۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

مطالبات ملی-دموکراتیک

http://irancomwww.blogspot.com/2010/01/blog-post_07.html

Donnerstag, 7. Januar 2010

خواسته های زیر مطالبات ملی-دموکراتیک جنبش سبز است. دیگر خواسته ها از جانب دیگر جناحهای جنبش در بیانیه ها و اعلامیه ها مطرح شده است. مطالبات ملی-دموکراتیک اساسی تر از خواسته های جناحهای محافظه کار و اصلاح طلب جنبش میباشد. محوریترین مطالبه جنبش ملی-دموکراتیک در حل حاضر تغییر حکومت در ایران است. برای این منظور خواسته انحلال نهاد رهبری و ارگانهای وابسته به ولی فقیه بطور مشخص مطرح شده است. برای تغییر حکومت وجود یک حکومت گذار الزامی است.وظیفه حکومت گذار(شورای هماهنگی)استقرر حکومت ملی-دموکراتیک، در دوران فقدان حکومت فعلی است.اعضای حکومت گذار(شورای هماهنگی)عبارتند از ۱-دانشگاهیان۲-قضات۳-مجلس۴-ارتشیان۵-احزاب ملی-دموکراتیک.

وظیفه احزاب ملی-دموکراتیک در شرایط کنونی عبارت است از تشکیل دولت گذار. این دولت باید با مشارکت احزاب داخل و خارج هرچه زودتر تشکیل و اعلام مجودیت کند. دولت گذار عضو اجرائی حکومت گذار(شورای هماهنگی) است. دولت گذار وظایف قوه اجرایی کشور را تا استقرار دولت موقت بعهده میگیرد.برای این منظور دولت گذار وظیفه اجرای نخستین انتخابات عمومی مجلس موقت را بعهده دارد. پس از تشکیل مجلس موقت دولت موقت از بطن مجلس موقت تشکیل خواهد شد. بر عهده مجلس و دولت موقت است که زمینه را برای تشکیل مجلس مؤسسان و رفراندوم عمومی برای قانون اساس جمهوری ایرانی فراهم کنند. پس از تائید قانون اساس جدید، حکومت جمهوری ایرانی مستقر خواهد گشت.





خواستههای ملی - دموکراتیک جنبش سبز



۱-انحلال نهاد رهبری و ارگانهای وابسته به ولی فقیه

۲-انحلال سپاه و بسیچ

۳-عدم مداخله مراجع عظام در امور حکومتی

۴-لغو اعدام ها

۵-آزادی زندانیان سیاسی

۶-تشکیل حکومت گذار به قرار زیر(شورای هماهنگی):

الف)تشکیل دولت گذار توسط احزاب و شخصیتهای ملی - دموکراتیک به قرار زیر:

۱)تشکیل شورای ملی-دموکراتیک از احزاب و شخصیتهای داخل و خارج

۲)تشکیل دولت گذار توسط شورای ملی - دموکراتیک

ب)تشکیل مجلس گذار ملی توسط فراکسیون اقلیت مجلس

پ)اداره نظامی و انتظامی کشور بعهده ارتش ایران و نیروهای انتظامی کشور است

ت)تشکیل کمیتهای از دانشجویان و اساتید

ث)تشکیل کمیتهای از قضات آزاد که کنترل امور زندانها را هم بطور گذار بعهده میگیرند

حکومت گذار (یا شورای هماهنگی) متشکل از نیروهای نامبرده از بند الف تا ث میباشد. بر عهده حکومت گذار (شورای هماهنگی) حاکمیت گذار کشور تا تشکیل حکومت جمهوری ایرانی است.

۷-بر عهده دولت گذار است که به عنوان عضو شورای هماهنگی اداره گذار امور اجرایی کشور را با هماهنگی سایر نهادهای شورا، بویژه مجلس با هدف ایجاد زمینه لازم و صالح برای مجلس و دولت موقت بدست گیرد

۸-پس از تشکیل مجلس موقت، از بطن مجلس موقت دولت موقت تشکیل میشود که به همراه مجلس موقت اداره امور کشور را به طور موقت بعهده میگیرد

۹-دولت و مجلس موقت موظف هستند با همکاری شورای هماهنگی کشور زمینه مساعد برای تاسیس مجلس مؤسسان قانون اساسی جمهوری ایرانی فراهم کنند.

۱۰-پس از تصویب قانون اساسی و تایید مردمی در یک رفرندم عمومی به عهد شورای هماهنگی است که قدرت حکومتی را به حکومت جمهوری ایرانی منتقل نماید.

۱۱-تضمین آزادیهای فردی، لغو حجاب اجباری، محدودیتهای دینی و مذهبی و مطبوعاتی

۱۲-اقدام شدید علیه هر گونه آشوب، خلع امنیت عمومی و تجاوزهای بیگانه


قانوناساسی جمهوری ایران
سومین پیشنویس
۱۲ فروردین ۱۳۸۹

تقدیم به همه جانباختگان راه آزاد ی و دموکراسی از آغاز تا کنون
مقدمه
۱-حقوق اساسی
۲- نظام کشور
۳-مجلس سنای ملی ایران(دادگاه قانون اساسی جمهوری)
۴- قوه قانون گذار کشور(مجلس شورای ملی ایران و مجلس محلی قوم خودمختار)
۵ -قوه اجرایی کشور
۶-قوه قضایی کشور
۷-قوه علوم و آموزش کشور
اصول پایانی





http://irancomwww.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html

ایران ما نیازمند حکومت و نظام نو ، جمهوری پیشرفته و یک قانون اساسی نوین است.گره اصلی مسائل و مشکلات داخلی و خارجی کشور ، نظام حاکم و فعلی است .این نظام و به تناسب آن قانون اساسی آن باید تغییر یابد.آغاز روند تغییر طولانی و ساختن وطن و تحول مدنی نهفته در تغییر نظام و قانون اساسی حاکم میباشد.حساسیت این مطلب به گونه ای است که به حق بدون تغییر نظام حاکم از هیچ پیشرفت مدنی خواه بتدریچ در کشور نمیتوان سخن راند. بدون این پیش شرط اصلی تغییر نظام ، محول نمودن تغییرات اجتماعی بدست تقدیر و یا طبیعت و آنهم در سایه سلطه سیاه نظام جمهوری اسلامی اگر فریب دیگران نباشد خودفریبی بیش نیست.نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی شریعت مدار آن مانع اصلی بر سر راه تحول مدنی در ایران است. از اینرو قانون اساسی جمهوری ایران که ناظر و مشوق تحول مدنی در کشور ماست ، باهدف سر آغاز فصل نوینی از تغیر و تحولات اجتماعی باز داشته شده در کشور مدون شده است. از اینرو این قانون اساسی رژیم و قانون اساسی حاکم را به چالش میکشد ، و بدین معنی منتظر آن است قانون اساسی جمهوری اسلامی از درجه اعتبار ساقط و به جای آن این قانون اساسی توسط مجلس موسسان مردم به حاکمیت برسد.

پیش بسوی تشکیل مجلس موسسان جمهوری
پیش بسوی قانون اساسی جمهوری

خواهشمندم برای این منظور عضویت در انجمن جمهوری ایرانی را فراموش تکنید
http://www.facebook.com/group.php?gid=103046233070209

پیرامون اندیشمندان دینی

البته همناطور که عزیزان مطلع اند ما در کشور مون مشکلاتی پیرامون کاربرد برخی کلمات و معانیشون داریم. البته نباید جاده مبالغه رو پیمود و نظیر برخی فرهنگ ستیزان بداندیش پیرامون ابعاد این مشکلات اغراق نمود. در سایر فرهنگها، زبانها و اقوام هم بر سر مسائل کلیدی نظیر واژه های نظیر فرهنگ ، تمدن فلسفه و... تفاوتهای نظری وجود دارد. یکی از این تفاوتها پیرامون واژه اندیشمند است. در نظر من مشکل ار آنجا ناشی میشود که این وازه که مترادف آن در زبان ما خردمند ، متفکر و ... نظایر آن است و معادل لاتین آن انتلکتوئل میباشد. هم بجای وازه روشنفکر بهره گرفته میشود. در حالیکه روشنفکر معادل آن روشنگر عصر روشنگری است که این مطلب بعضا مبحث ما در اینجا پیرامون اندیشمندان دینی رو به خود اختصاص میدهد. اساس عصر روشنگری هم در کشور ما مبتنی است بر جدائی سیاست و عمل از اندیشه ، فلسفه ، و علم و دین... تئوری و ...
اما در رابطه اندیشمندان و متفکرین دینی کاربرد واژه روسنفکر دینی اشتباه فاجش است. راستی اندیشمندان دینی دیکرچه صیغه ایی اند؟ در دین که روحانیت چهره معروف و شناخته شده و عرفی سکان دین است اندیشمندانی هم پیدا شده اند که روحانی نیستند و به قول امروزیها اندیشمند ، حکیم، مکلای دین در عوض معمم آن میباشند. میان ایندو رقابت هایی هم به ثبت رسیده و گزارش شده است. اندیشمندان و حکمای دین به مسائل دینی نظیر ملای سر منبر برخورد نمیکنند و چون نباید الزاما معمم باشند مثل دکتر شریعتی، بنی صدر، سروش و... مخالفت خود را با روحانیت پنهان نمیکنند. هر دینی دارای اندیشمندان خود است اسلام فقاهتی و دین عارفان. یعنی اینطور نیست که اندیشمندی در دیانت اشاره بلافاصله به روشنفکری و جدایی خواهی دین از سیاست باشد. اسلام فقاهتی که خودبخود نمیتواند دارای روشنفکر و روشنگر باشد و پذیرای آن هم نیست . پس بدینسان میماند در اسلام و دین عرفا. اندیشمندان دین عرفانی و همچنین روحانیون آن دین ، اندیشه، خرد، فلسفه ، علم و دین رو از سیاست و عمل و اخلاقیات جدا میکنند. در دین عرفانی از حقوق و قوانین ، احکام و شریعت و از این حرفها خبری نیست. عارف و درویش دنیا و سیاست و عمل رو به نفع مشاهده ، تجربه روحی، و به این معنا شهود رها میکند و در این رستگاری و به قول خودشان آزادی از بندگی دنیوی و مادی به آزادگی معنوی و روحی نایل میکردد. در دین و اسلام عارفان دین پایه نقد دنیا، عمل و ساست و اخلاق است اما نه از زاویه تایید آن بلکه از زاویه رد آن. قدرت و حکومت نقد میشود تا ردیه دریافت کند نه اینکه در دنیا و سیاست دیگر بازتولید شود. نقد اندیشمند دینی از دین و سیاست پایه دینی دارد نه پایه دنیوی و سیاست. هدف این نقد نه دگرکونی سیاست بلکه نفی آن است. بدینسان اندیشمندان دینی این دین مخالف دنیوی و سیاسی کردن دین میباشند و اصل جدائئی دین و سیاست پیروی میکنند. اما متاسفانه ما در نقدهای برخی از اندیشمندان دینی که خود را پیرو جدایی دین و دنیا مطالبشان فراتر از نفی دنیا و سیاست بلکه تحول خواهی سیاسی ، جانبداری از دمکراسی با هدف اسلامی کردن آن مشاهده میشود. البته انتفاد صحیح دین عرفا از دین سیاسی و به طبع آن مطالبه جدایی دین از سیاست از زاویه عافیت طلبی دینی است نه از زاویه سیاسی و دمکراتیک کردن اسلام .
از اینرو برای اینکه اندیشمندان دینی این امر را پنهان کنند که نقد شان از سیاست دینی نیست معمولا این گمانه را دامن میزنند که اصل جدایی دین و دنیا یک اصل دمکراتیک است و دینشان هم با پذیرش این اصل یک دین دموکراتیک میباشد. اما آیا اصل جدایی دین و سیاست براستی یک اصل دمکراتیک است یا یک اصل پذیرفته شده در دمکراسی؟ آیا در دمکراسی اصل جدایی اساسی است؟ آیا اصل جدایی از جانب دیکتاتور پذیرفتنی نیست و با آن منافات دارد؟ آیا دیکتاتوری ها با پذیرش اصل جدایی دمکراتیک میشوند؟ برای فهم بهتره مسئله اجازه میخواهم پرسشم رو طور دیگر و مستقیم از اندیشمندان دینی مطرح کنم: در برابر یک دیکتاتور سکولار آیا اندیشمندان دینی باز در پی نقد سیاسی سیاست اند؟ یا اینکه به نقد عمومی رد سیاست بسنده میکنند؟ آیا اسلام دمکراتیک در برابر رژیم دیکتاتور و سکولار قد بر میافشاند یا یک اسلام از قدرت پرهیزگر و عارفانه؟ بیهوده نیست که در کشور ما اصل جدایی دین و سیاست چنین بیمارگونه عمده شده است. چنان که میبینیم برخی در پی آنند به کمک این اصل دین سیاسی خود را در بازار سیاست ایران به فروش برسانند، از دمکراسی اسلامی سخن برانند و اینکه علی سر سلسله جنبان آزاد خواهی و دمکراسی بود و از این حرفها.... در نظر من اسلام صفوفی و عرفان فرقه ایی همنانقدر اسلام عارفانه بود که اسلام این آقایان از شمار اسلام عرفا و صوفیان است.


شیوه های اقتصاد اجتماعی و مبحث حقانیت تاریخی حاصله از آن

برخلاف تصور برخی هر جامعه ای و مترادف با آن هر هستی اجتماعی حقانیت و بر حق بودن خود را که یک مفهوم تاریخی و اجتماعی است و از راه آن دارای این مهم است که دوران ساز باشد نه از قوای دینی و آسمانی بلکه از شیوه های تولید و اقتصاد اجتماعی دریافت میکند. هر جامعه ایی در جوهر دوگانه اش با یک شیوه ای از اقتصاد و به اختصار تولید همراه است. تنها آن شیوه های تولیدی و اقتصادی دوران ساز جامعه های دوران ساز و لذا دارای حقانیت تاریخی اند و هر حقانیت تاریخی بهمراه خود قانونیت و رسمیت کشوری بهمراه دارد. یک مثال ساده و قابل فهم برای ما همه ایرانیان: نه این جامعه های سنتی و قومی با آن شیو های تولیدی و اقتصادی فکستنی و متعلق به عهد دقیانوسشان و بطبع آن آن روبنای حقوقی و سیاسی مستبدانه و عقب مانده و پاتریارکال و باستانی و قرون وسطایی شان بلکه این یکتا جامعه فرا قومیتی و ایرانی است که با اتکا بر شیوه های مدرت تولید و اقتصاد ، تکنیک و یا فناوری دارای حقانیت تاریخی و اجتماعی در ایران است و بر این اساس مجاز است قانونیت و رسمیت یابد . نه خدا بلکه این اقتصاد است که این حقانیت را- که برخی آنرا به غلط مشروعیت میخوانند - به حامعه مدرن و مدرنیته در ایران اعطا نموده است. و بر این اساس او را مجاز نموده قانونیت یعنی رسمیت کشوری را از آن خود کندو قانون اساس خود را بر ایران حاکم گرداند. پس بدینسان برای او این یک فرمان تاریخی است نه یک حکم الهی. و هر که در برابر این فرمان تاریخی و تکاملی قد علم کند نه دشمن خدا بلکه دشمن تاریخ و انسان و لذا مرتجع است و با عمل خود سد راه تکامل اجتماعی کشور و بانی ارتجاع، عقب ماندگی و سقوط ملی شده است. از اینرو با اتکا بر اصل جدایی میان دین (آن جهانی) و دنیا و سیاست (دنیا=این جهان) آن جامعه های سنتی و قومی که با پیش کشیدن احکام الهی به دروغ در پی حقانیت تراشی و به اصطلاح خودشان مشروعیت برای هستی اجتماعی تاریخا زوال یافته خود هستند باید بدانند این شیوه ها قرون وسطایی ضد تاریخی دیگر کهنه شده و با این حقه ها نمیتوان سد را تاریخ کشور ما شد. این مرتجعین برای سردرگم کردن اینکه اقتصاد مدرن و بطبع آن قوانین روبنایی متناسب با آن چه اهمیت برای کشور ما دارد اینکه استقلال ملی ما در گرو این اقتصاد مدرن است در کنار طرح احکام الهی دال بر " مشروعیت " خود با عباراتی نظیر ما برای هندوانه انقلاب نکرده ایم در سایه انوار الهی به تحقیر اقتصاد اجتماعی و مادیت اجتماعی و اهمیت آن در حفظ استقلال سیاسی و ملی همت گذاردند. چون این تنها یک تمسک به دین با اهداف اجتماعی و انسانی از دین در مبارزات تاریخی و اجتماعی و انسانی است من آگاهانه از مباحثات دینی اسنکاف میکنم. در نظر من توسل به خدا و دین در مبارزات و تحولات اجتماعی و سیاسی همان به صحرای کربلا زدن های آخوندی است.(مثل این میماند که بگوییم در یک مسابقه فوتبال خدا مثلا طرفدار تیم تاج است) خدا و دین نه جانب مرتجعین و مستبدیون است نه جانب مترقیون و دمکراتها. ما نه استبداد اسلامی داریم نه دمکراسی اسلامی ارتجاع و ترقی مفاهیم تاریخی اند و در این سخن این مطرح است که عصر آن نیروهای اجتماعی که بسر آمده و آفتاب عمرشان طلوع کرده آن هستی های اجتماعی زوال یافته اند که در برابر هستی های بالنده جامعه های میرا را تشکیل میدهند که بنابر فرمان تاریخ باید بروند و خواهند رفت. موتور حرکت تاریخ و تحولات اجتماعی در اقتصاد هر کشوری نهفته است. تنها آن شیوه های اقتصادی بالنده که متناسب با یک روبنای اجتماعی شایسته اند و بطبع آن تنها آن هستی های اجتماعی که بالنده اند دارای حقانیات تاریخی و شانس زیستنند. مابقی تنها به فاکتورهای سدکننده تاریخ مبدل میشوند و باید آنها را به زباله تاریخ یعنی به همانجا که متعلقند هدایت کرد. والا سقوط ملی و قومی و نابودی آن حتمی است.
در مورد شیوه های تولید و اقتصاد صحبت کم نیست. در نظر من هر شیوه از تولید در تناسب است با یک روبنای اجتماعی که در آن توسعه و رشد میکند. معمولا به این دومی که حکم یک ظرف اجتماعی را دارد هم روابط اجتماعی گفته اند. پس بدینسان هر سطحی از تکامل شیوه های تولید و اقتصاد متناظر است با یک فرماسیون اجتماعی که در آن فرماسیون حائز مقام زیربنای است. هر شیوه تولیدی ممکن است اشکال مختلفی بخود بگیرند. اما آن شیوه های تولیدی که متعلق به یک دوران تاریخی اند متاسب با آن جامعه های آن هم به یک دوره تاریخی متعلقند. تنها آن شیوه های تولیدی که تاریخ سازند و دوران سازند جامعه های تاریخا نوین و دوران ساز را نوید میدهند. یک مثال شاید به فهم مطلب بهتر کمک کند: در نظر من جامعه فئودالی برای جامعه دهقانی و امپریالیزم برای جامعه های شهری و صنعتی برغم اینکه هم فئودالیزم و هم امپریالیزم دارای یک شیوه تولید و اقتصاد دیگرند اما با این وجود هیچیک یک دوران دیگر تاریخی نیستند. فئودالیته شکل تکامل یافته برده داری است و امپریالیزم شکل عالی تر از جامعه سرمایه داری رقابت آزاد. اما شیوههای تولید در فئودالیته و امپریالیزم با شیوه های تولید و اقتصاد در برده داری و متعاقب آن در در حامعه رقابت آزاد یکی نیستند. اما چون این افتراق در شیوه ها حائز اهمیت تاریخی نیستند آنگاه میبینیم که خواه فئودالیته و خواه امپریالیزم که حکم مرحله فئودالیته برای حامعه شهری را دارد از نظر تاریخی بر غم افتراق با پیشینیان خود دوران ساز نیستند
جامعه شهری و مدنی در صورت تکامل شیوه های تولیدی خود در نتیجه نهایی اگر از آن شیوه هایی بهره گیری کند که به استثمار انسان از انسان پایان میدهد و بهره برداری یعنی اقتصاد اجتماعی بدون حامعه جهانی کار مقدور گردد آنگاه معنای عملی و اجتماعی و انسانی آن حذف میلیارد ها انسان از مقام تولید و فعالیت های اقتصادی و مادی است. این امر در واقع تیدیل تولید و اقتصاد به یک امر مدنی و بدون مشارکت جامعه موازی و کارگری که مدام موی دماغ است. اما این تنها یک طرف قضیه است. آن شیوه از اقتصاد که به این نحو حادث میشود دیگر یک شیوه تولید و اقتصاد شهری نیست بلکه یک شیوه از اقتصاد است که متناسب با یک جامعه جهانی کار میباشد. به عبارت دیگر من بعد یا میلیارد انسان ها حاضر میشوند از هستی هلاک شوند تا یک اقتصاد شهری و مدنی ناچیز در سطح جهانی از هستی برخوردار گردد / - که ظواهر چنین هلاک شدنی را از هم اکنون میبینیم - که البته تنها یک شق مطلب است و در نظر من بعید میرسد و یا این شق که همان میلیارد انسانها بهره برداری بدون بهره کشی انسان از انسان را بدست میگیرند و آنرا ار آن خود می گردانند که بیشتر چنین می اید چنین شود اما بهر حال . باید زنده بود و دبد

عدالت اجتماعی

در ادامه یاداشت قبلی مایلم در این جستار پیرامون عدالت اجتماعی مطالبی را یاداشت کنم. در نظر من مفهوم اساسی عدالت اجتماعی تقسیم عادلانه و برابر ثروت اجتماعی است. اگر این تقسیم عادلانه ثروت در جوامع آغازین وجود داشته ما میبینیم که بعد ها در دوران تشکیل جوامع موازی که در واقع این جوامع نامحسوب شوندگان را تشکیل میدادند عدالت اجتماعی هم رخت بربست و رفت تا اینکه از نو بازگردد. نه تنها انسان در هستی دوگانه اجتماعی اش بلکه همبن رفت و بازگشت های عدالت اجتماعی بعد ها مبدل به موضوعات دینی و به اسطوره ها مبدل شده اند. اما در نظر من بازگشت عدالت اجتماعی به مانند رفت آن یک امر تاریخی و تکاملی است. واستقرار دوباره عدالت اجتماعی در یکتا جامعه جهانی ممکن میشود. از مشخصه های اصلی یکتا جامعه جهانی همین عدالت اجتماعی است. چنانکه قبلا ذکر شد مفهوم عدالت اجتماعی تقسیم عادلانه ثروت اجتماعی است. جامعه کارگری که به مثابه جامعه موازی بتدریح در حال جهانی شدن است تنها در زمانیکه تقسیم عادلانه ثروت اجتماعی مقدور شود به منزله یکتا جامعه جهانی رسمیت خواهد یافت و با رسمیت یاقتن خود به عنوان جامعه موازی از بین خواهت رفت. سعی میکنم این مطلب را قدری بسط دهم. برای این منظور توجه تان رو به موضوع بهره برداری و بهره ورزی وبهره کشی جلب میکنم. بهره برداری ریشه ثروت اجتماعی است. که در آن در واقع بهره اجتماعی برابر با ثروت اجتماعی است. تا مادامیکه این بهره اجتماعی که اجماعا تولید اما تقسیم آن عادلانه نباشد آنگاه بی عدالتی اجتماعی حتمی است. هر تقسیمی و از جمله تقسیم عادلانه ثروت اجتماعی مشروط بر وجود مالکیت خصوصی بر ثروت و یا بهره اجتماعی است. بدینسان مالکیت خصوصی بر ثروت اجتماعی شرط اولیه عدالت اجتماعی است. اما مالکیت خصوصی بر اقتصاد اجتماعی یعنی بهره برداری عمومی در تضاد با عدالت اجتماعی است. بدینسان شرط اولیه عدالت اجتماعی مالکیت اجتماعی و عمومی بر اقتصاد اجتماعی است. پس بدن نحو روشن میشود که مالکیت خصوصی بر قسم عادلانه ثروت اجتماعی یعنی به عبارت ساده تر مالکیت خصوصی بر ثروت و از اینرو تکاثر ثروت مجاز است. عدالت اجتماعی مغایر ثروت اجتماعی و عمومی نیست. عدالت اجتماعی متکی بر تقسیم عادلانه ثروت اجتماعی با هدف دارندگی و برازندگی خصوصی از ثروت و تکاثر ثروت اجتماعی است که شرط اولیه آن مالکیت اجتماعی و عمومی بر اقتصاد اجتماعی یعنی منابع ثروت اجتماعی و عمومی است. حال به گونه دیگر است با بهره کشی یعنی استثمار انسان از انسان. بهره کشی انسان از انسان یعنی تقسیم ناعادلانه ثروت و قرقی هم نمکند از چه شکلی برحوردار باشد. در سرمایه داری بهره ورزی یعنی بهره مخوری مطرح است. به عبارت دیگر سرمایه داری شکلی از استثمار انسان از انسان است که درآن بهره برداری محوری است. تضاد اصلی عدالت اجتماعی با بهره کشی صرف نظر از اشکال آن است که گفتیم بهره کشی در سرمایه داری به بهره محوری مبدل میشود. سوالی که معمولا در این رابطه مطرح میشود در خصوص این است که آیا اشکال دیگر استثمار مثل استثمار دولتی با مشخصه عدم بهره ورزی یا بهره محوری مدل بهتری از پیشرفت بسوی یکتا حامعه جهانی نیست؟ در نظر من چرا است . در نظر من بسود جامعه کارگری است که از سوسیال دمکراسی مترقی که همواره به سود کارگران عمل میکند پشتتیبانی کند اما هیچگاه فریب آنها را نخورد که استثمار دولتی برابرنشان عدالت اجتماعی است. برگردیم به مبحث نابودی استثمار انسان از انسان و استقرار عدالت اجتماعی یعنی تقسیم عادلانه ثروت اجتماعی. گفتیم بهره برداری یعنی تولید ثروت مادی -اجتماعی. یهره برداری اجتماعی زیربنای هستی اجتماعی است. بهره برداری در انسان یک ودیعه طبیعی و اجتماعی است. در باره بهره برداری اجتماعی و شیوه های دائم در حال تغییر و تکامل آن در جستار دیگر به توضیح خواهم نشست. در اینجا اگر اجازه بدهید به مبحث اقتصاد اجتماعی از زاویه عدالت اجتناعی و تقسیم عادلانه بهره و الغای اسثمار انسان از انسان بپردازیم. در نظر من ریشه استثمار و عدم عدالت اجتماعی نهفته در این است که بهره یعنی کار به صاحب بهره راستین و صاحب کار حقیقی که کننده کار و به این معنا کارگر است منتقل نمیشود که این اساس بی عدالتی اجتماعی و استثمار انسان از انسان است. این تصاحب کار که همان بهره کشی است یک دزدی روزانه است ودر این عمل دزدی است که کار- بخوان بهره- از کننده کار و یا تولید کننده بهره ربوده و به صاحب کار دروغین و بهره بردار مجازی منتقل میشود . اینکه استثمارگر و رباینده بهره و یا کار از چه راهی یعنی قدرت یا از دیگر مسیر قادر به این امر میشود مطلب دیگری است. و در این مبحث پرداخت آن هم در نظر نیامده. در اینجا مهم خود عمل استثمار و بی عدالتی اجتماعی یعنی تقسیم ناعادلانه بهره و یا کار اجتماعی است. صرف نظر از اشکال بهره کشی در کلیت آن اصل پیوسته ربابش بهره و کار از کننده کار است. در آن هستی اجتماعی که در آن کننده کار خود صاحب بهره است در آن هستی اجتماعی استثمار انسان از انسان موجود نیست. بهره کشی انسان از انسان از زمانی بوقوع میپیوندد که جدایی میان کننده کار و برنده بهره حادث میشود. و این میتواند در اشکال مختلفی صورت پذیر گردد که سرمایه داری که در آن بهره برداری محوری است تنها یکی از اشکال آن میباشد. نکته مهم دیگر در این رابطه معیشت کننده کار در طول کار و بهره برداری است. در رابطه با جامعه جهانی کار این مهم است که بدانیم که مسئله عدالت اجتماعی یعنی تقسیم عادلانه انباشت ثروت اجتماعی که این مهم یک مسئله معیشت کارگری یعنی برده داری ، رعیت پروری و یا کارگرداری نیست. حقی را که جامعه جهانی کار بر تقسیم عادلانه ثروت اجتماعی انباشت شونده علم میکند سوای مسائل مربوط به دستمزدها، سهم بردگی و رعیت است. جامعه جهانی کار خواهان مشارکت عادلانه خود در تقسیم بهره های انباشت شده ای است که به مثابه ثروت اجتماعی تلقی میشوند و خود مولد آن است. والا آنچه به منزله معیشت کارگری در طول تولید مصرف میشود تنها حکم هزینه های تولید را دارند. ریشه بی عدالتی نه در تنظیم با صطلاخ ناعادلانه این معیشت های ناچیز بلکه در این دارد که کارگر در آن بهره و ثروت اجتماعی که خود مولد آن است هیچ سهم ندارد.

رابطه عینیت اجتماعی و ذهنیت اجتماعی

به نظر من هستی اجتماعی انسان مرکب از دو بخش عینی و ذهنی است. این دو بخش دو ودیعه طبیعی و اجتماعی در ما اند. رابطه عینیت اجتماعی و ذهنیت اجتماعی ما یک موضوع صحبت من را در اینجا تشکیل میدهد و مورد دیگر که به صورت ابزار کمکی برای مبحث اول برگزیده ام جامعه شناسی است. جامعه شناسی شناخت انسان از هستی دوگانه اجتماعی است. بدینسان شناخت انسان ناطر بر یک هستی دوگانه عینی و ذهنی است. برخی مبخث اول و دوم را درهم میریزند و بر این گمانند رایطه دوگانگی اجتماعی یعنی عینیت اجتماعی و ذهنیت اجتماعی همان رابطه جامعه و جامعه شناسی است. در این برهم ریختگی آنگاه جامعه شناسی جانشین و مترادف به معنای ذهنیت اجتماغی میشود و آگاهی اجتماعی جایگزین شعور اجنماعی میگردد. اما در عوض رابطه هستی اجتماعی دوگانه و از جمله شعور اجتماعی با آگاهی اجتماعی یک رابطه فلسفی است. جامعه انسانی و از جمله شعور اجتماعی موضوع آگاهی اجتماعی است. در آگاهی اجتماعی هستی دوگانه به یکسان در یک کل واحد به تصویر کشیده میشود.بدینسان جامعه شناسی آگاهی ماست از هستی احتماعی ما. بی شک این هستی احتماعیست که جامعه شناسی را تعیین میکند و نه جامعه شناسی هستی اجتما عی را. این فرمولبندی پس ناظر بررابطه جامعه و آکاهی اجتماعی است. که گفتیم موضوع کمکی برای مبحث مان پیرامون هستی اجتماعی یعنی جامعه را در اینجا تشکیل میدهد. چرا کمکی برای اینکه تا با این حساب و محاسبه ر وابط اجتماعی که موضوع آگاهی اجتماعی اند در جای خود بهتر فهمیده شوند. موضوع اول صحبت من در اینجا و بعبارت دیگر رابطه عینیت اجتماعی و ذهنیت اجتماعی که یک رابطه اجتماعی است و از اینرو نسبت به جامعه شناسی یک رابطه فی نفسه و در ذات موجود است. چون رابطه میان عینیت اجتماعی و ذهنیت اجتماعی یک رابطه اجتماعی است پس بر عهده جامعه شناسی است که بر توضیح و تشریح این رابطه اجتماعی نشسته و انوار آکاهی بر آن افکند. در نظر من یعنی توضیحات و تشریحاتی که من در نتیجه مشاهدات و تحقیقاتم از این رابطه اجتماعی دارم این است که تغییرات ذهنیت اجتماعی تابع تغییرات عینیت اجتماعی هستند.. توضیح اینکه عینیت اجتماعی ذهنیت اجتماعی دو جزء لایتجزا از هستی اجتماعی اند. از این زاویه هیچ تقدم و تاخری میان ایندو یخش از جامعه انسانی وجود ندارد. هر هستی اجتماغی همزمان منقسم میشود به عینیت اجتماعی و ذهنیت اجتماعی . به ذهنیت اجتماعی هم شعور اجتماعی اطلاق میکنند. هیچ هستی اجتماعی بدون عینیت و ذهنیت نیست. این دوگانی یک امر انسانی و طبیعی است ولذا هستی اجتماعی انسان یعنی جامعه انسانی دوگانه است. از دیگر سو تعییرات و پویش شعور اجتماعی تابعی است از تغییرات و پویایی عینیتهای اجتماعی انسان. فبل از بستن این مبحث اجازه میخواهم که با هم یک نتیجه گیری کنیم. یک حامعه و هستی انسانی مرکب است از مادیت و شعور اجتماعی که در آن تعییر وتحولات روبنای اجتماعی تابعی از تغییر و تحولات اقتصادی اند. هیچ بخش زاییده بخش دیگر نیست و بطور مثال شعور اجتماعی زاییده مادیت اجتماعی نیست. بلکه تغییرات شعور اجتماعی تابعی است از تغییر و تحولات اقتصادی. در نتیجه تغییر وتحولات اقتصادی شعور اجتماعی انسان هم در حیطه حقوقی وخلاقی/ سیاسی دستخوش تغییر و تحولات متناسب میگردد. موضوع جامعه شناسی آگاهی انسان از محیط اجتماعی خود و تغییر و تحولات اقتصادی و روبنایی آن است.
نکته سوم دامنه و حدود اقتصاد و شعور اجتماعی است. اقتصاد و روبنای اجتماعی انسان از آغاز از یک وسعت ثابت برخوردار نبوده بلکه تاکنون دستخوش تغییراتی شده اند. اقتصاد آغازین انسانی و به طبع آن شعور اجتماعی انسان بدوی بوده است. ما با اقتصاد جمع آوری و شکار آغاز نمودیم و با افزودن به دامنه اقتصادی تا به مراحل اتوماسیون امروزی رسیدیم. در این رابطه میخواهم به دو نکته اشاره کنم. اول اینکه توسعه و رشد اقتصادی و به طبع آن رشد روبنایی ناموزون و نابرابر است. در حالیکه برخی اقوام هنوز در مراحل نخستین تکامل اجتماعی اند و برخی دیگر در فازهای عالیتر آن هستند. بدینسان باید جوامع قومی را بطور مشخص مورد بررسی قرار داد و به نیازمندیهای تاریخی شان پی برد. بطور نمونه ایران نه آنگولا است نه ایالات متحده آمریکا . نه سودان و نه انگلستان. ما ایرانیها باید نظر به سطح تکامل اجتماعی کشورمان به نیازمندیهای تاریخی مان پی ببریم و از دیکته شدن از خارج پرهیز کنیم. مطلب دیگر در خصوص توسعه روبنایی است. جوامع بدوی از همان الزامات توسعه یافته ایی که جوامع پبشرفته به آن رسیدند برخوردار نبودند. در جوامع اولیه دولت وجود نداشت و آنگونه که روند تکامل اجتماعی نشان میدهد از نقش دولت رفته رفته کاسته خواهد شد. مهم این است که ما ایرانیها با درک سطح تکامل اجتماعی کنونی خود نیازمندیهای تاریخی خود را در حیطه مادی و روبنایی برای یک برنامه منسجم توسعه و رشد بیابیم.
چهارمین نکته پیرامون جامعه های موازی است. هیج جامعه ایی هرقدر هم به طبقات گوناگون منقسم شود در نهایت به مثابه یک هستی اجتماعی واحد و همگون که توصیفش در آغاز رفت ، در خود دچار تضاد نمیشود. من این را اصل همگونی هستی اجتماعی مینامم. اصل دیگری وجود دارد دائر بر اصل تعدد هستی های اجتماعی در یک قوم. اصل سوم اصل تضاد است. که حائز دو مفهوم تار یخی و غیر تاریخی است. در یک جمع بست نهایی این سه اصل همگومی، تعدد و تضاد تاریخی و غیر تاریخی در یک قوم و یا کشور تنها آن هستی هایی که تاریخا متضاد و موید سطوح مختلفه پیشرفت اجتماعی هستند سرنوشت تکامل اجتماعی کشور را تعیین میکنند. دراین جمع بست نهایی گوناگونی در سطح و دامنه که گویای اصل تعدد است خودبخود منجر به تضاد تاریخی و غیر تاریخی نمیشود. به این معنی حتی تنوع طبقاتی موید وجود تضاد طبقاتی نیست. تضاد طبقاتی اصل جداگانه ایست. آن هستی های اجتماعی و بطبع آن جامعه ها که تاریخا متضاد هم اند تنها آن جامعه و هستی های اجتماعی مقام رسمی را به خود اختصاص میدهند صرف نظر از مسئله تعادل سیاسی از نظر تاریخی از حقانیت برخوردارند. اصل حقانیت تاریخی گویای آن است تنها آن هستی های اجتماعی شایسته رسمیت داشتن هستند که بلحاظ تاریخی از حقانیت برخوردارند. بطور مثال جامعه های سنتی در ایران صرف نظر از تعدد آن بلحاظ تاریخی رو به زوال بوده و دیگر حائز حقانیت تاریخی در ایران نیستند. در ایران تنها آن هستی اجتماعی دارای حقانیت تاریخی است که در تضاد با جامعه های سنتی است. اما از میان آن جامعه های سنتی که با هم بطور غیر تاریخی در تضادند تنها آن جامعه سنتی قادر است خود را رسمی کند که از نظر تاریخی وتکاملی قادر به انجام آن است. برای این مورد اخیر توجه تان را جلب میکنم به تضاد میان جامعه رعایا و خوانین در حیات روستایی و در حیات مدنی به تضاد میان کارگر و سرمایه دار. برای فهم بهتر حتی این مورد اخیر در یک مثال دیگر جمع مباحث را ببندیم. در ایران امروز از میان کل گوناکونی هاو تصادها این تنها جامعه مدنی و مدرن است که تاریخا قادر است خود را رسمیت بخشد. این جامعه برغم طبقات درونی اش یک هستی اجتماعی همگون را تشکیل میدهد. جامعه کارگری مدرن در برابر این جامعه به منزله یک جامعه موازی میباشد. جامعه موازی کارگری تنها یک جامعه موازی نظیر جامعه رعایا در برابر جامعه فئودال نیست. جامعه کارگری مدرن نوید دهنده یک جامعه جهانی فارغ از استثمار انسان از انسان است.
برای فهم بیشتر اجازه بدهید این مورد آخری را قدری بسط دهم. جامعه کارگری و مدرن ایران یک حامعه در حال تکوین است. حامعه کارگری مدرن یک جامعه ملی نیست. در عوض جامعه مدنی مدرن یک جامعه ملی است. در یک مقایسه جامعه مدنی مدرن یک جامعه مستقل نیست حیات این هستی اجتماعی متکی است بر هستی کارگری و بر جامعه کارگری. نگاه به ایندو هستی موازی و متضاد و حتی تاریخا متضاد معرف یک رابطه اجتماعی است. در این رابطه و متکی بر این رابطه است که جامعه مدنی و مدرن از هستی برخوردار میشود. این هستی اما برغم طبقات درونی آن همگون است. در این همگونی شعور اجتماعی تابع اقتصاد اجتماعی است. این اقتصاد اجتماعی معرف سطحی از سطوح تکامل اقتصادی کشور است. این سطح تکامل اقتصادی تعیین کننده ماهیت تاریخی نوع مالکیت و شکل روبنایی و حقوقی و لذا همان رابطه اجتماعی میان دو هستی اجتماعی است. این سطح تکامل اقتصادی یک امر مربوط به شیوه اقتصادی و تولیدی است. یعنی هر سطح تکامل اقتصادی معرف یک شیوه تولیدی است. بدینسان این شیوه تولید و تغییرات آن در نوع مالکیت تاریخی و به طبع آن رایطه اجتماعی و حقوقی موثر است. بطور مثال کاپتالیزم مدرن به مثابه یک رابطه اجتماعی متناظر است با یک شیوه ای از تولید. به این شیوه از تولید به اختصار شیوه تولید سرمایه داری میگویند بی آنکه خود سرمایه داری به منزله یک یک هستی اجتماعی بخواهد تنها یک شیوه تولیدی و اقتصادی باشد. جامعه کارگری و مدرن که تاریخا مدعی یک حقانیت تاریخی است به مثابه یک هستی اجتماعی همگون دارای سطح عالیتری از تکامل اقتصادی و شیوه تولید و ب طبع آن روبنای اجتماعی است. این شیوه اقتصادی جدید ملی نیست بلکه جهانی است. روبنای اجتماعی این هستی مادی که طبع آن تغییر خواهد نمود فارغ از دولت است.

در پیرامون فلسفه و جامعه شناسی

از این روی خواهش می کنم . ...در حوزه ی فلسفه و جامعه شناسی که ظاهرا تخصص شما است .جستاری بنویسید و به معرض نقد خرد جمعی بگذارید .

سبز نیوز سبز نیوز

در پاسخ به این درخواست سعی میکنم مطالبی در پیرامون فلسفه و جامعه شناسی به رشته تحریر درآورم و حتی المکان ناگفته ها را مطرح کنم. از فلسفه معانی مختلفی شده ولی در نظر من یعنی آن مفهومی که من از این واژه دارم . فلسفه یعنی اولا روشهای شناخت. و چون شناخت و علم انسانی مد نظر است و بطریق اولی فلسفه مرتبط است با دانش بشری. حال ما سعی کنیم بگیم فلسفه نه متد های علمی بلکه علم بر این متد ها است. به این آخری میگویند متدولوژی که یک علم است. فلسفه به تعبیر متدولوژی درست نیست. و به نظر من متدولوژی فلسفه نیست بلکه علم فلسفه و یا به عبارت دیگر علم بر فلسفه است.. دوما فلسفه یعنی مباحث مربوط به امکان شناخت که به این میگویند نظریه شناخت. بدینسان فلسفه در یک جمعبست نهایی یعنی مباجث پیرامون منابع غلم و روش های علمی و اثبات نهایی مقدوریت علم انسانی. فلسفه بدون تاریخ نیست که به آن تاریخ فلسفه میگویند. فلسفه که تعریف شد بلافاصله مخالفت با آن شروع میشود. حمله به فلسفه که در واقع حمله به علم انسانی بوده و است علتش دینی بود. چون از من خواسته شده که نظراتمو پیرامون جامعه شناسی هم مدون کنم من این فرصت رو مغتنم شمرده حال که بحث دین شد گریزی هرچند گذرا به حیطه جامعه میزنم تا مبحث دشمنی دین و فلسفه رو دنبال کنم. مبنای حرکت من در مسائل انسانی خود انسان است .انسان در نظر من آغاز و پایان آنچه است که ما مسائل انسانی میخوانیم. سه عنصر انسانی عبارتند از جامعه ، دانش انسانی و فرهنگ. انسان یعنی ادغام این سه عنصر. اینها سه واحد ارگانیگ بدون ارتباط با هم و واحد های ثابت نیستند. من در مباحثم در اطراف و اکناف ایران از آنجمله هم به این جهت مورد حیرت میشوم چون من از نادر افرادیم که مبحث اقوام و فرهنک های ایرانی که پیش میاید بلافاصله در هر قومیت بطور مثال ترک و یا کرد تنها عنصر قومی این انسانها بلکه وجه اجتماعی شان رو هم در نظر دارم و از اینرو ذکر میکنم. نتیجه این میشه که هر یک از این اقوام ایرانی در نظر من نه تنها یک واحد فرهنگی و قومی ، بلکه به موازات آن یک جامعه از جوامع ایرانی قلمداد میشوند. به این علت من نه از عبارت جامعه ایزان یا جامعه ایرانی بلکه از مفهوم جامعه های ایرانی استفاده میکنم که غالبا باعث بدفهمی میشوم. شما چنانچه به خاطر دارید مخالفین این برداشت که اکثریت دارند و نظر حاکم رو تشکیل میدهند پیوسته چنین شروع میکند که جامعه ایران چنین و چنان است بطور مثال سرمایه داری است یا فئودالی است ، نیمه سنتی و نیمه مدرن است. اما من نه تنها فرهنگ ها و قو میت ها رو بلکه جامعه ها رو هم در ایران در کثرتشون مشاهده میکنم. ما در ایران هنوز به این معنا دارای یک حامعه واحد ملی و ایرانی نیستیم. البته روند تکامل و تحولات به سوی یک جامعه واحد ملی پیش میرود اما با این وجود ما هنوز یک تک جامعه واحد ایرانی و به این معنی ملی ندازیم.قبل از بازگشت به مبجث خودمون پیرامون دین و تخالف آن با فلسفه اجازه میخواهم یک نکته مهم دیگر جامعه شناختی رو به عرض برسانم که به تدقیق مبحث یاری میرساند. همانطور که مستحضرید مقولات جامعه و کشور یکی نیستند. نتیجه اینکه کشور ایران نه تنها حائز جامعه های سنتی و قومی گوناگون ، بلکه همچنین در بستر یک تحول اجتماعی از کثرت سنتی و قومی بسوی یک وحدت ملی در حال تکوین پیش میرود. نظر به این پویش اجتماعی/ از کثرت قومی اجتماعی به یک وحدت ملی اجتماعی در یک کشور میتوان به تلون شرایط اجتماعی در ایران پی برد. این تلون اجتماعی ایرانی برای من یک اسلوب نگرش اجتماعی در برخورد با مسائل ایران است. در مقابل با این طرز نگرش کثرتگرایانه و دمکراتیک و دوستدار خلقهای ایرانی اما در عین حال برای ایرانی واحد. همان بینش سنتی قرار دارد که تا سر حد ملالت رویکرد استبدادی و یکجانبه از مسائل ایران را مطرح میکند. حال با این اوصاف برای پیشگیری از اطاله کلام سریعا بازگردیم به تضاد موجود میان علم و دین و بدینسان تخالف یاد شده میان دین و فلسفه. ذر نظر من ، یعنی نه در نظر افلاطون و یا ارسطو ، تضاد دین و فلسفه مبتنی است بر تخالف دین و دنیا ، بر تضاد فی مابین دینی و دنیوی. دین یک واژه عربی نیست و پیوسته واژه و مفهومی متقابل و متضاد دنیا بوده. من در پی این تضاد مفصد ارزش گذاری نمیبینم. به عبارت ساده تر این تضاد گویای بد بودن و یا خوب بودن این و یا آن سر این تضاد نیست. بلکه میخواهد بگوید این تضاد وجود دارد. از دیگر سو این گویش یک مفهوم دین شناساته هم نیست یعنی در پی این هم نیست علت پیدایی دین و اینکه چرا بشر در پی برابرنشانی یک حریف دینی در مقابل دنیا و انسان بوده هم نیست. این تضاد بیانگر تنها این حقیقت است که دانش بشری و متعاقب آن فلسفه ناظر بر دنیا است و دین برابر نشانی در مقابل دنیا و متعاقب آن علم و فلسفه است. بشر در تکمیل این موازی سازی تئوسوفی را در برابر فیلو سوفی علم نمود. برای راحتی مطلب نام معرب تئوسوفی را حکمت بگذاریم. این افلاطون و شرکا چنین حکمایی بودند. مثلا این واژه ایدئولوژی از افلاطون است. ابدئولوژی یعنی مغرفت بر عالم ایده ها. و در واقع همان عالم ایده هاست. شما اگر در یک برگرداندن ساده کلمات واژه عالم ایده را به ایده عالم مبدل کنید آنگاه این برگردان ساده که مخترع آن آلمانی ها هستند معادل فارسی آن جهانبینی است. این سنتی ها هنوز که هنوزه بر این باورند ایدئولوژی و یا جهانبینی مبنا و پایه حیات هر فردی است یعنی در واقع در تخالف نامبرده میان دین و دنیا ، دین و ایدئولوژی اساسی است. دین و جهانبینی پایه دنیا ، بشریت و جامعه است. از همینجا همان نقش پایه ایی حکمت و یا بخوان فلسفه دینی در نظر گاه سنتی نشات میگیرد که من آنرا رد میکنم. در رویکرد من فلسفه و غلم مادر هستی اجتماعی نیستند. هیچ جامعه ایی زاییده علم و فلسفه نیست. من در پی یک سیستم تمام و کمالی که جهانبینی حوانده شود نیستم. در نظر من بدنبال چنین ایدئولوژی بودن یک امر و یک رویکرد سنتی است که من ندارم. انسان مدرن خود را با جهان بینی و از این حرفها سرگرم نمیکند. و در دیگران هم در پی جستن و پرسش آن نیست.

بمناسبت 12 فروردین - روز شکست نهایی جمهوری - استقرار نظام جمهوری اسلامی یک پاتک و یک ضد حمله

استقرار نظام جمهوری اسلامی یک پاتک و یک ضد حمله کلیت جامعه سنتی صرف نظر از طبقات متشکله آن علیه تحول دموکرات و لیبرال از جوامع سنتی/قومی بسوی تک جامعه مدرن و ملی باید تلقی شود.. از آنجائیکه جامعه های قومی در ایران از دیر باز در حال فروپاشی بودند این در طول پروژه رشد شتابان شاهنشاهی بسوی دروازه های جامعه مدرن و به این معنی مدنیت والاتر در ایران تسریع گردید.. بدینسان واکنش در برابر یک اضمحلال تاریخی و اجتماعی از سوی آنچه مدرن خوانده میشد اتحاد نیروهای سنتی از چب تا راست در برابرمدرنیته را بهمراه داشت.
در این اتحاد خرده مالک های شهر و روستا یعنی طبقه متوسط در جامعه های سنتی و قومی نقش برجسته ای ایفا کردند. اتحاد سنتی ها و استقرار نظام ولایت فقیه و سعی در حفظ آن به لطایف الحیل تا امروز میتواند جداگانه مورد بررسی قرار گیرد. در نظر من نظر به اینکه دعوی حاکمیت روحانیت در ایران پدیده شناخته شده و مدعی دیرینه در برابر سلطنت بود در خلای سلطنت مبدل به تنها شکل ادعای حکومتی جامعه سنتی در ایران آنروز شد. برای من شکل دیگری از حکومت به غیر از استبداد برای جامعه سنتی قابل تصور نیست. چنانکه گفتم بدیل سلطنت در یک فضای سنتی فقط استبداد دینی است. به نظر من طبقه متوسط یک جامعه / فرقی نمیکند کدام جامعه/ از خود دارای یک شکل حکومتی مستقل نیست و به این معنا گفته میشود که خرده بورژوا از خود قادر به حکومت نیست. معمولا این طبقه در جامعه سنتی فقط حائز نقش سیاه لشکر را بازی میکند. برای این بحث ما فرقی هم نمیکند طبقه متوسط شهر و روستا در میان جوامع سنتی دارای چه جایگاه سیاسی است ، مهم اینه در برابر شرایط مدرن و رو به رشد در ایران/ که مردم خود و طبقات خود را دارد/ جامعه های سنتی در ایران موفق شدند خود را در یک نظام سیاسی تحت روحانیت متحد کنند. اینکه این نظام سیاسی چرا نظام ولایت فقیه شد قبلا عللی در بالا ذکر شد. در نظر من عدم موفقیت نیروهای دمکرات در ایران هم در نقش نیروهای خارجی مسلط بر ایران و مخالفت شان با روند تحول اجتماعی و پیشرفت در ایران نهفته است، با این اوصاف در نظر من آنچه در ایران واقع شد یک تراژدی مذهب اسلام علیه انسانیت ایرانی نبود، بلکه باید آنرا به منزله یک کمدی سنتی و ارتجاعی و ایرانی بر علیه رسیدن تلاش های ایرانی برای نیل نهایی به دروازه های تمدن بزرگ در ایران دانست. . در این چالش طبقاتی و تاریخی / میان دو سری انسانهای تاریخا مختلف/ اما هموطن/ بار دیگر نبردی بوقوع پیوست که در آن دمکراتها و لیبرالهای ایرانی شکست خوردند و پیروزی آن در یک انقلاب ناتمام از آن مرتجعین ایرانی گشت که در پس لوای دین چهره کریه و رزالت سیاسی خود را بزدلانه پنهان کرده بودتد. وامگیری از دین همواره نمودار بزدلی سیاسی است. و این بزدلی در شرایطی از جامعه نهفته است که تاریخا محتوم به زوال است. این نیروها هرگز توانمندی شفافیت سیاسی را نداشته و ندارند.
چنانکه در بالا ذکر کردم از آنجائیکه طبقه ی متوسط سنتی در تمام جهان موتور محرکه و ابزار تحول تیست ، بلکه موتور غلیان و ابزار ارتجاع و تحجر، فاشیسم، رمانتیسم.... میباشد شورشها و آشوب های مرتجعانه ۵۶/۵۷ این طبقه ریشه در هستی رو به زوال و شدیدا مورد تهدید جامعه های سنتی و قومی ایران پنهان بوده و است. از اینرو واکنش طبقه متوسط سنتی تنها یک واکنش طبقاتی نبود ، بلکه یک عکس العمل عمومی و سراسر اجتماعی در جامعه های سنتی و قومی که تمام اقشار و طبقات این جامعه را در بر میگرفت، باید تلقی شود.. البته در این حرکت سراسری و همگانی مشارکت هر قشر و طبقه ماهوا به همان شکلی است که آن قشر و طبقه در اصل در جامعه از مجودیت برخوردار است. این البته تنها شکل قضیه است. از اینرو انگیزه اصلی قیام همگانی سالهای نامبرده و مشارکت از جمله طبقه سنتی متوسط شهر و روستا در آن نه در شکل قضیه یعنی نه در تردید های ماهوی این طبقه متوسط و نه در بحران هویت آن ، بلکه در واکنش کلیت یک جامعه به همراه کل آرایش طبقاتی آن ریشه دارد. این یک پاسخ تاریخی جامعه ای (سنتی) یود که تمام اقشار و طبقات آن و از جمله روحانیت سلب قدرت شده اش در برابر ابزار های تحول و انقلاب جاری در ایران در انبانه خود نهفته داشتند. انرژی جاری شده از این پتاسیل تاریخی همان نظام حمهوری اسلامی است که محصول تبانی اجتماعی کلیه اقشار و طبقات جامعه های سنتی در ایران میباشد ( کوه موش زایید). البته شما میتوانید بخش جمهوری این نظام را قرائت طبقه متوسط شهر و روستا و بخش فقاهتی آن را قرا ئت طبقات عالیه جامعه سنتی از آن بدانید، یعنی چالشی که میان مرتجعین در شکل اسلامگرایی و جمهوری تا به امروز ادامه دارد. با این اوصاف کاهش دادن واکنش یک تاریخ و جامعه با همه آرایش طبقاتی و قومی آن بر سر حدات یک واکنش طبقه متوسط شهری با تکیه غلاظ بر ریشه های تاره روستائی و دهقانی اش ، تلاش در بازیابی روستا تباری خود، و به این معنا تلاش طبقه شهری و سنتی در اخذ هویت و رهایی از نوسانات ماهوی و میان طبقاتی اش، اگر طنز رومانتیک توصیفگر انه ازحوادث سالهای نامبرده نیست، پس چیست.

تحول مدنی




نظر به حوادث چند سال اخیر در ایران و به خصوص اصلاحات در ایران مطالب زیر را مینویسم. برای این منظور اگر آدم به نظام حاکم(سیاسی) نگاهی گذرا بیاندازه متوجه میشه که رژیم از بدو پایه گذاری ایش چون از جامعه سنتی و کهن سال و پدر شاهی ایران ریشه گرفته، جامعه أی که دستخوش تحول به جامعه عالیتر و مدنی است، از اینرو پیوسته سعی کرده برای سد این انقلاب اجتماعی از هیچ کوششی دریغ نکند. فراموش نکنیم این نظام خود محصول عکس العمل این جامعه در برابر تحول مدنی در ایران بوده است. بنابر این نطفه این رژیم را در ضدیت با مدرنیته و تحول به آنسو بسته اند. نقش یک نظام سیاسی در یک کشور معمولا یک مسئله اجتماعی است و در آن به این پرسش پاسخ داده میشود کدام شکل از جامعه در قدرت است. رژیم برای این منظور برای حذف جامعه مدنی از قدرت به تمامی شیوهها متوسل شد. جامعه مدنی در ایران یک جامعه قانونی نیست. بلکه یک جامعه مخفی و سایه أی است. به چنین جوامعی معمولا جامعه جانبی میگویند. که البته در سطح دنیا عمومیت دارند. به نظر من جامعه کارگری در جامعه مدنی همان حالت را دارد که جامعه مدنی در جامعه سنتی. معمولا جوامع جانبی در پی آنند که تحول اجتماعی را به پایان برسانند و قدرت را برای رسمی شدن خود بدست گیرند. این تلاشی است که اکنون جامعه در حال تکوین مدنی در ایران در حال انجام دارد. جامعه سنتی هم برای پیشگیری این امر از هیچ کوششی دریغ نمیکند. یکی از این ترفند که خیلی مهم و چشمگیره کوشش این جامعه در این که خودش را در جامه دینی پنهان کند. اسلامیزم و اشکال آن مثل آخوندیزم در واقع مضمون آنند. بکارگیری دین به عنوان حربه ایدئولژیک برای استتار هویت اجتماعی یعنی در واقع اثبات استیصال جامعه سنتی. وام گیری از دین، سنگربندی در پشت عقیده و دین در هیچ کجای دنیا مظهر قدرت سیاسی نیست. در حالیکه در حاشیه بگویم یکی از اصول جمهوریت شفافیت سیاسی و لذا بر انداختن هرگونه نقاب ایدئولژیک و فکری از چهره سیاست و حاکمیت است. دیگر نکته مهم در شمار ترفند های جامعه سنتی در ایران بوده و ما آنرا در قانون اساسی رژیم هم مشاهده میکنیم پنهان شدن جامعه سنتی در ایران نه تنها در پس دین بلکه هم در پشت جمهوری و جامعه مدنی و ارزشها و عناصر متشکله آن است. این در واقع همان مطلب راجع به "دوگانگی" در قانون اساسی و علت آن است. ریشه این امر در حقیقت امر چنانچه گفتم در تلاش جامعه سنتی در استتار چهرهٔ خود در پس نقاب جمهوریت و جامعه مدنی پنهان است، جامعه و جمهوریتی که به منزله حریف میباشد و از اینرو تلاش در این است که با وامگیری اسمی از جامعه مدنی و ارزشهای آن و پنهان سازی در پس آن حریف را از میدان بدر کرد. و این بدر سازی در واقع امر به اقرار ناظران سیاسی محتوای اصلی کشمکش ۳۱ ساله جمهوری اسلامی را با اسلام و جمهوریت تشکیل میدهد. حوادث اخیر هم از این قاعده بدور نیستند و در همین چالش جامعه سنتی با جامعه مدنی اهمیت مییابند. این نعل وارونه زدن ۳۱ ساله رژیم استبدادی در اسلامی بودن و جمهوریت شاید تنها مورد پسند سلطنت طلبها باشد که از یکسو به دین کیانی چسبیده اند و از دیگر سؤ به شدت از جمهوریت متنفرند. البته کمونیستهای رادیکال در مقابله خود با آزادی دین و جایگزین اصل دین با دین مارکسیستی خود و نفرت از دمکراسی سرانجام به اردوگاه جامعه سنتی میپیوندند. این هردو گروه در واقع در مبارزه پوشالی با ظواهر رژیم هستند یعنی با نقابی در چالش اند که رژیم بر چهرهٔ دارد. این امر البته بر میگردد به ماهیت ارتجاعی و واپس گرایانه و ضد تاریخی این گروه ها. و از همین رو این کشمکشها که در درون اردوگاه سنتی صورت میپذیرد تنها با هدف تغییر استبداد قشری و طبقاتی از این قشر و طبقه به قشر و طبقه دیگر است، بدون آنکه در آن تحول تاریخی - اجتماعی ایران از جامعه سنتی به جامعه مدنی در نظر باشد. نظر به اینکه جامعه سنتی یک جامعه طبقاتی است این حقیقت به ما میفهماند که رژیم استبدادی حاضر تنها رژیم مطلوب این جامعه نیست، بلکه سنّت گرایان دیگر که حتی سکولار هستد و مخالف رژیم آخوندیستی و یا برای عدالت اجتماعی در شرایط سنتی, آلترناتیو مطلوب و مطابق زمانه خود را برای حفظ جامعه سنتی و ضدیت با تکوین جامعه مدنی و تحقق ارزشهای آن میجویند.
از دیگر ترفند های رژیم و کلا جامعه سنتی در بدر سازی جامعه مدنی وام گیری از اصل جمیعت و کثرت در ایران است. نقطه حرکت جامعه سنتی معمولا این مطالب است که غالب جمیعت ایران را را مردم سنتی و متشکل در جامعه سنتی تشکیل میدهند . من شخصا آماردقیقی از این مطالب در دست ندارم . اما فرض را بر این میگذارم که حق با این جنابان باشد. جالب در این جا این مطالب نیست که کدام جامعه سنتی یا مدنی از نظر جمعیتی بر دیگری تفوق دارند ، بلکه این فلسفه غلط است که اصل برتری جمعیت در کشور به منزله اصل پلورالیستی به فروش میرسد. مطالب من در این جا اشاره به تفکیک ایندو از هم است. نظر به اصل کثرت گرایی که از پرنسیب جامعه مدنی است طبقات و اقشار متشکله و احزاب این جامعه با مراجعه به آرای عمومی جامعه مدنی درپی حل مسئله قدرت بر می آیند . در واقع اصل کثرت گرایی یک اصل پارلمانتاریزم در جامعه مدنی است. و به این معنا هیچ ربطی با اصل برتری جمعیت ندارد. اما ادعای مسخره این جمعیت گرایی به همین جا ختم نمیشود. این ها که تو گویی کلید معما را در دست دارند برای هر مطلبی متوسل به این اصل جمیعت و کمیت میشوند و مدعی میگردند نظر به این که این یک اصل جمهوریت و دموکراتیک است پس آنگاه باید به نظر جامعه سنتی احترام گذارد که مثلا خواهان استبداد دینی است. باری با قباحت هر چه تمام تر مدعی میشوند که قاطبه اهالی ایران استبداد خواه هستند یا مثلا میتوانند در یک رفراندوم به دنیا نشان دهند که خواهان نظام مستبده شاهنشاهی اند. همین فلسفه که ۳۱ سال درایران حاکمیت میکند پیوسته مدعی است که قاطبه اهالی خواستار نظام ولایت اند و از جمهوری متنفرند و به حاکمیت خود باور ندارند. بنابر این این اصل جمیعت گرایی یک فرمول بندی مسخ شده ای است از اصل کثرت گرایی در جامعه مدنی که برای بدر سازی حریف صورت میپذیرد .

مطب دیگر همین تعدد احزاب و مشارکت آنها در قدرت که از اصول جامعه مدنی است که برای احزاب مدنی و دموکرات معتبر است. در اینجا چند موضوع مطرح میشود یکی همین مسئله منافات این اصل کثرت در نظام استبدادی و دیکتاتوری با اصل رهبری است و گفتیم صرف نظر از اصل جمعیت و کمیت .در نظام استبدادی و در جامعه سنتی انسانها به تحزب باوری ندارند. جامعه سنتی یک جامعه بسته است. در این جامعه حزب و حزب گرایی تقبیح میشود و چیز مقبولی نیست . من از اینجا میخواهم به یک نکته ای اشاره کنم که مدت ها ذهن مرا به خود مشغول میکند. و ان اینکه نظر به عدم استقبال مردم از احزاب در ایران ، چقدر این مسئله بی اعتنایی به تحزب ریشه در جامعه بسته دارد؟ ممانعت رژیم استبدادی یک طرف قضیه است و طرف دیگر جا افتادگی این تحزب در ایران است. به نظر من در چنین فضای آکنده از بی توجه ای به اصل پلورالیزم و حزب گرایی است که گرایش مردم به احزاب چشگیر نیست. البته عرض کردم این علت بازگو کننده تمام علل نیست. و تا حدودی هم در خود احزاب موجود ریشه دارد. اما با این وجود فضای سنتی و پدر شاهی توامان با استبداد وخفقان به افراد سنتی نظیر موسو ی این امکان را بیشتر میدهد که با تکیه بر اصل استصوابی مقبول مردم گردند. مطالب دیگر اصل آزادی احزاب است. باز یک فلسفه غلطی که این جا حاکم است این مطب است که بیشتر از سوی کمونیست های رادیکال مطرح میشود وآن آزادی بی قید و شرط احزاب سیاسی در کشور است. آزادی بی قید و شرط احزاب یک خواست مربوط به تفوفق اصل عدالت اجتماعی و محو طبقات و دولت است. از سوی دیگر در دموکراسی این اصل عدالت اجتماعی ومحو نظام سیاسی کشور ممکن نیست. در هر نظام سیاسی همان نظام اولین محدوده و قید و شرط آن برای آزادی احزاب است. از اینرو در نظام دموکراتیک احزاب مستبد و فاشیست حق فعالیت سیاسی ندارند چراکه این حزاب مخل نظم دموکراتیک هستند.

مطالب دیگر در این مورد اندیشه سازی سیاست است. آزاد ی بی قید و شرط مطروحه در جامعه مدنی و قانون اساسی آن مربوط به آزادی عقاید و اندیشه ها ، ادیان و مذاهب است. در صورت تعمیم نابجای این اصل بر حیطه اصل آزادی احزاب صرف نظر از این که این امر منجر بر آنارشی و القای نظام سیاسی در کشور میشود ، منجر به تبدیل سیاست به اندیشه میشود. در حالیکه سیاست اندیشه نیست. جامعه مدنی که در عین حال یک جامعه سیاسی است خواهان جدایی هر گونه اندیشه و ایدولوژی از نظام سیاسی کشور و آزادی مطلق اندیشه ، ادیان ، مذاهب ، غیره است

"نقدی بر" یک ملت رو دزدیدن، دارن باهاش پز می دن

خواهش میکنم این نقد را در رابطه با اظهارات اخیر آقای خاتمی دوباره مطالعه کنید- متشکرم!


"نقدی بر "یک ملت رو دزدیدن، دارن باهاش پز می دن

نوشته ابراهیم نبوی



در ۲۲ بهمن جنبش سبز حیات هشت ماهه خود را به پایان برد. بیفایده نیست اگر نظر به حوادث ۲۲ بهمن نگاهی
کوتاه بر جنبش خود افکنیم و آنرا مورد نگرش دوباره قرار دهیم. اگر از پرسپکتیو گوگل-ارض یعنی از زاویه یک شاهین بلند پرواز بخواهیم به مسئله نگاه کنیم، این حوادث ۸ ماهه به سان یک مواد مذاب بوده که از آتشفان مردم خشمگین و به ستوه آمده از دل سرزمین ما سربیرون آورد و سراسر خیابانهای ایران را پر کرد. از این زاویه اگر به این مسئله بخواهیم نگاه کنیم پیشبینی وجود چنین آتشفشانی که مذاب فراونی در دل خود نهفته دارد از غریدن های مدامش در جنبش کارگری، جنبش زنان، معلمان و... از مدتی پیش از انتخابت دهم ریاست دولت نظام به سادگی ممکن بود. سوالی که در آن مقطع یعنی در زمانی که آتشفشان خشم مردم در حال غریدن بود مطرح بود این پرسش مسئولانه در برابر جنبشهای روزافزون رو به رشد مردمی بود که کی و در چه مناسبت بهتر است این آتشفشان منفجر گردد و مواد مذاب درون آن دامن رژیم پلید استبداد را فرا بگیرد. همین پرسش به هنگام مسئله شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات دهم هم مطرح بود. عدم شرکت در انتخابت با احساس مسولیت در برابر جنبش در حال غریدن و رو به اعتلا و آگاهی بر این نکته بود که آتشفشان خشم مردم فقط زمانی باید منفجر گردد که ریاروی با رژیم مراتب استفاده بدنبال خواهد آورد. به نظر من آنانیکه به دنبال شرکت در انتخابات بودند نه به فکر جنبش سبز بودند، یعنی به آن مواد مذابی که از انفجار آتشفشان خشم مردمی بود، ریزش نمود، بودند، نه الان که جنبش سبز در خیابانها روان است در پی سازماندهی آنند. اینها اولا خوشحال اند که با انفجار مصنوع خود یعنی انتخابت دهم رئیس دولت نظام خود، مردم را با هدایت به زیر موسوی و کروبی زیر کنترل دارند و ثانیا به رژیم این امکان را میدهند براحتی به شکار مخالفین نظام بپردازد. یکی از مبلغین شرکت در انتخابت دهم رئیس دولت نظام در پی حوادث ۲۲ بهمن با نفس راحتی که سر میدهد در خوشحالی هرچه تمام تر چنین مینویسد:

پنجم: جنبش سبز، جنبش احقاق حقوق پایمال شده مردم ماست، این جنبش که ماه هشتم خود را امروز به پایان برد، حالا توانسته است از زیر فشار استبداد پلیسی، تندروی و انقلابیگری، معامله و سازش به دور از چشم مردم، خارج شود و به همان راهی بازگردد که آغاز کرده بود. ما یک جنبش مدنی می خواستیم و هرگز حاضر نیستیم این جنبش را با انقلابی که نتیجه آن نامعلوم است عوض کنیم. مشکل ما تغییر حکومت نیست، مشکل ما رسیدن به حقوق پایمال شده مان است، برای رسیدن به این راه تغییر حکومت، چیزی را عوض نمی کند.

این فردی این سطور را به رشته تحریر در آورده سید ابراهیم نبوی نام دارد. این فرد با مسرت هرچه تمام تر مثل اینکه از روند اوضاع بکلی ترسیده باشد، از ۲۲ بهمن چنین برداشتی دارد، که این جنبش حالا توانسته به همان راهی بازگردد که آغاز کرده بود. و جنبش سبز برای ایشان که مشکل حکومتی ندارند و از نظام اند، قابل تعویض با یک حرکت انقلابی که مشکل حکومتی دارد نیست. و حّالا ایشان خوشحالند با مسرت اعلام کنند که جبش سبز یعنی همان مواد مذاب به جای اول خود بازگشته و انفجار خشم مردم بر علیه نظام و حکومت فروکش کرده است.





این جاست که ما سبزها باید کم کم شروع کنیم به قاضی کردن کلاه مون و از خود بپرسیم چه شده و چه اتفاقی افتاده است، کجاییم و با کیهاییم و به کجا میخواهیم برویم! شدیم آلت دست یک عده بی مسولیت که قادرند برای رئیس دولت حکومت خودشان ما را از خانهها مون بیرون بکشند، شناسایی و به زندان افکنند، بسیاری را به بهانه جنبش بگیرند و ببرند و ببندند، یعنی شدیم یک حرکت زود فرا خوانده برای سرکوب مابقی جنبش اعتراضی ماقبل از جنبش سبز؟ میدانم هنوز زود است برای چنین قضاوتی، میدانم که ما هنوز در اول راهیم، میدانم گرچه این جنبش زودتر از موعد بدنیا آمد، حالا که هست باید در پرورش آن سخت کوشا باشیم.میدانم...

ازینرو برماست که در ادامه راه هشیار تر عمل کنیم، مایی که دلمان برای جمهوری و آزادی و استقلال خودمان یک ذره شده است و در این راه امان از گندم نمایان جو فروش!

نکته دیگر در این رابطه این مسئله است که برخی مطرح میکنند که بعضی از ما سبزها مسئله را خیلی ساده گرفتیم که فکر کردیم فردا مسئله درست میشود. اول از همه نگاه کنیم این سید ابراهیم از کوی رژیم اسلامی خودش در این رابطه چه میگوید:


امروز جنبش سبز نشان داد که تمایلی به انقلابیگری ندارد، تمایلی به شتاب ندارد و نمی خواهد از شیوههای خود خارج شود. سرعت جنبش سبز همین است، ما به راه خود ادامه می دهیم، راهی که در اکثر جوامع سالها طول کشید تا به نتیجه برسد و ما نیز جز طی همان مسیر راهی نداریم. چند روز قبل در نوشتهای نوشتم که حکومت در سال آینده چنین خواهد کرد، برخی اعتراض کردند که یعنی تو می گوئی این حکومت تا یک سال دیگر هم خواهد ماند؟ این تفکر اندیشهای خطرناک است، تصور این که بخواهیم خواسته های مان را در قتلگاه زمان، قربانی کنیم، تصور خطرناکی است. نومید شدن کسانی که برای پیروزی فقط تا دو ماه دیگر فرصت دارند، طبیعی است، اما ما چنین قصدی نداریم. ما سنگهای رودخانهای هستیم که شاهد طغیان و گل آلود شدن و انحراف مسیر آب خواهیم بود، بیآنکه از مسیرمان منحرف شویم. امروز میلیونها ایرانی نشان دادند که همچنان سبز و همچنان استوار به مسیر سبز جنبش ادامه می دهند، اما بگویم تان که اگر این هم نبود و حتی اگر یقین داشتم که اکثریت مردم همراه جنبش نیستند، باز هم من می ماندم، تا جنبشی را که تنها راه ما برای رسیدن به وضع مطلوب است، ادامه دهیم.



خوب توجه کنید این آقا سید رو که یکی از همان گندم نمایان جو فروش در بازاری به نام حکومت اسلامی است. دیدیم که ایشان اصلا مسئله حکومتی ندارند و از اینرو از حرکت انقلابی بیزار و گریزان اند. اما اینکه از اینرو هم در شتاب نیستند قابل درک است. ایشان میخواهند که این حکومت برای همیشه باقی بماند، یعنی مسئله شان به اقرار خودشان مسئله استقرار رژیم نیست. پس اگر چنینه آنگاه این صحبتها درباره شتابزدگی، قربانی کردن خواسته ها در قتلگاه زمان، اندیشه خطرناک دایر به بقای رژیم بیش از یک سال و قس الهذا برای چیست؟ پس این همه معرکه گیری در بازار جو فروشان برای چیست؟ من سوالم از آقا سید اینه کی بود که قبل از انتخابات رئیس دولت نظام اسلامی، ندای وای مسلمین سر میداد که بیاید کشور را نجات بدهید و شتاب کنید که الان نجنبید فردا دیر است؟ خوب علت این همه شتاب در چه بود؟ کار ملت اصلا با این شتاب و با تعویض یک فرد و یا یک رئیس دولت نظام درست شدنی بود که شما این همه در شتاب بودید؟ این شما و شرکأ نبودید که غیر مسئولانه و بدون توجه به احساسات مردم که در صورت تقلب حتمی مسلما به خیابانها میامدند، این پندار واهی را در میان مردم تقویت میکردید، که بزودی با تعویض دولت نظام کار مردم بهبود خواهد یافت؟ این شما و شرکا نبودید که بذر چنین ساده اندیش سیاسی را در میان ما میپاشیدید؟ پس کجاست الان آنهمه شتاب و عجله که مینویسید:

تصور این که بخواهیم خواسته های مان را در قتلگاه زمان، قربانی کنیم، تصور خطرناکی است. نومید شدن کسانی که برای پیروزی فقط تا دو ماه دیگر فرصت دارند، طبیعی است، اما ما چنین قصدی نداریم. ما سنگهای رودخانهای هستیم که شاهد طغیان و گل آلود شدن و انحراف مسیر آب خواهیم بود، بیآنکه از مسیرمان منحرف شویم. امروز میلیونها ایرانی نشان دادند که همچنان سبز و همچنان استوار به مسیر سبز جنبش ادامه می دهند، اما بگویم تان که اگر این هم نبود و حتی اگر یقین داشتم که اکثریت مردم همراه جنبش نیستند، باز هم من می ماندم، تا جنبشی را که تنها راه ما برای رسیدن به وضع مطلوب است، ادامه دهیم.


به هر حال هرکسی مسئله رو از زاویه دید خودش میبینه، اما حالا حقیقت مطلب چیه، اون حرف دیگریه. از نظر من ما باید یک چند مسئله را از هم جدا نگه داریم.

۱- جنبش سبز یک جنبش مدنی نیست و در پی آن هم نیست جای جنبش مدنی را در ایران اشغال کند.

۲-جنبش سبز یک جنبشی است که حکومت( حال برخی به جای واژه حکومت از کلمه دولت استفاده میکنند) در ایران را به چالش گرفته است

۳-در چالش جنبش سبز با حکومت جمهوری اسلامی(نه با دولت احمدی نژاد و برای دولت موسوی) هدف جنبش لغو استبداد در ایران، نیل به جمهوری است

۴-جنبش سبز در این راستا از آن حکومت در ایران پشتیبانی میکند که جنبش سبز آنرا در خواستههای خود مطالبه میکند: استقلال ، آزادی، جمهوری در ایران

۵-نظر به مطالبات جنبش سبز، این جنبش از خواستههای جنبش مدنی و دیگر جنبشهای اجتماعی در ایران نظیر جنبش کارگران، جنبش قومی و زنان و... حمایت و آنرا در مطالبات خود در برابر حکومت بازتاب میدهد

۶- نظر به اینکه جنبش سبز یک حرکت همگانی و سیاسی و برای جمهوری در ایران است، راههای نیل به جمهوری را باز گذشته است.

۷-جنبش در برابر حکومت تا به دندان مسلح برای نیل به جمهوری از روشهای مسالمت آمیز استقبال میکند

۸-جنبش از پیوستن اقشار وسیع به جنبش جمهوری در ایران با حسن نیت استقبال میکند



از این رو من شدیداً مخالف این عبارات در ذیل نقل شده هستم. امیدوارم چنین رویکردهای رفته رفته رنگ ببازند

برگرفته از : Iranglobal
سید ابراهیم نبوی
یک ملت رو دزدیدن، دارن باهاش پز می دن


پنجم: جنبش سبز، جنبش احقاق حقوق پایمال شده مردم ماست، این جنبش که ماه هشتم خود را امروز به پایان برد، حالا توانسته است از زیر فشار استبداد پلیسی، تندروی و انقلابیگری، معامله و سازش به دور از چشم مردم، خارج شود و به همان راهی بازگردد که آغاز کرده بود. ما یک جنبش مدنی می خواستیم و هرگز حاضر نیستیم این جنبش را با انقلابی که نتیجه آن نامعلوم است عوض کنیم. مشکل ما تغییر حکومت نیست، مشکل ما رسیدن به حقوق پایمال شده مان است، برای رسیدن به این راه تغییر حکومت، چیزی را عوض نمی کند. مشکل ما تغییر جامعه ایرانی برای رسیدن به حقوق خود است. امروز جنبش سبز نشان داد که تمایلی به انقلابیگری ندارد، تمایلی به شتاب ندارد و نمی خواهد از شیوههای خود خارج شود. سرعت جنبش سبز همین است

با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود

با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود

سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
دکتر عبدالکریم سروش در مصاحبه با روز:


مطلب اول-سروش



دموکراسی دینی هم به همین اندازه امکان دارد؛ عدهای به نام دین و ابزار دین و بنا به تکلیف دینی بکوشند تا در کشور خودشان یک نظم دموکراتیک برپا کنند. یک نظم دموکراتیک که به همه شهروندان حق مساوی دهد، حق مشارکت سیاسی و تمامی حقوق لازم در نظام دموکراسی به افراد داده شود و مهمتر از همه یک قوه قضاییه مستقل به وجود آورد که رکن اساسی هر نظام دموکراتیک است و البته هیچ منافاتی با اسلام ندارد و در عین حال ستون دموکراسی است.

مطلب دوم-سروش

دموکراسی دینی هیچ تفاوتی با دموکراسی ندارد و تنها چون مسئولیتش بر عهده دینداران است میتواند نامش دموکراسی دینی باشد. در یک دموکراسی دینی حداکثر سعی میشود قوانینی که با قوانین قطعی دینی منافات دارند به تصویب نرسند؛ این قوانین قطعی و ضروری هم در اسلام بسیار محدود هستند. فتاوی زیادی ممکن است وجود داشته باشد اما میتوان به مهمترین آنها اکتفا کرد و حتی در صورت لزوم اجتهاد تازه کرد. همین ضامن اسلامی شدن قوانین است و بقیه دین به پایبندی قلبی خود مومنان باز میگردد که چقدر در عمل به شریعت اهتمام دارند.

به این میگن تناقض آشکار! این دو مطلب با هم قابل جمع نیستند

مروری کوتاه بر آنچه بر ما گذشت

در ۲۲ بهمن جنبش سبز حیات هشت ماهه خود را به پایان برد. بیفایده نیست اگر نظر به حوادث ۲۲ بهمن نگاهی کوتاه بر جنبش خود افکنیم و آنرا مورد نگرش دوباره قرار دهیم. اگر از پرسپکتیو گوگل-ارض یعنی از زاویه یک شاهین بلند پرواز بخواهیم به مسئله نگاه کنیم، این حوادث ۸ ماهه به سان یک مواد مذاب بوده که از آتشفان مردم خشمگین و به ستوه آمده از دل سرزمین ما سربیرون آورد و سراسر خیابانهای ایران را پر کرد. از این زاویه اگر به این مسئله بخواهیم نگاه کنیم پیشبینی وجود چنین آتشفشانی که مذاب فراونی در دل خود نهفته دارد از غریدن های مدامش در جنبش کارگری، جنبش زنان، معلمان و... از مدتی پیش از انتخابت دهم ریاست دولت نظام به سادگی ممکن بود. سوالی که در آن مقطع یعنی در زمانی که آتشفشان خشم مردم در حال غریدن بود مطرح بود این پرسش مسئولانه در برابر جنبشهای روزافزون رو به رشد مردمی بود که کی و در چه مناسبت بهتر است این آتشفشان منفجر گردد و مواد مذاب درون آن دامن رژیم پلید استبداد را فرا بگیرد. همین پرسش به هنگام مسئله شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات دهم هم مطرح بود. عدم شرکت در انتخابت با احساس مسولیت در برابر جنبش در حال غریدن و رو به اعتلا و آگاهی بر این نکته بود که آتشفشان خشم مردم فقط زمانی باید منفجر گردد که ریاروی با رژیم مراتب استفاده بدنبال خواهد آورد. به نظر من آنانیکه به دنبال شرکت در انتخابات بودند نه به فکر جنبش سبز بودند، یعنی به آن مواد مذابی که از انفجار آتشفشان خشم مردمی بود، ریزش نمود، بودند، نه الان که جنبش سبز در خیابانها روان است در پی سازماندهی آنند. اینها اولا خوشحال اند که با انفجار مصنوع خود یعنی انتخابت دهم رئیس دولت نظام خود، مردم را با هدایت به زیر موسوی و کروبی زیر کنترل دارند و ثانیا به رژیم این امکان را میدهند براحتی به شکار مخالفین نظام بپردازد. یکی از مبلغین شرکت در انتخابت دهم رئیس دولت نظام در پی حوادث ۲۲ بهمن با نفس راحتی که سر میدهد در خوشحالی هرچه تمام تر چنین مینویسد:

پنجم: جنبش سبز، جنبش احقاق حقوق پایمال شده مردم ماست، این جنبش که ماه هشتم خود را امروز به پایان برد، حالا توانسته است از زیر فشار استبداد پلیسی، تندروی و انقلابیگری، معامله و سازش به دور از چشم مردم، خارج شود و به همان راهی بازگردد که آغاز کرده بود. ما یک جنبش مدنی می خواستیم و هرگز حاضر نیستیم این جنبش را با انقلابی که نتیجه آن نامعلوم است عوض کنیم. مشکل ما تغییر حکومت نیست، مشکل ما رسیدن به حقوق پایمال شده مان است، برای رسیدن به این راه تغییر حکومت، چیزی را عوض نمی کند.

این فردی این سطور را به رشته تحریر در آورده سید ابراهیم نبوی نام دارد. این فرد با مسرت هرچه تمام تر مثل اینکه از روند اوضاع بکلی ترسیده باشد، از ۲۲ بهمن چنین برداشتی دارد، که این جنبش حالا توانسته به همان راهی بازگردد که آغاز کرده بود. و جنبش سبز برای ایشان که مشکل حکومتی ندارند و از نظام اند، قابل تعویض با یک حرکت انقلابی که مشکل حکومتی دارد نیست. و حّالا ایشان خوشحالند با مسرت اعلام کنند که جبش سبز یعنی همان مواد مذاب به جای اول خود بازگشته و انفجار خشم مردم بر علیه نظام و حکومت فروکش کرده است.





این جاست که ما سبزها باید کم کم شروع کنیم به قاضی کردن کلاه مون و از خود بپرسیم چه شده و چه اتفاقی افتاده است، کجاییم و با کیهاییم و به کجا میخواهیم برویم! شدیم آلت دست یک عده بی مسولیت که قادرند برای رئیس دولت حکومت خودشان ما را از خانهها مون بیرون بکشند، شناسایی و به زندان افکنند، بسیاری را به بهانه جنبش بگیرند و ببرند و ببندند، یعنی شدیم یک حرکت زود فرا خوانده برای سرکوب مابقی جنبش اعتراضی ماقبل از جنبش سبز؟ میدانم هنوز زود است برای چنین قضاوتی، میدانم که ما هنوز در اول راهیم، میدانم گرچه این جنبش زودتر از موعد بدنیا آمد، حالا که هست باید در پرورش آن سخت کوشا باشیم.میدانم...

ازینرو برماست که در ادامه راه هشیار تر عمل کنیم، مایی که دلمان برای جمهوری و آزادی و استقلال خودمان یک ذره شده است و در این راه امان از گندم نمایان جو فروش!

نکته دیگر در این رابطه این مسئله است که برخی مطرح میکنند که بعضی از ما سبزها مسئله را خیلی ساده گرفتیم که فکر کردیم فردا مسئله درست میشود. اول از همه نگاه کنیم این سید ابراهیم از کوی رژیم اسلامی خودش در این رابطه چه میگوید:


امروز جنبش سبز نشان داد که تمایلی به انقلابیگری ندارد، تمایلی به شتاب ندارد و نمی خواهد از شیوههای خود خارج شود. سرعت جنبش سبز همین است، ما به راه خود ادامه می دهیم، راهی که در اکثر جوامع سالها طول کشید تا به نتیجه برسد و ما نیز جز طی همان مسیر راهی نداریم. چند روز قبل در نوشتهای نوشتم که حکومت در سال آینده چنین خواهد کرد، برخی اعتراض کردند که یعنی تو می گوئی این حکومت تا یک سال دیگر هم خواهد ماند؟ این تفکر اندیشهای خطرناک است، تصور این که بخواهیم خواسته های مان را در قتلگاه زمان، قربانی کنیم، تصور خطرناکی است. نومید شدن کسانی که برای پیروزی فقط تا دو ماه دیگر فرصت دارند، طبیعی است، اما ما چنین قصدی نداریم. ما سنگهای رودخانهای هستیم که شاهد طغیان و گل آلود شدن و انحراف مسیر آب خواهیم بود، بیآنکه از مسیرمان منحرف شویم. امروز میلیونها ایرانی نشان دادند که همچنان سبز و همچنان استوار به مسیر سبز جنبش ادامه می دهند، اما بگویم تان که اگر این هم نبود و حتی اگر یقین داشتم که اکثریت مردم همراه جنبش نیستند، باز هم من می ماندم، تا جنبشی را که تنها راه ما برای رسیدن به وضع مطلوب است، ادامه دهیم.



خوب توجه کنید این آقا سید رو که یکی از همان گندم نمایان جو فروش در بازاری به نام حکومت اسلامی است. دیدیم که ایشان اصلا مسئله حکومتی ندارند و از اینرو از حرکت انقلابی بیزار و گریزان اند. اما اینکه از اینرو هم در شتاب نیستند قابل درک است. ایشان میخواهند که این حکومت برای همیشه باقی بماند، یعنی مسئله شان به اقرار خودشان مسئله استقرار رژیم نیست. پس اگر چنینه آنگاه این صحبتها درباره شتابزدگی، قربانی کردن خواسته ها در قتلگاه زمان، اندیشه خطرناک دایر به بقای رژیم بیش از یک سال و قس الهذا برای چیست؟ پس این همه معرکه گیری در بازار جو فروشان برای چیست؟ من سوالم از آقا سید اینه کی بود که قبل از انتخابات رئیس دولت نظام اسلامی، ندای وای مسلمین سر میداد که بیاید کشور را نجات بدهید و شتاب کنید که الان نجنبید فردا دیر است؟ خوب علت این همه شتاب در چه بود؟ کار ملت اصلا با این شتاب و با تعویض یک فرد و یا یک رئیس دولت نظام درست شدنی بود که شما این همه در شتاب بودید؟ این شما و شرکأ نبودید که غیر مسئولانه و بدون توجه به احساسات مردم که در صورت تقلب حتمی مسلما به خیابانها میامدند، این پندار واهی را در میان مردم تقویت میکردید، که بزودی با تعویض دولت نظام کار مردم بهبود خواهد یافت؟ این شما و شرکا نبودید که بذر چنین ساده اندیش سیاسی را در میان ما میپاشیدید؟ پس کجاست الان آنهمه شتاب و عجله که مینویسید:

تصور این که بخواهیم خواسته های مان را در قتلگاه زمان، قربانی کنیم، تصور خطرناکی است. نومید شدن کسانی که برای پیروزی فقط تا دو ماه دیگر فرصت دارند، طبیعی است، اما ما چنین قصدی نداریم. ما سنگهای رودخانهای هستیم که شاهد طغیان و گل آلود شدن و انحراف مسیر آب خواهیم بود، بیآنکه از مسیرمان منحرف شویم. امروز میلیونها ایرانی نشان دادند که همچنان سبز و همچنان استوار به مسیر سبز جنبش ادامه می دهند، اما بگویم تان که اگر این هم نبود و حتی اگر یقین داشتم که اکثریت مردم همراه جنبش نیستند، باز هم من می ماندم، تا جنبشی را که تنها راه ما برای رسیدن به وضع مطلوب است، ادامه دهیم

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...