدایی و تجزیه وجه سیاسی از نهاد دینی و کلیسایی است.

و اگر هم در روزگارانی خاص، فرقه ای يا مذهبی از اسلام تمايلی به جدائی از قدرت سياسی و درويشی پيشه کردن از خود نشان داده باشد، اين تمايل امری گذرا، و اغلب ناگزير، بوده و هر کجا که اين اژدهای يخ بسته در معرض تابش آفتاب امکانات قرار گرفته، بی هيچ ترديدی طلب دستيابی را به قدرت سياسی از سر گرفته است. نمونه‌اش هم به قدرت رسيدن دراويش صفوی و پيدايش سلسلهء پادشاهی آنان است

و این امر اگر هم گذرا بوده و در تحلیل نهایی ناموفق اما در واقع یک امر در مسیر چدا سازی سیاست زدگی از نهاد دین بوده است.

اما در مورد نهاد دینی که محمد در مکه بنیاد نهاد و در مدینه رو به گسترش گذاشت

: پیرامون این نهاد

  • یا ما باید بپذیریم که این نهاد در علت وجودی و اولیه آن دینی بوده است .و متعاقب آن بپذیریم که صرف وجود چنین نهادی "به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است،" خود بخود یک پديده‌ای سياسی محسوب نمی‌شود و آنگاه از این زاویه به فعالیت های محمد نگاه کنیم که " سمت و سوی حرکت اش، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه سکولار نیست.
  • و یا اینکه برخلاف این نظر فرقی نمی کند محمد چه کار کرد بل در یک اشتباه متدلوژیک تاریخی صرف ایجاد جماعت و گروهی منسجم اجتماعی از دینداران و باورمندان و...به این نظر باشیم که محمد با این کار خود به یک اقدام سیاسی مبادرت نمود

پس در این جا این اشکال از متد و نحوه بررسی تاریخی ماست و نه از موضوع یعنی محمدو این ما هستیم که از میان عینک سرخی که به چشم نهاده ایم داریم به موضوع به طرز غلط نگاه می کنیم و نه اشکال از خود موضوع. من نمی دانم چه مقدار از مورخین و مغرضین از این زاویه به محمد نگاه کرده اند و دوست داشته اند صرف حرکت او در جهت ایجاد جماعت و کلیسای اسلامی آنرا به عنوان یک حرکت سیاسی و نه دینی به نسل های بعدی منتقل نمایند و حتی منتقل نموده اند.

در انبوه مطالعاتی که من شخصا در این رابطه انجام داده ام بسیاری از این مورخین مسیحی را مغرض یافتم که در پی چسباندن این انگ به دین اسلام هستند که این یک دین نیست بلکه یک سیاست عرب در کشور گشایی هاست. اما همین مورخین مسیحی لااقل مجبورند برای خاطر مسحیت هم شده بپذیرند که دین از سیاست و نهاد کلیسا ار نهاد دولت سکولار جداست.

اما اینکه آبا محمد این دو نهاد دین و دولت را در مدینه در هم آمیخت؟ آیا محمد از بنیان گذاری جماعت اسلامی غرض جهان گشایی و اغراض سیاسی داشت و..؟ باید عرض کنم قضاوت در این باره نظر به انتقال انبوهی از مطالب ضد و نقیض کار آسانی نیست.

من شما را تنها به سه قتل از چهار خلیفه و یا امام اول مسلمین جلب می کنم. می گویندبا امام عمر که بعدا به قتل رسید جهان گشایی های عرب هم آغاز می شود. در عصر عثمان هم جهان گشایی های عمر ادامه یافت و خود او هم از سوی فرزند عمر به قتل میرسد. قتل علی خلیفه چهارم هم در پی می آید. با این حساب به نظر نمی رسد این روندی که پس از محمد

طی شد آن گونه بود که در آغاز مطرح بود. و به نظر نمی آید فرایند رویدادهای پر چانبه و کثرالوجه آن روزگار مورد رضایت بسیاری از فعالین اولیه و بنیان گذاران جماعت اسلامی بوده باشد که مورخین بنابر مصالحی که دارند به سراغ آنها نمی روند.

از اینرو مشکل اصلی که ما در اینجا داریم یک مشکل متدولوژیک در بررسی تاریح جماعت اسلامی از آغاز است و آن اینکه فعالیتهای یک تشکیلات و جماعت دینی حتی اگر هم روزی مسلحانه و قهر آمیر شوند و حتی اگر هم هنگامی در رویارویی با دولت بیانجامند در تحلیل نهای یک حرکت سیاسی نیستند. از این زاویه اگر به مسئله بنگریم می بینیم که محمد در مدینه دست به اسلحه برد و مورخین می نویسند که او برای اهداف جماعت خود حمام خون راه انداخت و... اما هیچ یک از این اعمال به معنای سیاسی بودن این اقدام او نیست مگر اینکه خود مورخ بنا بر درک اشتباهی که از سیاست دارد به این نظر باشد که سیاست یعنی اسلحه و قهر یا سیاست یعنی مقابله با دولت و...

ما همین مشکل را هم در مورد تحلیل از اعتصابات اقتصادی داریم. اعتصابات و اعتراضات اقتصادی صرف در صورت قهرآمیز شدن و درصورت رویارویی با دولت سیاسی نمی شوند. در مورد جنبش سبز هم که یک حرکت انتخاباتی بود همین اشتباه در تحلیل وجود دارد که آیا جنبش سبز یک حرکت سیاسی و ضد دولتی است و یا یک حرکت سرکوب شده انتخاباتی. حتی در صورتی که این جنبش به اسلحه متوسل میشد با این وجود از سطح یک حرکت انتخاباتی فراتر نمی رفت. همین مشکل را هم ما پیرامون فرقه ایی بنام سازمان مجاهدین خلق ایران داریم. در بسیاری موارد فرق میان اینکه این گروه یک فرقه دینی و مذهبی است و یا یک حزب سیاسی روشن نیست. حتی اگر این گروه مسلحانه اقدام نموده است و با دولت جنگیده است. فرقه اسماعیله هم به همین نحو بود.

در واقع، اگر بگوئيم که «اسلام يک دين سياسی است»، لااقل از نظر جامعه شناسی سياسی، سخنی استثنائی و فوق‌العاده نگفته‌ايم، چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است.

مادام که ما به گروه های دینی و فرهنگی و اقدامات محمد در ایجاد جماعت اسلامی چنین می اندیشیم هم بدیهی است که ما در ادامه منطقی آن تمام حرکات محمد را سیاسی ببینیم و بپنداریم جدایی دین از سیاست بیهوده و خیال خامی بیش نیست .

در ادامه می پردازیم به حرکت انتظار در عصر غیبت در شیعه امامی.

ادامه دارد..


بخش سوم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


برای پرهیز از هر گونه سوء تفاهم بگذارید قبل از ادامه بحث یک مطلب را از پیش روشن کرده باشیم. هدف من در اینجا تبلیغ سکولاریته نیست. من در پی این نیستم که بگویم سکولاریته یک جریان بسیار قدرتمندی و یا بسیار ضعیفی در ایران و در جهان است. من در این رابطه نه در پی بزرگ نمای و نه کوچک نمایی اعمال مصلحین دینی و اصلاح طلبان سیاسی هستم که می کوشند آدمیان به آن ها برای اهداف مصلحانه شان گوش بسپارندو...

صرف نظر از توانمندی این حرکت تاریخی و جهانی که سکولاریته خوانده میشود و در عصر روشنگری در هر کشور ظهور می کند و در همه جا مشعر بر جدایی نهاد دولت از نهاد کلیسا ست، من در پی این هستم نشان دهم در واقع سکولاریته به چه معناست و حائز چه هویتی است. به عبارت دیگر اینکه این جریان دارای چه نیروی است ؟و موفق بوده و یا نبوده ؟ صرف نظر از اهمیت چنین مسائلی موضوع من در این مجال نیست. حتی اگر این جریان تنها یک شمع کم و کور سوزی در فضای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و دینی و تنگ و بدور از روشنگری و بدور از عصر منور الفکری و... در ایران باشد باز یک جریاتی است در خود ودارای هویتی ویژه که حتی تنها از زاویه حقیقت گویی ایجاب می کند که در پاسداری از هویت آن بکوشیم.

در این رابطه بر من از پیش روشن است کسانی که روشنفکر و روشنگر نیستند از اندیشمندان آن گرفته تا عامی مخالف عصر روشنگری و روشنفکری هستند. اساس عصر روشنفکری و همراه با آن روشنفکری و منور الفکری در همین سکولاریته یعنی جدایی دین و سیاست است. روشنفکری و روشنگری یک جریان فکری و یا یک جریان مختص اندیشمندان و متفکران نیست. بر این اعتبار میان دو واژه انتلکتوئل یعنی اندیشمند و روشنفکر فرق وجود دارد. لذا بسیاری از اندیشمندان و مردم عادی هستند که روشنفکر نیستند و بر عکس. برای روشن شدن مطلب عرض می کنم بطور نمونه آقای اسماعیل نوری علا مدعی هستند که اندیشمند روشنفکر و سکولاری هستند و حتی تا آنجا پیش رفته اند که از سکولاریته طرحی نو ریخته اند. اما در اینجا خواهیم دید که میزان و حدود روشنفکری این اندیشمند عزیز ایرانی تا چه حدی است.

اما در کشور ما عصر روشنفکری و روشنگری برغم همه مشکلات سر راه آن که توحه به این مصائب راه در خور توجه است دارای قدمت دیرینه می باشد.

معمولا گفته می شود که یک بنیاد گرایی دینی یعنی یک رنسانس دینی مقدمه آغاز عصر روشنفکری در هر کشوری است. رنسانس دینی همان نهضت رفرماسیون دینی است که اصلاحات دینی با هدف سیاست و شریعت زدایی دین انجام می گیرد. رفرماسیون دینی می کوشد دین و مذهب را که در طول تاریخ سیاست زده شده است و سکولاریزه گشته است از سکولاریته دین پالایش دهد.

برای اینکه از روند مبحث دور نشویم قولی را در این رابطه از آفای اسماعیل نوری علا نقل می کنیم

همچنين، وجه سياسی يا سياست زدهء اسلام را می‌توان، هم در سطح کل اين دين و هم در سطح مذاهب (سنی و شيعه) و فرق آنها (مثلاً، شيعهء زيدی، شيعهء اسماعيلی و شيعهء دوازده امامی) و خرده مکاتب اين فرق (مثل مکاتب اجتهادی/ اصولی و اخباری، و شيخی و بابی)، مشاهده و تعقيب کرد. در واقع، عليرغم سخنانی که برخي از مصلحين و خيرخواهان و اصلاح طلبان اجتماعی در مورد وجود و سابقهء تفکر جدائی دين از حکومت در برخی از نحله‌ها و فرق اسلامی بيان می‌دارند، نگاهی کوتاه به گذشتهء طولانی اسلام اين نکته را روشن می‌کند که از نخستين روز ورود پيامبر اسلام به شهر يثرب (مدينهء کنونی ـ 652 ميلادی) تا به همين امروز، در نگاه همهء>«دينکاران» اسلامی، مذهب و حکومت همواره به هم درآميخته بوده اند. و اگر هم در روزگارانی خاص، فرقه ای يا مذهبی از اسلام تمايلی به جدائی از قدرت سياسی و درويشی پيشه کردن از خود نشان داده باشد، اين تمايل امری گذرا، و اغلب ناگزير، بوده و هر کجا که اين اژدهای يخ بسته در معرض تابش آفتاب امکانات قرار گرفته، بی هيچ ترديدی طلب دستيابی را به قدرت سياسی از سر گرفته است. نمونه‌اش هم به قدرت رسيدن دراويش صفوی و پيدايش سلسلهء پادشاهی آنان است

ادامه دارد...

بخش دوم-نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


چنانکه هم در بخش نخست آورده شد آقای اسماعیل نوری علای عزیز برداشت قابل توجه ایی پیرامون رویدادهای چند قرن اخیر تاریخ کشور پیرامون روحانیت شیعه امامی دارند. از این گذشته ایشان برداشت نویی از سکولاریته دارند که مبتنی بر برداشت ایشان درباره دین بطور کلی و دین اسلام و مذهب شیعه علی الخصوص می باشد.


ایشان می نویسند


در واقع، اگر بگوئيم که «اسلام يک دين سياسی است»، لااقل از نظر جامعه شناسی سياسی، سخنی استثنائی و فوق‌العاده نگفته‌ايم، چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است.

شايد جنبهء «باطنی» اديان و کارکرد آنان، در راستای اتصال انسان به عالم غيب و ملکوت خداوند، اين تصوّر را پيش آورد که «دين واقعی» می‌تواند کاری به کار اين دنيا نداشته و صرفاً در خدمت ايجاد اتصال بين خالق و مخلوق باشد و، در نتيجه، نتوان لزوماً از رانش‌های قدرت طلبانه در آن خبری جست. اما اين خوش خيالی بی‌پايه‌ای بيش نيست که اگر هم بخواهد تحقّق يابد تجلی‌اش می‌تواند يا در حوزهء زندگی باطنی تک تک افرادی اتفاق افتد که می‌کوشند با آفريدگار خود در تماس باشند و با نظر او زندگی کنند، و يا در گروه‌های کوچکی که اعضاء شان بپندارند که می‌توانند از طريق همدلی با يکديگر به چنين مقاصدی دست يابند؛ که البته در مورد سياسی نبودن اين شق دوم نيز جای شک باقی است زیرا، وقتی تمايلات باطنی افراد به هم گره می‌خورد و کاری گروهی شکل می‌گيرد، ديگر نمی‌توان حوزهء عملکرد و نفوذ آن گروه را به مرزهائی مشخص و معين محدود ساخت. مثل آب که چون جاری شد پخش می‌شود و به هر گوشه رسوخ می‌کند و دايرهء کوچک آن، بسته به شرايط، هر دم گسترده‌تر می‌گردد.

پس، چندان لزومی‌ندارد گوش به کسانی بسپاريم که می‌کوشند ثابت کنند اسلام «دين آن دنيائی» و راهنمای باطنی آدميان برای سفر به ملکوت آفريدگار است. اين امر نه تنها در مورد اسلام بلکه در مورد هیچ یک از ادیان دیگر ـ حتی آنان که به صراحت از درآميختن با سياست و قدرت پرهيز می‌کنند ـ صدق نمی‌کند. به همين ترتيب، و در جهت مخالف، تلاش برای يافتن و سپس تأکيد بر آيات و احاديثی که ساختار بلاترديد سياسی دين اسلام را توضيح می‌دهند نيز، در محدودهء نوشتهء حاضر، کاری تکراری و موجب اتلاف وقت است. هرکس بخواهد در اين زمينه تحقيق کند بی‌شمار منابع مراجعه و مواد خواندنی در اختيارش هست. (2)

البته که چندان لزومی ندارد گوش به کسانی بسپاریم که می کوشند یک دین را بنام اسلام که چون دین و لذا متوجه آنجهان و راهنمای باطنی و معنوی آدمیان برای سفر به ملکوت اعلی است از سیاست و دنیا و به این معنا از سکولاریزه شدن آن پالایش دهند.

فراموش نباید کرد سکولاریزه شدن دین روی دیگر سکه ایی است که ما آنرا ساکرالیزه شدن دولت و سیاست می خوانیم.. در رابطه میان دین و سیاست سکولاریزه شدن دین نقطه مقابل ساکراله شدن دولت است. سکولاریزاسیون دولت و سیاست معنایی ندارد جز این که دولت پیشتر ساکراله و دینی و قذوسی گشته است.

درخواست سکولاریته به این اعتبار یک خواهش برای پالایش دولت و سیاست از دین است. اما چگونه می توان سیاست و دولت را مطابق با خواست سکولاریته حتی اگر این سکولاریته نو باشد از دین پالایش داد وقتی دین از پیش سیاسی است و میان دین و سیاست به قول آیت الله خمینی بنیان گذار بدعت ولایت فقیه مطلقه فرقی وجود ندارد؟

آقای اسماعیل نوری علی هم همان ادعای آیت الله حمینی را به نوعی و از زاویه دیکر تکرار می کنند.

اما پرسش تکراری این است

چنانچه دین همان سیاست است پس جدای دین یعنی سیاست از سیاست و دولت یعنی امر سکولاریته به چه معناست؟

پس چرا این خواست سکولاریته یعنی جدایی دین از سیاست شکل گرفته و آنهم در حالیکه دین خود سیاست است و از سیاست چدا نیست؟ چطور می توان سیاست را از سیاست یعنی دین جداکرد؟ آیا فکر نمی کنید به این ترتیب این سکولاریته نو آقای اسماعیل نوری علا که در پی چدایی سیاست از سیاست است واقعا چیز نویی یعنی چیز بی ربطی باشد؟

اما قبل از پایان این بخش اجازه دهید نکته دیگری راکه در بالا به آن اشاره شد با تذکر آن برجسته کنم.

فرق است میان امرسکولاریزه کردن دولت یعنی جدایی دولت از دین از یکسو و از سوی دیگر جدایی دین از سیاست که این دومی به معنای پالایش دین از امر سکولاریزه کردن است. به عبارت دیگر اگر خواست سیاسی دولت دایر بر سکولاریزه کردن دولت و سیاست از دین و قدوسیت و ملکوت اعلی و... است برعکس خواست دین در جهت مخالف برای جدایی دین ازسیاست و پالایش دین از سکولاریزه شدن دین و ملکوت اعلی است.

براین اساس تا مادامیکه خواست سکولاریته وجود دارد دولت مردان و دولت کاران علاقه ایی به خواست دینی مشعر بر پالایش دین از امر سکولاریزاسیون ندارند. این خواست آخری خواهش دینی و مختص دین کاران است و نه خواهش سیاسی و ویژه دولت کاران.

ما از این جا به دو قلمروی جداگانه ایی بر می خوریم که در مقابل هم ایستاده اند

  1. دین کاری
  2. دولت کاری

بر این اساس یعنی بر پایه این تضاد قلمروها و فعالیت های اجتماعی است که از دیرباز تداخل ایندو در هم بصورت یک معضل اجتماعی مطرح بوده است. درک این معضل اجتماعی و جستجوی راهکردهایی در برابر آن منحر به پیذایش مصلحانی در هر دو سوی این تضاد شده است. خواه دین کارانی پیداشده اند و خواه دولت کارانی که از هر سو کوشیده اند تا دین و دولت را از هم جدا کنند. و برای این هدف کوشش نمودند که مردم به آنها گوش بسپارند که اجرای یک رفرم خواه در عرصه دین و خواه در عرصه دولت به عنوان یک اقدام عام المنفعه الزامی است.

به این اعتبار مایه اندوه فراوان است که آقای نوری علی بدون توحه به آن زیر نام سکولاریسم نو با پاشیدن آب سرد و یاس بر روی این تلاشهای دوجانبه اعلام می دارند

پس، چندان لزومی‌ندارد گوش به کسانی بسپاريم که می‌کوشند ثابت کنند اسلام «دين آن دنيائی» و راهنمای باطنی آدميان برای سفر به ملکوت آفريدگار است.چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است

اتفاقا چنین نیست. اتفاقا آنچه را که ما در زبان فارسی جماعت و جامعه دینی و مذهبی و یا امت می خوانیم و گروهی منسجم از دینداران و باورمندان را در خود جای می دهد بنابر بر علت وجودی آن که همانا تنظیم روابط بین مومنان است خودبخود پدیده ایی و تشکیلاتی سیاسی نیست و لذا مشمول قانون احزاب سیاسی نمی شود. اتفاقا این اشتباه است که صرف وجودی چنین امتی که ما آنرا برای سهولت کلام نهاد کلیسا می خوانیم همواره حرکتی به جانب احراز قدرت و سلطه سیاسی و دولتی بر جامعه طبیعی و سکولار و مدنی نیست.

در یک کلام بنابر علت وجودی آن نهاد کلیسا نهاد دولت نیست. و خواست مبتنی بر جدایی نهاد کلیسا از نهاد دولت یعنی سکولاریته. سکولاریته هرقدر هم نو باشد باید مبتنی بر خواست این جدایی باشد والا این سکولاریته نو دیگر سکولاریته نیست و بل که ترفندی برای فریب مردم زیر نام جدایی نهاد کلیسا و نهاد دولت است.



ادامه دارد...


  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...