۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

جمهوری ایرانی و مجاهدین خلق ایران!

یکی از مشکلات ایران یعنی یکی از موانع سر راه جبش ملی دموکراتیک از نظر من س.م.خ.ا. است. این جنبش برای پیروزی در ایران بهتر است از همین اکنون برای رفع موانع گفتگو سالم و سازنده را با سازمان آغاز کند. یک ایران دموکراتیک به همکاری و همراهی س.م.خ.ا. احتیاج دارد و حتی به آن وابسته است. وجود این سازمان به عنوان بخشی از جنبش و حکومت آینده به مراتب برای ایران مفیدتر است از آن جمهوری که با این سازمان رویارو شود. این ریارویی به نفع ایران و منافع ملی نیست. اگر ما در پی آنیم با موسویها و کروبیها و شاهزاده رضاها به پای میز مذاکره بنشینیم، آنگاه چرا با مجاهدین نه. این مذاکرات میتواند در صورت لزوم زیر نظر سازمانهای بیطرف بین المللی ادامه یابد، که هر یک از اعضای آن متعهد به پیمان ملی -دموکراتیک مذاکرات باشند. از نظر من در عوض سازش با رژیم و در پی اصلاحات کذایی و دنباله روی از بخشی از رژیم و اشاعه جو وحشت و ارعاب از س.م.خ.ا. یعنی افتادن در دام رژیم فاشیستی که برای حیات ننگین خود هم به چنین وحشتی دامن میزند، برای فردای ایران دست همکاری که از سوی سازمان دراز شده را ردّ نکنیم. و بر سازمان است که آغاز این مشی جدید که برای ایران و دمکراسی در ایران اتخاذ شده را شفاف تر کند و ثابت کند که گذشتهها گذشت و مثل همیشه برای منافع ملی و دموکراتیک در ایران آماده فداکاری برای خلق ایران است.

جدایی خواهان


از اینشتاین پرسیدیند، آیا او به خدا اعتقاد دارد؟ او قبل از جواب این پرسش، سوال را بگرداند و پرسید قبل از همه به من بگویید نظر تان از خدائی که از وجودش از من میپرسید چیست؟ همینطور است وقتی آدم میخواهد در خصوص "جدایی دین و حکومت" یاد داشتی بنویسد. بدینسان سخن در باره جدایی دین و حکومت بدون سخن در باره نوع دین و طرح پرسش کدام دین ممکن نیست. در ایران بطور مشخص مطالبه جدایی نامبرده از صورت زیر برخوردار است: جدایی شیعه فقاهتی از حکومت. یعنی بهتر است در ایران من بعد این مطالبه پیوسته به این شکل مشخص مطرح شود.

فقاهت خود بلقوه بخشی از حکومت است. بنابر این مطالبه جدایی فقه شیعه از حکومت، یعنی مطالبه حکومتی که از یک نظام حقوقی و قانونی به غیر از فقه شیعه بر خوردار است. چون نظام فقهی و قانونی شیعه موجود است و حاکم آن آن صاحب الزمان است، آنگاه علی القاعده مسئله دولت شرعی مطرح است. مشروع بودن و یا مطالبه مشروعیت دولت یعنی اینکه این دولت، دولت آن نظام قانونی و حقوقی باشد. شرعی بودن نظام در همین امر خلاصه میشود، که این نظام مجموعه یی از قوانین و حقوقی مکتب شیعه دوازده امامی است. یعنی منشأ مشروعیت نظام خود مکتب و واضع آن امام یا امامان میباشد.

جدایی خواهان در عوض در پی یک نظام حقوقی و قانونی هستند که منشأ آن انسان و مردم اند و ظرف تشیکلاتی آن مجلس شورای ملی است. در نظر اینان این قوانین جزمی نیستند و آن حقوق شماری از حقوق انسانی اند که مورد تصویب جامعه جهانی اند. بنابراین منشأ حقانیت در این جا، انسان و مردم هستند و دیگر سخن از نظام مکتبی و شرعی در میان نیست و دیگر مشروعیت مفهومی ندارد، در این جا اگر نظام مردمی نبود، یعنی مردمی بودن مطرح است، آنگاه آن نظام دیگر حائز حقانیت نیست، صرف نظر از مقبولیت و یا عدم مقبولیت عامه، که این مبحث مقبولیت و استقبال نظام مبحث دیگری است و ربطی به بحث ماهیت نظام مردمی(جمهوری) و یا شرعی ندارد.

اساس مردم سالاری هم در همین است که جدایی خواهان میگویند. در حکومت شرعی قانون گذار نه مردم و لذا نظام حقوقی نه مردمی بلکه مکتبی و تک قشری است. نظام تک قشری و تک طبقاتی مغایر نظام مردم سالاری است. بنابرین آنچه جدایی خواهان میگویند در اصل مردم سالاری است، البته این به این معنا نیست که هرکس مخالف حاکمیت تک قشری فقها بود، خودبخود مخالف حاکمیت تک قشری بطورکلی است. جدایی خواهی در واقع مربوط میشود به حاکمیت تک قشری فقها، گرچه برای مردم سالاری لازم است اما کافی نیست. گفتیم پادشاهان مستبد هم میتوانند مخالف حاکمیت قشر فقها باشند و حاکمیت هیچ قشری جز خاندان خود قبول را نداشته باشند. پس بدینسان آن جدایی خواهی که گفته میشود تنها محدود به جمهوری نیست، یک حکومت استبدادی هم میتواند سکولار و جدایی طلب باشد. از اینرو مبنای حرکات باید پیوسته جمهوری و مرزبندی با همه اشکال استبداد باشد، عوض اینکه در جهت عکس در اشکال استبداد سرگردان شد.

این مسئله جهت حرکت از یک جهت دیگر هم حائز اهمیت است. از دیر باز در ایران یک تثلیث در طبقه حاکمه وجود داشت، و در واقع طبقه حاکمه از سه قشر مرکب بود: روحانیت(فقها)، نظامیان و پادشاه(اشراف) و سوم اعیان. تاریخ گذشته ایران، برغم تاریخ مبارزه طبقاتی، تاریخ مبارزه این ۳ قشر حاکم با هم، هم بود. یکی از دلایل شکست استبداد پهلوی و به حاکمیت رسیدن تک قشر فقها، در رفرم ارضی و حذف اعیان و اشرفیت توسط شاه بود. در واقع اعیان و اشراف همدستان طبیعی و طبقاتی روحانیت در اداره مملکت و حاکمیت مشترک بر مردم بوده اند. در فقدان چنین اقشاری حاکمیت مطلقه فقها که البته نه فقیه طبیعی بود

"حکومت" و "دولت"

یکی چند از مقولات هستند، بطور نمونه "حکومت" و "دولت" ، که بعلت ناروشنی در معانیشان تاکنون موجب سؤ تفاهم نه چندان کمی میان ما ایرانیان شده اند. بی شک برای این ناروشنی علل تاریخی وجود دارد. از قرار معلوم این درهم بر همی در کشورهای دیگر هم وجود دارد و خاصه ایران نیست. تحقیقات من به من نشان میدهد، دولت و حکومت از نظر معانی یکسان اند، اما از آنجا که، در زمانها مختلف و از سوی نیروهای گوناگون بطور یکسان و بطور مترادف استفاده نشده است، این امر باعث اغتشاش در مفاهیم گشته است. از نظر شیعه فقاهتی، حکومت از آن صاحب زمان است، بنابراین تنها میماند دولت و این دولت علی القاعده نه در دست فقها، بلکه در دست سلطان بود و عرصه حکومتی فقها محدود میشد بر نیابت از صاحب ا لزمان و مسأیل شرعی و حقوقی و یا آموزشی، البته بی آنکه فقها در موقعیت خود از موضع وضع کننده قوانین برخوردار باشند. یعنی این حق برای صاحب حکومت یعنی امام غایب محفوظ میماند. از نظر سلطان یا پادشاه این دولت او بود که به مثابه دولت شاهنشاهی مهم بود، خلیفه و یا فقها به اموری میپرداختند، که در چشم دولت حائز ارزش چندان نبودند و سلطان نه به قانون توجه داشت نه آموزش و حقوق. از همینجا مفهوم دولت پادشاهی برجسته تر شد، تا اینکه در عصر جدید مسئله تفکیک قوای سه گانه مطرح شد که پدیده جدیدی بود و به واژه جدید احتیاج داشت. از انجاکه مقوله حاکمیت واژه وسیع تری است از دولت و عرصههای آموزشی، قانونی و حقوقی را هم شامل میشود، تنها میماند واژه دولت که بر پایه اصل تفکیک قوا برای قوه اجرائیه استفاده میشود. یعنی به عبارت دیگر نه معنای لغوی کلمات بلکه تاریخ بهره برداری از آنان در اینجا کمک کننده رفع اغتشاش موجود است. بنابراین باید بصورت یک قرارداد اجتماعی مابین ما ایرانیها این موضوع حل شود، و الا بایست قبل از هر صحبتی در ابتدا ایندو مقوله را تعریف و به تفافق برسیم و بعد به صحبت ادامه دهیم. بطور نمونه حکومت جمهوری اسلامی و دولت آقایان خاتمی و احمدینژاد و یا دولت سبز ملی آقای موسوی. در اینجا این دومی زیر مجموعههای آن اولی است. اهمیت موضوع فقط آنگاه بیشتر معلوم میشود وقتی ما سبزها با هم بر سر حکومت سبز ملی یا دولت سبز ملی در گفتگو هستیم. بنابر این اهمیت آن دیالوگ فرهنگی و زبانی میان ما ایرانیان در همین گفتگوهای سیاسی روشنتر میشود. بخشی از جنبش سبز فقط خواستار دولت سبز در چارچوب نظام و حکومت جمهوری اسلامی است، و بخش دیگر خواستار حکومت جمهوری ایرانی و سبز ملی. بدینسان تنها یک وحدت زبانی و فرهنگی پیش شرط اولیه یک وحدت سیاسی است.

نگاهی بر آلترناتیو های احتمالی در فرایند سیاسی جاری

نگاهی بر

آلترناتیو های احتمالی در فرایند سیاسی جاری
منوچهر مقصود نیا


اگر قبول داشته باشیم هدف اصلی گذار از جامعه سنتی به جامعه مدرن است، آنگاه گذار از استبداد به دمکراسی در این راستا بهتر جایگزین و مفهوم میشود. بیشک بدون گذار سیاسی از استبداد به دمکراسی تحول اجتماعی ایران از شرایط عقب مانده سنتی به شرایط اجتماعی عالی و پیشرفته مقدور نمیشود. ریشه استبداد ستیزی در ایران در همین جا و در همین اصل نهفته است و برعکس ریشه استبداد هم در همین چالش پنهان است. با عزیمت از این اصل ما باید خاستگاه اجتماعی آن بخش از نیروهای جنبش سبز را "که هنوز ... با شعار« جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر » در درون نظام قرار دارد. طیفی که خواهان حفظ نظام و اصل ولایت فقیهاش بوده و هنوز در توهم بازگشت به دوران خمینی می باشد." در این چالش مورد تحلیل اجتماعی و طبقاتی قرار دهیم. که طبیعی است که نتیجه چنین تحلیلی به ما میگوید، این نیروها اعم از حکومتی و غیر حکومتی در جامعه سنتی ریشه دارند و مخالفتشان با تحول اجتماعی و انقلاب دموکراتیک هم از همین روست. بنابر این حکم سیاسی اقتضا میکند که ما مسائل عقیدتی و دینی را با دست خودمان عمده نکنیم و بدام دین سیاسی نیفتیم، که سعی در عمده کردن مسائل عقیدتی-ایدئولژیک دارد.

اگر ما به انتخابات دهم ریاست جمهوری نگاه کنیم، مخالفان سبز احمدی نژاد که در این انتخابات شرکت کردند و به موسوی رای دادهاند یک ائتلاف عمل میان راست- میانه رو + چپ میانه رو + اصلاح طالبان غیر حکومتی + مشروطه خواهان + بخشی از نیروهای ملی- دموکراتیک بوده و با این توضیح که بیشتر رادیکالهای حکومتی به کروبی پیوستند. و بعدها در نتیجه سرکوب تظاهرات اعتراضی به نتایج انتخابات بخش وسیع تری از مردم و بویژه از نیروهای ملی - دموکراتیک به جنبش سبز میپیوندند.

پس بدینسان این جنبش سبز و خود جوش دنباله روی بخشی از جنبش ملی - دموکراتیک را در بطن خود نهفته دارد و آن بخش که بعدها به حمایت از جنبش سبز(اما نه از حرکت انتخباتی) پرداخت ، همان بخشی است که الان در پی آن است جنبش سبز را از زیر سلطه راست حکومتی خارج و به زیر رهبری نیروهای ملی دموکراتیک هدایت کند. برای نیل به این خواسته باید ساختار این ائتلاف عمل راست به محور چپ حرکت کند. این امر فقط در صورتی ممکن است که اولا جنبش سبز رادیکالیزه شود و در ثانی نیروهای ملی- دموکراتیک در این روند رادیکالیزه شدن جنبش سبز سعی کنند با متوجه کردن توده های میلیونی و ترقی خواه به خود از این راه رهبری جنبش را بدست گیرند. از اینرو من با شما موافقم در روند رادیکالیزه شدن جنبش سبز به نیروهای ترقی خواه و ملی است که رفته رفته در زیر یک قانون اساسی ملی دموکراتیک جمع شوند و از هم اکنون رسم با هم در یک حکومت کار کردن را تمرین نمایند. باید اختلافات راست و چپ را از یاد نبرد، حکومت دموکراتیک آینده مرکب از راستها و چپ هست، بلکه فقط باید بر سر یک قانون اساسی مشترک با هم متحد شد.

در باره حکومت شورایی

معمولاً در خصوص حکومت شورایی گفته میشود، حکومت شورایی عالیترین شکل حکومت دموکراتیک است. عالیترین شکل هر پدیده وجود سفلی ترین شکل آن پدیده را ملزم میکند. ایران کشوری است که نظر به تحول اجتماعی کنونی آن در حال دیگردیسی از شرایط عقب مانده ماقبل مدرن بسوی مدرن میباشد و حال حکومت شورایی درست یا نادرست از اشکال حکومت در شرایط ما بعد مدرن است. مسئله درست در همین جاست: آیا ایران بی آنکه این تحول اجتماعی را پشت سر گذارد قادر است از انقلاب دموکراتیک بجهد و با پرش از تحول دموکراتیکمدنی خود یک انقلاب سوسیالیستی- کمونیستی را در پیش گیرد؟ به نظر من این ناممکن و نا شدنی است. و از اینرو من مخالف حکومت سوسیالیستی در شرایط حاضر و حکومت شورایی از اشکال این حکومت میباشم. سعی میکنم قدری این مسئله را بشکافم. همانگونه که انقلاب سوسیالیستی-کمونیستی یک انقلاب اجتماعی است انقلاب دموکراتیک - مدنی هم یک انقلاب اجتماعی است. منظور از یک انقلاب اجتماعی، یک تحول و یک مرحله از تکامل اجتماعی است. مراحل تکامل اجتماعی معمولاً هریک پیش شرط مرحله دیگر است و در مرحله ماقبل زمینههای مرحله آتی پی ریزی میشود. معمولا بدینسان هر مرحله گورکن خود را در خود میپرورد. از اینرو در ایران پیش شرطهای انقلاب سوسیالیستی- کمونیستی در نخست باید فراهم شود و این زمانی ممکن است که تحول اجتماعی ملی - دموکراتیک در ایران به فرجام خود برسد. چیکیده انقلاب سوسیالیستی- کمونیستی تحول اجتماعی برای عدالت اجتماعی است. از نظر من تحول اجتماعی سوسیالیستی - کمونیستی در اصل یک انقلاب حقوقی است. در آین مرحله از تکامل اجتماعی حل مسئله مالکیت خصوصی بر اقتصاد اجتماعی زبده میشود.از آنجا که حکومت سوسیالیستی یک حکومت گذار برای نیل به جامعه کمونیستی است، معمولا یک حکومت دائمی نیست بلکه برای انتقال از یک نظام به نظام دیگر پدیدار میشود. بنابر این انقلاب اجتماعی سوسیالیستی مقدمه انقلاب جهانی کمونیستی و بخشی از آن و برای آن است. از اینرو در مورد انقلاب سوسیالیستی به مثابه گذار به نظام جهانی اشتراکی باید با احتیاط عمل نمود، چراکه این تحول اجتماعی سوسیالیستی-کمونیستی یک مرحله در خود و جداگانه از مراحل تکامل اجتماعی نیست. و از اینرو وابسته به تکامل اجتماعی سوسیالیستی- کمونیستی دیگر جوامع بشری است. نظر به فقدان حکومت در جامعه اشتراکی و جهانی، حکومت گذار سوسیالیستی یک حکومت موقت است. برخلاف دیگر سوسیالیستها کمونیستها در پی دائمی کردن حکومت موقت نیستند. نظر به اشتراکی کردن اقتصاد اجتماعی، کمونیستها خواهان انتقال اقتصاد اجتماعی از مالکیت خصوصی به مالکیت شورای کارگران میباشند. در مورد حکومت گذار و موقت و شکل آن، شورایی یا پارلمانی، نمیتوان چندان جر و بحث راه انداخت. چراکه در کشوری که اقتصاد اجتماعی در دست شورای کارگران(نه حکومت) است، و حکومت سوسیالیستی یک حکومت موقت برای جامعه اشترکی و جهانی میباشد، که در آن حکومت ملغی میشود، آنگاه تکیه بیش از حد بر حکومت موقت از رویکردهای کمونیستی نیست.

در ایران کنونی آن اقتصاد اجتماعی که باید در مرحله انقلاب اجتماعی سوسیالیستی - کمونیستی به منزله بخشی از انقلاب جهانی به مالکیت کارگران و شورای کارگران در آید هنوز در حال تکوین و ساختار پذیری است. امر انقلاب بورژوا(مدنی) - دموکراتیک به منزله یک تحول ملی از جمله از بین بردن موانع سیاسی این تکوین اقتصادی است. تحول ملی دموکراتیک منجر به تعالی شرایط اجتماعی در ایران در سطوح مختلفه اجتماعی و اقتصادی خواهد شد. در مقطع کنونی این امر از راه سرنگونی رژیم قرون وسطی ایران مقدور میشود که مانع سرسخت توسعه سیاسی و اقتصادی در ایران است

نقدی بر از چهارراه جمهوری تا دوراهی انتخاب: ناگفته ها در گفتار حجتالاسلام محسن کديور و همانديشان او ---- --5--

همان طورکه خوانندگان نوشته آقای اسدی متوجه شده اند، ایشان در پایان تحریره شان سلسله مراتبی را برای تغییر رژیم متصور میشوند:

به گمان نگارنده می بايستی نخست بر سر آزادی خواهی و حقوق مدنی، تقصير احمدی نژاد و پشتيبانش مقام معظم رهبری توافق کنيم و با چنين پلاتفرمی به مبارزه ادامه دهيم، آنگاه ببينيم در جريان مبارزه و قبول اصل مصالحه و سازش، به کدام نوع از جمهوری می بايستی تن در داد که کمترين هزينه و بيشترين فايده را برای جنش آزادی خواهی در بر داشته باشد.

مراتب اسدی

1-آزادی خواهی و نيز انتقاد روشن به تقلب انتخاباتی، کودتای دولت احمدی نژاد و پشتيبانی خامنهای از او.

2- مقامی نهادين و بدور از قدرت اجرايی ولی فقيه. در چنين حالتی اسم جمهوری اسلامی همراه با ولايت فقيه خواهد بود و بگذار باشد!چه عيبی دارد اين فقط يک اسم است ـ البته اگر مسمی بیعيب و دمکراتيک باشد..

3-موفق به تغييراتی پس از چند سال در قانون اساسی با حفظ چارچوب پيشين.. آن وقت اسم نظام در ايران می شود جمهوری اسلامی بدون ولی فقيه. دموکراسی در کشور برقرار باشد، بگذار اسم جمهوری مان در کشور اسلامی بماند. اگر بهای گذار کم هزينه به دمکراسی است، چه باک!


اینها در واقع مراتب متصوره تغییر از سوی آقای اسدی است. شما تصورش را بکنید، این مراتب تغییرات که ما آنرا برای سهولت مطلب مراتب اسدی مینامیم، به مثابه بار وظایفی است که ایشان بر دوش جنبش سبز میننهند. این جنبش باید چندین سال ادامه یابد، و در تداوم چندین ساله خود به تدریج و گام به گام مطالبات برنامه أی ملی - دموکراتیک را به انجام رساند و با فشار از پایین امر اصلاح رژیم را به فرجام برساند. و این همه در حالیست که این رژیم و رهبری سرسخت، مستبد و دیکتاتور آن در برابر هرگونه رفرم با هدف حفظ نظام خود شدیداً مخالفت میکند. صرف نظر از امکان تداوم چنین جنبش طولانی مدت در یک استبداد فقاهتی و پاسداری، من پرسشم از آقای اسدی این است: مستبدان و دستگاه امنیتی که توصیفش را خود شما بدرستی نمودید، که حاضر به پذیرش هیج گزینه أی جز گزینه حاکمیت خود نیستند، چرا و به چه دلیل به زور مجبور میشوند (و بعد هم راحت مینشینند) ،و به پذیرش مراتب شما تن در دهند؟ شما عین این پرسش را از آقای کدیور نمودید و من آنرا از شما میپرسم؟ با این تفاوت که در پرسش من از گزینه آقای کدیور که گزینه"جمهوری اسلامی بر اساس تفسير حقوقی قانون اساسی موجود" یعنی همان رویه آقای موسوی است دیگر خبری نیست و سلسله مراتب تغییر آقای اسدی مد نظر است؟ سوال این است چرا رژیم باید به این مراتب و مرگ تدریجی تن در دهد، عوض اینکه از هم اکنون جنبش در سر دوراهی قرار دهد یا من یا شما، یا استبداد یا جمهوری؟

پس از طرح این پرسش بد نیست به کلّ مسئله از یک زاویه کلی تر و اساسی تر نگاه کنیم.


به علت حاکمیت فضای رفرم و اصلاحات در ایران دو مسئله در ایران بسیار زبده شده است: یکی مسئله برنامه حداقل و دیگری جامه عمل پوشاندن تدریجی و گام به گام برنامه ملی دموکراتیک در ایران است. مبنای حرکت اصلاح طلبان چون رژیم است، این نیروها با حرکت از این نقطه در پی اجرای گام به گام برنامه ملی دموکراتیک در ایران هستند، که گفته شد برنامه حداقل است. بنابر این مورد اختلاف با اصلاح طلبان همین مبنای حرکتشان است. برخلاف نیرورهایی که در پی اصلاح رژیم هستند، مبنای عزیمت نیروهای انقلابی، که خواهان براندازی رژیم حاکم هستند، سرنگونی رژیم و استقرار حکومت ملی - دموکراتیک میباشد. مابقی یعنی برنامه حداقل و اجرای گام به گام آن دیگر زبده نیست یعنی در این قیاس در آصل نشان انقلابی گری و یا اصلاح طلبی نیست. به عبارت دیگر این طور نیست که انقلابیون مخالف برنامه ملی-دموکراتیک و تغییر و تحول گام به گام شرایط اجتماعی و اصلاح طالبان موافق آن.خیر.مورد اختلاف همان طور که گفته شد، مبنای حرکت از رژیم فعلی و یا از رژیم ملی - دموکراتیک آتی است. انقلابی گری در برابر رژیم فعلی در اصل ضرورت براندازی رژیم فعلی متبلور و بر پایه این واقعیت که ایران در برابر یک دوراهی : استبداد یا جمهوری ملی، واقع است، استوار است. اما اگر بخواهیم موضوعات را در هم بپیچیم ، آنگاه، آنطور خواهد شد که برخی دوست دارند، و تصویری از انقلابی گری در برابر رژیم ارائه داده خواهد شد، که تو گویی انقلابیون ملی - دموکراتیک نه به برنامه ملی- دموکراتیک احترام قائل اند و نه به حرکت تغییرات گام به گام.

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

جامعه بشری را دریابیم


مقاله ایی که زیر عنوان " جامعه بشری را دریابیم " در پی می آید در حقیقت امر در ادامه جستارهایی ست که قبلا با عنوان های " جدایی اندیشه و سیاست" و " اندر باب جدایی ..." نوشته شده اند و در تلاش این است که موضوعاتی که در آن جستارها مطرح شده اند را تکمیل کند. موضوع اصلی در تمام این نوشتجات که مانند رشته ایی آنها را به هم پیوند می دهد در واقع موضوع جدایی میان عرصه های گوناکون هستی انسانی نظیر علم ، فرهنگ ، جامعه و دین است.

من در جستار کنونی در پی آنم که درحفاظت از هویت عرصه جامعه در برابر قلمروهای دیگر هستی انسانی بکوشم نکات هویت بخش اجتماعی را عنوان کنم و بدور از جامعه گرایی یعنی تحقیر و سلطه جویی عرصه های دیگر حیات از هویت جامعه در برابر آنها به دفاع بنشینم و در نهایت خواهان پالایش فعالیت های اجتماعی از گزند دیگر عناصر خارجی که متعلق به چنین فعالیتهایی نیستند گردم.

بر بسیاری از ما ایرانیان به هنگام فعالیتهای اجتماعی مان این نکته بتدریج روشن می شود که عرصه فعالیت های اجتماعی و جامعه زیر بار رویه های آکادمیستی- علمی گرابانه ، اسلامیستی - دین گرایانه و انتلکتوالیستی - خرد گرایانه مدفون است. به این اعتبار رهایی جامعه و عرصه های گوناگون آن از این رویه ها که نتیجه مداخلات خارجی از قلمروهای علم و دین و فرهنگ در حیطه جامعه می باشد به شدت احساس می شود. ما این احساس را به شکل مطالبه جدایی سیاست و دولت از انواع و اقسام ایدئولوژی های و ادیان و اندیشه ها و عقاید مطرح می کنیم و به این اعتبار آرزو می کنیم که حیطه های ا جتماعی سرانجام به اهل فن سپرده شده و واقع بینی سرانجام به آنها باز گردد.

این طرح مطالبه واقع بینی اجتماعی و رهایی از سیطره اندیشه ها و عقاید و... بطور محدود آن در مطالبه سکولاریته و جدایی دین و سیاست به جشم می خورد. در واقعیت سکولاریته مطالبه ایی نیست به جزء مطالبه هویتی جامعه در دفاع از واقعیت و هستی خود در برایر سیطره دیگر قلمروهای هستی انسانی نظیر دین ، علم و اندیشه و یافرهنگ.

نمی توان این بحران هویت اجتماعی و مداخلات فرهنگی و .. در امور احتماعی و سیاسی تنها محدود به قحط رجال سیاسی در دوره پهلوی دانست. از دیر باز در ایران جدایی میان عرصه های اجتماعی و دینی و فرهنگی و علمی از یکدیگر وجود ندارد. از دیر باز در ایران تلاش بر این است که در عوض اینکه نیارهای طبیعی و هویتی جامعه و تغییرات آن درک و به تبع آن عمل شود کوشش می شود که نسخه های عقیدتی ، فلسفی و علمی به مرحله اجراء در آیند. به این اعتبار از دیر باز عرصه جامعه مبدل به لابراتور نقشه ها و پلانهایی شده است که در خارج از آن طراحی گشته اند و در همه آنها تلاش یر این است جامعه را در جامه تنگی که برای آن دوخته اند بگنجانند. ما به این می گویم کلیشه پردازی و شابلون گرایی و یا نسخه پیچی . و ربشه همه این ها در همین تسلطی دارد که از عرصه های دیگر حیات بر هستی اجتماعی اعمال میشوند و رهایی از آن در خواست سکولاریته بطور جزئی منعکس می شود.

به این اعتبار سکولاریته در معنای نهایی و کلی آن خواست اصلاح جامعه از سلطه طلبی ها فلسفی ، دینی ، علمی و ... است. در این خواست جامعه اعلام می دارد که نمی خواهد در جامه هایی بیگانه ایی که برای اندام او می دوزند و بدور از واقعیت ها و نیازهای تاریخی و تحولی اومی باشند گرفتار آید. او به این نحو اعلام می دارد که جامعه عرصه آزمایشگاهی نقشه های فلسقی و دینی - عبادی و یا نظریه های علمی نیست.

جامعه مانند دیگر عرصه های هستی تابع قانون مندیهای خود بوده و مانند آنها از استقلال خود در برابر هژمونی های بیگانه از خود مدافعه می کند. او نه در پی اعمال هژمونی خود بر علم و دین و خرد و فرهنگ است و نه از سوی آنها پذیرای هژمونی شان است. و بر این اساس جامعه سعی دارد خود را از هریک از این هژمونی ها پالایش دهد و تنها در مسیری پا نهد که متناسب یا هویت و نیازهای فرماسیونی آن است.

همان گونه که می دانیم جامعه یک فرماسیون پویایی است و مدام دستخوش تغییر و تحولات تاریخی می باشد. تلاش در هدایت جامعه و تغییرات آن در مسیر اهداف دینی ، فرهنگی و علمی بسود جامعه بشری و تکامل آن نیست و مثل این می ماند که جامعه انسانی به سان گاری به چنین نیروهای محرکی وابسته شوند و از خود دارای هیچ گونه اراده ایی نباشد.

بی تردید تلاشهای فرهنگی و علمی انسان در روند پویایی انسان عوامل محرکه بزرگ و غبر کتمانی هستند. اما با این وجود جامعه تابع بی اراده علم و فرهنگ نیست. حتی در شکل معکوس آن علم و فرهنگ خدمات ارزنده و محرکی در پویایی جامعه دارند ولی هیچ یک پذیرا آن نیستند که با این وجود اسنقلال خود را از دست داده و در خدمت مطلقه جامعه درآیند. آنها بر جامعه و جامعه بر آنها اثر می نهد اما هریک حافظ استقلال خود هستند بی آن که از منشاء اثر بودن برای یکدیگر ابای داشته باشند

اندر باب جدایی عقیده و اندیشه و علم و سیاست


قبلا در مقاله ایی تحت عنوان" جدایی اندیشه و سیاست "1)مطالبی را که برای این مبجث صورت بنیادی داشته را مطرح نمودم. در این جستار در ادامه سعی می شود در همان راستا موضوعات تازه ایی عنوان شود.

خاستگاه اصلی بسیاری از توهمات پیرامون ادغام مطلقه عقیده ، اندیشه ، علم و سیاست در کشور امروزی ما همان اصل ادغام دین و سیاست است. به این اعتبار چون دین و سیاست یکی است به تبع آن هر سیاستی در نوع خود هم یک دین است. از این عبارت معکوس آخری اصلی در کشور ما رواج دارد که بسیار شایع است و بر پایه آن هر سیاست و نظام و دولتی در نوع خود عقیده ای محسوب می شود که در خور احترام می باشد. از همین خاستگاه است که عبارت عقیده و عقاید سیاسی منبعث می شود و در مباحثات ما ایرانیان امروزه بصورت یک مد روز در آمده که برای حسن ختام معمولا گفته می شود که پیروی شما از نظام جمهوری و... عقیده شماست که البته مورد احترام من است. اما من بر عقیده دیگری هستم.

به نظر می رسد که ملایان در رواج عقیده گرایی یعنی فیدئیسم موفق بوده اند که بر هر ایرانی این ادب را حاکم کنند که هر سیاستی و به تبع آن نظام سیاسی در نوع خود یک نوع عقیده سیاسی و دینی است و ادیان هم مختلفند و چون آزادی عقیده وحوددارد لذا تفاوت های سیاسی و عقیدتی هم مشمول آزادی عقیده شده و سرانجام هر ایرانی شادمان است که هر فردی دارای نظام دولتی و سیاسی خود بوده و چون اتفاقا اکثریت مردم ایران مسلمانند آنگاه حکومت هم اسلامی است. این تمام منطق و بی منطقی ملایان است که تدریس شده و مردم هم فرا گرفته اند و ادب آنرا بجا آورده و در احترام به عقاید سیاسی هم به هم تحویل می دهند که گفتیم ریشه اصلی همه آنها همان اصل" دین ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دین ما" می باشد.

اندیشه گرایان این اصل فیدئیستی را تغییر نمی دهند بل که انتلکتوالیزه اش می کنند و در چارچوب

one- dimensional-man

به جای دین ملایان اصل خرد و اندیشه تک بعدی خودشان را جایگزین می کنند. بطوریکه اگر تا کنون داشته ایم: عقیده دارم پس هستم. آنگاه در فرم خردگرایانه اش خواهیم داشت : می اندیشم پس هستم.

در کشور ما امروزه به تناسب تنازع میان ایندو گروه اجتماعی بر سر قدرت اندیشمندان و فرهنگیان کشور می کوشند که حریف حوزوی خود را با سلاح برتری اندیشه و خرد بر دین و عقیده از میدان سیاسی بدر کنند و عرصه سیاست را به تسخیر خود درآورند.

در مدل اندیشه گرایی از مبحث ما از عیارت "اندیشه ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین اندیشه ماست" بهره گیری می شودو به همین سان به جای عبارت عقاید سیاسی از عبارت اندیشه های سیاسی . چنان که می بینید هیج فرقی در اصل مطلب ملایان داده نمی شود بل که تنها آنچه روحانیت مدعی است با رنگ و لعاب اندیشه و خرد تحویل داده می شوند.

از ویژه گی های عرصه فرهنگ و ادب و هنر هر کشوری عرصه ایده ها و اندیشه ها و خلاقیت های آن است و نباید فراموش کرد هویت فرهنگ و هنر و .. در همین اندیشه و خلاقیت فکری است. اما همان گونه گفته شد در چارچوب منطق انسان تک بعدی همه هستی انسان یا فقط اندیشه است و یا فقط عقیده.

دایره انسان تک بعدی اما محدود به دین گرایی و اندیشه گرایی نیست. در همین راستا ما جامعه گرایی و علم گرایی هم داریم. سوسیالیستها یعنی جامعه گرایان انسان را تنها بصورت موجود اجتماعی می بینند. همان گونه که علم گرایان برایشان تنها ارزش انسان در حیات علمی و دانش آن محدود و خلاصه می شود.

سوسیالیستها عبارتی دارند که مشعر بر این است که اساس جامعه گرایی انسان است. و این در حالی است که انسان نه تنها اساس جامعه است بلکه انسان اساس همه عرصه های علمی ، اجتماعی و فرهنگی و دینی است. و این عرصه ها همه قلمروهای حیات و فعالیت انسانی اند.

به این اعتبار اساسی اگر انسان نبود نه عقیده و دینی بود و نه جامعه انسانی و نه علم و فرهنگی. در جملگی این عرصه ها اساس انسان است.

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

جدایی اندیشه و سیاست




غالبا ما این را می خوانیم و می شنویم که نظر به استبداد پهلوی و محدویت های در رشد و پرورش سیاسیون بار سیاست متاسفانه بردوش اندیشمندان و دین کاران افتاد. به این اعتبار دین کاران و اندیشمندان در حوزه ایی پا نهادند که در واقع مجزا از حوزه های دین و اندیشه است و مربوط به آنها نمی شود.

بهر حال علت هر چه باشد امروزه اندیشمندان و دین کاران در حوزه ایی مداخله می کنند که متعلق به آنها نیست و حوزه سیاست باید به سیاسیون کشور محول گردد و نظامی در ایران مستقر گردد که بر اساس آن حوزه های دینی و فرهنگی و علمی و اجتماعی در کنار هم و مستقل از یکدیگر کارکنند و در کارهای یکدیگر مداخله ننمایند.

به این اعتبار این انتظار می رود که سیاست در امور فرهنگی و فکری کشور مداخله نکند و از فرهنگیان و متفکرین هم این انتظاراست که در کارهای سیاسی کشور مداخله نکنند.

از دین کاران و روحانیون توقع داریم که دست از سر سیاست بردارند و سیاست هم موظف است در امور دین و روحانیت مداخله نکند. و به همبن ترتیب هم باید روابط دانشگاه و سیاست تنظیم شوند.

به این نحو از نظر اجتماعی و سیاسی نظام لییرال دمکراتیک کشور آزادی مطلق دین ، علم و فرهنگ را تضمین می کند و تا جاییکه به بحث ما مریوط می شود از نظر سیاسی آزادی مطلق اندیشه جامه عمل خواهد پوشید.

اما آزادی مطلق اندیشه آزادی مطلق سیاسی نیست.چرا که سیاست اندیشه نیست و اندیشه سیاست نیست و همان طور گفته شد این ها دو حوزه از یکدیگر جدای هستی ما انسانها اند.

در سیاست آزادی مطلق دروغی بیش نیست. چرا که وجود دولت محدود کننده آزادی است. هر دولتی آزادی سیاسی را تنها در محدوده نظام خود می پذیرد و یا مانند نظام استبدادی اصلا پذیرای آزادی سیاسی نیست. و در دولت لیبرال دمکراتیک آزادی سیاسی در محدوده نظم لیبرال دمکراتیک تظمین می شود. بر این اعتبار شعار دولت لیبرال دمکراتیک عبارت است از

تفاوت در سیاست
اتحاد در دولت
مبارزه با استبداد و ارتجاع


ایران در آئینه تونس - راه رهایی آشتی ملی؟

تونسی ها تونستند و ما نتونستیم. این اولین اندیشه ایی است که در نگاه اول در ذهن آدمی خطور می کند هنگامی خبرهای فرار دیکتاتور تونس بن علی سراسر دنیا پخش می شوند و به ایران زمین می رسند.

اما هنگامی که ما دقیق تر به ایران و تونس می نگریم به تفاوت هایی میان قدم هایی که تونسیها در جهت خواسته های خود برداشته اند و حرکتی که در ایران انجامید پی می بریم.

در ایران ما با یک انتخابات سرکوب شده مردمی مسالمت آمیز روبرو هستیم که در نتیجه سرکوب به یک حرکت مبدل می شود اما در تونس خاستگاه حرکت مردم از میدان سیزی فروشهاست و در نتیجه اعتراض کارگران و زحمتکشان در اعتزاض به عدم کارآمدی رژیمشان وسعت روزافزون می گیرد.

در ایران مردمی که قصد تغییر نظام نداشتند در نتیجه سرکوب غافل گیر می شوند و روند بعدی اعتراضات هم از سوی رهبران بیشتر در جهت آرام کردن مردم است اما در تونس مردمی دیگر و از تیره دیگر و با خواستهای دیگر به خیابانها ریختند و گرچه در آغاز به فرار رئیس دولت نمی اندیشیدند اما در روند بعدی آن به مانع نیروهایی برنخوردند که از رایکالیزه شدن خواسته های برحق توده های رنجدیده و گرسنه جلو گیرند و این شد که در برآمد هر چه بیشتر مبارزات مردم تونس رژیم از هراس عواقب وخیم تر آن به یک حرکت سریع اصلاحات متوسل شد و با تمکین در برابر مردم بن علی تونس را ترک نمود.

اخباری که اکنون از توتس به ما می رسد احتمال از یک آشوب داخلی را می دهد. کشورها و نیروهای چندی در این ذی نفعند که تونس به سرمشقی از پیروزی مردم به استبداد در منطقه مبدل نشود. باید امیدوار بود که با هوشیاری مردم دستهای پلید و آشوب طلب تونس قهرمان به نمونه ایی برای یاس و سرخوردگی ما ایرانیان مبدل نشود

ایران از جهت دیگر هم می تواند خود را در آئینه تونس بنگرند و آن هم همین احتمال آشوب های داخلی در ایران پس ترک سید علی خامنه ای از ایران است.

موضوع احتمال آشوب ها و یک جنگ تما عیار داخلی مانند شمشیر داموکلس بر فراز ایران آویزان است. و از سوی دیگر احتمال همین موضوع است بسیاری را که خواهان تغییر نظام به سود نظام عالی تر لیبرال دمکراسی هستند به فکر واداشته است.

در ایران برخلاف تونس که هم اکنون هواداران بن علی دیکتاتور فراری دست به اعمال بلوا زده اند و در اخبار هم آمده که در این اثنا 9 نفر جان باخته اند هواداران حکومت یعنی سپاه و بسیج به مثابه دولت در دولت مسلح و سازماندهی شده اند. به این اعتبار این احتمال وجود دارد که چنین هوادارانی در فردای فرار رهبری کشور را بسوی لبنانیزه کردن و جنگ دراز مدت داخلی هدایت کنند.

از دیگر سو ایران کشوری چند ملیتی است که در هرچهار گوشه آن عده ایی جدایی طلب خواهان درهم شکستن تمامیت ارضی ایران هستند. از این گذشته گروهایی وجود دارند که به خون خواهی از کشتگان بسیاری که در راه خود از دست داده اند در کمین آن نشسته اند که در صورت مشاهده صحنه های مشابه تونس در ایران وارد کارزار جنگ داخلی شوند.

این مسائل و نظایر آن عواملی اند احتمالی و اما قابل پیش بینی که صحنه سیاسی ایران و حل معضل استبداد آن را دچار پیچیدگی های خاصی می نماید. البته استبداد با علم به این مسئله از هیچ گونه جنگ روانی در این زمینه خود داری نمی ورزد و چه بسا در مواردی خود در داغ نگه داشتن چنین صحنه تراژدیک احتمالی با دستهای پنهان دخیل است.

بهر جهت ایران تونس نیست. و حکومت در ایران حکومت در تونس نیست. ما ایرانیان برای حل مشکل و معضلاتمان محقیم به تونس و تجارب آن بیاندیشیم اما نباید افتراق ها را برغم تشابهت از نظر بیافکنیم.

اما آنچه از قبل مشخص است این است که ما برای نیل به آزادی و دمکراسی یعنی تغییر بنیادی نظام استبدادی باید از مسیر اصلاحات و رفرماسیون که حرکتی واکنشی و راکسیونر است استنکاف کنیم. و باید از خاطر نیاندازیم که رفرماسیون یعنی راکسیون که معمولا در برابر دفرماسیون و اکسیون به وقوع می پیوندد.

دفرماسیون و اکسیون راستین در ایران تغییر بنیادی نظام استبدادی است و رفرم در برابر این کنش انقلابی و بنیادی هیج نیست جزء حرکتی بازدارنده و ارتجاعی.

نکته دیگری که ذهن ما ایرانیان را نظر به آشوبات احتمالی به خود مشغول می دارد موضوع آشتی ملی است. اساس این آشتی ملی به ظاهر باید دعوت به منطق و عقل و درایت مستبدین اعم از رهبری نیروهای ارتدوکسی ، سپاه و و بسیج و دیگر نیروهای آشوب طلب داخلی باشد.

اگر این نیروها اهل منطق نباشند و به منافع ملت و کشور نیاندیشند آنگاه ملت ترقی خواه و لیبرال دمکرات ایران در صورت توسل به عمل جراحی باید قاطعانه به پیش رود. به قولی یا کار را سر نگیرد و یا در صورت سرگیری آن باید به فرار این آن فرد بسنده نکند بلکه عملیات انقلابی خود را مصرانه تا حذف کلیه غدد سرطانی تا به آخر به پایان برسان تا در پس آن جایی برای ادامه جنگ داخلی درازمدت باقی نگذارد.
برای چنین عمل قاطعانه باید عزم را جزم کرد. خود را سازماندهی نمود و برای یک نبرد طولانی و پر هزینه احتمالی آماده شد. در غیر ایینصورت بهتر است راه آشتی ملی را پیش بگیریم و فعالانه منتظر نتایج آن باشیم.

به امید پیروزی آزادی و دمکراسی و سربلندی ایران

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه


Schuschinak
1998

Teil 1

Schuschinak verlässt seine Heimat

Es war einmal vor sehr langer Zeit, als noch die Drachen und Feen das Recht hatten zu leben, ein Schreiner, der ungeheuer groß war. Er hatte ein breites Gesicht, einen üppigen Bart, der ihm bis zum Bauch reichte. Er hieß Meister Schuschinak.
Schuschinak rauchte wie ein Schlot, so dass er nie ohne Pfeife gesehen wurde. Schuschinak war nicht nur ein gewandter Tischler, sondern auch ein gescheiter begabter Künstler, der außergewöhnliche Holzfiguren formen konnte, Figuren, die kleine Tier - und Menschenformen in unterschiedlichen Haltungen darstellten. Überdies war er ein hervorragender Rezitator. Er rezitierte alte mythische Volksgesänge aus alten Zeiten. Ostad Schuschinak, so wie man ihn auf persisch nannte, Ostad auf persisch heißt Meister, führte ein ganz bescheidendes Leben in einer der Lehmhütten am Abhang eines Berges in der Nähe der Urwälder am Fluss Säpidrud im Norden des Landes namens Iran.

Eines Tages... So fangen nun alle Geschichten der Welt an, nimmt unsere auch nicht aus, tobte den ganzen Tag ein kräftiges Gewitter über Land und Stadt. Ostad Schuschinak müde und völlig erschöpft kam spät nach Hause. Trotz der Erschöpfung von der langen Arbeit des Tages brannte das Licht seiner Hütte für eine längere Zeit bis über die Nacht hinaus weiter und setze ein Zeichen, dass Schuschinak genug mit sich beschäftigt war, um nicht sofort schlafen zu können. Das war aber seltsam. Seltsamer als diese seltsame Nacht hat sich dennoch nachher ergeben: eine große dunkle Gestalt hätte den Weg in Richtung des Horizonts eingeschlagen, hat man später herumgesprochen, die so aussähe wie Ostad. Man hat eigentlich von seiner da so leer stehenden Lehmhütte so ausgegangen, als wäre jenes riesig große Ungeheuer am Morgenhimmel der Schuschinak gewesen. Das ist allerdings nur eine Theorie, die nie bewiesen wurde. Trotzdem ereiferte man sich längst danach zu erzählen, er sei tanzend und siegend aus der Finsternis der Welt ins Licht der Überwelt übergangen und habe somit seine weltliche Reise vollendet. Er habe sich ins Feuer des Morgenrots umgewandelt und sei für Ewigkeit entschwunden.

Eine seltsame Menschengeschichte ist die Geschichte von Schuschinak. Sie ist bestimmt von den Gnostikern des Orients erfunden oder modifiziert wurde. Auf Grunde dessen kommt mir so vor als würde sie von jener breiten Masse des Orients erfunden, die sich in dieser Art und Weise in den Märchen und Legenden der Gnostiker zu verewigen versucht. Wenn diese Sicht der Sache richtig wäre, dann ist klug, das was ich hier erzähle, nur als eine Volkserzählung wie die Anderen anzunehmen. Dann ist diese Frage auch berechtigt zu stellen, was uns dieses Volk damit sagen will? Was ist seine Botschaft? Um das Problem zu lösen, müssen wir mit der Geschichte analysierend umgehen. Oder besser gesagt, wir müssen diese Frage beantworten, was die Anlässe für Schuschinak gewesen waren, seine Heimat heimlich zu verlassen? Ich werde hier zuerst diese Frage beantworten und weiter unten versuche ich dann die Geschichte von Schuschinak genauso weiter zu erzählen, sowie sie dereinst überliefert wurde, das heißt umfassend und ohne Modifikation.

Aber um die Frage zu beantworten, müssen wir das beachten, dass es zwei Gruppen von Gelehrten sogenannten Olemas gibt, die uns die Legende von Schuschinak in ihrer Art in der Form von Hadith überliefern. Die erste Gruppe meint: Schuschinak habe in jener Morgendämmerung der Geschichte wegen der Staatsgewalt sein Heimatland verlassen. Es sei nicht freiwillig gewesen, sondern er würde dazu gezwungen, sein Land für immer ins Exil zu verlassen. In der Form vom Hadith ist die Rede von einer Verbannung des Ostades. Diese Olemas desweiteren erzählen, Schuschinak sei ein Dorn im Auge des Statthalters gewesen. Er sei tatsächlich einer der unzähligen Elementen der Gemeinde der Religion gewesen, die allenthalben auf der Erde nach Verwirklichung Ideen ihrer Gemeinde streben. Sie meinen weil der Statthalter gegen die Gemeinde der Religion gewesen sei, habe ihn verbannt. Sie beziehen die Geschichte auf die alte Geschichte des Konfliktes zwischen der Gemeinde des Gottes und dem Staat.

Die zweite Gruppe von Olemas überliefern das Hadith von Schuschinak grundsätzlich ähnlich wie die Erste aber nur in anderer Form. Ihnen zufolge habe Schuschinak freiwillig seine schöne Stadt verlassen. Er sei einer von Eremiten und Mönchen gewesen, die aus dem Grund der Weltablehnung von der eigenen Gesellschaft sich entfernen und irgendwohin in Urwäldern zurückziehen.

Für unsere Geschichte macht es keinen großen Unterschied, zu wissen, ob Schuschinak dies oder jenes gewesen, weil so oder so können wir fest stellen, dass so ein Mensch wie Schuschinak ständig dem Staat und eigener Gesellschaft entgegen tritt.

Die Geschichte von Schuschinak ist eigentlich nicht nur wegen der Mysteriösität ihrer Wurzelverlust interessant, sondern auch im Bezug auf ihr Ende und eine neue Wurzel zu bekommen. Denn die Kuriosität der Geschichte kommt dann empor, wenn wir wissen, dass man meint, dass er obwohl seine Stadt verlassen habe, aber in eine neue Stadt nie angekommen sei. Er wurde sozial entwurzelt, ohne neue soziale Umgebung zu bekommen. Eine Seite ist die Geschichte von Schuschinak eine Geschichte der erfolgreichen Immigration und auf der anderen Seite ist sie eine Geschichte der erfolglosen Assimilation.

Ich erinnere mich, einst auf meiner Weltreise habe ich einen Greis begegnet, der mir viel von Schuschinak zu erzählen hatte. Ich wunderte mich im ersten Augenblick , dass er ihn so gut kannte. Er meinte, Schuschinak sei allenthalben gewesen, nichtsdestoweniger fühlte er sich irgendwo wie Zuhause. Er ist überall fremd geblieben. Die soziale Entfremdung der breiten Schichten des Volkes, die außerhalb der herrschenden Sozialordnung unbefugt und fremd sich durchschlagen, ist die Geschichte von Schuschinak. Von daher auch ist die Geschichte von ihm in der Verbindung mit dem Namen des Volkes, als wäre sie von ihm erfunden worden. Die Sklaven, Leibeigenen und Arbeiter seien in ihrer Beziehung zu der führenden Gesellschaft sowie ein eingespanntes Zugtier zu seiner Kutsche, in der jeweils die Herren sitzen und als die Köpfe die Zugtier führen. Dieser Packesel namentlich der Arbeiter zeigt seine Zusammengehörigkeit zu seinem Führer und Kopf nur insofern, dass die beide jedes Mal gemeinschaftlich ein ganzes Gebilde hervorrufen, dessen Funktion in der Erhaltung der Polarität liegt. Wie gesagt sei die Geschichte von Schuschinak in dem Sinne nur ein in der Form eines Märchens illustriertes Roman der sozialen Entfremdung der Masse.

Ein Mann groß, mutig und stark
Sein Name gewesen Schuschinak
Kam er endlich zu einem Stadttor
Da brüllte aber der Hütter vom Tor
Es war heiß, unangenehm, ihm wurde schwindlig
Ihm war dennoch der Torhüter keinerlei freundlich
Er prügelte ihn, warf ihn schließlich raus
Großmann, wurde demütig elend wie eine Maus

  پیش نویس یک گفتمان- یادداشت ها من مخالف اینم ما مانند بر گرداندن سیخ کباب جبهه موسوم به محور مقاومتی ها را از این که است یعنی جبهه ضد ا...