۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

پیرامون افشاگری آخوند محمود نبویان


لحن و طرز سخن گفتن و اندیشیدن و استدلال آخوند محمود نبویان این مداح رهبری من را به یاد فایل صوتی مشفق و افشاگرای این معاون اطلاعاتی رهبری می اندازد، فایلی که سال پیش در سطح وسیع جنجال برانگیز شد. در بسیاری جهات این دو فایل صوتی شبیه بهم هستند.

در آن زمان مشفق به جنگ اصلاح طالبان رفت و اکنون نبویان جریان انحرافی را به این نحو هدف حملات خود قرار داده است. از بسیاری از جهات این رویدادهای این دو ساله اخیر در نابودی اصلاح طلبان یاد آور داستان های جنائی است که در آن معمولا جانیان اجیر گشته سپس خود در طی برنامه های پیچیده و از قبل تدارک شده با هدف از بین بردن هرگونه رد پای جنایت، خود قربانی جانیان گمارده شده بعدی می شوند.

ما اکنون چنانچه از منظر چنین داستانهایی به این رویداد های اخیر در از بین بردن اصلاح طلبان حکومتی و سپس در از بین بردن رد پای جانیان آن یعنی دولت احمدی نژاد نظر افکنیم هم بر سبیل اتفاق به چنین تشابهاتی بر می خوریم.

این صحنه هایی که امروز در برابر دیدگان ما جریان دارند گرچه بر حسب ظاهر به چنین داستان های جنایی شبیه اند و شاید هم در باطن هم به همین گونه باشند اما در پرتو فایل صوتی آقای محمد نبویان زوایای تاریک این رویداد های تیره و تار و اما بهر حال مخوف قدری روشن تر از گذشته می شود.

ما از طریق این فایل از یکسو بیش از پیش به شخصت کلیدی مصباح یزدی در رویداد های اخیر و یطور کلی مسائل کشور پی می بریم و از سوی دیگر به این مطلب که تیری که هم اکنون به سوی این جریان انحرافی روانه گردیده اتفاقی نیست بل که هدفمند می باشد یعنی ماهیت این جریان از قبل کمابیش به این آقایان و از جمله مصباح در حلقه های کلیدی و اطلاعاتی دایره رهبری روشن بوده است. اما این که چرا این تیر هم اکنون و به این سرعت بسوی این جریان از پیش شناخته شده در نظام حواله آن گردیده است در پاسخ به این پرسش عمومی تحلیل ها کم نیست. اما قبل از ورود به چنین تحلیل هایی بایستی یک نکته را از پیش برای این منظور پیرامون اصلاح طالبان و جریان انحرافی و اصول طلبان ولایی و... وهر جریان و جناح درون این نظام روشن کرد و یاد آور شد.

همان گونه که می دانید و همان طور که تاریخ رژیم هم پر از آن گواهی می دهد، نظام جمهوری اسلامی در مسیر تمرکز هرچه بیشتر و اصلاح و پالایش خود از جناح هایی است که روزی در یک ائتلاف عمل شوم و مهلک و سیاه برای تاریخ کشور از اسلامیستهای رنگاوارنگ تشکیل گردیده بود. این ائتلاف اسلامیستی اکنون در بستر روزگار در روند یکدست و یکپارچه شدن نظام بسود یک جناحی است که امروزه با نام مصباح و خامنه ای و... همراه است که در پس نظریه ولایت مطلقه فقیه سنگر گرفته اند و تاریخا اشخاصی نظیر شیخ فضل الله نوری و خمینی را در پرونده خود دارند. به عبارت عامیانه رژیم در طول حیات ننگین و سیاهش مرتب در حال پوسته انداختن است.

در نگاه من فرایند یکپارچه شدن و حذف جناح های شریک در جنایتی موسوم به جمهوری اسلامی در بستر رویدادهای نظام حاکم حائز ارزش و مقام کلیدی است. این در واقع همان روند تمرکز و انسجام در نظام استبدادی ولایت فقیه است که برخی آن را به غلط روند توتالیزاسیون نظام می خوانند. در حالیکه این نگرش منتهای پر لطفی در حق نظام ولایت فقیه است که بطور ساختاری توتالیتر می باشد و به این نحو در حال پوسته انداختن در بسنر اوضاع پرتلاطم داخلی و خارجی می باشد. من می خواهم به این نحو به یکی از فرمایشات آقای محمود نبویان که در فایل صونی هم آمده اشاره کنم که ناظر بر این نکته است که می فرمایند نحوه اداری و برخورد رئیس جمهور احمدی نژاد به وزرایش در انتصاب و اخراج آنها- مورد اژه ای - دیکتاتور منشانه بوده است. طبعا این آقا که در اساس فرمایشاتشان هر روند ترقی خواهی در کشور را در قالب فراماسیون و فراماسیونری می گنجانند فراموش می کنند که چنانچه تعبیرشان را از فراماسیونری در کشور پذیرا گردیم آنگاه کاربرد الفاظ دیکتاتور و دیکتاتوری و به معنای قرینه آن دمکرات و دمکراسی که ایشان استعمالش را به خود مجاز میبینند دست کمی از طرفند های فراماسیونری در راه انداختن اومانیسم و...ندارد که الفاظ دیکتاتور و دمکرات هم بر همان پایه ابداع شده اند. از این گذشته اگر این جناح نظام می خواهد کنون با حربه فراماسیونری جریان انحرافی و حریف را سر به نیست کند ، مسئله ایی است مربوط به خودشان اما از این که از این راه تلاش کند با دیکتاتور خواندن محمدی نژاد نظام جمهوری اسلامی را دمکراتیک جلوه دهد ، یعنی آن دمکراسی واقعی در ایران که از سوی جناح انحرافی بسوی دیکتاتوری سوق داده شده ، آنگاه این دیگر از آن خرعبلاتی است که به سادگی نمی توان از کنارش گذشت و از این رو این اشاره را ملزوم نمود.

اما گرچه پیرامون کاراکتر هریک از جناح های نظام و ویزگی هر یک از آنهاییکه که به نحوی از انحا مخالف حکومت سکولار و لائیسته می باشند سخن کم نیست لاکن آنچه که در مشاهده روند از هم پاشیدگی جبهه اسلامیستهای ایرانی که روزی با هم موتلف و متحد بودن می توان گفت بطور کلی از دو بعد داخلی و جهانی است.

از نظر بعد داخلی عملا کف گیر این اسلامیستها وسیعا به ته دیگ خورده است و دیگر حنایشان پیش مردم رنگی ندارد. اسلامیسم صرف نظر از نوع قرائت آن تجربه تلخی است که مردم ایران به بهای گزاف در انبان خود نهاده اند و دیگر در ایران حائز ارزش مصرف گذشته نیست. گرچه این ماجرا هنور به کلی به پایان خود نرسیده است و این و یا آن گروه از آن هنوز بر این هستند که در تلاشهای مذبوحانه قرائت دیگر و شکل زمان پسند تری از آن را احیاء کنند اما در حقیقت امر در یک نگاه کلی اسلامیسم پدیده ای است متعلق به گذشته ایران که هنوز تماما نگذشته است.

از نگاه دیگر در سطح خارجی و منطقه هم سرنوشت اسلامیسم بهتر از سرنوشت داخلی آن نیست. به هر حال خواه از نظر داخلی و خواه از نظر خارجی رژیم جمهوری اسلامی شدیدا به بن بست رسیده و زیر فشار های فراوان داخلی و خارجی قرار دارد و به این نحو پیش از پیش در برابر یک دو راهی واقع گشته است: یا تطبیق و اصلاح با قرائت های دیگر نظیر اصلاح طلبی، حرکت سبز ولایی، و حرکت انحرافی و یا این که محتوم به فرو پاشی و سرنگونی است.

درست به همین علت است که نظر به حوادث سریع منطقه نظام از درون در پی پاسخ گویی سریع و شتاب آلود به نیاز های جدید زمانه و منطقه است. یعنی امری که به سهم خود موجبی گشته است که تضاد های جناح های درون نظام که زمانی براساس یک جبهه بندی موسع از اسلامیستهای کشور شکل گرفته بود کنون عمیق تر از گذشته گردد و زحم های قدیمی سریعا شروع به دهان باز کردن نمایند. چرا که هر یک از این میراث خواران نظام در قبال شرایط جدید بوجود آمده کنونی با احساس مسئولیت و مالکیت بر نظام، نسخه خاص خود را برای تجویز کردن در آستین دارد. بر همین منوال و راستا می باشند اقداماتی که از جانب جریان انحرافی و تیم احمدی نژاد و مشایی صورت پذیر می گردند و به نحوی که هم در فایل صوتی بالا آمده است متعاقبا از سوی آخوند محمود نبویان تحت عنوان طرح های اصلاحی فراماسیونری شدیدا مردود و مخالف اصل ولایت فقیه قلمداد می شوند....

اما از سوی دیگر همان گونه که هم در فایل صوتی می شنوید جریان انحرافی یک جریان ارگانیک و ریشه ایی در درون نظام جمهوری اسلامی را تشکیل می دهد که اگر هم در برابر حوادث جدید بوجود آمده در ایران و منطقه داروی شفا آمیز خود را از راه خود مطرح گرایی برای تداوم بقای نظام ننگین جمهوری اسلامی نسخه پیچی می کند،- که می بینیم و در فایل هم از زبان آخوند محمود نبویان می شنویم که چنین نسخه ایی به علل در آن جا عنوان و مستدلل شده به مذاق رهبری خوش نمی شیند و با اصول آن منافات داردو...،- با این وجود نباید از خاطر انداخت در نفس خود چنین نسخه شفابخش و خود مطرح گرایی از روی احساس مسئولیتی در قبال نظامی تجویز می شود که این نظام به سهم خود دست پرورده چنین نسخه نویسان است .

به عبارت اولی این باند مشایی فقط یک جریان انحرافی در درون نظام نیست که از دیروز در این نظام ناگهان سرو کله اش پیدا شده باشد و حالا بر پایه گاز شکم در پی خودسری و به قول آخوند نبویان در فایل صوتی در پی دیکتاتوری و نافرمانی از رهبری و فرامیان و منویاتش باشد. در حقیقت امر این باند از همکاران بسیار قدیمی و رفیق راه طولانی و شریک دزد باند رهبری است که از سال های سال این دو دست به دست هم داده اند و به کمک هم این نظام را به این نحو با هزینه های گزاف به ضرر ملت سر پا نگه داشته اند، اگر هم اکنون در میراث خواری نظام در یک شرایط جدیدو حساس و مرگ آور چنین به جان هم افتاده باشند

از این رو مقابله با این جریان قدیمی و ارگانیک و ریشه ایی نظام که در تارو پودهای ساختار آن گسترده شده کار آسانی نیست که جناح رهبری در برابر خویش نهاده است و این را آخوند نبویان به خوبی می داند و از فحوای کلامش در فایل صوتی هم آشکار است.

بر این اساس باید ماند و دید که کار این درگیری ها سرانجام به کجا ختم میشود. در همین راستا هیچ شکی نیست که حوادث ماه های آتی در ایران آبستن حوادث مهمی برای ساکنان کشور آن خواهد بود.

بااین وجود روزی اگر نظام و باند رهبری موفق شود این جریان و یار قدیمی خود را که امروزه آنرا جریان انحرافی می خواندش به هر شکلی که شده از کالبد نظام به سود خود جراحی کند، آنگاه صرف نظر از خون ریزی هایی که این جراحی در پی خواهد داشت، آنچه مسلم است این است که از این راه سرانجام نظام یکدست تر از گذشته اتاق عمل را ترک خواهد نمود. اما این که نظامی که از این جراحی سر بلند خواهد کرد در واقع همان آلترناتیو و پاسخی موفقت آمیز و مناسبی است که این نظام در تطبیق با شرایط داخلی و خارجی در آستین خود دارد، مسئله دیگری است.

و درست همین مورد است که ازویژگی های رویداد هایی را تشکیل می دهد که رژیم ایران مسبب آن است. یعنی رژیم ایران در شرایط فزاینده ایی از دمکراسی و آزدای خواهی در طول حیات خود روند یکپارجگی و تمرکز هر چه بیشتر را طی می کند که آن شرایط بر عکس در روند هر چه عمیق تر شدن خود بیش از پیش از رژیم پیمودن مسیر خلافش را یعنی مسیر فضای باز سیاسی و پلورالیته، دمکراسی و... را طلب می کند.

بدینسان است که رژیم از بدو تاسیسش تماما در حال شنا کردن در خلاف جریان رود زمانه و منطقه است. و از همین روست که رژیم مجبور می شود در مسیر خلافی که طی می کند با صرف انرژی و هزینه های گزاف برای فائق آمدن به مشکلاتی که خود مسبب آن است کمر بند ها را محکم تر از گذشته ببندد و بر ملت و بر خود بیش از پیش سخت گیری روا دارد.

گفتیم پیش بینی آنچه که در آینده از این دل این رویدادها و منازعات جاری سر برون خواهد آورد از هم اکنون به آسانی مقدور نیست.اما با این وجود می توان حدس و گمانه هایی پیرامون آن را از پیش روانه آن کرد.

به نظر نمی آید که برای بازگشت جریان اصلاح طلبی در رژیم جایی باقی مانده باشد. از سوی دیگر پیروزی باند رهبری بر باند جریان انحرافی که جریان دارد قابل پیش بینی است. اما در فردای این پیروزی است که نظام ولایت فقیه برای تداوم خود باید خانه تکانی کند. در این خانه تکانی است که مرگ خامنه ای و تغییر و تحولاتی که پشت بند آن صورت پذیر خواهد شد این شانس را به جریانی از درون جنبش سبز الهی و ولایی اعطا میکند که با کاندیداتوری حسن خمینی برای رهبری نظام و انجام تغییراتی بکوشد در پاسخ به اصلاحات خواهی مردم ایران و منطقه نظام ولایت فقیه را دستخوش آنچنان اصلاحاتی کند که از این راه آب هایی که اکنون به مرور زمان در پشت آن سد شده اند و برای اصل نظام مهلک گشته اند به این نحو مفری برای خروج آن بیابند. یعنی احتمال گشایش چنین روزنه هایی درنظام با هدف انسداد بعدی راه آزادی و دمکراسی در ایران وجود دارد. گرچه همان گونه قبلا عرض شد نظر به وجود متغیر های فراوان داخلی و خارجی پیش بینی حوادث آینده کشور یا ناممکن است و یا بسیار دشوار.


۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

سیاست خاتمی و جنبش سبز در نگر محمد ابراهیمی


آقای محمد ابراهیمی اخیرا در سایت جمهوری خواهی مقاله ایی را تحت عنوان سیاست خاتمی : جنبش سبز منتشر نموده اند که از جهاتی حائز توجه است و منعکس کننده خط نگرش بخشی از فعالین و مردم که پیشین خود را اصلاح طلب و کنون پیرو جنبش سبز می خوانند، می باشد

سخن پیرامون جنبش سبزی که از طیفی از افرادی نظیر محمد ابراهیمی تا کسانی که خواهان عبور از نظام جمهوری اسلامی هستند در یک بر خورد کلی ممکن نیست. از همین رو هم در این جستار اشاره من به جنبش سبز اشاره به کلیت آن نبوده بل که مد نظر من آن جناح و جناح هایی است که یا خود را اصلاح طلب و یا سبز پیرو موسوی می خوانند و مشهور به سبز ولایی و الهی هستند.

برای شناخت این دسته قبل از همه اجازه دهید برای شناسایی آقای محمد ابراهیمی هم شده یک تکه از نوشته شان را نقل کنم و سپس روال عادی این نوشته را آغاز کنیم.

آقای محمد ابراهیمی می نویسند

محمد خاتمی که از یاران دیرین مهندس موسوی است و چه پیش از انتخابات و چه بعد از انتخابات همواره به حمایت از ایشان پرداخته است، به نظر می‌رسد که خواسته است به موقع این خلاً سیاست‌ورزی در جنبش سبز را جبران کند. پیشنهاد وی تفاوت روشنی با دیدگاه و مشی سیاسی مهندس موسوی ندارد و دغدغه‌های هر دو نسبت به مطالبات دمکراتیک جنبش سبز مشترک است.

آدمی زمانی بیشتر به کن این مطالبات دمکراتیک سبز ولایی که آقای محمد ابراهیمی از آن می نویسند، پی می برد وقتی این نکته را مد نظر خود قرار دهد که همان شخصی که در این جا از دغدغه های یش سخن به میان است، کسی جزء آقای موسوی خامنه نیست که بر نظر زیر می باشند و می فرمایند:

«من لازم می‌دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، بر هویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تأکید نمایم.»

در واقع این تعریفی است مجمل و موسوی گونه از جنبش سبز ولایی که وفادار به قانون اساسی ما یعنی قانون اساسی ولایت فقیه است.

برای این که بیشتر به مطالبات دمکراتیکی که جنبش سبز ولایی بر آن متکی است پی ببریم توجه تان را به این مورد که باز در نوشته آقای محمد ابراهیمی آمده است جلب می کنم و سپس به ادامه نوشته مان می پردازیم:

بند اول پیشنهاد‌های موسوی : «اعلام مسئولیت‌پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت‌های غیرمعمول در مقابل کاستی‌ها و ضعف‌هایش نشود و دولت مستقیماً پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده‌است‌. به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی‌کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد.»

بدین سان می توان متوجه شد آن چه آقای محمد ابراهیمی مطالبات دمکراتیک جنبش سبز می خوانند در حقیقت امر مساعی جنبش سبز ولایی جهت دمکراتیزه کردن رژیم ویا بهتر بگوییم اجرای بدون تنازل قانون اساسی ما ست که ناظر بر این حقیقت می باشد که جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن در اصل دمکراتیک بوده گرچه در وضعیت بد امروزیش قرار گرفته یعنی امری که نتیجه انحراف از قانون اساسی دمکراتیک آن می باشد لاکن اصلاح نظام که در تنظیم مطالبات دمکراتیک بر مبنا و در چارچوب اجرای بدون تنازل قانون اساسی که از جانب آقای موسوی در بند اول پیشنهادهایش مطرح شده است منجر به بهینه سازی و اصلاح نظام دمکراتیک جمهوری اسلامی و تثبیت دمکراسی در کشور خواهد شد.

این لپ مطلبی است که حنبش سبز ولایی می گوید و مابقی حول و حوش همین مرکز در گردشند. پس ما با گروهی از هموطنان دمکرات و جمهوری خواه روبرو هستیم که روند دمکراتیزه کردن نظام جمهوری اسلامی را تنها راه حل و تنها روند واقعی دمکراسی خواهی و جمهوری خواهی در کشور می دانند.

این ها اگر خود را اصلاح طلب می خوانند منظور شان اصلاح نظام جمهوری اسلامی از حالت فعلی اش به حالت اصولی و قانونی اش است. این ها در واقع دارای یک اصول مدون و دمکراتیک و ایده الی هستند که همان قانون اساسی جمهوری اسلامی است که از آن به نام قانون اساسی ما نام می برند و نهایت مطلوب اجتماعی و تاریخی شان را تشکیل می دهد و یک حالت نامطلوبی واقعی که ماحصل انحراق از آن اصول مطوب و مطالبه شده و آرمانی و دمکراتیک می باشد.

فرقی نمی کند با کدام نحله فکری از این جریان مواجه باشید ماحصل و چکیده فکری همه این نحله ها همین مطلب فوق الذکر است. بنابر این آنچه گفته شد در حقیقت امر آن مطلب اساسی را تشکیل می دهد که کلیت جنبش سبز ولایی بر آن استوار است.

این ها درواقع دمکراسی در ایران راکه می گویند باید متولد شود در اراده مردم ایران به اجرای بدون تنازل قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران میدانند و در همین راستا است که از مردم و احزاب و سازمانهای دمکراتیک می خواهند برای تولد دمکراسی در ایران در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران عمل کنند و از عبور از خطوط قرمز نظام پرهیز کنند که منافی با اصول دمکراتیک می باشد. از همین منظر است که آنها از احزاب دمکراتیک می خواهند که در چارچوبه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران متانت و منش دمکراتیک که مبتنی برمشارکت و همکاری و گفتگو و تعاون با یکدیگر است را از یاد نبرند و مراعات کنند.

در ادامه این ها بر این نظرند که اصلاح دمکراتیک مردم - که این نظام و قانون اساسی آن تبلور دهنده مطالبات دمکراسی و جمهوری خواهی آنهاست - محدود است به روند اصلاح مردم در مسیر آگاهی از و اراده به اجرای بدون تنازل قانون اساسی ما. یعنی بدیهی است که آنها به مردم انتقاد دارند و بدیهی است که از مردم توقع دارند و بدیهی است که مردم را منبع قدرت می دانند و خواست و اراده آن ها شرط اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تلقی می کنند و...

بر همین اساس هم است که آقای محمد ابراهیمی دغدغه های خود را به صورت مقاله فوق تنظیم نموده اند و در آغاز آن انگیزه نگارش آن را این گونه توضیح می دهند:

رهبران جنبش سبز در حصرند و بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی در حبس به سر می‌برند، سیدمحمد خاتمی در سخنرانی اخیر خود در جمع ایثارگران به طرح مصالحه‌ای برای خروج از بحران در کشور پرداخته‌است. اظهارات وی از سوی برخی از فعالان سیاسی با اعتراض روبرو شده است. بخشی از این اعتراضات البته به خاطر برداشت نادرست از اظهارات وی است و بخش دیگری سیاست‌های وی را انحراف از جنبش سبز و پشت کردن به رهبران اصلی می‌دانند. به نظر من این داوری نادرست است. به باور من سیدمحمد خاتمی به میدان آمده تا در شرایطی که صحنه سیاسی کشور در حال تغییر است، جنبش سبز نیز نماینده‌ای و صدایی داشته باشد. در این نوشته سعی خواهم کرد با مقایسه اظهارات اخیر محمد خاتمی و بیانیه هفدهم مهندس موسوی و همچنین عملکرد خاتمی در قبال جنبش سبز در دو سال اخیر حرف خود را مستدل سازم.

ایشان در انتها چنین نتیجه گیری می کنند:

شاید لازم باشد درباره پیشنهاد سیاسی آقای خاتمی به عنوان سیاست جنبش سبز بحث‌هایی برای تعدیل و تکمیل آن انجام شود، اما با توجه به نزدیک بودن این سیاست‌ها با سیاست‌های بیان‌شده مهندس موسوی ابراز نظرهایی حاکی از انحراف سید محمد خاتمی از جنبش سبز و پشت کردن ایشان به رهبران جنبش سبز عاری از حقیقت است.

در نظر من در تمامیت نوشته آقای محمد ابراهیمی یک اشتباه سهوی وجود دارد که در اینجا در ادامه سعی خواهم کرد آنرا توضیح دهم.

آقای محمد ابراهیمی در نوشته شان بی هوده می کوشند که چنین جلوه دهند که انتقادی که بر خاتمی میشود در اساس متوجه انحراف خاتمی از موسوی است. چرا که اگر واقعا این دو فرد با هم مقایسه شوند یعنی چنانچه اصلاح طلب خاتمی با اصلاح طلب سبز ولایی موسوی باهم در قیاس و ترازو قرار گیرند نه این خاتمی است که از موسوی بل که این موسوی است که از جریانی که در کشور ما اصلاح طلبی خوانده میشود انحراف کرده است. برای این که این ادعای خود را مستدل کنم خواننده را تنها به یک شمه کوچک از نسیم اصلاح طلبی گذشته که در نوشته آقای محمد ابراهیمی هم منعکس شده جلب می کنم:

سید محمد خاتمی سخنرانی خود برای آن که بتواند تا حدودی سخنگوی بخش‌هایی غیر از اصلاح‌طلبان در جنبش سبز نیز باشد، همانند مهندس موسوی بر امکان تغییر قانون اساسی نیز اشاره کرد:

«البته قانون اساسی وحی منزل نیست. ساز و کاری هم در آن گنجانده شده و می‌شود در قانون اساسی تجدید نظر کرد.»

البته این به معنای این نیست که هدف جنبش سبز لزوماً تغییر قانون اساسی است. مهندس موسوی در همان بیانیه درباره قانون اساسی می‌گوید:

«من لازم می‌دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، بر هویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تأکید نمایم.»

آنچه آقای محمد ابراهیمی در این جا کوتاه و گذرا بخش هایی غیر از اصلاح طلبان در جنبش سبز می خواندش که خاتمی درپی آن است سخنگوی آنها باشد در واقعیت امر همان اصلاح طلبان و اصلاح طلبی گذشته و قدیمی است که اگر فرضا خیانتی از جانب آقای خاتمی بر علیه آن صورت پذیر شده در حقیقت امر مربوط می شود به همین نکته که ایشان با دست خویش به سود آن اصلاح طلبی جا را خالی کرده است که امروزه آشکارا مخالف تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و آشکارا از آن بخش هایی از اصلاح طلبی که سابقا آقای خاتمی سخنگوی آنها بوده اند، انحراف دارد.. سند در واقع همان مقایسه دو نقل قول از آقایان موسوی و خاتمی پیرامون قانون اساسی رژیم است.

بر پایه این سند براستی کدامیک از این آقایان از دیگری انحراف کرده اند؟ این جنبش سبز موسوی است که از اصلاح طلبی خاتمی انحراف دارد و یا این اصلاح طلبی سید خندان است که از اصلاح طلبی نخست وزیر امام راحل انحراف دارد؟

این که هر دو این آقایان در پی اصلاح جمهوری اسلامی ایران بر پایه گفتمان فوق الذکر هستند بحثی و شکی نیست. اما چه کسی تا کنون برای یک بار هم شده حتی برای دل خوش کنک بخش هایی از اصلاح طلبان هم شده از موسوی شنیده که از تغییر قانون اساسی سخن راند، یعنی امری که گذشته در دوران جنبش اصلاح طلبی 2 خرداد به وفور رایج بود؟

سر آخر در نوشته آقای محمد ابراهیمی بر می خوریم به یک نکته مهم دیگر . ایشان مطلب شان را بر این اساس استوار کرده اند که در خلای موسوی و جنبش شان دو جناح دیگر از اصول گرایان که اصلاح طلب نبستند به جان هم افتاده اند، اتحادشان که محصول حضور موسوی و جنبشش بوده به هم خورده و سرانجام نتیجه می گیرند که از همین روست که باید این خلا را پر کرد و جنبش سبز موسوی را با رهبری خاتمی احیاء کرد و غیرو ذالک.

اول ببینیم آقای محمود ابراهیمی در این مورد چه برای گفتن دارند و سپس به تحلیل آن بپردازیم:

مهندس موسوی تأکید زیادی بر مصالحه نداشت و بیانیه‌های خود را بیشتر به عنوان پیشنهاد سیاسی مطرح می‌کرد‌. در عین حال این موضوع را هم باید در نظر داشت که تا زمانی که ایشان در حصر نبودند دولت و اصول‌گرایان هویت یکپارچه‌ای داشتند شکاف میان دولت و رهبری هنوز علنی نشده بود. اکنون تغییر سیاسی قابل ملاحظه‌ای در فضای سیاسی رخ داده است و دولت به انزاوی شدیدی رسیده‌است، روز به روز فشار بر دولت افزوده می‌شود. در چنین شرایطی که خلأ در قدرت حاکم پیش آمده است و شرایط سیاسی تغییر کرده‌است و همه طیف‌های اصول‌گرایان برای پر کردن خلأ قدرت با هم مسابقه گذاشته‌اند، ورود سیاسی جنبش سبز ضرورتی غیرقابل اجتناب است.

خوب. اگر فاکتور وجود جنبش سبز موسوی یک عامل کلیدی در وحدت اصول گرایان با هم بوده به گونه ایی که در خلای آن اصول گرایان جمهوری اسلامی ایران کنون به جان هم افتاده اند، اگر این امر و پیش فرض و گزاره حقیقت دارد آنگاه پرسش عمومی این است : کدام عقل سلیم و کدام سیاست با ذکاوت که خواهان فروپاشی نظام است طلب می کند که این فاکتور وحدت بخش سبز را دویاره احیاء کند؟

آیا خاتمی و آقای محمد ابراهیمی که خواهان حفظ نظام هستند به همین علت نیست که می بینند چون در نتیجه به جان هم افتادن اصول گرایان نظام شان در حال فروپاشی است پس باید با وجه الوسیله قرار دادن جنبش سبز جهت وحدت اصول گرایان و در تحلیل نهایی حفظ نظام کوشید؟

ممکن است خواننده بفرمایند: این ها در حقیقت همان مته گذاشتن ها به کون خشخاش و باریک شدن در مسائل و ناشی از آنچنان سخت گیری و پیروی از اصول لطافت و ظرافت در سیاست و تئوری های توطئه و غیره است که مسلما در آقای محمد ابراهیمی نمی توان چنین ذکاوتی را سراغ گرفت و یا انتظارش را

داشت. در یک کلام ایشان مسلما دارای چنین ظرافتی در مهندسی کردن سیاست ایران نیستند.

برای این که بر علیه این ادعای استدلال کرده باشم توجه خواننده را به ظرافت و لطافتی معطوف می سازم که من در زمینه دیگری در آقای محمد ابراهیمی سراغ گرفته و اتفاقا آنرا هم یافته ام که به سهم خود پرتوی دیگر بر دیگر زوایای نوشته شان می افکند.

ایشان در زمینه اختلاف دولت احمدی نژاد و مجلس و تاکتیک ظریف و لطیف در مقابل آن از خودشان چنین استعداد شگرف نشان می دهند که در خور تعربف و تمجید می باشد:

مهندس موسوی از مسئولان نظام خواسته بود که از حمایت‌های فراقانونی از دولت بی‌کفایت دست بردارند، و حالا با گذشت دو سال از آن درخواست، با بالا گرفتن اختلافات میان رهبری و دولت، با توجه به حملات روزافزونی که به دولت می‌شود، گویا این خواسته مهندس در حال تحقق است.

حال به این قسمت در ادامه توجه کنید:

1-

اگر خاتمی در سخنرانی‌اش بر این نکته تأکید می‌کرد، این امکان وجود داشت که مجلسی که به‌تازگی نفشی برای خود در این رویارویی قائل شده‌است بار دیگر عقب نشینی کند.

2-

تعریف و تمجید هم از مجلس مسلما در این آغاز کار تعابیر سیاسی غلطی را موجب می‌شد.

3-

به جز سکوت در این زمینه که از تغییر شرایط و نیاز به انطباق سیاست‌ جنبش سبز با شرایط جدید حکایت می‌کند در بقیه موارد از جمله انتخابات آزاد و آزادی زندانیان سیاسی هر دو متن تأکیدهای کاملا مشابهی دارند.

همان گونه خواننده گرامی می بینند. آقای محمد ابراهیمی چیزهایی از سکوت آگاهانه و مهندسی شده و ترجیح آن در قبال هر گونه تاکید برقیاس از یکسو و از سوی دیگر تعریف و تمجید می فهمند. و از چنان ذکاوت و هوشیاری برخوردارند که هر حرکت اشتباهی در این زمینه متعاقبا نتایج شوم و مخربی برای نظام جمهوری اسلامی ایران به همراه خواهد داشت.

و درست در راستای همین مهندسی و ذکاوت و... است که آقای محمد ابراهیمی در حضور دوباره جنبش سبز آقای موسوی با رهبری آقای خاتمی آن داروی وحدت بخشی را سراغ می بینند که شفا دهنده زخم دودستگی است که اکنون میان اصول گرایان نظام دهان باز کرده و تعمیق آن در فرایند زمان مسلما می تواند نتایج فروپاشنده ایی برای نظام به همراه آورد.



پایان



منبع


http://www.jomhourikhahi.com/2011/05/khatamiproposal2.html

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

چرا سندیکا؟


تقدیم به همه مبارزان راه آزادی و راه سندیکا


چرا سندیکا ؟ برای این که سندیکا به منزله یک نهاد اجتماعی و مردمی مظهر آزادی انسان و حق طبیعی آن برای اجتماع و تشکل می باشد.


به این معنا سندیکا یعنی اجتماع، تشکل، حق طبیعی و به یک کلام یعنی آزادی. به این اعتبار سندیکا تنها شکل کارگری از کاربرد حق طبیعی و از آزادی انسان است. البته دیگر انسان ها از این آزادی بگونه ای دیگر و در تشکل و اجتماعات دیگر و تحت عنوان و اسم های دیگری استفاده می کنند. بطور نمونه تعاونیها و اصناف که در کشور ما متعلق به پیشه وران بود و اکنون بعضا کماکان است و یا تشکلات کارفرمایان که در کشور های غربی وجوددارند و طرف سندیکاها و اتحادیه های کارگری در تعامل پیرامون دستمزدها و دیگر مطالبات کارگری از کارفرمایان و سرمایه داران می باشند از این قبیل سازمان ها و اجتماعات می باشند..


ذکر این نکته از این بابت مهم بود که در یک نگاه کلی بر انسان جایگاه واقعی سندیکا ها و اتحادیه های کارگری را روشن کنیم و بر این پایه بهتر و بدون حساسیت به کن این مطلب پی ببریم وقتی کارگران می گویند " سندیکا حق مسلم کارگر است " در حقیقت یعنی چه.


بنابر این امر استفاده کردن از این حق انسانی و از این آزادی تجمع و تشکیلات که سندیکا نام دارد، امریست که از حقوق مسلم و طبیعی انسانی ناشی می شود و سندیکا تنها فرم کارگری از این حق مسلم و طبیعی ما است.


در این جا اما سخن از تشکلات کارگری و سندیکا هاست. اما چنانکه گفتیم پدیده ایی به نام سندیکا تنها یک فرم و شکل کارگری از حقوق انسانی و طبیعی است و لذا آدمی برای توضیج پدیده ای بنام سندیکا لاجرم باید از حقوق مسلم و اولیه انسانی و از آزادی سخن راند تا در این رابطه معلوم شود چرا امر حمایت از سندیکا امر پشتیبانی از حقوق بشر و پشتیبانی از آزادی در کشور است.


پیوند سندیکا و آزادی و حقوق بشر به گونه ایی است که نمی توان از آزادی و حقوق انسانی در کشور حمایت کرد اما از سندیکا ها پشتیبانی ننمود. این امر ممکن نیست.


و به همین صورت تمامی نیروهای استبدادی در کشور که آزادی و حقوق انسانی در کشور را به نحوی پایمال می کنند و دشمن آزادی و انسان محسوب می شوند طبعا دشمن سندیکاها و مخالف شکل گیری آن هستند.


ازهمین پیوند است که ما به علل یک معضل کارگری در فقدان سندیکا در کشورمان نزدیک می شویم. در واقع فقدان سندیکا در ایران در یک نگاه کلی نشانه فقدان آزادی و حقوق بشر در کشورماست. و از همین پیوند است که ما به نقش و جایگاه مبارزات کارگران در تشکیل سندیکا بهتر پی میبریم که در واقعیت امر چنین مبارزه ایی در راستای مبارزه فرد ایرانی برای کسب آزادی و حقوق پابمال شده انسانی اش و در یک مبارزه همگانی علیه استبداد و نظام سیاسی توتالیتر حاکم بر کشور می باشد.


در این رابطه و پیوند است که هر گام از مبارزه کارگران برای دستیابی به سندیکا های مستقل و غیر دولتی جزیی از مبارزه مردم ایران برای کسب و تثبیت آزادی و حقوق انسانی است.


ما برای نمونه از این گام های کارگری در کسب و تثبیت آزادی در سایه رژیم جمهوری اسلامی می توانیم به سندیکا های نیشکر هفت تپه، سندیکا شرکت واحد، سندیکای فلزکار و ... اشاره نماییم.


همانگونکه می دانید رژیم ها در قبال آزادی و حقوق اولیه و مسلم انسانی به دو گونه اند. نظام های توتالیتر و استبدادی که مردم در آن مشارکت ندارند و فرمانروایی هایی از این قبیل فردی، حزبی و ... می باشند و لذا با آزادی و حقوق اولیه انسانی در کشور خود میانه خوبی ندارند، آن ها را شدیدا پایمال می کنند و در این راه از کاریرد هر گونه شیوه ایی دریغ ندارند و در عوض نوع دوم حکومت ها هستند که حافظ و پشتیبان آزادی شهروندان خود می باشند چرا که چنین حکومت هایی از مشارکت اقشار و گروه های مختلف اجتماعی تشکیل یافته اند. و در این نظام ها چون مردم حکومت می کنند لذا مردم خود بهترین حافظان آزادی و حقوق انسانی خود می گردند. براین پایه به حکومت های دمکراتیک نظام های لیبرال و دمکراتیک می گویند و از همین جا پیوند میان آزادی و دمکراسی بدست میآید.


آزادی و دمکراسی یکی نیستند اما با هم در پیوند می باشند. دمکراسی شکل حکومتی است اما آزادی از حقوق انسانی است. آزادی امری طبیعی است اما دمکراسی یک نظام و ساختار اداری است که پیش شرط وجود آن سازمان اداری و اراده اقشار گوناگون مردم یک کشور برای همکاری با هم در این سازمان اداری و کشوری است. به این معنا دمکراسی یک پدیده سیاسی و عمومی است. اما حائز مقام زیر بنایی نظیر آزادی نیست.


ما در بالا گفتیم سندیکا یعنی آزادی و در این جا اضافه می کنیم در سایه هیج حکومتی مستحق نیست که سندیکا دولتی و حکومتی شود. دولتی شدن سندیکا یعنی تجاوز آشکار نظام سیاسی بر حریم حریت و آزادی انسان و در هیچ نظام مردمی چنین تجاوزی مجاز و مقدور نیست.


سندیکا یعنی تجسم سازمانی آزادی، استقلال و آزادی انسان در تشکل اجتماعی خود. سندیکا یعنی جامعه کارگری یعنی جامعه انسانی. یعنی هستی کارگری.


پس سندیکا دارای چنین اهمیت پایه ایی و زیر بنایی است که آزادی و حقوق انسانی از آن برخوردار است. جامعه کارگری و سندیکایش پایه ها و ستون هایی هستند که نظام دمکراتیک و دمکراسی خود را به مثابه یک روبنای سیاسی بر شالوده آن استوار می سازد


بر این اساس است که شما هیج نظام سیاسی و روبنای دمکراتیکی نمی یابید که بر جامعه لییرال و آزاد استوار نباشد. و بر همین اصل و اساس تنها این جامعه های لیبرال و آزاد هستند که روینای سیاسی و اداری آن ها دمکراتیک می باشد و از مولفه های اساسی جامعه های آزاد و لیبرال گفتیم وجود سندیکا در آن هاست چرا که سندیکا یعنی جامعه آزاد و لیبرال کارگری.


نظر به قانون مندیهای فراشد و جهانی شدن جامعه های آزاد و لیبرال در سطح کره خاکی زمانی فرا خواهد رسید که خود گردانی جامعه های آزاد و لیبرال به مرحله ایی از رشد و ترقی خویش خواهند رسید که نظام های روبنایی و سیاسی یکی پس از دیگری برچیده خواهند شد و این جامعه آزاد و خود گردان باقی خواهد ماند که اداره انسانی را بعهده خواهد گرفت.


برای این منظور یکی از مولفه های نظام های دمکراتیک و مردم سالار پشتیبانی از سندیکا ها به منزله نمونه سازمانی از خود گردانی مردم با هدف نهایی سپردن اداره کشور به مردم می باشد.


از همین جاست که رابطه سندیکا با سیاست بدست می آید. می دانیم که بطور متعارفی سندیکاها از سیاست گریزانند و اگر هم گریزان نباشند از آن فاصله می گیرند و میان خود و نهاد های سیاسی نظیر دولت و حزب خط فاصل می کشند و آنرا هم مراعات می کنند.


در رابطه سندیکا و سیاست - نهادی سیاسی- یک اندیشه و برداشت غلطی به ضرر سندیکا ها حاکم است که ما در این جا در فهم و استنباط درست از سندیکا لاجرم باید به آن اشاره کنیم.


گفتیم سندیکا یعنی جامعه ، یعنی انسان، حقوق، آزادی. گفتیم سندیکا یعنی در مقایسه با سیاست یعنی اساس اجتماعی سیاست و نهاد سیاست. اما برداشت غلط از این اساس اجتماعی سیاست این است که به این نظر می باشد این اساس گفته شده جامعه نیست بل که اقتصاد و نهادهای اقتصادی انسان می باشد. و بر همین پایه و نظر است که در تداوم خود می پندارد سندیکا هم یک نهاد اقتصادی است و یک نهاد اجتماعی نیست.


برداشت غلط ملاحضات انحرافی خود را از جایی دیگر وارد زمینه سندیکا می کند و ما برای این که در زمینه سندیکا باقی بمانیم و رشته کلام را از دست ندهیم مجبوریم به این برداشت غلط از اقتصاد و جامعه و متعاقبا برخورد اقتصادی و غلط به سندیکا را تنها به شکل گذرا به آن اشاره کنیم و سپس سریع به زمینه بحث خود بازگشت نماییم.


گفتیم در منظر برداشت انحرافی سندیکا یک نهاد اقتصادی و نه یک نهاد اجتماعی است. و نتیجه گرفتیم پس اساس این برداشت انحرافی از یک برداشت غلط از رابطه جامعه و اقتصاد نشات و منیع می گیرد.


و بر عکس مدعی هستیم که سندیکا یک نهاد اجتماعی و نه یک نهاد اقتصادی است چرا که سندیکا یعنی جامعه، یعنی آزادی، یعنی حقوق و نظام حقوقی و...


این برداشت و لذا این برخورد ما به سندیکا به مثابه یک نهاد غیر اقتصادی اما در عین حال غیر سیاسی از این نقطه ماخذ می شود که به این نظریم که جامعه ، اقتصاد و سیاست سه مقوله به هم مربوط اما جداگانه و مستقلی اند.


همان گونه که می دانیم انسان یک موجود اجتماعی و جامعه انسانی یک پدیده لایتجزا از انسان طبیعی است. به این اعتبار جامعه نقطه آغاز و پایان است.گرچه ابعاد انسانی فراتر از جامعه می رود و شامل فرهنگ و علم هم می گردد اما برای این بحث ما پیرامون سندیکا همین قدر کافی است که بدانیم جامعه انسانی محوری و مرکزی است.


جامعه انسانی یعنی این مرکز از یکسو دارای یک شالوده اقتصادی است. اما وجود این شالوده اقتصادی مرکز به این مفهوم نیست که جامعه مرکزی و اساسی نیست و آن پایه ای نبست که در رابطه با نظام های روینایی و سیاسی برای آن ها مطرح است.


اما از سوی دیگر شکی نیست که در رابطه جامعه و اقتصاد این اقتصاد است که شالوده جامعه است و اما این جامعه می یاشد که محوری و مرکزی و آن آغاز و پایانی می باشد که همه چیز حول و حوش آن در گردش می باشد. به این اعتبار شالوده بودن اقتصاد در تناسب با جامعه و مرکز به معنای این نیست که جامعه انسانی غیر محوری است. بلکه اقتصاد شالوده آن چیزی است که حائز مقام مرکزی و محوری است و این چیز همانا جامعه انسانی است. به این مسئله بیشتر پی می بریم زمانی که رابطه جامعه و اقتصاد را قدری بیشتر توضیح دهیم.


اقتصاد یک امر حیاتی برای جامعه انسانی است. اقتصاد و شیوه های اقتصادی حائز چنان مقام پایه ایی در رابطه با جامعه انسانی هستند که در پی تغییر و تحول شیوه های اقتصادی به تناسب آن هم تغییر و تحول جامعه های انسانی ممکن و عملی می شوند. بر این اعتبار هر سطحی از فراشد نیروهای مولده و اقتصادی - کار- با سطحی از فراشد جامعه در تناسب می باشد. به عبارت دیگر فرماسیون های اقتصادی در پیوند با فرماسیون های اجتماعی هستند و این پیوند به سود فرماسیون های اقتصادی تعیین کننده می باشند.


اما جامعه انسانی پیوسته در حفظ فاصله خود با اقتصاد بوده است. بر پایه این فاصله گیری است که جامعه انسانی همواره کوشیده است از اقتصاد رهایی یابد. اقتصاد را هدف خود قرار دادن در عمل تنها مولفه یک فرماسیون و یک شکل از اشکال جامعه های انسانی است و در یک نگر کلی برای جامعه انسانی هدف قرار دادان اقتصاد چنان مولفه ایی را تشکیل نمی دهد که از عمومیت برخوردار باشد.


اگر ما برای سهولت مطلب و پیشگیری از اطاله کلام پیرامون سندیکا، اقتصاد را با کار برابر گردانیم، آنگاه کار اقتصادی در منظر جامعه انسانی پیوسته یک اجبار و ضرورت بوده و رهایی از این اجبار همواره در شمار ایده آل های جامعه انسانی بوده است که می دانیم بعضا هم انسان در این زمینه موفق بوده است. اما برای این که این موفقیت و پیروزی کامل شود و جامعیت یابد باید آن جامعه انسانی و آن فرماسیون اجتماعی در فراشد تاریخی به تدریج مستقر گردد که مبتنی بر چنان سطح از فراشد اقتصادی و نیروهای تولیدی گردد که ضامن رهایی و فراغت عمومی انسان از کار و اقتصاد باشد.


و در همین مجموعه است جایگاه سندیکا به مثابه جامعه کارگری و جامعه انسانی مطرح میشود و در همین چارچوبه است که رابطه اش با اقتصاد و شیوه های اقتصادی از یکسو و از سوی دیگر در رابطه با اهداف رهایی جامعه انسانی و ازجمله سندیکا از اقتصاد و کار مطرح می گردد.


توضیحا این که همان گونه که جامعه انسانی در پی رهایی و فراغت از کار و اقتصاد، و در پی خودگردانی و رهایی از دولت و روبنایی سیاسی است به همان گونه هم سندیکا به مثابه جامعه متشکل کارگری و به منزله جامعه عالی انسانی در پی رهایی از اقتصاد و کار و در پی رهایی از سیاست و نهاد های سیاسی است.


از این مبجث نتیچه می گیریم که سندیکا یک نهاد اقتصادی نیست بل یک نهاد اجتماعی است و به منزله جامعه انسانی و شکلی از آن در رابطه با اقتصاد و کار بوده و در برابر آن موضع و شیوه برخورد خاص خود را دارد.


از این گذشته از این مبحث نتیجه می گیریم که جامعه کارگری به مثابه جامعه انسانی تنها در منظر و در سلطه سرمایه داری است که مبدل به ابزار اقتصادی شده و لذا این مقتصدین سرمایه داری هستند که به این نحو می کوشند جامعه کار را به منزله فاکتورهای اقتصادی وارد محاسبات اقتصادی نمایند. و از این مبحث در نهایت نتیجه می گیریم این برداشت غلط از سندیکا در عمل منبعث از برداشت سرمایه دارانه از جامعه کارگری و شی ایی شدن آن در سرمایه داری است که بر آن پایه نه تنها کارگر جماعت تنها به صورت یک وسیله اقتصادی وجود دارد بل که سندیکای کارگری هم یک نهاد اقتصادی است.


در ادامه و در پایان اشاره کوتاهی می کنیم به این مهم که جلوه دادن سندیکا به مثابه یک نهاد اقتصادی در حقیقت امر کوشش سرمایه دارانه در محروم سازی کارگران از حیات اجتماعی و انسانی و در نهایت محروم کردشان از آمادگی کارگران در خود گردانی اجتماعی است و در نهایت همه این مساعی به بهانه این امر صورت پذیر می گردد چون سندیکا یک نهاد سیاسی و دولتی نیست.


پایان



  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...