۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

بخش پنجم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


برای پیشگیری از ناروشنی و در هم برهمی مطالب اجازه دهید در آغاز این بخش به عنوان یک جمع بندی موقت هم که شده اشاره زود گذری داشته باشیم به مقصد نهایی این مطالب و اینکه ما تاکنون چه مسیری از آن را پیموده ایم.

بنابر برداشت سیاسی که دوست عزیز و اندیشمندمان آقای اسماعیل نوری علا پیرامون علت وجودی جماعت های دینی و مذهبی که ما آنها را برای سهولت کلام نهاد و تشکیلات کلیسا خواندیم ایشان سرانجام و در تحلیل نهایی به این نتیجه می رسند که جدایی میان نهاد کلیسا و نهاد دولت در واقع جدایی میان دو نهاد سیاسی و دو نهاد دولتی ازهم هستند. از این رو ایشان نظریه دو دولت موازی را ارائه می دهند که در یک یکسوی آن دولت کلیسا و واتیکان قم قرار دارند و در کفه دیگر آن دولت سکولار تهران. ایشان این جداسازی دودولت را سکولاریسم نو می خوانند. ایشان در ادامه به این نظرند که ولایت مطلقه فقیه در ایران در خدمت تئوری سکولاریسم نو می باشد. استدلال ایشان برای این منظور این است که ولایت مطلقه فقیه موجب انسجام سازمانی نهاد کلیسا در سایه یک دولت متمرکز موسوم به واتیکان قم شده است.در زیر چتر چنین تشکیلات واحدی عملا جدایی دو نهاد دولتی و سیاسی کلیسا و دولت سکولار سهل تر است. ایشان بر پایه این نظریه به این گمانند از هم اکنون ولایت مطلقه فقیه زمینه های جدایی دولت قم از دولت تهران را فراهم کرده است. به عبارت دیگر ایشان علت عدم موفقیت این طرح در گذشته تاریح کشورمان را در عدم فراهم بودن زمینه های عملی اجرای طرح سکولاریسم نو تلقی نموده که بدینسان ولایت مطلقه فقیه ناخواسته عملا در راستای احرای این طرح خدمت گذاری نموده است. از این الحاظ استقرار ولایت مطلقه فقیه یک ضرورت تاریخی بوده است. از دیگر سو تئوری واتیکان قم آقای نوری علا متوجه کاتولیسم شیعه است یعنی متوجه آن مذهبی در اسلام که اصلاح نشده است و الزامی هم به اصلاح و رفرم یعنی پالایش آن از سیاست زدایی نیست. از اینرو ایشان وقعی به پیش شرط های سکولاریته و عصر روشنگری نظیر رفرماسیون یعنی پروتستانیسم اسلامی که ما از آن در اینجا بنام رنسانس اسلامی یاد بردیم نمی نهند. در ادامه تصمیم داریم به دیگر پیشرط های طلوع عصر روشنگری اشاره کنیم

1-شیعه در حال انتظار

2-رویه سکوت و سخن نگفتن

3-رویه عدم شناخت آنجهان

ما اگر اروپامرکزی را به کنار نهیم در خواهیم یافت که در کشور ما بسیاری از زمینه های یک عصر روشنگری و سکولار بدون این که ولایت مطلقه فقیه در این سه دهه حیات ننگپن و سیاهش زمینه های آنرا برای ما فراهم کرده باشد و فراهم کند مهیا بوده است. متاسفانه ما در عوض توجه به این سرمایه های غنی و بهره برداری از آن با بی اعتنایی و بدبینی به تاریخ کشورمان برخورد می نماییم. متاسفانه ما وقتی به گذشته تاریخ کشور مان باز می نگریم در عوض ثبت وقایع مثبت با تارک بینی ها توام با تنفر از آن سر باز می گردانیم ولذا کار ما معطوف به نسخه نویسی از تاریخ اروپا می شود. یکی از نکات مثبت تاریخ ما که برای اهداف سکولاریته مهم است پرهیز مذهب رسمی و شیعه 12 امامی از حکومت و سیاست بر مبنای اصل انتظار و غیبت است

ادامه دارد...


بخش چهارم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


برای روشن گردانیدن آن تضادی که در این عبارت نقلی از دوست اندیشمند و عزیزمان آقای اسماعیل نوری علا پنهان است توجه گرامی تان را به ترکیب یکایک عبارتشان در یک تجزیه و تحلیل ادبی آن جلب می کنم.

ایشان می نویسند

همچنين، وجه سياسی يا سياست زدهء اسلام را می‌توان، هم در سطح کل اين دين و هم در سطح مذاهب (سنی و شيعه) و فرق آنها (مثلاً، شيعهء زيدی، شيعهء اسماعيلی و شيعهء دوازده امامی) و خرده مکاتب اين فرق (مثل مکاتب اجتهادی/ اصولی و اخباری، و شيخی و بابی)، مشاهده و تعقيب کرد.

راستی در این نوشتار وجه سیاسی یا سیاست زدگی به چه معناست؟ این اسلامی که ایشان مطرح میکنند مسلما اشاره به همان کلیت پر جنبه اسلامی است. پس می توان نتیجه گرفت منظور نظر ایشان این است که اسلام در کلیت دارای وجه سیاسی است. به عبارت دیگر دین اسلام چند وجهی است و یک وجه آن همان وجه سیاسی اسلام است. که ما آنرا برای سهولت کلام اسلام سیاسی می خوانیم. آقای نوری علا بر این نظرند که اسلام سیاسی ماحصل سیاست زدگی اسلام است.

ما از سیاست زدگی نظیر هر نوع "زدگی" دیگر مانند غرب زدگی و یا آفتاب زدگی و... چنین متوجه می شویم که ابتدا ساکن باید پدیده ایی وجود داشته باشد تا بر آن اساس سپس آن پدیده موجود و دارای هویت دچار آن " زدگی " و بدعت شود. این پدیده از قبل موجود اسلامی راستی گویای چه نوع هویت و موجودی است؟ دینی یا سیاسی؟

ایشان می گویند اسلام داری وجه سیاسی در نتیجه سیاست زدگی می باشد. من می گویم در نتیجه پس این دین اسلام بوده است که دچار سیاست زدگی شده است. و دینی که از راه سیاست زدگی دارای وجه سیاسی و وجه دنیوی می شود در تحلیل نهایی فقط دارای یک وجه یعنی وجه دینی نیست بلکه از راه سکولاریزاسیون دینی دارای وجه سیاسی و سکولار هم می شود. اما از دیگر سو خود این امر مصداقی است بر اینکه وجه دینی از وجه سیاسی و سکولار جداست.. به عبارت دیگر مصداقی برای این است که باید پیوسته دو وجه سیاسی و دینی را از هم جدا کرد. تلاش در راه این جدا سازی از زاویه سیاسی به مفهوم سکولاریته و از زاویه دینی یعنی رفرماسیون و اصلاح دین .

از اینرو جنبش رفرماسیون دینی یعنی همان جنبش درویشی آقای نوری علا مقدمه ایی دینی برای طلوع عصر روشنفکری است و ما در منطقه و از جمله در ایران خوشبختانه دارای کوشش در راه این مقدمه سازی و تمهید برای طلوع عصر روشنفکری بوده ایم.

بدون چنین تمیهداتی و بدون چنین پیش شرط هایی طلوع عصر روشنفکری بعید به نظر می رسد. وبه همین اعتبار شکست چنین آمادگی سازی هایی دینی و فرهنگی در واقع شکست آغاز عصر روشنفکری است. همان گونه که در آغاز بخش قبلی پیرامون نهضت سکولار عرض شد در مورد هر جنبشی از جمله نهضت رفرم دینی صدق می کند و مطابق آن ما می توانیم در بررسی راندمان کار و درجات موفقیت و پیشرفت نهضت رفرماسیون دینی و درویشی در ایران و منطقه به بحث بنشیینم و موانع سد راه آن را توامان با فراز ها نشیبهای بوجود آمده مورد برسی قرار دهیم اما این مبحث در نوع خود با ارزش جدا از ماهیت خود نهضت و تعریفی که برای آن وجود دارد می باشد. نهضت رفرماسیون دینی به معنای آب در آونگ کوبیدن نیست و در پی جدا سازی وجه سیاسی از آنچه که دین خوانده می شود می باشد. رفرماسیون دینی از آنرو یک رنسانس و یک حرکت بنیادگرایی دینی است که در پی بازگشت به گذشته دینی و معنوی و پالایش دین از سیاست زدگی روزگار است.

اما ما تنها زمانی توانای ادراک جنبش رفرماسیون دینی می شویم که از پیش پذیرفته باشیم که هر دینی دارای هویت جداگانه و متفاوت از پدیده سیاسی است. و بر آن اساس از پیش بپذیریم که نهاد کلیسا و نهاد جماعت و نهاد امت نهاد سیاسی نیستند.

اما دیدیم که آقای نوری علا بر خلاف این نظرند و بر این نظرند که

هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است

و این درست نیست. جماعت های دینی و مذهبی که ما آنها را در این جا برای سهولت مطلب نهاد کلیسا می خوانیم صرف وجودی و فعالیت شان خودبخود یک حزب سیاسی و یک پدیده سیاسی نیستند.

در واقع، عليرغم سخنانی که برخي از مصلحين و خيرخواهان و اصلاح طلبان اجتماعی در مورد وجود و سابقهء تفکر جدائی دين از حکومت در برخی از نحله‌ها و فرق اسلامی بيان می‌دارند، نگاهی کوتاه به گذشتهء طولانی اسلام اين نکته را روشن می‌کند که از نخستين روز ورود پيامبر اسلام به شهر يثرب (مدينهء کنونی ـ 652 ميلادی) تا به همين امروز، در نگاه همهء>«دينکاران» اسلامی، مذهب و حکومت همواره به هم درآميخته بوده اند.

و درست همین درآمیختگی دینی و سیاسی است که مورد توجه رفرماسیون دینی است که در پی از هم گسستن و جدایی و تجزیه وجه سیاسی از نهاد دینی و کلیسایی است.

و اگر هم در روزگارانی خاص، فرقه ای يا مذهبی از اسلام تمايلی به جدائی از قدرت سياسی و درويشی پيشه کردن از خود نشان داده باشد، اين تمايل امری گذرا، و اغلب ناگزير، بوده و هر کجا که اين اژدهای يخ بسته در معرض تابش آفتاب امکانات قرار گرفته، بی هيچ ترديدی طلب دستيابی را به قدرت سياسی از سر گرفته است. نمونه‌اش هم به قدرت رسيدن دراويش صفوی و پيدايش سلسلهء پادشاهی آنان است

و این امر اگر هم گذرا بوده و در تحلیل نهایی ناموفق اما در واقع یک امر در مسیر چدا سازی سیاست زدگی از نهاد دین بوده است.

اما در مورد نهاد دینی که محمد در مکه بنیاد نهاد و در مدینه رو به گسترش گذاشت

: پیرامون این نهاد

  • یا ما باید بپذیریم که این نهاد در علت وجودی و اولیه آن دینی بوده است .و متعاقب آن بپذیریم که صرف وجود چنین نهادی "به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است،" خود بخود یک پديده‌ای سياسی محسوب نمی‌شود و آنگاه از این زاویه به فعالیت های محمد نگاه کنیم که " سمت و سوی حرکت اش، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه سکولار نیست.
  • و یا اینکه برخلاف این نظر فرقی نمی کند محمد چه کار کرد بل در یک اشتباه متدلوژیک تاریخی صرف ایجاد جماعت و گروهی منسجم اجتماعی از دینداران و باورمندان و...به این نظر باشیم که محمد با این کار خود به یک اقدام سیاسی مبادرت نمود

پس در این جا این اشکال از متد و نحوه بررسی تاریخی ماست و نه از موضوع یعنی محمدو این ما هستیم که از میان عینک سرخی که به چشم نهاده ایم داریم به موضوع به طرز غلط نگاه می کنیم و نه اشکال از خود موضوع. من نمی دانم چه مقدار از مورخین و مغرضین از این زاویه به محمد نگاه کرده اند و دوست داشته اند صرف حرکت او در جهت ایجاد جماعت و کلیسای اسلامی آنرا به عنوان یک حرکت سیاسی و نه دینی به نسل های بعدی منتقل نمایند و حتی منتقل نموده اند.

در انبوه مطالعاتی که من شخصا در این رابطه انجام داده ام بسیاری از این مورخین مسیحی را مغرض یافتم که در پی چسباندن این انگ به دین اسلام هستند که این یک دین نیست بلکه یک سیاست عرب در کشور گشایی هاست. اما همین مورخین مسیحی لااقل مجبورند برای خاطر مسحیت هم شده بپذیرند که دین از سیاست و نهاد کلیسا ار نهاد دولت سکولار جداست.

اما اینکه آبا محمد این دو نهاد دین و دولت را در مدینه در هم آمیخت؟ آیا محمد از بنیان گذاری جماعت اسلامی غرض جهان گشایی و اغراض سیاسی داشت و..؟ باید عرض کنم قضاوت در این باره نظر به انتقال انبوهی از مطالب ضد و نقیض کار آسانی نیست.

من شما را تنها به سه قتل از چهار خلیفه و یا امام اول مسلمین جلب می کنم. می گویندبا امام عمر که بعدا به قتل رسید جهان گشایی های عرب هم آغاز می شود. در عصر عثمان هم جهان گشایی های عمر ادامه یافت و خود او هم از سوی فرزند عمر به قتل میرسد. قتل علی خلیفه چهارم هم در پی می آید. با این حساب به نظر نمی رسد این روندی که پس از محمد

طی شد آن گونه بود که در آغاز مطرح بود. و به نظر نمی آید فرایند رویدادهای پر چانبه و کثرالوجه آن روزگار مورد رضایت بسیاری از فعالین اولیه و بنیان گذاران جماعت اسلامی بوده باشد که مورخین بنابر مصالحی که دارند به سراغ آنها نمی روند.

از اینرو مشکل اصلی که ما در اینجا داریم یک مشکل متدولوژیک در بررسی تاریح جماعت اسلامی از آغاز است و آن اینکه فعالیتهای یک تشکیلات و جماعت دینی حتی اگر هم روزی مسلحانه و قهر آمیر شوند و حتی اگر هم هنگامی در رویارویی با دولت بیانجامند در تحلیل نهای یک حرکت سیاسی نیستند. از این زاویه اگر به مسئله بنگریم می بینیم که محمد در مدینه دست به اسلحه برد و مورخین می نویسند که او برای اهداف جماعت خود حمام خون راه انداخت و... اما هیچ یک از این اعمال به معنای سیاسی بودن این اقدام او نیست مگر اینکه خود مورخ بنا بر درک اشتباهی که از سیاست دارد به این نظر باشد که سیاست یعنی اسلحه و قهر یا سیاست یعنی مقابله با دولت و...

ما همین مشکل را هم در مورد تحلیل از اعتصابات اقتصادی داریم. اعتصابات و اعتراضات اقتصادی صرف در صورت قهرآمیز شدن و درصورت رویارویی با دولت سیاسی نمی شوند. در مورد جنبش سبز هم که یک حرکت انتخاباتی بود همین اشتباه در تحلیل وجود دارد که آیا جنبش سبز یک حرکت سیاسی و ضد دولتی است و یا یک حرکت سرکوب شده انتخاباتی. حتی در صورتی که این جنبش به اسلحه متوسل میشد با این وجود از سطح یک حرکت انتخاباتی فراتر نمی رفت. همین مشکل را هم ما پیرامون فرقه ایی بنام سازمان مجاهدین خلق ایران داریم. در بسیاری موارد فرق میان اینکه این گروه یک فرقه دینی و مذهبی است و یا یک حزب سیاسی روشن نیست. حتی اگر این گروه مسلحانه اقدام نموده است و با دولت جنگیده است. فرقه اسماعیله هم به همین نحو بود.

در واقع، اگر بگوئيم که «اسلام يک دين سياسی است»، لااقل از نظر جامعه شناسی سياسی، سخنی استثنائی و فوق‌العاده نگفته‌ايم، چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است.

مادام که ما به گروه های دینی و فرهنگی و اقدامات محمد در ایجاد جماعت اسلامی چنین می اندیشیم هم بدیهی است که ما در ادامه منطقی آن تمام حرکات محمد را سیاسی ببینیم و بپنداریم جدایی دین از سیاست بیهوده و خیال خامی بیش نیست .

در ادامه می پردازیم به حرکت انتظار در عصر غیبت در شیعه امامی.

ادامه دارد..


بخش سوم - نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


برای پرهیز از هر گونه سوء تفاهم بگذارید قبل از ادامه بحث یک مطلب را از پیش روشن کرده باشیم. هدف من در اینجا تبلیغ سکولاریته نیست. من در پی این نیستم که بگویم سکولاریته یک جریان بسیار قدرتمندی و یا بسیار ضعیفی در ایران و در جهان است. من در این رابطه نه در پی بزرگ نمای و نه کوچک نمایی اعمال مصلحین دینی و اصلاح طلبان سیاسی هستم که می کوشند آدمیان به آن ها برای اهداف مصلحانه شان گوش بسپارندو...

صرف نظر از توانمندی این حرکت تاریخی و جهانی که سکولاریته خوانده میشود و در عصر روشنگری در هر کشور ظهور می کند و در همه جا مشعر بر جدایی نهاد دولت از نهاد کلیسا ست، من در پی این هستم نشان دهم در واقع سکولاریته به چه معناست و حائز چه هویتی است. به عبارت دیگر اینکه این جریان دارای چه نیروی است ؟و موفق بوده و یا نبوده ؟ صرف نظر از اهمیت چنین مسائلی موضوع من در این مجال نیست. حتی اگر این جریان تنها یک شمع کم و کور سوزی در فضای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و دینی و تنگ و بدور از روشنگری و بدور از عصر منور الفکری و... در ایران باشد باز یک جریاتی است در خود ودارای هویتی ویژه که حتی تنها از زاویه حقیقت گویی ایجاب می کند که در پاسداری از هویت آن بکوشیم.

در این رابطه بر من از پیش روشن است کسانی که روشنفکر و روشنگر نیستند از اندیشمندان آن گرفته تا عامی مخالف عصر روشنگری و روشنفکری هستند. اساس عصر روشنفکری و همراه با آن روشنفکری و منور الفکری در همین سکولاریته یعنی جدایی دین و سیاست است. روشنفکری و روشنگری یک جریان فکری و یا یک جریان مختص اندیشمندان و متفکران نیست. بر این اعتبار میان دو واژه انتلکتوئل یعنی اندیشمند و روشنفکر فرق وجود دارد. لذا بسیاری از اندیشمندان و مردم عادی هستند که روشنفکر نیستند و بر عکس. برای روشن شدن مطلب عرض می کنم بطور نمونه آقای اسماعیل نوری علا مدعی هستند که اندیشمند روشنفکر و سکولاری هستند و حتی تا آنجا پیش رفته اند که از سکولاریته طرحی نو ریخته اند. اما در اینجا خواهیم دید که میزان و حدود روشنفکری این اندیشمند عزیز ایرانی تا چه حدی است.

اما در کشور ما عصر روشنفکری و روشنگری برغم همه مشکلات سر راه آن که توحه به این مصائب راه در خور توجه است دارای قدمت دیرینه می باشد.

معمولا گفته می شود که یک بنیاد گرایی دینی یعنی یک رنسانس دینی مقدمه آغاز عصر روشنفکری در هر کشوری است. رنسانس دینی همان نهضت رفرماسیون دینی است که اصلاحات دینی با هدف سیاست و شریعت زدایی دین انجام می گیرد. رفرماسیون دینی می کوشد دین و مذهب را که در طول تاریخ سیاست زده شده است و سکولاریزه گشته است از سکولاریته دین پالایش دهد.

برای اینکه از روند مبحث دور نشویم قولی را در این رابطه از آفای اسماعیل نوری علا نقل می کنیم

همچنين، وجه سياسی يا سياست زدهء اسلام را می‌توان، هم در سطح کل اين دين و هم در سطح مذاهب (سنی و شيعه) و فرق آنها (مثلاً، شيعهء زيدی، شيعهء اسماعيلی و شيعهء دوازده امامی) و خرده مکاتب اين فرق (مثل مکاتب اجتهادی/ اصولی و اخباری، و شيخی و بابی)، مشاهده و تعقيب کرد. در واقع، عليرغم سخنانی که برخي از مصلحين و خيرخواهان و اصلاح طلبان اجتماعی در مورد وجود و سابقهء تفکر جدائی دين از حکومت در برخی از نحله‌ها و فرق اسلامی بيان می‌دارند، نگاهی کوتاه به گذشتهء طولانی اسلام اين نکته را روشن می‌کند که از نخستين روز ورود پيامبر اسلام به شهر يثرب (مدينهء کنونی ـ 652 ميلادی) تا به همين امروز، در نگاه همهء>«دينکاران» اسلامی، مذهب و حکومت همواره به هم درآميخته بوده اند. و اگر هم در روزگارانی خاص، فرقه ای يا مذهبی از اسلام تمايلی به جدائی از قدرت سياسی و درويشی پيشه کردن از خود نشان داده باشد، اين تمايل امری گذرا، و اغلب ناگزير، بوده و هر کجا که اين اژدهای يخ بسته در معرض تابش آفتاب امکانات قرار گرفته، بی هيچ ترديدی طلب دستيابی را به قدرت سياسی از سر گرفته است. نمونه‌اش هم به قدرت رسيدن دراويش صفوی و پيدايش سلسلهء پادشاهی آنان است

ادامه دارد...

بخش دوم-نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


چنانکه هم در بخش نخست آورده شد آقای اسماعیل نوری علای عزیز برداشت قابل توجه ایی پیرامون رویدادهای چند قرن اخیر تاریخ کشور پیرامون روحانیت شیعه امامی دارند. از این گذشته ایشان برداشت نویی از سکولاریته دارند که مبتنی بر برداشت ایشان درباره دین بطور کلی و دین اسلام و مذهب شیعه علی الخصوص می باشد.


ایشان می نویسند


در واقع، اگر بگوئيم که «اسلام يک دين سياسی است»، لااقل از نظر جامعه شناسی سياسی، سخنی استثنائی و فوق‌العاده نگفته‌ايم، چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است.

شايد جنبهء «باطنی» اديان و کارکرد آنان، در راستای اتصال انسان به عالم غيب و ملکوت خداوند، اين تصوّر را پيش آورد که «دين واقعی» می‌تواند کاری به کار اين دنيا نداشته و صرفاً در خدمت ايجاد اتصال بين خالق و مخلوق باشد و، در نتيجه، نتوان لزوماً از رانش‌های قدرت طلبانه در آن خبری جست. اما اين خوش خيالی بی‌پايه‌ای بيش نيست که اگر هم بخواهد تحقّق يابد تجلی‌اش می‌تواند يا در حوزهء زندگی باطنی تک تک افرادی اتفاق افتد که می‌کوشند با آفريدگار خود در تماس باشند و با نظر او زندگی کنند، و يا در گروه‌های کوچکی که اعضاء شان بپندارند که می‌توانند از طريق همدلی با يکديگر به چنين مقاصدی دست يابند؛ که البته در مورد سياسی نبودن اين شق دوم نيز جای شک باقی است زیرا، وقتی تمايلات باطنی افراد به هم گره می‌خورد و کاری گروهی شکل می‌گيرد، ديگر نمی‌توان حوزهء عملکرد و نفوذ آن گروه را به مرزهائی مشخص و معين محدود ساخت. مثل آب که چون جاری شد پخش می‌شود و به هر گوشه رسوخ می‌کند و دايرهء کوچک آن، بسته به شرايط، هر دم گسترده‌تر می‌گردد.

پس، چندان لزومی‌ندارد گوش به کسانی بسپاريم که می‌کوشند ثابت کنند اسلام «دين آن دنيائی» و راهنمای باطنی آدميان برای سفر به ملکوت آفريدگار است. اين امر نه تنها در مورد اسلام بلکه در مورد هیچ یک از ادیان دیگر ـ حتی آنان که به صراحت از درآميختن با سياست و قدرت پرهيز می‌کنند ـ صدق نمی‌کند. به همين ترتيب، و در جهت مخالف، تلاش برای يافتن و سپس تأکيد بر آيات و احاديثی که ساختار بلاترديد سياسی دين اسلام را توضيح می‌دهند نيز، در محدودهء نوشتهء حاضر، کاری تکراری و موجب اتلاف وقت است. هرکس بخواهد در اين زمينه تحقيق کند بی‌شمار منابع مراجعه و مواد خواندنی در اختيارش هست. (2)

البته که چندان لزومی ندارد گوش به کسانی بسپاریم که می کوشند یک دین را بنام اسلام که چون دین و لذا متوجه آنجهان و راهنمای باطنی و معنوی آدمیان برای سفر به ملکوت اعلی است از سیاست و دنیا و به این معنا از سکولاریزه شدن آن پالایش دهند.

فراموش نباید کرد سکولاریزه شدن دین روی دیگر سکه ایی است که ما آنرا ساکرالیزه شدن دولت و سیاست می خوانیم.. در رابطه میان دین و سیاست سکولاریزه شدن دین نقطه مقابل ساکراله شدن دولت است. سکولاریزاسیون دولت و سیاست معنایی ندارد جز این که دولت پیشتر ساکراله و دینی و قذوسی گشته است.

درخواست سکولاریته به این اعتبار یک خواهش برای پالایش دولت و سیاست از دین است. اما چگونه می توان سیاست و دولت را مطابق با خواست سکولاریته حتی اگر این سکولاریته نو باشد از دین پالایش داد وقتی دین از پیش سیاسی است و میان دین و سیاست به قول آیت الله خمینی بنیان گذار بدعت ولایت فقیه مطلقه فرقی وجود ندارد؟

آقای اسماعیل نوری علی هم همان ادعای آیت الله حمینی را به نوعی و از زاویه دیکر تکرار می کنند.

اما پرسش تکراری این است

چنانچه دین همان سیاست است پس جدای دین یعنی سیاست از سیاست و دولت یعنی امر سکولاریته به چه معناست؟

پس چرا این خواست سکولاریته یعنی جدایی دین از سیاست شکل گرفته و آنهم در حالیکه دین خود سیاست است و از سیاست چدا نیست؟ چطور می توان سیاست را از سیاست یعنی دین جداکرد؟ آیا فکر نمی کنید به این ترتیب این سکولاریته نو آقای اسماعیل نوری علا که در پی چدایی سیاست از سیاست است واقعا چیز نویی یعنی چیز بی ربطی باشد؟

اما قبل از پایان این بخش اجازه دهید نکته دیگری راکه در بالا به آن اشاره شد با تذکر آن برجسته کنم.

فرق است میان امرسکولاریزه کردن دولت یعنی جدایی دولت از دین از یکسو و از سوی دیگر جدایی دین از سیاست که این دومی به معنای پالایش دین از امر سکولاریزه کردن است. به عبارت دیگر اگر خواست سیاسی دولت دایر بر سکولاریزه کردن دولت و سیاست از دین و قدوسیت و ملکوت اعلی و... است برعکس خواست دین در جهت مخالف برای جدایی دین ازسیاست و پالایش دین از سکولاریزه شدن دین و ملکوت اعلی است.

براین اساس تا مادامیکه خواست سکولاریته وجود دارد دولت مردان و دولت کاران علاقه ایی به خواست دینی مشعر بر پالایش دین از امر سکولاریزاسیون ندارند. این خواست آخری خواهش دینی و مختص دین کاران است و نه خواهش سیاسی و ویژه دولت کاران.

ما از این جا به دو قلمروی جداگانه ایی بر می خوریم که در مقابل هم ایستاده اند

  1. دین کاری
  2. دولت کاری

بر این اساس یعنی بر پایه این تضاد قلمروها و فعالیت های اجتماعی است که از دیرباز تداخل ایندو در هم بصورت یک معضل اجتماعی مطرح بوده است. درک این معضل اجتماعی و جستجوی راهکردهایی در برابر آن منحر به پیذایش مصلحانی در هر دو سوی این تضاد شده است. خواه دین کارانی پیداشده اند و خواه دولت کارانی که از هر سو کوشیده اند تا دین و دولت را از هم جدا کنند. و برای این هدف کوشش نمودند که مردم به آنها گوش بسپارند که اجرای یک رفرم خواه در عرصه دین و خواه در عرصه دولت به عنوان یک اقدام عام المنفعه الزامی است.

به این اعتبار مایه اندوه فراوان است که آقای نوری علی بدون توحه به آن زیر نام سکولاریسم نو با پاشیدن آب سرد و یاس بر روی این تلاشهای دوجانبه اعلام می دارند

پس، چندان لزومی‌ندارد گوش به کسانی بسپاريم که می‌کوشند ثابت کنند اسلام «دين آن دنيائی» و راهنمای باطنی آدميان برای سفر به ملکوت آفريدگار است.چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است

اتفاقا چنین نیست. اتفاقا آنچه را که ما در زبان فارسی جماعت و جامعه دینی و مذهبی و یا امت می خوانیم و گروهی منسجم از دینداران و باورمندان را در خود جای می دهد بنابر بر علت وجودی آن که همانا تنظیم روابط بین مومنان است خودبخود پدیده ایی و تشکیلاتی سیاسی نیست و لذا مشمول قانون احزاب سیاسی نمی شود. اتفاقا این اشتباه است که صرف وجودی چنین امتی که ما آنرا برای سهولت کلام نهاد کلیسا می خوانیم همواره حرکتی به جانب احراز قدرت و سلطه سیاسی و دولتی بر جامعه طبیعی و سکولار و مدنی نیست.

در یک کلام بنابر علت وجودی آن نهاد کلیسا نهاد دولت نیست. و خواست مبتنی بر جدایی نهاد کلیسا از نهاد دولت یعنی سکولاریته. سکولاریته هرقدر هم نو باشد باید مبتنی بر خواست این جدایی باشد والا این سکولاریته نو دیگر سکولاریته نیست و بل که ترفندی برای فریب مردم زیر نام جدایی نهاد کلیسا و نهاد دولت است.



ادامه دارد...


بخش اول-نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


در پایین تکه هایی است از دو جستار آقای نوری علا به نامهای


1-ديدگاه سياسی فقاهت شيعهء امامی و چالش سکولاريسم

2-خدمت ناخواستهء ولايت فقيه به سکولاريسم!


نقد به این دو مقاله خواندنی و آموزنده در آینده در پی خواهد آمد. در این جا بخشهایی از این دو به اطلاع می رسدو لینک هردو نوشته در پایین آورده شده است. اینک قسمتهایی از آنان به ترتیب بالا

حاصل دستيابی دينکاران امامی به قدرت سياسی، چيزی نيست جز به ثبوت رسيدن يک واقعيت جامعه شناختی که، پيش از انقلاب سال 1357، برخی از محققان و نويسندگان ايران‌شناس و اسلام‌شناس و شيعه‌شناس(1) از پذيرش آن امتناع داشتند: هرچه در حوزهء فقه (يا «شريعت») يک مذهب می‌گذرد همواره ريشه‌هائی اجتماعی ـ سياسی دارد.


در واقع، اگر بگوئيم که «اسلام يک دين سياسی است»، لااقل از نظر جامعه شناسی سياسی، سخنی استثنائی و فوق‌العاده نگفته‌ايم، چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است.


شايد جنبهء «باطنی» اديان و کارکرد آنان، در راستای اتصال انسان به عالم غيب و ملکوت خداوند، اين تصوّر را پيش آورد که «دين واقعی» می‌تواند کاری به کار اين دنيا نداشته و صرفاً در خدمت ايجاد اتصال بين خالق و مخلوق باشد و، در نتيجه، نتوان لزوماً از رانش‌های قدرت طلبانه در آن خبری جست. اما اين خوش خيالی بی‌پايه‌ای بيش نيست که اگر هم بخواهد تحقّق يابد تجلی‌اش می‌تواند يا در حوزهء زندگی باطنی تک تک افرادی اتفاق افتد که می‌کوشند با آفريدگار خود در تماس باشند و با نظر او زندگی کنند، و يا در گروه‌های کوچکی که اعضاء شان بپندارند که می‌توانند از طريق همدلی با يکديگر به چنين مقاصدی دست يابند؛ که البته در مورد سياسی نبودن اين شق دوم نيز جای شک باقی است زیرا، وقتی تمايلات باطنی افراد به هم گره می‌خورد و کاری گروهی شکل می‌گيرد، ديگر نمی‌توان حوزهء عملکرد و نفوذ آن گروه را به مرزهائی مشخص و معين محدود ساخت. مثل آب که چون جاری شد پخش می‌شود و به هر گوشه رسوخ می‌کند و دايرهء کوچک آن، بسته به شرايط، هر دم گسترده‌تر می‌گردد.


پس، چندان لزومی‌ندارد گوش به کسانی بسپاريم که می‌کوشند ثابت کنند اسلام «دين آن دنيائی» و راهنمای باطنی آدميان برای سفر به ملکوت آفريدگار است. اين امر نه تنها در مورد اسلام بلکه در مورد هیچ یک از ادیان دیگر ـ حتی آنان که به صراحت از درآميختن با سياست و قدرت پرهيز می‌کنند ـ صدق نمی‌کند. به همين ترتيب، و در جهت مخالف، تلاش برای يافتن و سپس تأکيد بر آيات و احاديثی که ساختار بلاترديد سياسی دين اسلام را توضيح می‌دهند نيز، در محدودهء نوشتهء حاضر، کاری تکراری و موجب اتلاف وقت است. هرکس بخواهد در اين زمينه تحقيق کند بی‌شمار منابع مراجعه و مواد خواندنی در اختيارش هست. (2)


همچنين، وجه سياسی يا سياست زدهء اسلام را می‌توان، هم در سطح کل اين دين و هم در سطح مذاهب (سنی و شيعه) و فرق آنها (مثلاً، شيعهء زيدی، شيعهء اسماعيلی و شيعهء دوازده امامی) و خرده مکاتب اين فرق (مثل مکاتب اجتهادی/ اصولی و اخباری، و شيخی و بابی)، مشاهده و تعقيب کرد. در واقع، عليرغم سخنانی که برخي از مصلحين و خيرخواهان و اصلاح طلبان اجتماعی در مورد وجود و سابقهء تفکر جدائی دين از حکومت در برخی از نحله‌ها و فرق اسلامی بيان می‌دارند، نگاهی کوتاه به گذشتهء طولانی اسلام اين نکته را روشن می‌کند که از نخستين روز ورود پيامبر اسلام به شهر يثرب (مدينهء کنونی ـ 652 ميلادی) تا به همين امروز، در نگاه همهء>«دينکاران» اسلامی، مذهب و حکومت همواره به هم درآميخته بوده اند. و اگر هم در روزگارانی خاص، فرقه ای يا مذهبی از اسلام تمايلی به جدائی از قدرت سياسی و درويشی پيشه کردن از خود نشان داده باشد، اين تمايل امری گذرا، و اغلب ناگزير، بوده و هر کجا که اين اژدهای يخ بسته در معرض تابش آفتاب امکانات قرار گرفته، بی هيچ ترديدی طلب دستيابی را به قدرت سياسی از سر گرفته است. نمونه‌اش هم به قدرت رسيدن دراويش صفوی و پيدايش سلسلهء پادشاهی آنان است.


بر اساس آنچه که گفته شد، مقالهء حاضر نيز اين پيش‌گزاره را بديهی و اثبات شده می‌انگارد که همهء اديان، و از جمله دين اسلام، به لحاظ جنبهء اجتماعی و سازمان دهنده و سازمان يافتهء خود، به صور گوناگون نهادهائی سياسی‌اند و، در نتیجه، بيشتر به آن می‌پردازد که چالش‌های پيش روی يک فرقهء کوچک، و تا چهار قرن پيش بی‌اهميت در دين اسلام ـ که از چهار صد سال پيش تا کنون به عنوان دين رسمی اکثريت ايرانيان نخست در قدرت سياسی شريک شده و سپس کلاً آن را قبضه کرده است –، در دهه ‌های آتی قرن بيست و يکم چه ماهيتی می‌توانند داشته باشند.


چالش سکولاريزم


می دانيم که، پس از 14 قرن فراز و فرود، و دو دهه مانده به آخر قرن بيستم ميلادی، عاقبت دينکاران يکی از فرق مذهب شيعه در درون دين جهانگير اسلام، به نام تشيّع دوازده امامی، توانسته‌اند قدرت سياسی را در ايران به دست آورند. هم بر اثر، و هم در واکنش نسبت به اين حادثهء بی‌سابقه، که با هيچ يک از حوادث ديگر تاريخ تشيع قابل مقايسه نيست، نظرات مختلفی، چه در داخل حوزهء دينی و چه بيرون از آن، مطرح شده اند که مهمترين آنها کوشش برای راهيابی عملی در راستای امر جدا کردن مذهب از حکومت بوده است؛ پدیده‌ای که امروزه همگان آن را با نام «سکولاريسم» می‌شناسند و اگر سياسی بودن ماهوی اديان و مذاهب را بپذيريم در عين حال پذيرفته‌ايم که با به قدرت رسيدن دينکاران در تعارض قرار می‌گيرد.

سکولاريسم نه منکر مذهب است و نه سياست‌زدگی آن؛ اما بين «سياست» و «قدرت» تفاوت می‌گذارد و به نفع حفظ تنوع فرهنگی، مذهبی، لامذهبی و نظاير اينها کوشش می‌کند تا، با زمينه‌سازی برای استقرار دموکراسی و خردگرائی، از دست يافتن يک مذهب از ميان مذاهب رايج در يک جامعه به ماشين قدرت جلوگيری کند.


بر متن اين تحولات عمدهء فقه تشيع دوازده امامی است که می‌توان سير حوادث بعدی را پی گرفت و از دل آن تکيه گاه‌هائی نظری برای تحليل اوضاع کنونی و آيندهء اين فقه را به دست آورد. به این مهم نیز باید توجه داشت که چگونه حکومت‌گران قاجار از يکسو، و دينکاران سرآمد عصر آنان، از سوی ديگر، رفته رفته و به موازات هم، دو سازمان «ديوان‌سالاری دولتی» و «دين‌کاری مذهبی» را به وجود آوردند در حاليکه هر يک می‌دانستند کاملاً حريف ديگری نخواهند شد و بايد به مسالمت در کنار هم زندگی کنند.


داستان فتوای جهاد عليه روسيه و کشاندن حکومت قاجارها به جنگ‌هائی که جز شکست برای ايران به همراه نداشت، و نيز داستان تحريم استعمال تنباکو و نقش آيت‌الله شيرازی در آن، خود از توازی اين دو سازمان سياسی ـ اجتماعی حکايت دارد. در مقابل، حمايت حاج ميرزا آغاسی از سيد باب و اقدامات قائم مقام فراهانی و اميرکبير برای دور شدن از دينکاران و تحديد قدرت شان را می‌توان نشانه‌های آشکاری از دندان نشان دادن ديوان‌سالاری دولتی به سازمان مذهبی مستقل دانست.


افزایش اقتدار شاه، در پی اجرای آنچه «<انقلاب سفيد» نام گرفت و با سرکوب همهء احزاب سياسی و مخالفان همراه شد، موجب گرديد که تنها صدای مخالف از ميان دينکاران امامی برخيزد. در نتیجه، جمعيت‌های ناراضی دين‌دار و بی‌دين، به يک سان، بی‌توجه به ماهيت تفکر اين دينکاران، کوشيدند از آنان به عنوان حربه‌ای سياسی عليه رژيم پهلوی استفاده کنند. بدينسان، رویداد اعجاب ‌انگيز سال 1357 موجب شد که جنگ تجدد و سنت، که به پيروزی مشروطيت انجاميده بود، جای خود را پيروزی عقب‌مانده ترين اشکال سنت واگذاشت و، در هيئت رژيم «ولايت فقيه»، راه را برای حدوث تغييرات تازه و عمده‌ای در عالم فقه تشيع دوازده امامی بگشاید.


بدينسان، نظريهء «<ولايت فقيه» که انديشيدن به مبانی نظری آن از اواخر عهد صفوی آغاز و در دوران قاجاريه شکيل‌تر شده بود، با پيچشی که نخست آيت‌الله خمينی در دوران تبعيد خود در عراق بدان داد و سپس با اختیارات گسترده‌ای که نخستين مجلس خبرگان تدوين قانون اساسی بدان بخشيد، توانست دين و دولت را يکی کند و >«حکومت الله» (همان theocracy در مفهوم علم سياست) را بر زمين جاری سازد.

حکومت آتاتورک جانشين تشکيلات «سلطنت / خلافت عثمانی» می شد که در آن ـ طی صده ها ـ سازمان مذهبی دينکاران کاملاً در دل ديوانسالاری حکومتی جا گرفته و پاره ای گسست ناپذير از آن محسوب می شد.لذا، برای آتاتورک آسان بود که همان سازمان را ـ با تغييراتی ـ در داخل حکومت خود جای دهد و، از آنجا که دارای تمايلات و اهداف سکولار بود، بتواند حوزهء عمل آنها را محدود به امور مذهبی ساخته و از دخالت آنها در امر حکومت و دولت جلوگيری نمايد


در واقع، اين نکته همانی است که امروزه «نوانديشان مذهبی<» بشدت در گير آن شده اند و يکی از لوازم نوانديشی مذهبی را وجود اجتهاد و آزادی مجتهدين در کار خود عنوان می کنند. همهء عصارهء احتجاجات دکتر سروش و حجه اسلام کديور و ديگران در همين نکتهء اخير نهفته است. کسانی که در، مثلاً، وجود آيت الله منتظری روزنهء اميدی برای شکستن فضای سياسی می بينند بر اين نکته پای می فشارند که برقراری آزادی اجتهاد به يک دينکار مهم همچون آيت الله منتظری اين توانائی را می بخشد که دست به صدور فتواهائی خلاف خواست حکومت بزند. نيز به اين نکته توجه دارند که آزادی آيت الله خمينی در صدور فتوا، بعنوان يک مجتهد صاحب فتوا، موجب شد که راه بر رهبری او گشوده شود و او بر ديگر صاحبان فتوا برتری يابد. بدينسان، امروز فکر نوانديشی مذهبی با خواستاری اجتهاد آزاد درآميخته است و آنان پيدايش قرائت های جديد و امروزی را مستلزم برقراری اجتهاد آزاد ارزيابی می کنند.


واتيکان امروز، در واقع، کوچک شدهء يک امپراتوری و حکومت بزرگ است که اکنون تنها اسکلتی از هويت سياسی آن بجا مانده و، مثلاً، داشتن وزارت خارجه و حضور سفرای کشورهای مختلف در آن، پس ماندهء يک دولت واقعی کاتوليک است که اکنون بمدد کوشش های عصر روشنائی به شهرک واتيکان محدود گشته است. معنای اين سخن آن است که تشکيلات کاتوليسيم تنها در زمانی رو به متمرکز شدن نهاد که بخشی از دينکاران آن توانستند بر قدرت سياسی دست بيابند و ارادهء خود را بر کل دينکاران اين مذهب، و ديگر مذاهب، تحميل کنند. آنگاه، همان تشکيلات متمرکز، در زير تشعشع عصر جديد رو به کوچک شدن نهاد و اگرچه از قدرت سياسی محروم شد اما توانست تمرکز تشکيلاتی خود را حفظ کند و در جامعهء سکولار بصورت نهادی مستقل و خارج از حکومت به کار خود ادامه دهد.


به ياد دارم که يکی از پروژه های دولت سکولار زنده ياد دکتر شاپور بختيار نيز تبديل کردن «قم» به يک «واتيکان شيعی / اسلامی» بود. اما، بنظر من، اين پروژه بر بنياد بی خبری از قوانين حاکم بر سير تکوينی سازمان ها و تشکيلات دينکاران نهاده شده بود و، لذا، هيچگاه نمی توانست عملی شود. به کلام ديگر، از آنجا که دينکاران امامی در ايران عهد قاجار و پهلوی دارای سازمان متمرکز و متشکلی نشده بودند، در پايان عصر پهلوی هم تشکيلاتی نداشتند که در معرض روند کوجک کردن و شدن قرار گيرد و بتواند در «واتيکان اسلامی قم» متمرکز شود.


حتی آل احمد نيز که، در غرب زدگی خود، از منظری ديگر، به سازمان دينکاران امامی نگريسته و آرزومند وجود چنان واتيکانی بود که بتواند راديو و تلويزيون ويژه و روابط سياسی / اجتماعی / فرهنگی خود را داشته باشد از همان «قوانين حاکم بر سير تکوينی سازمان ها و تشکيلات» بی خبر بود و نمی دانست که دينکاران مذاهب مختلف بدور از قدرت سياسی نمی توانند دارای پيوندهای محکم بوده و سازمان متمرکز داشته باشند.

در واقع، تشکيلات دينکاران امامی در ايران تنها يکبار فرصت آن را يافته است که روند متمرکز شدن را تجربه کند و آن به دوران حکومت صفويان بر می گردد که، در طی آن، دينکاران آمده از جبل عامل لبنان توانستند کل ماشين حکومت صفوی را تصرف کنند، از پادشاه صفوی جز موجودی بی اراده و تسليم باقی نگذارند، و خود «حکومت اسلامی صفوی» را بگردانند.


اين تشکيلات که طی دو سه قرن متمرکز شده و صاحب سلسله مراتب سازمانی منجمدی گشته بود قابليت آن را داشت که ـ در سايهء يک حکومت غيرمذهبی قوی و عاقل ـ بصورت يک واتيکان کوچک در آيد. اما نادرشاه افشار، پس از آنکه شورشيان افغان را سر جای خود نشاند و سلسلهء صفوی را منحل کرد، بجای کوچک کردن و استه نمودن اين سازمان متمرکز به کنترل دولتی، تصميم به انحلال آن گرفت و، در نتيجه، امکان پيدايش واتيکان مورد علاقهء آل احمد و دکتر بختيار را نيز از بين برد.


بدينسان، اگر به آن «قوانين حاکم بر سير تکوينی سازمان ها و تشکيلات مذهبی» برگرديم و آنها را بشکافيم می بينيم که تمرکز سازمانی در مورد دينکاران همواره پس از نزديک شدن به يا شريک شدن در قدرت سياسی ممکن می شود. نمونهء کليسيای کاتوليک را شاهد آوردم، نمونهء سازمان مذهبی عثمانی نيز شاهد ديگری بر اين واقعيت است.


اما، به گمان من، اگر از منظر سکولاريسم به اين ماجرا بنگريم، ملتفت می شويم که راه يک سکولاريست کاملاً در عکس جهت نوانديشان مذهبی کشيده شده است. يک سکولاريست، که جويای ايجاد واتيکان اسلامی در قم است، بايد از محدود شدن اجتهاد و بوجود آمدن و متمرکز گشتن سازمان دينکاران استقبال کند، بدين جهت که اگر در پی برانداختن مذاهب نبوده و فقط بخواهد بکوشد تا تسلط يک نوع مذهب و ايدئولوژی خاص را بر ساير انديشه ها و روش های زندگی اجتماعی مانع شود و، به عبارت ديگر، سکولاريستی عمل کند، خودبخود وجود يک سازمان متمرکز مذهبی راه او را هموار تر می سازد و اگر بتواند با آن به توافق رسد اين امکان را فراهم می کند که، به اصطلاح مسيحی،«کار خدا و کار امپراتور» از هم جدا شوند، آنگونه که دولت به خدمتگذاری در راستای تأمين معيشت دنيوی مردم مشغول باشد و سازمان مذهبی نيز بکار آخرت مردم بپردازد. حال آنکه وجود منابع متعدد صدور فتوا موجب پراکندگی «جبههء مبارزه با تبعيض» شده و دينکاران گوناگون را بصورت افرادی مسئله ساز و غير قابل

مهار کردن در می آورد.


اين سخن البته ممکن است دوستداران حقوق بشر را خوش نيايد چرا که نوانديشان مذهبی نشان می دهند که وجود يک تشکيلات متمرکز مانع تنوع در انديشه ها و قرائت های مذهبی می شود. اما پاسخ به اين مشکل آن است که تشکيلات متمرکز دينکاران در يک دولت سکولار و دموکراتيک دارای قدرت اعمال زور نبوده و نمی تواند مانع آزاد انديشی و دگر انديشی ديگران شود و، در عين حال، هرگونه نوانديشی غالب به کمک ا شبکهء سازمانی آن زودتر جا می افتد. به عبارت ديگر، اگر ما به مسئلهء مقتضات دوره های قبل و بعد تشکيل دولت سکولار توجه نکنيم اين سوء تفاهم تا ابد ادامه خواهد داشت.

باری، به استناد آنچه گفته شد، عقيده دارم که مسئلهء اصلی سکولار ها با مذهب، در آيندهء ايران، با چگونگی و امکان رفع پراکندگی و نظم ناپذيری دينکاران امامی گرهی ناگشودنی خورده است و، در عين حال، در همين زمينه است که بنظرم می رسد خود حکومت اسلامی کنونی، ناخواسته و عليرغم ميل طبيعی خود، سکولارها را در کار گره گشائی از اين مشکل سخت کمک کرده است. و چگونه؟


شريعتمداری نه تنها سال ها پيش از خمينی به مرجعيت و صاحب فتوائی رسيده بود و ب او ارشديت «علمی!» داشت بلکه هم او بود که، به همراه چند مجتهد مهم ديگر، در اوايل دههء 1340 نامه ای را امضاء کرده و خمينی را نيز مرجع تقليد دانسته بود تا، به استناد قانون اساسی مشروطه که مجتهدان طراز اول را مشمول رويه های قضائی نمی دانست، او را از مجازات اعدام نجات دهد.


اما اکنون، پس از انقلاب، همين شريعتمداری بود که با ايجاد جمهوری اسلامی و منصب ولايت فقيه مخالفت می کرد. بنظر من، اين مخالفت دارای هويتی سياسی نبود و از مقتضيات فقاهت اجتهادی نشأت می گرفت. يعنی، اگر به گفته های آيت الله شريعتمداری در مورد ولايت فقيه دقت کنيم در می يابيم که پايگاه فکری او نه در قلمروهای سياسی و از سر مخالفت سياسی با خمينی که در نگرش سنتی دينکاران امامی و مصلحت انديشی بلندنگر آنان در جهت حفظ استقلال دينکاران ريشه داشت ـ امری که نه تنها خمينی و دينکاران دست دوم اطرافش، که حتی مجتهد اعظم ديگری همچون منتظری نيز متوجه عواقب بلند مدتش نبود و بی واهمه در اين بوق می دميد.


بدينسان، می بينيم که خود حکومت اسلامی در ايران، رفته رفته و به دست خود، سازمان مذهبی مورد علاقهء رضاشاه و آتاتورک و دکتر بختيار را بوجود آورده و تفرقهء آزاد مجتهدان را ممنوع ساخته است.

و با عنايت به اين نکات است که من، در اين لحظه از تاريخ کشورمان، کوشش نوانديشان مذهبی در راستای احياء اجتهاد نامتمرکز و آزاد را کاری عليه منافع مردم و حکومت سکولار آنها ارزيابی می کنم و معتقدم که آنان، با آگاهی تمام نسبت به اين قاعده است که ـ برای بقای تسلط مذهب خودشان بعنوان مهمترين سرمنشاء ايجاد و سلطهء ارزش های فرهنگی / اجتماعی، و نه ايجاد تنوع فکری، است که استراتژی انحلال سازمان متمرکز مذهبی را (از طريق انکار نياز جامعه به دينکاران) برگزيده اند تا راه را بر سکولار ها ببندند.


لذا، از نظر من، حکومت آيندهء ايران، با همهء سختی هائی که مردم ما از سازمان مذهبی مخلوق حکومت ولايت فقيه کشيده اند، به هيچ وجه نبايد ـ مثل نادر شاه افشار ـ دست به انحلال اين سازمان و متفرق ساختن دينکارانش بزند، بلکه بايد دقيقاً در عين حفظ اش، از آن فقط در راستای حل مسائل شرعی مردم و تنظيم امور آخرتشان، استفاده نمايد و، در مقابل، راه دخالت دينکارانش در سياست را ببندد. اين در واقع می تواند بخشی از سياست کلی دولت آينده در مورد همهء تشکلات دينکاران مذاهب مختلف ايران باشد و يک بار برای هميشه مسئلهء مشکل و نالازم «مذهب رسمی» را نيز حل کند.


ادامه دارد...


1-ديدگاه سياسی فقاهت شيعهء امامی و چالش سکولاريسم

https://newsecul.ipower.com/2010/11/12.Friday/111210.Esmail-Nooriala-Religious-jurisprudance-and-secularism.htm


2-خدمت ناخواستهء ولايت فقيه به سکولاريسم!

http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2008/072108-Religious-organization.htm

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...