۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

محل نزاع کجاست؟

نواندیشی اسلامی و سکولاریزم


آقای اکبر گنجی پرسشی زیر را مطرح میکنند:


آیا سخنان نقل شده از نواندیشان دینی حاکی از آن است که آنها موافق دولت دینی و مخالف سکولاریسم اند؟ روشن است که نواندیشان دینی از تفکیک نهاد دین از نهاد دولت دفاع می کنند، دولت دینی را دموکراتیک به شمار نمی آورند، سکولاریسم را یکی از اوصاف نظام‌های دموکراتیک به شمار می آورند. نواندیشان دینی مسلمانند، اما به حکومت دینی باور ندارند. آنها مدافع و مبلغ نظام سیاسی دموکراتیک، کثرت گرایانه، جامعه ی مدنی، حقوق بشر، برابری حقوقی زنان و مردان، و... هستند. جمهوری اسلامی نواندیشان دینی را به ضدیت با دین متهم می کند. حتی برخی از آنها را مرتد و ملحد خوانده است. از سوی دیگر، برخی از خداناباوران نواندیشان دینی را مدافع حکومت دینی به شمار می آورند. نواندیشان دینی از زوایای گوناگون قابل نقد هستند و باید نقد شوند، اما نقد معطوف به آرای واقعی افراد است، نه اتهامات بلادلیل. می توان با تفسیر آنان از دین و سکولاریسم موافق نبود، اما نمی توان آنان را مدافع و مبلغ دولت دینی یا حکومت دینی معرفی کرد. پرسش این است:

محل نزاع کجاست؟



براستی پرسش این است: محل نزاع کجاست؟
محل نزاع اینجاست:
نواندیشی اسلامی محل پاسخگویی به این پرسش‌ها نیست. نواندیشی دینی که در دین اندیشی‌ محل دارد، برای پسخگویی به این پرسش شایستگی ندارد. دینی که سیاسی نیست، دین اندیشی‌ آن هم سیاسی نیست. نواندیش دینی شخصیتی نیست که برای پرسشهای سیاسی پاسخی داشته باشد. مسئله سکولاریزم مسئله نواندیشی دینی نیست. اساسا مسئله حکومت مسئله دینی و مسئله نواندیشی دینی نیست. نه تنها حکومت دینی بلکه حکومت غیر دینی هم مسئله دینی و نواندیشی دینی نیست. قبول و یا عدم قبول حکومت در مسائل دینی و دین اندیشی‌ مطرح نیستند.

بقیه مسائل دیگر محل نزاع با نواندیشی نیست بلکه با غیر دمکرات و مستبدین است. ایشان مینویسند:
سه دهه از انقلاب ۵۷ گذشته است. آن روز نیروهای غیر دموکرات در مقابل هم ایستادند و با سلاح و رگبار گلوله‌ها به هم پاسخ گفتند. اینک وضع تا حدود زیادی تغییر کرده است. دموکراسی و حقوق بشر به گفتمان مسلط مبدل شده اند. تعداد بی‌شماری از فاعلان و عاملان آن دوره، دموکرات شده اند. پرسش اصلی این بود: با این رژیم چه باید کرد؟


خوب بسیاری از عاملان و فعال‌های آن دوران دمکرات شده اند. یکی‌ از آنها هم آقای اکبر گنجی میباشند. خوب ما با ایشان به عنوان یک فرد سیاسی و دمکرات گفتگو میکنینم. ایشان می‌گویند:

نواندیشان دینی ....سکولاریسم را یکی از اوصاف نظام‌های دموکراتیک به شمار می آورند

اما این یک نکته محل نزاع است. چراکه سکولاریزم یکی‌ از صفتهای و یکی‌ از وجه‌های دموکراسی نیست.

اکبر گنجی مینویسد:

انقلاب اسلامی ۵۷، "استبداد دینی" را جایگزین "استبداد سکولار" کرد. هدف مبارزان این نیست که دوباره "استبداد سکولار" را جایگزین "استبداد دینی" کنند، وداع با دیکتاتوری، وداع با "استبداد دینی" و "استبداد سکولار" است
نباید گمان باطل برد که فقط "دیکتاتوری دینی" می تواند وجود داشته باشد و وجود دارد، "دیکتاتوری سکولار"(استالین، هیتلر، موسولینی، و... ) هم می تواند وجود داشته باشد و وجود داشته است. رضا شاه می خواست همه ی زنان را به زور بی‌حجاب کند(دیکتاتوری سکولار)، آیت الله خمینی هم همه ی زنان را به زور با حجاب کرد(دیکتاتوری دینی یا مذهبی). هیچ کدام از آن دو بر این باور نبودند که زنان مالک بدن خود هستند و آنها باید آزادانه درباره ی پوشش خود تصمیم بگیرند. رضا شاه و محمد رضا شاه، آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای، به باورها و اعتقادات مردم هم کار داشتند و دولت را در این قلمرو مسئول و مکلف به شمار می آوردن

خوب آقای گنجی چرا تناقض میگویید. شما از دمکرات‌های تازه به دوران رسیده متناقض و التقاطی سخن میگویید. از یکسو از استبداد سکولار سخن میرانید و از دیگر سؤ از سکولار به عنوان یکی‌ از اوصاف الاهه دمکراسی. ما کدام از این فرمایشات شما را آویزه گوش کنیم: با حرکت از این نکته که سکولاریزم یکی‌ از اوصاف دموکراسی است و با علم به اینکه استبداد سکولار هم موجود است، آنگاه چگونه ممکن میشود که استبداد از اوصاف دموکراسی برخوردار باشد.
این محل تنازع ماست. پرسش ما این است:

این چه نوع استبدادی است که دارای صفات دموکراتیک است؟

نواندیشی دینی: سکولاریسم و دموکراسی


آیا سخنان نقل شده از نواندیشان دینی حاکی از آن است که آنها موافق دولت دینی و مخالف سکولاریسم اند؟ روشن است که نواندیشان دینی از تفکیک نهاد دین از نهاد دولت دفاع می کنند، دولت دینی را دموکراتیک به شمار نمی آورند، سکولاریسم را یکی از اوصاف نظام های دموکراتیک به شمار می آورند. نواندیشان دینی مسلمانند، اما به حکومت دینی باور ندارند. آنها مدافع و مبلغ نظام سیاسی دموکراتیک، کثرت گرایانه، جامعه ی مدنی، حقوق بشر، برابری حقوقی زنان و مردان، و... هستند. جمهوری اسلامی نواندیشان دینی را به ضدیت با دین متهم می کند. حتی برخی از آنها را مرتد و ملحد خوانده است. از سوی دیگر، برخی از خداناباوران نواندیشان دینی را مدافع حکومت دینی به شمار می آورند. نواندیشان دینی از زوایای گوناگون قابل نقد هستند و باید نقد شوند، اما نقد معطوف به آرای واقعی افراد است، نه اتهامات بلادلیل. می توان با تفسیر آنان از دین و سکولاریسم موافق نبود، اما نمی توان آنان را مدافع و مبلغ دولت دینی یا حکومت دینی معرفی کرد.

پرسش این است: محل نزاع کجاست؟ اگر اعتقاد و عدم اعتقاد به دولت دینی یا حکومت دینی محل نزاع باشد، بدون تردید نمادهای نواندیشی دینی مخالف دولت دینی و حکومت دینی اند و از جدایی و تفکیک نهاد دین از نهاد دولت دفاع می کنند. نواندیشان دینی بر این باورند که حقوق بشر و شهروندی همه ی انسان ها- اعم از دیندار و بی دین، مسلمان و نامسلمان، زن و مرد، روحانی و غیر روحانی- را در بر می گیرد. آنها "انحصارگرایی معرفتی" را قبول ندارند و مدافع "کثرت گرایی معرفتی" هستند. پس محل نزاع کجاست؟

به نظر می رسد که چیز دیگری محل نزاع باشد. برخی از خداناباوران دین و مذهب(خصوصاً اسلام) را پدیده هایی موهوم، کاذب و افیون به شمار می آورند که از طریق دینداران تمامی مسائل و مشکلات ایران را پدید آورده است. فرض کنیم خداناباوران به حقیقت مطلق و مطلق حقیقت دست یافته باشند(انحصار گرایی معرفتی)، تساهل و تسامح حکم می کند که بی دین ها، دینداران "کاذب اندیش" و "فاقد عقلانیت" را تحمل کنند تا زندگی صلح آمیز امکان پذیر شود. اما اگر "انحصار گرایی معرفتی" قابل دفاع نباشد- که نیست- و حقیقت معشوقی باشد که هیچگاه تن به وصال نمی سپارد، یعنی همه ی آدمیان حظی از حقیقت برده اند و گام به گام به حقیقت نزدیک و نزدیکتر خواهند شد، در این صورت معلوم نیست آن مدعیات بزرگ درباره ی دینداران صادق باشند.

نباید گمان باطل برد که فقط "دیکتاتوری دینی" می تواند وجود داشته باشد و وجود دارد، "دیکتاتوری سکولار"(استالین، هیتلر، موسولینی، و... ) هم می تواند وجود داشته باشد و وجود داشته است. رضا شاه می خواست همه ی زنان را به زور بی حجاب کند(دیکتاتوری سکولار)، آیت الله خمینی هم همه ی زنان را به زور با حجاب کرد(دیکتاتوری دینی یا مذهبی). هیچ کدام از آن دو بر این باور نبودند که زنان مالک بدن خود هستند و آنها باید آزادانه درباره ی پوشش خود تصمیم بگیرند. رضا شاه و محمد رضا شاه، آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای، به باورها و اعتقادات مردم هم کار داشتند و دولت را در این قلمرو مسئول و مکلف به شمار می آوردند.

سه دهه از انقلاب 57 گذشته است. آن روز نیروهای غیر دموکرات در مقابل هم ایستادند و با سلاح و رگبار گلوله ها به هم پاسخ گفتند. اینک وضع تا حدود زیادی تغییر کرده است. دموکراسی و حقوق بشر به گفتمان مسلط مبدل شده اند. تعداد بی شماری از فاعلان و عاملان آن دوره، دموکرات شده اند. پرسش اصلی این بود: با این رژیم چه باید کرد؟ پاسخ اول این است که رفتارهای این رژیم را به الگو تبدیل نسازیم و روش های مواجهه ی با مخالفانش- یعنی دروغگویی، اتهام زنی بدون دلیل، اهانت و... - را سرمشق قرار ندهیم. باید به صراحت تمام بگوئیم که قرار نیست هیچ فرد و گروه و صنف و سازمانی از فرایند دموکراتیک حذف شود. قرار نیست که یک گفتمان خاص دیگران را به "غیر" و "دیگری" تبدیل سازد و بدینترتیب آنها را حذف کند. باید بپذیریم که همه با هم این راه بلند را بپیمائیم. ایران آزاد کشوری است که ظرفیت تحمل همه ی افراد و اعتقادات و سبک های زندگی را داراست. اگر "استبداد دینی" ناپذیرفتنی است، که هست، "استبداد سکولار" هم ناپذیرفتنی است. این رژیم به "دیگری" و "تفاوت" احترام نمی گذارد، اگر ما با این رژیم تفاوت داریم، باید به "دیگری" و "تفاوت" احترام بگذاریم و به دگراندیشی و دگرباشی خوشامد بگوئیم. این رژیم بی دینان را ملحد می خواند، گروهی از خداناباوران هم دینداری را "محال اندیشی" و عصر حجری قلمداد می کنند. احترام به دیگری، یکی از ارکان دموکراسی خواهی است. این رژیم زندانها و بازداشتگاهها را به مراکز خودشناسی، بازگشت به فطرت، کشف حقیقت و اعتراف به گناه و خطا مبدل ساخته است. باید همه ی دموکراسی خواهان به صراحت اعلام کنند که با این شیوه ها مخالفند و هرگز به چنین روش هایی برای ایجاد توافق فکری و عملی توسل نخواهند جست.

تا حدی که من می فهمم، پیش فرض انسان شناسانه ی دموکراسی این توهم نیست که انسان های خوب و ملتزم به فضائل اخلاقی رهبران سیاسی را تشکیل می دهند. پیش فرض واقع گرایانه ی دموکراسی این است که رهبران سیاسی انسان های طماع، فریبکار، منفعت طلب، دروغگو، فاسد و... هستند(جرج بوش، سارکوزی، برلوسکونی، و... ). برمبنای این پیش فرض که رهبران سیاسی چنین آدمیانی هستند، دموکرات ها به دنبال ایجاد ساختاری هستند که به قدر کافی دست و پای رهبران سیاسی را ببندد، تا حد ممکن فساد، دروغگویی، فریبکاری، منفعت طلبی آنان را کاهش دهد. ساختار دموکراتیک هم قادر به محو رذایل انسانی رهبران سیاسی نیست. آمریکا و جهان با این شانس روبرو بودند که دیک چینی، رامسفلد و جرج بوش در جامعه ای دموکراتیک به رهبری سیاسی رسیدند، اگر آنان زمامدار جامعه ای توتالیتر می شدند، چه می کردند؟ نباید وعده داد که رهبران نظام دموکراتیک آینده، نمادهای فضائل اخلاقی اند. باید توافق و اعلام کرد؛ ساختاری خواهیم ساخت: که فسادهای زمامداران را تا حد ممکن کاهش دهد، به باورها و اعتقادات مردم کار نداشته باشد، سبک های متفاوت زندگی را به رسمیت بشناسد، فرصتی برای ایجاد دادگاه های خلقی- انقلابی فراهم نیاورد، به هیچ کس بدون مستندات مقبول حقوق دانها و وکلا اتهامی وارد نسازد، خشونت را جایگزین گفت و گو نکند.

انقلاب اسلامی 57، "استبداد دینی" را جایگزین "استبداد سکولار" کرد. هدف مبارزان این نیست که دوباره "استبداد سکولار" را جایگزین "استبداد دینی" کنند، وداع با دیکتاتوری، وداع با "استبداد دینی" و "استبداد سکولار" است، وداع با نارواداری نسبت به "دیگری" و "تفاوت" است. این آن کار مهمی است که باید انجام داد.

رابطه حکومت و دین
در اینجا عمدا مبنای صحبتم را دین اصلاح شده قرار میدهم. دین سیاسی و اجتماعی و رابطه ش با حکومت رابطه حکومت با حکومت است. پس در این صحبت کنار گذاشته میشود. رابطه دین و حکومت موضوع صحبت من است. ما این تجربه را از رژیم گذشته داریم: حکومت جانب دین و مذهب واحدی را می‌گیرد. این جانب داری البته محدود است و میتواند کمتر و کمتر شود، اما هست. البته علت این جانبداری محدود و تقلیل یابنده ریشه در تاریخ ایران و رژیم شاهنشاهی داشت. چنانکه می‌دانیم رژیم گذشته رژیم دهری و سکولار نبود، اما تئوکراتی هم نبود. فرق میان رژیم تئوکراتیک و رژیم سلطنتی و یا دموکراتیک در اینجا مد نظر من است. برای اینکه سریع به مقصد رسیده باشیم از این مطلب آغاز می‌کنم:

فرق میان فرم حکومتی و سکولاریزم

همه حکومت‌های استبدادی و دموکراتیک سکولار نیستند. اگر مبنا استبداد و مردم سالاری قرار گیرد استقرار سکولاریزم به مفهوم انتقال از استبداد به مردم سالاری نیست. اساس استبداد و دمکراسی را باید در جای دیگر جست. البته این به آن معنا نیست، چون مسئله سکولاریزم اساسی نیست، پس بی‌ اهمیت است.

مشکل اساسی که ما الان با رژیم فعلی داریم در رابطه ا ش با دین نیست بلکه در استبدادی بودن آن‌ است. عمده کردن سکولاریزم اگر بخواهد با هدف پوشانیدن استبداد باشد غلط است. وقتی ما از دمکراسی حرکت می‌کنیم، این خواهی‌ نخواهی با حذف، مستبدین یعنی‌ با کنار گذاشتن اقشار و طبقات استبدادخواه همراه است. از طرف دیگر تشکیل دمکراسی نتیجه مشارکت اقشار و طبقات مردمی و دموکراتیک ممکن است. در این چالش طبقاتی تحول اجتماعی عملی‌ میشود. ما چنانچه از زاویه این چالش طبقاتی حرکت کنیم مسئله استبداد و دمکراسی برایمان بدیهی‌ تر خواهد شد. استبداد در ایران فقط استبداد نیست بلکه یک شرایط اجتماعی است که در بستر آن‌ استبداد مقدور میشود. از استبداد به دمکراسی معنایش از جامعه یی به جامعه دیگر است. دمکراتیزه کردن یعنی‌ انقلاب اجتماعی. جامعه استبدادی و حاکم حال بخواهد هر شکلی‌ به خود بگیرد: سلطنت، تئوکراتی، فاشیست. یعنی‌ در یک کلام نه فقط حکومت بلکه ابعاد دیگر اجتماعی و فرهنگی هم باید در مسئله دمکراتیزه کردن لحاظ شوند. بر این اساس حرکت از سکولاریزاتسیون اشتباه بزرگی‌ است. کسی که به انقلاب اجتماعی در ایران چشم دوخته خود رابه اشکال استبداد و دموکراسی محصور نمیکند. دمکراسی‌ها در غرب چندان هم سکولار نیستند، اما با این وجود دموکراسی شکل پیشرفته تری از حکومت و جامعه نسبت به استبداد است. البته این به این معنا نیست که ما باید دمکراسی‌ها در غرب را کپی کنیم. ما در ایران میتوانیم بسته به اوضاع از دموکراسی بهتری برخوردار شویم. بحثی در آن‌ نیست. اما اگر دموکراسی ما بسته به اوضاع چندان سکولار نبود، که میخواهیم باشد، نسبت به یک استبداد سکولار ترجیحش نخواهیم داد.


به نظر من رژیم فعلی‌ از دایره رژیم‌های استبدادی گذشته ایران خارج نیست. این رژیم قرون وسطایی، فئودالی، محافظه کار و عقب مانده است. و از دل‌ جامعه‌ای سر بیرون می‌‌آورد که با آن متعلق است. مادام که این جامعه و ارزش‌های آن بر ما حاکم است، مانع در سر راه پیشرفت اجتماعی ایران وجود دارد، که باید بر طرف شود. ما باید سعی‌ کنیم از این دایره شوم اجتماعی خارج شویم، عوض اینکه در درون آن اسیر مانده و میان این و آن شکل حکومت قرون وسطایی و استبدادی نوسان کنیم. چنین جنبشی ارتجاعی و قرون وسطای خواهد بود و اگر هم جنبشی مدنی و بورژایی باشد. به نظر من طرح یک جانبه مسئله سکولاریزم از سوی یک جنبش ارتجاعی - مدنی در همین دایره تنگ قرون وسطایی. مطرح است. طبیعی‌ است به خاطر ماهیت مشترک، انرژی‌ها صرف مسائل فرعی میشود، تا بگونه یی از اصل مسئله طفره رفته شود.

نیروی دمکراسی در ایران تعلقی به این دایره تنگ اجتماعی قرن وسطایی ندارد. تاریخ تا کنون ایران مملو بوده از تنازع میان مرتجعین. ما باید میان شاهنامه و قرّان راه مردمی- دموکراتیک را برگزینیم. شکی نیست بهترین شکل دمکراسی، سکولاریزم است.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

در باره علوم انسانی و هشدار‌های رهبری

وقتی سخن از دین است، از علم هم سخن است. پاسداران دین که اهرمهای قدرت را در دست گرفته اند و همه امکانات انسانی را در خدمت دین بسیج کرده‌اند به راه‌های متعارفی و معمولی‌ در تبلیغ و ترویچ دین بسنده نمیکنند و از تریبون‌های حکومتی هم اعلام جهاد دین علیه علم را سر میدهند. استفاده از اهرم‌های اجتماعی و سیاسی در جهت دین و ضدیت با علم کار مباحثاتی دین و علم را دچار مشکلاتی عدیده می‌کند. دین داران اگر مشکلی‌ با علم و دانش دارند باید مشکل خود را نه حکومتی بلکه حوزه‌ای مطرح کنند و دانشگاهی هم جواب دریافت کنند. بنابر این جوابیه به رهبری در دفاع از علوم انسانی آسان نیست. وقتی با شخصیت سیاسی طرف میشوید دیگر او یک فرد حوزه‌ای یا منبری نیست. سخن او‌ درباره مخالفانش دیگر مبحث حوزه یی نیست، حائز محتوای سیاسی و اجتماعی است. پای سیاست که به میان آمد، آنجا دیگر نه از علم و نه از دین سخن است. بنابر این ما جوابی به رهبر نمیتوانیم بدهیم، مگر اینکه فرمایشات ایشان را از دینی به سیاسی ترجمه کنیم. یعنی‌ چنین کنیم: آنجا که ایشان میگویند علوم انسانی ما آنرا سیاست ترجمه کنیم. برای آندسته از خوانندگان که متوجه این اصطرلاب ترجمانی من نمی شوند در ذیل این توضیح پیوست میشود و آن اینکه:
تاریخ انسانی محدود به تاریخ اجتماعی نیست. انسان به غیر از طبیعت و جامعه، هم علم است و هم فرهنگ. علم که در اینجا مد نظر ماست دارای قدمتی به اندازه انسان است. معرفت و دانش انسانی علمی‌ از پیش داده شده نیست، بلکه اکتسابی است. بدون انسان، علم و دانش انسانی هم موجود نخواهد بود. حال علم و دانش دیگری هم که انسانی نیست و از پیش تعیین شده است، و قبل از انسان هم بوده، وجود دارد، مطلب دیگری است. پس دانش انسانی اولی نیست بلکه ثانوی است. معرفت انسان نسبت بر دنیا و دین شرط وجود دین و دنیاست. بنابر این اصل، معرفت ما از انسان و تاریخ انسانی- علوم انسانی - دانش ما انسانها از تاریخ موجود انسانی است. تاریخ موجود انسانی بر علوم انسانی مقدم است. بنابر اصل تقدم تاریخ انسانی بر علوم انسانی، تاریخ انسانی از علوم انسانی مستقل است. اساس این استقلال ایجاب می‌کند که تاریخ انسانی برای وقوع خود از علم مستقل عمل می‌کند. تاریخ انسانی و از آن جمله تاریخ اجتماعی انسان بدنبال عالم و دانشمند نیست تا جامه عمل به پوشد. نه تنها علم بلکه تاریخ انسانی برای تاریخی‌ شدن حتی بدنبال دین هم نیست. یعنی‌ به سان گاری بر عقب هیچ اسب دانشی بسته نمیشود.
در تاریخ انسانی تاریخ اجتماعی از اهمیت بسزایی برخوردار است. جامعه یعنی‌، اقتصاد، حقوق، قانون،سیاست، اخلاق. جامعه مقدم بر جامعه شناسی‌ است. سیاست مقدم است بر عالم سیاسی. سیاسی و یا سیاست مدار بر دانشمند و عالم سیاسی مقدم است. یک مرد اقتصاد یا سیاست، حقوق، اخلاق و قانون، یک فرد دانشمند نیست. چنین افرادی هستند که تاریخ اجتماعی را میسازند و نه علما. کار علم علم بر تاریخ ساخته شده است. شما نمیتوانید این مردن عمل را به سن گاری به عقب اسب دانشمندان ببندید.
بنابر این، آنکه میگوید: اول دانش بعد تاریخ هذیان می‌گوید. تاریخ را بعدها مینویسند، نه در آغاز. حال برگردیم به‌ سخنان رهبری.
آقای رهبر در پی قلع و قمع مخالفین خود در رژیم شریعت است تا به مثابه حاکم بلامنازع به حکومت خود ادامه دهد. عرصه سیاسی کشور که حوزه و دانشگاه نیست. آنها که مخالف هستند مردان عمل هستند. این مخالفت‌ها ریشه‌ها دارد. ریشه‌های این مخالفت‌ها در خاک کشور خودمان دوانیده است. آقای رهبری برای اینکه رد گم کند، برای اینکه نوک پیکان حملات را از سر سیاست‌های خود دور کند، به گاف گوئی افتاده است و میخواهد چنین جلوه دهد سیاست‌های مخالفین نه ریشه در سیاست رهبری کشور، بلکه در دانش‌های وارداتی و بدون ریشه در جامعه ما دارد. این در واقع تمام مطلب در یک کلام است: حذف سیاسی با ملعبه دینی و مبارزه دینی علیه آفات دینی. یعنی‌ در واقع ایشان هم دانشگاه و هم حوزه را بر سر کار گذشته اند.
یکی‌ از حساسیت‌های کشور ما مسئله ایمان و دین است. نظر به تفکیک ایمان و دین برای اختصار مطلب از دین به معنای کلی‌ آن استفاده میشود که در بر گیرنده ایمان هم است. عطف به تاریخ کشورمان دین از موقعیت خارق العاده‌ای در حیات کشور برخوردار است. دین و در اینجا اسلام و مذهب شیعه همواره از پشتیبانی اجتماعی برخوردار بوده اند. منظور از پشتیبانی اجتماعی حمایت ابعاد جامعه از دین است. الان در کشور ما سخن از الزام جدایی دین و جامعه، دین و عرف به میان است. زمان آن فرا رسیده که دین تنها بر دین متکی گردد. جامعه دیگر قادر به پرداخت هزینه برای دین نیست. دین که متکی بر دین است باید از راه دین با دنیا رابطه برقرار کند. هدف دین دین است و راه دین هم دین است. اتکای دین بر جامعه و بهره برداری از توانمندی‌های جامعه پرسش برانگیز و مسئله ساز است. استفاده دین از اسلحه اجتماع این نظریه علم را قوت بخشیده، که دین حادث است. این نظریه در باره دین بر این اصل استوار است: اگر مبنا انسان باشد از زمانی که انسان وجود دارد، جامعه، علم و فرهنگ هم وجود دارند. به این نظر انسان اجتماعی، علم و فرهنگ قدیم هستند. دین اما نبوده بعد‌ها حادث شده است. بر پایه این نظریه رابطه دنیا و دین رابطه معکوسی‌ است: هر قدر جامعه، علم و فرهنگ به جلو رود، دین به یک مقدار دیگر عقب خواهد نشست. نظر علمی‌ در این باره(در باره دین) با نظر دین درباره دین و تاریخ انسان و دنیا یکی‌ نیست. دین بر خلاف علم مبنای دنیوی ندارد و طبعا از زاویه مقابل دنیا حرکت می‌کند. از نظر دین، دین قدیم و دنیا حادث است. نظر علمی‌ بینش انسانی و دنیوی، اما رویکرد دینی ماورای دنیوی است. از همینجا موضوع دنیوی، دهری و سکولاره مطرح میشود. رویکرد دهری یا سکولاره مبنای حرکتش چنین است: دین و رویکرد دین باید با اتکا به دین و روش دینی حرکت کند. مخاطب دین انسان است. مبنای حرکت دین اما انسان نیست. انسانی که دین مخاطب قرار میدهد، فقط یک انسان اجتماعی نیست. او هم یک انسان علمی‌، یک انسان فرهنگی‌ و حتی یک انسان باورمند و دینی است. دین باید مخاطبین خود را به روش دینی برانگیزند. حیات انسانی لاجرم بوته آزمایش این است آیا دین الهی یا زمینی‌ است. استفاده دین از اهرمهای اجتماعی تنها این نظریه را تقویت خواهد کرد که دین نه ارسالی بلکه انتصابی است.

رویکرد دهری یا سکولار نظریه علمی‌ نیست. تاکید بر روی این مطلب مهم است. دهریون یا سکولاریست‌ها در پی تایید یا رد دین نیستند. سکولاریزم یک رویکرد اجتماعی است، نه یک نظریه علمی‌. و خواهان آن است به عنوان دهری و دنیوی دهری و دنیوی باقی‌ بماند و از جانب دین تجاوز نشود. بر این پایه دین باید از راه دین به اهداف دینی خود برسد. در فرم رادیکال از رویکرد دهری، دین حتی نباید از کانال فرهنگی مطرح شود. دین باید روش‌های خود را برای پیوند با انسان بجوید. رویکرد مخالف سکولاریزم نه دینداری و مسلمانی بلکه دین گرایی، نه دین و اسلام بلکه اسلام گرایی است. دینگرایان از اهرمهای اجتماعی و انسانی جهت دین بهره میجویند و این نظریه علمی‌ را تقویت میبخشند که میگوید دین حادث است. اگر تخالف و تضاد دین با علم، فرهنگ و اجتماع است، تضاد دینگرایی با سکولاریزم و دهریگری در ادغام دنیا در دین و بهرگیری دین از دنیا است. دهریون نمی خواهند که چنین بها و امتیازاتی دنیا به دین اعطا کند. او‌ از چنین کرامتی در برابر دین برخور دار نیست. دین در عوض در دست دینگرایی اگر وسیله نباشد، هدفی‌ است در دست آنها و جامعه و انسان بلااجبار باید چنین هزینه یی را برای چنین مقصدی پرداخت کند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

درباره نو اندیشان دینی آقای اکبر گنجی مطالبی عنوان کرده اند که در اینجا نکاتی را در آن‌ خصوص لازم دیدم یاد آور شوم. مسئله اتهام یا رفع اتهام از هیچ قشر و گروهی نیست. نظر به تاریخ گذشته ایران حساسیت هایی نسبت به آن دسته اندیشمندان ایرانی که خود را اندیشمندان دینی میخوانند بوجود آمده است. از درون زمانی‌ ما رهایی می‌‌یابیم و آنم بتدریج، که در آن به هر سؤ که نظر می‌‌افکندی، فقط اسلامی بود و باز اسلامی. همین اندیشمندان اسلامی که خود را نو اندیشمندان دینی میخوانند به نتایجی رسیده اند که البته مایه خشنودی است که از اسلاف خود بریده اند و ما شاهد آنیم که اسلام گرائی و دینگرایی بیش از پیش حتّی در میان اندیشمندان ایران رنگ میبازد. آقای اکبر گنجی در پی‌ رفع اتهام از این اندیشمندان که کماکان مورد سؤ ظن واقع اند که به سان اسلاف خود که اینها از دل‌ آن‌ سر بیرون آورده اند در پی‌ انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی هستند، از چهار ستاره درخشان آسمان نو اندیشمندان اسلامی اسنادی ارائه میدهند دال بر اینکه این اندیشمندان اسلامی بدنبال انقلاب اسلامی و حکومت دینی نیستند. در عصری که اندیشمندان اسلامی از سکولاره بودن جامعه و عرف و جدایی طبیعی آن از دین و قدوسیت مطالب مینویسسند، طبعا آدم از خود میپرسد این آقایان که چنین بزرگوارانه حرف میزنند پس چرا در مورد خود چنین کرامت بخرج نمیدهند نو اندیشمند دینی را سکولاره نمیکنند تا مثل جامعه و عرف گسیلدگی شان از دین و قدوسی نمودار شود. مگر این نو اندیش اسلامی حائز چه مقامی است که مشمول این سکولاریزه نمیشود؟!

دین دینگرایان دین اژدها صفتی بود که همه شئونات زندگی را در خود با نام دین بلعیده بود.
رستم زمانه، نواندیش اسلامی، با گرز و دشنه انتقاد به جنگ این هیولای کشور میرود، دل‌ آن را می‌شکافد، جامعه را از دل‌ دین رها میسازد، اما خود در دل‌ دین و اسلام نهفته باقی‌ می‌‌ماند. آقای اکبر گنجی میفرمایند مستند ایراد بگیرید. خوب، ما را که نکشتند تا بمانیم و ناظر این قهرمانی‌های جنگ نواندیش اسلامی با دیو دینگرا باشیم سرانجام در پایان این مبارزه از قهرمان خود میپرسیم اگر این رهائی خوب است پس چرا نواندیش اسلامی خود را از دل‌ دین دینگرا خلاصی نمیبخشد؟ چرا می‌خواهد کما فی‌ السابق اندیشمند اسلامی باقی‌ بماند؟ این آقایان که می‌گویند در اندیشه انقلاب اسلامی و حکومت دینی نیستند، با نام نواندیش اسلامی با دست خود، خود را در معرض اتهام و سؤ ظن قرار میدهند. به قولی‌ باید قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را!
اینکه نواندیشان اسلامی خود را از سکولاره بودن مستثنی می‌بینند باید علتی داشته باشد. من در پایین سعی می‌کنم به آن علت بپردازم

جامعه-
دین-
فرهنگ-
علم-

این چهار موردی از شئونات زندگانی‌ بشر است. جایگاه اندیشمند در حوزه فرهنگی‌ است.فرهنگ آئینه تمام نمایی است از حیات بشری. در فرهنگ انسانی، دین، علم و جامعه تبارز می‌‌یابد. علم معرفت ما از دین و دنیا است. در معرفت شناسی حتی علم خود را می‌‌شناساند. پس علم ناظر بر همه است. جامعه همان عرف ماست، که اخلاق، سیاست، حقوق، اقتصاد را شامل میگردد. دین مشرف به اخرت است که شامل ایمان، آیین و... میگردد. فرهنگ عرصه خللاقیت‌های انسانیست. که هنر و صنعت ادبیات و شعر، فلسفه... را در بر می‌گیرد. فرهنگ آئینه تمام نمایی است که در آن‌ تمام دین و دنیا میتواند منعکس شود. جایگاه اندیشه و فلسفه در همین حوزه فرهنگی‌ است.در عرصه خلاقیت‌های فرهنگی‌ نه تنها علم، نه تنها جامعه، بلکه دین هم میتواند، در هنر، ادبیات، شعر و دیگر سازندگی‌های انسانی متبلور شود.اینکه فرهنگیان ما دین خود را وارد عرصه فرهنگ میکنند و از طریق زبان فرهنگی‌ آن‌ را به نمایش میگذارند، بر کسی پوشیده نیست. اتفاقا از طریق همین فرهنگ دین قادر است بیشترین اثرات خود را بر روی زندگی‌ انسان فرود آورد. دینی که بدنبال تاثیرگذاری بر انسان است نباید الزاما از طریق جامعه و عرف، سیاست و قانون،... در پی‌ نفوذ بر انسان باشد.فرهنگ برای دین مناسب‌ترین وسیله برای نمایش خود و از آن راه نفوذ در زندگانی بشری است.این را از آن خاطر متذکر میشوم، تا از این راه دغدغه دینداران را در جامعه سکولار بیهوده تلقی‌ کنم. اسلام و دین گرایان در پی‌ آنند از طریق عرف و جامعه و اما دین داران از طریق فرهنگ بر انسان موثر واقع شوند.همانگونه که جامعه سکولار است، فرهنگ هم دینی نیست. نه جامعه و نه فرهنگ، هیچ یک، جزئی از دین نیستند. به این معنا، همانگونه که جامعه دینی نداریم، فرهنگ و اندیشه دینی هم نداریم.
دینگرایی، که سنگر جامعه را در کشور ما در عمل باخته است، سعی می‌کند در کالبد نو اندیشان دینی سنگر فرهنگ را پیروزمندانه در دست خود نگه دارد. استفاده ایی که نواندیشمندن دینی و اسلامی از فرهنگ میکنند، بهره برداری یک دیندار غیرعرفی نیست.نکته دیگر اینکه نواندیشمندان اسلامی با اندیشه همان میکنند، که دین و اسلام گرایان با دین میکنند. در عوض اژدهای دین که تمام زندگانی‌ را در کلبد خود وارد می‌کند، اندیشه در دست نواندیشمندان اسلامی به چنین هیولایی مبدل میشود
-در حالت اول اندیشه بخشی از دین است-+
در این حالت اندیشه جامع یی از تمامی عرصه‌های زندگی‌ است-+

گفتیم که علم ناظر بر دین و دنیا است. در دین و دنیا شناسی‌ انسان از دین و دنیا به معرفت میرسد. دانش ما از دین و دنیا علم ما از عالم است. فرهنگ که علم نیست عرصه خلاقیت‌های انسان است. در عرصه فرهنگ و اندیشه انسان خالق مخلوقات خود است. انسان خالق و اندیشمند طبیعی است بر اطراف خود نظر می‌‌افکند، بر دین و دنیا نگاه می‌کند، خرد و اندیشه، عقل و فکر خود را بکار می‌گیرد، خلاقانه به محیط خود برخورد می‌کند. رابطه اندیشه با محیط به صورت چهار گانه زیر است:

رابطه اندیشه با علم
رابطه اندیشه با دین
رابطه اندیشه با فرهنگ
رابطه اندیشه با جامعه

رابطه اندیشه و علم رابطه دوستانه‌ای است. علم اندیشیدن را می‌پذیرد.-

-رابطه دین و اندیشه دوستانه نیست. اساس دین اندیشیدن نیست، بلکه باوریدن است.اندیشیدن در دین زیربنایی نیست.-
نواندییش اسلامی ممکن است از آنجا که اندیشمند و اسلامی است رابطه اندیشه و دین را بدینگونه نبیند. تعبییر اندیشمندانه و عقلانی از دین داشته باشد. تعبییر عقلایی از دین همواره مختص فلاسفه و از جانب روحانیان مردود بوده است. اشاره من به این اختلاف بیهوده نیست. نواندیشان اسلامی مخالف روحانیان در باب دین هستند. از اینجا ما وارد مباحث اندیشمند اسلامی و روحانیت اسلام میشویم. روحانیت در اسلام اما بر دو گونه است، به طبع آن نواندیش اسلامی هم دوگانه است:

-روحانیت اسلام گرا و سیاسی و عرفی
-روحانیت غیر سیاسی، دینی و قدوسی

برخی‌ اندیشمندان اسلامی نظیر دکتر شریعتی اپوزیسیون روحانیت عرفی با هدف حذف آن(اسلام بدون روحانیت) و جانشین سازی اندیشمندان به جای آن بوده و هستند.
دیگر اندیشمندان دینی متوجه روحانیت ارتدکسی با هدف تعقلی‌ کردن دین میباشند.

بنی صدر و شریعتی کم یا بیش از شمار گروه اول هستند که در پی‌ یک اسلام سیاسی و عرفی بدون حاکمیت روحانیت هستند. دسته دوم از نواندیشان اسلامی در بدنبال عقلانی کردن دین غیر عرفی میباشند. این دسته دوم از اندیشمندان اسلامی تمایلی به عرف و جامعه ندارند و مخالفتشان با روحانیت غیر سیاسی و ارتدکسی درازمدت است و در آیندهٔ هم در جامعه وجود خواهد داشت. ما فرض را بر این میگذاریم که این چهار ستاره آسمان نواندیشان اسلام و دین که مورد نظر آقای گنجی هستند از شمار این دسته دوم باشند. از الزامات اندیشمندی است که اندیشمند بینی‌ خود را در همه مسائل وارد کند. اما از الزامات اندیشمند دینی است در مسائل عرفی و سیاسی دخالت نکند.مگر به عنوان اندیشمند غیر دینی، یعنی‌ خارج از حرفه یک اندیشمند دینی و اسلامی و خارج از حیطه اندیشمند اسلامی. من پرسشم از آقای اکبر گنجی این است:کسی که مدارا این مرز‌ها را می‌کند و با کوله بار الزامات روشنفکر اسلامی وارد مطالب اجتماعی نمیشود، چنیین روشنفکر چرا باید با این وجود با عنوان روشنفکر دینی و اسلامی وارد حوزه مسائل سیاسی و اجتماعی شود؟ اندیشمند اسلامی تا مادام که اندیشمند اسلامی است در حوزه اندیشه دینی گفتمانی برای جامعه ندارد. خارج از آن دیگر او اندیشمند دینی نیست. آنگاه اندیشه‌های اجتماعی و سیاسی او دیگر در شمار اندیشه دینی نیستند و او دیگر اندیشمند دینی نیست. در آخر می‌خواهم نکته‌ای را یاد آور شوم. تا مادام که آزادی اندیشه و بیان وجود دارد اندیشمند هم کار خود را خواهد کرد و کسی‌ حق ندارد جلوی اندیشه آزاد را بگیرد. اما تاریخ حرکت اجتماعی تاریخ حرکت جامعه و عرف است و این تاریخ از تاریخ علم، اندیشه، دین،و فرهنگ جدا است.

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

حکومت شریعت یاا حاکمیت فقیه میراث ننگین دوران صفوی و قاجاریه در ایران است. در حاکمیت فعلی ایران این ولایت با سیستم انتخاباتی و حکومت پارلمانی در هم آمیخته و این دومی به صورت شکل برای محتوای اولی در آمده است. تنازع مابین این محتوی استبدادی و کهن و آن فرم دموکراتیک و مدرن به مانند آتشی است نهفته زیر خاکستر که هر ازگاه از زیر آن‌ زبانه میکشد. مستبدین رنگارنگ در سیستم عریض و طویل خود به لطایف الحیل میکوشند حاکمیت کهنسال شریعت و فقیه را از ضربات خردکننده زمانه در امان نگاه دارند. در این راستا برخی‌ نظیر فقیه عالیقدر آیت الله منتظری برای حفظ نظام شریعت و فقاهت پیشنهاد ادواری کردن سیستم رهبری را میدهند. اما ایران دموکراتیک باید به فکر خود باشد و فریب این شیادین تاریخ را نخورد. مردم سالاری در ایران باید به اینکه شکلی‌ باشد برای پیکر فرسوده استبداد شریعت و فقاهت قانع نگردد. تاریخ امروز ایران تماما به او تعلق دارد و عصر او دیر زمانی‌ است که فرا رسیده است. و این را مستبدین خوب میدانند و بیهوده نیست که به اشکال گوناگون میکوشند جلوی حرکت تاریخ را سد کنند تا از این طریق چند صباحی به حیات ننگین خود بیفزایند. یا مردم سالاری یا شریعت سالاری! در یک کشور و دو تا حکومت ممکن نیست. اکنون شریعت سالاری در ایران مانع حاکمیت مردم است. استقرار مردم سالاری در ایران تنها نتیجه واژگونی سیستم فقاهتی در ایران مقدور میشود. نظام مرجعیت صرف نظر از اشکال آن‌ نظام مردمی نیست. نظر به عدم تطابق نظام ولایت شریعت و زمانه که متعلق به مردم است، ولایت فقیه در اثر ناتوانی تاریخی‌ به گریز از شریعت و قوانین متمایل است. پدیده شریعت و قانون گریزی این حکومت که خود باید حافظ شریعت و قانون خود باشد، پدیده مشمئز کننده‌ای است. این پدیده همان تنش سقوط این رژیم به عمق ارتجاع و استبداد بیشتر و تمایل به فاشیسم افسار گسیخته می‌باشد.
فاشیسم در واقع ریشه‌ای شدن محافظه کاری است. محافظه کاری وقتی تعمیق می‌یابد و رادیکالیزه و قهر آمیز میشود مبدل به فاشیسم میگردد. فاشیسم چهره عریان محافظه کاری است. رژیم ولایت شریعت نتیجه نازایی تاریخی‌ پرده‌ها می‌‌افکند، چهره رخ می‌کند، به اسلاف صفوی خود متمایل میشود، شریعت گریزی و فاشیسم پیشه می‌کند. اینها همه ما حصل حاکمیت شریعت است. بنابراین حفظ ولایت فقیه و قانون اساسی این رژیم راه حل مناسب در برابر پدیده مشمئز کننده فاشیسم نیست. تغییر قانون اساسی هم مادام تغییری در حاکمیت شریعت و فقاهت ایجاد نکند فایده مند نیست. شریعت مداری در ایران امروز، یک فرم کهنه حاکمیت است. به علت عدم تطابق شریعت و زمانه، حاکمیت در ایران ملزم به گریز از قانون و شریعت میشود، چراکه این شریعت بی‌ فایده است. نظر به تمایل روز افزون مردم در مشارکت در تصمیم گیری‌های مملکتی. طبیعی است سیستم استبدادی مرجعیت و فقیه به تقابل با مردم می‌‌افتاد، که خواهان سیستم مردمی حاکمیت و مشارکت هستند. سیر قهقرایی سیستم مرجعیت و ظهور فاشیسم در ایران هم ما حاصل خواسته‌های رو به رشد مردمی و دموکراتیک مردم ایران است. آن بخش از حاکمیت که میکوشد با رفرم و تغییر رژیم و قانون اساسی حاکمیت را حفظ کند متوجه همین مطالبات فزاینده مردمی است. عکس العمل دیگر جناح حاکمیت با توصل به چماق،یعنی همان رژیم چماق بدستی آشنای سی ساله،که اینبار حتّی دیگر جناح را هم در بر می‌‌گیرد نشانه این مطلب است که سیستم ولایت فقیه منشأ فساد، تبهکاری، فاشیسم و انواع و اقسام انحرافات سیاسی است. ماحصل تقابل نیروهای راست و چب در ایران، بروز جنبش میانه روی سبز امروزی است. این جنبش با شعار: جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر! به میدان آمده است و هدف آن حفظ رژیم جمهوری اسلامی است. در حمله نیروهای قهقرا جو و واپس گرا بر نیرو‌های رفرم نیروهای میانه سر بر می‌‌آورند که در واقع ما حاصل بر آیند دو نیروی راست و چب رژیم است. جنبش سبز حرکت بی‌ هویتی است با نام آشنای جمهوری اسلامی.

اتفاقی‌ نیست که جنبش سبز در کپی کردن جنبشی میکوشد که جمهوری اسلامی زاییده آن‌ است. جنبش سبز در پی‌ احیای انقلاب اسلامی ۵۷-۵۶ است. جنبش سبز برای احیای انقلاب اسلامی در پی‌ حملات چماق داران رژیم به تجمع‌های انتخاباتی موسوی و کروبی پای گرفت. انتظار مثبتی که از این جنبش احیا میرفت تاثیر انقلابی آن‌ بروی حرکات مدنی و دموکراتیک مردم ایران بوده و است. روشن است جنبش احیای انقلاب اسلامی مانع آن‌ خواهد شد که حرکت مردمی از حرکت احیا فراتر رود. بر حرکت مدنی و دموکراتیک ایران است از حرکت احیا در جهت پیشرفت و ارتقای خود سود جوید در عوض آنکه وسیله‌ای در دست جنبش سبز گردد. با امید چنین روزی حرکت مدنی و دموکراتیک در ایران به اهداف خود در استقرار دموکراسی در ایران نائل آید!

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

آقای آیت الله منتظری در نامه اخیرشان به آیات عظام تقلید پیامی فرستاندند. برای مردمی که نظام تقلید و مرجعیت نظامی استبدادی است و از استبداد شریعت در رنجند این سخنان آیت الله بیشتر به یاوه گوی شباهت میابد تا در دفاع از آزادی و دموکراسی، سلب استبداد شریعت، فقاهت و... آیت الله از دیگر مستبدان میخواهد بر خیزند و در دفاع از کیان شریعت و فقاهت عملی نشان دهند. ایشان میفرمایند شریعت مداری آری، اما فقاهت دائمی نه! ایشان حفظ حیات ننگین ولایت فقیه را در انتخاباتی و ادواری شدن آن می‌بینند. ایشان میخواهند شریعت مداری با انتخابات بیشتر در صورت مسئله از ستم و گزند زمانه در امان نگاه بماند.

آقایان عظام بهتر از من میداننند ولایت مراجع و فقها ولایت و حکومتی تشکل ناپذیر است. اساس این حکومت که گذشته تاریخی‌ مملکت ما گواه آن است ایالتی است. طرح آقای خمینی و منتظری جهت مدرنیزه کردن حکومت فقاهتی گذشته مان این شد که در حکومت فعلی پیکر یافت. پیشنهاد منتظری ارائه پاراگرافی جهت انعطاف بیشتر در حکومت دیرینه فقها است. ایشان خواستار انتخاباتی و ادواری شدن مقام رهبری هستند. اما غافل از آنکه کثافات استبداد فقاهتی از طریق چنین تبصره‌هایی‌ اصلا قابل طهارت نیست. ایشان بهتر است جای دیگر فتوای طهارت میت صادر کنند، چرا که این مرده را دم مسیحا یی هم قادر به احیا نیست.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

لفظ "روشنفکر" که ما بکار میگیریم در حقیقت امر معادل فارسی لفظ اروپایی آن‌ "انتلکتوئل" است. انتلکتوئل همان لفظ فارسی اندیشمند است. اینکه چرا ما باید به متفکرین، اندیشمندان،... خود به غلط "روشنفکر" اطلاق کنیم مطلب دیگری است. من اما به سهم خود از کاربرد لفظ "روشنفکر" پرهیز می‌کنم. بنابراین آنچه دیگران "روشنفکر" میخوانند در نوشته‌های من بجای آن‌ اندیشمند آمده است. اندیشمندان چه کسانی هستند، این پرسشی است که معمولا مطرح است. من سعی می‌کنم در پایین به آن‌ بپردازم:
اندیشمندان تاریخ کمابیش دیرینه‌ای در کشور ما دارند. مطلب بر میگردد به حفظ و دفاع از سنگر اندیشه و اندیشیدن در مقابل باور و عقیده. چنانکه میدانیم باور اساس دین است. هدف اندیشمندان در دفاع از اندیشه و عقل در برابر باور و باورمندی مبتنی‌ بود بر تقسیم میان دنیا و دین، که آنها مراعات میکردند.این بمعنای الزاما تقبیح باور و باورمندی از سوی اندیشمندان نبود و نیست. نقطه حرکت آنها فقط طور دیگری بود. اندیشمندان از نقطه دنیا می‌‌آغازیدند و برای آن اندیشیدن و تعقل در مسائل دنیوی را تجویز میکردند. اهمیتی که آنها به اندیشه و تعقل میدادند موجب آن بود که با آن اساس اندیشمند و انتلکتول نامیده شوند. پس اندیشمندی یاا فلسفه پردازی حرفه‌ای دنیوی بود. من در اینجا وارد مطلب فلسفه نمیشوم. فلاسفه به اندازه کافی‌ در باب اندیشه مطلب گفته اند.مطلبی که من در اینجا به آن میخواهم وارد آن شوم در باره اندیشه دینی و یاا فلسفه دینی است. به عبارت دیگر مطلب من اندیشمند دینی است. در واقع امر ما در اینجا با اخترعاتی مواجه هستیم، که هدف آن از پیش روشن است: تداخل دینی در امور دنیوی. این تداخل دینگرایی نام دارد و معرف حضور شما است. قبل از اینکه به تدقیق مطلب خود ادامه دهم فکر می‌کنم بد نباشد نکته‌ای هم در خصوص "روشنفکر" بگویم و سپس مطلب را ادامه دهم. روشنفکری ادامه اندیشمندی است. روشنفکران مردمانی هستند که مخالف دینگرایی هستند. الزام روشنفکری اندیشمندی نیست. همه ما که مخالف دینگرایی هستیم رشنفکریم. فرد روشنفکر مخالف پیشداوری، محدودیت شریعت، دگم، و بطبع آن برای آزادی جامعه و نه فقط اندیشه از محدودیتها و حصارهای شریعت و دگمهاست. با این توضیح دربارهٔ روشنفکر بازگردیم به اصل مطلب. از این صحبتها چنیین مستفاد میشود.اصطلاح "روشنفکر دینی" خلط مطلب است. ما اصلا چنین چیزی نمیتوانیم داشته باشیم. نقطه آغاز اندیشمندی و روشنفکری اصلا نه باور است و نه دین. نگاهی‌ بافکنید هرچند گذرا به مذاهب پنجگنه سنی و شیعه. رسم آزادی در نفی این مذاهب شریعت ساز مطابق این شعار این بود: اگر مذهب نداری آزاده باش. و فرد آزاده که اندیشمند بود و آزاده، آزادگی را در نفی مذهب و شریعت، در جدایی دین و دنیا از یکدیگر میدانست. آزادگی او نه در دینداری بلکه در نفی مذهب داری، فرقه بازی و نظایر آن بود. فرد آزاده در امور دنیوی از محدودیت و حصارها شریعت و مذهب برخوردار نبود. او آزاده مرد عمل یعنی زندگی بود. آنهایکه دوست دارند خود را اندیشمند دینی و روشنفکر اسلامی بخوانند نباید فراموش کنند که رسم اندیشمندی و آزادیخواهی در نفی شریعت، رد دینمداری، رهایی از محدودیت‌ها و حصار‌ها شارعین است. فرد آزاده دین فروش و دین نما نیست. او در پی‌ آن نیست خود را آزاده دینی به دنیا معرفی‌ کند، بلکه برعکس. او دوست دارد که دنیا بدانند که او آزاده، معقل، و اندیشمند است و پایبند محدودیت و حصار‌های خود ساخته و از پیش تعیین شده هیچ مکتبی نیست. چنین فردی روشنفکر نامیده میشود. روشنفکری برخلاف اندیشمندی تمام اقشار را دربر می‌گیرد و کارگر، دهقان، کاسب و تحصیل کرده نمیشناسد. آدم روشنفکر معمولا آدم باز و بدین معنا فرد روشنی است.او قادر به اندیشیدن، مستقل فکر کردن و بدون محدودیت‌های شرعی توان تصمیم گیری و ابراز نظر را دارد. پس میتوان گفت روشنفکری بیشتر یک صفت است تا یک حرفه.میزان روشنفکری در ایران به میزان فاصله جامعه از نهادهای مرجعیت و استبدادی است. هر قدر ایرانیان آزدانه تر و مستقل تر بیندیشند، درجه روشنفکری در کشور بالاتر خواهد بود.
اما اندیشمندان، یکی از رسته‌های قشر فرهنیگیان میباشند. مبنای حرکت اندیشمند اندیشه است. او تعقل در امور دنیا را پیشنهاد می‌کند و خود هم اهل اندیشیدن است. مخالفت با فلسفه و اندیشمندی کم نیست. از نظر من فلسفه عصرش به پایان رسیده است. البته مضمون فلسفی‌ به صورت علم ادامه دارد. امروزه علم مطرح است. فرد عالم از داشتن یک جهانبینی سرباز میزند. جهانبینی یاا ایدئولوژی که همان فلسفه نامیده میشود از نظر علمی‌ مردود است. اما علم از فلسفه بدور نیست. علم اندیشیدن را می‌پذیرد اما اتکای اصلی‌ علم تجربه است. از دیگر سؤ فلسفه بمنزله روش علمی‌ مورد پذیرش علم است.اما با این وجود فلسفه و اندیشمندی علم نیست. علم فلسفه پردازی در باره دنیا را نمیپذیرد. در فلسفه اندیشمند آزادانه تر حرکت می‌کند. مقام بالای فلسفه نسبت به علم میتواند بطور مثبت به نفع علم استفاده شود چنانچه فلسفه به علم استناد کند. اما استناد علمی‌ فلسفه الزامی نیست. محصول چنین آزادی و عدم الزامی فلسفه ایده آلیستی است. فلسفه ایده آلیستی در اندیشیدن اساسا مقید به علم و تجربه نیست. اندیشمندانی که افتخارا خود را اندیشمند دینی میخوانند عموما به چنین فلسفه‌ای گرایش دارند. به نظر من فلسفه اگر نخواهد اندیشیدن را به عنوان وسیله در خدمت علم و تجربه بهره برداری کند و در عوض فلسفه و اندیشیدن را ابزاری در جهت باور و باورمندی بکار گیرد، دیگر به مرحله زوال خود رسیده است. فلسفه در مرحله ایدالیستی یعنی پایان فلسفه. اندیشیدن وقتی توجیه‌ای است در دست کسانی‌ که آنرا در مسیر نیندیشیدن و باوریدن سوق میدهند، این دیگر اندیشیدن نیست. این فلسفه دیگر فلسفه نیست بلکه انحطاط فلسفه است. من در بالا هم گفتم. فلسفه و اندیشمندی قدیمی شده است. حال این سنگر از سوی کسانی که خود را اندیشمندان دینی میخوانند اداره میشود. و اینهم از اتفاقات عالم نیست. اولا فلسفه‌ای که آنها از آن دم میزنند، نه فلسفه بلکه ضد اندیشیدن و فلسفه است. دوما، فلسفه و اندیشمندی سنگر آزادی و طغیان عقل علیه استبداد شریعت و استبداد رای است نه ابزاری در توجیه ایمان و دین. تبارز دین در عرصه فرهنگ آری. اما تبارز دین و ایمان در عرصه اندیشیدن و فلسفه یعنی انحطاط فلسفه و اندیشیدن. مسائل باوری و ایمانی‌ انسان مسائل عقلی، فلسفی‌ و یاا در نهایت علمی‌ نیستند. اینها مشرف به موضوع‌های دنیوی نیستند. اساس باور و ایمان انسان اخرت و نگرش به اخرت است. بنیان باور به اخرت تعقلی‌ نیست. ایمان نه محصول اندیشیدن بلکه محصول نیندیشیدن و فقدان فلسفه پردازی است. اندیشمندان دینی نه تنها سعی در فلسفی‌ کردن ایمان و دین دارند، بلکه پای در سیاست نهاده حتی در تلاش آنند دین و ایمان را هم مبنای دموکراسی و فرم نوین حکومتی به ما بفروشند. سخن کوتاه. روشنفکر دینی پوششی است برای دینگرای. دینگرایی رسم استبدادی است. روشنفکر دینی مزدور استبداد در عرصه اندیشه است. اندیشمند حتّی مکلف به علم نیست تا چه رسد التزام به باور و دین.

در کشور ما ایران فرهنگ مقام بالایی‌ دارد. اما براستی فرهنگ چیست؟ برخی‌ خواهند گفت فرهنگ عرصه فرزانگان، اندیشمندن، ادبا،شعرا،هنرمندان... است.و همینطور است.بیهوده نیست در کشور ٔگل و بلبل، شعر و شاعری فرهنگ حائز چنین جایگاه ولایی باشد. از مرتبه بلند فرهنگ در کشورمان هر چه بگویم بازهم کم گفته ایم.مردم خود شعر میگویند، شیرین گفتارند،به موسیقی‌ متمایلند، اهل ساز و آوازند.... در این کشور صاحبان فرهنگ، اندیشمندان،هنرمندان، نویسیندگان،... در چشم مردم از فرزانگان مملکت هستند. اما براستی ما چقدر از این نخبگان می‌دانیم؟ من قبل از اینکه وارد این پرسش شوم مایلم دو و سه عرصه دیگر بطور کمکی‌ اشاره کنم، و بعد وارد مطلب فرهنگ شوم. فرهنگ دنیایی است بدون در و پیکر. همه شئون‌های زندگی در فرهنگ تبارز مییابد و یاا میتواند تجلی‌ یابد. فرهنگ از این لحاظ هم دارای منزلت بالایی‌ است. نه تنها دنیا بلکه دین هم در فرهنگ ظهور بهم میرساند و در فرهنگ زبانی می‌‌یابد. این فرزانه که فرهنگ نام دارد پدیده‌ای انسانی است. فرهنگ در تقابل با طبیعت است. شما میتوانید فرهنگ و طبیعت را از شمار جفت مقولات متضاد بدانید‌. فرهنگ یعنی خلاقیت و انسان. انسان خلاق، انسان فرهنگ ساز است. ما انسانها پیشرفت خود را به سهم زیاد مدیون خلاقیت و فرهنگ خود هستیم. هنر، صنایع، اختراعات ما از شمار فرهنگ بشری هستند. تمدن انسانی بخشی از فرهنگ بشری است.پس ما میتوانیم دربارهٔ فرهنگ انسانی و مقام بالای آن در زندگانی بشر و در ایران سخن بسیار بگویم. اما دربارهٔ فرهنگ هر آنچه بگویم، شاید کم گفتیم. صاحبان فرهنگ اما گاه دربارهٔ عرصه خود راه مبالغه میروند. هر صاحب فرهنگی‌،میتواند عرصه زندگی‌ خود را با خلاقیت فرهنگی‌ مزین کند. همه محدوده‌های حیات بشری مشمول این قاعده میشود: سیاست، اقتصاد، اخلاق،حقوق،علم،دین... شما میتوانید به همه این عرصه‌ها باز عرصه فرهنگ را اضافه کنید و سرانجام بگوید: فرهنگ برای فرهنگ هم میتواند وجود داشته باشد. باز این مطلب تغییری در راستای این موضوع نمیتوند بوجود آورد و آن‌ اینکه فرهنگ هیچ یک از این عرصه‌های گفته شده نیست. یعنی فرهنگ نه دین است، نه علم،نه سیاست،نه اخلاق، نه... این همان مطلبی است که می‌خواستم در این مجال به آن‌ به پردازم.
در این عبارت آخری خوب دقت کنید. از آن میان رابطه فرهنگ و دین و علم و سیاست مورد توجه من است. نهاد و گزاره این نوشته متعاقبا چنین است: فرهنگ نه دین است، نه علم، نه سیاست.

آن دسته از اندیشمندان ما که جو نمایان گندم فروش هستند دین خود را با نام فرهنگ به ما میفروشند در اینجا مورد خطاب قرار میگیرند. پیام این نوشته این است: دین فرهنگ نیست و فرهنگ دین نیست. همانطور که در بالا آمده است ما فرهنگ دینی اندیشمند دینی داریم، فرهنگ سیاسی، اندیشمند سیاسی، و غیره داریم، چرا که فرهنگ عرصه بدون در و پیکر است. اما از این راه نه دین، نه سیاست، نه علم مبدل به فرهنگ میشود. فرهنگی‌ کردن دین، علم و سیاست یعنی تبدیل این عرصه‌ها به عرصه‌های اندیشمندی. به این تبدیل میگویند اندیشه گرائی. عقلانی کردن دین، سیاست، علم به زبان اروپایی انتلکتوالیزه کردن نامیده میشود. انتلکتول‌ها یعنی اندیشمندان با عقلانیی کردن (انتلکتوالیزه) همان کاری را میکنند که دینگرایان میکنند. دینگرایان همه عرصه‌های زندگی‌ را در دین میچپانند و دین را جامع همه میسازند و فرهنگ گرایان فرهنگ و اندیشه را جامع همه میسازند. روش کار در هر دو یکی‌ است. چنانکه از این متن مستفاد میشود تبارز فرهنگی‌ سیاست، علم و یاا دین فرهنگ گرائی نامیده نمیشود، بلکه گنجانیدن عرصه‌های نامبرده در فرهنگ با هدف عقلانیی کردن این عرصه هاست، که فرهنگ گرائی نامیده میشود. در کشور ما دین گرایی که همان شریعت مداری است بعضا از سوی فرهنگ مدارن عقلانیی میشود. این کار را شعبه فرهنگ گرایان این رسته انجام میدهند. سرانجام کار شریعت از عقلانیه بیرون میاید و به عنوان اندیشه دینی فروخته میشود.

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

نمیدانم آیا نامه آقای عبدالکریم سروش به خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران را مطالعه کرده اید. در هر صورت این نوشته حاوی مطالبی در خور توجه‌ای است درباره خود ایشان و برخود سیاسی‌شان به مسائل کشور. گذشته از بار ادبی و زبان شاعری آن، که موضوع صحبت ما نیست و مربوط میشود به سبک نگارش نویسنده نامه این تحریره خطاب به حکومت ولی‌ مسلمین آقای آیت الله خامنه‌ای مطالبی اظهار داشته که موضوع این مقال می‌باشد. قبل از هر چیز باید عرض کنم به این باورم،که آقای سروش یک اندیشمند التقاطی است. شاید گفتمان اندیشمند التقاطی گویای مطلب نباشد و باید بجای آن گفته شود که ایشان یک سیاستمدار التقاطی تشریف دارند. این مشکل در انتخاب اسامی مسئله دیگری است.بانی‌ و باعث آن همین آقایان هستند که هم اندیشمندند و هم سیاسی، هم نآصح و رهبر و هم سیاسستمدار. آقای سروش از جهت یک فرد سیاسی به این خاطر التقاطی هستند که ایشان هم یک پا در نظام استبداد دارند و هم یک پا در نظام دموکراتیک. در مورد نظام دموکراتیک اظهارات درخور ستایش اخیرشان قابل ذکر است که دلیرانه مطرح نمودند: یاا نظام انتخاباتی یاا نظام ولایت. اما در این نامه به رهبری ایشان از تقابل نظام استبدادی و نظام انتخاباتی سرباز میزنند و در غفلت آن تقابل، که در این نامه در هیج جای از آن معرابی نمییابد از حکومت علی‌ خامنه‌ای نظیر حکومت یزید یاد میشود. خواننده نامه و حتی خود آقای رهبر با خواندن این نامه هرگز به فکرشان خطور نخواهد کرد که حکومت خامنه‌ای از آنرو استبدادی است، چون حکومت فردی است و نه یک حکومت پارلمانی و انتخاباتی. آقای سروش در این نامه فرد رهبر را مطابق موازین "حکومت علی‌ عدل و حکومت یزید استبدادی بود" نالایق و مستبد یاد میکنند. او حکومت خامنه‌ای را غیر منطبق با شریعت قلمداد می‌کند. باید از ایشان پرسید مگر مورچه چیست تا کله پاچه آاش چه باشد! منظور من در اینجا از مورچه همان شریعت است که ایشان حکومت غیر علی‌ گونه رهبر را با موازین شریعت مقایسه مینمایند و سر انجام نتیجه میگیرند که حکومت آقای علی‌ خامنه‌ای شرعی نیست. ایشان مینویسند: ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک. باید از ایشان پرسید: مگر حکومت شریعت مدار از انرو که شریعت مدار است و از انرو که حکومت یزید زمانه شریعت مدار است، مگر این شریعت مداری همان علت استبداد در حکومت ایران امروز نیست؟ اگر شریعت مداری مشکل اساسی ماست، اگر شریعت مداری پایه استبداد امروز ایران است، آنگاه مقایسه حکومت رهبر با شریعت با هدف اتخاذ شرعی بودن آن یاوه گوئی است. آنگاه نه تاریخ استبدد نوین در ایران نه از بیست سال پیش بلکه آاو سی‌ سال پیش محاسبه میشود: سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام وحجاج چیزی کم نیاورد
ایشان در ادامه مینویسند:جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه‌ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء - سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.
ما از شما می‌‌پرسیم چرا بیست سال آقای سروش؟ مگر این بیست سال همان بیست سال حکومت یزیدی رهبر نیست؟ یعنی شما پیامتان برای امت اسلامی این است که از بیعت خود با یزید زمانه که بیست سال بر ایران حکومت می‌کند دوری کنند و به شما به پیوندند تا با شما حکومت عدل علی‌ برپاکنند. شما میگوید:
آقای خامنه ای،
می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید
منظورتان از این نصیحت‌های پیامبرگونه به رهبری چیست؟ مگر فکر می‌کنید شخص ضعیفی یافته اید؟ به آقای خمینی هم همینطور برخورد میکردید؟ اگر آقای رهبر شریعت مدار به نصیحت‌های شما گوش فرا میدادند و آزادی را نه به عنوان حق بلکه به مثابه روش، میپذیرفتند آنگاه انطور که شما ادعا دارید کار ایران درست میبود؟ کجاست پس آن حکومت حق مداری در عوض حکومت شریعت مدار؟ کجاست پس آن حکومت پارلمانی بجای حکومت استبدادی شریعت مدار؟ یعنی می‌خواهید بگویید اگر این مرد ضعیف النفس دوازده سال پیش حکومت استبدادی ایران را با روش آزادی، نه با حق آزادی در هم می‌‌آمیخت، آنگاه استبداد شریعت مدار محو میشد؟ این چه التقاط و معجون سیاسی است که شما بخورد ما میدهید؟

 https://c.org/ZXD6j5L7cY