۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

بخش اول-نگاهی به سکولاریسم نو و خدمت ناخواسته ولایت فقیه به آقای نوری علا


در پایین تکه هایی است از دو جستار آقای نوری علا به نامهای


1-ديدگاه سياسی فقاهت شيعهء امامی و چالش سکولاريسم

2-خدمت ناخواستهء ولايت فقيه به سکولاريسم!


نقد به این دو مقاله خواندنی و آموزنده در آینده در پی خواهد آمد. در این جا بخشهایی از این دو به اطلاع می رسدو لینک هردو نوشته در پایین آورده شده است. اینک قسمتهایی از آنان به ترتیب بالا

حاصل دستيابی دينکاران امامی به قدرت سياسی، چيزی نيست جز به ثبوت رسيدن يک واقعيت جامعه شناختی که، پيش از انقلاب سال 1357، برخی از محققان و نويسندگان ايران‌شناس و اسلام‌شناس و شيعه‌شناس(1) از پذيرش آن امتناع داشتند: هرچه در حوزهء فقه (يا «شريعت») يک مذهب می‌گذرد همواره ريشه‌هائی اجتماعی ـ سياسی دارد.


در واقع، اگر بگوئيم که «اسلام يک دين سياسی است»، لااقل از نظر جامعه شناسی سياسی، سخنی استثنائی و فوق‌العاده نگفته‌ايم، چه، هر دينی، به خاطر قرار گرفتن در شبکهء روابط اجتماعی، ايجاد «جماعت» و گروهی منسجم و اجتماعی از دينداران و باورمندان بخود، و نيز به دليل «علت وجودی» خويش، که همانا تنظيم روابط بين مؤمنان و کنترل و هدايت اعمال و رفتار و انديشه‌های آنها است، خود بخود پديده‌ای سياسی محسوب می‌شود و، لذا، سمت و سوی حرکت اش، صرفنظر از نتايج نهائی اين حرکت، همواره به جانب احراز قدرت و سلطهء بر جامعه است.


شايد جنبهء «باطنی» اديان و کارکرد آنان، در راستای اتصال انسان به عالم غيب و ملکوت خداوند، اين تصوّر را پيش آورد که «دين واقعی» می‌تواند کاری به کار اين دنيا نداشته و صرفاً در خدمت ايجاد اتصال بين خالق و مخلوق باشد و، در نتيجه، نتوان لزوماً از رانش‌های قدرت طلبانه در آن خبری جست. اما اين خوش خيالی بی‌پايه‌ای بيش نيست که اگر هم بخواهد تحقّق يابد تجلی‌اش می‌تواند يا در حوزهء زندگی باطنی تک تک افرادی اتفاق افتد که می‌کوشند با آفريدگار خود در تماس باشند و با نظر او زندگی کنند، و يا در گروه‌های کوچکی که اعضاء شان بپندارند که می‌توانند از طريق همدلی با يکديگر به چنين مقاصدی دست يابند؛ که البته در مورد سياسی نبودن اين شق دوم نيز جای شک باقی است زیرا، وقتی تمايلات باطنی افراد به هم گره می‌خورد و کاری گروهی شکل می‌گيرد، ديگر نمی‌توان حوزهء عملکرد و نفوذ آن گروه را به مرزهائی مشخص و معين محدود ساخت. مثل آب که چون جاری شد پخش می‌شود و به هر گوشه رسوخ می‌کند و دايرهء کوچک آن، بسته به شرايط، هر دم گسترده‌تر می‌گردد.


پس، چندان لزومی‌ندارد گوش به کسانی بسپاريم که می‌کوشند ثابت کنند اسلام «دين آن دنيائی» و راهنمای باطنی آدميان برای سفر به ملکوت آفريدگار است. اين امر نه تنها در مورد اسلام بلکه در مورد هیچ یک از ادیان دیگر ـ حتی آنان که به صراحت از درآميختن با سياست و قدرت پرهيز می‌کنند ـ صدق نمی‌کند. به همين ترتيب، و در جهت مخالف، تلاش برای يافتن و سپس تأکيد بر آيات و احاديثی که ساختار بلاترديد سياسی دين اسلام را توضيح می‌دهند نيز، در محدودهء نوشتهء حاضر، کاری تکراری و موجب اتلاف وقت است. هرکس بخواهد در اين زمينه تحقيق کند بی‌شمار منابع مراجعه و مواد خواندنی در اختيارش هست. (2)


همچنين، وجه سياسی يا سياست زدهء اسلام را می‌توان، هم در سطح کل اين دين و هم در سطح مذاهب (سنی و شيعه) و فرق آنها (مثلاً، شيعهء زيدی، شيعهء اسماعيلی و شيعهء دوازده امامی) و خرده مکاتب اين فرق (مثل مکاتب اجتهادی/ اصولی و اخباری، و شيخی و بابی)، مشاهده و تعقيب کرد. در واقع، عليرغم سخنانی که برخي از مصلحين و خيرخواهان و اصلاح طلبان اجتماعی در مورد وجود و سابقهء تفکر جدائی دين از حکومت در برخی از نحله‌ها و فرق اسلامی بيان می‌دارند، نگاهی کوتاه به گذشتهء طولانی اسلام اين نکته را روشن می‌کند که از نخستين روز ورود پيامبر اسلام به شهر يثرب (مدينهء کنونی ـ 652 ميلادی) تا به همين امروز، در نگاه همهء>«دينکاران» اسلامی، مذهب و حکومت همواره به هم درآميخته بوده اند. و اگر هم در روزگارانی خاص، فرقه ای يا مذهبی از اسلام تمايلی به جدائی از قدرت سياسی و درويشی پيشه کردن از خود نشان داده باشد، اين تمايل امری گذرا، و اغلب ناگزير، بوده و هر کجا که اين اژدهای يخ بسته در معرض تابش آفتاب امکانات قرار گرفته، بی هيچ ترديدی طلب دستيابی را به قدرت سياسی از سر گرفته است. نمونه‌اش هم به قدرت رسيدن دراويش صفوی و پيدايش سلسلهء پادشاهی آنان است.


بر اساس آنچه که گفته شد، مقالهء حاضر نيز اين پيش‌گزاره را بديهی و اثبات شده می‌انگارد که همهء اديان، و از جمله دين اسلام، به لحاظ جنبهء اجتماعی و سازمان دهنده و سازمان يافتهء خود، به صور گوناگون نهادهائی سياسی‌اند و، در نتیجه، بيشتر به آن می‌پردازد که چالش‌های پيش روی يک فرقهء کوچک، و تا چهار قرن پيش بی‌اهميت در دين اسلام ـ که از چهار صد سال پيش تا کنون به عنوان دين رسمی اکثريت ايرانيان نخست در قدرت سياسی شريک شده و سپس کلاً آن را قبضه کرده است –، در دهه ‌های آتی قرن بيست و يکم چه ماهيتی می‌توانند داشته باشند.


چالش سکولاريزم


می دانيم که، پس از 14 قرن فراز و فرود، و دو دهه مانده به آخر قرن بيستم ميلادی، عاقبت دينکاران يکی از فرق مذهب شيعه در درون دين جهانگير اسلام، به نام تشيّع دوازده امامی، توانسته‌اند قدرت سياسی را در ايران به دست آورند. هم بر اثر، و هم در واکنش نسبت به اين حادثهء بی‌سابقه، که با هيچ يک از حوادث ديگر تاريخ تشيع قابل مقايسه نيست، نظرات مختلفی، چه در داخل حوزهء دينی و چه بيرون از آن، مطرح شده اند که مهمترين آنها کوشش برای راهيابی عملی در راستای امر جدا کردن مذهب از حکومت بوده است؛ پدیده‌ای که امروزه همگان آن را با نام «سکولاريسم» می‌شناسند و اگر سياسی بودن ماهوی اديان و مذاهب را بپذيريم در عين حال پذيرفته‌ايم که با به قدرت رسيدن دينکاران در تعارض قرار می‌گيرد.

سکولاريسم نه منکر مذهب است و نه سياست‌زدگی آن؛ اما بين «سياست» و «قدرت» تفاوت می‌گذارد و به نفع حفظ تنوع فرهنگی، مذهبی، لامذهبی و نظاير اينها کوشش می‌کند تا، با زمينه‌سازی برای استقرار دموکراسی و خردگرائی، از دست يافتن يک مذهب از ميان مذاهب رايج در يک جامعه به ماشين قدرت جلوگيری کند.


بر متن اين تحولات عمدهء فقه تشيع دوازده امامی است که می‌توان سير حوادث بعدی را پی گرفت و از دل آن تکيه گاه‌هائی نظری برای تحليل اوضاع کنونی و آيندهء اين فقه را به دست آورد. به این مهم نیز باید توجه داشت که چگونه حکومت‌گران قاجار از يکسو، و دينکاران سرآمد عصر آنان، از سوی ديگر، رفته رفته و به موازات هم، دو سازمان «ديوان‌سالاری دولتی» و «دين‌کاری مذهبی» را به وجود آوردند در حاليکه هر يک می‌دانستند کاملاً حريف ديگری نخواهند شد و بايد به مسالمت در کنار هم زندگی کنند.


داستان فتوای جهاد عليه روسيه و کشاندن حکومت قاجارها به جنگ‌هائی که جز شکست برای ايران به همراه نداشت، و نيز داستان تحريم استعمال تنباکو و نقش آيت‌الله شيرازی در آن، خود از توازی اين دو سازمان سياسی ـ اجتماعی حکايت دارد. در مقابل، حمايت حاج ميرزا آغاسی از سيد باب و اقدامات قائم مقام فراهانی و اميرکبير برای دور شدن از دينکاران و تحديد قدرت شان را می‌توان نشانه‌های آشکاری از دندان نشان دادن ديوان‌سالاری دولتی به سازمان مذهبی مستقل دانست.


افزایش اقتدار شاه، در پی اجرای آنچه «<انقلاب سفيد» نام گرفت و با سرکوب همهء احزاب سياسی و مخالفان همراه شد، موجب گرديد که تنها صدای مخالف از ميان دينکاران امامی برخيزد. در نتیجه، جمعيت‌های ناراضی دين‌دار و بی‌دين، به يک سان، بی‌توجه به ماهيت تفکر اين دينکاران، کوشيدند از آنان به عنوان حربه‌ای سياسی عليه رژيم پهلوی استفاده کنند. بدينسان، رویداد اعجاب ‌انگيز سال 1357 موجب شد که جنگ تجدد و سنت، که به پيروزی مشروطيت انجاميده بود، جای خود را پيروزی عقب‌مانده ترين اشکال سنت واگذاشت و، در هيئت رژيم «ولايت فقيه»، راه را برای حدوث تغييرات تازه و عمده‌ای در عالم فقه تشيع دوازده امامی بگشاید.


بدينسان، نظريهء «<ولايت فقيه» که انديشيدن به مبانی نظری آن از اواخر عهد صفوی آغاز و در دوران قاجاريه شکيل‌تر شده بود، با پيچشی که نخست آيت‌الله خمينی در دوران تبعيد خود در عراق بدان داد و سپس با اختیارات گسترده‌ای که نخستين مجلس خبرگان تدوين قانون اساسی بدان بخشيد، توانست دين و دولت را يکی کند و >«حکومت الله» (همان theocracy در مفهوم علم سياست) را بر زمين جاری سازد.

حکومت آتاتورک جانشين تشکيلات «سلطنت / خلافت عثمانی» می شد که در آن ـ طی صده ها ـ سازمان مذهبی دينکاران کاملاً در دل ديوانسالاری حکومتی جا گرفته و پاره ای گسست ناپذير از آن محسوب می شد.لذا، برای آتاتورک آسان بود که همان سازمان را ـ با تغييراتی ـ در داخل حکومت خود جای دهد و، از آنجا که دارای تمايلات و اهداف سکولار بود، بتواند حوزهء عمل آنها را محدود به امور مذهبی ساخته و از دخالت آنها در امر حکومت و دولت جلوگيری نمايد


در واقع، اين نکته همانی است که امروزه «نوانديشان مذهبی<» بشدت در گير آن شده اند و يکی از لوازم نوانديشی مذهبی را وجود اجتهاد و آزادی مجتهدين در کار خود عنوان می کنند. همهء عصارهء احتجاجات دکتر سروش و حجه اسلام کديور و ديگران در همين نکتهء اخير نهفته است. کسانی که در، مثلاً، وجود آيت الله منتظری روزنهء اميدی برای شکستن فضای سياسی می بينند بر اين نکته پای می فشارند که برقراری آزادی اجتهاد به يک دينکار مهم همچون آيت الله منتظری اين توانائی را می بخشد که دست به صدور فتواهائی خلاف خواست حکومت بزند. نيز به اين نکته توجه دارند که آزادی آيت الله خمينی در صدور فتوا، بعنوان يک مجتهد صاحب فتوا، موجب شد که راه بر رهبری او گشوده شود و او بر ديگر صاحبان فتوا برتری يابد. بدينسان، امروز فکر نوانديشی مذهبی با خواستاری اجتهاد آزاد درآميخته است و آنان پيدايش قرائت های جديد و امروزی را مستلزم برقراری اجتهاد آزاد ارزيابی می کنند.


واتيکان امروز، در واقع، کوچک شدهء يک امپراتوری و حکومت بزرگ است که اکنون تنها اسکلتی از هويت سياسی آن بجا مانده و، مثلاً، داشتن وزارت خارجه و حضور سفرای کشورهای مختلف در آن، پس ماندهء يک دولت واقعی کاتوليک است که اکنون بمدد کوشش های عصر روشنائی به شهرک واتيکان محدود گشته است. معنای اين سخن آن است که تشکيلات کاتوليسيم تنها در زمانی رو به متمرکز شدن نهاد که بخشی از دينکاران آن توانستند بر قدرت سياسی دست بيابند و ارادهء خود را بر کل دينکاران اين مذهب، و ديگر مذاهب، تحميل کنند. آنگاه، همان تشکيلات متمرکز، در زير تشعشع عصر جديد رو به کوچک شدن نهاد و اگرچه از قدرت سياسی محروم شد اما توانست تمرکز تشکيلاتی خود را حفظ کند و در جامعهء سکولار بصورت نهادی مستقل و خارج از حکومت به کار خود ادامه دهد.


به ياد دارم که يکی از پروژه های دولت سکولار زنده ياد دکتر شاپور بختيار نيز تبديل کردن «قم» به يک «واتيکان شيعی / اسلامی» بود. اما، بنظر من، اين پروژه بر بنياد بی خبری از قوانين حاکم بر سير تکوينی سازمان ها و تشکيلات دينکاران نهاده شده بود و، لذا، هيچگاه نمی توانست عملی شود. به کلام ديگر، از آنجا که دينکاران امامی در ايران عهد قاجار و پهلوی دارای سازمان متمرکز و متشکلی نشده بودند، در پايان عصر پهلوی هم تشکيلاتی نداشتند که در معرض روند کوجک کردن و شدن قرار گيرد و بتواند در «واتيکان اسلامی قم» متمرکز شود.


حتی آل احمد نيز که، در غرب زدگی خود، از منظری ديگر، به سازمان دينکاران امامی نگريسته و آرزومند وجود چنان واتيکانی بود که بتواند راديو و تلويزيون ويژه و روابط سياسی / اجتماعی / فرهنگی خود را داشته باشد از همان «قوانين حاکم بر سير تکوينی سازمان ها و تشکيلات» بی خبر بود و نمی دانست که دينکاران مذاهب مختلف بدور از قدرت سياسی نمی توانند دارای پيوندهای محکم بوده و سازمان متمرکز داشته باشند.

در واقع، تشکيلات دينکاران امامی در ايران تنها يکبار فرصت آن را يافته است که روند متمرکز شدن را تجربه کند و آن به دوران حکومت صفويان بر می گردد که، در طی آن، دينکاران آمده از جبل عامل لبنان توانستند کل ماشين حکومت صفوی را تصرف کنند، از پادشاه صفوی جز موجودی بی اراده و تسليم باقی نگذارند، و خود «حکومت اسلامی صفوی» را بگردانند.


اين تشکيلات که طی دو سه قرن متمرکز شده و صاحب سلسله مراتب سازمانی منجمدی گشته بود قابليت آن را داشت که ـ در سايهء يک حکومت غيرمذهبی قوی و عاقل ـ بصورت يک واتيکان کوچک در آيد. اما نادرشاه افشار، پس از آنکه شورشيان افغان را سر جای خود نشاند و سلسلهء صفوی را منحل کرد، بجای کوچک کردن و استه نمودن اين سازمان متمرکز به کنترل دولتی، تصميم به انحلال آن گرفت و، در نتيجه، امکان پيدايش واتيکان مورد علاقهء آل احمد و دکتر بختيار را نيز از بين برد.


بدينسان، اگر به آن «قوانين حاکم بر سير تکوينی سازمان ها و تشکيلات مذهبی» برگرديم و آنها را بشکافيم می بينيم که تمرکز سازمانی در مورد دينکاران همواره پس از نزديک شدن به يا شريک شدن در قدرت سياسی ممکن می شود. نمونهء کليسيای کاتوليک را شاهد آوردم، نمونهء سازمان مذهبی عثمانی نيز شاهد ديگری بر اين واقعيت است.


اما، به گمان من، اگر از منظر سکولاريسم به اين ماجرا بنگريم، ملتفت می شويم که راه يک سکولاريست کاملاً در عکس جهت نوانديشان مذهبی کشيده شده است. يک سکولاريست، که جويای ايجاد واتيکان اسلامی در قم است، بايد از محدود شدن اجتهاد و بوجود آمدن و متمرکز گشتن سازمان دينکاران استقبال کند، بدين جهت که اگر در پی برانداختن مذاهب نبوده و فقط بخواهد بکوشد تا تسلط يک نوع مذهب و ايدئولوژی خاص را بر ساير انديشه ها و روش های زندگی اجتماعی مانع شود و، به عبارت ديگر، سکولاريستی عمل کند، خودبخود وجود يک سازمان متمرکز مذهبی راه او را هموار تر می سازد و اگر بتواند با آن به توافق رسد اين امکان را فراهم می کند که، به اصطلاح مسيحی،«کار خدا و کار امپراتور» از هم جدا شوند، آنگونه که دولت به خدمتگذاری در راستای تأمين معيشت دنيوی مردم مشغول باشد و سازمان مذهبی نيز بکار آخرت مردم بپردازد. حال آنکه وجود منابع متعدد صدور فتوا موجب پراکندگی «جبههء مبارزه با تبعيض» شده و دينکاران گوناگون را بصورت افرادی مسئله ساز و غير قابل

مهار کردن در می آورد.


اين سخن البته ممکن است دوستداران حقوق بشر را خوش نيايد چرا که نوانديشان مذهبی نشان می دهند که وجود يک تشکيلات متمرکز مانع تنوع در انديشه ها و قرائت های مذهبی می شود. اما پاسخ به اين مشکل آن است که تشکيلات متمرکز دينکاران در يک دولت سکولار و دموکراتيک دارای قدرت اعمال زور نبوده و نمی تواند مانع آزاد انديشی و دگر انديشی ديگران شود و، در عين حال، هرگونه نوانديشی غالب به کمک ا شبکهء سازمانی آن زودتر جا می افتد. به عبارت ديگر، اگر ما به مسئلهء مقتضات دوره های قبل و بعد تشکيل دولت سکولار توجه نکنيم اين سوء تفاهم تا ابد ادامه خواهد داشت.

باری، به استناد آنچه گفته شد، عقيده دارم که مسئلهء اصلی سکولار ها با مذهب، در آيندهء ايران، با چگونگی و امکان رفع پراکندگی و نظم ناپذيری دينکاران امامی گرهی ناگشودنی خورده است و، در عين حال، در همين زمينه است که بنظرم می رسد خود حکومت اسلامی کنونی، ناخواسته و عليرغم ميل طبيعی خود، سکولارها را در کار گره گشائی از اين مشکل سخت کمک کرده است. و چگونه؟


شريعتمداری نه تنها سال ها پيش از خمينی به مرجعيت و صاحب فتوائی رسيده بود و ب او ارشديت «علمی!» داشت بلکه هم او بود که، به همراه چند مجتهد مهم ديگر، در اوايل دههء 1340 نامه ای را امضاء کرده و خمينی را نيز مرجع تقليد دانسته بود تا، به استناد قانون اساسی مشروطه که مجتهدان طراز اول را مشمول رويه های قضائی نمی دانست، او را از مجازات اعدام نجات دهد.


اما اکنون، پس از انقلاب، همين شريعتمداری بود که با ايجاد جمهوری اسلامی و منصب ولايت فقيه مخالفت می کرد. بنظر من، اين مخالفت دارای هويتی سياسی نبود و از مقتضيات فقاهت اجتهادی نشأت می گرفت. يعنی، اگر به گفته های آيت الله شريعتمداری در مورد ولايت فقيه دقت کنيم در می يابيم که پايگاه فکری او نه در قلمروهای سياسی و از سر مخالفت سياسی با خمينی که در نگرش سنتی دينکاران امامی و مصلحت انديشی بلندنگر آنان در جهت حفظ استقلال دينکاران ريشه داشت ـ امری که نه تنها خمينی و دينکاران دست دوم اطرافش، که حتی مجتهد اعظم ديگری همچون منتظری نيز متوجه عواقب بلند مدتش نبود و بی واهمه در اين بوق می دميد.


بدينسان، می بينيم که خود حکومت اسلامی در ايران، رفته رفته و به دست خود، سازمان مذهبی مورد علاقهء رضاشاه و آتاتورک و دکتر بختيار را بوجود آورده و تفرقهء آزاد مجتهدان را ممنوع ساخته است.

و با عنايت به اين نکات است که من، در اين لحظه از تاريخ کشورمان، کوشش نوانديشان مذهبی در راستای احياء اجتهاد نامتمرکز و آزاد را کاری عليه منافع مردم و حکومت سکولار آنها ارزيابی می کنم و معتقدم که آنان، با آگاهی تمام نسبت به اين قاعده است که ـ برای بقای تسلط مذهب خودشان بعنوان مهمترين سرمنشاء ايجاد و سلطهء ارزش های فرهنگی / اجتماعی، و نه ايجاد تنوع فکری، است که استراتژی انحلال سازمان متمرکز مذهبی را (از طريق انکار نياز جامعه به دينکاران) برگزيده اند تا راه را بر سکولار ها ببندند.


لذا، از نظر من، حکومت آيندهء ايران، با همهء سختی هائی که مردم ما از سازمان مذهبی مخلوق حکومت ولايت فقيه کشيده اند، به هيچ وجه نبايد ـ مثل نادر شاه افشار ـ دست به انحلال اين سازمان و متفرق ساختن دينکارانش بزند، بلکه بايد دقيقاً در عين حفظ اش، از آن فقط در راستای حل مسائل شرعی مردم و تنظيم امور آخرتشان، استفاده نمايد و، در مقابل، راه دخالت دينکارانش در سياست را ببندد. اين در واقع می تواند بخشی از سياست کلی دولت آينده در مورد همهء تشکلات دينکاران مذاهب مختلف ايران باشد و يک بار برای هميشه مسئلهء مشکل و نالازم «مذهب رسمی» را نيز حل کند.


ادامه دارد...


1-ديدگاه سياسی فقاهت شيعهء امامی و چالش سکولاريسم

https://newsecul.ipower.com/2010/11/12.Friday/111210.Esmail-Nooriala-Religious-jurisprudance-and-secularism.htm


2-خدمت ناخواستهء ولايت فقيه به سکولاريسم!

http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2008/072108-Religious-organization.htm

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

مردم ، قانون و نظام سیاسی و اداری کشور


معمولا میان مردم و قانون و نظام اداری - سیاسی کشور رابطه ایی وجود دارد. هر مردمی برای هر نظام و تشکیلات اداری ساخته نشده اند و بر عکس هر تشکیلات اداری و سیاسی متناسب با هر مردمی نیست. و در این میان نقش قانون در تغییر مردم و تغییر نظام مطرح است.


گذشته از دسته کوچکی که به قدرت می اندیشند غالب مردم به آزادی خود می اندیشند و انتظار و توقع شان از قدرت سیاسی و اداری کشور و به تبع آن قوانین کشوری تحفیظ آزادی و استقلال عمل مردمی است. به این اعبتار نظام اداری کشور یک وسیله است و این که غالب مردم به نظام اداری کشور نه به منزله هدف بل که به عنوان یک وسیله برای آزادی خود می نگرند در فهم مردم مهم است.


اما این که چگونه می توان امر آزادی و مردم را با خلاقیت در امور اداری با هم پیوند داد و از رویارویی آن جلو گرفت در واقعیت امر حل این مسئله مشمول زمان و مشمول تغییرات در نظام اداری و سیاسی کشور است و باید یک پاسخ تاریخی به خود بگیرد. لاکن در این راه هم وضع قوانین که مردم را در این راستا تغییر دهد و هم تغییر نظام برای مشارکت هر چه بیشتر مردم در نظام اداری و سیاسی کشور مهم هستند


برای ادراک بیشترتثلیث مردم، قانون و نظام نگاهی به قوانین و نظام و مردم ما بی فایده نخواهد بود. همان گونه که می دانید در کشور ما نظام اداری و سیاسی کشور آلتی است در دست کاست روحانیت. روحانیت شیعه امامی از این آلت و اهرم در جهت اجرای قوانین و احکام خود بهره برداری میکند و طبعا در این رابطه مردمی مطرح هستند که تابع و مقلد این قوانین و روحانیت و نظام روحانی آن می باشند.

تا این جا به ظاهر مشکلی وجود ندارد. چرا که از یکسو امت یعنی روحانیت و مردم و از سوی دیگر تشکیلات این امت یعنی نهاد های مسجد و بنیاد ها و... مطرح هستند و از سوی دیگر قوانین و احکام شرعی که رشته های پیوند میان ایندو می باشند.

اما در ظاهر این تنها یک روی سکه است. روی دیگر سکه دو نکته در این جا مطرح است


1- حیطه امت و نظام و قوانین آن محدودتر از قلمرو کشوری و لشکری است

2- نظر به تغییر و تحولات در کشور عملا نظام و قوانین شرعی تطابقی با سطح انتظارات مردم و شرایط زیستی آن ها ندارد


این دو مورد در واقع گویای بحران حقانیتی است که جمهوری اسلامی و به تبع آن ولایت مطلقه فقیه از بدو تاسییش با آن مواجه است، یعنی بحرانی که در واقع ریشه های خود را در این دو مورد اصلی نهفته دارد.


توضیحا این که جمهوری اسلامی از یکسو نظام روحانیت و امت و احکام و مناسبات میان این دو می باشد که در یک کشوری با جمعیت بسیار اندک و با نظام فلاحتی بطور عمده و نظام شهری صنفی و بسته قرون وسطایی بطور جانبی با وجود همه عدم تناسب ها و عدم تطابق ها که میان نظام شرعی و نظام سکولار وجود دارد، احتمال بسیار داشت که عملکرد هایی داشته باشد. چرا که در چنین کشور فلاحتی روحانیت مکتبی سعی نموده است که در تلاش تطبیق خود با نظام سکولار کشور خود را از راه سکولاریزاسیون مبدل به ترجمان خواهش های مناسبات حقوقی و قانونی آن کشور نماید و در عمل مبدل شده بود به بخشی از حاکمیت به لحاظ نهاد های قضایی ، حقوقی و قانونی و آموزشی و... آن. اما بعد ایران فلاحتی دستخوش دیگرگونی های تاریخی فراوانی گشت.


از این رو در ایرانی که به مرور زمان دستخوش تغییر و تحولات عدیده گشته بود بازگشت دوباره روحانیت به اریکه قدرت گذشته اش ، روی هم رفته در کشوری که در آن نه تنها مناسبات اجتماعی جدید در اقتصاد کلان بوجود آمد و بر اساس آن در آن روابط مالکیت و اجتماعی جدیدی ظهور کرده و جامعه روستایی و فئودالی از بین رفته و مظاهر تمدن و مناسبات اقتصادی و حقوقی و قانونی کهن که شرعیات زمانی بیانگر شرعی و قانونی و حقوقی آن بود فروپاشیده شده و تنها تکه هایی از آن کماکان در آن مانند گذشته باقی مانده است، در چنین کشوری مقدورات چنین بازگشتی تنها یک مسئله ارادی یک قشر به مناصب از دست رفته گذشته خود نیست که بتوان این را به این نحو ارادی حل کرد بل که به سند حیات روحانیت در قدرت و بحران های حاصله از آن همچنین یک مسئله واقعی از شدنی ها و تطابق ها و عملی بودن ها ست.


از همین روست که از فردای بازگشت روحانیت به حکومت که در میان حیرت و ناباوری مردم به توانایی و شایستگی روحانیت در امر اداره کشور اتجام پذیر گشت، یک ناهنجاری و ناسازگاری میان روبنای حقوقی و قانونی و سیاسی کشور از یکسو و از سوی دیگر واقعیت های اقتصادی و اجتماعی کشور بوجود آمد که گفتیم این ناسازگاری تا به امروز به سهم خود از علل بحران حقانیت نظام را تشکیل می دهد که برای لاپوشانی این بحران هویت رژیم ولایت فقیه پیوسته تلاش میکند که هر روزه با ابداع مسئله تازه ایی انظار عمومی را از ریشه ای این بحران منحرف سازد.


به نظر من کسانی که خواهان اصلاح نظام سیاسی و اداری کشور و نگران اوضاع وخیم کشور هستند باید این ناهنجاری و ریشه های بحران هویت حاکمیت روحانیت را جدی بگیرند. بر این پایه مسئله ایی که ما در نظام سیاسی و اداری حاکم از همان فردای حاکمیت واپس مانده روحانیت با آن دست بگریبان هستیم ، تنها مسئله دیکتاتوری و استبداد از یکسو و از سوی دیگر حاکمیت غیر سکولار کاست روحانیت نیست. خواه در مورد دیکتاتوری و خواه در مورد غیر سکولاربودن حاکمیت روحانیت سخن کم گفته نشده است اما در مورد مسئله سوم یعنی عدم توانایی و لیاقت روحانیت بیشتر لطیفه سازی شده است تا مسئله به جدیت گرفته شود.


از همین رو این جستار تحت عنوان مثلث مردم، قانون و نظام در پی آن است مسئله ناتوانی کاست روحانیت در اداره کشور را جداگانه مطرح و برجسته سازد و توجه ها را معطوف به مسئله ایی کند که در نتیجه عدم تطابق و ناهنجاری تاریخی و زمانی میان نوع نظام اداری و سیاسی کشور که در دست روجانیت است از یکسو و از سوی دیگر هستی مردمی که تغییر یافته است رانمودار سازد.

در این خصوص براستی راهکرد اصلاح نظام سیاسی و اداری کشور چگونه باید باشد؟ چگونه می توان به حیات این ناهنجاری پایان داد بدون آن که وارد مسائل شرعی و روحانیت و مسائل مکتبی و فقهی شد؟



در نظر من راهکرد لائیسیته بهترین شیوه پاسخگویی به این مسئله ناهنجاری است. چرا که لائیسیته می پذیرد رفع انسداد فقه ویا پویایی مکتب فقهی امری که نوگرایان و نواندیشان دینی به آن توجه خود را مبذول می دارند یک امر لائیک نیست و لذا فرد لائیک و از جمله حکومت لائیک از مداخله در چنین اموری مکتبی پرهیز دارند.


بر این پایه از منظر لائیک پویایی و یا عدم پویایی فقه و شرعیت یک امر مکتبی است لا کن حکومت در برابر خود چنین تکالیفی مکتبی قرار نمی دهد و خویش را به عنوان لائیک موظف به حل این تکالیف نمی بیند.


از همین منظر است که حکومت لائیک تلاش می کند راه خود را از راه نوگرایان و نواندیشان روحانی جدا کند و تکالیف قانون گذاری و مسائل حقوقی را که در طول زمانه پدیدار شده اند را سعی می کند در خود زمانه و در شرایط جدیدی که در زمان جدید پدیدار گشته اند جستجو کند. این امر لائیسیته را به سکولار بودن قوانین و حقوق و امور حکومتی نزدیک می سازد.


در غیر این صورت یعنی در صورتی که ما به نحو لائیک پاسخ گوی این معضل که در نتیجه عدم تطابق زمانی میان نظام و مردم در امور ذاتا سکولار و زمانی پدیدار شده اند، نشویم آن گاه حکومت وارد انشاق مکتبی و حوزوی میگردد و در کنار بحران هویت دچار بحران منازعات داخل حوزوی پیرامون فقه سنتی و فقه پویا خواهد گردید.


و این در حالی است که گفتیم به شرطی که نظام سیاسی و اداری کشور کماکان به کاست روحانیت وابسته باقی بماند که در نوع خود حکومت حاصله از این پیوند هم از یکسو یک دیکتاتوری خواهد بود و هم از سوی دیگر حکومت غیر سکولار.


لاکن اگر ما به هزینه هایی که یک حکومت روحانی دارد یعنی دیکتاتوری از یکسو و از سوی حکومت غیر سکولار بنگریم می بینم که هزینه سوم یعنی ناهنجاری زمانی در واقع سرانجام منجر به تداخل نظام سیاسی و ادرای کشور در منازعات داخلی کاست روحانیت و امور حوزوی و مکتبی و فقهی خواهد شد و این در شرایطی است که با یک ضربه یعنی خلع ید کاست روحانیت از قدرت هم مسئله دیکتاتوری و هم مسئله عدم سکولاریته بودن حکومت و هم مسئله عدم مداخله حکومت در امور مکتبی و غیر لائیک حل خواهد شد. یعنی این سه مسئله در یک جا از پیامدهای ناگزیر روحانیت در حاکمیت می باشد و با خلع آن از نظام سیاسی و اداری کشور هم لاجرم بر طرف خواهند شد.


از جمهوری اسلامی به جمهوری ایرانی


تغییر و تبدیل استبداد روحانیت به حاکمیت مردم ایران صرف نظر از نحوه تغییر آن در واقعیت امر یک تغییر در قانون اساسی کشور است. به این ترتیب مبحث این جستار روشن می شود. موضوع این جستار پیرامون نحوه تغییر قانون اساسی کشور نیست. پس مبنای مبحث این جستار تغییر در نظام سیاسی و اداری کشور با هدف دمکراتیزه و لیبرالیزه کردن آن است. اما در ابتدا یک نکته را باید از پیش مشخص نمود و آن این که در حقیقت تغییر در قانون اساسی کشور یک امری با درجاتی گوناگونی است. بر این اعتبار درجات تغییر و اصلاح قانون اساسی برای امر دمکراتیزه و لیبرالیزه کردن نظام سیاسی و به تیع آن قانون اساسی کشور تعیین کننده است.


من در پایین در پی نشان دادن آن درجات از تغییر و اصلاح قانون اساسی کشور و به تبع آن نظام سیاسی کشور هستم که در عمل به معنای دمکراتیزه و لیبرالیزه کردن نظام سیاسی و اداری کشور- و نه جمهوری اسلامی -است .


بر این پایه به این نظرم که نظام اداری وسیاسی کشور و به تبع آن قانون اساسی فعلی آن بطور کلی از دو دایره و قسمت عمده تشکیل شده است و بسته به این که تغییر و تبدیل ها در نظام اداری و قانون اساسی آن در کدامیک از این دو دایره باشد برای نوع تغییر و تبدیل و این که آیا این تغییر و تبدیل لییرال دمکراتیک است و یا تنها تغییر در نظام استبدادی حاکم و یا تبدیل به یک نظام استبدادی دیگر تعیین کننده خواهد بود.


از آن جاییکه موضوع این جستار تبدیل جمهوری اسلامی از حاکمیت روحانیت به جمهوری ایران یعنی حاکمیت لیبرال دمکراتیک مردم ایران است لذا تغییر و تحولاتی که دراین جستار دنبال می شود متوجه آن دایره و حوزه ایی است که در عمل این انتقال قدرت را ممکن می سازد و به عبارت دیگر ناظر بر تغییر و اصلاح جمهوری اسلامی ایران و مشاطه نظام استبدادی کشور نیست بل که در پی آن اصلاحات و تغییراتی در نظام سیاسی و به تبع آن قانون اساسی کشور می باشد که امر انتقال قدرت از روحانیت به مردم را عملی میسازد.


دیگر این که مهم است که بدانیم که اختلاف اصلی بر حول اصلاح قانون اساسی و یا نظام سیاسی کشور نیست. و به این اعتبار حتی اختلاف بر سر این نیست که نظام سیاسی و اداری کشور بایستی تاریخا به تدریج تغییر و اصلاح یابد. در نظر من این یک مغلطه است که گفته شود اختلاف بر سر اصلاح یا و یا تغییر گام به گام نظام سیاسی و اداری کشور می باشد.


از آن هایی که ترمز و مانع اصلاحات و تغییر نظام سیاسی و اداری کشور هستند بگذریم در جرگه اصلاح طلبان اختلاف اصلی بر محور نه اصلاح گام به گام نظام سیاسی و اداری کشور است و نه بر حول اصلاحات بطور کلی. در این جرگه همه ما اصلاح طلبیم و همه برداشت مان از اصلاحات و تغییرات در حیات سیاسی کشور به شکل تدریجی و پروسه وار است. لاکن در این جرگه اختلاف اصلی در این است که برخی استنباطشان از اصلاحات و تغییر پروسه وار در واقع اصلاح پروسه وار حکومت وقت بطور مشخص می باشد و دسته دیگر در عوض آن بطور کلی از اصلاحات پروسه وار و تاریخی جابجایی حکومت ها را در عمل مد نظر خود قرار داده اند:


1-اصلاح حکومت وقت، اصلاح نظام سیاسی است

2-جابجایی حکومت ها همان فرآیند تاریخی تدریجی تغییر و اصلاحات نظام سیاسی کشور است


بنابر این جابجایی حکومت ها و تغییرات اساسی قانون اساسی کشور الزاما نافی امر اصلاح پروسه وار و تاریخی نظام سیاسی کشور نیست بل که معنای عملی آن است. تاریخ کشور ایران موید این نظریه است.


نکته دیگر که بر علیه نظریه اصلاح حکومتی و جانشین کردن آن به جای تنها راه اصلاح اداری و سیاسی کشور است همین تاریخ سیاسی اخیر ایران و بر سر کار آمدن حکومت وقت می باشد.


جمهوری اسلامی ایران سند زنده ایی است که گواهی از این می دهد که اولا یک جابجایی در حکومت صورت پذیرفت اما از نظر کلی نظام سیاسی و اداری کشور پسرفت نمود و کشور از این لحاظ جاده اصلاحات را که طی ننمود که هیچ بل که در عوض اصلاحات سیاسی واداری کشور که پیشتر صورت پذیرفته شده بود در بسیاری جهات پسرفت نموده است.


حال حکومتی که نماد پست رفت اصلاحات سیاسی واداری کشور است نمی تواند در حین حال نماد نظریه و راه اصلاحات نظام سیاسی کشور از طریق اصلاح حکومتی باشد. چرا که چنین حکومتی از این یکسو معرف این طریقه است که اصلاح اداری وسیاسی کشور بطور کلی از راه جابجایی حکومت ها ممکن پذیر است و بر همین اساس هم مردم ایران مسیر جابجایی را طی نمودند. اما از سوی دیگر هر جابجایی الزاما منجر به اصلاح نمیشود و سند آن جمهوری اسلامی ایران یعنی حاکمیت باز گشته روحانیت می باشد.


چنانجه سند حاکمیت ضد اصلاحات روحانیت ملاک باشد آنگاه حاکمیت ضد اصلاحات روحانیت سند زنده و حی و حاضری است بر ضد این طریقه که اصلاح آن حکومتی - حاکمیت باز گشته روحانیت - که مظهر ضدیت با اصلاحات اداری و سیاسی است و با هدف بازداشتن اصلاحات سیاسی و اداری کشور بر سر کار آمده ناممکن است و از این رو برای کشور و نظام سیاسی و اداری و به تبع آن قانون اساسی آن راهی باقی نمی ماند جزء این که دوباره مسیر جابجایی حکومت و راه اصلاح منتفی و مسدود شده توسط حاکمیت روحانیت را پیش گیرد.


به عبارت روشن تر تنها راه تاریخی باقی مانده همان جابجایی حکومت ها و قانون اساسی ها ست و در عوض اصلاح حکومت ها تنها زمانی یک راه عملی است که حکومت وقت نظیر حاکمیت باز گشته روحانیت عملا با هدف ضدیت با اصلاحات تاریخی کشور مستقر نشده باشد و چنین حکومتی در عمل برای تداوم اصلاحات در نظام سیاسی کشور و در مسیر اهداف لیبرالیزه و دمکراتیزه آن مستقر گردیده باشد و از این رو ست که چنین حکومت هایی برای تحقق اهداف لیبرال دمکراتیک یا خود را اصلاح میدهند و یا برای این منظور خود را منحل میکنند. و اما در مورد جمهوری اسلامی ایران مسئله اتفاقا بر خلاف این قاعده است و لذا چنین حکومتی پیش شرط های اصلاح پذیری را ندارد و از اینرو اصل جابجایی حکومت در ایران به منزله تنها راه عملی برای اصلاح اداری و سیاسی کشور می باشد.


به این ترتیب باز گردیم به دوایر قانون اساسی و دو دایره حکومتی که تغییر در هر یک از آن دو حوزه برای تغییر حکومت و قانون اساسی آن تعیین کننده است:


1- حوزه رهبری و اعمال قدرت فردی

2- حوزه نهادهای عمومی و مردمی و اعمال قدرت دسته جمعی


حکومت و قانون اساسی فعلی در واقعیت امر از این دو حوزه کلی در بالا ذکر شده تشکیل یافته است. از این رو فرقی نمی کند هر تغییر لاجرم مشمول یکی از این دو دایره خواهد بود.


آن تغییراتی که حوزه اولی یعنی حوزه اعمال قدرت فردی را بسود حوزه جمهوری منحل کند عملا چنین تغییراتی انتقال قدرت در نظام سیاسی کشور را از دست روحانیت و نماینده آن به دست جمهور مردم عملی ساخته است.

از این رو کلیه تغییراتی به بقای اصل رهبری کمک کرده عملا نافی حاکمیت مردم و منجر به بقای حاکمیت روحانیت و استبداد آخوندی در کشور خواهد شد. از این گذشته کلیه تغییراتی که در دایره رهبری صورت پذیر گردد و دایره رهبری را حفظ نماید اما آن را از حاکمیت روحانیت به حاکمیت یک خانواده و یا یک حزب و یا... مبدل سازد عملا نافی حاکمیت مردم بوده و با جمهوری قرابتی ندارد.

پس در این جا دو حوزه کلی حضور بهم می رسانند


1- حوزه دیکتاتوری

2- حوزه مردمی


و هردو حوزه نهاد ها و تشکیلات خاص خود را در نظام اداری و سیاسی کشور دارا هستند.

همان گونه گفته شد تغییرات از روحانیت به پادشاهی تغییراتی هستند که در حوزه دیکتاتوری و فردی و رهبری صورت پذیر می گردند و در عوض آن تغییراتی که جمهوری اسلامی را از دیکتاتوری به جمهوری مبدل می سازند تنها آن تغییرات و اصلاحاتی در قانون اساسی و نظام اداری و سیاسی کشور هستند که به حوزه فردی و دیکتاتوری پایان می دهند یعنی آن را و موجودیت آن را از نظام و قانون آن حذف می کنند. در حالت تغییر دیکتاتوری از پادشاهی به روحانیت و یا برعکس کلیه تغییرات متوجه حوزه رهبری است و در حالت دوم یعنی عبور از دیکتاتوری خواه سلطنت و خواه ولایت نهاد های رهبری بطور کلی منحل و حذف میشوند.


بنابر این همه آن هایی که خواهان اصلاح نظام اداری و سیاسی کشور بسوی دمکراتیزه و لیبرالیزه کردن آن می باشند نگاهشان متوجه حذف نهاد های رهبری و دیکتاتوری و اعمال حاکمیت فردی و در عوض کلیت و مطلقیت بخشیدن به نهاد ها و تشکلاتی مردمی می باشد و برعکس. همه آنهایی که نگاهشان معطوف به اعمال و تداوم دیکتاتوری در کشور است به حوزه رهبری و مطلقیت بخشیدن به آن می اندیشند.


پس به این ترتیب این دو حوزه در فوق نامیرده در واقع پیروان دیکتاتوری را از هواخواهان دمکراسی و آزادی در نظام سیاسی و اداری کشور مجزا می کنند. بر مبنای آن همان گونه که گفته شد دسته اول به حوزه رهبری و اعمال قدرت فردی می اندیشد و اصلاح آن را با هدف بهبود اعمال قدرت فردی و یا انتقال آن از یک قشر و طبقه به قشر و طبقه دیگر را مد نظر دارد در حالیکه دسته دوم به حذف اعمال قدرت فردی و رهبری می اندیشد و در پی ایجاد نهاد ها و تشکلاتی است که هرچه قدر بیشتر و بهتر اعمال قدرت جمعی ممکن پذیر سازد. این دسته در این میان در پی اعمال قدرت یک قشر و طبقه نبوده بل که آزادی و قدرت کلیه اقشار و طبقات پیرو دمکراسی و آزادی را مد نظر دارد.

سرآخر بد نیست که اشاره ایی هم به نهاد های وابسته به حوزه رهبری بنماییم.


نهاد های زیر وابسته به حوزه رهبری هستند:

1-رهبر- بیت رهبری

2-شورای خبرگان رهبری

3-شورای نگهبان قانون اساسی

4-مجمع تشخیص مصلحت

5-شورای امنیت

6-شورای عالی انقلاب فرهنگی

7-سپاه

8-بسیج

9-سازمان اطلاعات و امنیت

10-دادگاه ویژه روحانیت

11-صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

12- و بنیاد ها و کمیته ها و...

  • بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی
  • بنیاد مسکن انقلاب اسلامی
  • ستاد اجرایی فرمان امام (ره)
  • کمیته امداد امام خمینی
  • شورای سیاستگذاری ائمه جمعه
  • شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی
  • سازمان تبلیغات اسلامی
  • سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی
  • سازمان اوقاف و امور خیریه
  • سازمان حج و زیارت
  • آستان قدس رضوی


    ۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

    الماس فریب حکومت یا حکومت فریب دیگر؟



    این که آیا رژیم تهران با صرف هزینه های گزاف و صحنه سازی های امنیتی درون برخی گروه های پشتیبان مداخله آمریکا و اسرائیل رخنه کرده و یا این که احتمال آن است که بخشی از رژیم که قبلا هم در ماجرای قتل های زنجیری متهم به همکاری با اسرائیل گشته بود یعنی گروه امامی- فلاحیان- مدحی و... در پشت ماجرا الماس فریب پنهانند و درتحلیل نهایی دست دولت نهم و دهم احمدی نژاد- مشائی از آستین ماجرای الماس فریب بیرون می آید و لذا کل پروژه رقیب در آستانه انتخابات سال نود زیر عنوان یک طرح براندازی جریان انحرافی رو شده است و یا شایدها و گمانه های دیگر در هر صورت نمی توان فرصت را مغتنم نشمرد و نکاتی چند مهم پیرامون این مسئله را خاطر نشان نساخت.

    اول از همه همان گونه که همه ایرانیان و ناظران آگاه سیاسی مطلع اند بخشی از ایرانیان از گوادالوپ دیگری در صورتی که خود از بازیگران آن باشند نظیر یک حمله نظامی به کشور و برپایی افغانستان ، عراق و لیبی دیگر بی میل نیستند و از آن آشکار و پنهان پشتیبانی کرده و خواهند کرد.

    این که این سیاست که من را برای سهولت مطلب سیاست گوادالوپی می نامم از موجودیت برخوردار است درآن شک و بحثی نیست ،گرچه همان گونه که در آغاز گفتم اما این نکته بطور مشخص که آیا این ایرانیان اکنون آن گونه که رژیم تهران ادعا می کند از فریب خوردگان الماس فریب بوده اند یا نه مطلب دیگری است.

    در این رابطه برمن جای هیچ شکی نیست مستعد ترین ایرانیان برای طرح هایی از قبیل الماس فریب که سرانجام سر از اسرائیل در خواهد آورد همان هایی هستند که تا کنون در طول حیات ننگین نظام از سیاست گوادالوپ آشکار و پنهان پشتیبانی کرده و هنوز هم فرصت دست دهد از آن استقبال خواهند کرد.

    از این رو این دسته ایرانیان که خود را از اپوزیسیون می دانند به بهانه الماس فریب هم شده در مظان اتهام پذیرایی چنین سیاست های امنیتی رژیم تهران قرار دارند و نه اپوزیسیونی که همیشه و همواره سیاست گوادالوپ در هر شکل و شمایل را محکوم کرده اند و به کنفراس ها و نشست هایی با مجلس گردانی غرب وقعی ننهاده و نخواهند داد.

    از این رو از نظر من اگر ماجرای الماس فریب حقیقت داشته باشد این امر بسود اپوزیسیون استقلال خواه و به ضرر اپوزیسیون گوادالوپی است. این امر به سهم خود شکاف میان ایندو را تشدید و به سود استقلال ایران سیاست کشور را رادیکالیزه خواهد کرد.

    نکته دوم. این که راستی ما در آینده می خواهیم چه کار کنیم. به قولی راستش چه باید کرد؟ ما چه بخواهیم و چه نحواهیم سیاست گوادالوپی از موجودیت بر خورداراست و این سیاست غرب مانند شمشیر داموکلس بر سر کشور ما ایران آویزان است. برخورد ما و اقدام ما علیه این سیاست چه بوده و چه خواهد بود؟

    همان گونه که بارها تذکر داده شده اگر نیروهای اجتماعی خواهان ترقی در کشور خود را سازماندهی نکنند از این خلاء قدرت داخلی نیروهای گوادالوپی و کشور های پشتیبان آنها از آن بسود خود بهره برداری خواهند کرد.

    نکته سوم در واقع یک جمع بندی ویک کلی گویی پیرامون الماس فریب است. مهم نیست آیا این ماجرا به چه وسعت بوده است و مهم هم نیست که صحنه گردانان ایرانی شان چه اشخاصی رسوایی بوده اند. مهم این است که ما این سیاست گوادالوپی را در هر شکل و شمایل آن یا باید بپذیریم و یا باید علیه آن دست به اقدامی بزنیم.

    برای کشور ما هیچ بدتر از این نیست که ما خودمان سیاستی نداشته باشیم و اما هم زمان هر اقدام و سیاست دیگری را نابخردانه و بخیلانه زیر سوال ببریم. اگر ما برای حمله آمریکا و سیاست گوادالوپ دیگری در ایران هستیم خوب شاید نقدی که به آقایانی نظیر نوری زاده این باشد که چرا فریب الماس فریب نظام را خورده اند. و این در حالی است که هنوز معلوم نیست که این بخشی از سیاست گوادالوپ در همکاری بابخشی از سازمان امنیت و سپاه نظام بوده است و یا آن گونه که نظام مدعی است یک طرح نفوذی در میان گوادالوپیها.

    اما چنانچه طرح نفوذی نباشد همان گونه که می دانیم سیاست همکاری با بخشی از نظام محدود به گوادالوپی ها نیست و وسیع تر از این هاست.

    بنابر این در فضای سیاسی فعلی ایران که سیاست همکاری با بخشی از نظام وسیعا آشکار است آن گاه معلوم نیست نقد ما به امثال نوری زاده و گوادلوپی ها در چیست؟ خوب آن ها هم در پی همکاری با بخشی از نظام برای تغییر مسالمت آمیز نظام از درون هستند.

    از سوی دیگر آیا فکر نمی کنید که انگیزه مسافرت سخنگوی شورای هماهنگی راه سیز امید هم در راستای همین سیاست گوادالوپی بوده است، حال با و یا بدون الماس فریب حکومت؟


      پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...